تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ستاره دنباله دار

صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#31 | Posted: 3 Apr 2014 16:20
اونقدر بی حال و هوش بود که نمی تونست دست سردی رو که روی پیشونیش نشسته بود و پس بزنه.
به سختی پلکای متورم و دردناکشو از هم باز کرد و با دیدن صورت همیشه نگران و گریون مهتاب تظاهرش به لبخند زدن، به متمایل شدن لبش به بالاهم ختم نشد.چشماش بسته شد...

***
با حس شدید دستشویی چشماشو با خستگی از هم باز کرد و تو تاریکی دست روی زمین گذاشت بلند نشده دست دیگه یی زیر بازوش و گرفت و همه جا روشن شد، به محض عادت کردن چشماش به نور از دیدن صورت غمگین و اخم کرده ی شهاب کنار خودش متعجب نگاهش دور اتاق چرخید مهتاب خواب بود اما مادرش با چادر نماز به سر و تسبیح به دست پای سجاده با کنجکاوی تو چشماش دلیل شوریده حالیشو می کاوید.

به خودش مسلط شد می خواست دستشو از دست شهاب آزاد کنه، برادرش با فشاری به بازوی محصورش لب زد:

-حالت خوب نیست فقط می خوام کمکت کنم.

حنانه خانم چادر نمازشو کنار گذاشت و با اشاره به مهتاب غرق خواب بازوی ستاره رو از دست شهاب بیرون کشید و برای بلند شدن کمکش کرد.

جلوی مادرش مقاومت معنی نداشت، مادرش با سکوت تا در دستشویی توی حیاط مشایعت کرد.

بعد از تمام شدن کارش برای آب زدن به دست و روش از دیدن ظاهرش توی آینه چشماش گرد شد، رنگش به شدت پریده بود و لباش مات و بی رنگ شده بود و به شدت می لرزید.

نگاهش از چشمای متورمش گرفت و با آب سرد چندین بار صورتشو شست و از سرویس بهداشتی خارج نشده دستای گرم حنانه خانم نگهش داشت، با مختصر ضعفی قبل از پرسشی شروع کرد به توضیح داد:

-خوبم..دیروز ساندویچ خوردم مسموم شدم انگار.الان خوبم!

حنانه خانم کنار گوشش زمزمه کرد:

-تب و لرزت هیچ ربطی به مسمومیت غذایی نداره دخترم! هر چی شنیدی رو بریز دور من بدون رضایت شماها هیچ تصمیمی نمی گیرم..

متعجب کمی از مادرش فاصله گرفت و با کنجکاوی پرسید:

-کدوم تصمیم؟ چی شده؟!

حنانه خانم که به محض رسیدن خونه و با دیدن ستاره و حال خرابش فکر می کرد جریان خواستگاری رسمی مجید برادر شوهرش به گوش دخترش رسیده و باعث حال خرابشه، پشیمون از بد موقع حرف زدنش زمزمه کرد:

-فکر می کردم بچه ها بهت گفتن..راستش..اون جا که بودیم..عموهات..عموت..یعنی..

باقی حرفش زدن نداشت، با بیچارگی تو چشمای غمگین ستاره باقی حرفشو خورد، ستاره با نفس عمیقی سرشو به طرف باغچه چرخوند و زمزمه کرد:
-می دونستم..می دونستم سلام گرگ بی طمع نیست

-ستاره دخترم..

ستاره-دخترم چی هان؟ دخترم چی؟

حنانه مبهوت از دیدن اشکای ستاره؛ از حرف زدن باز موند.

صدای شهاب هر دوشونو از جا پروند:

-باز چه خبره!؟

ستاره بدون گرفتن نگاهش از صورت ناباور مادرش با صدای دورگه از گریه اادامه داد:

-بدون صلاح مشورت با من!؟ با منی که اون قدر بی عرضه م که برادرمو حین ارتکاب به جرم بگیرن؟ بامن؟ با منی که این همه سال جز پول دراوردن کار دیگه یی از دستم بر نیومد؟

حنانه-ستاره..

ستاره با مشتی به سینه ی خودش وسط حیاط جیغ زد:

-نظر منو می خوای؟ آره؟ بگو باشه! بگو باشه که پس فردا هر چی شد نگن تقصیر منه..منی که تمام زندگیم شماها بودین و تمام فکر و ذکرم کم وکسری هاتون بود..

حنانه به سرعت بغلش گرفت:

-چته تو دختر! چیزی نشده..

ستاره شوک زده یه کلام تکرار می کرد:

-بگو باشه..فقط بگو باشه..بزار یه مرد بالا سرشون باشه خیال منم راحت می شه..می گی باشه؟

سرشو بالا گرفت و تو صورت خیس از اشک مادرش با تاکید پرسید:
-باشه؟ می گی باشه!؟

حنانه نگاه سردرگمی به شهاب که با بدبینی به ستاره و عکس العملش خیره شد بود انداخت و برای راضی کردن ستاره جواب داد:

-آره عزیزم..هر چی تو بخوای همون می شه...

شهاب ناراضی بل گرفت:

-مامـــان من نمی ذارم!

-خفه شو شهاب بیا کمک کن ببریمش داخل..

رو به ستاره ی لرزون توی بغلش که به هزیون افتاده بود با بهت پرسید:

-چه کار کردیم باتو؟!..عزیزم...

ستاره خوابش برده بود اما هنوز هق هق گریه ی مهتاب که از خواب بیدار شده بود آروم نگرفته بود.

شهاب کنار مادرش که روی ستاره رو آروم بالا می کشید گفت:

-مامان؛ عمو خوبه قبول اما من نمی خوام باهاش ازدواج کنی..من نمی ذارم..

حنانه با نفس عمیقی به طرف صورت پسر نوجوونش برگشت و تو صورت اخم کرده ی پسرش گفت:

-فکر کردی ستاره سرپوش بزاره به گوش من نمی رسه..

شهاب کمی خجالت زده از موضعش عقب نشینی کرد:

-مامان همش بخاطر شــ.

حنانه خانم با جدیت و حفظ موضع قاطعانه ش جواب داد:

-بخاطر من؟ بخاطر من دست به جرم و جنابت بزنی؟

شهاب-چطور ستاره...

حنانه نفس حبس کرده شو رها کرد و با اخم عمیق تری جواب داد:

-وقتی به پدرت اصرار کردم اجازه بده شاگرد آرایشگر بشم قبول نمی کرد..غرورش نمی ذاشت زنش کمک خرجش باشه..می دونی چطور راضیش کردم! براش همچین روزی رو مثال زدم! روزی که بدون مرد بمونیم و اون نباشه...قبول کن شهاب جان اگر ستاره نبود..اگر این هنر و این همه سخت کوشیش نبود ..باید زودتر از اینا زیر بلیط خانواده پدرت می رفتیم...نمی گم اونا بدن اما می دونم این ازدواج خیلی بیش تر بخاطر توئه و خواهرات..قبول کن برای عموهات مهمه پسربرادرشون زیر حمایت خودشون بزرگ بشه...

شهاب گیج از نفهمیدن نصف بیش تر حرفای مادرش پرسید:

-پس چرا الان می خواین ازدواج کنی؟

حنانه با سر اشاره یی به ستاره داد:

-خوب ببینش...داره پای ما نابود می شه..یه روز مرد که شدی می خوای تشکیل خانواده بدی خواه یا ناخواه جدا می شی..حقته پسرم! حق هر آدمیه...حق خواهرتم هست..تا الان سکوت کردم..اما دیگه نمی ذارم بار مشکلات این خانواده رو دوشش باشه...بفهم پسرم بحث من نیست؛ بحث شماهاست!
مهتاب روی دوزانو خودشو به مادرش رسوند و با نگرفتن نگاهش از ستاره ی رنگ پریده با سر تصمیم مادرشو تایید کرد..

نگاه شهابم تا صورت ستاره رسید و مکث کرد، مادرش راست می گفت..

ستاره هم حق زندگی داشت...

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#32 | Posted: 3 Apr 2014 16:22
***
یک ماه بعد....


ستاره-نیومدنم دلیل عدم رضایتم نیست...فقط نمی خوام تو همین جمعی حضور داشته باشم..

ستاره بی توجه به صدای دلخور سنا خانم تو گوشش به لاک زدن انگشتای پاش سرگرم بود:

-ولی عمه به فدات..قبول کن ظاهر خوبی نداره نیومده!

با رضیت به انگشتای پاش خیره شد و فکری جواب داد:

-مهم نیست عمه..چون از دید من اینم ظاهر خوبی نداره که ببینم عموی تازه از گرد راه نرسیده م شوهر مامانم بشه..

سنا با صدای هیجان زده یی که انگار مچ گرفته باشه تو گوشی پیچید"

-ببین؛ ببین می گی راضی هستی پس این حرفا چیه؟

-عمه سنا من رضایت دادم کسی پاسوز من نشه...پس فردا نگید شهاب تو کوچه خورد زمین دماغش شکست تقصیر ستاره بوده..

-والا عمه دنگ در می یاری..شهاب که پسره اومده چرا تو نباید این جا باشی؟

با غصه جواب داد:

-شهاب بچه ست عمه، همش شش سالش بود که بابارو از دست دادیم..ولی من...عمه ناموسا بی خیال اومدنم شو ..

صدای نیمه دلخور خندون عمه ش جواب داد:

-ستاره؛ باز این جوری حرف زدی؟ پاشو بیا قربونت برم..من دلم تنگته اصلا..اون سری هم نیومدی..عمه دوماهه ندیدمت پاشو بخاطر دیدن من بیا..
شیشه لاکشو بست و کناری گذاشت:

-عمه فردا می یام دنبال بچه ها می بینمت دیگه چه اصراریه...

عمه ش استغفرا.. گفت و سرخورده ار راضی نشدن ستاره گفت:

-الحق که مثل پدرت یه دنده یی دختر؛ وقتی ایستاد تو رو آقام شک نداشتم اگر شده قید دنیارو بزنه ولی با مادرت ازدواج می کنه..

ستاره با پوزخند جواب داد:

-خوش بحالش دست کم شجاعت رسیدن به آرزوهاشو داشت..

-خدابیامرزش این جوری نگو عزیزکم...توام باید یواش یواش یه فکری به حال خودت بکنی..قراره نیای این جا با مادرت اینا زندگی کنی، درست نیست اون جا تنها بمونی..

نیشخندی زد و خوشحال از سوژه واسه عوض کردن بحث گفت


-آی عمه کی می یاد من سیاه سوخته رو بگیره آخه..

-این جوری نگو خدا قهرش می گیره دختر..سبزه روشن کجاش سیاه سوخته ست؟

ستاره با خنده جواب داد:

-آهان؛ سفید مایل به تیره ست!؟

-من حریف زبون تو نمی شم فقط بدون راضی نیستم اون جا تنها بمونی..

پوفی از اصرارهای عمه ش کشید و سعیشو برای عوض کردن بحث باز به کار گرفت:

-تنها نمی مونم عمه، یه خواستگار پروپا قرض دارم همشهری خودمم هست...بله رو می گم شماهام از فکر و خیال تنهایی من در بیاین..

سناخانم-ای بابا تو هرکاریت کنن یه جور بند اون جا می شی، نه!؟

بااخمی که با لحن شادش تناقض داشت جواب داد:

-عمه این جا شهر منه! کمتر یک ساعت پیاده روی می رم پیش بابام کلی از خواهرشوهر بازیا تو و عمه حسنارو واسش می گم و باهم می خندیم...چطور ترکش کنم!؟

-خدابیامرزش...نصیبه و قسمت...خواستم بگم عموت قصد کرده بره مشهد، شهاب و مهتاب پیش منن

ستاره-به روی جفت چشام..فردا مزاحمت می شم..

سناخانم-مراقب خودت باش تو جاده

-چه فکر کردی مایکل شوماخریم واسه خودم...

-من که در تعجبم مامانت چطور اجازه خریدن ماشین داد؟

-پول سالن مونده بود تو بانک تمام وسایلم که فروختم مورد خوبی بود گرفتمش مهتاب و تابستون قول داده بودم بفرستمش گواهینامه بگیره..به درد اون و شهابم می خوره..

سناخانم با لحن غصه داری گفت:

-گفتی مهتاب دلم کباب می شه می بینمش...این بچه از حرف افتاده این همه سال..زلزله نبود، خونه خراب کن بود..خدایا شکرت...

-خداروشکر عمه..خداروشکر اگر ترسیده زبونش بند اومده اما شکرش عین بابا از دستش ندادیم..بخدا با همین سکوتش قوت قلب خونه ست...

سناخانم نفس عمیقشو تو گوشی پرت کرد و باعث مور مور شدن گوش ستاره شد:

-آره ؛ خدا حفظش کنه..خیلی آرومه...این علی پدرسوخته هم هروقت دیدمش میخکوب این دختر بود.

ستاره-علی غلط کرد..چشاشو از کاسه در می یارم به خواهرم چپ نگاه کنه..

از صدای غیرتی و حرص زده ش عمه ش بلند بلند خندید:

-تو اگر پسر می شدی ستاره خدا به داد ماها می رسید..

ستاره سرحال نیشخندی زد:

-چرا به داد تو؟ به داد دخترات می رسید! فک کردی می ذاشتم دست غریبه بهشون برسه..خودم جفتشونو برات خوشبخت می کردم..

عمه ش قهقهه زد:

-ستـــاره بلا نگرفته حیا کن...

پلکی زد:

-عمه چیه خو...واسه خودت می گم کی از بچه برادرت نزدیک تر هان؟ شناسم هستم!

خودشم از انتهای صحبتش به خنده افتاد.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#33 | Posted: 3 Apr 2014 16:24
سنا خانم بعد ازخنده هاش گفت:

-پسرهم بودی نمی تونستی جفتشونو بگیری...اسلام نمی ذاره عمه!

ستاره-این جوریاست...یعنی اگه رو یکیشون هوو می اوردم مشکلی نداشتی!

خنده ش با جیغ عمه ش یکی شد:

-عمه اسلام گفته چهارتام بگیرم مورد نداره..

سناخانم-نه انگار خوب شد پسر نشدی عمه، اسلام یه شرط رعابت عدالت صلاح دیده اجازه بده!


ستاره-عمه اروم تر این سوالمو جواب بده عمو بهرام هوس گرفتن دومی رو نکنه، حالا خدایی خودمونیم این عدالت قصه ش چیه!؟

عمه ش جو گیر با صدای آروم تری پچ پچ کنان تو گوشی گفت:

-چه می دونم عمه؛ این همسایه روبرویی ما یه مرد دو زنه ست..از هردوشونم بچه داره و راست می ره و می یآد..یه شب پیش اینه یه شب اون..

-یا واسع المغفره اغفرلی...اون وقت این بد آموزی نداره تو کوچه تون؟

عمه ش خفه خندید:

-افشار که می گه مرد خوبیه با انصاف و خوش برخورده؛ زبون چرب و نرمیم داره من دیدمش به نظرم سومی رم بگیره آخ نمی گه..

ستاره با هیجان ماشا ماشا می گفت و می خندید و صدای عمه ش و دراورد:

-ای وروجک ...من و سرگرمم کردی یادم رفت غذام رو گازه.مراقب خودت باشیا گلم..باشه؟

ستاره-باشه عمه..حواستم به عمو بهرامم بیشتر جمع کن..شاید به بهونه کار زیاد دومی رم گرفته هنوز صداش در نیومده..

قبل از این که عمه ش فحش بارونش کنه با گفتن خدافظ خدافظ و قهقهه زنان گوشی رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید.

کتاب دفتراش پهن زمین بودن، هنوز کسی از قصد ادامه تحصیلش خبر نداشت و از ذهنش جای امیدواری بود اگر از پسش بر نیومد دست کم مسخره دست یاسمین نشه..خوب می دونست هیچ وقت درسش خوب نبود اما اگر تصمیم به دست اوردن چیزی رو می گرفت عادت کرده بود به دستش بیاره..

دراز کش سر دفتر دستک هاش پهن شده بود و به سرعت نت برداری می کرد که با شنیدن صدای زنگ خونه، با کش و قوسی چیزی سرش کرد و در و بازکرد، مرضیه خانم مادر رضا بود. از افکار شیطانیش عمیق تر لبخند زد و با صمیمت بیشتری تعارفش کرد تو، مرضیه خانم چادر به سر وارد شد و به گرمی بغلش گرفت:

-خوبی دختر؟ از کار زدی بیرون خونه نشین شدی!؟

ستاره-نه مرضیه خانم تو یه زبانکده نیمه وقت منشی شدم. می گذره خداروشکر

مرضیه خانم-به سلامتی ولی حیف بود سالن و بستی. یگانه خانم کارش به نسبت تو تعریفی نداره

-شماها لطف دارید ..بخاطر مامان مجبور شدم پولش نیاز بود..

-راستی مامانت خوب شد اونم نیستش این روزا

به سختی سعی کرد لبخند بزنه:

-والا دستش گیره کار خیره...رفته تهران

-به سلامتی مهتاب جون و عروس می کنه!

تو دلش پوزخند زد اما با حفظ حالت عادیش جواب داد:

-نه راستش..چطور بگم...با عموم ازدواج کرده

مرضیه خانم بهت زده یکی زد پشت دستش:

-راست می گی؟ چکارا !! تا جوون تر بود هر چی ما گفتیم گفت نه..برا برادر خودم کم اصرارش کردم یه کلام گفت نه..

مرضیه خانم از سر تاسف مکثی کرد و با شدت هیجان ادامه داد:

-راست می گن حلال زاده به دائیش می ره این رضای ما هم نشد که بشه غلام این خونه..

-شرمنده می کنید مرضیه خانم..تا قسمتشون چی باشه

-آره والا کی فکرشو می کرد این همه مدت دختر عموش جلو چشمش انگار نه انگار..به ماه نکشیده عقدش کرد..راستش اومده بودم کارت عروسی بدم خدمتتون..حیف شد مامانت اینا نیستن

لعنت به تظاهر، لبخند زورکی زد:

-به سلامتی..دیدین گفتم قسمته؛ انشاا.. خوشبخت بشه!

مرضیه خانم-سلامت باشی عزیزم..سلام به مامانت برسون بگو بی وفا رفتی تهرونی شدی همسایه هات و فراموش کردی..

ستاره-چه فراموشی..

مرضیه خانم-والا شوکه شدم گفتی ازدواج کرده

ستاره-یهویی شد عموم خیلی اصرار می کرد اینام..

مرضیه خانم-بچه ها چی؟ مهتاب شهاب؟!

ستاره لبخند واقعی تری زد:

-فردا می رم دنبالشون...

مرضیه خانم-باز خداروشکر گفتی عموته؛ اگه غریبه بود می ترسیدم کم محلتون کنه
حرفی نداشت بزنه از سر ناچاری به سختی به تعریف کردن از کارت عروسی و سادگیش مشغول شد، خودشم دقیق نمی دونست این که تو این وضعیت رضارم از دست داده قسمته یا تاثیر آخرین جمله ی "از سر راه زندگیم برو کنار"ی که اون روز تو کلانتری تو صورتش با جدیت و از سرغرور گفته بود.
مرضیه خانم که رفت حتی حوصله شام درست کردن هم براش باقی نمونده بود، بی حرکت جای اون روز آوید روی مبل نشست و اون قدر فکر کرد که وقتی به خودش اومد خونه تو تاریکی کامل فرو رفته بود.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#34 | Posted: 3 Apr 2014 21:24
نگاه ساعت کرد هشت شب بود، لباس پوشید و بی هدف سوئیچ ماشین و برداشت و از خونه بیرون زد.

به خودش شک می کرد اگر جایی غیر از محل دفن پدرش سردر می اورد، کنار قبر زانو زد و پیشونی به سردی سنگ چسبوند:

-الو، الو، اون دنیا؟ داخلی بهشت و برام وصل کنید! می خوام با بابام حرف بزنم...اسمش حسینه..حسینه نجم! فرزند علی...پدر ستاره..همون ستاره یی که خودش تو هفت آسمون هیچ ستاره یی نداره...همون ستاره یی که خسته ست...ستاره یی که تنها مونده، ستاره یی که راه گم کرده ست...

سر بلند کرد، اسمون سیاه و بی ستاره بود رو به آسمون زمزمه کرد:

-گریه کنم یا نکنم!؟ آخر ماجرا رسید!؟گریه کنم یا نکنم؟ قصه به انتها رسید!؟

این انتهای قصه ی منه خدا...ایــنه؟ این که هر چی دوست دارم و با دردناک ترین شکل ممکن ازم بگیری و با لبخند ژکوند از اون بالا بالاها تماشام کنی ببینی کی کم می یارم؟ یا کی عقب می کشم!

دستای خالی شو بالا گرفت:

-می بینی قربونت برم؟ می بینی نوکرتم؟ می بینی دستامو که خالی خالی ن..نه ادعایی دارم نه غروری!! منم و من! هر زجری کشیدم میدونستم اون جایی و همه چی رو می بینی..

بادستاش صورت خیس از اشکشو پاک کرد و ادامه داد:

-وقتی اون روز شوم شهرم به مخروبه تبدیل شد، وقتی دوستا و همکلاسی هام زیر آوار جا موندن و دیر به دادشون رسیدن..می دونستم تو هستی..و تنهامون نذاشتی...من بچه ی سختیم اما خدا..اما خدا..امان از قلبم..که نمی فهمه..این روزها حرف منو گوش نمی ده...همش ناله..همش گلایه..همش فنگ و فتنه می شه بین دستای خالی من و فاصله شون تا آسمون..می دونم هستی..می دونم می بینی..می دونم حتی اونی که ازش یاد گرفتم صاف و محکم بایستم داره منو می بینه..
به حالت تسلیم دستاشو بالا گرفت:

-هیچی نمی خوام..هیچ وقت نخواستم؛ خواستم!؟

دستاشو با ناامیدی پایین انداخت و به اسم پدرش روی قبر دستی کشید و زمزمه کرد:

-فقط تنهام نذار...

***

با سونوگرافی و مشخص شدن جنسیت جنینِ یلدا، هر کی به شکلی خوشحال بود، احسان مصنوعی اخم می کرد و جدی اعتراف می کرد دلش دختر می خواست. یلدا با لبخندهای ملیحش به هیجانات یاسمین خیره بود. عمه سنا و خاله حسناش هر چند دقیقه یک بار خوردن قرص های کم خونی شو یادآوری می کردن.

ستاره هم به ذوق کردن ها و قربون صدقه رفتن های یاسمین واسه خواهرزاده یی که هنوز ندیده بودش، لبخند می زد.

عمه سناش دستی روی پاش گذاشت و لبخندزنون گفت:

-عمه انشاا.. روزی خودت!

ستاره با حاضر جوابی چشمکی به احسان زد و لبخند زنون گفت:

-چی؟ یه پسرکاکل زری؟ عمرناش..فقط دختر!

یلدا به قصد زدنش به سمتش متمایل شد و ستاره بیشتر به عمه ش چسبید و سرحال می خندید.

عمو حمیدش سمت چپش نشست و سرشو بوسید:

-چه خبر عمو؟

-خبرا پیش شماست! این هفته سر چندنفر کلاه گذاشتی!؟

جمع خندید و حمید خان نجم دست انداخت دور شونه هاش و یکوری به خودش چسبوندش:

-یعنی می شه من زنده باشم روزی رو ببینم که یه نفر زبون تورو چیده عموجان!

یاسمین با صدای بلند الهی آمینی گفت و بیش تر جمع و خندوند.

ستاره چشم غره یی به یاسمین رفت و با چاپلوسی بیشتر به عموش چسبید:

-نَگـــو!! اون وقت دیگه نمی تونم سربه سر زن عمو بزارم شارژ بشی ها از من گفتن بود..

زینب خانم خندون وارد جمع شد:

-من خودم باعث و بانی خیر می شم. می گردم این مرد و پیدا می کنم یه خاندان و از دست زبونت نجات بده!

این بار نفرات بیشتری آمین گفتن ستاره با ابروهای بالا رفته تشر رفت:

-چتونه؟ انگار سر دل اینا نشستم..چمه به این خوبی!؟

همزمان رو کرد به عمه ش:

-عمه من بدم؟ منی که جیک جیک می کنم برات؟

حمید از سر دلتنگی دوباره بغلش گرفت:

-چی می شد همین جا پیش خودمون بودی و من هرروز می دیدمت!؟

با حاضر جوابی پروند:

-اون وقت کی سر مردم و کلاه می ذاشت!؟

از زیر دست عموش در رفت و با سرخوشی وارد آشپزخونه شد و مشغول ناخونک زدن به سیب زمینی ها بود که امیر گوشی به دست وارد آشپزخونه شد و با گفتن یه لحظه گوشی! رو به ستاره پرسید:

-ستاره خانم؛ آوید می گه می خواد شماره شما رو داشته باشه! بدم بهش!؟

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#35 | Posted: 3 Apr 2014 21:27

سیب زمین تو گلوش گیر کرد، همون جور که سرفه می کرد با سر علامت نه داد که بیش تر توجه امیر و به خودش جلب کرد، امیر با شک و تردید سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و خطاب به پشت خط گفت:

امیر-می گه نه!

-...

امیر-یعنی چی آوید زشته!

-...

امیر کلافه گوشی رو سمت چشمای از تعجب گرد شده ی ستاره گرفت:

-می شه باهاش صحبت کنید زده به سرش!

ستاره به سرعت خودشو عقب کشید و با صدایی که توجه کسی رو جلب نکنه جواب داد:

-من چه حرفی دارم آخه!

صدای فریاد آوید از تو گوشی به گوش جفتشون رسید. امیر گوشی رو روی اپن گذاشت و با نیشخند شیطنت آمیزی گفت:

-برادر منو نشناختین وقتی یه چیزی رو بخواد هر جور شده به دستش می یاره الانم اگه حرف نزنین تهدید کرده پا می شه می یاد این جا...

مکثی کرد:

-البته این که چرا و واسه چی شو! کی می دونه!

با لبخند موذی جفت ابروهاشو بالا انداخت و به سرعت از آشپزخونه خارج شد. ستاره دودل گوشی رو برداشت:

-معنی این کارا چیه!؟

-سلام!

ستاره از حرص پوفی کشید و آروم و با احتیاط بدون این که توجه کسی رو جلب کنه از آشپزخونه خارج شد و حیاط پشتی عمه ش پشت دیوار ایستاد تا کسی نبینش:

-علیک سلام..می گم این کارا یعنی چی!؟

آوید-خب؛ خب شما یه جواب درستی به من ندادین منم حق دارم دیگه...انتظار آدمو کلافه می کنه..

ستاره از پرروییش حرص زده غرید:

-نگفتم؟ گفتم که نه؛ واضح نبود؟ پولتونم ریختم به حساب!

آوید بر عکس صدای عصبی ستاره با آرامش بیش تری جواب داد:

-پول برام مهم نیست جواب بله مهمه!

از آرامشش ستاره عصبی تقریبا داد زد:

-مگه زوره؟!

برخلاف تصورش شخص پشت خط هم از زور بودن ماجرا دلش پر بود:

-آره پس چی؟! زوره که من هر کی رو نشون می دم حالا مامانم طاقچه بالا می ذاره ردش می کنه..زوره...خیلیم زوره
ستاره با بیچارگی جواب داد:

-اصلا به من چه آخه...مگه تقصیر منه؟

آوید آروم تر جواب داد:

-نه تقصیر شما نیست. تقصیر بخت و اقبال منه.. آخه شما برای من دست کمی از گنج ندارید امکان نداره پدرمادرم شما رو رد کنن..
عصبی از وقاحت آوید، با نفس عمیقی سعی کرد قاطع و محکم جواب آخر و داده باشه:

-ببینید من تا الان برای شما احترام قائل بودم اما دیگه بسه..مشکلات شما به من هیچ دخلی نداره..خودتون یه جور حلش کنید!

آوید بالاخره صداش کمی بالاتر رفت:

-مشل من جواب منفی شماست تا مثبت نشه شما بخوای نخوای درگیری!

ستاره از حرص پایی تو دیوار کوفت:

-خودخواهی تون داره بیش ار حد می شه. نمی خوام اصلا همچین وضعیتی رو قبول کنم..

آوید با لحن نرم تری گفت:

-این همه زن؛ شوهراشون ماموریته.. چه می دونم هفته به هفته نیستن. چی این وسط کم می یاد اگه شمام همین طور کمکی به من کرده باشید..
ستاره بعد از چند ثانیه مکث با صراحت جواب داد:

-نِمی خوام! از این واضح تر..

صدای تحکمی آوید تو گوشش پیچید و چشماش و گرد کرد:

-باید بخوای..چون چیزی ازت کم نمی شه هیچی، اضافم می شه ..من هر جور بخوای ساپورتت می کنم ..هر جور دوست داری متناسب با عرف اجازه می دم زندگی کنی...اگر من حرفی زدم..

ستاره ناباور خنده یی کرد:

-اِ چه جالب مرسی از لطفتت!

صدای بی توجه آوید به مزه پرونیش، جدی تر تو گوشی پیچید:

-ببین من یه خونه می خرم به نامت..خودمم بالا سرت اجاره می کنم و در صلح و صفا زندگی می کنم...در کمال سلامت اخلاقی هم هستم هر جور بخوای بهت سند می دم..فقط با من ازدواج کن تا دهن اینارو ببندم...

ستاره با ضعف تکیه داد به دیوار:

-من نمی دونم دیگه چجور باید جواب بدم دست از سر من بردارید..

صدای خونسرد آوید به حرف دراومد:

-واضحه! باید از جملات دیگه یی استفاده کنید مثلِ "باشه" ،"ازخدام بود اتفاقا" یا "وای چه موقعیت خوبی، تو خوابم نمی دیدمش" و غیره...

ستاره خنده شو از کم نیوردن آوید خورد و با تمسخر لب زد:

-نه بابا!! نچایی یه وقت...

آوید-خیالی نیست. به یه جای گرم و نرم می چسبم سرما فراموشم می شه..

از خجالت گوشی رو قطع کرد و با نفس عمیق کشیدن سعی می کرد فراموش کنه چی شنیده، تو دلش واسه سلامت اخلاقی آوید انگشت زشتی کشید و وقتی به جمع برگشت خیلی نامحسوس گوشی امیر و بهش برگردوند..

تا عصر هم تا وقت رفتن از نگاه کردن به امیر و ایما اشارات مسخره ش دوری می کرد...

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#36 | Posted: 3 Apr 2014 21:28
یه هفته یی از ازدواج مامانش گذشته بود.

بعد از مدتها با خیال راحت و بی هیچ اضطرابی به درس خوندن مشغول بود، بماند که هنوز بجز مهتاب کسی در حال درس خوندن ندیده بودش.

شهاب که بعد از آخرین جرو بحثشون بیش تر وقتشو بیرون خونه می گذروند و تا حدودی ازش دوری می کرد.

شهاب با وجود نصیحت های رضا پسر همسایه شون و رضا پسرعموش که تا حدودی هم سن و سالش بود باز هم از ستاره دوری می کرد و ترجیح می داد با دوری گرفتن و چشم تو چشم خواهر بزرگ ترش نشدن از زیر عذرخواهی بخاطر آخرین حرفاش شونه خالی کنه چرا که وضعیت بغرنجی با نسنجیده حرف زدنش برای خودش ساخته بود. یک طرف خواهر بزرگ ترش بود که به شدت دوسش داشت و طرف دیگه غرورش که به همون اندازه براش عزیز بود.

پس با میل و رغبت از ستاره هرروز بیش تر فاصله می گرفت و ستاره از همه جا بی خبر اون قدر سرگرم درس خوندنش بود که به دور شدن های برادرش اهمییتی نمی داد.

***

صبح جمعه گیج خواب بود که با صدای زنگ بیدار شد. در و باز نکرده از دیدن عمه هاش و بچه هاشون رسما از تعجب دم در خونه به شکل علامت سوال در اومده بود که همه با سرصدا داخل شدند.

نیم ساعت نگذشته دست جمعی مشغول خونه تکونی شده بودن و ستاره به خیال این که عمو و مامانش قراره بعد از مسافرت به خونه مشرف بشن. بی خیال حموم رفت و بعد از مدتها به خودش رسید، جوری که از دیدنش نیش عطیه و یاسمین باز شد و عمه هاش کلی هم کشیدن و صورتشو گلگون کردند، خجالت زده گفت:

-چه خبره بابا..خوشگل ندیدین؟ این بی جنبه بازی ها چیه آخه!؟ خودتون و کنترل کنین. عمه سنا از تو انتظار ندارم دیگه، زشته عیبه خودت وجمع کن..
یلدا با لبخند عمیقی دستشو به کناری کشید و با لحن همیشه آرومش گفت:

-بیا بشین اینقدر زبون نریز..

ستاره کنار یلدا با میل و رغبت نشست و با پررویی گفت:

-اینا ندید بدیدن به من چه...وای آخرش خوشگلی و دردسراش منو می کشه...

علاوه بر جمع خودشم از لوس بازیاش می خندید، بعد از کمی در گوشی با یلدا حرف زدن صدا بلند کرد و با ذهنیت مادر تازه عروسش گفت:

-خب دوستان؛ واسه عروس خانم ناهار چی درست کنیم خوبه!؟

همه نگاه معنی داری با همدیگه رد و بدل کرد و یاسمین برای فضولی کردن پیش قدم شد:

-اِ پس خبرا به گوشت رسیده...

ستاره-ای بابا دیگه کسی نمونده که ندونه...

یاسمین ازته دل خندید:

-همش از صدقه سری منه...یادت نره باید واسه عروسیم آرایشگرم بشی...وای به حالت اگه بد بشم..

ستاره با بی خیالی شونه یی بالا انداخت:

-اوهوکی..کی می ره این همه راهو...من هیچ وقت بدون نوبت هیچ کس و قبول نمی کردم برو رد کارت وقتم پره...

عمه حسناش نزدیکش شد و سرشو بوسید و رو به یاسمین با خوشحالی گفت:

-راست می گه خاله..بچم خودش قراره عروس بشه وقت نمی کنه تو اون هاگیر واگیر بیاد برا تو..

ستاره با دهن باز و پلک زنون با ناباوری پرسید:

-کدوم خری قراره عروس بشه!؟

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#37 | Posted: 3 Apr 2014 21:30
یاسمین رو به عطیه کرد و با خنده گفت:

-چه خودشم می زنه به اون راه...پس واسه کی خوشگل کردی تو!؟

ستاره اخم کرده رو بهش توپید:

-واسه عمه هام تورو سننه!؟

یاسمین رو به مامانش کرد و گفت:

-مامان می بینیش؟!

عمه سناش بدون توجه به بچه بازی یاسمین، با لبخند دلگرم کننده یی رو به ستاره گفت:

-دختر خوب امروز واسه چی ما این جاییم ..قراره برات خواستگار بیاد..

آن چنان از جاش پرید که عمه حسناش تکونی تو جاش خورد و بهت زده گفت:

-چته بچه مگه جن دیدی؟

نگاه سرگردونش تو جمع چرخید:

-واسه من!؟

یاسمین-پ ن پ من!!

داد کشید:

-مزه نریز یاسمین

رو به عمه حسناش کرد و گفت:

-عمه جان نباید به منم چیزی بگین..بدونم با چی طرفم!؟

عطیه قههه می زد:

-با چی؟ اگه زشت نیست من می دونم؛ من بگم!؟

سنا خانم چشم غره یی به عطیه رفت و با حفظ خونسردیش رو به اخمای درهم ستاره گفت:

-عزیز دلم..واسه پسر نیره جون..الان یه هفته ست داره زنگ می زنه جواب می خواد ما گذاشتیمش تا مادرت بیاد و دیشب که بهش گفتم اون بنده خدام گفت تو راضی باشی اونم از خداشه عروس شدنت و ببینه.

ستاره ناباور از حرص جیغ کشید:

-عوض مامانم چرا به من نگفتین؟ من آدم نیستم!؟

حسنا خانم دستشو گرفت و به بغلش کشید:

-جیغ نزن قربونت برم..چیزی نشده یه خواستگاری سادست نخواستی بگو نه...

یاسمین متعجب از عکس العمل ستاره با اخم گفت:

-این هوچی بازیا چیه..بابا آوید به این خوبی والا من چقدر خوشحال شدم امیر می گفت چشمش تورو گرفته
از بغل حسنا خودشو بیرون کشید و با صورت ملتهب رو به یاسمن داد زد:
-امیر غلط کرده با تو!
حسنا-ســتاره!!
یاسمین تکونی تو جاش خورد:
- مواظب حرف زدنت باشا؛ چوب خطط پر بشه دهنمو باز کنم اون وقت خودت پشیمون می شی ها
یلدا بغض کرده از جاش بلند شد و دست ستاره رو چسبید:

-بسه دیگه. یاسمین تمامش کن...بیا بریم ستاره کارت دارم

بی توجه به یلدا رو به یاسمین گفت:

-زنگ بزن بگو نیان. بگو کنسله..پاشون برسه این جا آبروریزی می کنم..

سناخانم عصبی از منم زدن های ستاره از جاش بلند شد:

-خدا عقلت بده دختر؛ چته تو؟ واسه یه خواستگاری ساده انقدر هوار هوار راه انداختی؟

به سختی بغضشو از خواستگاری به ظاهر ساده خورد و با حالت به نسبت آروم تری رو به عمه سناش جواب داد:

-ساده؟ نخیرم..واسه یه خواستگای ساده بسیج نشدین اول صبح این جا..بگید نیان وگرنــ..

سنا خانم از کوره در رفت:

-به روح حسین اگه آبرو ریز بکنی دیگه برادرزاده ی من نیستی! کی رو تهدید می کنی بچه ی منو!؟ این دیوونه بازیا چیه! دردت چیه آخه تو؟ مگه عهد عتیقه زورت کنیم..یه خواستگاریه نمی خوای بگو نه و تمام!

حسناخانم با میانجه گری وارد بحث شد:

-بسه سنا..نمی بینی داره به خودش می لرزه؟ عمه جان ترس نداره قربونت برم...

بلافاصله روبه برادرزاده ش صدا بلند کرد:

-عطیه ؛ اون جا وانستا یه لیوان آب قند بیار بچم فشارش افتاده...مهتاب قربونت عمه گریه نکن..

تو بغل عمه حسناش به سختی لرزش صداش و کنترل کرده بود:

-بی سوادم درست ولی شعور دارم..من

عطیه بااخم و نگرانی لیوانو گرفت سمتش:
-بخور ورپریده غر نزن..نگاه تروخدا رنگ به روش نمونده..آوید بچه بدی نیست من دیدمش خیلیم آقا و بااحترامه..قربونت هیولا که نیست انقدر ترسیدی...بگو نه و تمام..

یلدا به آرومی ستاره رو از بغل عمه ش بیرون کشید:

- اعصابت ضعیف شده طبیعیه، بیا بریم یه خرده دراز بکش...

از سکوت جمع برای نشکستن دل یلدا به طرف اتاقش رفت و با کمک یلدا دراز کشید و به سقف زل زد. یلدا بعد از بستن در اتاق کنارش دراز کشید و قطره اشک چکیده از چشمش و قبل از گم شدن تو شقیقه ش با انگشت مهار کرد:

-منم اندازه بقیه مقصرم باید می گفتم ولی..ولی ..فکر کردم...دوسش داری

از شدت ضعف و عجز پلکاشو بست و با بغض لب زد:

-شنیدی مستی و راستی؟ شب عروسیتون مست بود از زنی که دوسش داشت گفت؛ جلو من گفت...یلدا به من گفت...اون گریه می کرد واسه این که اون دختر گم و گور شده بود، منم گریه می کردم چون مردی رو که پنهانی پیش خودم دوسش داشتم و عاشقش شده بودم دلش با یکی دیگه بود..
مکث کرد و انگار با گریه از خودش پرسیده باشه آروم گفت:

-چطور باید راضی باشم...!؟

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#38 | Posted: 3 Apr 2014 21:32
یلدا دست انداخت دور گردنش:

-اون مال قدیم بوده ...باور کن دختره دیگه تو زندگیش نیست بعدشم اونه که الان می خواد با تو ازدواج کنه پس حتما با گذشته ش کنار اومده و تورو دیده خوشش اومده...
صد هزار سال هم می گذشت به یلدایی که باردار بود واقعیت آوید و قصد واقعیش از ازدواج و نمی گفت.

لبخند تلخی در جوابش زد و آروم پرسید:

-تو خودت طاقتشو داری؟ خودت و بزار جای من..می تونی کنار بیای؟

جواب یلدا سکوتش بود . ادامه ی حرفای ستاره اشکاش...

***

حنانه خانم هنوز با صورت شرمنده برای دیرکردش در حال عذرخواهی کردن بود اما برای ستاره دیگه فرقی نمی کرد، یه حسی بهش می گفت این دور ایستادن های بدموقع مامانش فقط دلیلش خراب شدن ماشین تازه خریداری شده ی عم مجیدش تو جاده نیست.

با تمام دلواپسی آشکار توی صورت مادرش، ته نگاهش اطمینانی رو می دید که انگار سربزنگاه وقت امتحان گرفتنش اومده باشه.

به مادرش حق می داد بخاطر حرفای نه چندان خوبی که آخرین بحثاشون باهاش رد و بدل کرده بود ازش دل چرکین باشه، خصوصا با آخرین لجبازی بچگانه ش و حضور نرسوندن برای عقدش، اما انگار حالا که بحثای مهم تری در حال شکل گیری بود دلش می خواست همون ستاره ی ده ساله بشه که با کوچک ترین بغض کردنش مادرش بغلش می گرفت و دلداریش می داد به روزی که همه چیزی درست می شه.

بدون کوچک ترین توجهی به صحبتای مادرش با عطیه و یاسمین بی حوصله سینی چای بدست از آشپزخونه خارج شد، لبخند بی جونش برای اولین بار نثار عمو مجیدش شد وقتی سینی رو ازش گرفت و از شر پذیرایی راحتش کرد.

کنار مهتاب نشست و نگاهشو تا جایی که می تونست معطوف زمین کرد، کی رو باید می دید؟ آویدی که تا جایی که تونسته بود به خودش رسیده بود یا لبخندهای مضطرب نیره خانم از سردی برخوردش حین احوالپرسی؟

عمو حمیدش سر بحث و محکم در مورد وضعیت ایران خودرو وماشینای نوش گرفته بود و بی خیال نمی شد وانگار یه جورایی غیر مستقیم دیر کرد برادرش و که چند دقیقه بعد از مهمونا رسیده بودن و توجیه می کرد.

از نظر ستاره آقای نجفی پدر آوید مرد مهربون و خوش مشربی به نظر میرسید لبخند دل گرم کننده ش از لحظه ی ورودشون حتی با توجه به جو سنگین حاکم از صورتش محو نشده بود.

با نگاه کنجکاوی جمع و نگاهی کرد و روی ستاره مکث کرد:

-دخترم شما حالتون خوبه!؟

سرشو بلند کرد و تو چشمای به نسبت آشنای آقای نجفی خیره شد، از برق تایید عجیب نگاهش با لبخند زورکی تشکر کرد اما نگاهشو نگرفت. آقای نجفی پلکی به نشونه ی تایید زد و رو به عمو مجیدش سر موضوع اصلی بحث رفت:

-والا این پسر ما کشت خودشو بس که کلافه تو جاش تکون می خوره بهتره بااجازه ی همگی بریم سر بحث شیرین خواستگاری!

به آنی صورت آوید همزمان از خشم و خجالت سرخ شد و خنده ی جمع و بلند تر کرد.

ستاره با پوزخند سرشو پایین تر انداخت و ترجیح داد صحبتای مرسومه رو نشنیده بگیره اما وقتی که عمو حمیدش با صدای بلند مخاطبش قرار داد، سرشو بلند کرد و زره جنگشو پوشید.

حمیدخان-عمو جان، آقا رو راهنمایی کن اتاقت واسه صحبتای بیش تر!

خیرگی چند جفت چشمو به خوبی روی خودش احساس می کرد، خیلی بی تفاوت و خونسرد پرسید:

-صحبت بیش تر در مورد چی؟!

عمیق تر شدن لبخند آقای نجفی همزمان با بیشتر گره خوردن گره اخمای آوید شد.

عمو حمیدش با حفظ حالت عادیش پرسید:

-دختر گلم الان وقت خوبی واسه شوخی نیستا!

ستاره شونه یی بالا انداخت:

-شوخی نمی کنم ...جدی دارم می گم صحبت بیش تر درمورد چی!؟

حسنا خانم با رنگ و روی پریده پادرمیونی کرد:

-ستاره!! خواستگاری آقا آوید دیگه...

آهانی گفت و با اخمی رو کرد به آویدی که از شدت حرص خوردن در حال انفجار بود و با بی تفاوتی گفت:

-من جواب شمارو قبلا ندادم!؟ چندبار باید بگم نه؟!

امیر، افشین و احسان همزمان پقی زدن زیر خنده و به سرعت با نگاه های خشمگین بزرگ ترای جمع با گرفتن دست جلو دهنشون به سختی از زدن قهقهه جلوگیری می کردن. شهاب که از اول مهمونی اخم کرده نشسته بود با عکس العمل ستاره و طرز برخورش اخماش از هم باز شد و با کنجکاوی به ستاره خیره شد.

آوید بالاخره با جدیت و محکم دهن به جواب دادن باز کرد:

-گفتم که جوابی نشنیدم!

ستاره خونسرد رو به نیره خانم و ابروهای از بهت بالا کرده ش کرد و گفت:

-گوشاش سالمه دیگه!؟

منتظر تایید نموند رو به بقیه جمع گفت:

-به شاهدی همه ی شماها!

از نو رو کرد به چشمای غضب آلود آوید و قاطعانه اضافه کرد:

-من با شما ازدواج بکن نیستم! برو خدا روزیتو یه جا دیگه بده!

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#39 | Posted: 3 Apr 2014 21:34
سکوت جمع به ثانیه نکشیده؛ امیر و افشین از شدت خنده با ببخشیدی به حیاط پناه بردن و احسان سرشو پشت گردن یلدا از شدت خنده پنهان کرده بود و به شدت شونه هاش می لرزید.

ستاره از سکوت جمع سرپا نشده، آویدم روی دو پا محکم و صاف مقابلش ایستاد:

-مشکلی نیست؛ عرض کرده بودم خدمتتون این قدر می رم و می یام تا جواب مورد علاقه مو بگیرم!

منتظر جواب ستاره نموند و جمعو با چشمای گرد شده تنها گذاشت.

ستاره از حرص پایی زمین کوفت و عقب گرد کرد اتاقش بره که با صدای آقای نجفی به طرف جمع چرخید.

از قیافه ش هیچی نمی تونست بخونه، بیش تر به وجد و تعجب نشستهبود تا ناراحتی بابت علنی رد کردن خواستگاری پسرش، ستاره توجه بیش تری به جزییات چهره ش کرد با لبخند مهربون و نگاه آرامش بخشش هیچ شباهتی به پسر همیشه اخم کرده ش نداشت.

نجفی-من واقعا کنجکاو شدم بدونم دلیل نه گفتنتون چیه!؟

از سکوت ستاره بلافاصله اضافه کرد:

-آوید تحصیل کرده ست، دستش به دهنش می رسه، شرکت جمع و جوری رو با دوستاش می گردونه..اهل خلافم نیست..شک ندارم از عهده ی زندگی بر می یاد همون طور که از بیست سالگی به این ور واسه خودش زندگی کرده، پس مشکل کجاست!؟

ستاره مبهوت کنجکاوی آقای نحفی سر قضیه نه گفتنش با خودش هر جور حساب می کرد آوید ازش سر تر بود و بهونه یی واسه رد کردنش نداشت و ناخودآگاه هم از زدن دلیل اصلیش خودداری می کرد، از آخرین حربه ش واسه بستن پرونده ی خواستگاری استفاده کرد:

-مشکل وابستگی من به این شهره...به خاک پدرمه..من ترجیح می دم قراره ازدواج کنم با همشهری خودم باشه که از محل سکونتم و جایی که توش بزرگ شدم دور نمونم؛ همین!

کلافه از لبخند رضایت آمیز آقای نجفی سرشو پایین انداخت، اما با جواب آقای نجفی با دهن باز سر بلند کرد و شوکه بهش خیره شد:

-یعنی اگر آوید بیاد این جا سکونت کنه، شما تو تصمیمتون تغییری لحاظ می کنید، درسته؟!

-من...من..

آوید-مشکل همینه؟ من حاضرم بیام این جا زندگی کنم!

مبهوت آوید شد، کی برگشته بود؟ همراهشو که گویا زنگ خورده بود تو جیب کتش انداخت و به سختی لبخند پیروزش و روی لب حفظ کرده بود و با چشمای پیروزش بهش خیره ش مونده بود.

ستاره درمونده نگاه گیجی به باقی جمع کرد، عمو مجیدش از جاش بلند شد و کنار ستاره ی گیج و مبهوت ایستاد:

-بااجازه از جمع من فکر می کنم دیگه کافی باشه..عجله کار شیطونه جناب نجفی بهتره وقت بیش تری به این موضوع اختصاص بدیم.

آوید تکونی تو جاش خورد و کلافه گفت:

-چه وقتی آقای نجم؟! همه چی که اوکیه چرا تعلل!؟

نیره خانم با در جواب بی قراری پسرش با خنده رو به جمع گفت:

-آوید جان مادر! شما این همه سال صبر کردی یه هفته وقت بدی عروس خانم بیش تر فکر کنه چیز ازت کم نمی شه ها..

سنا خانمم با رنگ و روی پریده تایید کرد:

-والا آدم سر از کار این جوونا در نمی یاره..

یگانه پارازیت انداخت:

-چوب خداست سنا خانم، یه عمر آوید رو همه نه می ذاشت

با خنده ادامه داد:

-حالا باید جونش دربیاد تا آره بگیره

جمع با خنده ی زورکی تایید کرد و هر کسی چیزی می گفت، آوید نه تنها دخالتی نمی کرد بلکه با پررویی تمام رو به یگانه خواهرش کرد و گفت:

-همه که با اولین خواستگارشون با سر قبول نمی کنن خواهر من، تحمل می کنن تا..

نگاهش با نگاه متاسف ستاره یکی شد و با بدجنسی ادامه داد:

-یکی باب میلشون پیدا کنن!

یاسمینم که از اول جمع ساکت بود علاوه بر جمع هو می کشید و شیرین زبونی می کرد:

-والا بخدا مردم شانس دارن!

ستاره دستای عموشو دور شونه ش معذب کنار زد و به ارومی جمع و تنها گذاشت و تو اتاقش سنگر گرفت و گوشه ی دیوار پاهاشو بغل کرد.

به دقیقه نکشیده مهتاب کنارش زانو زد و با اشارات دست بهش فهموند وقت شامه، تو چشمای دلواپس خواهرش خیره شد و زمزمه کرد:

-تو لااقل باور کن مهتاب..داره دروغ می گه..می دونم منو دوسم نداره..هیچ وقت منو ندید...هیچ وقت...

چشمای قهوه یی رنگ مهتاب از تعجب گرد نشده بغلش گرفت:

-این جوری نگام نکن...هیچ وقت این جوری نگام نکن..این نگاه یعنی پس چرا سکوت کردی؟ چرا نمی ندازیشون بیرون..چرا می ذاری تو صورتت دروغ بگه..چون من جوابی ندارم خواهر کوچیکه...هیچ جوابی ندارم...دلم می گه نگو عقلم می گه بگو...منم....فقط می خوام شجاعت رسیدن به آرزومو داشته باشم..یعنی اشتباهه؟!

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#40 | Posted: 3 Apr 2014 21:36
کم طاقتی آوید برای هر کسی جز ستاره، مظهر عشق اساطیری بود که بالاخره آوید در دامش اسیر شده بود و شنونده رو در لحظه ی اول مبهوت و بعد به لبخند معنی دار وا می داشت.

اما ستاره درگیر دو حس خواستن نخواستنی بود که بالاخره هفته به آخر نرسیده از دیدن خواب پدرش که با اصرار دستشو تو باغ پرگلی کشید و تنهاش گذاشت. وقتی از خواب پرید با گرفتن استخاره یی جواب مثبتشو شخصا پای تلفن با آوید درتماس گذاشت و در عوض مهریه تنها چیزی که طلب کرد، حق طلاقی بود که آوید بعد از مکث کوتاهی با گفتن یه کاریش می کنم تاییدش کرد.

اولین ترم درسی شو با موفقیت و راضی پشت سر گذاشته بود، با توجه به استعلام از آموزش پرورش با قبولی امسالش می تونست با انتخاب رشته وارد مقطع دبیرستان بشه و طی گذروندن واحدهای درسی بالاخره در سن 27، 28 سالگی دیپلم بگیره...

دومین ماه پاییز بود دو سه ماهی می شد که شهاب و مادرش کرمان زندگی نمی کردن و با وجود عدم رضایت دیگران با مهتاب که ترم آخر درسی شو می گذروند تنها زندگی می کرد.

بعد از تموم شدن تایم کاریش باقی وقتشو عوض فکر کردن به اینده یی که با وجود آوید و تصمیمای عجیب غریبش انتهای خوشی نمی دید به سیستم خوردن و درس خوندن رو اورده بود و بعد از مدتها وزن اضافه کرده بود و سوژه ی خنده ی یلدا و مهتاب شده بود گرچه از دید خودش ده کیلو اضافه وزن در عرض دو ماه صورت خوشی نداشت و اگر این رویه ادامه دار می شد بقول یاسمین باید درخواست دوخت لباس عروس می داد.

از صدای زنگ خونه با نگاه کردن به ساعت و متعجب از این که کی می تونست باشه، با احتیاط جوری که مهتاب بیدار نشه به طرف در رفت و وقتی در و باز کرد از دیدن قیافه ی خسته و تقریبا بیهوش آوید سرجاش خشکش زد.

-می شه بیام تو!؟

خشک و سرد جواب داد:

-نخیر! ساعت یازده شبه!

-خیلی خب..

به ماشین تکیه داد و خونسرد گفت:

-کی قراره سلام کردن یاد بگیری!?

-هر وقت شما یاد گرفتین کی و چه زمانی رو واسه مهمونی رفتن انتخاب کنید!

آوید کلافه دستی تو موهاش کشید:

-نیومدم مهمونی..اومدم بگم این جا که چیز خوب پیدا نکردم..مجبور شدم کرمان قرارداد ببندم..همین!

ستاره-عذر می خوام چی رو اون وقت!؟

آوید-خونه رو دیگه اکیوسان!

ستاره-آهان..خب..دیگه!؟

آوید خسته پلکی زد:

-هیچی؛ همین!

ستاره سری تکون داد و معذب از وضعیت گفت:

-واقعا می ارزید این همه دردسر؟ بهتر نیست خیلی شفاف با خانوادتون صحبت کنید این موش گربه بازی هارو بزارید کنار!

آوید با زهر خندی در ماشین و باز کرد و رو به ستاره توش نشست و متفکر جواب داد:

-می ارزه چون یه خوبی که داره کم تر کسی سرمون هوار می شه اما..درمورد پدرم باید بگم..وقتی یه حرفی رو بزنه تو تمام سالهای زندگیش امکان نداشته ازش بگذره..وقتی می گه گندم نه! یعنی نظرش تغییری نخواد داشت.

توی دلش اسم گندم و بارها هجی کرد، دختر خوشبختی که قرار بود همه چیزو بی سرو صدا و هیچ دردسری صاحب بشه...

معذب تکونی تو جاش خورد و با بی تفاوتی گفت:

-در کل واسه من فرقی نمی کنه بقول شما قرار نیست چیزی رو از دست بدم اما اگر جایی درز کنه جفتمون باید حساب پس بدیم؛ امیدوارم اون قدر مرد باشید که تهش پی همه چیز بایستید!

آوید-می دونی مشکل کجاست؟ فکر می کنی چون بهت در مورد ازدواج اصرار کردم آدم بی خودی هستم اما باید بهت بگم تو عمرم جلوی هیچ کسی این جور در نیومدم و درم نخواهم آمد..الان وضعیتم یه چیزی بین جهنم و برزخه..می شه گفت مجبورم بابتش..

ستاره بی هدف به زمین خیره شده بود و جبری که خودش درگیر بود و جبری که آوید ازش دم می زدم و مقایسه می کرد.

آوید مکثی کرد و با کمی کنجکاوی پرسید:

-انتظار داشتم اون روز در مورد اصل ماجرا حرف بزنی، یه جورایی خودمو آماده کرده بودم به محض گفتنت تکلیفم و با پدرم مشخص کنم.. ولی حرفی نزدی، چرا!؟
انتظار همچین سوالی رو به هیچ وجه نداشت، مکثی کرد و با اخمی جواب داد:

-دیروقته شمام بیکاری گویا..من رفتم داخل! خدافظ!

در و به سرعت بست و بهش تکیه داد، در ماشین بسته شد و بعد از چند دقیقه با استارت خوردن ماشین حرکت کرد.

عصبی از کم اوردنش وارد خونه نشده صدای ضعیف پیام خوردن تلفن همراهش دنبال خودش کشوندش. در کمال تعجبش آوید مختصر مفید "ممنون" نوشته و سند کرده بود.

لبخند پخش نشده روی صورتشو خورد و با حذف کردن پیام به خودش این امیدواری رو داد که هیچی قرار نیست از دست بده...

****

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ستاره دنباله دار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites