تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه آسمانى

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 8 Feb 2014 20:21
قسمت ۱۰ :

روزهایی که تموم دنیا ایستادن جلوی من که نتونم بهت برسم
ثانیه ها زود می گذشتن چون فکر می کردم میبینمت
و دیر می گذشتن چون دائم تو دیدنت تاخیر میافتاد
و اخر وقتی رسیدم و تو شکستی من رو
بدجوری تلخ شدم
رویا واقعا این قدر بود ارزش من ؟
این قدر بود تموم علاقه هامون به هم ؟
این بود همه ی صبر مجنون ها ؟
تو دلم کلی خبر خوب و حرف خوش داشتم که بهت بگم
اما.... بی خیال
یادت هست من رو ؟ یادت هست بعد هر شکستن من یه ادم جدید میشدم ؟
امیدوارم نشه ولی این جون خوره ای که به جون من انداختی
همین الان هم بلای جونم شده
شکستم
دعا کن این شکستن چیزی نباشه که کاری کنه منم فراموش کنم
چون این فراموشی برای منم عذابه
عذاب تلخیه
تلخ
چون این دفعه حتی تو نیستی که کمکم کنی تا بتونم رو پاهای خودم بایستم
این دفعه نیستی تا با امیدهات امیدوارم کنی
این دفعه نیستی تا امید آخرم باشی
این دفعه نیستی تا به زور ازت حرف خوش بخوام
این دفعه نیستی تا بخوام روزهای خوش رو به یاد بیارم
این دفعه نیستی تا بتونم نشکنم

این دفعه نیستی تا دستامو که هیچ وقت نمی گرفتی بگیری
این دفعه نیستی تا بوسه های ندادت رو باز بهم برسونی
این دفعه نیستی که ازم تعریف کنی
این دفعه نیستی تا وقتی دنبال معجزه میگردم بهت نگاه کنم
این دفعه نیستی نه تو واقعیت نه تو رویا نه تو خیال
این دفعه نیستی نه کنار من نه تو خنده هام و نه حتی تو دلگرمی هام
این دفعه نیستی تا بغض هام و با اون اداهای بچه گانت ساکت کنی
این دفعه حتی نیستی که اشکام و پاک کنی
اخه می دونی من دوست ندارم اشکامو ببینی
این دفعه نیستی که برام حرف بزنی مثل همیشه
این دفعه نیستی تا بازم تلخ بشی و من شیرینت کنم
این دفعه نیستی تا تو خلوت آغوش خیالیت جا بگیرم
     
#12 | Posted: 8 Feb 2014 20:22
قسمت ۱۱
این دفعه نیستی تا از نگاهت خوشه خوشه ستاره بچینم و زندگیمو باهاش نورانی کنم
این دفعه نیستی که وقت خداحافظی پشت سرت اشک بریزم و بغض کنم
این دفعه نیستی که نفس های عمیق رو بعد رفتنت سر بکشم
این دفعه حتی نیستی که بی خیال باشم
خدایا دیدی ؟
چرا دوست داری عذابم بدی ؟
این آخریشه و به خودت قسم دیگه تحمل ندارم
دیگه حوصله ندارم عاشق باشم و خودت میدونی چرا
خودت میدونی این دلم چه چیزایی رو تحمل کرد اما این دیگه از توان من خارجه
خدایا قسم به خودت به رویام به تموم نذر و نیازهام
به تموم رویاهام و به تموم اعتقادهام
به تموم بدی هام و به تموم حرف هام باهات
دیگه طاقت ندارم
خودت کمکم کن
باز دوباره یک نامه دیگه...یک چیز باورنکردنیه...اون کیه؟...ازکجامیدونه کجازندگی میکنم...ازکجا میدونه اسمم
رویاس؟...خدایا منم ازت کمک میخوام اون کیه؟..
از روی تاب بلند شدم ورفتم نماز خوندم وتاشب درس خوندم وبعداز کلاس کنکور خوابیدم
.
.
.
بعداز صبحانه اماده شدم تابرم خونه افسانه وبعدباهم بریم کافی شاپ..چادرمو سرم کردم وازخونه بیرون اومدم اماتا
خواستم در حیاط روباز کنم یک برگه از لای در افتاد:
یه وقتایی دلم میخواد برات دیوونه تر باشم
در قلبمو برات باز کنم و تورو توش جا بدم
یه وقتایی دلم میخواد تموم خنده های عالم تو صورتت بشینه
یه وقتایی دلم میخواد هر روز زندگیت حتی اگه بی من باشه خوش باشه
یه وقتایی دلم میخواد بهت بگم خوشگل ترین دختر دنیایی چون هستی
یه وقتایی دلم میخواد بهت بگم اونقدر دوست دارم که خیلی بیشتر از یه نقطست
یه وقتایی دلم میخواد طوری تو رو تو اغوشم بگیرم که تو هم تعجب کنی و بعد سرت و با شونه هام آشنا کنی
یه وقتایی دلم میخواد بی خود و بی جهت اسمت و رو در و دیوار - رو انگشتام و رو بدنم بنویسم
یه وقتایی دلم میخواد داد بزنم که یکی هست که هر صبح به امید دیدنش بیدار میشم
یه وقتایی دلم میخواد ساده بگمو ساده بشنوم
یه وقتایی هم هست که فقط میخوام بشنوم
یه وقتایی هست که میخوام دستاتو بگیرم و باهات قدم بزنم
دیگه کنجکاو شده بودم ودر عین حال نگران سرم گیج رفت وبه خاطره بدن ضعیفم دوباره فشارم اومد پایین برگشتم
توخونه وروی تخت دراز کشیدم به چند برگه ای که به دستم رسیده بود نگاهی کردم همه باخطی خوش وخوانانوشته
شده بود...ان هارالای دفتر خاطره ام گذاشتم ...صفحه های دیگر را نگاه کردم...چرا اسم دوست قدیمیم یادم
نیست؟...تلفنم زنگ خورد دایی فرید بود!چیشده که از المان داره زنگ میزنه:
من:بله؟
دایی:سلام رویاخوبی؟
من:شمابهتری
دایی:رویا اصلاحوصله ندارم
من:بفرمایید..
دایی:اونجاچخبره؟
من:خوبه..اونجاچه خبره؟لابد دخترای سرتاپا پرتزیو...الکل...سیگار...
دایی:به توچه چش سفید
     
#13 | Posted: 8 Feb 2014 20:27
قسمت ۱۲

من:رویا دیگه تموم شد دیگه به من زنگ نمیزنی
دایی:حقت بود وقتی مامانت مرد وبابایه بی عقلتم بعدش میزاشتم توهم همونجا بمیری
من:عمره من دسته تونیس..درضمن توهیچ کاره ای وقتی خودتوبرادر مامان من حساب کنی معلومه اعتماد به نفست
میره بالا وقتی مامان جونت زنه بابابزرگ من شد تو به دنیاومدی مامانه تو نامادریه مامانه منه پس توهم هیچ کاره
ای..یعنی دایی من ورامین نیستی..
دایی:ببند دهنتورویاببند
من:چیه نمیخوای باواقعیت روبرو بشی...فک کردی چون یک دماغ عملی داری دیگه پسر شاه پریونی
دایی:خفه شو
تلفن قطع کردم وبعد گذاشتمش زیربالشت وروش دراز کشیدم ..به احترام بزرگترا اعتقاد داشتم ولی نه این فرید....
پنج شنبه بود تنها روزه رهایی ازدرس حتمانگار برنامه ای ریخته بود هنوز ساعت هشت ومن تاشب هیچ برنامه ای
ندارم از اتاق بیرون امدم وبه سمت حمام رفتم شامپو وصابون را اماده کردم ودر وان اب داغ دراز کشیدم تلفن خانه
راهم باخودم بردم تااگر زنگ خورد متوجه شوم...چیزی نگذشت بود که تلفنم زنگ خورد..نگار بود..
من:الو
نگار:سلام خوشگل خانوم
من:خوبی عزیزم؟
نگار:بلههه زنگیدم شمارو برای یک مهمونی دعوت کنم
من:مهمونی؟
نگار:جشن بالماسکه اس
من:چی؟لابد باید بادامن کوتاه بیاو وسط پسرا..
نگار:خودت میدونی..ولی بیا
من:نه نمیام
نگار:جونه نگار
من:مهمونی مال کیه؟
نگار:نمیشناسم..خودمم یکی از بچه های دانشگاه سونیا دعوت کرد
من:سونیا کی هست؟
نگار:خواهر دوسدختر دوست صاحب مجلس...میگن صاحب مجلس از اون دختر کشاس
من:باشه ساعت چند؟
نگار:ساعت هشت شب شروع میشه تایک شب
من:مرسی..فعلا
نگار:اماده باشی
ارتباط قطع شد بعداز حموم ناهارخوردم وبه اتاق رفتم تا ببینم لباسی دارم که به درد این جشن بخوره..ولی نه..اماده
شدم ورفتم تاکمی خرید کنم...کم لباسی پیدا میشد که پوششه کاملی داشت باشه یااز عقب بازه بازبود یاازجلو ولی
بین همه اینایک لباس منوسرجام میخکوب کرد سمت لباس رفتم سفید بود دامنی که همه از پربود فقط برای اینکه
پادیده نشه زیرش حریری نرم داشت ....چندپر روی هم پف دارش کرده بود بالاتنش کاملاپرنسسی بود ...استینای
بلند که تا ارنج تنگ واز اونجا به بعد ازاد بود وطول زیادی داشت وقسمتیش که روی کمر بود به صورت ضربدری
دوخته شده بود
فروشنده:میتونم کمک کنم
من:بله من میخوام این لباسو بپوشم
فروشنده:بله بفرمایید
وارد اتاقک مغازه شدم لباس روتنم کردم وتوی ایینه قدی اون رو نگاه کردم یک شال داشت که نمیدونم چطور بسته
میشد...ازاتاق بیرون امدم فروشنده کفش های مخصوص انرا نشانم داد ومن بعدازخریدن انها از مغازه بیرون امدم وبه
سمت ارایشگاه رفتم...
واردسالن شدم وبعداز سلام به شیرین خانوم ..ارایشگر سالن روی صندلی نشستم
شیرین:رویا جان خوبی؟
من:بله
شیرین:برولباستوبپوش تادرستت کنم
لباسموتنم کردم شیرین تالباس رو درتنم دید باحیرت نگاه کرد
شیرین:چقدر قشنگه..عالیه بااین مثل یک فرشته میشی شک ندارم
تشکر کردم وروی صندلی نشستم
من:شما از بالماسکه چیزی میدونید؟
شیرین:ببین رویا!این یک مهمونی ساده است.فقط فرقش بابقیه مهمونیا دراینه که لباسهای مهموناعادی نیست
اوناهرکدوم به شکلی که خودشون دوسدارن لباس می پوشن وتغییرقیافه می دن وتااخر مهمونی مقل یه هنرپیشه
نقشه اون شخصیت روبازی می کنن..
من:چه جالبه...من بااین لباس چه نقشی روباز میکنم
شیرین:یک فرشته قشنگ باچشمهای ابی ولبای قرمز
من:مطمئنی؟
شیرین:اره توخیلی زیبایی..وطبق شناخت من باوقار وباحیاء
لبخندی از روی تشکر به چهره مهربانش زدم وبی هیچ حرفی منتظر ماندم بعداز نیمساعت شیرین زیرلب گفت:
شیرین:صورتت تموم شد..حالاموهات
وبعدبلند دوباره تکرار کرد
شیرین:صورتت تموم شد..حالاموهات...موهات باز بزارم؟
من:نه
باسر تایید کرد وبعداز مدت طولانی شال را اورد وبه صورت قشنگی بست بعداز ان یک کلاه اورد که پری بزرگ روی
ان بود ویک سمتش رو به بالا وسمت دیگرش پایین تر بود به نظرم برای عروس مورد استفاده قرار میگرفت اما نقابی
به کلاه وصل بود ... چشمانم کاملا معلوم بود ...نقابی قشنگ بود که برشش باچشمانم همخوانی داشت لبانم قرمز
روشن بود وچشمانم ارایش شرقی داشت ان گردنبند ظریفی که بین دفتر خاطره ام پیداکردم را گردنم کردم ..شیرین
خانوم گوشواره ای اورد وگوشم کرد وشال را روی گوشم کشید گوشواره انقدر بلند بود که به طور زیبایی روی شانه ام
افتاده بود اماگوشم را اذیت میکرد به ساعت نگاه کردم ساعت هفت بود یکباره دیگرخودرا در اینه قدی نگاه کردم واز
شیرین تشکر کردم تاخواستم به اژانس زنگ بزن صدای بووق ماشینی از پشت درامد شیرین دم دررفت وگفت:
شیرین:اومدن دنبالت فرشته اسمونی
لبخند زدم واز سالن بیرون امدم مردی بالباس زورو وماشین براق و سیاهش نگاهم کرد وگفت:
مرد:من وظیفه دارم شمارو برسونم
من:چطور بهتون اعتمادکنم؟
     
#14 | Posted: 8 Feb 2014 20:28
قسمت ۱۳

مرد:من اومدم تاشمارو به قصری ببرم که جشن بالماسکه اس..من راننده هستم
درماشین روباز کرد وبعداز نشستن من حرکت کرد ...پس از یک مدت طولانی رانندگی رسید درست مثله یک قصر
بود...ماشن های باکلاس ..دخترا وپسراباکلاس وبالباسای مارک دار..اینجا جای من نیست ازماشین پیاده شدم به
اطراف نگاهی انداختم همه نگاه ها به سمت من بود شاید به خاطرلباسم بود..حرکت کردم یکم جلوتر نگار وافسانه که
نقابشون دستشون بود دیدم اونا به خاطر نقابم منو نشناختن جلو رفتم وصدامونازک کردم
من:سلام
افسانه:رویاتویی؟چقد نازشدی
نگار:چقد خوشگل کردی عروس خانووم
به افسانه نگاهی انداختم یک لباس اندامی تنش بود که کاملاچسب بدنش بود ونگار که یک دامن سفید خالخالی ویک
تاب عروسکی تنش بود وموهاش روخرگوشی بسته بود
من:شماهاچه نقشی روبازی میکنید؟
نگار:عروسک
افسانه:باربی
من:منم فرشته...حالابریم توکه خیلی سرده
وارد که شدیم باید از پله پیچ در پیچ طلایی بالا میرفتیم وسر پله ها خودمون رو معرفی میکردیم افسانه ونگار رفتن
ومن باخجالتی که داشتم یواش قدم برمیداشتم وسرم رو پایین انداخته بودم وقتی به اخرین پله رسیدم سرمو بالا
اووردم ونگاهی به روبرو انداختم یک لوستر بزرگ وقشنگ بود محو تماشاش بودم که وقتی صدای موزیک بلند شد
سرموچرخوندم همه دونفری داشتند میرقصیدند گیج شده بودم..نگار وافسانه کلافه اومدن ومن رو سمت صندلیا
بردند وسه نفری شروع کردیم به خوردن بستنی توی این هوای سرد..اون طرف سالن یک صندلی بود که یک مردی
اونرونشسته بود صاحب مجلس اون بود ...کنجکاو بودم از پیش افسانه بلندشدم ودامنم رو گرفتم بالا وباقدم های
اهسته به اون سمت حرکت کردم..کم کم داشتم میرسیدم که متوجه شدم اونم میخوادمنوببینه ولی تامتوجه نگاه من
شد صورتشروبه طرف دیگه چرخوند...کسی به سمتم امد نگاهم کرد وگفت:
پسر:من دنیل هستم
من:افرین
پسر:جالب بود افتخار میدی باهم برقصیم؟
من:نخیر
پسر:چرا؟
من:دلیلمو نمیتونم بگم
ناامید رفت ومن خنده تمسخر امیزی کردم تا به سمت دیگر برگشتم دراغوشی اشنا افتادم..همان مرد از روی صندلی
بلند شده بود..خودراعقب کشیدم وبه چشمانش نگاه کردم لبخندزد ومیان مردم گم شد ..تازه فهمیدم چشمانش سبز
است...دختری می دویید وبه سمت من می امد نفس نفس میزد
دختر:فرزادوندیدی؟
من:نه؟فرزاد؟
دختر:من نازلی هستم..دوسدختر فرزاد
من:خوشبختم...ولی من فرزادرو نمیشناسم
نازلی:مثلا صاحب مجلس
وبعد دور شد دوباره به فکر فرو رفتم فرزاد..چشمای سبز بین یک نقاب قهوه ای...یعنی چی؟هیچ قضاوتی نمیشه کرد
سرم درد گرفته بود از وسط مهمونا رد شدم وبه اتق پرو رفتم وروی مبل اون دراز کشیدم که پلکام سنگینی کرد
وخوابم برد...
.
.
.
.
.
نگار:پاشو..پاشو رویاخوابالو
من:اینجا کجاست؟
نگار:خونه ما
من:بایدبرم خونه خیلی خستم
بلندشدم وازخونه بیرون اومدم ورفتم خونه دوباره که در روباز کردم یک برگه دیدم که نخونده برشداشتم وگذاشتمش
توکیم وبعداز اینکه رسیدم به تخت دوباره خوابیدم
نزدیکای عصر بیدارشدم ورفتم ببینم توی نامه جدیدچی نوشته:
به نام آنکه آثار وجودش به اشک تو پیداست
سلام . حالت خوبه ؟؟
نمیدونم کجا هستی اما با تو حرف دارم
می خواهم از همین اکنون با تو و با خیال تو حرف بزنم
بگذار بگویند مجنونم . بگذار تهمت دیوانگی بزنند
اما باور کن از تفکر به تو دست نخواهم کشید
برای لحظه های با تو بودن عمریست نقشه می کشم
از همین الان لحظه های وصال با تو را در ذهنم نقاشی کرده ام و
بارها مرورشان کرده ام تا فراموششان نکنم
بارها با تو حرف زده ام .
بارها خیالت را تا به دم واقعیت رسانده ام .
بارها تصور کرده ام که چگونه خجالت یک عشق را
در صورت هم خواهیم دید !!
بارها اشتیاق یک دیدار را در وجود خودم دیده ام و شنیده ام
بارها دیده ام که اغوش گرمت چگونه به تن سردم پناه می دهد
بارها عاشقانه تو را در خواب ناز بوسیده ام .
بارها دیده ام که چگونه ناز می کنی .
بارها قهر کردنت و منت کشیدن هایم را برای یک بار تبسم دیوانه کننده ات
دیده ام . باور کن دیده ام .
بارها سکوت آواره وار من و تو را به هنگام پیاده روی ها دیده ام .
به آن هنگام که دست بر دست و شانه به شانه
عبور می کنیم
     
#15 | Posted: 8 Feb 2014 22:18
قسمت ۱۴


از جاده جاده زندگی.
نقشه کشیده ام برای ان لحظه ها که تو سکوت می کنی و
من با بوسه ای بر گونه ات تو را غرق خجالت می کنم
نقشه کشیده ام که چگونه حتی اگر به دروغ از خوبی هایت
جلوی اشنایان حرف بزنم تا حسرت همچون تو تا ابد در دلشان بماند
نقشه کشیده ام که چگونه با تو باشم
نقشه کشیده ام که چگونه با تو سپری کنم این زمان را
نقشه کشیده ام که سفرهایمان تا کجا باشد
به کجا و در چه زمانی
می دانی ارزو دارم یک بار در اغاز پاییز در جنگلی باشیم
درخت های بید مجنون انجا و در ان زمان بدجورعاشقانه هستند
دوست دارم با تو باشم در کوه های سبز شمال در اواسط تابستان که
پر از صفاست
تصور کرده ام
نقشه کشیده ام
اما یک سوال
تو تا کنون به من فکر کردی ؟؟
تا کنون تصور این که چگونه با من سپری کنی را کردی ؟؟
در هر صورت حرف ها زیاد است
برای همین بقیه را به دیدار خودمان واگذار می کنم
لبخندی رو به نامه زدم وانرا کنار بقیه نامه ها گذاشتم...فکروخیال زیاد کردم...دوچشم سبز...فرزاد...دورم
چخبره؟...این نامه ها ازطرف کیه؟...اون چشمای سبز مال اونیه که دیشب دیدم؟...اون فرزاده که چشماش
سبزه؟...چطور میشه فهمید اون کیه؟...دوچشم سبز..بااسم فرزاد..شایدهمون فرزادیکه منوبرد
بیمارستان...واقعاچخبره؟
بلندشدم واز پله ها پایین اومدم تلفنم زنگ خورد..یک شماره ناشناس بود:
دختر:سلام رویا؟
من:سلام بله خودم هستم شما؟
دختر:سونیا هستم
من:اممم نمیشناسم
دختر:خواهر نازلی..دوسدختر فرزاد
ناگهان قلبم تیر کشید چشمانم رابستم وادامه دادم
من:بله..کاری دارین؟
سونیا:میشه ببینمت؟
من:الان دیر وقته..باشه برابعد
سونیا:کجا؟
من:کافی شاپ...
سونیا:باشه عزیزم
من:ساعت سه خوبه؟
سونیا:عالیه
من:پس تابعد
سونیا:بای
ارتباط قطع شد تلفنو روی مبل پرتاب کردم..چرا؟...روی فرزادغیرتی شدم!...خفه شو رویا..تو هیچ کاره ای..پسره که
همون فرزاد نیست..توهیچ قضاوتی نمیتونی بکنی..رفتم توحیاط صندوق پست رو نگاه کردم یک نامه دیگه مثله بقیه
فقط یک شاخه گل رز هم داخل پاکتش بود:
آه که چقدر دلم از بی معرفتی آدم ها می گیرد . نمی دانم این رسم روزگار است یا رسم آدم ها ، که تا یادشان نکنی
یادت نمی کنند . خیلی سخت است کسانی که دوستشان داری - صادقانه و از عمق وجودت- ، بی رحمانه - و شاید
هم ندانسته - قلبت را تکه تکه کنند. خیلی انتظار بزرگی است این که بخواهی عزیزانت جویای احوالت باشند !!!!!
چند وقتی است از بودن توی جمع عذاب می کشم.اینجور وقت ها بیش تر احساس تنهایی می کنم .سخت تر از اینکه
دنیای همه ی ادم های دور و برت با دنیای تو زمین تا اسمان فرق داشته باشد ؟! شاید باید به تنهایی خو کرد . شاید
باید او را فهمید ...
خیلی آدمِ اهل ارتباطی نیستم . شمار دوستانم هم شاید بیش تر از انگشتان یک دست نباشد . تا دنیای کسی را
نزدیک به دنیای خودم نبینم اجازه نمی دهم پایش را توی دنیایم بگذارد. این که می گویم دوست یعنی دوست
صمیمی - یا شاید دوستی که من فکر می کنم صمیمی است - ... این که می گویم دوست یعنی محرم ... یعنی کسی
که می توانم دنیایم را با او قسمت کنم ... این که می گویم دوست یعنی ... یعنی دوست دیگر ... دوستی که با او به
تنهایی به اندازه ی یک دنیا شادی ...
حالا چه شده که انقدر دلم گرفته نمی دانم . شاید دل من کوچک شده ، شاید هم آن ها بی مع... ) نمی توانم تمامش
کنم ...(
را برایم » دوست « بگذار این چند خط را برای تو بنویسم .برای تو که به جرئت می توانم بگویم اولین کسی بودی که
معنا کرد ... برای تو که فکر می کنی این فاصله های لعنتی می توانند فاصله ی دل آدم ها را هم زیاد کنند ...برای تو
که شیطنت های شیرینت را دوست دارم ... برای تو که هیچ وقت نخواستی بفهمی آدمی نیستم که برای دل خوش
یعنی دوستت دارم » دوستت دارم « کرن دوستانم بهشان بگویم دوستشان دارم ... نخواستی بفهمی که وقتی می گویم
... می شود این یک بار را بفهمی؟؟!!
این چند خط هم برای تو ... مطمئنم هیچ وقت تصورش را هم نمی توانی بکنی که از شنیدن صدایت مثل بچه ها ذوق
می کنم ... دلم هوایت کرده ؛ ... مطمئنم انقدر خودت را سرگرم کرده ای که خیلی وقت ها یادت می رود یک نفر اینجا
دلش لک زده برای یکی تو
برای تو نمی دانم چه می توانم بنویسم .تو که خیلی زودتر از انچه فکرش را می کردم عشقم شدی . یک جورهایی
شدی جزئی از وجودم .دلتنگی هایت دلتنگم می کند ، شادی هایت شادم ... لحظه های با تو بودن دلم نمی خواهد
تمام شوند . زلالی دوست من ! زلال ...
... و تو ! غریبه ی آشنا ... می شود برای تو سه تا نقطه بگذارم ؟! بار گفتن همه ی حرف هایی که ناگفته بمانند بهتر
است روی دوش همین سه تا نقطه ...
حالا دلم از همه تان گرفته ... هیچ وقت فکر نمی کردم بشود کسی با داشتن یک دوست خوب تنها باشد ... و این دنیا
پر از چیزهایی است که هیچ وقت فکرش را نمی کنی ...
     
#16 | Posted: 8 Feb 2014 22:19
قسمت ۱۵

اشک میریختم روی پله نشستم نامه را بغل کردم..جالب است برای کسی که نه میدانم کیست ونه کجا گریه
میکنم!!..فقط موهای مشکی...چشمای سبز..باید باچشمای ابیه من همخونی داشته باشه...از روی پله بلند شدم وبه
اشپزخانه رفتم وشام راخورده ونخورده بلندشدم وبه سمت تخت رفتم وخوابیدم
.
.
بلندشدم وبرای مدرسه اماده شدم بعداز صبحانه از خانه بیرون امدم وبه سمت مدرسه رفتم ..قدم های کوتاه در این
سوز سرد ازار دهنده بود قدم هایم را سریع کردم چادرم را از روی زمین جمع کردم تا بالاخره به در مدرسه رسیدم
سریعا وارد کلاس شدم اکثر بچه ها درکلاس بودن به همه سلام کردم و سمت صندلی خودم رفتم
نگار:رویاخوبی؟
من:سردمه
افسانه:دیشب رفتی خوابیدی ..واقعاکه
من:خوب سردرد شدم
افسانه:نبودی ببینی صاحب مجلس..
حرفشو قطع کردم
من:اسمش چی بود؟
افسانه:نمیدونم ولی فکر کنم فرزاده
....منکه خودم میدونستم چرا پرسیدم؟
نگار:چرا دلتو برده؟
من:به همین خیال باش..اخه یک لبخندی بهم زد که انگار من دل اون بردم..چشماش سبزه؟..نه؟
نگار:اره
افسانه:راستی نازلی دوسدخترش چقد خوشگل وخوش اندام
نگار:همه جاشو عمل کرد از نوک پاش تافرق سرش
من:سونیاچی؟
نگار:اون فقط بینیشو عمل کرده
افسانه:خب پس پولدارن
نگار:همشو از فرزاد میگیرن خودشون اه ندارن باناله سودا کنن..نازلی بخاطر پول بافرزاده...دیشب قصرشو ندیدی؟
من:مامان وبابانداره؟
نگار:فرزادمیگه بچه که بوده مردن اونم باخالش زندگی میکرد دارایی باباش به فرزاد رسیده..مگر نه خالشم به اون
صورت پولدارنیست
باورود دبیر علوم خانوم احمدی همه ساکت شدند دبیرشروع کرد درس دادن..ولی انقدر این چشما برام اشنایی داشت
که نمیتونستم از فکرش دربیام..زنگ خورد دبیر از کلاس رفت بیرون من همینطور نشسته بودم...مثله اینکه این شبها
شبهای پارتی بود اخه شراره!منو به مهمونی دعوت کرد
شراره:فرداشب تولدمنه..خوشحال میشم بیای
من:حتما
ازمن دور شد وبقیه رو دعوت کرد ...دلم نمیخواست تنهابرم ..اخه منکه کسیرو نداشتم...افسانه باونداد خیلی صمیمی
بود حتی نامزد هم شده بودند...نگار هم که همیشه بادوسپسرش هومن میگشت که قصد ازدواج داشتند..من تنهاباید
برم..نمیشه...نه نمیرم...بدون کسی نمیرم...دبیر سرکلاس بود داشت درس میداد ومن همینطور توفکر بودم..
به درس گوش دادم ولی چیزی نمیفهمیدم ...یکدفعه یک فکری به ذهنم رسید حتما اونیکه برام نامه میاره امروزم
میاد اونجایی که نامه رو مزاره یک چیزی میزارم ودعوتش میکنم...وای رویا عقلتو ازدست دادی...ولی باید کشفش
کنی..برای یک شب بی عقل باش
این زنگ هم خورد...شراره میگفت امشبم بالماسکه اس...چقدر همه بالماسکه میگرن..چیشده دوشب پشت سره هم
مهمونیه!!!
تازنگ اخر داشتم برنامه میچیدم زنگ که خورد از مدرسه اومدم بیرون ورفتم سمت خونه هنوز نامه ای نبود نوشته رو
گذاشتم همونجایی که همیشه نامه میذاشت متنش این بود:
امشب بیابه این ادرس.....
باید ببینمت خیلی فکرمو درگیر کردی لعنتی..
استرس زیادی داشتم ولی چاره ای نبود رفتم توخونه وتا ساعت یازده فقط درس خواندم وبعداماده شدم همون لباس
سفیدمو تنم کردم ..قراربود با ماشین افسانه برم
توحیاط منتظر بودم تا بالاخره رسید...دروباز کردم یک نامه افتاد دم در وایستادم وخوندمش:
شیرین ترین بوسه دنیا بوسه تو بود
تقدیم به تو ای تمام وجودم
به نام انکه وجودم را به تو بخشید
ازت تقاضا می کنم دستاتو بهم بدی . و تو باز هم با همان حجب و حیای همیشگیت امتناع می کنی
می خندم و میگم درک می کنم
اما درون قلبم شعله ایست از اتش که وجودمو میسوزونه
باز راه میرویم و کمی حرف میزنیم و در میان خنده هایت به حرف های من
دست هایت را میگیرم و تو از رفتار من یکه می خوری
دست هایت را رها نمی کنم و تو اعتراض نمی کنی
کمی راه میرویم و صحبت می کنیم
قلب یخی من کم کم ذوب می شود و قطره هایش از چشم هایم سرازیر میشود
نگاه می کنی: سرما خوردی ؟
من:اره بدجوری .
و تو می خندی که: شب ها رو خودت ملافه بنداز
دست هایت را رها می کنم و به حرف هایت می خندم و باز هم قدم در جاده ای میگذاریم که
پر از برگ های زرد و قرمز پاییزی ایست.
دست هایت را باز میگیرم
و در میان پیاده روی هایم بوسه ای به دست هایت میزنم
و تو را در میان بهت همه به اغوش می کشم
چهره به چهره تو ایستاده ام
و تو ترسان ازینکه چه فکری در سر دارم: چه کار می خوای بکنی ؟؟
می خوام اروم اروم بیام جلو
     
#17 | Posted: 8 Feb 2014 22:20
قسمت ۱۶

و تو به محض شنیدن این حرف چشم هایت را میبندی
دوست دارم یه حماقت بزرگ کنم و لبام و رو لبات بزارم اما نه
اروم لبام و تا گوشت میرسونم و می گم:دوست دارم عزیزه دلم
و تو نفس گرمی میکشی که گرماش وجودم و اتیش میکشه
دستامو باز می کنم
اما تو از اغوشم بیرون نمیری
با یه لحن سرد بهت میگم: نمی خوای بری ؟
نه میشه بازم بغلم کنی ؟
و من اروم دست هامو به روت میبندم
و تو رو بیشتر به خودم فشار میدم دست هامو دورت میپیچم و سرتو روی شونم میزارم
و نوازشت می کنم
سعی می کنم حرف بزنم اما گریم میگیره و تو بغلت عین یه بچه گریه می کنم
و تو سعی میکنی ارومم کنی اما خودتم شروع می کنی گریه کردن
بعد از کمی اشک هامون تموم میشه اما دیگه حرفی نداشتیم
تو هم قید تموم اعتقاداتت و زده بودی دستام و میگرفتی و قدم میزدیم
اون قدر قدم زدیم که شب شد
اون شب بر خلاف همیشه تا دم در خونتون رسوندمت
و در اخر
شیرین ترین شیرین دنیا
بوسه ی تو بود
...............
من:سلام افسانه
افسانه:سلام پری کوچولو
من:البته باربی خانووم..
افسانه:ونداد امشب لباس پیتر پنو پوشیده..
من:حسابی پس دلتو برده..
افسانه:با این کاراش معلومه..هرروز میگه دوستدارم...خیلی حالم باهاش خوبه
من:پس یک شام عروسی باید بخورم
افسانه:معلوم نیس..راستی شیطون چی بود برات افتاد؟
من:قبض برق بود
افسانه:بله.!...
خندیدم وبه بیرون خیره شدم ...مثل ارایشگره لبام روقرمز..وچشماموشرقی ارایش کردم
رسیدیم ..یک باغ بود که درختای بلندی داشت ...اخه هوا به این سردی توباغ؟...باافسانه رفتیم دنبال نگار میگشتیم
وقتی پیداش کردیم سه نفری کناره هم نشستیم همه نشسته بودند ووسط برای شراره خالی بود..وقتی وارد شد از
طرز لباس پوشیدنش حالم بهم خورد..یک دامن کوتاه قرمز بایک نیم تنه تنگ که پوسته برنزه ش کاملا توی چشم
بود..نقش افریقایی رو بازی میکرد فکر کنم..پانته ا هم دست کمی از اون نداشت وسط پرشد همه میرقصیدن وقتی
ونداد وهومن اومدند نگار و افسانه بلندشدند ورفتند واخرهم دیگر پیداشون نشد..حتی تو شلوغترین جاها تنها بودم..
بلندشدم ورفتم قسمت دیگر باغ که خالی بود همینطور قدم میزدم که یک نیمکت چوبی دیدم رفتم نشستم وبه
حوضه کوچکی که روبرویم بود خیره شدم همینطوربیحرکت...صدای اشنایی منو از جام بلند کرد...دوچشم سبز
روبروم بود..شک ندارم که فرزاد بود
فرزاد:میتونم کمک کنم؟
من:اره..کمکم کن..توکی هستی؟
فرزاد:من فرزاد هستم
من:تو همونی هستی که منو بردی بیمارستان؟
چشماشوبست وبه ارومی جواب داد
فرزاد:اره..من همونم که تومهمونی دیشب بهت لبخند زدم...من همونم که برات نامه میفرستم..وقتی کلمه لعنتیرو
تونامت دیدم دلم گرفت خودمو لعنت کردم که باعث ازاره پری قشنگی مثل توشدم
اشک میریخت ومثل یک بچه حرف میزد..خیلی سوال در ذهنم بود...تک تک جواباشومیدونست...ولی انقدر شوکه
بودم که وقتی به خودم امدم تنهاعطرتنش مانده بود...دامنمو گرفتم وازجلوی پام جعمش کردم..ارام بااشک قدم
قدم..کفشامو دراووردم وسط حوض قدم زدم ..عمقش کم بود حداقل به عمق مهربونیه من میرسید..
..اینهمه مدت بود وحالامن فهمیدم؟..هنوزم سوال دارم..به خودم اومدم ودویدم سمت سالن صدای اهنگ خیلی بلند
بود طوری که جلوی گوشمو گرفتم قدماموبلندکردم ورفتم سمت درب خروج..تادیدمش سرعتموبیشتر کردم ورفتم
جلوی ماشینش تاحرکت نکنه..ازماشین پیاده شد سرش پایین بود ویک کلام هم حرف نمیزد منم که مرده متحرک
شده بودم همینطور به سکوت میگذشت که قدم برداشتم مغزم فرمان نمیدادراه برم قلبم فرمان میداد تاخواستم
حرف بزنم صدای اشنایی سکوت رو شکست
مرسا:فرزاد ..کجایی؟
فرزاد:من اینجام عزیزم
صدای تق تق که اومدفهمیدم داره نزدیکمون میشه روبروم کنارفرزاد ایستاد..لبخند تلخی زدم مرسا پشت چشم
نازک کرد وفرزاد دستش رو دور کمرباریک مرسا حلقه کرد این تصاویر روبروی من رخ میداد..انگارتیری درقلبم فرو
میرفت..به طور نامحسوسی از این تصویر فاصله گرفتم ...حالم کاملابدشد بود
مرسا:رویا کجامیری؟
دیگه زبونم کار نمیکرد چشمامو بستم وفقط فهمیدم یک اغوش مانع برخوردم با زمین شد...
.
قبل از اینکه چشمام رو بازکنم فهمیدم توبیمارستانم ولی وقتی چشمام روباز کردم..چشمای فرزاد عقل وهوشم
برد..اون منواوورده بیمارستان؟..مگه مرساپیشش نبود...خدایا دارم دیوونه میشم...عاشقش شدم..دیگه دوسش دارم...
فرزاد:حالتون خوبه؟
سرمو تکون دادم که علامت "بله"بشه
فرزاد:باید صحبت کنم
لبام که خشک خشک بود به زور تکون دادم وباصدای گرفته ای گفتم
من:چه حرفی؟
یک ابمیوه داد دستم...نشستم ..بی اهمیت به اطراف نگاه میکرد..
من:چه حرفی؟
     
#18 | Posted: 8 Feb 2014 22:20
قسمت ۱۷

اشکش روی گونه اش سر خورد وچشمای سبزش خیس شد..اشکش روپاک کرد سرشواووردبالا ونفس عمیقی کشید
من:حرفتوبزن..
فرزاد:فقط دلم میخواد نگات کنم ...هیچ حرفی ندارم
از روی تخت بلندشدم رفتم جلوی ایینه دیدم چشمای منم خیس شدن..تصویر اون هم پشت سرم دیدم
من:بایدبری..منو توبه هم نمیخوریم
فرزاد:این حرف چه معنی میده؟
من:معنی؟..معنیه مرسا معنیه پوله شما معنیه خانواده شما معنیه ..من ..معنیه تو
فرزاد:نمیفهمم
من:نمیفهمی؟نمیخوام ببینمت هیچوقت..چرا اینکارو میکنی؟..من دوست ندارم
چرا دارم خودموگول میزنم من دوسش دارم..رویا چی داری میگی؟..ساکت باش
فرزاد:داری حقیقتومیگی
دستمو گرفتم جلوش چشمامووبستم
من:بزار حقیقتوبگم...من به عشقای امروز اعتقاد ندارم
فرزاد:اما عشق ما امروزی نیست
من:منظورت چیه؟
لبخند تلخی زد
فرزاد:من همیشه عاشقتم..نامرد
اینو گفت ورفت بیرون ...همینطور ایستاده بودم..وقتی ازشوک درامدم لباسام رو پوشیدم وازبیمارستان اومدم بیرون
نفهمیدم چیشد که به خونه رسیدم...انقدر حال بدی داشتم که متوجه تماسای رامین نشدم..من متوجه حرفای خودمم
نیستم..تمام اندامم به شدت میلرزد انعکاس کلمه"نامرد"همچنان در مغزم میپیچید ...به سختی تسلط خودمروبه
دست اوردم وارام ولرزان به سمت اتاق رفتم خودم روی تخت انداختم..چشم هایم راچندین بار باز وبسته کردم ..نه
خواب بود ونه خیال وجمله ای که شاید تاثیر زیادی روی سنگ دلی مثل من داشت..
منظورش از "عشق ما امروزی نیست" چی بود؟..به کارهای احمقانم فکر میکردم واشک میریختم..امروز سعی کردم
تغییر کنم روزی که دوباره متولد شدم..
اشکامرو پاک کردم بی اعتنا به فرزادوحرفاش رفتم وبرای خودم غذا درست کردم رابطمو با افسانه ونگار کم کرده
بودم تا به این جشنای کذایی نرم ...اونا خودشون از وقتی نامزد دارن دیگه با مجردا نمیشینن ..ازدرس حسابی عقب
بودم نه کلاس میرفتم ..نه مدرسه..رفتم سمت کتابام همینطور نوشتم وخوندم تا برای روزای اینده اماده باشم..ماه
اینده امتحانات خرداد..
درست یک ماهه من درگیر فرزاد شدم..دیگه ازش بریدم..
.
.
)دوماه بعد(
دوماه شد..لعنتی..دوماه از فرزاد بریدم ولی یک روز نیست بهش فکر نکنم...دروغه بزرگی به خودم میگم..رامین
داشت میومد تهران.. یک ترمش رو تموم کرد برای دوهفته خونه بود مثل همیشه ..البته طبق عادتم تواین دوماه
موسیقی بی کلام گذاشتم وهمینطور به وضع خونه رسیدگی کردم ..ناهار روی میز اماده کرده بودم.. قرمه سبزی غذای
موردعلاقه رامین..
لحظه شماری میکردم که رامین ببینم...اره صدای زنگ اومد..لبخند زدم تاغمه توی چشمام کمرنگ ترباشه درو باز
کردم رامین بادیدن من خنده بلندی کرد بعدازسلام تعارفش کردم بیاد داخل شانه به شانه تا اتاق همراهیش کردم
من:خب دیگه خوبی؟
رامین:بله شماچطورین؟
براندازش کردم تپل شده بود وبرعکس همیشه خیلی به خودش رسیده بود
من:خوبم بدو قرمه سبزیا یخ کرد
باشنیدن کلمه قرمه سبزی خندید
رامین:اای شیطون
ازپله پایین اومدم وخودم سر میزنشستم رامین یکم بعد اومد وباهم شروع کردم تلفن رامین که زنگ خوردلبخند
عجیبی به تلفنش زد نگاهم کرد
رامین:الان برمیگردم
من:صبرکن همینجاحرف بزن
ولی حرفم اثری نداشت سابقه نداشت رامین اینکارو بکنه...تلفن مشکوک...تاحالا اینطور لبخند عاشقانه ای روی لبش
ندیده بودم....غذام تموم شد ولی هنوز خبری از رامین نبود ..رفتم میوه شستم وگذاشتم توظرف وخودم اماده شدم
تابرای کلاس تابستونیم.. کلاس موسیقی ازخونه بیام بیرون ..کلاس گیتار مورده علاقه ترین چیزیه که درحال حاضر
داشتم..امادگی گرفتن گواهینامه هم داشتم...همه اینها بخاطر فراموش کردن فرزاد بود که هیچ تغییری درمن ایجاد
نمیکنن
شایدبرای چندلحظه منو سرگرم میکردن نه بیشتر..انقدر در افکارم غرق بودم که نفهمیدم رسیدم وارد اتاق موسیقی
شدم ...استاد جوونی داشتم که احساس خوبی نسبت بهش نداشتم..نگاهاش عادی نبودند...سلام گرمی کرد
بنیامین:سلام رویا جان
من:سلام
اسمش بنیامین بود وخودپسندیه بالایی داشت..گیتارو برداشتم وشروع کردم...وقتی صدای موسیقی تواتاق پخش
شد..حس ارامش بهم دست داد ..تازه فهمیدم مهارت زیادی بدست اووردم..موسیقی که تموم شد ریشه افکارم
ازدستم در رفت..
بنیامین:عالی شدی..بهت تبریک میگم
من:ممنون
بنیامین:حالامیخوام موزیک جدیدوبهت یاد بدم..بعداز اموزش این اخرین جلسه است که میای پیشم
ازحرف زدنش بدم میاد..جوابی ندادم...نگاهی کردم که فهمیدم منظورم روفهمید..اینکه ساکت باشه..احساس میکرد
چشمای ابیش باعث میشه من دیوانه وار عاشقش باشم..من چشم ابی نمیخوام من چشمای سبز فرزاد میخوام..من
موهای عسلی نمیخوام موهای مشکی میخوام..
من فقط اون میخوام..نه چشم ابی دوسندارم عاشق چشمای سبز اونم..
بنیامین:توفکری؟
من:مشکلی داره؟
بنیامین:نه
اموزش رو شروع کرد موسیقی جدید خیلی ارامش بخش بود ودرعین حال یاد اور فرزاد..عاشق صدای گیتار بودم..فقط
ناله های طولانی واشکای من بوسیله اون غم منوبزرگتر میکرد..حالاشده بودم دختری تنها که انتظار دوچشم سبز
میکشه فقط اون دوچشم ...حالاچشمای دریایی من که موجی شده بود در جستجوی چشمایی که ارامششو بهش
برمیگردوند اشک میریخت..
     
#19 | Posted: 8 Feb 2014 22:21
قسمت ۱۸


من:دیگه کافیه..
بنیامین:داری گریه میکنی؟
من:نخیر..بایدبرم
بنیامین:حق نداری بری
من:اینرو شما تعیین نمیکنی
بنیامین:گریه کردنت تودله من غم بزرگی شد..حالاکه جلسه اخره بزاربهت بگم من دوستدارم
من:برام اهمیتی نداره
بلندشدم وازاتاق اومدم بیرون ..گریه میکردم اشکام گونه امو خیس کرد..تاخونه گریه میکردم وقتی رسیدم..اشکامو
باسرانگشتم پاک کردم وارد حیاط شدم وازپله بالارفتم واردخونه شدم رامین روی تخت خوابیده بود...رفتم جلوتر که
دفترخاطراتم بردارم که صفحه تلفنش روشن شد برداشتمش..پسوورد داشت فقط دیدم یک پیام داره ازطرف رهاس
...رها؟!!..نکنه رامین ...چطور ممکنه؟..وای خدایا..دیگه بسه..تلفنش گذاشتم واز اتاق اومدم بیرون..انقدرعصبی شدم
که یادم رفت دفترخاطراتم رو بردارم ...اون بیشتر عصبانیم میکنه..باقدم های محکم وسریع رفتم سمت حمام اب داغ
رو باز کردم ... وقتی وان پرشد...نشستم بدنم داغ شد..باصدای بلندگریه کردم..دیگه خبری ازفرزادنبود...اگر فقط
یکبار دیگه ببینمش ازش عذرخواهی میکنم..واقعا به وجودش احتیاج دارم...انقدر گریه کردم که چشمام دیگه ندید
..اومدم بیرون ورفتم روی تخت اتاق خودم دراز کشیدم...
الان می تونم بگم چرا اینهمه دوست دارم، الان می تونم بگم چرا نمی تونم فراموشت کنم ، می تونم بگم ... . همش
منتظرم که باز صدای مهربونتو بشنوم ، یعنی میشه؟ خدا جونم خودت از دلم خبر داری ، میدونی چی میکشم ، هر روز
منتظر فردام ، فردایی که اونم باشه، فردایی که دوباره صدام کنه ، تو بگو با دلم چیکار کنم؟ از خدا میخوام که حتی
کوچیکترین مشکلی واست پیش نیاد ، سپردمت به خودش.....
رامین:رویابلندشو..بلندشو چقد میخوابی؟
من:سرم دردمیکنه رامین
رامین:بلندشو دیگه
من:دست ازسرم بردار
رامین:این نامه برات اومده
ازجام پریدم نامرو ازدستش چنگ زدم باتعجب نگاهم کرد
رامین:سرت درد میکنه؟!!!
من:نه
پاکت خالی بود ...رامین باصدای بلند خندید ..پاکتو پاره کردم ودوباره خوابیدم....
بلندشدم واز اتاق اومدم بیرون رامین داشت باتلفن حرف میزد نزاشتم ببینتم صبر کردم وبه حرفاش گوش دادم
رامین:حتما..باشه عزیزم.........میام هفته اینده میام عزیزدلم..........خواهرم تنهاست رها انقد غر نزن.....قربونت تابعد
از پله اومدم پایین تلفن از دستش کشیدم توچشماش خیره شدم..خیلی طبیعی نگاهم میکرد
من:رها کیه؟
رامین:کرم خاکیه
من:مسخره بازی در نیار..رها کیه؟
رامین:کی میتونه باشه؟
من:رامین ازت توقع نداشتم
رامین:منکه نمیتونم تااخر عمر مجرد باشم
من:اگه به من بگی چی میشه؟ها؟
رامین:اصلا ابجی ..خانوممه شده زندگیم..مشکلیه؟
من:نه چه مشکلی؟راحت باش هر کار دوسداری بکن..فقط یادت نره
رامین:چیو یادم نره؟
من:که بامن چطوری حرف زدی..راستی خیلی دلت میخواد بری پیشش برو
رامین:پیاده شو باهم بریم...همه زندگیمو کردی نماز..همش حرفای فلسفی برام میبافی بزار زندگیموبکنم بچه..انقد
نماز خوندی به کجا رسیدی؟..انقد به من گیر نده
من:میدونی همین چهار رکعت نماز که خوندی الان ادمی..
رامین:ساکت حرف نزن..نمیخوام صدات بشنوم
من:نماز نمیخونی نخون..برو همین مسخره بازیارو دربیار حالم ازت بهم میخوره توهم یکی شدی مثل دایی فرید
بلند داد زدم:
حالم ازهمتون بهم میخوره..
چشمام سیاه شد ومثل همیشه افتادم ولی اینبار هیچ کس مانع برخوردم بازمین نشد
.
.
چشمام باز کردم به اطرافم نگاه کردم نگار وافسانه باونداد وهومن بالای سرم بودند
ونداد:افسانه رویا چشماشوباز کرد
افسانه ونگار سرشون به سمت من چرخوندند
نگار وافسانه همزمان گفتند:
خوبی؟
من:اره ..شماها اینجا چیکار میکنین؟
هومن:وظیفه اس رویاخانوم
نگار:الهی قربونت بشم من انقدر ازمادوری که چی؟ازفردا فقط دوره همیم
افسانه:اره راست میگه
من:شما متحلین من مجردم نمیتونم بیام مزاحم بشم
ونداد:این چه حرفیه؟
افسانه:چرت نگو رویا من تورو خیلی دوستدارم چه ربطی داره؟
من:درهرصورت خلوتتون بهم میزنم
هومن:نه بهم نمیزنی
نگار:توعشق منی تونباشی همون بهتر خلوت بهم بخوره
من:باشه
ونداد:پس هفته اینده ما یک جشن خودمونی دعوتیم
من:منم دعوتم؟
افسانه:توتاج سری
     
#20 | Posted: 8 Feb 2014 22:22
قسمت ۱۹

من:راستی رامین کو؟
هومن:بیرون باتلفن حرف میزنه
نگار کمکم کرد بشینم.. شالمو کشیدم جلو..افسانه یک ساندویچ داد دستم
افسانه:بخورش شدی استخون
من:چرا دروغ میگی ؟
نگار:راست میگه خیلی لاغر شدی
چیزی نگفتم ...ده دقیقه دیگر بودند ولی بعداز این ده دقیقه بلند شدند ورفتند همزمان باخروج انها رامین واردشد
کنارم نشست وبالحن خشنی گفت
رامین:دایی داره میاد...میخواد ازدواج کنی
شوکه شدم چندبار پلک زدم
من:چی؟!؟چه ارتباطی به اون داره؟
رامین:نمیدونم فقط میخواد ازدواج کنی
من:رامین غیرتت کجاست؟چرا توبهش چیزی نگفتی؟
رامین:گفتم به اون ربطی نداره هرچی گفتم با چندتا ناسزا جوابموداد
من:توواقعا میخوای این اجازه روبهش بدی؟
رامین:میگی چیکارکنم؟ماالان توخونه زندگی میکنیم باپول اون زنده ایم
من:نمیخوام زنده باشم باپول اون نمیخوام این زندگیرو من الان ازدواج نمیکنم..خودموبدبخت کنم که اون مرده بی
ابرو گفته..الهی بمیره
رامین:توکه بلدی خودت جوابشوبده..فقط بیاد من نیستم
من:مگه کجایی؟
رامین:مشهد..دوهفته نمیمونم فقط یک هفته هستم
جواب ندادم فقط نگاهش کردم ...بعداز چند لحظه رفت ...بلندشدم ورفتم لب پنجره..به اسمان نگاه
کردم..محوتماشابودم که تلفنم زنگ خورد برداشتمش شماره سونیا روی صفحه موبایل بود
سونیا:سلام رویا مثلاقراربود دوماه پیش هموببینم توفراموش کردی منم دیگه وقت نمیکردم زنگ بزنم..
من:ببخشید نتونستم بیام حالاچیکارم داشتی؟
سونیا:مرسا نامزده فرزاد
باشنیدن کلمه فرزاد حرفش قطع کردم
من:فرزاد کجاست؟
سونیا:مشکل همینجاست ..چند وقته نیست
من:چرا؟
سونیا:مرسا میگه اومده توروبغل کرده برده بیمارستان ..بعداونم گله کرده..فرزادم گفته دیگه مرسارو نمیخواد
من:نازلی کی بود پس؟
سونیا:اه اه دختره موزی اون توهم داره خودشو دوسدختره فرزاد میدونه
من:اها..ازدست من چه کاری برمیاد؟
سونیا:گفتم شاید توازش خبری داشته باشی
من:چطور باید خبرداشته باشم
سونیا:اخه عکس تو تصویر زمینه لب تاب وهمچنین موبایلش
من:مگه موبایلشونبرده؟اصلاچطور ممکنه؟
سونیا:منم نمیدونم..قبل ازاینکه بره مرساگفت
من:راستی توقبل ازاینکه این اتفاقات رخ بده به من زنگ زدی..کار اصلیت چیبود؟
سونیا:درسته فقط میخواستم اشنابشیم
من:اها خب من خبری از فرزادندارم اصلا نمیشناسمش..فقط اخر مهمونی داشتم میرفتم هوا بخورم که حالم بدشد
وافتادم
سونیا:پس که اینطور باشه خداحافظ
جوابی ندادم وقطع کردم ..نیست؟..یعنی کجارفته؟..همش تقصیرمنه...
پرستار:خانوم سهیلی دکتر میخواد شماروببینه
رفتم روی تخت نشستم دکتر اومد ضربان قلبم رو چک کرد
دکتر:خانوم سهیلی شما نباید عصبی بشین..فکروخیالات منفی حالتون بد میکنه..درضمن نسبت به سن وقدتون وزن
خیلی کمی داره شمادرحال حاضر چهل وهفت کیلوهستین حداقل باید پنجاه کیلوباشین
من:بله اقای دکتر
دکتر:کسی همراهتون هست؟
من:نه اقای..
صدای اشنایی چشمام رو گرد کرد این صدا صدای فرزاد بود
فرزاد:اقای دکتر من هستم
دکتر نگاهی به فرزادانداخت وگفت
دکتر:چه نسبتی باهاشون دارین؟
فرزاد:من همسرشون هستم
سرم تکون دادم وبه چشماش خیره شدم بی اعتنا سرش رو چرخوند به دکتر نگاه کرد
دکتر:ایشون اعصاب ضعیفی دارن که قابل بهبود فقط هرگز نباید فکروخیالایی که دوسندارن به ذهنشون راه پیداکنه
سرش روچرخوند سمتم باحالتی طلبکارانه نگاهم کرد
فرزاد:شنیدی دکتر چی گفت؟
من:اره گفت نباید اذیت بشه
همین لحظه رامین وارد شد اب دهنم قورت دادم فرزاد که انگار میدونست اون برادرمه سلام کرد دکتروپرستار از اتاق
خارج شدند..رامین به سمت فرزاد حرکت کرد..من بلندشدم تا ازهر چیزی پیشگیری کرده باشم
رامین روبه فرزاد کردوگفت
رامین:شما؟
فرزاد:من؟یک عاشق هستم
رامین:اها..عاشق کی؟
فرزاد:دلبر توی این اتاق کیه؟
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه آسمانى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites