تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ستاره دنباله دار

صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین »  
#41 | Posted: 3 Apr 2014 20:38
از بوق های گاه و بی گاهی که بعضی هموطناش از دیدن ماشین گل زده، بهشون می زدن چرتش پاره می شد اما باز هم با سماجت با خواب در حال جدل بود.

خسته بود اما از خوابیدن می ترسید و اگر می خواست با خودش صادق باشه شاید اصلی ترین دلیلش نه هایی بود که برای راه نیافتادنشون اون وقت شب جلوشون اورده بودن و آوید با بی تفاوتی؛ خونسردی و در آخر با لجبازی نصف شب به جاده زده بود.

حتی جرئت نگاه کردن به آوید و نداشت، دامادی خوش خلق و خوش اخلاقی که بعد از عقد و صحبت خصوصیش با پدرش از این رو به اون رو شده بود.

جوری با اخم و غضب با عکاس برخورد کرده بود که عکاسشون پیش ستاره اعتراف کرده بود نصف بیشتری از فیگورای خاص رو از ترس عکس العمل شوهرش پیشنهاد نداده.
نگاهش به دستای لاک خورده ش از اون بالاتر به دستبند ظریف طلایی که هدیه ی مهتاب و شهاب بود خیره موند، با چشمای بسته شب گذشته رو مرور کرد، شبی که تو خواب هم نمی دید، در کنار آوید داشته باشه..لباس عروس بپوشه، زیر دست آرایشگر بشینه و در آخر آوید و پوزخندش از تغییراتش به دنبالش بیاد و بعد از عقد با تغییر صد و هشتاد درجه یی اخلاق آوید مواجه بشه..

اگرچه شک نداشت که هر چی بود بی ربط به گفتگوی پدر و پسر نبود اما به شدت برای پرسیدن جریان تو این وضعیت آوید و اخمایی که به شدت درهم بود و دستی که از شدت فشار دنده سفید شده بود، می ترسید و ترجیح می داد به وقت بهتری موکولش کنه ...این روی سگ اخلاق آوید و ندیده بود و الحق ترسیدن هم داشت.

بیش تر سعی کرد ذهنشو با شبی که صرف نظر از قسمت فورمالیته بودن ماجرا، خیلی بهش خوش گذشته بود مشغول کنه، رقص خجالت زده ی شهاب که به زور رضا و احسان جلوش صورت گرفته بود.

سرخ و سفید شدن های مهتاب وقتی دیگران ازش تعریف می کردن و اشاراتی به مادرش که عروس بعدی مهتاب خواهد بود.

همه و همه براش شب خوبی رقم زده بود حتی اگر آوید به بهونه ی خستگی از زیر رقصیدن در رفته بود و عکس العملای بی اراده ش وقتی ستاره با کیوان و امیر به گوشه یی به شوخی و مسخره کردن دیگران می ایستادن، اون جور دور کردنش از کیوان و پسرای جمع همه و همه در عین مصنوعی بودن باز هم حس خوبی رو بهش منتقل کرده بود.

شب کاملی بود داماد اخمالو و خوش تیپی که با حساسیت تمام از کنار عروسش جم نمی خورد و فقط چشم غره هاش نثار مردایی بود که برای دست دادن با ستاره دست بلند می کردن و با حالت آوید با لبخند زورکی به سرعت دستشو پایین می نداختن.

اما ستاره سرحال بود که بعد از مدتها فامیل و دست جمعی می دید، حتی اگر جای خالی پدرش عموش نشسته بود و اون قدر با مادرش با احترام و مردونه رفتار می کرد که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده بود.

با تمام احساسات متناقضش از تصمیمش پشیمون نبود، مادرش احتیاج به تغییر روحیه داشت، عمه سناش راست می گفت عکسای پدرش باید به انباری منتقل می شد. بس بود هر چقدر مادرش با عکسای پدرش ساعت ها گریه و درد و دل می کرد.

گریه های مادرش؛ مهتاب و شهاب تو بغلش، قسمت خنده دار ماجرا چشم غره های بزرگ مآبانه ی یاسمین بهش بابت نیش بازش بود، شاید تنها عروسی بود که بدون کوچک ترین اثری از دلتنگی با روی خوش با نزدیکانش خداحافظی می کرد.
عروسی که بخاطر فرمالیته بودن ازدواجش زیاد دل نگرانی های خاصی بابت ازدواج نداشت و تمام فکر و ذکرش آینده ش بود و بحث مستقل زندگی کردنش.

با خودش تکرار کرد که به محض رسیدن در اولین فرصت به درس خوندن مشغول بشه چون وقت زیادی تا امتحاناتش باقی نمونده بود و فرصت کمی برای خوندن یک عالمه کتاب جدید داشت.حالا که زندگیش جدا شده بود باید بیش تر به آینده فکر می کرد تا با برنامه ریزی درستی به هرچی که آرزوشو و داشت برسه...


بالاخره بعد از طی چندین ساعت خسته کننده به کرمان و بعد از طی مسیر به ساختمونی که طبق گفته ی آوید طبقه سومش مال ستاره بود، رسیدن .

بعد از پارک ماشین ستاره با خستگی و گیجی وارد آسانسور شد، آوید کم حوصله هم کنارش جا گرفت و با زدن دکمه ی آسانسور به طبقه ی ستاره رسیدن ستاره مبهوت از خارج شدن آوید به سرعت دنبالش خارج شد و قبل از ورود آوید به خونه ش با اخم و کسلی طعنه زد:

-بسلامت!

آوید با خستگی سر بلند کرد و با چشمای خمار خوابش که دل ستاره رو تو سینه لرزوند، کنارش زد و بی توجه وارد شد.

متعجب و ترسیده از داخل شدن آوید، دنبالش داخل شد و به محض بستن در با احتیاط پرسید:

-مگه نباید بری بالا!؟

آوید کتش و روی دسته ی مبل انداخت و بدون حرف وارد آشپزخونه شد بعد ا زپر کردن لیوان آبی همون جور که پاپیون دور گردنشو آزاد می کرد با خرخر جواب داد:

-باید حرف بزنیم!

ستاره با نارضایتی به آرومی خم شد و کفشای پاشنه بلندشو کناری گذاشت و با پای برهنه روی سرامیک وسط نشیمن ایستاد و بی حوصله پرسید:

-چه حرفی!؟

آوید دست برد به روشن کردن چایساز و با دست علامت داد:

-برو لباست و عوض کن!

ستاره با لجبازی اخم کرده جواب داد:

-نمی خوام..من نمی دونم پدرت چی بهت گفته برج زهرمار شدی ولی محض اطلاعت هیچ ربطــ.
...

از صدای خورد شدن لیوان شیشه یی دست آوید که با شدت تو دیوار پرتش کرده بود ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و باقی حرفشو خورد.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#42 | Posted: 3 Apr 2014 20:40

آوید عصبی پا تند کرد و با فریاد به سمتش می اومد:

-می خوای بدونی چی شده!؟ می گم برات.. دست بالا دست زیاده شنیدی؟ نظیرش پدر منه...نظیرش مسعود نجفیه؛ کسی که با یه اشاره من راضی شد بیاد خواستگاری تو؛ و حالا من فهمیدم که چرا؟ چون برادر نامرد و احمق من؛ مکالمه ی ضبط شده ی اون روز منو و تورو واسه مسخره بازی برا مامان بابام پخش کرده و اونام که فهمیده بودن اصل نقشه ی من چیه..بهم پاتک زدن!

پشت بندش دور خودش چرخید و فریاد می کشید:

-اهـــ لعنتی...لعنتی....لعنتــی...

وحشت زده از عکس العمل عصبی آوید با کم ترین صدای ممکن پرسید:

-چه پاتکی؟!

نفس نفس زدنای آوید به آه عمیقی تبدیل شد و خودشو روی اولین مبل پرت کرد و با خم شدنش به جلو و فشار دادن شقیقه هاش بعد از مکث طولانی با صدای دورگه شروع کرد حرف زدن:

-مشکل مالی تو شرکت داشتیم..چندماه پیش..یکی از شرکا داشت گند می زد، باقی مون سهمامونو به نام یکی دیگه زدیم که سرمایه مون به باد نره، من خَرِ احمقم از پدرم امین تر کی رو داشتم؟ سرمایه ی همه عمر دوندگی هامو با دست خودم به نامش کردم.

با چشمای سرخ سرخ تو چشمای وحشت زده ی ستاره و دهن بازش ادامه داد:

-این خونه و هم از تو دارم..چون پولشو ازش گرفته بودم به اسم قرض واسه مشکل تو..وگرنه اینم مثل پس انداز این همه سالم می رفت زیر بلیط به اصطلاح پدرم!

ستاره بی جون مبل مقابل آوید و برای نشستن انتخاب کرد و پرسشگر پرسید:

-و الان مشکل دقیقا کجاس؟ پدرت چرا نمی خواد پولتو بده!؟

آوید با چشم بسته به تکیه گاه مبل تکیه زد:

-پولم نیست...سهاممه تو شرکت..اگر به نامم برنگردونشون رسما سهامم تو اون شرکت مال پدرمه نه من!

مکث کرد و حرفشو با نفسش بیرون پرت کرد:

-لج کرده می گه به نام من نمی کنه!

ستاره با خوش بینی تمام پرسید:

-یعنی می خواد به نام من بکنه تو واسه این ناراحتی!؟

آوید آهی کشید و دودل نگاهشو از چشمای ستاره گرفت:

-می گه فقط به نام بچه م می کنه..

ستاره به شدت تو جاش تکونی خورد و بریده بریده گفت:

-اینم مشکلی نیست؛ تا جایی که من یادم می یاد طی اون مکالمه کسی چیزی از ...

مکث کرد؛ واسه اسم بردن دودل بود با اشاره به بالا ادامه داد:

-کسی چیزی نمی دونه...خب شماهام بچه دار بشین!

آوید با نفس عمیقی از جاش بلند شد وگفت:

-تنها شانسی که اوردم حرفی از گندم زده نشد، الان بابا و امیر فکر می کنن من فقط کسی رو می خواستم تا تظاهر کنم که زنمه...دهن اونارو ببندم..
پشت به ستاره پاگرد آشپزخونه ایستاد و بدون این که برگرده تیر آخر حرفای پدرش و برای ستاره ی از همه جا بی خبر پرتاب کرد:

-گفته فقط به نام بچه ی من و تو می کنه...اونم فقط یه سال وقت داده..در غیر این صورت سهاممو می فروشه و بخاطر ناخلف بودن من؛ برای رضای خدا می بخششون خیریه...

ستاره خنده ی ناباوری کرد، هنوز تو شوک حرفای آخر آوید بود. امکان نداشت چیزی رو که شنیده باور کنه، به خودش قول داده بود قرار نیست چیزی از دست بده، نباید زیر قولش می زد، عصبی سرپا ایستاد و با صدایی که به زور بالا می اومد جیغ زد:

-برو بیرون. همین الان از این جا برو بیرون!

آوید خونسرد حتی بر نگشت نگاهش کنه، با تی بگ، چای سبز در حال ور رفتن بود و توجهی به رنگ پریده و صورت وحشت زده ی ستاره نمی کرد.
ستاره با قدم های لرزون ایستاد در آشپزخونه، شک نداشت لرزش واضح صداش تمام ترسشو به گوش شنونده ی خونسردش به خوبی می رسونه:

-گفتی کمکم کن..گفتی قرار نیست چیز از دست بدم..گفتــ..

آوید جرعه یی چای خورد و لیوان دوم و از روی اپن به سمتش سر داد:

-الانم قرار نیست چیزی رو از دست بدی...فقط شوهرت یه شب درمیون ماموریته همین! بهتره سعی کنی با همین قدر خودت و راضی کنی!

پلکش عصبی پرید، تمام عشقش زهر مسموم شد با بی رحمی توی تنش به جریان افتاد، این همه بی رحمی رو از کسی که عاشقش بود باور نداشت، این مردی بود که همه جا با احترام ازش حرف می زدن؟ این مردی بود که معنی دست رنج و می فهمید؟ دست گیری م یکرد از دختری که پول کلیه مادرش و نداشت؟ این چه عشقی بود که کورش کرده بود امکان نداشت کوتاه بیاد به خودش قول داده بود، قرار نیست چیزی از دست بده، با اندک امیدواری با قاطعیتی که با وضعیت به وجود اومده درصدی بُرِش نداشت گفت:

-من همین فردا طلاق می گیرم!

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#43 | Posted: 3 Apr 2014 20:42

آوید خسته لب زد:

-باشه..به درک همه چی...فقط به روح پدرت قسم بخور که یه راست می ری خونه ی عموت و زیر نظر اون زندگ می کنی؟ تامنم بی خیال همه چی بشم!

ستاره از حرص با صدایی که گرفته شده بود از جیغاش گفت:

-نمی رم...من نمی تونم با اونا زندگی کنم

آوید سری تکون داد، گفت:

-منم نمی تونم حالا که اسمم تو شناسنامه ت رفته ولت کنم به امون خدا..

-ستاره عصبی مشتی زد به اپن:

-خدا چیه!؟ می گم می رم خونه خودمون، نه خانی اومده نه خانی رفته!

آوید با دست به سینه ش اشاره داد:

-خان ایناهاش! هنوز جایی نرفته! اگر قراره مسخره پدرم بشم بخاطر طلاق دادنت بهتره بر گردی خونه عموت..در غیر این صورت...

ستاره اخم کرده ادامه داد:

-تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی! من این همه سال تنها زندگی کردم اینم روش..

آوید خسته لیوان خالی چای و کناری گذاشت و با فشار دادن شقیقه هاش گفت:

-سر درد گرفتم از دستت؛ تو هیچ وقت تنها نبودی همیشه کسی بود مراقبت باشه این که دیگران به چشمت نمی یان این از غرورته..حالا بگو ستاره قسم می خوری یانه!؟

ستاره مغرور سری بالا گرفت:

-به هیچ وجه اون جا نمی رم...توام بهتره یه فکری به حال خودت بکنی چون من کمتر 24 ساعت ازت طلاق می گیرم!

آوید با زهر خندی بر خلاف میلش جواب ستاره رو با بدجنسی داد:

-مشکلی نیست...البته باید دید امشب قراره چطوری صبح بشه...

با مکث کوتاهی دق و دلی فشاری که از سرشب تحمل می کرد و با منطقی خواب رفته، سر ستاره خالی کرد:

-کی می دونه شاید نظرت عوض شد..

ستاره قدمی بهت زده به عقب برداشت:

-تو..تو..خیلی...پستی..من از این همه خودخواهی به سادگی نمی گذرم..

با شتاب به سمت در واحد برای بیرون رفتن عقب گرد نکرده، به عقب کشیده شد و آوید عصبی تو صورتش غرید:

-نرو رو اعصاب من.. لعنتی..بفهم زیر فشارم..بفهم زندگیم بنــ..

دست ستاره رو رها کرد و با آستین پیرهنش، تف ستاره رو توی صورتش پاک کرد و تو چشمای بی رمقش از جنگیدن، گفت:

-عین سگ از این لگد پرونی هات پشیمونت می کنم..

ستاره سرخورده از ماجراهای اخیر؛ حتی از جاش برای عقب رفتن جم نخورد، آوید با نارضایتی خیره تو چشاش نزدیکش شد، دودل بود برای یک کلام حرف حساب با ستاره زدن، با رفتارهایی که ازش دیده بود شک داشت مدارا روش جواب بده.

قبل از این که دستش بهش برسه، ستاره با بغضی که دیگه پنهانش نمی کرد رو به آوید زمزمه کرد:

-یه روز منم بخاطر این خودخواهی هات عین سگ پشیمونت می کنم!

دست آوید لرزید اما سر جا نشوندن تنها دختری که با غرور و یه دندگیش شش ماهی بود اعصاب براش نذاشته بود انگار براش خیلی بیشتر از سهام شرکتش مهم شده بود و از قضا هیچ رقمه نمی خواست با عقب کشیدنش ستاره به غرورش بخنده یا احساس پیرزوزی بهش دست بده. یه چیزو به خوبی مطمئن بود که از وقتی ستاره محرمش شده ناخودآگاه نمی خواست حتی ثانیه یی به حال خودش رهاش کنه. ستاره زنش بود و قسمت خودخواه وجودیش بدش نمی اومد تمام و کمال زنش باقی بمونه.

دست رسیده ش روی شونه شو؛ ستاره با ضربه پس زد، و بغض کرده بدون حرف نگاه ازش نمی گرفت؛ کلافه از نگاه های بغض کرده ی ستاره پوفی کشید و با خستگی گفت:

-بس کن دیگه؛ این لجبازی هات فقط و فقط به ضرر خودته...تو الان زن منی..بخوای نخوای شناسنامه ت اسم من توشـ

ستاره بی حوصله با بریدن بهانه هاش، تو صورتش جیغ زد:

- فقط خفه شو..حالم ازت بهم می خوره..عوضی!

ستاره به سختی با لباس عروسش از زیر دستش رد شد تا خودشو به راهرو و تنها اتاق خونه برسونه بین حصار دستای آوید گیر افتاد.
آوید-خسته م کردی هر چی شد پای خودت و لجبازیات..

نه فایده یی داشت، جیغ زدن، چنگ کشیدن، مو کشیدن...حتی گاز گرفتن...

زیاد طولی نکشید به باور این که پس زدن هیچ فایده یی نداشت رسید.

انگار تو سرنوشتش نوشته شده بود آرزوهای رنگی دخترانگیش به صبح نکشیده با مرد محبوش به جبر از دست بره....

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#44 | Posted: 3 Apr 2014 20:45
امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :
زندگی چه می گوید ؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم :
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش !
پنجره گفت : دنیا را بنگر !
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است !
آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش !
تقویم گفت : به روز باش !
در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن !
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن !
و در آخر تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب !
هیچی دیگه من تا حالا رو حرف تختم حرف نزدم


سرش از درد در حال انفجار بود اما خواب به چشمش نمی رفت. بی هدف به طلوع خورشید از بالای پشت بوم خیره شده بود. چهارمین سیگار دستش و با سومی روشن کرد و سیگار زمین افتاده رو با پا له کرد.

به پاکت سیگار دستش خیره شد، اولین کام اون قدر به سرفه انداختش که بسته رو روی زمین پرت کرده بود اما از کشیدن دست نکشید.

تلقین تسکینی سیگار باعث شده بود ذره یی از فکر و خیال های پریشونی که آزرده خاطرش می کرد رها بشه و بی خیال فکر کردن به هیچ چیز فکر نکنه.
هر چه نباید می شد شده بود و با وضعیت فعلی هیچ تصمیمی برای آینده نداشت، پدرش حسابی کیش و ماتش کرده بود و تنها راه برگشت و سمت خودش باز گذاشته بود.

از سیگار کام عمیق تری گرفت و اخم کرده با خودش فکر کرد؛ از این سخت تر پیش می اومد مغرورتر از اونی بود که عقب نشینی کنه.

باید تصمیم نهاییشو می گرفت؛ در مورد ستاره تصمیمش به هر قیمت نگه داشتنش بود؛ میل عجیبی به رام کردنش داشت اما در جواب ماجراهای اخیر به گندم هیچ جوابی نداشت که بده، به هیچ کس جوابی نداشت.

دست سرنوشت به وضعیتی دچارش کرده بود که جز سوختن و ساختن کاری از دستش بر نمی اومد.

کلافه آهی کشید و سیگار بعدی شو روشن کرد و گوشه ی لبش گذاشت.

پاکت خالی سیگار و بین دستاش مچاله کرد، آخرین تصویر مچاله شده و به خواب رفته ی ستاره جلو نظرش رنگ گرفت.

عصبی بسته رو با بُرد به جلو پرت کرد و به سلامت اخلاقی که ازش دم می زد؛ به سیگار دستش، به سری که به شدت درد می کرد، به زندگی که پدرش براش ساخته بود، پوزخند زد.

از ویبره ی گوشیش تو جیبش، گوشی رو از جیب خارج کرد و با نگاه کردن به شماره هم پوزخند زد؛ امیر بود. تو گوشی فریاد کشید:

-مگه نگفته بودم دیگه برادری به اسم تو ندارم؟!

-آوید جان...

حال خرابش فقط صدای گریه ی مادرشو کم داشت، عصبی تر دستی تو موهاش کشید و با صدای آروم تر اما با حفظ لحن تلخش ادامه داد:

-چی شده؟ نه بهتره بپرسم دیگه چه خوابی برام دیدین؟!

-چی شده آخه؟ چرا هیشکی به من نمی گه چی شده؟ اون از تو که برج زهرمار شده بودی نمی شد یه کلام باهات حرف زد، اونم از پدرت که یه کلام می گه هر کاری کرده از دوست داشتنت بوده.

مادرشو زیاد منتظر حرفای زهردارش نذاشت و به سرعت جواب داد:


-دوست داشتنتون دیگه به درد من نمی خوره...من همون دیشب همتون و از دم خط زدم..دیگه نه مادر پنهان کاری دارم! نه برادر خائنی نه پدر..

مکث کرد و با نفرت اضافه کرد:

-نه پدری!

صدای گریه ی مادرش اوج نگرفته عصبی داد زد:

-گریه کنی قطع می کنم خطم خاموش می کنم..

-پنهان کار دیگه چه صیغه ییه!؟ ای خدا من بدبخت چه گیری کردم بین شما دو تا آخه.

آروم تر شده شده بود، جای امیدواری بود مادرش تو نقشه های پدرش جایی نداشت. نیره خانم با استفاده از سکوت آوید اضافه کرد:

-دیشب چرا رسیدی زنگی نزدی مردم از دلشوره..

-مهم نبود برام!

-آوید!! لاااقل بخاطر اون دختر زنگ می زدی.. مادرش مرد از نگرانی

با پوزخند جواب داد:

-مادرش بهتره به شوهر جدیدش برسه...من هیچ جوابی به کسی پس نمی دم..کاری نداری؟!

نیره خانم ملتمس آمیز لب زد:

-مامان جان تو چرا این جوری شدی؟ آوید بلایی سر دختر مردم نیاری شرمندمون کنی

مادرش بی خبر از همه جا بد چیزی رو یادآوریش کرده بود، به اندازه کافی با وجدانش درگیر کار نسنجیده یی که از سر لجبازی کرده بود، شده بود و یادآوری مادرش نمک روی زخمش شد تا بدون ترس از شنیده شدن صداش فریاد بزنه:

-بزنم بکشمش به خودم مربوطه...می فهمی!؟ هر بلایی از امروز به بعد سرش بیاد تقصیر امیر و باباست...بهشون بگو دستی دستی دیوونه م کردن...مشاعرمو از دست دادم..هر جور می خوام راضی تون کنم انگار بهتون همش بدهکارم ...5 سال گیر رضایت شماها برای ازدواج با دختر مورد علاقه م بودم.. کی دید من 33 ساله هم شعور دارم می دونم چی بده چی خوب؟..

مکث کرد و با بغض اضافه کرد:

-چی می شد یه کم با دل منم راه می اومدین..

با گفتن "لعنتی" گوشی روی گریه های مادرش قطع کرد و با شدت زمینش انداخت تا کمی از فشار روانی که درگیرش بود کم کنه. برای خود سی و سه ساله ش افسوس خورد که برای رضایتشون از هر راهی می رفت به پشیمونی می رسوندندش....

برای برداشتن گوشی تیکه تیکه شده ش خم شد روی زمین که دردی تو کمرش پیچید، پیرش کرده بودن اول جوونی و ازش انتظار صبر و تحمل داشتن..

پای کشان تا واحد گندم خودشو رسوند دستش برای باز کردن در دودل بود، چشماش از خستگی باز نمی شد از طرفی آمادگی سوال جوابای گندم و هم نداشت از پله ها یه طبقه رو پایین تر رفت و وارد خونه ی ستاره شد.

از دیدن وضعیت درهم برهم و پخش و پلای کف نشیمن زیر لب غری بخاطر لجبازی و چموشی ستاره زد و وارد اتاق نشده از دیدن رد خون روی سنگ فرش، جا خورد.

با شتاب نگاهش دور اتاق چرخید و با دیدن تخت خالی قلبش شروع به زدن کرد، اگر ستاره خریتی می کرد، چه جوابی داشت به وجدانش بده.

پا تند کرد و دستش به دستگیره در حموم نرسیده از صدای گریه یی سرجا خشکش زد.

با بیچارگی به دیوار تکیه داد و درمونده از تحملی که برای شنیدن صدای گریه هاش نداشت، دستی به فک فشرده ش کشید و با پایین گرفتن نگاهش وارد شد، حدس زدن وضعیت اسفناکی که با لجبازی و کل کل بدموقع واسه خودش ساخته بود، زیاد دور از ذهن آوید نبود.

برخلاف تصورش برعکس شب گذشته مطیع؛ آروم و بدون حرف برای آماده کردن و بردنش به دکتر باهاش همکاری کرد.

بماند که چقدر از دیدن نگاه های خصمانه ی خانم دکتری که ستاره و معاینه کرده بود حرص خورده بود...

با رسوندنش به طبقه ش؛ پلاستیک دو سیخ اضافه جیگری که بعد از با اخم به خوردش دادن و با گریه خوردن ستاره گرفته بود، بالا گرفت اما حرف نزده در توی صورتش و روی دستش با ضربه بسته شد.

اعصابی که سر خستگی می رفت که آروم بشه با کار ستاره دوباره بهم ریخته شد و باعث اصابت مشت آوید با در وارد شد.

با گفتن "گوشی من خاموشه، گوشی خودت و روشن کن از نگرانی درشون بیار" زیر لب غرغر کنان پله ها رو دو تا یکی به طبقه ی چهارم رسوند...

ستاره هم که از خوردن جگر زورکی که آوید با تهدید به خوردش داده بود و اثر قرصای مسکن گیج خواب بود سرش به بالشت نرسیده خوابش برد...

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#45 | Posted: 3 Apr 2014 20:48

آوید با صدای بلندی خندید:

-آخه شما زنا چقدر منحرفین که هر خستگی رو توجیه منفی می کنید!

گندم خودشو از بغلش توی تخت عقب کشید:

-قیافه خودت و می دیدی می فهمیدی؛ داشتی می مردی بدبخت!

آوید آهی از سر خستگی کشید:

-می دونی چندساعت بود نخوابیده بودم..یه سی و چندساعتی ساعتی فیکس بیدار بودم؛ قرار نبود راه بیوفتیم خب دیدم اوضاع اون جوریه زدم به جاده و ....

باقیشو خندید و چشم غره ی گندم و به جون خرید:

-اگه پای بابات وسط نبود هیچ جوری کاری که کردی و نمی بخشیدم..گفته باشم..

آوید محکم گرفتش تا تو بغلش آروم بگیره و با بوسیدن سرش گفت:

-دیشب حالم اصلا خوب نبود..خدایی الان بهم بگن می زنم زیر همه چیز ولی دیشب قاطی بودم...

آوید اخم کرده ادامه داد:

-لعنتی اونم که فقط واسه بهم ریختن اعصاب من آفریده شده

گندم صورتی درهم کشید و با حسادت آشکاری تیکه انداخت:

-قاطی نبودی به دریا رسیده بودی ..

آوید با دستاش فشاری به هیکلش تو بغلش داد:

-دریا توئی؛ ..فقط تو...ان قدر این روزا فشار رومه که اگر عقلم کار می کرد حاضر بودم قید همه ی اموالم و بزنم..ولی..به قول توام خوب شد یه جورایی کمتر کسی جرئت می کنه پاشو بزاره این جا...فقط من می مونم و تو...

گندم تکونی به خودش داد و بین دستای آوید رو بهش چرخید:

-پس این دختره؟

آوید با لحن تایید کننده یی گفت:

-تا اونجایی که درموردش شنیدم از پس خودش بر اومده و می یاد...بعد از ازدواجشم که ...فرقی نکرده..

گندم دودل و بااحتیاط گفت:

-هیچ فرقی نکرده فقط دیشب جنابعالی تقریبا بهش تجاوز کردی!

آوید گندم و رها کرد و تو تخت نشست و پشت به گندم با دست کشیدن توی موهاش سعی کرد حرکتی خلاف تفکر تجاوز دیشب به گندم نشون نده، کشاکشی که زیاد طول نکشید به همراهی رسید و گندم بهتر بود هیچ وقت ازش سر در نیاره...

سری به عقب متمایل کرد:

-بس کن گندم ...می شه انقدر حرف ستاره رو پیش نکشی...

-بحث من ستاره نیست

گندم خودشو جلو کشید و ربروی آوید دو زانو نشست و با خط فرضی روی سینه ش کشیدن صحبت اصلی شو پیش کشید:

-مشکل من پدرته و تصمیمای خودخواهانه ش که زندگی ما سه تارو نابود کرده...

ناباور تو صورت گندم گفت:

-چی تو فکرته؟

گندم با پنهان کردن نفرتش از نجفی بزرگ با حفظ حالت عادیش جواب داد:

-می گم دختره و خانواده شو بنداز به جون بابات...بزار بفهمه آبروی آدم بره چه حالیه. بزار بفهمه بعد از رفتن من چه حالی بودی و چقدر سخت بود تحمل کردن نیشخند مردم و؟

آوید مچ دستای گندم و گرفت و از حرکت نگهشون داشت و با جدیت شروع کرد حرف زدن:

-پدره منه! هر کاری کرده مطمئن باش همین که کنارش گذاشتم واسش اون قدر سنگین هست که جواب خودخواهی هاش باشه...توام بهتره دیگه بحثای گذشته رو پیش نکشی و از زندگی جدیدت لذت ببری!

گندم دستاشو دور گردن آوید انداخت و با ناز گفت:

-من خواستما تو گفتی خسته یی وگرنه....

فشاری به سینه ی آوید داد تا دراز کش بشه با خیمه زدن روش اضافه کرد:

-من می خواستم یه لقمه چپت کنم!
آوید با نیشخند با یه حرکت جابجاش کرد و تو صورتی که عاشقش بود با ابروی بالا رفته گفت:

-چه غلطا... تا من هستم چرا تو!؟

با رضایت و بدون ترس از پس خوردن و با اندک اضطرابی روی صورتش خم شد.

****

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#46 | Posted: 3 Apr 2014 20:50
از سرو صدای بیرون با خستگی و گیجی پلکاشو از هم باز کرد. چند مرتبه پک زد تا به بیداری رسید و با دیدن فضای ناآشنای اطرافش یاد شب گذشته افتاد.
با یادآوری شب پیش اخم کرده قصد تو تو جا نشستن گرفت اما از دردی که گریبان گیرش شده بود زیر لب فحشای مثبت هیجده به پدرشوهرش نثار کرد و بعد از کلی لب به دندون گرفتن به سختی نشست و با افکار پریشونی که حاصل اتفاقات اخیر بود، با خودش درگیر گرفتن تصمیم قاطعی بود.

با این اتفاق اخیر به هیچ وجه دیگه نمی خواست چشمش به آوید بخوره...آویدی که بر خلاف قولی که داده بود عمل کرده بود و با زور و چاشنی خودخواهی چیزی رو بهش تحمیل کرده بود که هر جوری تصورش می کرد به پای این فاجعه ی اخیر نمی رسید.

به پتوش خیره شده بود وقتی حضور کسی رو تو چارچوب در احساس کرد، زیر چشمی با نگاهی متوجه شلوار خونگی و تی شرت تنگ و مارکش شد که دست به سینه با نگاهی که معطوف پنجره بود به چارچوب در به صورت یکوری تکیه زده بود.

با انزجار سرشو به سمت چپش مایل کرد تا نگاهش هم بهش نخوره، به مردی که تمام تصورات عاشقانه شو بهم ریخته بود و با حفظ غرور و با خودخواهی محض دست از سرش بر نمی داشت.

گیر افکارش بود که با سرفه ی آوید حواسش جمع شد اما با حفظ حالتش کوچک ترین نگاهی حتی بهش ننداخت.

-هیچی عوض نشده، هنوزم سر حرفایی که زدم هستــ

براش بی ارزش تر از اونی بود تا بایسته و شنوای حرفای بی سرو تهی که بهشون اعتمادی نداشت، باشه. با کنار زدن پتو به قصد از تخت پایین اومدن با کوچک ترین تکونی با آخی به سمت جلو خم نشده دستی بازوشو گرفت:

-معلوم هست چی کار می کنــ...

با دست آزادش و دردی که تحمل می کرد به عقب هولش داد، آوید دستی به صورتش کشید:

-خیل خب من آدم بده داستان، به خودت بیش تر آسیب نرسون..

ستاره بی خیال ازتخت تکون خوردن به سختی پشت بهش روی تخت دراز کشید:

آوید کلافه از سکوت ستاره، لبه تخت نشست:

-اگر نمی ترسیدم از این که عاق والدین بشم، به این روزی که الان می بینی نمی افتادم. کارم دیوونگی محض بود اما پای همه چیزش ایستادم!

از سر تخت بلند شد، دستاشو تو جیبش کرد:

-من همین بالام. هر چی شد زنگ بزن..

از اتاق خارج شد، به سختی جلوی خودشو گرفت تا بغضش نشکنه. بعد از مدت زمانی با بسته شدن در خونه با صدا زیر گریه زد و مشت زنون به تخت با گریه نالید:

-مامان...نکــ..نــ..ه...تو..عاقـ ..م کردیــ...؟

***

یه ماه دیگه امتحاناتش شروع می شد و حوصله یی واسه درس خوندن واسش باقی نمونده بود.

البته ترس بیشترش بابت سرزده وارد شدن های آوید بود چون هیچ خوش نداشت سر از کاراش در بیاره...

آویدی که چند روز گذشته تقریبا هر چند ساعت یک بار بهش سر می زد و بعد از کلی حرف زدن و جواب نگرفتن با اخم همیشگیش و با حفظ غرورش می رفت و باز چند ساعت نگذشته سر و کله ش به بهونه یی پیدا می شد.

***

زیادی از حاضر و آماده بودن همه چیز حرصش گرفته بود، آدرس و اشتراک چند تا رستوران و تاکسی سرویس و سوپری و ...

یه هفته یی بود که از خونه خارج نشده بود، دلش می خواست از خونه بره بیرون. حوصله ش سر رفته بود. لباس پوشید و بی هدف به قصد پیاده روی از خونه خارج شد و وقتی به خودش اومد که ساعتها گذشته بود و حواسش پرت مرور خاطرات گذشته شده بود..

حرفای آوید ذهنشو به خودش مشغول کرده بود، شب قبل از همیشه رفتن پدرش بحث سختی داشتن و خوب اخمای پدر شو حین رفتن به خاطر داشت اونم آخرین تصویر زنده یی که از پدرش به ذهن سپرده بود؛ یعنی پدرش عاقش کرده بود؟ یا شاید هم این سزای بد حرف زدنش با مادرش بود!؟

مادرشو چند ماهه گذشته به طور کامل از زندگیش کنار گذاشته بود! یعنی دل مادرش و شکسته بود و مادرش..

با بلاتکلیفی و بی حوصلگی بعد از ساعتها قصد برگشت به خونه کرد، وقتی به خونه رسید لباساش و عوض نکرده صدای محکم بهم خوردن در واحد هوشیارش کرد، مثل دفعات گذشته بدون این که برگرده و مردی رو که خودخواهی رو در حقش تمام کرده بود ببینه؛ خودشو سرگرم جارختی زدن لباساش نشون داد، آوید عصبی از بی توجهی واضحش قدم بلندی به طرفش برداشت و رو در روی خودش با دست محکم نگهش داشت:

-کجا بودی!؟

تکونی به خودش داد تا بازوهاش از پنجه های آوید خارج کنه و آوید و عصبی تر کرد:

-کری ستاره؟ می گم کجا بودی!؟


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#47 | Posted: 3 Apr 2014 20:52
طلسم شکست با اخم و پررویی سر بلند کرد و تو صورتش تقریبا جیغ زد:

-به تو چه آشغال؟ هان به تو چه! مگه نگفتی کاری به کار زندگیم نداری؟ چرا باید بت جواب پس بدم کجا بودم عوضی؟

از تمام حرفای طعنه دار ستاره؛ عوضی تو گوش آوید به شدت زنگ می خورد:

-من عوضیم، آره!؟

عصبی بلند تر نعره کشید:

-من آشغالم!؟

ستاره تمام سعیشو واسه جمع کردن نفرتش به کار گرفت و تو چشمای عصبی آوید فریاد کشید:

-آره..یه آشغال دروغ گویی! می دونی کجا بودم؟ رفته بودم وکیل بگیرم تا هر چی زودتر ازت طلاق بگیرم!

آوید جا خورد و بهتزده در جوابش گفت:

-چـ..ـی؟!

ستاره پوزخندشو محکم رو صورتش نگه داشت:

-همین که شنیدی! یه درصد فکر نکن می شم معشوقه ت و اجازه می دم هر جور دلت می خواد با من رفتار کنی!

آوید در حالی که به حرفش اطمینان چندانی نداشت گفت:

-تو نمی تونی!

-چرا می تونم

خودشو از دستای شل شده ی آوید عقب کشید:

-خوبم می تونم و این کارو می کنم. تو و پدرت هم برین به درک!

آویدی که می رفت رو به خاموشی با انتهای حرفش آتیش زد و یه قدم به جلو کشوند:

-زیادی دور برداشتی..مراقب حرف زدنت باش! هر چی می خوای به من حق داری بگی ولی پدرمــ..

ستاره-نباشم چیکار می کنی؟ جرات داری یه بار دیگه دست درازی کن یه راست می رم پزشکی قانونی پدرت و درمی یارم کثافت بی همه چیز!
آوید عصبی دور خودش چرخی زد تا از عصبانیت حرفای ستاره کاری دوباره دست خودش نده و آروم تر که شد تو صورت ستاره با فک فشرده غرید:
-ببین باز داری می ری رو اعصابم.

ستاره حرص زده یه قدم به عقب برداشت:

-هیچ غلطی نمی تونی بکنی!

آوید خنده یی عصبی کرد و دستی به صورتش کشید:

-یه روز بخاطر زبونت می کشمت ولی الان....بهتره به شیوه ی خودم تلافی بد حرف زدنت و دربیارم..

خم شد به جلو رو به ستاره و با نیشخند عصبی ادامه داد:

-می دونم که چقدر استقبالش می کنی!

ستاره به سختی ترسشو پنهان کرد و با زدن پوزخند چرخی زد از اتاق خارج بشه که به عقب کشیده شد و آوید بین حصار دستاش خفتش کرد:

-سعی کن دختر خوبی باشی!

****

از صدای چرخیدن کلید توی در کتابشو با استرس زیر مبل سُر داد و با اندک اضطراب به سریال آبکی شبکه تلویزیون خیره شد.

در خونه باز و بسته شد و بوی سیگار تو مشامش پیچید با اخم غلیظی سرشو دنبال بو اطرافش چرخوند.

آوید نایلکس دستشو تو آشپزخونه گذاشت و بدون هیچ پرسشی مشغول توضیح دادن شد:

-بیرون بودم خرید کردم؛ این گوشتارو کجا بزارم!؟

صدا کمی دور تر شد:

-میوه ها رو گذاشتم یخچال! خواستی بخوری حتما بشورشون!

با غرغری زیر لبی به صفحه تلویزیون خیره شده بود و تو دلش دعا می کرد زودتر بره که صدا و بوی تلخ نزدیک ترش شد:

-نمی شنوی نه!؟ فقط عین بلبل فحش دادن بلدی!؟

نه بخاطر طعنه ش بخاطر بویی که متعجبش کرده بود به طرفش چرخید و بیش تر با کنجکاوی بو کشید؛ سیگاری نبود اما گاهی تفننی می کشید و این بو براش زیاد غریب نبود؛ هنوز بی هدف به سینه ی آوید زل زده بود که آوید با خم شدن، سرشو جلوی صورتش نگه داشت، چند لحظه تو چشمای مشکی رنگش که پُرتاپُر تلخی و کدورت بود خیره شد، آوید سری بالا پایین کرد و با جدیت لب زد:

-مشکل کجاست!؟

نفسش که توی صورت ستاره خورد با اخم به لب و دهنش خیره شد.

آوید که گویا تعبیر دیگه یی از خیره شدن ستاره به لب و دهشن کرده بود، سرفه ی مصنوعی کرد و دوباره به حرف اومد:

-چیز جدیدی تو صورت من پیدا کردی؟

ستاره به چال همیشه خالی چونه ش نگاه مختصری انداخت و کمی خودشو عقب کشید و به دسته ی دیگه ی مبل تکیه داد و بدون حرف نگاه ازش گرفت و با بی تفاوتی از نو به تلویزیون خیره شد.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#48 | Posted: 3 Apr 2014 20:56

پوزخندش هنوز پیش تضاد آویدی که می شناخت و آویدی که می دید؛ بود. خوب به خاطر داشت که پدرش گفته بود آوید هیچ خلافی نداره، این سیگار کشیدنش جدید بود یا یکی دیگه از دروغایی بود که بارش کرده بود؟

آوید با سکوت روی کاناپه نشست و با بدجنسی با کشیدن پاهاش، ستاره رو مجبورش کرد از جاش بلند بشه.

ستاره با صورت درهم و افکاری که هول و هوش سلامت اخلاقی و جسمی آوید می گذشت از کنارش رد می شد که دستش کشیده و قبل از این که خودشو نگه داره آوید گرفته بودش، به شدت برای بلند شدن از روی تنه ش تقلا می کرد که آوید بیخ گوشش گفت:

-سه هفته گذشته! نمی دونم کی قراره بفهمی جلوی من تقلا؛ لجبازی، خودسری، یکی به دو، فحاشی و بددهنی بیش تر به ضرر خودت تمام می شه؛ هان؟

ستاره خنده شو از خصوصیت های بارز اخلاقیش خورد، تقریبا همه به همین خصلت ها می شناختنش و اگر آوید اینا رو نمی تونست تحمل کنه، غلط کرده بود، از بین این همه آدم به اون رو زده بود.

از یادآوری چه جوری به دست اوردنش تو وضعیت اخیر، حرص زده بیش تر به خودش تکونی داد، آوید پوفی کشید و روی کاناپه پوزیشنشونو برعکس کرد:

-بزار یه قانون بزاریم، خب؟ از این به بعد هر وقت جلوی من این بچه بازی هارو در بیاری من تعبیر دیگه یی از کارات برداشت می کنم و...

باقی حرفشو با خنده ی خفه یی خورد.

ستاره نفس عمیقی کشید و بدون لحظه یی تردید لگدی کاری بهش زد، قبل از این که آویدی که از درد به خودش می پیچید و تهدیدش می کرد: "بهش برسه برای بد تمام می شه"، خودشو به اتاقش رسوند و با کلیدی که تو جیبش داشت در اتاق و قفل کرد و گوشه ی تخت سنگر گرفت.

این جور که بوش می اومد؛ وضعیت فعلی به مذاق آوید مزه کرده بود و این چیزی نبود که ستاره می خواست، دیگه حتی تمامِ آوید هم بهش می دادن راضیش نمی کرد، خلایی تو قلبش جا خوش کرده بود که خود آوید هم دیگه نمی تونست پرش کنه.

****

به خوبی می دونست روزا تا ساعت چهار پنج بعد از ظهر تو بخشی از بیمارستانی مهندس آی تی شده و کل روز و خونه نیست.

طبق زمان بندیش باید در حال آماده شدن واسه رفتن سر کار می بود و احتمالش و بیست درصد داد که سر صبح بهش سر بزنه و متوجه نبودنش بشه.

با آژانس خبر کردن و با کم ترین سرو و صدای ممکن با سرعت خودشو به بیمارستانی رسوند و طی برگه یی که وکیلش از دکتری گرفته بود کارای آزمایششو انجام داد.

نفس عمیقی ازخوب پیش رفتن کار آزامایش کشید و آب میوه به دست توی محوطه نشسته بود و دعا دعا می کرد جواب آزمایش دردسری در پی نداشته باشه تا به سرعت طلاق بگیره و هرچی زودتر از هر چی به آوید مربوط می شد خودشو دور نگه داره.

به اندازه کافی اعصابش تحت فشار وضعیت فعلیش بود و هیچ جوری نه می خواست نه می تونست باهاش کنار بیاد.

گوشیش زنگ می خورد از دیدن شماره ی آوید با نفس عمیقی مسلط به ترسش جواب داد:

-چی می خوای اول صبحی!؟

-ساعت هفت و نیم صبح کدوم گوری پا شدی رفتی!؟

گوشیشو از فریاد آوید دور گرفت و با چاشنی حرص جواب داد:

-صد بار گفتم اینم برای بار صدم و یکم! کارای من به تو ربطی نداره..به چه حقی منو چک می کنی!؟

صدای حرصی آوید کمی ترس به جونش تزریق کرد:

-باشه..باشه ستاره خانم..این یه ماهه زیاد به سازت رقصیدم ولی از امروز به بعد پاش هر چی شد گردن خودت!

با فریاد گفته بود و گوشی روش قطع کرده بود. سعی کرد ترس به دلش راه نده.

بعد از دو سه ساعت الافی و به آینده فکر کردن با اعتماد به نفسی که تظاهر می کرد و با دستای یخ زده ش متضاد بود به طرف باجه ی جواب آزمایش راه افتاد و با گرفتن جواب آزمایشش تمام دعاهاشو واسه بی دردسر بودن جواب آزمایش بر باد رفته دید...

***

با تلفن در حال صحبت کردن با مامانش بود و برای نرفتنشون در حال بهانه تراشی بود:

-یک ماه ستاره!؟ یک ماه رفتین ماه عسل!؟

لبی ورچید:

-یعنی چی؟ من دروغ دارم بگم!

صدای دودل مادرش به تردید انداخت:

-دروغ؛ نه..یعنی نمی دونم...این همه مدت فقط زنگ می زنی و..

پرید وسط گله های مادرش:

-مادر من، من دیگه ازدواج کردم زندگیم جداست..تازه آوید این جا به سختی کار پیدا کرده مرخصی بهش نمی دن ما پاشیم بیایم..

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#49 | Posted: 3 Apr 2014 20:58 | Edited By: shah2000
حنانه خانم دودلی به پرسش رسید:

-باور کنم؟! اون جور که شما اون شب رفتین، هر کی نمی دونست می تونست حدس بزنه مشکلی پیش اومده..مامان جا نکنه آوید قهره از خانواده ش؟!
عصبی مشتی به دسته ی مبل زد و با حفظ عادی صداش جواب داد:


-نمی دونم؛ من که زبون داماد شما نیستم..

حنانه خانم با کشیدن آهی گفت:

-پس یه چیزی هست..می دونستم..وگرنه ما بدرک واسه دیدن خانواده خودش پا نمی شد یه تک پا بیاد این جا..

خنده ی مصلحتی کرد:

-حرفا می زنی مادر من؛ خب تو پاشو بیا..

مادرش از سر دلتنگی بغض کرده جواب داد:

-شهاب و عموت و چیکار کنم؟ مهتاب و بگیم بره پیش عمه ت..این دوتا بی غذا بمونن خداروخوش نمی یاد!

کلافه موهاش و کشید و بی حوصله گفت:

-شما هی می گی یه تک پا یه تک پا می گم اگه خیلی مشتاقی خودت یه تک پا پاشو بیا
حنانه خانم دلخور از بد حرف زدن دخترش جواب داد:
-امان از زبون تلخت دختر؛ من از خدامه الان پیش تو باشم..ولی من که بدون عموت نمی تونم بیام..اونم می گه زشته شما دوتا نیاین ما پاشیم بیایم..
برای عوض کردن بحث با لودگی لب زد:

-اوف عجب شیر توشیریه..

با صدا خندید و لحن حنانه خانم و آروم تر کرد:

-قربون خنده هات مادر..همیشه بخند فدات بشم..خیالم راحت باشه تو خوبی!

-خوبم..الان یادت افتاد بپرسی!

مادرش با محبت همیشگیش جواب داد:

-نه خبر داشتم ازت؟..تا یه هفته که گوشیت خاموش بود بعدشم که میگی مسافرتم. می گم کجا؟ سر می دوونی..بدهکارتم هستم!؟

نیشخند زد:

-نه قربونت من بدهکار خوبی هاتم..حالا اگه کار نداری برم آوید و بیدار کنم..

-نه عزیزم برو ولی هیچ وقت ماهارو بی خبر نذار..

-باشه چشم خدافظ!

گوشی رو از گوشش فاصله نداده با صدای آشنایی سرجاش خشکش زد:

-آوید که بیدارِ بیداره؛ کی رو می خوای بیدار کنی!؟

صد البته که آوید می دونست برای مادرش نبودن دامادشو دروغ گفته بود.

با حفظ ترسش، بی فایده! با رنگ پریده به سمت صدا چرخید و از دیدنش که با غضب و اخم کرده با لباسای فرم کار و کیف لب تابی که هنوز دستش بود و از شدت کنترل اعصابش در حال انفجار بود، ناخودآگاه سرپا شد و آوید و یه قدم به طرف خودش کشوند:

-صبح کجا بودی!؟

آب گلوشو به سختی قورت داد و به سرعت جواب داد:

-رفته بودم قدم بزنـ..

آوید کیف دستشو پرت کرد روی مبل و داد کشید:

-دروغ نگو ستاره که گردنتو می شکنم؛ بگو صبح کجا بودی!؟

اخم کرده برای پنهان کردن بغض صداش جیغ کشید:

-رفته بودم وکیلمو ببینم تا بتونم بالاخره از توی لعنتی طلاق بگیرم!

نفهمید چطور پخش زمین شد، فقط وقتی به خودش اومد که با لگن زمین خورده بود و یه سمت صورتش به شدت می سوخت، هنوز تو بهت بود که آوید از یقه لباسش بلندش کرد و صورتش داد کشید:

-خب گوش کن ببین چی می گم..یه بار دیگه؛ فقط یه بار دیگه بخوای سر به سر من بذاری با مشت و لگد من طرفی؛ اوکــــی!؟

چشماشو از درد بسته و روشو به سمت دیگه یی متمایل کرده بود، پاره شدن پرده گوشش از فریادای آوید از چشم تو چشم شدن باهاش تحلمش آسون تر بود..

آوید به عقب رهاش کرد و خودشم از عذاب وجدان سیلیش قدمی به عقب برداشت و عصبی دست به صورت و تو موهاش می کشید:
-نمی دونم چه دردته؛ چکار به کارت دارم همش طلاق طلاق می کنی؟ می خوای منو بیش تر از این ریشخند پدرم کنی؟! چه دردته؟ زیاده می گم هر قبرستونی می خوای بری قبلش یه پیام رو گوشی بی صاحاب من بدی..زیاده!؟


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#50 | Posted: 3 Apr 2014 21:02
ستاره برای پنهان کردن دردش، روی مبل نیم رخ بهش نشست و بدون حرف به گل روی میز خیره شد.

آوید کلافه چرخی دور خودش زد و با چنگ زدن به کیفش و برداشتنش حین رفتن غر می زد:

-فقط بلدی بُلکُم بازی در بیاری تو صورت من..یه کلام حرف حساب جواب نداری!

ایستاد رو بهش و از ته حلقش داد زد:

-تو کل عمرم دو تا غلط تو زندگیم کردم؛ فقط دو تا! یکی از یکی احمقانه تر..می گی چیکار کنم؟! پرتت کنم مثل آشغال از زندگیم بیرون باقی بگن آوید بی غیرت بود، یه شب یه گهی خورد مردش نبود پاش واسته؟! محض اطلاعت الان اگه پدرم اون سهامم بهم ببخشه دیگه نمی خوامشون...نمی خــــوام..دِ آخه زبون نفهمِ بیشعور...من آب از سرم گذشته، از خانواده م قهر کردم چیزی ندارم از دست بدم؛ دارم واسه حفظ غرور لعنتی و آبروی تو این زندگی رو حفظ می کنــ...

صداش گرفت، به شدت به سرفه افتاد، بعد از کلی سرفه کردن، رو زانوهاش خم شد و با صدای گرفته ادامه داد:

-مشکلت پایین اومدن منه؟ دیگه پا این پایین نمی ذارم؛ کمی فقط کمی من بدشانسم درک کن..


بااعصابی خراب رفت و در و محکم پشت سرش بست.

به محض رفتنش ستاره تو جاش تکونی نخورده از درد صورتش در هم شد، با درد از جاش بلند شد و چند قدم بر نداشته از شدت ضعف سرش گیج رفت و دوباره زمین خورد.

***
گندم با ذوقی کور شده از پس زدن اولین دست پختش توسط آوید بق کرده گفت:

-تقصیر من چیه باز دختره معلوم نیست چی بهت گفته اخمات و اوردی واسه من!؟

آوید با پزوخند بشقاب غذاشو پس زد و روی میز خم شد:

-اخمام مال غذای توئه!! عالم و آدم می دونن من از سیر بدم می یاد چرا ریختی تو غذا!؟

گندم با بغض جواب داد:

-اِوا یه دونه کوچولو انداختم مزه بگیره غذا...اینم عوض تشکرته!؟

آوید اخم کرده از جاش بلند شد و با سر تکون داد گفت:

-مزه گرفت؟ تنها بخورش؛ نوش جونت من نمی خورم!!

از آشپزخونه خارج شد و راه اتاق خواب و در پیش گرفت.

حتی باخت تیم فوتبالِ مورد علاقه ی امیر هم سرحالش نکرده بود، نه به صبح که دلش می خواست قیافه امیر و حین حذف شدن تیم مورد علاقه ش ببینه نه به الان که دلش می خواست چشماشو ببنده و هیچ صحنه یی جلو چشماش مخصوصا زمین خوردن ستاره تکرار نشه...

بعد نیم ساعت گندم با حوله وارد اتاق شد و با غرغر گفت:

-نمی شه که همش بداخلاقیاتو از پایین بیاری واسه من..

با چشم بسته طعنه شو بی حواب نذاشت:

-عوضش خوش اخلاقیام از وجنات سرکار علیه اول صبح به همکارام می رسه؛ دل یه ملتی رو شاد می کنی!

تخت تکونی خورد و بوی شامپو تو مشامش پیچید، لبخند خسته یی زد و با حدس درستی از افکار خبیثانه گندم صورتشو جلوی صورت خودش غافل گیر کرد:

-بخاطر راحتی تو خودمو تو همچین هچلی انداختم؛ گندم! فقط بخاطر تو..اگر توام غرغر کنی دیگه کلام پس معرکه س.

گندم خودشو کمی بالا کشید، از باز شدن یقه ی حوله ش لبخند بدحنسی زد و با مظلومیت تصنعی گفت:

-خب جای غرغر بگو یه کار دیگه می کنم!

آوید کمی سرشو بالا گرفت و با لبخند معناداری گفت:

-هر کاری بگم!؟

گندم که با سایلنت کردن گوشی آوید به بهونه ی مزاحم نشدن زن رسمی شوهرش انتظار یه شب عالی رو در پیش داشت با ناز گفت:

-اهوم هر چی تو بخوای!

آوید به آنی لبخندشو جمع کرد و جدی گفت:

-هر چی سیر داری بریز بیرون...یه بار دیگه شکل سیر، بوی سیر ،خود سیر تو خونه ببینم خودتو از همین بالا پرت می کنم پایین!

بلافاصله با لبخند ژکوندی گندم و تو خماری روی تخت رهاش کرد و از شدت گرسنگی با زنگ زدن به رستوران غذا سفارش داد.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ستاره دنباله دار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites