تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 4 از 36:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین »  
#31 | Posted: 8 Jan 2014 16:56
به سختی گام هایش را از روی زمین بلند می کند و به راه می افتد . به مسیری که در درست بودنش شک دارد ... ترس دارد ... هراس دارد .
سوز سرد هوا ...
نگاهش به بلوک های قرمز و خاکستری زیر پایش بود ... کلاهی که بر سر داشت را بیشتر روی صورت کشید . دست مشت شده اش در حیب کاپشن بادی سیاه رنگ فرو رفته است . همچنان پول های کاغذی که دیگر هیچ حسی از جنس ان نداشت را در مشت داشت . صدای بوق ماشین ها ... صدای تند حرکت لاستیک ها بر روی اسفالت های خورد شده هم نمی توانست او را از حس تنهایی که درونش را به اتش می کشید خارج کند . پنج ماه دوری از این شهر ... شاید هم نه ...
پنج ماه پنهان شدن از این شهر ... این شهر را برای او کاملا غریبه کرده بود ...
حتی این شهر غریبه هم تنهایی اش را به رخش می کشید .
گنگ بود ... وجودش برای خودش نبود ...
هیچ چیزی برای خود نداشت ...
تنها چیزی که احساس می کرد تنهایی بود
غریبگی بود .
غریبگی که وقتی به پارچه سیاه کشیده شده به صورت مرد خیره شد پوزخند روی ان را حس کرد .
مرد با تمسخر و صدای بم گفت : به تو هم میگن مرد ؟
مرد ؟
مرد بودن را کی از یاد برده بود ؟
بیشتر شبیه هر چیزی بود جز مرد ...
مرد بودن را کاملا فراموش کرده بود ... مرد بودن را از یاد برده بود ...
مردی که همیشه شجاعتش را به رخ می کشید و حالا ...
او مرد بود ؟
مردی که می ترسید ؟
مردی که وحشت داشت ؟
مردی که از گذشته اش می ترسید
مردی که از اینده اش می ترسید
مرد حق داشت
او دیگر مرد نبود
مرد بودنش هم در میان اتش سوخته بود
لباسهایی که به رویش پرت کرده بود و گفته بود این ها رو بپوش
و چقدر ارام لباسهایش را در پشت ان استیشن تعویض کرده بود و مرد همچنان با پوزخند به او خیره مانده بود .
لباسهایش را از دستش بیرون کشیده و با توقف ماشین گفته بود می تونی بری ؟!
نگفته بود به کجا ...
چطور ...
و در برابر نگاه گنگش در را باز کرده و او را به بیرون هل داده بود .
درست وسط خیابانی که برایش گنگ بود ... برایش غریبه بود و تا لحظاتی روی زمین افتاده بود ...
لحظاتی که در خود فرو رفته بود و سرمای اسفالت سیاه رنگ را احساس نکرده بود ... مدتی که به جدول کنار جوی تکیه زد بود و همانطور که مرد او را به عقب هل داده بود بر جا مانده بود و به جای خالی استیشن سیاه رنگ خیره مانده بود .
با برخورد چیزی به بدنش به خود امده بود و به سکه های جمع شده در اغوشش خیره شده بود .
سرهنگ اریا
سرهنگ اریا به گدایی در گوشه خیابان تبدیل شده بود
به گدایی که مردم گذرا سکه ای در اغوشش پرت کرده بودند و او همچنان محو جای خالی استیش مانده بود .
به سکه ها خیره شده بود و برای خود زار زده بود ... فریاد کشیده بود ... فریادی که قبل از تبدیل شدن به صدا خفه شده بود .
فریادی برای حال و روزش کشیده بود .
او را بیرون انداخته بودند .
او را ازاد کرده بودند .
ازاد ؟
ازادی ؟
رهایی ؟
رهایی برای رفتن ؟
ازاد !
ازادی انرژی مضاعفی در وجودش دمیده بود ... اما سکه ها
ضعفش ... ناتوانی اش ... بیچارگی اش را به رخش می کشید . با خشم دست های چروک شده اش را بالا اورده بود و سکه ها را از اغوشش پس زده بود . بلند شده بود و با تمام توانش خود را از ان محل دور کرده بود .
در برابر مغازه ای ایستاد ... ایستاد و چرخید ...
     
#32 | Posted: 8 Jan 2014 16:56
به اینه خیره شد . اینه ای که روی پایه های برنزی تصویر صورت باند پیچی شده اش را نشان می داد . از صورت پیش رویش بیزار بود ... دست بالا اورد و کف دستش را روی صورتش گذاشت . از ما بین انگشتانش دوباره به اینه خیره شد . و اینبار پوستهای چین خورده ی روی صورتش او را وادار به قدم برداشتن کرد . قدمی به عقب گذاشت و نفسش را با حرص بیرون داد .
نگاهش از اینه به روی میله های جلوی ان کشیده شده ... به روی کرکره مغازه که بسته بودنش را فریاد میزد . نگاهش برگشت و سر تا سر مغازه ها را از نظر گذراند . مگر چند شنبه بود ؟ چرا همه جا سکوت بود ؟ چرا مغازه ها بسته بود ؟ چرا همه به ارامی حرکت می کردند ؟
زمان برایش متوقف شده بود ...
احساس کرد سرگیجه ای در سر می پروراند . به ارامی خم شد و روی زمین نشست . پوزخندی به کفش های اسپرت سفید رنگش زد ... هیچ وقت از این کفش ها به پا نمی کرد . هیچ وقت علاقه ای به این لباس ها نشان نمی داد ... ولی پویش مرده بود ... اتش او را کشته بود .
هوا رو به تاریکی بود ... با برخورد کسی سر بلند کرد . پسر جوانی گوشی به دست نگاه چندش اورش را به طرف او برگرداند و گفت : اینجا جای نشستنه مرد حسابی ؟ می خوای بشینی پاش و برو اون گوشه بشین .
و اشاره ای به گوشه ی دو دیوار کرد و دوباره گوشی را به گوش چسباند و گفت : چی گفتی عزیزدلم ؟
از کنارش گذشت . دستش را کف بلوک های سرد گذاشت و از جا بلند شد .
به سختی و سلانه سلانه به راه افتاد . با دیدن چهارراه کنجکاوانه نگاهش را روی تابلو ها چرخاند .
بلوار گلها را از روی اسامی که در اطرافش داشت شناسایی کرد . دست در جیب فرو برد و کاغذهای داخل جیبش را بیرون کشید . سعی کرد توجهی به پوست های چروک نکند . به انگشت دست چپش که همچنان در میان باند های سفید رنگ بود .
نگاهی به پول های توی دستش انداخت . به قدری بود که او را به خانه برساند .
برای اولین ماشینی که از کنارش رد می شد دست بلند کرد و نگاه تمسخر امیز راننده اش را دید ...
بالاخره پیکان قراضه ای در برابرش توقف کرد . کمی خم شد و از شیشه ی کمی پایین کشیده شده زمزمه کرد : یافت اباد ...
مرد لحظه ای کوتاه چشم رو هم گذاشت و پویش روی صندلی جلو کنار مرد جا گرفت . مرد پایش را با خش خش از روی کلاچ برداشت و پرسید : تصادف کردی ؟
پویش به سختی اب دهانش را فرو داد و گفت : بله
-:به صدات نمیاد سنی داشته باشی
-:سی ... شایدم سی و یک
پرسشگرانه نگاهش را به پیرمرد با موهای سفید شده اش دوخت و کلمات را تا پشت لبهایش بالا اورد : امروز چه روزیه ؟
اما لبهایش بهم قفل شد . لبهایش را با زبان تر کرد و خودش را در صندلی سرد ماشین فشرد .
نگاهی به پولهای تو مشتش انداخت و گفت : حاجی چقدر میشه ؟
مرد لبخند تلخی زد و گفت : به جاش چند تا صلوات برام بفرست
و پویش افکارش پر کشید به سالهای گذشته .
کاغذ را از پرینتر بیرون کشید . پرهام بالای سرش ایستاد و گفت : این چیه ؟
لبخندی به روی برادرش زد : می خوام این دو روز بزنم پشت ماشین
پرهام پرسشگرانه نگاهش کرد : برای چی ؟
-:ثواب داره ...
-:یعنی می خوای مسافر کشی کنی ؟
لبخند به روی پرهام زد : مسافر کشی که نه ... ولی نمیزارم کسی هم رو زمین بمونه
پرهام با گفتن دیوونه از اتاق بیرون رفته بود .
پیرمرد گفت : انگار بدجور صدمه دیدی !
گفت : چند ماهی تو کما بودم ... تازه داره اوضاعم رو به راه میشه
-:بعد با این حالت راه افتادی تو خیابون چیکار ؟!
و خودش ادامه داد : البته تو این شبا نمیشه تو خونه بند شد ...
نگاهی به پویش انداخت و گفت : به تیپت نمیاد اهل این چیزا باشی
پویش لبخند تلخی بر لب اورد ... حق با او بود ... خیلی وقت بود خدایش را گم کرده بود ... خیلی وقت بود خودش را میان احساسات ضد و نقیضش گم کرده بود .
     
#33 | Posted: 8 Jan 2014 16:57

اتش نفس عمیقی کشید و روی زانوانش خم شد . کنار سنگ سرد سیاه رنگ نشست و نگاهش را به عکس کنده شده روی سنگ دوخت .
دستانش را در هم قفل کرد و گفت : سلام ، حالت چطوره ؟
با تمسخر ادامه داد : اون زیر جات خوبه ؟
مکثی کرد . سکوت سرد قبرستان را پر کرده بود. هوارو به تاریکی می رفت . دوست داشت بداند پویش در چه حالیست ... اما هیچ دلش نمی خواست او را در ان حال و روز ببیند . اماده بود ... اماده بود تا پویش همه چیز را برای همیشه تمام کند . پوفی کرد و گفت : امروز من رئیس نبودم ... یاسم نبودم ... یا حتی صنم ...
امروز من اتش بودم ... اتشی که توی مسکو بود ... اتشی که دختر تو نبود ... اتشی که بلد بود احساس داشته باشه . عاشق باشه ... زندگی کنه ... امروز من احساس داشتم ... عاشق بودم ... زندگی کردم .
با خشم ادامه داد : و تنفر اون و احساس کردم . اون ازم متنفره ... و من تو همه ی اینا خودم و مقصر می دونم ... من از خودم متنفرم ... می دونی چرا ؟ چون اون از من متنفره ... امروز بیشتر از همیشه از خودم متنفر شدم ... حتی بیشتر از تو ... من اجازه نداشتم عاشق بشم ... من اجازه نداشتم احساس داشته باشم ... اجازه نداشتم ادم معمولی باشم ... می بینی درسام و خوب یاد گرفتم . تو برای اینکه این درسا رو بهم بفهمونی خیلی چیزام و ازم گرفتی ... ولی من ... بازم اشتباه کردم . اتش مرده بود ولی من با دیوونه بازیام دوباره زنده اش کردم .
چشم روی هم گذاشت . دست در جیبش فرو برد و اهن سرد را بیرون کشید و چشم باز کرد .
به روی اسلحه سیاه رنگ توی دستش پوزخند زد و گفت : یادته گفتی من یه قاتلم ؟ ! گفتی تو خونمه ...
اسلحه را روی سنگ سردتر گذاشت و ادامه داد : اما امروز نکشتم ... امروز دستم نلرزید ... اما بدتر از اون دلم لرزید .
لبخند تلخی زد : شاید دیگه نتونم بیام ... دیگه راحت میشی ... مجبور نیستی سرکوفتام و تحمل کنی
نسیم خنکی که در میان درختان بلند اطراف گورستان حرکت می کرد به صورتش برخورد می کرد و او در سکوت به صدایشان گوش سپرده بود . می ترسید ... شاید برای مدت طولانی از این احساس ... از این ازادی به دور می ماند .
او ازادی اش را فدای پرواز او کرده بود ... به او اجازه پرواز داده بود ... به او ازادی داده بود و می دانست در مقابل خودش در قفس خواهد بود . خسته بود ... توانی برای فرار نداشت ... سرهنگ اریا به زودی واقعیت را به نمایش در می اورد ... سرهنگ اریا پرده ی همیشه اویزان بر روی صورت رئیس را بالا می برد و بعد ...
روی کف سرد گورستان نشست . زانوانش را روی زمین دراز کرد و روی هم انداخت . به درخت کنارش تکیه زد و گفت : این روزا دلم خیلی هواش و کرده ...
تو حتی اون و هم ازم گرفتی ... خیلی ها رو ازم گرفتی ... همه ی اونایی که میومدم تا بهشون دل ببندم ... ولی نمی خوام یکی رو از دست بدم . نمی دونم قراره چی پیش بیاد ... هیچ وقت واست مهم نبود ... ولی حالا مراقبش باش از جهنم ... اون بی گناهه ... بزار لااقل یکی از اعضای خانواده امون بره بهشت ... پنج ساله که بودم مادرم و ازم گرفتی ... شش ساله که شدم اون پرستار و ازم گرفتی و هر سال و هر سال و هر سال کسی که تازه میومد تو زندگیم و ازم گرفتی ... حالا تنها کسی که واسم باقی مونده شهابه ... نمیزارم اون و ازم بگیری ... نه تو نه امیر ارسلان ... حتی شده واسه در کنارش بودن بمیرم ...
صدایش را بالاتر برد : بازم نمیزارم اون و ازم بگیری ... تنها کسیه که بهش اعتماد دارم ... اون پاکترین ادمیه که من می شناسم ... تو لایق داشتن اون نبودی ... تو واسه همه کس اون بودن لیاقت نداشتی ... شهاب من لیاقتش خیلی بیشتر از ماهاست
نفسش را پر حرص بیرون داد و از جا بلند شد .
بر روی سنگ سرد خم شد و به اسلحه روی نام حک شده شاهین چنگ زد و ان را بین انگشتانش فشرد .


*******




بهار کنار حوض نشست و نگاهش را به دیگ های غذا دوخت . پرهام پدرش را در حال رسیدگی به غذاها یاری می کرد . سر یکی از دیگ ها ایستاد و ملاقه ی بزرگ را به دست گرفت و مشغول بهم زدن شد .
صدای پویش در گوشش پیچید : مامان ؟ مامان ؟ مامان جونم ؟ مامانی ؟ مادرم ؟ مامان بانو ؟
برگشت و به قامت بلند و کشیده فرزند ارشدش لبخند زد : جانم مامان ؟
-:بوی قیمه ات تا سر خیابون هم میاد
-:دروغ نگو بچه
کنارش نشست و دستش را دور شانه های مادر حلقه کرد : باورکنین ... از همون پیچ که پیچیدم بوش و احساس کردم . فهمیدم منتظر من نشدین و غذا رو بار گذاشتین
دستش را روی دست حلقه شده بر گردنش گذاشت و گفت : اگه می خواستیم منتظر تو باشیم که همه گشنه می موندن ؟!
پویش لبخندی زد : نمی دونم چرا هیچ قیمه ای به پای این نمیرسه
بهار سرش را به شانه های پهن و کشیده فرزندش تکیه زد : غذای امام حسینه بایدم خوشمزه باشه ، وقتی تو رو ازش می خواستم بهش قول دادم هر سال بهترین قیمه رو بپزم
     
#34 | Posted: 8 Jan 2014 16:57
بهار سرش را به شانه های پهن و کشیده فرزندش تکیه زد : غذای امام حسینه بایدم خوشمزه باشه ، وقتی تو رو ازش می خواستم بهش قول دادم هر سال بهترین قیمه رو بپزم
پویش بوسه ای روی سرش زد و دستش را محکم تر دور شانه های مادر حلقه کرد : ممنونم مامان
با تکرار اسمش سر بلند کرد و به فرانک خیره شد : عمه جان ؟
دستی روی صورت خیسش کشید و گفت : جانم عمه ؟
-:عمه مامان میگه ظرفا رو کجا گذاشتین ؟
-:دستت درد نکنه عمه ... طبقه بالاست ... تو اتاق پشتی ... به پویش بگو بیارتشون !
لبخند روی صورت فرانک خشکید .
بهار سرش را پایین انداخت : پویشش نبود تا دستوراتش را با غر غر انجام دهد .
فرانک برگشت و به طرف ساختمان رفت .
لبهایش را با زبان تر کرد و گفت : کاش اینبارم می دونستم می خوای بری ... کاش می دونستم و بازم دست به دامن حسین میشدم ... اگه می دونستم بازم دست به دامنش می شدم تا وساطتت کنه
اشکهایش سرازیر شد .
فرانک کنارش نشست و گفت : عمه جان ؟!
بغضش را فرو خورد ولی صدای هق هقش بلند شد . فرانک در اغوشش کشید و گفت : عمه پویشم راضی نیست اینطوری خودتون و از بین ببرین ! می دونین که چقدر دوستون داشت
با این حرف صدای هق هقش بالا رفت و به سختی زمزمه کرد : پو ... یش
فرانک سرش را در اغوش فشرد : عمه ...
صدایش بغض داشت ... صدایش در میان نفس هایش سکوت داشت ... سخت بود ...
بهار به بازویش چنگ زد : از وقتی رفته یه بارم نیومده ... حتی به خوابمم نمیاد فرانک ... اون طاقت دوری از من و نداشت ... بهش بگو بیاد فرانک ... بگو بیاد قیمه ای که دوست داره درست کردیم ... همونی که همیشه پای دیگش می ایستاد و می گفت مامان من عاشق این قیمه ام ...
نفسی تازه کرد : اون جاش اونجا نبود ... می خواستم واسش زن بگیرم ... می خواستم بچش و ببینم .
صدای پویش باز هم در گوشش طنین انداز شد : مامان وقتی دخترم به دنیا بیاد منم کنار این قیمه ها قرمه سبزی میزارم ... شاید یکی قیمه دوست نداشته باشه
از پشت دیده پر از اشکش نگاهش روی قامت بلندی خیره ماند ... چقدر قامتش شبیه پویشش بود .
پویش قدمی عقب گذاشت . مادرش سر به شانه فرانک گذاشته بود و اشک می ریخت ...
پرهام کنارش ایستاد و ظرف پلاستیکی غذا را به طرفش گرفت : بفرما اقا ...
به صورت برادرش خیره شد . پرهام او را به یاد نمی اورد ... پرهام او را نشناخته بود ...
با صدای مردی که گفت : حاجی خدا پسرت و بیامرزه
به طرف مرد برگشت و نگاهش روی پدرش ثابت شد .
پدرش شکسته تر به نظر می رسید . موهای سرش سفیدتر شده بود و ریشهای سفید صورتش را پنهان کرده بود . مرد دستی روی شانه ی پدرش گذاشت و گفت : پسرت مرد بود حاجی ... جاش تو بهشته
لبهایش از هم جدا شد .
با صدای پرهام برگشت و به او خیره شد .
نگاهش از روی صورت برادرش به طرف ظرف پلاستیکی برگشت و ان را به دست گرفت .
پرهام به سرعت از کنارش گذشت .
صدایی گفت : وای پریناز چرا با این حالت راه افتادی ؟
نگاهش به دنبال صدا کشیده شد و به روی خواهرش رسید . خواهرش ... خواهر کوچکترش ... خواهر عزیزدردونه اش ...
عروسک را به دست گرفت و رو به مسعود گفت : تو بابا منم مامان ...
مسعود با خوشحالی از جا پرید : باشه باشه
دوچرخه اش را به طرف دیوار هدایت کرد و با توقف ان به دیوار تکیه زد . پریناز دستی به موهای عروسکش کشید و ان را روی پاهایش قرار داد و شروع کرد به خواندن :


عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
تو رختخواب مخمل ابی خوابیده
یه روز مامان رفته بازار اون و خریده
قشنگ تر از عروسکم هیچکس ندیده
عروسک من ، چشمات و وا کن
وقتی که شب شد اونوقت لالا کن
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
تو رخت خواب مخمل ابی خوابیده

پرینازش ... خواهر کوچولوی دوست داشتنی اش ... خواهرش به زودی مادر میشد
     
#35 | Posted: 8 Jan 2014 16:59

اتش ضربه ای کوتاه به در بسته زد و با تاخیر وارد اتاق شد . نگاهش را در اتاق تاریک چرخاند تا به قامت مچاله شده ی روی تخت رسید . به قامت نحیفی که بیشتر به پسر بچه ای می ماند تا جوانی بیست ساله .... جوانی که باید در اوج زندگی اش می بود .
کنار تخت نشست و نگاهش را به چشمان بسته اش دوخت . چشمانش کاملا روی هم افتاده بود . لبخند تلخی زد و دستش را در میان موهای سیاهش فرو برد و به ارامی انگشت زد .
زمزمه کرد : خوبی داداشی ؟ کی اذیتت کرده ؟ بهم بگو برم دعواش کنم
شهاب پلک هایش را روی هم فشرد .
خم شد ... پالتویش را از تن بیرون کشید و روی مبل سیاه رنگ کنار تخت رها کرد . پاهایش را بالا اورد و روی تخت کشید . کنار شهاب دراز کشید و گفت : امشب می خوام اینجا بخوابم ... دلم واسه داداشیم یه ذره شده . این چند روزه دختر بدی شده بودم و داداشیم از دستم ناراحته .
با یک حرکت به طرف شهاب برگشت و به چشمان سیاهش زل زد . شهاب خیره در چشمان اتش نگاه می کرد .
دستش را بالا اورد و قسمتی از موهای شهاب را که روی پیشانی اش بود بالا زد و گفت : امشب یه شب خاصه داداشی ... می خوای بریم بیرون ؟
شهاب خودش را نزدیک تر کشید .
اتش لبهایش را روی هم فشرد و او را در اغوش کشید . سرش را در سینه فشرد : ببخشید شهابم ... ببخشید داداشم ... این چند روزه اصلا بهت توجه نکردم . می دونم خواهر بدی هستم ... ببخشید ... قول میدم جبران کنم .
بغضش را فرو خورد . چطور می توانست برادرش ... عزیزدلش ... پاک ترین عزیزش را اینطور برنجاند .
شهاب دست روی بازویش گذاشت . بوسه ای بر موهای شهاب زد و گفت : می خوای بریم ؟
شهاب سرش را بیشتر در اغوشش فشرد .
دستانش را دور او حلقه زد و گفت : باشه داداشی میریم .



ایران – تهران – سه روز بعد از به هوش امدن سرهنگ پویش اریا


معتمدی نگاهش را از روی صورت بازیگر برداشت و متفکر زمزمه کرد : فرزان ... فرزان
این اسم تمام روز ذهنش را مشغول خود کرده بود ... برایش اشنا بود ... اشناتر از هر اشنایی ...
از جا بلند شد و به طرف کامپیوترش به راه افتاد . کامپیوتر را روشن کرد و تا بالا امدن ویندوز به طرف اتاق دخترکش رفت . در اتاق را باز کرد و به طرف تختش رفت . عروسک خرس روی تخت را برداشت . نگاهش را به قاب عکس دختر بچه ای با لباس صورتی روی پاتختی دوخت و لبخند زد . لبخندی تلخ
دستش را در محل دوخت دم خرس فرو برد و رم را بیرون کشید . برگشت و به ارامی مسیر امده را بازگشت . جلوی کامپیوتر نشست . رم و پسوردی که بعد از تلاش فراوان با تاریخ تولد پویش اریا باز می شد را وارد کرد و نگاهش را روی اطلاعات پیش روش ثابت نگه داشت . میان فایل ها روی اسم فرزان مکث کرد . کلیک کرده و فایل را باز کرد .
فرزان ... اسمی که بالایی ها روی پویش اریا گذاشته بودند .
پویش در تمام اطلاعاتی که داده بود اسمی از فرزان نبرده بود ... پس این اسم .
به اینترنت متصل شد و به دنبال فراوانی اسم فرزان گشت ...
جای تعجب داشت چرا باید کسی که در بیمارستان به اسم ناشناس بستری بود اسمی هم اسم سرهنگ پویش اریا داشته باشد . از جا بلند شد و به طرف تلفن رفت . شماره ای از دفتر تلفن کنار گوشی برداشت و در گوشی اش وارد کرد . برگشت و رم را به جای قبل برگرداند . اطلاعات ثبت شده روی کامپیوتر را پاک کرد و با برداشتن پالتوی سیاه رنگش از ساختمان خارج شد . به ارامی به راه افتاد . در سکوت شب در پیاده رو قدم بر میداشت . گوش هایش را تیز کرده بود و تمام حواسش به اطرافش بود . باید مطمئن میشد کسی تعقیبش نمی کند .
     
#36 | Posted: 8 Jan 2014 16:59
به اولین باجه تلفنی که در مسیر دیدش بود رفت و کارت تلفنی بیرون کشید . شماره ی روی گوشی اش را وارد کرد و منتظر شد . با شنیدن صدای مرد جوانی گفت : سلام مهدی جان خوبی پسرم ؟
-:سلام ... ممنونم . شرمنده به جا نیاوردم .
-:معتمدی هستم مهدی جان
-:سلام عمو جان . خوبین ؟ متاسفم به جا نیاوردم
-:اختیار داری پسرم ... تقصیر من شد . خودت خوبی؟ مادر چطوره ؟
-:ممنون عموجان ما خوبیم شما خوبین ؟!
-:ممنون پسرم ...
مکثی کرد و ادامه داد : مهدی جان قرض از مزاحمت ... یه مشکلی داشتم .
-:من در خدمتم عمو بفرمایید
-:راستش چند روز پیش دیدی که یه بیمار تو بیمارستان شما بستری کردیم
-:درسته عموجان ... چیکار می تونم براتون بکنم ؟
-:مهدی پسرم می دونم این کار ممکنه واست مشکلی ایجاد کنه ولی چاره ای نیست ... می تونی جواب ازمایشات اون بیمار و برام بیاری ؟
-:البته عمو جان نگران نباشین ... جواب ازمایشات و براتون میارم
-:ممنونم پسرم
معتمدی بعد از صحبت با مهدی شماره جدیدی گرفت .
-:سلام دکتر
-:ببین کی تماس گرفته سلام سرهنگ
-:دکتر یه زحمتی برات دارم
-:بفرما سرهنگ
-:می خوام چند تا ازمایش و با اطلاعات قبلی که از یکی از مامورای خودی تو اداره داری تطبیق بدی
-:حتما ولی مجوز داری ؟
معتمدی مکثی کرد و گفت : دکتر مجوز بود که این وقت شب مزاحمت نمیشدم .
دکتر پر صدا خندید : باید فکرش و می کردم سرهنگ ... یه لحظه به ذهنم خطور کرد
معتمدی کلافه گفت : دکتر ازمایشات و فردا برات بیارم ؟
-:مگه من می تونم به شما بگم نه سرهنگ ؟ بیار ...
-:بین خودمون بمونه
-:حتما همینطوره ...
معتمدی با خیال راحت به راه افتاد ... امکانش بود ... وقتی جسد سرهنگ اریا فقط با وجود یک گردنبند که به گردن داشت زیر خاک رفت و مهر مرگ خورد به این موضوع شک کرده بود . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ... حتی تیمسار خواستار کالبد شکافی شد اما از بالا دستور رسید و مراسم ختم پویش اریا خیلی زود اتفاق افتاد .
و حالا معتمدی فکر می کرد کسی که زیر خروار ها خاک خوابیده است کسی جز پویش اریاست و پویش اریا کسی نیست جز فرزانی که در طول دو ماه گذشته در کما به سر برده است .



ایران – تهران – شب ازادی پویش اریا – تاسوعای حسینی


پویش نگاهش را از پریناز گرفت . بغض داشت ... فرزند خواهرش دختر بود ؟ شاید هم پسر ... به زودی دایی میشد ... و کودک خواهرش ... قدمی پیش گذاشت . اما ...
نمی توانست ... نمی توانست جلو رود . مادرش ... خواهرش ... برادرش ... پرهام او را نشناخته بود . پدر از مرگ او شکسته شده بود . اما به فرزندش افتخار می کرد . چطور می توانست جلو رود و ادعا کند شکست خورده است ؟ هویتش را از دست داده است ؟
پدرش به طرفش برگشت و گفت : تصادف کردین اقا ؟
سکوت کرد . نگاهش را به روی پدرش دوخت . باید جواب می داد ؟ اگر حرف میزد ؟ صدایش اشنا نبود ؟ او پدرش بود ! چطور می توانست حرف نزند ؟ لبهایش از هم جدا شد . اما صدایی از ان ها خارج نشد ... او مرده بود ... اما رئیس می دانست زنده است . چطور می توانست به پدرش اعتراف کند زنده است . اگر رئیس اینبار دست روی خانواده اش می گذاشت ؟! به سختی سر تکان داد . پدرش به ارامی گفت : خدا رو شکر سالمید ...
کسی صدایش زد ... پدرش لبخندی به رویش پاشید و دورشد . دوباره نگاهش را به مادر دوخت . دل تنگش بود ... دلتنگ اغوش مادرش ... دلتنگ وجود مادرش ... اخرین بار که او را در اغوش کشیده بود . چقدر ان روز احساس دلتنگی می کرد . ناخوداگاه دلتنگ بود ... دلتنگ وجود مادرش ... پدرش
مردی از کنارش گذشت . به دایی بهزادش خیره شد . بهزاد به طرفش برگشت و گفت : بفرما داخل اقا چرا دم در ایستادی ؟
ظرف توی دستش را فشرد و نگاه از مادرش گرفت . به عقب برگشت و همانطور که نگاهش را به ساختمان می چرخاند از در بیرون رفت .
قبل از بیرون رفتن با صدای بلند گفت : خدا قبول کنه
بهار از اغوش فرانک بیرون امد . به سرعت صاف ایستاد . به دنبال صدا چشم چرخاند ... صدا برایش اشنا بود
فرانک به تبعیت از او بلند شد : چی شد عمه ؟
بهار با تردید زمزمه کرد : پویش ... صداش و شنیدم
فرانک سر به زیر انداخت : عمه ...
بهار نگاهی گنگ به فرانک انداخت و گفت : مطمئنم خودش بود ... صدای پویشم بود
     
#37 | Posted: 8 Jan 2014 17:00 | Edited By: sepanta_7
بهار نگاهی گنگ به فرانک انداخت و گفت : مطمئنم خودش بود ... صدای پویشم بود
فرانک لبهایش را روی هم فشرد و به دندان گرفت . سعی می کرد مانع سرازیر شدن اشک هایش شود .
پریناز کنار بهار ایستاد و گفت : چی شده مامان ؟
بهار به مانتوی پریناز چنگ زد : پویش ! پریناز ... پویش بود .
اشک هایش سرازیر شد . دستهای مادر را گرفت و گفت : می دونم مامان ... بیا گلم ... بیا بریم تو ساختمون
بهار نگاهش را از بهار گرفت و به در خروجی دوخت و میان هق هق هایش گفت : پریناز خودش بود ... صدای پویش بود .
پریناز سر تکان داد : باشه مامانم ... می دونم پویش بود . بیا عزیزم
با رفتن پریناز فرانک کنار حوض نشست . پاهایش را کنار هم قرار داد و سرش را به ان ها تکیه زد .
صدای پویش در گوشش پیچید : فرانک ؟!
-:باز چیه پسر عمه ؟
-:شیطونی نکن دختر
-:دلم می خواد ... یادته گفتی می بری شهربازی ؟
پویش ابروهایش را بالا فرستاد : یعنی الان بریم شهربازی ؟
دستانش را به کمر زد : نریم ؟
پویش لبخندی به روش زد : بریم
با شوق به طرف سالن دوید ...
همه از امدن امتناع کردند .
با ناراحتی روی مبل نشست و گفت : هیچ کس نمیاد
پویش لبخندی به رویش شد : پاش و حاضر شو باهم میریم
چشمانش درخشید : واقعا ؟
پویش با سر جواب مثبت داد . در طول مسیر ساکت و ارام به جلو خیره شده بود . پویش همراه خوبی بود . در کنارش قدم بر میداشت و به هرچیزی که اشاره می کرد با لبخند همراهی اش می کرد . باز هم سوار رنجر شدند . پویش اعتراض نکرد . باز هم فریاد زد و خندید . اینبار پویش هم همراهی اش کرد .
بعد از رنجر به بستنی مهمانش کرد . چقدر بستنی بعد از بازی چسبیده بود . خوشمزه ترین بستنی وانیلی در تمام زندگی اش ... به شیرینی چای شیرین و به لطافت بالش پرش ... زیر زبانش مزه کرده بود .
در برابر عروسک ها ایستاد و به جوجه تیغی بامزه ای خیره شد . پویش دست در جیب فرو برد و کنارش ایستاد .
رو به مرد گفت : یه دور ما
مرد با خوشحالی تیر ها را به دست پویش داد .
اولین تیر به هدف خورد
فرانک نیشخندی زد و با شادی بالا پرید .
دومین تیرهم همینطور
فرانک ذوق کرده بود . پویش به طرفش برگشت و چشم در چشم چشمکی زد . فرانک لب به دندان گرفت و سر به زیر انداخت . سومین تیر هم به هدف خورد و فرانک دستانش را بهم کوبید .
مرد عروسک را به طرفش گرفت . با خوشحالی لبخندش را نثار پویش کرد : مرسی
اخر شب سوار چرخ و فلک هم شدند . تصویری که پیش رویشان قرار داشت زیبا بود ... اما پویش تمام مدتش را در افکارش غرق شده بود و فرانک لبخند کوتاهی به رویش زده بود .
از یاداوری خاطرات گذشته اشکهایش سرازیر شد . هنوز هم عروسک را روی تختش نگه داری می کرد . زمانی که خبر مرگ پویش را شنیده بود پاهایش سست شده بود . بدون کنترل توانایی اش روی زمین افتاده بود ... پویش چیزی بیشتر از پسرعمه اش بود .
زار زده بود . پویش قول داده بود همیشه او را به شهربازی ببرد ... اما ...
در راه برگشت از فرانک قول گرفته بود هر وقت هوس شهربازی کرد با او تماس بگیرد ... و حالا فرانک هوس شهربازی کرده بود . دوست داشت اس ام اسی برایش بفرستد ... فقط یک کلمه : شهربازی
و ساعتی بعد پویش با لبخند ! کنارش او را همراهی کند .
همیشه پویش را دوست می داشت ... زمانی که فرناز تصمیم به ازدواج گرفته بود غمگین و ناراحت به اتاقش پناه برده بود . او همیشه پویش را به عنوان همسر فرناز تصور کرده بود . پسر عمه ای که در صورت ازدواج با خواهرش به او نزدیک تر میشد .

پاهایش کشش تنش را نداشت . خودش را به دیوار نزدیک کرد . دست به دیوار گرفت ... تمام وجودش اشک می ریخت ... برای زندگی که در پیش داشت . خسته بود . خسته ...
به دنبال مرگ بود ... مرگ در شرایطش تنها راه نجاتش بود . چطور می توانست ادامه دهد . زندگی اش بر باد رفته بود . پاهایش توان از دست داد . روی دیوار سر خورد و دو زانو نشست . جعبه غذا را در دست می فشرد . نمی خواست ان را از خود دور کند . غذایش را به سینه نزدیک کرد
اشکهایش سرازیر شد ... اشکهایی که باند صورتش خشکشان می کرد . دستانش مشت شد .
چه بر زندگی اش امده بود . به چه حالی افتاده بود ؟ پویش به کجا رسیده بود ؟ ارمانهایش این بود ؟ کسی نمی خواست به دنبالش باشد . مادرش عذاب می کشید . مادر عزیزش ... پدرش ...
بچه پریناز ؟ پسر بود ؟ نه پسر نباشد ... نمی خواست شباهتی به او داشته باشد ... عاشق دختر بچه ها بود . دختر بچه ای که با شیرین زبانی او را دایی خطاب می کرد . اما دایی ... ندیده در گور فرو رفته بود . چطور می توانست پیش قدم شود ؟ چطور می توانست به خانواده اش حرفی از زنده بودن بزند ؟ وقتی در تمام این مدت ان ها به این باور رسیده اند که مرده است .
نفس عمیقی کشید . بوی غذایی که در دست داشت مشامش را پر کرد . به سختی بلندش کرد . ان را به بینی نزدیک کرد و بو کشید . بوی غذاهای مادرش را می داد ... همیشه عاشق این قیمه بود . قیمه ای که مادرش برای سلامتی اون نذر کرده بود ... حالا که زنده نبود . حالا که مرده بود انتظار نداشت مادرش باز هم نذری بپذد ...
به سختی ظرف را گشود ... به قیمه روی برنج خیره شد ... مادرش هر سال چند ماه قبل از تاسوعا برای نذری که در پیش داشت اماده میشد ... چقدر دلش می خواست درکنار مادرش باشد . اینبار مادرش را یاری می کرد . دلتنگ بود ... دلتنگ اغوش گرم مادرش
انگشتانش را بهم نزدیک کرد . برنجی بلند کرد و در دهان گذاشت . اشکهایش شدت گرفت . خیلی وقت بود هوای این غذا را داشت . دوست داشت کنار مادرش می بود و تکرار می کرد : عاشق دستپختتم مامان ... دست پختت حرف نداره مامان
دوباره دست پیش برد . باز هم برنجی در دهان گذاشت . خوشمزه بود . انگشتانش را کاملا بهم نزدیک کرد . دستش را کاملا پر کرد و به دهان برد . مهم نبود دستانش کثیف بود . مهم نبود قاشقی در کار نبود . دوست داشت تا می تواند بخورد ... غذا را پشت سر هم با دست به دهان می گذاشت و هق هق گریه اش را با غذا فرو می داد . خدا را شکر کوچه خلوت بود و در تاریکی ان کسی از انجا عبور نمی کرد . اتش چه بر زندگی اش اورده بود ؟ عزیزانش را ... هویتش را از او گرفته بود . اتش زندگی اش را سوزانده بود ... غذا به گلویش پرید . به سرفه افتاد . غذا را در سینه فشرد و به جلو خم شد . غذایی که به دهان داشت بیرون ریخت . با حسرت به غذا خیره شد . با خشم اشک هایش را پس زد . توانی نداشت . سخت بود ... تحملش سخت بود ... چه گناهی مرتکب شده بود ؟ چرا این بلا بر سرش امده بود ؟! وجودش به جوشش امد ... توانی برای ادامه نداشت . مهم نبود کجاست ... تمام توانش را جمع کرد و فریاد زد : خــــــــــــدااا
رعد و برق زد .
     
#38 | Posted: 8 Jan 2014 17:02
رعد و برق زد .
اسمان هم به حالش اشک می ریخت ...
قطرات اب به ارامی روی صورتش فرود امد . سرش را به دیوار تکیه زده بود . چشم روی هم گذاشت ... اجازه داد قطراتی که رو به تندی می رفت بر روی صورتش فرود اید .
بارانی که بر روی صورتش می بارید از روی باند های پیچیده شده عبور می کرد . داغ بود ... گرم بود ... شاید هم نه ... باران نه ... گرما از وجودش بود . از گرمای احساسش بود . داغ شده بود . لحظاتی انجا ماند . ماند و سرمای باران را بر تن خسته اش پذیرفت . غذایش را بست و از جا بلند شد . به سختی به دیوار تکیه زد و صاف ایستاد .
صدای حسین حسین به گوش می رسید . به سختی قدم برداشت . قدم هایش سست بود . اما به سختی به راه افتاد . اب از روی باند کشیده شده روی صورتش می چکید . به دنبال صدا می رفت .
خیسی باند ها صورتش را می سوزاند . اما در برابر سوزش وجودش چیزی به شمار نمی امد . صدا رفته رفته نزدیک تر میشد .
در برابر درب بزرگی که دو طاق باز بود ایستاد ... صدای یا حسین ها تنش را می لرزاند . پیش قدم شد ... قدم هایش او را به داخل ساختمان هدایت می کرد . اما نه ... جایی در انجا نداشت ... جایش انجا نبود . به طرف درب کشیده شد . جلوی در در زیر ایوان بالای درب لبه ی باغچه کنار درب نشست و سرش را به دیوار سفید سنگی تکیه زد . سرما وجودش را لرزاند . چشم باز نکرد .
صدای برخورد دستها با سینه به گوش می رسید .
احساس ضعف داشت . به سختی تنش را به دیوار تکیه زده بود .
هر سال در کنارشان سینه میزد . همیشه برای غریبگی حسین اشک ریخته بود ... حسینش کجا بود تا بنده اش را ببیند ... ببیند بنده اش در شهر خودش غریبه شده است . در میان عزیزانش مرده است ...
حسین کمکش کن ...
حسین تنهاست ...
حسین غریب است
حسین یاری اش ده
حسین نجاتش ده
چشمانش روی هم افتاد و ...



*******



چَشمانت عمریست

سیاه پوش مَردیست

که به یاد نگاهت


تمام زندگی اش را باخت

دستش را به شیشه سرد شده تکیه زده و سر به شانه گذاشته بود .
سالها به سادگی در گذر بود و او میان حال و گذشته ای که خودش از ان بی خبر بود ، می جنگید . نگاهش به در ورودی بود ... شاید منتظر بود ... منتظر یک اتفاق ... منتظر ادم هایی که سالها پیش باید می امدند و نیامدند .
سر بالا اورد و به صورت محوی که در برابرش ظاهر شده بود لبخند تلخی تحویل داد : من لایق دوست داشتن نبودم نه ؟ لایق دوست داشته شدن نبودم !
صورت محو همچنان به چشمانش خیره بود .
دست به زیر سینه برد : پیمان کاش بودی ...
کاش بودی تا بهم بگی حق دارم زندگی کنم . حق دارم برای خودم باشم ... کاش بودی تا بهم امیدی برای زندگی بدی ...
مکثی کرد : متاسفم که هیچ وقت نتونستم دوست داشته باشم .
چهره با ارامش پلک زد .
نفسش را پر صدا بیرون فرستاد : تو هم خسته ای از دستم مگه نه ؟! همه از دستم خسته شدن ... من حتی به اون رحم نکردم ... من ...
با باز شدن در نگاه از چهره گرفت و بدون تکان خوردن گفت : چراغ و روشن نکن ...
صدای کشیده شدن پاهایی محکم روی پارکت کف اتاقش باعث شد نگاهش را از شیشه ی پیش رویش به قامت کشیده ای که پشت سرش ایستاده بود بدوزد .
دست روی شانه هایش گذاشت و گفت : به چی فکر می کنی ؟
چشم روی هم گذاشت : به اینکه باید برین ...
عماد چهره در هم کشید : کجا ؟
-:با زهره و شهاب یه مدت برین ویلای رامسر ... مواظبشون باش ... تا وقتی خودم نگفتم برنگردین...
عماد دستانش را روی شانه هایش فشرد و او را به طرف خود برگرداند : چی شده اتش ؟
-:پویش فرار کرده!
عماد خیره نگاهش کرد . دهانش باز مانده بود .
لحظات به کندی می گذشت
بالاخره پوزخندی زد و بعد این پوزخند به خنده هایی پر صدا تبدیل شد .
اتش با ارامش نگاهش می کرد . عماد قدمی به عقب گذاشت و با ابروهای گره خورده گفت : واقعا می خوای باور کنم پویش اریا فرار کرده ؟
اتش سرش را پایین انداخت : دست من نبود !
با خشم پیش قدم شد و دستش را تخت سینه اتش قرار داد : خودت فراریش دادی نه ؟ ازادش کردی !
صدایش بالا رفت : چرا ؟ واقعا چرا این کار و می کنی اتش ؟ چون دوسش داری ؟ دیوونه اون می کشتت ... اون الان به خونت تشنه هست ... اگه بره پیش پلیس ... اگه بگیرنت ...
دستش را فشرد و اتش تکانی خورد اما سرجایش ثابت ماند .
با عصبانیت افزود : اگه بگیرنت ؟ ! چه بلایی سر ما میاد ؟ شهاب ... زهره ... من
اتش به ارامی سر بلند کرد : تو مواظبشون هستی
عماد پوزخند زد : متاسفم واست ... متاسفم
به طرف درخروجی به راه افتاده بود که اتش خودش را به او رساند و دستش را کشید . کلیدی از جیب بیرون کشید و در برابرش گرفت : مواظبشون باش ... خودم بهت زنگ میزنم .




*******




صداهایی به گوش می رسید . کسی تکرار می کرد : الله ...
صدای گریه کودکانه ای به گوشش می رسید که در میان هق هق گریه های زنان پنهان میشد . به سختی چشم باز کرد . اسمان غروب خودش را به رخ می کشید . قرمزی اسمان بیشتر از تمام روز ها بود .
باز هم صدای شیون و فریاد ... دستانش را تکان داد . بدنش حرکت می کرد . دستش را به زمین بند کرد تا بلند شود .
دستش به نرمی فرو رفت . در میان کاسه ای شکر ... دستش را بلند کرد . به خاکهای فرو ریخته از دستش خیره شد . به سختی سر بلند کرد و به اطراف خیره شد . در میان نخل های سر به فلک کشیده ... در میان بیابان پر از خاک ...
نباید اینجا می بود ... سعی کرد به یاد اورد . اخرین بار کجا بود ؟ اخرین بار ؟ ...
صدای فریاد کودکی بلند شد . دوست داشت منظور کودک را درک کند . اما گنگ به حرفهایش گوش سپرده بود ... کودک چیزی می گفت ... اما او درکی از سخنان کودک نداشت .
نیم خیز شد ... بدنش را به جلو خم کرد و پاهایش را بالا کشید . از جا بلند شد . تلو تلو خورد و بالاخره ایستاد . نگاهی به اطراف چرخاند . حس بدی داشت . همه چیز عذاب اور به نظر می رسید . صداها غم انگیز بود ... همه چیز در حال اشک ریختن بود . پاهایش را از میان خاک های فرو رفته بیرون کشید . به سختی قدم برداشت ... به دنبال صدا کشیده میشد .
صدایی فریاد زد : زینب ...
چشم روی هم گذاشت . دوست داشت بهتر بشنود . از تکرار این اسم لذت می برد .
     
#39 | Posted: 8 Jan 2014 17:03
چشم روی هم گذاشت . دوست داشت بهتر بشنود . از تکرار این اسم لذت می برد .
زینب ... زینب ... زینب زینب ...
ای روح با ایمان
جانیم سنه قربان
زینب زینب ... زینب زینب
کنز حیا زینب
کان وفا زینب
صداش در گوشش جان می گرفت . به ارامی چشم باز کرد ... اینبار به جای اسمان قرمز رنگ سفیدی در برابرش ظاهر شد .
دوباره چشم بست ... گرما به صورتش هجوم اورد . چشم که باز کرد در وسط صحرا بود ... باز هم صدای گریه ها به گوش می رسید ... قدم برداشت . خودش را به جلو کشید . به دنبال صدا می گشت . از دور خمیه هایی که در اتش می سوخت نظرش را جلب کرد . به قامت ریزی که در میان خیمه ها بود کشیده شد . قامت کوتاهی که در میان پارچه ای سیاه رنگ پیچیده شده بود . به طرفش قدم برداشت .
اما ... قدمهایش پیش نمی رفت . هر چه بیشتر قدم بر می داشت ... عقب تر می رفت . نمی توانست بیشتر از این پیش رود ...
قدم هایی که پیش نمی رفت خسته اش کرد . زانوانش سست شد و روی زمین نشست .
نگاهش به اسب سفیدی کشیده شد که به قامت کوچک نزدیک میشد . اسب در برابرش ایستاد ... قطرات قرمز رنگ روی تن سفیدش برق میزد ... صدایی در میان اشک هایش زار زد : تشنه ام ...
صدای ظریفی بود ... قطعا متعلق به دختر بچه ای بیش نبود . اسب خم شد ...
باز هم صدای کودک برایش نامفهوم شده بود ... فقط یک کلمه درک کرده بود ... تشنه بود ... همین ؟!!!
باز هم از جا بلند شد . باز هم به طرف دختربچه قدم بر داشت . اما باز هم به جلو نرفت . درست مثل اینکه دیوار شیشه ای مانع از قدم برداشتنش به جلو میشد .
کودک در برابر اسب زانو زد و دستانش را روی اسب کشید . دستانش به قطرات خون روی عصب اغشته شد ...
سرش را به عقب فرستاد . سعی داشت صورت دخترک را ببیند ... اما چیزی مانعش میشد . صورتش محو بود ... چیزی مانع دیدش می شد ... چیزی که اجازه نمی داد به جلو رود
صدای دخترک بلند شد . اینبار بلند تر از لحظات پیش بود ... فریاد دخترک تنش را به لرزه کشید .
دخترک سرش را به زمین زد و فریاد زد : خــــداااا
باز هم منظور دخترک را درک کرده بود . همانند دخترک فریاد زد . همراه دخترک
هم صدای دخترک
برای تنهایی دخترک
برای اشک های دخترک
برای زجه های دخترک
فریاد زد .
نفس نفس زنان نیم خیز شد . چشم باز کرد . تابلوی بزرگ ون یکاد در برابرش به چشم می خورد .
با قرار گرفتن لیوان اب در برابرش نگاهش را از تابلو گرفت و به لیوان دوخت . دست ظریف لیوان را در برابرش گرفته بود . نگاهش را از روی دست به طرف صورتش کشید .
دختر به رویش لبخند زد .
سر به زیر انداخت .
صدای ظریفش گفت : خواب دیدین ... بخورید ...
دوباره سر بلند کرد . صورت زیبایی داشت ... چشم های سیاهش برق میزد ... اما قرمز بود ... چادر سفید با گل های ابی به سر داشت . و روسری همرنگ گل های چادرش
با تکان دست نگاهش را به لیوان برگرداند . لیوان در دست دختر تکان خورد . دستانش را از دو طرفش بالا کشید و لیوان را میان دست های لرزانش گرفت . لیوان در میان دست های لرزانش تکان خورد و قسمتی از اب لیوان فرو ریخت ...
نگاهش را به پتوی خیس شده داد . دختر دست روی لیوان گذاشت .
به سرعت دستش را عقب کشید و نگاه متعجب دختر را به جون خرید . احساس سرما می کرد . صورتش ...
سنگینی باند های روی صورتش را احساس نمی کرد
دختر لیوان را در برابر لبهای لرزانش گرفت .
سرش را عقب کشید و دست بلند کرد
دستش را روی صورتش کشید .
پوست چروکیده و بعد زخم های روی صورتش که با حرکت دستش گزگز می کرد .
دست دیگرش را روی صورتش گذاشت .
دختر لیوان را عقب برد و گفت : نگران نباشید ...
از میان انگشتانش به دختر خیره شد .
ادامه داد : وقتی بابا اوردتون داخل خیس بودین ، باند های روی صورتتون خیس اب بود ... برای همین بازشون کردیم . بعد هم بابا روشون پماد زد تا زودتر خوب بشه .
دوباره لیوان را بالا اورد : نمی خواین بخورین ؟
با شک و دو دلی دست از روی صورتش کشید . لبخندی روی لب دختر امد . لبخندش به پویش شجاعت داد . دختر از صورت وحشتناکش نمی ترسید .
دست پیش برد تا لیوان را از دست دختر بگیرد .
دختر با تردید به دستهای لرزانش خیره شد و گفت : کمکتون می کنم ... اگه اجازه بدین
دستانش پایین امد .
لیوان را مماس با لبهایش قرار داد و به ارامی بالا اورد . اب سرد لیوان در وجودش شعله ور شد .
باز هم خوابش یاد اورش شد . نگاهش را از دختر گرفت و چشم روی هم گذاشت .
-:می تونید استراحت کنید ... البته بعد از اینکه یه چیزی خوردین ... براتون سوپ درست کردم . با خیسی لباسهاتون دیشب احتمال دادم سرما خورده باشین ... بابا تا ساعتی دیگه برمی گرده ... یه سر رفت بیرون ...
لیوان را دور کرد و از جا بلند شد : راحت باشین ... من برمی گردم
با نگاهش دختر را دنبال کرد . به صورتش می خورد هجده یا نوزده ساله باشد ... شایدم کمتر ... با یاداوری شرایطش خودش را روی بالشت نرم پرت کرد ... دلش مرگ می خواست
     
#40 | Posted: 8 Jan 2014 17:07
پرهام اخرین لیوان ها را روی میز گذاشت و گفت : امر دیگه ای باشه ابجی خانم !
پریناز لبخندی به رویش زد : دستت درد نکنه
پرهام سرتکان داد : میرم بالا
پریناز اخرین بشقاب را درون سینک گذاشت : یه سرم به مامان بزن ...
-:خوابیده ؟
-:نه ... داشت اماده میشد بره بیرون
پرهام صدایش را بالا برد : برای چی بره بیرون ؟ با این حالش
پریناز شیر اب را بست : چیکارش داری پرهام ؟ نمیفهمی مامان یاد پویش افتاده ؟
پرهام دستانش را مشت کرد : چی میگی پریناز ؟ چهار ماهه پویش مرده ... یادت رفته خودمون دفنش کردیم ؟
پریناز چهره در هم کشید و غرید : پرهام
پرهام با خشم به طرفش برگشت : مگه دروغ میگم ... داره خودش و نابود می کنه . یه نگاه به زندگیمون و بنداز ... هر کدوم یه طرف ماتم گرفتیم ... تو که ماه تا ماه اینجا پیدات نمیشه که یاد پویش می افتی ... مامان خودش و تو اتاقش حبس کرده و تا می خوای چیزی بگی اشکش سرازیر میشه ... بابا هم عین خیالش نیست ما هم ادمیم ... شب تا صبح بیرونه ... بابا به والله پویشم راضی نیست ... این وضع زندگیه ... پویش نیست ، تو رفتی سر زندگیت ... پس من چی ؟ منم ادمما ... گناه نکردم که بچه کوچیکه شدم .
اشکهای پریناز سرازیر شد .
پرهام با دیدن اشکهایش غرید : چرا گریه می کنی ؟
قدمی به طرفش برداشت و سرش را روی سینه فشرد : ببخشید پری ... ببخشید . نمی خواستم ناراحتت کنم . ببین الان فسقل دایی هم ناراحت میشه ها ... دوست نداری که اون فسقلی ببینه مامانش داره گریه می کنه .
پریناز دستان خیسش را روی پیراهن پرهام قرار داد و سرش را بیشتر در اغوش برادر فشرد . پرهام دستانش را دور شانه هایش قفل کرد . همانند پویشه ... همیشه همینگونه او را در اغوش می کشید . پرهام حق داشت ... زندگیشان داغون شده بود ... همه چیز بهم ریخته بود . خیلی چیزها سرجای خود نبود .
پرهام بوسه ای روی موهایش زد و گفت : دیگه گریه نکن ، متاسفم ، معذرت می خوام
پریناز سرش را به ارامی تکان داد : حق با توئه پرهام ما همه داریم از مرگ پویش فرار می کنیم ، ولی دست خودمون نیست ، پویش برام یه برادر نبود پرهام ... اون بهترین دوستم بود . بهترین رفیقم بود . شب هایی که خونه نمیومد شب تا صبح بیدار می نشستم تا بیاد و به اتاقم سرک بکشه . پتوی روم و مرتب کنه و وقتی خیالش راحت شد بره . بعد از این کار منم می تونستم بخوابم ... می تونستم اروم باشم . نمی دونم چرا دیشبم احساس می کردم پویش اومده ... جلوی در ایستاده و داره نگام می کنه
پرهام چشم روی هم گذاشت : می خوام همه چیز مثل قبل بشه پری
پریناز میان بغض فرو رفته اش گفت : نمیشه پرهام ... پویش دیگه برنمی گرده
برادرش بهترین بود ... بهترین فرزند برای پدر و مادرش ... بهترین برادر برای خواهر و برادرش و در کل بهترین دوست و بهترین همدم ... برادری که همیشه کمک بوده برایش ، او را تا مدرسه همراهی می کرد . زمانی که معلم در برابر نمرات کمش مادر و پدرش را به مدرسه احضار می کرد پویش بود که حاضر میشد و قول می داد پرهام در امتحان بعدی جبران خواهد کرد ... همیشه دست حمایتش را احساس می کرد و حال برادرش نبود ...
پویش نبود تا مطمئن باشد حمایتش خواهد کرد . پویش نبود تا در بدترین حالت همراهش باشد و یاری اش کند .
پویش نبود تا به کمک مادر بشتابد ...
پویش نبود تا همراه پدر شود و او را ارامش بخشد
پویشی نبود تا در کنار پریناز باشد و لبخند بر لبهایش اورد
پویش نبود تا به ارامی زمزمه کند : نگران نباش من پشتتم داداش کوچولو
پرهام پرخاش کند و او ریز ریز بخندد .
با صدای بسته شدن در پریناز از اغوشش بیرون امد . پرهام نگاهی به در بسته شده انداخت و زیر لب زمزمه کرد : رفت ...
     
صفحه  صفحه 4 از 36:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites