تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Dona | دونا

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 18 Apr 2014 18:06 | Edited By: andishmand




رمان : دونا

نویسنده : دافنه دوموریه

مترجم : فریدون حاجتی

تعداد فصل : ۲۴




كلمات كليدى :


Novel , Daphne Browning , Daphne du Maurier , رمان , دافنه دو موريه , دافنه براونينگ



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 18 Apr 2014 18:18




اشاره

نمی دانم این دوموریه است که مرا به خود می خواند یا « دونا » فرزند خیال و پندار دوموریه . اما هرچه هست پس از چهل سال که از ترجمه ی دونا گذشته ، دیگر بار بازگشته ام تا نگاهی افکنم به عرصه ای که دوموریه مرا با خود به دنیای پر رمز و راز « دونا » برد .
در این چاپ جدید ، دست به ویرایشی نزدم ، نه از آن باب که اعتقاد دارم نیازی به بازنگری در این ترجمه نیست که باور دارم فرزند ذهنی آن روزی ام ، یادگاری است از روزگار جوانی . این ترجمه حادثه ای است که در بیست سالگی مترجم اتفاق افتاده و وقتی دگرباره باز می خوانمش ، خویشتن را در آینه ی 20 سالگی می بینم . جوان ، شفاف و پرتوان . پس بگذار این نمادی باشد ، از جوانی ، شفافیت و توانایی .

فریدون حاجتی

دونا از نگاه نشریات بزرگ جهان

دونا ، مخلوق ذهنیت دنیای رنگارنگ و خیالین خانم موریه ، به سبب اقتدارو استحکام شخصیتیش ، خالق خویش را به دنبال خویش می کشد . و این بار خالق است که ناگزیر است از مخلوق خود تبعیت کند . ساندی تایمز

در داستان دونا ، اثر دوموریه ، جلوه ها و راز های پوشیده دوران گذشته نمودی دگرباره می یابد .

دیلی اکسپرس

سرگذشتی شور انگیز و دلنشین برای دوستداران داستان های لطیف ، عاشقانه و پرماجرا . اثری جالب و بی نظیر از نویسنده ی داستان معروف ربه کا ، که با آثار عظیمی چون ربه کا ، بر باد رفته و مادام بواری ، پهلو می زند .

سپید و سیاه

مقدمه مترجم

دافنه دوموریه ، فرزند هنر پیشه و کارگردان مشهور انگلیسی ، سرجرالد دوموریه همانند پدر به قلمرو هنر گام نهاد و به خلاف پدر که نقش آفرینی می کرد ، با کلمات زیباترین تصویر ها را می آفرید . از زندگی نامه خودنوشتش چنین می خوانیم :
« سالهای کودکی من و دو خواهرم در لندن سپری شد. 18 ساله بودم که موقعیتی پیش آمد تا شش ماه در پاریس زندگی کنم . کتاب های چندی به زبان انگلیسی و فرانسوی خواندم و چند قطعه شعر سرودم و تعدادی داستان کوتاه نوشتم .
آثار کاترین مانسفیلد ، و گی دوموپاسان را بسیار دوست داشتم . گاه گاهی هم آثار آنتونی ترولوب و رابرت لویی استیونسون را می خواندم .
قدم زدن در سبزه زار ها ، مرغزار ها ، پناهگاه ها و سایه سار بیشه ها ، پرورش گلها و گوش سپردن در سکوتی خیال انگیز به نغمه های بریده بریده ی پرندگان در میان شاخسارها و غرش امواج کف آلود دریا ، روح مرا از شادی سرشار می کرد و نفرتی در من می نشاند از زندگی شهری و نیز میهمانی های مجلل و اجتماعات بزرگ نفرت دارم و معتقدم سرچشمه تمام درد ها و رنج های جهان خاکی ، خودخواهی بشر و اندیشیدن به منافع شخصی است .
موریه از سال 1928 کار خود را با نوشتن داستانهای کوتاه شروع کرد و در سال 1931 نخستین اثرش بلندش با نام « زنجیر عشق » منتشر شد . حوادث این داستان در فووی واقع می شود و موریه شرح دقیق و دلپذیری از این ناحیه در کتاب خود به دست می دهد . وقتی کتاب منتشر شد یکی از افسران گارد به نام فردریک براونینگ چنان مسحور توصیفات کوریه از فووی شد که تابستان همان سال رهسپار آن ناحیه شد و در آنجا با نویسنده ملاقات و سه ماه بعد با او ازدواج کرد .
موریه بعد ها دو کتاب دیگر نوشت . به نام « من هرگز دوباره جوان نخواهم شد » و « جولیوس » که هر دو اثر با موفقیتی بسیار روبرو گردید .
دوموریه در سال 1937 کتاب دوموریه را نوشت که در واقع شرح حال گستاخانه ای از خاندان فرانسوی – انگلیسی خود بود . این زندگی نامه خودنوشت عده ای از دوستان پدرش را آزرده ساخت .
پس از انتشار ربه کا در سال 1938 ، موریه ناگهان با شگفتی زیاد متوجه شد که به جمع مشهور ترین نویسندگان قرن بیستم پیوسته است . با این اثر برجسته موریه خود را در ردیف امیلی برونته و ماگارت میچل قرار داد و بسیاری را شیفته قلم سحار خود گرداند و نام موریه با سرعت شگفت انگیزی در اذهان مردم انگلیس پر طنین گرداند و از آنجا به سراسر اروپا راه یافت .

از دیگر آثار دوموریه که جاودانه خواهد ماند می توان از : دختر عموی من راشل ، مهمانسرای جاماییکا ، بی دلیل ، سپر بلا ، ماری آن ، و آخرین اثرش پرواز شاهین نام برد که در سال 1956 منتشر شد .
موریه صحنه های مختلف زندگی را با زبانی روشن و توصیفی شفاف در برابر چشم های ما به تصویر می کشد . ساده نویسی یکی از ویژگی های بارز هنر نویسندگی اوست .

دونا بی گمان یکی از برجسته ترین آثار موریه است که نویسنده تمام ذوق و ظرایف قلم خود را در به وجود آوردن آن به کار برد ، با کلامی طنز آمیز ذهن و خیال خواننده را به روزگاران سلطنت شارل دوم کشانده است .
موریه به نوعی داستان را در متن حوادث لطیف و عاشقانه بازگو کرده که خواننده ، دنیای پیرامون خود را فراموش می کند و با شوق و شوری بسیار ماجرا را دنبال می نماید .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 18 Apr 2014 18:20 | Edited By: andishmand




فصل اول

وزش باد شرقی ، رودخانه درخشان هل فورد را می آشوبد و طغیان زده می کند و موج های کوتاه ، خصمانه بر شنهای ساحلی می کوبند .
خیزابهای انبوه در هنگام مد شکسته و از هم می پاشند و نا منظم خود را به ساحل شنی می زنند . مرغان دریایی به سوی نواحی کم عمق و مردابی دریا می گریزند و در هنگام پرواز بالهای خود را به آب می سایند و یکدیگر را فرا می خوانند .
یاعو ها چرخ زنان ، فریاد کشان بر بالای دریا در پی صید ، گاه به گاه خود را به آب می زنند .خیزابهای برخاسته از بستر رودخانه ، پس از عبور از دماغه لی زارد در مصب رودخانه بر روی امواج غلتان فرود می آیند و با موج های خروشان و رسوبات عمق دریا مد تیره رنگی را تشکیل می دهند .
شاخه های کوچک ، نی های بیجان ، اشیاء فراموش شده ی عجیب ، برگهای پوسیده و غنچه های گل بر سطح رودخانه که آب آن در اثر باران بالا آمده است ، شناورند .
تنها چند خانه با فواصل نا منظم در بالای گذرگاه هل فورد و تعدادی خانه ی یک طبقه در فضای باز لنگرگاه پورت ناواس دیده می شود و این غربت و عزلتی که در ناحیه است شاید بدین علت باشد که بادی که از طرف شرق می وزد ، توقف در لنگرگاه را مشکل می سازد .
سالهای متمادی است که رودخانه بدون هیچ تغییری مسیر خود را طی می کند . سالهایی که از آنها فقط خاطراتی به جا مانده است .
در روزگاران گذشته ، تپه ها و دره ها ، بسیار باشکوه به نظر می رسیدند . بنا یا عمارتی در ساحل وجود نداشت تا شکوه و پاکی دریا را بیالاید . لوله ها و دودکش های آشپزخانه ها ، در برابر درختان سربه فلک کشیده ، قامت نکشیده بودند .چند کلبه در دهکده دیده می شد ولی هیچ گاه مانع زیست رودخانه ای پرندگان آبزی چون تلیله و پنگوئن نبود .
در آن زمان ، قایقی نبود که مانند امروز ، سینه ی امواج را بشکافد . امتداد رودخانه به دو شاخه ی کنستانتین و گویک که آرام و بی تلاطم بود ، تقسیم می شد .
تنها معدودی از ملوانان که تندباد های جنوب غربی آنها را از مسیرشان در بالای رودخانه منحرف کرده ، بدانجا رانده بود .با رودخانه آشنا بودند . رودخانه در نظر آنها غمزده و کسل کننده می نمود و به علت سکوت دائمی ، تا حدی ترسناک جلوه می کرد .آرزوی ملوان ها این بود که از شدت باد کاسته شود تا بتوانند رهسپار دریا شوند .
دهکده ی هل فورد ، هرگز در ملوانان کنار ساحل و یا مردم کلبه نشین ساحلی ، احساسی را بر نمی انگیخت . وجود مرغان پادراز دریایی که مد آنها را به سواحل کم عمق دریا رانده بود ، هیچ گاه نمی توانست برای آنها جالب توجه باشد و بدین طریق رودخانه از نظر ها مخفی و جنگلها و تپه ها دست نخورده باقی مانده بود و کسی از وجود آنها اطلاعی نداشت و آن زیبایی سکر آور که در هر تابستان به رودخانه ی هل فورد فریبندگی خاصی می داد ، همچنان ناشناخته به نظر می رسید .
حالا آن روزگار سپری شده است و اینک هیاهو و سر و صدا ، بلور سکوت دهکده را می شکند . رفت و آمد کشتیهای تفریحی ، امواج را کف آلود می کند . علاقه مندان کشتیرانی ، یکدیگر را در آنجا ملاقات می کنند و حتی ولگرد ساحل ، با آن نگاه بی روحش که یک نوع بی تفاوتی نسبت زیبایی های طبیعت در آن موج می زند - در پی صید میگو - کشتی خود را در نواحی کم عمق به این طرف و آن طرف می راند و گاهی با یک اتومبیل کوچک و فرسوده ، مسیری گل آلود و ناهموار را که مستقیما به دهکده منتهی می شود در پیش می گیرد و در تنها قهوه خانه ی سنگی مزرعه با مسافرین دیگر چای می نوشد .
این قهوه خانه از بقایای قصر ناورون است که هنوز اثراتی از شکوه و جلال گذشته را در گوشه و کنار ان می توان دید . و دو ستونی که زمانی در مدخل رود خانه قرار داشته ، حالا پایه های انبار غلات را تشکیل داده است و گلسنگ ها با پیچک هایی که آنها را در بر گرفته اند ، اطراف ستون ها را پوشانده اند . محلی که ولگرد ساحل در آنجا چای می نوشد ، قسمتی از سالن ناهار خوری قصر ناورون است و پله ی کوچکی که زمانی به تالار قصر منتهی می شد ، اکنون به یک دیوار آجری ختم می شود . بقیه قصر به مرور زمان ویران شده و یا در حال ویران شدن است .
چهار دیواری قصر با ویران شدن یکی از دیوار ها ، اکنون به شکل حرف E در آمده است و چندان شباهتی با قصر ناورون ندارد و از باغ و بوستان گذشته ، اثری نمانده است .
ولگرد ساحل ، پس از نوشیدن چای به افق دوردست خیره می ماند و تبسمی تلخ بر لبانش نقش می بندد . در خاطرات آشفته ی او نقش زنی به جا مانده است که اکنون برایش نا آشناست . دختری که هر روز از میان درختان ساحلی به رود خانه چشم می دوخت و روشنی و گرمای آفتاب را با تمام وجود حس می کرد .
او با قیل و قال مزرعه انس گرفته و صدای برخورد سطل ها ، صدای گاو ها و گوسفندان و صدای خشن مزرعه دار و پسرش را – هنگامی که یکدیگر را از دو سوی دهکده صدا می زدند – می شنود ، ولی انعکاس صداهای گذشته ، با گوشش نا آشناست .
در حاشیه ی تاریک جنگل ، صدای سوت مردی به گوش می رسد و طولی نمی کشد که مردی لاغراندام ، با قامتی خمیده ، از پای دیوارهای ساکت خانه ای به نفیر او جواب می دهد .
آب در بستر رودخانه ، خروشان و غلتان جاری است و از به هم ساییدگی برگها در اثر وزش باد ، صدایی خشک برمیخیزد . مرغان صدف خوار در نواحی کم عمق گلی دریا ایستاده و در پی صید به هر سو نظر می افکنند . امروز دیگر آنانی که در گذشته زندگی می کردند ، فراموش شده اند . حتی اسمهای آنها از خاطره ها محو گردیده و گلسنگ ها و خزه ها ، سنگ قبر هایشان را نیز پوشانده است . خاکهایی که از بقایای پل ویران شده ی قصر ناورون بر جای مانده ، پایمال سم اسبان و احشام شده است . در بهار دهقان زادگان پامچال ها و گل های حسرت را از کنار خلیج جمع می کنند . شاخه های خشک درختان و برگهای پوسیده در زیر چکمه های گلی آنها ، با سر و صدا می شکنند . خلیج در اثر بارندگی های پی در پی زمستان بالا آمده و تیره رنگ و دلگیر به نظر می رسد .
انبوهی از درختان تنومند در کنار آب صف کشیده اند . سد ساحلی ، جایی که « دونا » آتش افروخت ، به شعله ها نگریست و به معشوقش خندید ، با پوشش از خزه ی سبز و با طراوت دراز کشیده است . دیگر صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر ها از سوراخ های دماغه ی کشتی شنیده نمی شود ، بوی تند تنباکو به مشام نمی رسد و انعکاس زمزمه ی مردی بیگانه ، در کنار آب شنیده نمی شود .
مردی ، کشتی تفریحی خود را در لنگرگاه دهکده رها می کند و با یک قایق در دل شب ، مسیر رودخانه را در پیش می گیرد ، هنگامی که به دهانه ی خلیج می رسد و صدای قورباغه ها را می شنود ، تردید می کند .
با وجود گذشت قرنها ، هنوز هم آنجا اسرار آمیز است . مرد نگاهی به پشت سر خود و گستردگی رودخانه می اندازد و همچنان که به پاروی پهن قایق تکیه زده است ، لحظه ای تامل می کند . سکوت عمیق رودخانه او را سخت به اندیشه فرو برده است . ناخود آگاه به خاطر درهم ریختن آرامشی که در طبیعت وجود دارد ، خود را موجودی مخل نظم و مزاحم احساس می کند .
چند قدمی به طرف چپ خلیج پیش می رود . ترنم موج های کوتاه ، برگهای پهن شناور بر آب را به لرزش می آورند و صدایی به گوش می رسد که در میان درختان ساحلی بازتابی دارد . هرچه به انتهای ان می نگرد ، خلیج باریکتر و درختان در حاشیه ی رودخانه ، تنومند تر به نظر می رسد .
گویی جادو شده است . احساسی افسون کننده ، عجیب و هیجان انگیز روحش را تسخیر کرده است . او تنهاست ، ولی این نجوایی که در نواحی کم عمق می شنود چیست ؟آیا شبحی آنجا ایستاده است ؟ این شبح زنی است که موهایش را از پشت گوش به عقب آویخته و شنلی بر روی دوش انداخته ؟ چه خیال باطلی ؟ آنها فقط سایه های درختان هستند و آن صدا ها ، جز سایش برگها و نفس آرام پرنده های خفته چیزی نیست ؟
حس می کند که رفتن به ان سوی ساحل ، به انتهای خلیج ، برایش ممنوع است . آنجا باید همچنان غیرمکشوف بماند . قایق دیگر نباید پیش برود . دماغه ی قایق را به طرف لنگرگاه برمیگرداند و همچنان که به عقب بازمی گردد ، زمزمه ای ناآشنا به گوشش می رسد : انعکاس گامها ، فریادی در شب و بالاخره ، صدای سوتی آهسته و زمزمه ی یک آهنگ عجیب .
نگاهش به تاریکی خیره می شود . در قعر تاریکی ، شبه یک کشتی از خلال مه پدیدار می گردد . ضربان قلبش تند می شود ، برای فرار از افسون شدن ، فشاری بر پارو وارد می آورد .قایق در دل شب ، چون تیری سینه ی امواج را می شکافد و پیش می رود .
در لنگرگاه به کشتی می رسد. برای آخرین بار نگاهی به مدخل خلیج می افکند ، مهتاب بر شاخ وبرگ درختان سر به فلک کشیده ، گرد نقره پاشیده و خلیج را در نوری فریبنده شناور ساخته است . مرغ شب می نالد ، حرکت یک ماهی ، سطح آرام آب را بر هم می زند و کستی به آرامی از آنجا دور می شود .
.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 18 Apr 2014 18:22




مسافر ما به کابین خلوت و آرام خود پناه می برد و در میان کتابهایش به جستجو می پردازد تا بالاخره نقشه ای ناصحیح از ناحیه ی کورن وال را پیدا می کند . رنگ پوستی که نقشه روی آن کشیده شده ، در اثر مرور زمان ، به زردی گراییده و علامات روی آن تا حدودی محو شده است . املاء کلمات روی نقشه مربوط به قرنها پیش است . رودخانه هل فورد و همچنین دهکده های کنستانتین و گویک به طور روشن و واضح بر روی نقشه دیده می شود .
مسافر ما ، به علامت آبراهه ای باریک که از رودخانه ی اصلی منشعب می شود و پس از طی مسافتی کوتاه به طرف غرب می رود و به یک دره می ریزد ، خیره می شود . در زیر آن با حروف ریز رنگ رفته نوشته شده است : خلیج فرنچمن . مسافر ما مدتی متحر بر روی اسم خیره می ماند ، شانه بالا می اندازد و نقشه را لوله می کند و بالافاصله به خواب می رود .
امواج در اطراف کشتی به آرامی بالا و پایین می رود و ماه بر روی رودخانه می درخشد . در عالم رویا ، زمزمه هایی می شنود و یک دوران فراموش شده از لابلای گرد وغبار زمان ، در خاطره اش تجدید می شود و او به زمانی دیگر پا می گذارد .
صدای سم اسبی را که چهار نعل در طول جاده به طرف قصر ناورون می تازد می شنود . در بزرگ قصر را می بیند که با تکان باز می شود و مردی رنگ پریده و وحشت زده ، به سوارکار خرقه پوش خیره می گردد . او « دونا » را در لباس شب می بیند که در بالای پله ها ظاهر می شود . مردی با تبسمی مرموز بر لب ، در کنار خلیج قدم می زند . مردی دیگر که دشنه ای در دست دارد ، در گوشه ی پله ها خود را مخفی کرده است .
ناگهان فریاد کودکی در فضا طنین می افکند و قسمتی از دیوار کنار می رود . دو سگ کوچک با پشم وز کرده ، زوزه کشان به طرف جسمی که کف اتاق افتاده است ، می دوند .
در نیمه شب عید میلاد مسیح ، قطعه ای چوب روی سد ساحلی متروک کنار دریا می سوزد . مرد و زنی به چشمهای یکدیگر خیره شده اند و اسرار قلبشان را در چشمان یکدیگر می خوانند . در سحرگاه ، یک کشتی از آنجا دور می شود .ماه خصمانه در آسمان صاف و آبی می درخشد و یاعو ها فریاد می زنند .
تمام این حوادث ، در مغز مسافر ما ، از نو زنده می شود . او خود را همراه آنان حس می کند . گویی جزیی از آنها شده است . جزئی از دریا ، کشتی ، دیوار های قصر ناورون ، قسمتی از یک کالسکه که تلق تلق کنان در جاده ی ناهموار کورن وال حرکت می کند و حتی قسمتی از آن لندن قدیمی و فراموش شده ، جایی که شبگردان ، مشعلهای فروزان را حمل می کردند و مستان بر سنگفرشهای گل آلود ، افتان و خیزان اینسو و آنسو می رفتند و قهقهه می زدند .
او هاری را در یک کت اطلسی ، در حالی که سگهایش او را دنبال می کنند ، در نظر مجسم می کند که تلو تلو خوران به طرف اتاق خواب « دونا » می رود . ویلیام را با آن دهان کوچک و صورت مرموز می بیند و بالاخره کشتی لاموت را در لنگرگاه در نظر می آورد . درختان را در کنار آب میبیند و آوای پر فریاد حواصیل و تلیله ها را می شنود و همچنان که به پشت خوابیده است ، دنیای پرماجرای یک دزد دریایی که برای اولین بار آن خلیج را پناهگاه خود ساخت ، در خیالش مجسم می شود .

زنگ ساعت کلیسا ، نیمه شب را اعلام کرد . کالسکه ای در دل شب ، به سرعت به طرف لونستون در حرکت بود . گردش سریع چرخ های کالسکه ، سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود .
کالسکه در میدان مقابل یک مهمانخانه ایستاد . کالسکه چی زیر لب غرید و از کالسکه پایین پرید . به سرعت دهانه ی اسبها را گرفت . دو انگشتش را بین لبها قرار داد و سوت زد . بالافاصله مردی از مهمانخانه خارج شد و در حالی که با تعجب به کالسکه چی می نگریست ، به طرف میدان آمد .
کالسکه چی گفت :
- وقت را تلف نکن . فورا آب و غذا برای اسبها بیاور !
آنگاه خمیازه ای کشید و با ترشرویی ، نظری کوتاه به اطراف افکند . دوستش مرتبا پاهای کرخت شده اش را به زمین می کوفت و زیر لب غرولند می کرد . کالسکه چی او را به تنگ آورده بود ، برای این که او را به حرف بیاورد گفت :
- جای شکرش باقی است که پشت اسبها هنوز نشکسته .
کالسکه چی شانه هایش را بالا انداخت . او آنقدر خسته بود که حوصله ی حرف زدن نداشت . با آنکه جاده خراب بود ولی اگر چرخها می شکست و یا اسبها تلف می شدند ، او مقصر شناخته می شد .اگر آهسته می رفتند ، سفرشان بیشتر از یک هفته طول می کشید ، ولی او مجبور بود به علت رفتار غیر قابل تحمل بانویش ، با سرعت حرکت کند . سرعت زیاد ، اسبها و کالسکه چی را کاملا از پا در آورده بود .
کالسکه چی غرق در رویاهای خود بود که آن مرد با دو سطل آب برگشت . در همان حال که اسبها حریصانه آب را می بلعیدند ، ناگهان پنجره ی کالسکه به شدت باز شد ، بانو سرش را بیرون آورد و با صدای سرد و خشکی فریاد زد :
- چرا توقف کردی ؟ مگر سه ساعت پیش به اسبها آب ندادی ؟
کالسکه چی زیر لب می غرید ، به طرف پنجره ی باز کالسکه رفت و گفت :
- بانوی من ، اسبها به سرعت زیاد عادت ندارند . شما فراموش کرده اید که مسافت طولانی را در این مدت پیموده ایم . به علاوه چنین جاده هایی برای اسبهای شما که از نژاد اصیل می باشند ، مناسب نیست .
- چرا هذیان می گویی ؟ هرچه نژاد اصیل تر باشد ، تحملش بیشتر است . از این پس موقعی می توانی اسبها را متوقف کنی که من دستور بدهم . پول این شخص را بده و حرکت کن !
- اطاعت بانوی من !
کالسکه چی در حالی که سرش را تکان می داد و زیر لب غرولند می کرد ، در جایگاهش قرار گرفت . بار دیگر اسبها سم بر زمین کوبیدند و عرق ریزان معابر سنگفرش شهر خواب آلود را پشت سر گذاشتند و وارد راهی ناهموار و پر از دست انداز شدند .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 18 Apr 2014 18:24




دونا ، افسرده خاطر ، از پنجره به بیرون خیره شده و در افکار دور و درازی فرو رفته بود . بچه ها هنوز خواب بودند که این خودش نعمتی بود . حتی پرو پرستار بچه ها ، قریب دو ساعت بود که در بستر تکان نخورده بود . هنریتا دخترک پنج ساله اش ، چهار بار دچار تهوع شده و با رنگی پریده در گوشه ای خوابیده بود ، گیسوانش روی شانه پرستار افشان شده بود . پسر شیر خوارش جیمز ، چنان در خواب عمیقی فرو رفته بود که گویی تا رسیدن به مقصد ، خیال بیدار شدن ندارد . انگار می دانست چه لحظه های ناگواری در انتظارشان است ؛ بستر های کوچک به هم چسبیده ، اتاق های متروک ، قیافه های گرفته ی پیشخدمت ها با آن نگاه های بهت زده و محزونشان .
او محکوم بود که این ناملایمات را تحمل کند ، زیرا عنان گسیختگی های زندگی ، توفانی در روحش ایجاد و مجبورش کرده بود کورکورانه از تمایلات ناشناخته ی قلب خود پیروی کند .
شب زنده داری ها ، شوخی های زننده و هرزگی های روکینگهام جوان سبک مغز و هوس باز ، بی قیدی های شوهرش هاری ، دهن دره ها و بی توجهی های او روحش را خسته کرده بود .
احساس بیزاری از زندگی مثل دندان درد مزمن ، او را رنج می داد . سرانجام در آن شب ، احساس کرد که از خودش متنفر است و این آزردگی از خویشتن آنقدر در او قوت گرفت که حاضر شد تکان های کالسکه ی لعنتی را تحمل کند و عازم سفری مسخره آمیز و مضحک به سوی خانه ای متروک و دور افتاده شود که فقط یک بار در زندگیش آن را دیده بود و جز آن چیزی درباره اش نمی دانست .
دونا زنی بود اسیر احساسات که از روی هوس با هاری ازدواج کرد . در آغاز لبهای همیشه متبسم و حالت چشمهای آبی رنگ و بی قیدی های هاری ، موجب فریفتگی دونا شد . ولی وقتی چیزهایی را فهمید که دیگر دیر شده بود . او دیگر زن سی ساله ای بود که دو بچه داشت .
اما در حقیقت نه شوهرش هاری ، نه زندگی سرد و بی روحی که آنها با یکدیگر سپری کرده بودند ، نه دوستانشان ، نه محیط خفقان آور و مه آلود لندن ، نه گپ زدن های احمقانه در قمارخانه ها ، نه روکینگهام سبک سر و جلف که مدام او را وسوسه می کرد ، هیچ یک در خور شماتت نبودند . بلکه این خود او بود که می بایست کفاره ی نادانی های روزگار گذشته را پس بدهد .
دونا برای مدت مدیدی نقشی را که شایسته ی او نبود ، بازی کرده بود و به دلیل زندگی کردن در دنیایی که ساخته ی رویاهایش بود ، بی قید شده و راه رفتنش ، طرز صحبتش و خندیدنش به طور محسوسی ، تصنعی بود . او با آنکه نظر همه را جلب می کرد ، تمجید و تحسین ها را بی اعتنا پاسخ می گفت و بی توجه ، مغرور و بی تفاوت به نظر می رسید .
در تمام این مدت ، یک دونای خیالی و محجوب از آینه کدر گذشته ها به او خیره شده بود و رنجش می داد . احساس می کرد زندگی ، دریایی است بی کرانه . زندگی امیخته ای از تلخی و شیرینی ، غم و شادی و عشق و نفرت است . در آن شب ، احساس نفرت و بیزاری از خود در او پدید آمد و چنان قوت گرفت که هوای لطیف دهکده را که صورت او را در کالسکه نوازش می کرد ، از یاد برد و توانست بوی داغ خیابان های لندن را که از مجاری ناودان های خانه ها تراوش می کرد ، حس کند و دهن دره های هاری را ، در هنگام تکاندن گرد و غبار کتش در نظر مجسم کند .
آن دو ، مظهر غم و غصه و نشانی از دنیای ظاهرا شاد ولی در باطن ، آلوده ای بودند که از آنها گریخته بود .
او آن دستفروش کور را ، در گوشه خیابانی در لندن که کوچکترین صدای سکه های پول گوشهایش را تیز می کرد و آن پسرک پادو را که با یک سینی پر از تنقلات روی سر چون اسب یورتمه می رفت و با صدایی بلند که آهنگ غم در زیر و بم آن احساس می شد ، کالایش را تبلیغ می کرد ، به خاطر می آورد .
وقتی تماشاخانه های شلوغ لندن ، بوی ناخوشایند بدن های عرق کرده ، قهقهه های مستانه و گفتگوهای بیهوده را در نظر مجسم کرد ، تصویری از آن شب که به اتفاق هاری و روکینگهام به تماشاخانه رفتند ، در خیالش زنده شد .
مردم بی صبرانه ، در جایگاه خود نشسته بودند ، پا به زمین می کوبیدند و فریاد می زدند تا هرچه زودتر نمایش شروع شود و در همان حال مرتبا پوست پرتقال روی صحنه پرتاب می کردند . هاری طبق معمول مست بود . بی جهت می خندید . اما طولی نکشید که در جایگاهش شروع به خرناس کشیدن کرد . روکینگهام با استفاده از موقعیت ، با پایش فشاری به پای او داد .
در این موقع کالسکه به یک دست انداز عمیق افتاد و تکان سختی خورد . صورت کوچک جیمز همچنان که در خواب بود ، درهم کشیده شد . گویی می خواست فریاد بزند . دونا پستانک را که از دست جیمز خارج شده بود ، دوباره به دهان او گذاشت و کودک به خواب رفت .
اسبها کف بر دهان داشتند ، ولی تازیانه کالسکه چی آنها را مجبور می کرد تا با سرعت هرچه تمام تر پیش بروند . دونا بار دیگر گذشته را در خیال مجسم کرد و به یاد آخرین شبی که در لندن گذرانده بود ، افتاد .
لباس شب پوشید . خود را آراست تا به اتفاق هاری ، به یک شب نشینی بروند ، هاری در حالی که خیره به او می نگریست گفت :
- لعنت بر تو ، چرا مرا از بازی قمار منع نمی کنی ؟ چرا هیچ شبی ما در خانه نمی مانیم ؟
دونا پوزخندی زد و گفت :
- واقعا که خیلی مسخره ای !
صدای عوعو ی سگهای پشمالوی گوش دراز هاری ، هنوز در گوش او طنین می انداخت . همیشه قبل از رفتن به شب نشینی ، هاری سگ هایش را صدا می زد . سگها زوزه کشان به خاطر تکه ای نان ، از سر و کول او بالا می رفتند . هاری لقمه های غذا را روی زمین می انداخت و می گفت :
- هی دوک ، هی دوشس ، بروید ، بردارید و بیایید .
دونا ، گوشهایش را با دست می گرفت تا صدای آزاردهنده ی زوزه ی سگها را نشنود و آنگاه از ان طبقه پایین می امد . روی یک صندلی می نشست . هوای داغ و کشنده ی خیابان او را آزار می داد . آسمان بی روح لندن او را افسرده تر می کرد .
بار دیگر کالسکه با تکان های سخت در دست انداز افتاد . این بار پرستار بیدار شد ؛ بیچاره پرو ، بی نوا پرو . صورت معصوم و مضحک او در اثر خستگی در هم رفته بود . او حتی نمی توانست نارضایتیش را از این سفر ناگهانی ابراز کند .
دونا به جوانان منحرفی که مفهوم زندگی را درک نمی کردند و آن را در بی بند و باری ها و هرزگی های شبانه می دانستند ، می اندیشید . از این که با هوس بازیها و افکار بیهوده و نابسامان ، زندگی پرو را هم تباه کرده بود ، احساس شرمساری می کرد .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 19 Apr 2014 12:46




فصل دوم

به راستی پرو ، در آن دهکده کنار دریا به جز آنکه بچه ها را برای گردش به باغ ببرد و حسرت خیابان های لندن را بخورد ، چه می توانست بکند ؟ آیا ناورون باغ های متعددی داشت ؟ از آخرین باری که بعد از عروسی ، آنجا را ترک گفته بود ، مدتها می گذشت . به یاد می آورد که در آنجا درختان زیادی وجود داشت و رودخانه ای به آرامی از کنار ان می گذشت و پنجره های یکی از اتاقها مشرف به باغ بود و بیش از این چیزی به خاطر نمی آورد ، چون در آن روزها از یک بیماری مرموز رنج می برد و به علاوه هنریتا را هم آبستن بود .
در این موقع ، کالسکه وارد یک باغ میوه شد . درختان سیب تازه شکوفه کرده بودند . دونا احساس گرسنگی می کرد . سرش را از پنجره کالسکه بیرون آورد ، کالسکه چی را صدا کرد و گفت :
- برای مدت کوتاهی اینجا توقف می کنیم تا چیزی بخوریم . بیا به من کمک کن قالیچه ها را زیر این پرچین پهن کنیم .
پرچین پهن کنیم .
کالسکه چی بهت زده به او خیره شد و گفت :
- اما بانوی من ، ممکن است زمین مرطوب باشد و شما سرما بخورید .
- بیهوده حرف نزن توماس ، من گرسنه هستم ، اصلا همه ما گرسنه هستیم و باید چیزی بخوریم .
کالسکه چی از جایگاهش پایین آمد . ضورتش در اثر خشم برافروخته شده بود . همکارش هم درحالی که دستش را جلو دهانش گرفته بود و مرتبا سرفه می کرد ، کالسکه را ترک گفت .
کالسکه چی گفت :
- یک مسافر خانه در بودمین وجود دارد که شما می توانید در آنجا با اطمینان کامل و آنچنان که شایسته شماست ، غذا بخورید و مدتی هم استراحت کنید . اگر کسی از اینجا بگذرد و شما را در این حال که کنار جاده نشسته اید ببیند ، بعید می دانم که شوهرتان آقای هاری خوشش بیاید .
دونا با عصبانیت گفت :
ممکن است اینقدر پرچانگی نکنی و دستوری را که می دهم ، اطاعت کنی ؟
بعد از آن ، در کالسکه را گشود و در حالی که جامه بلندش را تا زانو بالا کشیده بود قدم به جاده گل آلود گذاشت .
کالسکه چی آهسته زمزمه کرد :
- بیچاره هاری !
در مدتی کمتر از پنج دقیقه ، دونا همه را کنار جاده گرد هم جمع کرد . پرستار به زحمت چشمهای خواب آلودش را گشود . بچه ها بهتشان زده بود .
دونا گفت :
- مقداری غذا در جعبه عقب کالسکه وجود دارد . همگی از آن استفاده می کنیم .
دونا در حالی که روی زمین می نشست ، کالسکه چی و دوستش را دعوت به خوردن و آشامیدن کرد . خودش بطری را به دست گرفت و آن را مثل کولی دوره گردی سر کشید و آنگاه با نوک انگشتش کمی از آن را به دهان پسر کوچکش جیمز گذاشت تا بچشد و سپس تبسمی به کالسکه چی کرد تا به او نشان بدهد که از عناد و خیره سری او کینه ای به دل نگرفته است .
با تمام این احوال دونا خوب می دانست که خودش را گول می زند . در اعماق قلبش آرزو می کرد که ای کاش مهمانسرایی ، اتاقی و آب نیمه گرمی وجود داشت که می توانست دست و صورت بچه ها را با آن بشوید . هنریتا در همان حال که دامنش را بالا می گرفت تا ترشحات گل آن را لکه دار نکند ، به مادرش نگاه کرد و برای چندمین بار پرسید :
- مامان کجا می رویم ؟
دونا گفت :
- ما به خانه جدیدمان می رویم ؛ جایی که به مراتب از خانه فعلی ما قشنگ تر است . تو می توانی آزادانه در میان درختان بدوی و لباسهایت را کثیف کنی و پرستار هم تو را سرزنش نخواهد کرد .
هنریتا که از خشم لب هایش می لرزید و با نگاه ، مادرش را سرزنش می کرد گفت :
- من نمی خواهم لباسهایم را کثیف کنم ، می خواهم به خانه مان در لندن برگردیم .
این سفر طولانی طوری او را ناراحت کرده بود که ناگهان شروع به فریاد زدن کرد . جیمز که تا آن موقع ساکت و آرام خوابیده بود ، دهانش را باز کرد و از روی همدردی با او گریه سر داد .
دایه پرو ، در حالی که هنریتا و جیمز را در آغوش می فشرد گفت :
- کوچولو های من ، گنجینه های من ، شما هم از زمین های پر از خار و گودال های متعدد بدتان می آید ؟
دنیایی معنی در آهنگ صدای پرو احساس می شد . او سبب تمام این آشفتگی ها را طبع هوسباز دونا می دانست .
دونا گفت :
- تو را به خدا بیایید سفرمان را با خوشحالی و بدون شکوه و شکایت ادامه بدهیم .
پس از آن که دونا و پرستار و بچه ها در کالسکه جای گرفتند ، کالسکه چی اسبها را به حرکت در اورد و انها به سوی مقصدشان به راه افتادند .
عطر شکوفه های سیب و سرو های کوهی در هوا پخش شده بود و بوی خزه و زغال سنگ از مسافت دور به مشام می رسید .
دونا با خود فکر کرد : اشکهای بچه و غرولندهای پرو را فراموش کن ، قیافه در هم رفته کالسکه چی را از یاد ببر . اما لعنت بر من ، به راستی من چه کرده ام ؟چه گفته ام ؟ هاری آیا هیچ می دانی که زمانی تو را می پرستیدم ؟ اما تو زندگی را در شب زنده داری ها با دیگران می دانستی و هیچ وقت نخواستی درک کنی لذت زندگی در تنهایی و از اشعه خورشید و نسیم صبحگاهی سود جستن است .
بعد به یاد شوخی احمقانه ای افتاد که در هامپتوکورت با کنتس کرد . شوخی بی قصد و غرضی برای فرار از چیزهایی که رنجش می داد و بهانه ای شد برای فرار از خودش و از زندگی با هاری ، در آن دوره از زندگی ، او با یک بحران مواجه شده بود و می خواست در این سفر تنها باشد و وقتی قصدش را با شوهرش در میان گذاشته بود ، هاری با ترشرویی گفته بود :
- اگر بخواهی ، می توانی به ناورون بروی . من با نامه اطلاع می دهم که آن خانه را برایت آماده کنند و مستخدمینی در خدمتت باشند . اما نمی توانم بفهمم که چطور شد تو اینقدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟ چرا این تمایلت را قبلا به من نگفتی و چرا نمی خواهی که با تو به ناورون بیایم ؟
دونا جواب داده بود :
- چون به تنهایی احتیاج دارم .
هاری در حالی که دهانش از شدت تحیر باز مانده و چشمهایش گشاد شده بود گفته بود :
- هیچ نمی فهمم !
دونا که مایوسانه کوشیده بود تصویری از احساس خود را برای هاری مجسم کند ، سرانجام به او گفته بود :
- کبوتران پدرم را در هامپشایر به خاطر می آوری ؟ پرندگان چاق شده بودند و خودشان را به میله های قفس می کوبیدند . روزی من یک کبوتر را آزاد کردم . پرنده از دست من گریخت و در آسمان اوج گرفت و تو از من پرسیدی چرا این کار را کردی ؟ حالا من حالت آن کبوتر را دارم ، قبل از آنکه آزادم کنند ، می خواهم آزاد باشم .
دونا سپس پشت به او کرده بود .
هاری لباس سفید خوابش را پوشیده ، غلتی در رختخواب زده و گفته بود :
- دونا ، چرا تازگیها اینقدر مرموز و نیرنگباز شده ای ؟
به دنبال این گفتگو ، دونا به سمت دهکده ناورون حرکت کرده بود .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 19 Apr 2014 12:48




دونا به زحمت دستگیره را که بر اثر گذشت زمان و عدم استفاده سخت و سفت شده بود ، پیچاند و در اتاق را باز کرد . بوی رطوبت تندی شامه اش را آزرد . با حرکتی سریع ، پنجره ها را باز کرد و هوای آزاد و نور خورشید به درون اتاق راه می یافت . اشعه آفتاب بر قاب پنجره می تابید و تصویر مستخدم را که لبخند می زد ، منعکس می کرد . اما همین که برگشت ، مستخدم را دید که ساکت و موقر ، پشت سر او ایستاده است .
مستخدم مرد کوتاه قد و لاغر اندامی بود که دهانی کوچک و نگاه هایی مرموز داشت . دونا گفت :
- من تو را به خاطر نمی آورم . فکر می کنم دفعه ی قبل که به اینجا آمدم ، تو نبودی .
مستخدم جواب داد :
- همین طور است ، بانوی من .
- پیر مردی در اینجا بود که اسمش را فراموش کرده ام ، ولی خوب به یاد می آورم که رماتیسم در تمام مفاصل او نفوذ کرده بود ، به طوری که به سختی می توانست راه برود . راستی او کجاست ؟
- در قبر ، بانوی من !
دونا لب به دندان گزید ، آهی کشید ، به سوی پنجره برگشت و به تصویر پیش خدمت خیره شد ؛ آیا پیش خدمت به او می خندید ؟
- حالا به جای او هستی ؟
- بله ، بانوی من .
- اسمت چیست ؟
- ویلیام ، بانوی من .
لهجه ی کرنوالی مستخدم ، تا حدی به گوش دونا مانوس بود . دونا وقتی به سوی ویلیام برگشت ، متوجه شد که تبسم بی روحی بر لب دارد .
- می ترسم آمدن ناگهانی ما به اینجا مشکلات فراوانی برایت ایجاد کرده باشد . گرد و غبار موجود نشان می دهد که مدتهاست کسی اینجا نبوده . تعجب می کنم چطور به آن توجه نکرده ای .
- بانوی من ، مدتها مرتب اتاقها را تمیز می کردم ، اما وقتی دیدم شما به ناورون تشریف نمی آورید ، دیگر توجهی به آن ها نکردم . انجام دادن کاری که هیچ کس نمی بیند و از ان قدردانی نمی کند ، کمی مشکل است . دونا با حیرت پاسخ داد :
- بانویی مانند من ، باید پیش خدمتی مانند تو داشته باشد .
پیشخدمت آهسته گفت :
- همین طور است ، بانوی من .

دونا در اتاق بالا و پایین رفت و روکش رنگ و رو رفته ی صندلیها را بررسی کرد . مدتی گچ بری بالای طاقچه او را به خود مشغول کرد و آنگاه به تصاویر آویخته شده به دیوار ، خیره شد . یکی از تصاویر ، چهره عبوس پدر هاری را نشان می داد که به وسیله ی وان دیک کشیده شده بود . تصویری هم از هاری که در سال اول ازدواج آنها گرفته شده بود ، در انجا دیده می شد . خاطرات گذشته در او زنده شد ، وه که معبود او چه سیمای شاداب و باروحی داشت .
در تمام این مدت ، ویلیام کوچکترین حرکت او را از نظر دور نمی داشت . دونا خود را جمع و جور کرد . تا آن موقع هیچ مستخدمی چنین گستاخانه با او رفتار نکرده بود .
- ممکن است اتاق های خانه را جارو و گردگیری کنی ، ظروف را بشویی ، گل ها را گلدان بگذاری و خلاصه خانه را طوری بیارایی ؟ مثل این که خانم خانه مدتها در اینجا زندگی می کند و آدم بی توجه و سهل انگاری نیست .
پیشخدمت جواب داد :
- با کمال میل ، بانوی من .
سپس تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت .
دونا از مقابل پنجره گذشت و وارد باغچه شد . چمن سبز و درختان هرس شده بود . باغبانها دیروز و شاید هم پریروز که خبر مراجعت او را شنیده بودند ، وظایفشان را انجام داده بودند . سستی و اعمال آنها را درک می کرد . او در نظر آنها بلای ناگهانی بود ! با ورود به آنجا زندگی آنها را برهم زده بود و حضور خود را بر ویلیام تحمیل می کرد . آیا واقعا لهجه ی او کرنوالی بود ؟
می توانست غرولند پرو ، دایه بچه ها را بر سر کودکان محتاج به آب گرم و فریاد های پسر کوچکش جیمز را از یک پنجره باز بشنود .
« کوچولوی بیچاره ! چرا برای اینکه تو را در یک پتو بپیچند و در گوشه ی تاریکی بگذارند تا بخوابی ، این چنین زجرت می دهند ، برهنه ات می کنند و می شویند ؟»
از میان درختان گذشت .اشعه طلایی خورشید از لابلای درختان بر رودخانه ای آرام و بی صدا بدون اعتنا به موانع ، راه خود را می پیمود ، تابیده و سطح آن را با لکه های سبز و طلایی آراسته بود .
به نظرش رسید که یک کشتی در دوردست ها لنگر انداخته است . می خواست سوار کشتی شود ،بادبان بگشاید ، امواج را بشکافد و پیش برود . وه که چه خیال خامی ! چه بیهوده ! جیمز هم با او خواهد بود ، آنها دست ها و صورت های خود را در آب فرو می کنند ، ترشحات آب آنها را خیس می کند ، ماهیها از آب بیرون می جهند ، مرغان دریایی بالای سرشان بانگ می زنند .
« آه خدای بزرگ ! چه سعادتی !» آزاد شده بود ، فرار کرده بود . هنوز نمی توانست باور کند که لااقل سیصد میل با خیابان استریت جیمز لندن فاصله دارد و از طرفی ، دیگر مجبور نیست برای رفتن به شب نشینی خود را بیاراید و از تبسمهای پرمعنی و کریه روکینگهام و نگاه های ملامت آمیز هاری و دهن دره های او در امان است . فرسنگها با دیگر دونای سنگدل ؛ دونایی که از روی شیطنت آن رفتار رنجش آور ، آن شوخی احمقانه را در هامپتون کورت با کنتس کرد ؛ فاصله داشت .
دونا به یاد ماجرای آن شب افتاد . در آن شب شلوار پوشید ، ردای بلندی بر دوش انداخت و با روکینگهام و عده ای دیگر ، هاری را نیمه مست در سوان ترک کرد .آنها کالسکه ی کنتس بیچاره را محاصره و او را مجبور کردند که از کالسکه پایین بیاید .
پیرزن سالخورده در حالی که از ترس می لرزید فریاد زد :
- شما کیستید ؟ چه می خواهید ؟
روکینگهام خنده ی خود را در گلو خفه کرد و صورتش را در پشت گردن اسب ، مخفی نمود . دونا مثل یک فرمانده ، با صدایی سرد و خشک فریاد زد :
- یا صد لیره بده یا زندگیت را ...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 19 Apr 2014 12:49




کنتس پیر که وحشت سراسر وجودش را گرفته بود ، از ترس آنکه مبادا آن جوانهای شهری او را سر به نیست کنند ، کیسه پولش را از جیب در آورد و در حالی که به روبند دونا خیره شده بود ، آن را به او داد و گفت :
- به خاطر خدا مراببخش ، من زنی سالخورده و درمانده ام . با اینکه دونا این کار را برای تفریح و شوخی انجام داده بود ، ناگهان موجی از خجلت و شرمساری وجودش را فرا گرفت و در حالی که احساس تنفر شدیدی نسبت به خود می کرد ، سر اسب را برگرداند و به سوی شهر تاخت . روکینگهام که همدست او در کشیدن این نقشه بود ، او را تعقیب کرد و فریاد زد :
- بر شیطان لعنت ، چه اتفاقی افتاده ؟
هاری که از جریان اطلاعی نداشت ، مقابل در خانه ، همسرش را دید که لباس مردانه پوشیده است . حیرت زده به او خیره شد و گفت :
- من فراموش کرده بودم ، گویا آنجا بالماسکه بود . آیا شاهزادگان دربار هم تشریف آورده بودند ؟
- لعنت بر تو ! چه بالماسکه ای بود ! تمام شد ! اما برای من دیگر تکرار نمی شود چون می خواهم اینجا را ترک کنم .
آن شب یک مشاجره ی طولانی و خسته کننده میان او و هاری درگرفت . شب بدی بر آنها گذشت . صبح روز بعد ، روکینگهام خواست او را ملاقات کند ولی دونا اجازه نداد . او شخصی را به سوی ناورون فرستاد تا مقدمات ورودش را به آنجا فراهم کند . بلافاصله تدارک سفرش دیده شد . مسافرت انجام گرفت . به دنیایی که آن را جستجو می کرد ، رسیده بود ، دنیای سکوت و تنهایی .
خورشید ، شعله ی سرخ رنگ تیره ای روی آبهای نیلگون رودخانه باقی می گذاشت و در لا به لای درختان ناپدید می شد . کلاغها به آسمان بر می خاستند و دسته جمعی بر بالای آشیانه هایشان پرواز می کردند . دود از لوله های بخاری به صورت خطوط باریک آبی رنگ متصاعد می شد . ویلیام در سالن مشغول روشن کردن شمعها بود .
دونا پشت میز بزرگی نشسته و با اشتهای کامل شام می خورد .
جمع آنها ، محیطی کاملا متجانس به وجود آورده بود ؛ ویلیام با لباس تیرهرنگ نمیز ، صورت کوچک و مرموز و چشمان ریز و دونا در لباس سفید ، با گردنبند یاقوت و موهایی که به طرز قشنگی در پشت گوش حلقه شده بود .
جریان هوایی که از پنجره وارد اتاق می شد ، شعله شمعهای پایه بلندی را که روی میز قرار داشت ، می لرزاند . شعله های لرزان ، سایه هایی بر صورت دونا می افکندند . پیشخدمت درباره ی بانوی خود می اندیشید :
« او زن زیبایی است ولی غمی که در دل دارد ، رنجش می دهد . آثاری از عدم رضایت دور دهان او پدید آورده و نشانه هایی از اخم نیز در سیمایش دیده می شد .»
ویلیام در حالی که دونا را با تصویر او که به دیوار آویخته شده بود ، مقایسه می کرد ، بار دیگر گیلاس یانوی خود را پر کرد . به راستی که زمان چقدر زود می گذرد ! همین یک هفته پیش بود که او در اتاق دوستش ، آنجا ایستاده بود و در حالی که تصویر دونا را نگاه می کردند ، دوستش گفته بود :
- ممکن است روزی برسد که ما صاحب این عکس را ببینیم ، یا همیشه برای ما ناشناس باقی خواهد ماند ؟
آن دوست آنگاه افزود :
- چشمانش درشت و فریبنده است و در ان دنیایی راز وجود دارد .
دونا سکوت را شکست و با انگشت به انتهای باغ اشاره کرد و گفت :
- آنها خوشه ها یانگور هستند ؟ من عاشق انگورهای سیاه و درشت هستم .
آهنگ صدای دونا ، ویلیام را به خود آورد . برای اجرای فرمان دونا بیرون رفت . با خوشه های انگور تازه چیده شده بازگشت و آن را در بشقاب جلوی دونا گذاشت .
دونا دوباره در رویا فرو رفت . به زودی تابستان شروع می شد و کشتی ها باز می گشتند . به خاطرش گذشت که فردا یا پس فردا ، یا هفته ی آینده ، می بایست دوستان ماری را دعوت کند .
دنداندهای خود را به هم فشرد و گفت :
- ویلیام ...
- بله ، بانوی من !
- پرستار من می گوید هیچ یک از خدمتکارانی که تو بعد از شنیدن خبر ورود من به اینجا ، استخدام کرده ای ، با این سرزمین آشنایی ندارند . او می گوید ، یکی اهل کنستانتین است و دیگری یونانی ، حتی آشپز هم جدید و از اهالی بیزانس است .
- کاملا صحیح است ، بانوی من !
- دلیل این کار چیست ؟ تا آنجا که من و هاری می دانیم ، همیشه خدمه کافی در ناورون بوده و ما همیشه عده ای خدمتکار قدیمی در اینجا داشته ایم .
- سراسر سال گذشته را من در اینجا تنها زندگی کردم .
دونا برگشت ، نگاه تندی به ویلیام انداخت و در حالی که حبه ای انگور در دهان می گذاشت گفت :
- به خاطر این کار ، تو را اخراج می کنم .
- بله ، بانوی من .
- شاید همین فردا این کار را بکنم .
- بله ، بانوی من .
دونا همچنان که از گستاخی ویلیام در حیرت فرو رفته بود ، به خوردن انگور ادامه داد . او خوب می دانست هیچ گاه ویلیام را اخراج نمی کند .
- اگر اخراجت نکنم چه می کنی ؟
- صادقانه به شما خدمت خواهم کرد ، بانوی من .
دونا جوابی نداد . به چهره ی ویلیام خیره شد . نگاه ویلیام سرد و بی تفاوت بود و چیزی در آن خوانده نمی شد ، ولی دونا در اعماق قلب خود ، حس کرد که دیگر ویلیام او را مسخره نمی کند ، بلکه به او راست می گوید .
دونا از سر میز غذا بلند شد و گفت :
- به آنچه گفتی ، ایمان داری ؟
- کاملا بانوی من .
دونا بدون اینکه دیگر حرفی بزند ، با عجله اتاق را ترک کرد . او با خود می اندیشید : « یعنی این آدم کوتاه قد عجیب ، دوست و همراه خوبی برای من خواهد بود ؟»
و در حالی که به هاری و نگاه های بهت زده ی او فکر می کرد ، در دلش خندید .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 19 Apr 2014 12:52 | Edited By: andishmand




ویلیام گستاخانه رفتار کرده بود . او حق نداشت در آن خانه تنها زندگی کند . نه شاید ویلیام هم چون او عاشق تنهایی است و آرامش را در تنهایی می یابد .
دونا در سالن نشسته و به آتش بخاری خیره شده بود و به گذشته فکر می کرد .
او فرار کرده بود ، آزاد شده بود ، دیگر کسی نبود که سرزده وارد شود و با خنده های بلند او را از عالم خیال خارج سازد . دیگر او از لندن ، از میخانه های آن با موزیک های گوش خراش ، از خیابان های سنگفرش و خاک آلود که محل تاخت و تاز ولگرد ها و آدمهای یاوه گو و بیکار بود ، فرسنگها فاصله داشت . آه که دنیای سکوت چه شکوه و عظمتی دارد !
بیچاره هاری ! شاید او با روکینگهام ، شام می خورد ، نیمه مست است و از بدشانسی در قمار شکوه می کند و درباره ی او می گوید : « خدا لعنتش کند ، او همیشه می خواهد مثل یک پرنده آزاد باشد ، به هر کجا که می خواهد پرواز کند .» و روکینگهام با آن لبخند مرموز و کنایه آمیز زیر لب می گوید : « من تعجب می کنم ، واقعا در شگفتم .»
با خاموش شدن آتش بخاری ، اتاق سرد شد .
دونا به طرف اتاق خوابی که در طبقه فوقانی ساختمان بود ، رفت . سر راه از اتاق بچه ها بازدید کرد تا مطمئن شود همگی در خوابند . هنریتا چون فرشته ای معصوم به خوابی عمیق فرو رفته بود .
مقداری از موهای پرچین و شکن طلایی او ، روی صورتش ریخته بود . لب و لوچه ی آویزانش عدم رضایت او را نشان می داد . جیمز با چهره ای گرفته در رختخواب کودکانه خود به خواب رفته بود . او مثل یک سگ کوچک خانگی چاق و شیطان بود .
دونا مچ دست جیمز را گرفت ، آن را بوسید و زیر پتو پنهان کرد . جیمز یکی از چشمانش را گشود و لبخند زد . دونا از احساس محبتی که نسبت به جیمز می کرد شرمنده شد . به سرعت از آنجا دور شد . طولی نمی کشد که جیمز به یک مرد چاق و بدترکیب و بداخلاق تبدیل شود و زن های بسیاری را بدبخت کند .
در اتاق دونا ، یک شاخه گل یاس روی سربخاری و زیر عکس او قرار داشت . اتاق با رایحه ی مست کننده و خوش یاس پر شده بود .
دونا در حالی که لباس هایش را در می آورد ، اهسته زیر لب زمزمه کرد :
« خدا را شکر که دیگر زوزه ی گوش خراش سگها آزارم نمی دهد .»
سپس در آینه نگاهی به تصویر خود کرد و با خود گفت : « قیافه ی عبوس و گرفته ای دارم . شش ، هفت سال پیش هم چنین بودم ؟»
به طرف پنجره رفت و به بیرون خم شد .
وزش نسیم ملایمی ، شاخه های درختان را به جنبش در آورده بود . در پایین باغ ، کمی دورتر از دره ، رودخانه ای جریان داشت که به دریا می پیوست . دونا در خیال خود مجسم کرد که آب شیرین باران بهاری ، حباب های کوچک هوا را در سطح دریا پدید می آورد . وزش نسیم حبابها را در آغوش فرو می برد و چین و شکن بر سطح آب بر جای می گذاشت . امواج روی هم می غلتیدند . آبهای شیرین و شور به هم می پیوستند و به امواج بلندی تبدیل می شدند که بر صخره ها می خوردند ، بر می گشتند و از بین می رفتند .
دونا پس از آنکه پرده را عقب زد تا نور بیشتری به اتاق بتابد ، به رختخواب برگشت و شمعدانی را روی میز کنار تختش گذاشت .
دونا همچنان که با چشمانی خواب آلود رقص نور ماه را بر کف اتاق تماشا می کرد ، در شگفت بود که چه بوی دیگری با رایحه ی گل یاس در آمیخته و آن بوی تند را به وجود آورده بود .
سپس در رختخواب غلتی زد ، ولی باز هم آن بوی تند ، شامه اش را می آزرد . دست دراز کرد و کشو میز را گشود . نگاهی به درون آن انداخت . یک کتاب و یک ظرف تنباکو ، در آن بود .
اندیشید :
« یعنی ویلیام آنقدر گستاخ است که در جای من بخوابد ، سیگار بکشد و به تصویرم نگاه کند ؟ نه ، نه او هرگز چنین جسارتی ندارد . از کجا معلوم ؟ شاید هم ظرف تنباکو و کتاب متعلق به ویلیام است . مگر نه اینکه او یک سال تمام در ناورون تنها زندگی کرده !»
اما وقتی حیرتش افزوده شد که دید آن کتاب یکی از آثار رنسارد شاعر فرانسوی است . در صفحه سفید اول کتاب با خطی بد حروف J.B.A نوشته و در زیر آن تصویر کوچکی از یک مرغ دریایی نقاشی شده بود .
هنگامی که دونا صبح روز بعد بیدار شد ، اولین فکری که به خاطرش رسید ، احضار ویلیام و استنطاق از او درباره ی ظرف تنباکو و کتاب شعر بود . به این وسیله ، می خواست بفهمد که آیا ویلیام در مدت غیبت او ، در آن تخت می خوابیده یا نه ؟ این اندیشه ، ذهن او را به بازی گرفته بود . در همان حال تصویر ویلیام را با آن صورت مرموز و کوچک در نظر مجسم می کرد .
در این موقع خدمتکار صبحانه را آورد خدمتکار یک دختر ساده ی روستایی بود که در موقع حرف زدن زبانش می گرفت و رنگ به رنگ می شد . دونا تصمیم گرفت موضوع تنباکو و کتاب شعر را چند روزی نادیده بگیرد . به او الهام شده بود که هنوز وقت کشف قضیه نرسیده است و باید قضیه را مسکوت بگذارد .
پس از صرف صبحانه ، دونا لباس پوشید و به طبقه پایین رفت . سالن ناهار خوری همانطور که دستور داده بود ، تزیین شده و گلدان های روی میز پر از گلهای تازه بود . تمام پنجره ها باز بود . ویلیام مشغول صیقل دادن شمعدانیهای روی دیوار بود .
ویلیام به محض دیدن دونا گفت :
- امیدوارم خانم شب را به راحتی خوابیده باشند .
- متشکرم ، امیدوارم تو هم خوب خوابیده باشی و آمدن من به اینجا باعث زحمت نشده باشد .
ویلیام در جواب گفت :
- شما خیلی لطف دارید بانوی من . فقط یک بار صدای فریاد جیمز مرا از خواب پراند ، ولی پرستار او را ساکت کرد .
- و تو را بد خواب کرد ؟
- نه بانوی من ! این صدا مرا به یاد دوران کودکی انداخت . من بزرگترین عضو یک خانواده ی سیزده نفری هستم . هرگز با آمدن بچه های کوچکتر بیگانه نبوده ام .
- خانه شما نزدیک اینجاست ؟
- نه ، بانوی من .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 19 Apr 2014 12:54




فصل سوم

آهنگ صدای ویلیام تغییر کرد .حالا از آن نوعی قاطعیت احساس می شد ، گویی می خواست بگوید که زندگی خصوصی یک پیشخدمت مربوط به خود اوست . دونا که به فراست موضوع را دریافته بود ، دیگر سوالی نکرد و نگاهی به دستهای ویلیام انداخت . دست های مستخدم تمیز بود . هیچ اثری از تنباکو روی آن دیده نمی شد . اندیشید : : « شاید درباره ی ویلیام اشتباه می کنم و شاید هم آن ظرف تنباکو از مدتها قبل ؛ آن زمان که هاری به تنهایی سفری به ناورون کرد ، در آنجا مانده است ، اما هاری که هیچ وقت از تنباکوی قوی استفاده نمی کند ؟ »
دونا مدتی بدون هدف در میان ردیف قفسه های کتابخانه گشت ، تمام ردیف های قفسه مملو از کتاب های جلد چرمی بود . یکی از کتابها را برداشت . نظری سطحی به صفحات آن افکند . ویلیام همچنان مشغول صیقل دادن شمعدانها بود .
دونا ناگهان پرسید :
- ویلیام ! تو مطالعه را دوست داری ؟
- بانوی من ، چون کتابهای قفسه را قشری از خاک پوشانده ، شما حدس می زنید که من اهل مطالعه نیستم . نه ، البته هرگز به آنها دست نزده ام ، اما فردا این کار را خواهم کرد . همه ی آنها را پایین می آورم و گرد گیری می کنم .
- سرگرمی تو در اینجا چیست ؟
- من به پروانه ها علاقه دارم . کلکسیون زیبایی از آنها را در اتاقم جمع کرده ام . بیشه های اطراف ناورون جای مناسبی برای پروانه ها هستند .
دونا پس از این مکالمه ی کوتاه ، ویلیام را ترک گفت . مدتی در باغ با گلهای شیپوری آبی خود را سرگرم کرد . بچه ها با خوشحالی صدایش می کردند . هنریتا مثل یک فرشته می رقصید . جیمز به دنبالش مثل یک ملوان مست تلو تلو می خورد . در واقع این مرد کوتاه قد عجیب برای او مسئله ای شده بود . اگر این شخص همان کسی است که کتاب رنسارد را خوانده ، مردی اهل مطالعه است و باید کتابهی زیادی را خوانده باشد.
روزها یکی پس از دیگری می گذشتند . دونا از آزادی تازه ای که به دست آورده بود خوشحال بود . دیگر می توانست بدون برنامه و تصمیمی قبلی هر طور می خواهد زندگی کند . او خود را تسلیم سرنوشت کرده بود . اهمیت نداشت چه موقع از خواب برخیزد ، چه بخورد و چه وقت بخوابد .
ساعتها در باغ دراز می کشید . با تماشای پرواز پروانه ها که یکدیگر را تعقیب می کردند ، خود را سرگرم می کرد . در تمام این مدت ، خورشید اشعه ی طلایی و گرمش را از لا به لای درختان می تاباند و لکه های سفید و کوچک ابر ، در آسمان شناور بودند .
در پایین دره ،رودخانه ای جریان داشت که دونا هنوز آن را ندیده بود . او باید یک روز صبح زود به آنجا برود و آنقدر به رودخانه نزدیک شود تا قطرات آب سر و رویش راخیس کند و رایحه ی تند و مطبوع رودخانه گل آلود را حس نماید .
روزها طولانی و با شکوه بودند . بچه ها مثل کولی های آواره ، سیه چرده می شدند و حتی پرو پرستار بچه ها آداب ورسوم محلی خودش را فراموش کرده بود و دلش می خواست پابرهنه روی چمن ها بدود و از روی موانع بپرد و با جیمز روی زمین مثل توله سگها بغلتد .
آن روز بعد از ظهر ، دونا روی زمین دراز کشیده بود . گیسوان او در اطرافش پریشان شده بودند . جیمز و هنریتا در کنار او بازی می کردند و شاخه های گل مروارید و گلهای یاس را به طرف یکدیگر پرتاب می کردند .
در این موقع ویلیام همراه مردی ناشناس نزد او آمد . مرد همراه ویلیام بلند قد و چهار شانه بود که چهره ای گلگون و چشمانی درشت و موهایی مجعد داشت . عصایی دسته طلایی در دست مرد بود . ویلیام گفت :
- بانوی من ، لرد گودلفین به دیدن شما آمده اند .
صورت دونا از شدت خشم درهم رفت . از جا بلند شد ، لباسهایش را مرتب کرد ، دستی به موهایش کشید و با تواضعی اجباری گفت :
- از ملاقات شما بسیار خوشحالم .
لردگودلفین هم در مقابل دونا سر فرود آورد .
دونا ، لرد گودلفین را به اتاق هدایت کرد . آنها روی صندلی های چوبی نشستند و به یکدیگر خیره شدند . عاقبت لرد گو دلفین سکوت را شکست و گفت :
- به محض اینکه شنیدم شما به ناورون آمده اید ، وظیفه خود دانستم که برای عرض ارادت شرفیاب شوم . سالهاست که شما و شوهرتان به ناورون نیامده اید . در حقیقت من می توانم بگویم که شما و شوهرتان با ناورون بیگانه شده اید . من هاری را از بچگی می شناختم .
دونا که ناگهان متوجه بزرگی دماغ لرد گودلفین که به طور زننده ای جلب توجه می کرد شده بود ، گفت :
- بیچاره هاری !
سپس نگاهش را از چهره ی لرد متوجه جایی دیگر کرد ، زیرا می ترسید مبادا لرد گودلفین متوجه او شود .
لرد گودلفین گفت :
- هاری یکی از قدیمی ترین دوستان من است ، اما از موقعی که ازدواج کرده ، کمتر توانسته ام او را ببینم چون بیشتر وقتش را در شهر می گذراند .
دونا گفت :
- شاید مقصر من باشم . در هر حال از اینکه اینبار شما موفق به دیدن دوست صمیمی خود نمی شوید ، خیلی متاسفم ، زیرا من با بچه هایم اینجا آمده ام و هاری با من نیست .
گودلفین گفت :
- واقعا متاسفم .
دونا جوابی نداد . لرد گو دلفین ادامه داد :
- همسر من کمی سرما خورده است و به همین دلیل من تنها آمده ام و خلاصه ...
گودلفین گویا می خواست مطلبی را بگوید ، ولی نمی دانست چگون آن را آغاز کند .
دونا لبخندی زد و گفت :
- کاملا می فهمم ، من خودم دو تا بچه دارم .
گودلفین با شرمندگی سر فرود آورد و گفت :
- ما انتظار کمک داریم .
دونا گفت :
- البته !
و یک بار دیگر بزرگی دماغ گودلفین توجه دونا را جلب کرد و با خود گفت :
- بیچاره خانم گودلفین . بدبخت او که باید چنین شوهری را تحمل کند !

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dona | دونا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites