خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

Dona | دونا


صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »
andishmand زن #51 | Posted: 21 Apr 2014 21:27


فصل پانزدهم

هاری سپس پایش را به زمین کوبید ، از اتاق خارج شد و در را محکم پشت سرش بست .
دونا از رختخواب خارج شد و از پنجره بیرون را نگریشت . دوکینگهام از کنار چمن ها به طرف خانه می آمد و دوشس کوچولو در کنار او می دوید . دونا لباسش را پوشید ، موهای سیاهش را دور انگشتش حلقه کرد ، آنها را در پشت گوشهایش قرار داد ، گوشواره ها را به گوش و گردنبند الماس را به گردنش آویخت و اندیشید :
« دونا ست کولومب با ملاح جوان لاموت که چند روز قبل زیر پنجره فیلیپ راشله ایستاده بود و باران پیراهن نازک او را خیس کرده بود نباید هیچ شباهتی داشته باشد .»
دونا در آینه نگاهی به خودش و سپس به تصویرش که بر دیوار آویزان بود کرد . او خیلی تغییر کرده بود . حتی در مدت اقامت کوتاهش در ناورون صورتش چاقتر شده و آن نشانه کج خلقی و عبوسی دور چشمهایش عوض شده و رنگ پوست صورتش مانند کولیها قهوه ای شده بود . دونا اندیشید :
« چه کسی جز هاری قبول می کند که آفتاب سوختگی یک نوع بیماری است . او خیلی ساده است ولی روکینگهام هرگز باور نمی کند . »
دونا صدای زنگ در حیاط را شنید . اولین مهمان با کالسکه وارد شد و به طرف پله ها آمد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بار دیگر صدای سم اسبها به گوش رسید و باز هم زنگ خانه به صدا در آمد .
دونا صدای همهمه مهمانان را از اتاق ناهار خوری می شنید . صدای هاری که بلند حرف می زد و عوعوی سگها در میان صدا ها مشخص بود .
دونا اندیشید : « یک نگهبان در کنار خلیج ایستاده بود و با دقت اطراف را نگاه می کرد . شاید دیگران هم به او ملحق شده و همگی در آنجا منتظرند . مهمانان بر سر میز شام نشسته اند . اوستیک به گودلفین نگاه می کند و گودلفین به هاری و هاری به روکینگهام ، سپس آنها صندلی ها را عقب می زنند و به یکدیگر لبخند می زنند ، دستهایشان را به قبضه ی شمشیرشان می برند و به طرف جنگل می روند . اگر این حادثه در صد سال پیش اتفاق می افتاد ، من برای مقابله با آن آماده بودم . داروی خواب آور در شرابشان می ریختم و یا روح خود را به شیطان می فروختم و آنها را افسون می کردم . اما حالا باید با لبانی متبسم در پشت میز بنشینم و آن ها را تشویق کنم که هر چه می توانند بیشتر بنوشند .»
دونا در را باز کرد . صدای همهمه مردان از سالن غذا خوری شنیده می شد . قبل از پایین آمدن از پله ها به اتاق بچه ها رفت ، آنها را بوسید و پرده ها را کنار کشید تا هوای خنک شب از پنجره وارد وارد اتاق شود . وقتی که به طرف پله ها بر می گشت صدایی آهسته مانند کسی که در تاریکی راهش را گم کرده و پایش را به زمین می کشد به گوشش رسید .
دونا آهسته گفت :
- کیست ؟
اما جوابی نشنید ، لحظه ای صبر کرد بدنش از ترس می لرزید . دستهایش سرد شده بود . خواست از پله ها پایین بیاید که یک بار دیگر صدای خش خش و ناله ای که در راهرو به گوش می رسید او را در جایش متوقف ساخت .
دونا به اتاق بچه ها برگشت ، یک شمع برداشت و آن را بالای سر ، به طرفی که صدا را شنیده بود نگاه داشت . ویلیام در کنار دیوار افتاده بود ، صورتش رنگ پریده و دست چپش از کتف آویزان شده بود.
دونا در کنارش زانو زد ویلیام او را به عقب هل داد و آهسته گفت :
- به من دست نزن ، شنلت کثیف می شود . آستین من خون آلود است .
دونا گفت :
- ویلیام ، ویلیام عزیز ! خیلی صدمه دیده ای ؟
ویلیام سرش را تکان داد و با دست راست شانه چپش را گرفت و گفت :
- بانوی من ، اهمیتی ندارد ، فقط امشب ...بدشانسی آوردم .
پس از این توضیح از شدت درد و ضعف چشمانش را بست .
دونا پرسید :
- چطور اتفاق افتاد ؟
ویلیام گفت :
- وقتی از جنگل باز می گشتم ، یکی از مردان گودلفین را دیدم و با او جنگیدم . سعی کردم از دستش فرار کنم ولی او مرا مجروح کرد .
دونا آهسته گفت :
- به اتاق من بیا تا زخمت را بشویم و ببندم .
ضعف آنچنان بر ویلیام غلبه کرده بود که اعتراضی نکرد ، اما نگذاشت که دونا فاصله راهرو تا اتاق را به او کمک کند . دونا در را بست و از داخل قفل کرد و به ویلیام گفت که در رختخوابش دراز بکشد . سپس آب و حوله آورد ، زخم شانه ویلیام را شست و آن را بست .
ویلیام گفت :
- بانوی من ! نمی دانم چگونه از شما تشکر کنم . شما مرا شرمنده کرده اید .
دونا آهسته گفت :
- آرام بخواب ، آرام بخواب و استراحت کن .
رنگ صورت ویلیام هنوز به شدت پریده بود . دونا به راستی عمق زخم را نمی دانست و این مساله او را به شدت مضطرب می کرد . ویلیام که گویی احساس بانوی خود را درک کرده بود گفت :
- ناراحت نباشید ، بانوی من ، به زودی خوب می شوم و خوشحالم که ماموریتم را به خوبی انجام دادم . من به لاموت رفتم و اربابم را دیدم .
دونا بی صبرانه پرسید :
- آیا به او گفتی که گودلفین و اوستیک و دیگران امشب در ناورون شام می خورند ؟
ویلیام در حالی که تبسم مرموزی بر لب داشت گفت :
- بله ، بانوی من ! او به من گفت به بانویت بگو که من اصلا مضطرب نیستم و لاموت به یک ملاح جوان احتیاج دارد .
در همان حال که ویلیام صحبت می کرد ، صدای پایی از خارج به گوش رسید و طولی نکشید که ضربه ای به در نواخته شد .
دونا گفت :
- کیست ؟
یک مستخدمه از پشت در جواب داد :
- آقای هاری می گوید که او و مهمانانش منتظر شام هستند .
دونا گفت :
- به آقای هاری بگو تا چند لحظه دیگر به آنها ملحق می شوم .
سپس به طرف ویلیام خم شد و آهسته گفت :
- اما کشتی ، آیا تعمیر کشتی تمام شده است ؟ آیا امشب او از اینجا می رود ؟
ویلیام چند لحظه بی تفاوت به دونا خیره شد و سپس چشم هایش را بست و از ضعف بیهوش شد . دونا نمی دانست چکار کند ، روی ویلیام را با پتو پوشاند ، خون دستهایش را شست و سپس در آینه نگاه کرد . رنگ چهره اش کاملا پریده بود . با انگشتان لرزانش کمی سرخاب روی صورتش مالید ، از اتاق خارج شد ، از پله ها پایین آمد و به طرف سالن غذاخوری رفت . مهمانان همگی به احترام ورود او از جای برخاستند . دونا سرش را راست نگه داشت و به زحمت لبخند زد . گودلفین کت ارغوانی پررنگ پوشیده بود . راشله کلاه گیس خاکستری رنگی بر سر داشت . دست اوستیک روی قبضه ی شمشیرش بود . تمام چشم ها به او خیره شده بودند . اما دونا هیچ کدام از اینها را نمی دید . او به شعله شمع خیره شده بود و تصویر مردی که بر روی عرشه کشتی ایستاده و با او وداع می گفت ، در ذهنش اوج می گرفت .
      
andishmand زن #52 | Posted: 23 Apr 2014 00:32


در سالن بزرگ غذاخوری ناورون ضیافت با شکوهی برپا بود . نور شمعها بر چهره مهمانانی که در دو ردیف شش نفری شانه به شانه یکدیگر در دوسوی میزی طویل نشسته بودند ، سایه می انداخت . تعداد زیادی بشقاب نقره ای و ظرفهای مملو از میوه روی میز چیده شده بود . هاری در انتهای میز نشسته بود و با هر لطیفه ای که گفته میشد با صدای بلند می خندید . در انتهای دیگر میز دونا نشسته بود و با بشقابهایی که در مقابلش قرار داشت بازی می کرد . نگاه سرد و بیروح او به شعله یکی از شمع ها که آخرین لحظات عمر خود را می گذراند ، دوخته شده بود . روکینگهام به حادثه آن روز عصر می اندیشید و حرکات دونا را زیر نظر داشت .
مهمانان به دونا فکر می کردند .
فیلیپ راشله که مردی ساکت و خشن بود و با زنان کم حرف می زد ، ناگهان به شرح دوران کودیش و اینکه تا چه اندازه مادرش او را دوست داشت و زمانی که او فقط ده سال داشت ، مرد ، پرداخت .
دونا با حرکت چشم به پیشخدمتها اشاره کرد و بار دیگر گیلاس ها از مشروب پر شد . دونا در حالی که تبسمی مصنوعی بر لب داشت ، به مردی که در سمت چپش نشسته بود ، نگاهی انداخت و چشمکی به راشله زد .
هاری که چشمهایش خمار و نیمه باز بود گفت :
- ما موسیقی می خواهیم ، همان موسیقی زمان پدر عزیزم را ، همان که وقتی ملکه زنده بود ، در گالری نواخته می شد . پس آن دلقک ها و نوازنده های درباری کجا هستند ؟ من تصور می کنم این پروتستان های لعنتی تمام آنها را کشتند .
اوستیک که پدرش به خاطر مجلس عوام انگلستان جنگیده بود ، از این طعنه برآشفت ، ابروانش به هم گره خورد و گفت :
- من ترجیح می دهم که این جماعت نادان بمیرند .
تری مین که صورتش سرخ شده بود و مشتاقانه دونا را می نگریست پرسید :
- باز هم در دربار شب نشینی برگزار می شود ؟
دونا جواب داد :
- البته ، شما باید وقتی که من و هاری در شهر هستیم ، به آنجا بیایید تا شما را با دختر زیبایی آشنا کنم .
تری مین سرش را به علامت تشکر تکان داد .
دونا اندیشید : « بیست سال دیگر جیمز سن حالای تری مین را خواهد داشت . در ساعت سه بعد از نیمه شب ، به اتاق من می آید و از گرفتاریهای خود صحبت خواهد کرد . در آن زمان تمام این وقایع فراموش شده است . شاید من با دیدن چشمان جیمز تمام این وقایع را بیاد بیاورم . آنوقت به او خواهم گفت که چگونه دوازده مرد را تا نیمه شب منتظر نگاه داشتم تا مردی را که دوستش داشتم ، بتواند فرار کند ، به فرانسه برود و برای همیشه از زندگی من خارج شود .»
روکینگهام آهسته چیزی در گوش هاری گفت . ناگهان هاری چون رعد غرید و فریاد زد :
- دونا آیا می دانی که مستخدم رذل تو هنوز باز نگشته است ؟
هاری متعاقب آن مشت خود را محکم روی میز کوبید .
گیلاس های روی میز تکان خوردند و گیلاس شراب گودلفین روی کراوات چرمیش ریخت و او را عصبانی کرد .
دونا گفت :
- آری می دانم . ولی هیچ اهمیتی ندارد بدون او کارها به خوبی انجام شده است .
هاری در حالی که سعی می کرد خشمش را مخفی کند فریاد زد :
- جورج ، تو با مستخدمی که اربابش برای شام میهمان دارد و او سر خدمت حاضر نیست چه می کنی ؟
گودلفین گفت :
- هاری عزیز طبیعی است او را اخراج می کنم .
اوستیک اضافه کرد :
- او را تازیانه می زنم .
هاری در حالی که سکسکه می کرد گفت :
- تمام این پیشنهادات عالی بود . وقتی دونا بیمار بود ، این شیطان در تمام ساعات شبانه روز از او پرستاری می کرد . جورج عقیده ی تو در این باره چیست ؟ آیا همسر تو هم چنین نوکری دارد ؟
گودلفین جواب داد :
- مسلما نه ، در این لحظه حال خانم من بسیار خوب است و منتظر هیچ کس جز من و مستخدمه ی پیرش نیست .
روکینگهام گفت :
- چه شاعرانه ! برعکس ، خانم ست کولمب اصلا مستخدمه ندارد .
آنگاه تبسمی به دونا نمود و گیلاسش را بلند کرد و گفت :
- از گردش لذت می بری ؟
دونا جوابی نداد . گودلفین با سوءظن به او نگاه کرد
لحظاتی به سکوت گذشت و آنگاه دونا پرسید :
- حال همسرتان چطور است ؟ من اغلب به او فکر می کنم .
دونا نتوانست جواب گودلفین را بشنود زیرا راشله در گوش چپش زمزمه کرد :
- بانوی عزیز ، قسم می خورم شما را در جایی دیده ام .
دونا با تبسمی دوستانه گفت :
- باز هم برای راشله شراب بریز .
آنگاه گیلاس را به طرف او دراز کرد و گفت :
- آری من هم فکر می کنم همدیگر را دیده ایم ، ولی این باید مربوط به شش سال قبل باشد ، آن زمانی که من به نام تازه عروس به اینجا آمدم .
راشله در حالی که چشم به بشقابش دوخته بود و ابروانش به هم گره خورده بود گفت :
- قسم می خورم که به تازگی صدای شما را شنیده ام .
روکینگهام گفت :
- دونا توجه هر مردی را به خود جلب می کند . همیشه مردان بعد از دیدن او احساس می کنند که قبلا او را می شناخته اند . راشله عزیز این فکر تمام شب اجازه ی خوابیدن به تو نمی دهد .
کارنتیک چشمکی به روکینگهام زد و گفت :
- حدس می زنم شما دراین باره تجربه کافی داشته باشید .
روکینگهام خندید و چیزی نگفت .
فیلیپ راشله پرسید :
- شما قبلا به فووی آمده اید ؟
دونا جواب داد :
- هرگز .
      
andishmand زن #53 | Posted: 23 Apr 2014 00:33


فصل شانزدهم

راشله در حالی که سر تکان می داد گفت :
- شنیده اید که چگونه مرا غارت کرده اند ؟
دونا جواب داد :
- بله ، واقعا بد شانسی بزرگی بود . آیا خبری از کشتی به دست نیاورده اید ؟
راشله با تلخی گفت :
- کشتی من حالا در یک بندر فرانسوی لنگر انداخته است و هیچ قانونی برای باز گرداندن آن وجود ندارد . آخر ، پادشاهی بر ما حکومت می کند که فرانسه را برتر از انگلستان می داند . به هر حال امیدوارم امشب بتوانیم تصمیم نهایی خود را بگیریم .
دونا به ساعت بالای پله ها نگاه کرد . ساعت بیست دقیقه به نیمه شب بود . سپس تبسمی نمود و گفت :
- و شما ، جورج عزیز ، آیا شما هم شاهد ربوده شدن کشتی راشله بودید ؟
گودلفین با خشکی گفت :
- بله .
دونا گفت :
- ایا شما هم صدمه دیده اید ؟
گودلفین گفت :
- آنها ترجیح دادند فرار کنند ، تا اینکه مردانه با ما بجنگند .
دونا پرسید :
- رئیس آنها مرد از جان گذشته ای بود ؟
گودلفین گفت :
- پلید ترین آدمی که به عمرم دیده ام . در هر سفر دریایی ، تعدادی از زنان دهکده های ما را می دزدد و من در این باره چیزی به همسر خود نگفته ام .
دونا آهسته زمزمه کرد :
- این حرفها فقط یک تهمت ناجوانمردانه است .
فیلیپ راشله گفت :
- من خود زنی را روی عرشه کشتی دیدم . درست همینطور که شما را می بینم . در چانه اش یک بریدگی بود و موهای او روی چهره اش پریشان شده بود . روسپی جسوری بود .
گودلفین اضافه کرد :
- یک پسر از کشتی برای راشله خبر آورد . من قسم می خورم که آن پسر در ربودن کشتی دست داشته است . پسرک در هنگام صحبت ناله می کرد .
دونا گفت :
- مردان فرانسوی جدا فاسدند .
راشله با خشم و تنفر گفت :
- باد شدیدی از سمت خلیج وزیدن گرفت و در بادبانهای کشتی افتاد . و ما کشتی را گم کردیم . لعنت بر آن باد .
دونا گفت :
- عقیده ی شما چیست جورج عزیز ؟
گودلفین که رنگ چهره اش برافروخته شده بود گفت :
- من در وضع بدی بودم بانوی عزیز .
هاری از آن طرف میز نگاهی کرد دستش را محکم روی زانویش کوبید و فریاد زد :
- جورج همه ما این موضوع را شنیده ایم . شما کلاه گیستان را از دست دادید . اینطور نیست ؟
همه نگاه ها متوجه گودلفین شد . او مانند ستونی از آهن محکم نشسته و به گیلاس مقابلش خیره شده بود .
دونا خندید و گفت :
- اهمیت نده ، گودلفین عزیز ، چرا کلاه گیس خود را از دست دادی ؟قیمتی بود ؟ راستی خانم گودلفین از این به بعد چکار می کند ؟
کارنتیک که در کنار راشله و در سمت چپ دونا نشسته بود ناگهان شراب در گلویش جست .
ساعت دهکده نیمه شب را اعلام کرد . تری مین درباره ی جنگ خروس ها با پن روز بحث می کرد و کی دیگر از مهمانان با مشت روی زانوی روکینگهام می زد و داستانی زشت و وقیح را برای او تعریف می کرد . کارنتیک از گوشه چشم دونا را نگاه می کرد و فیلیپ راشله با دستهای پشم آلودش انگور دانه می کرد . هاری نیمه مست در صندلی افتاده بود و در حالی که جامی شراب در دست داشت تصنیف بدون آهنگی را زمزمه می کرد .ناگهان چشمهای اوستیک به عقربه های ساعت افتاد . بلند شد و فریاد زد :
- آقایان ! ما به قدر کافی وقتمان را تلف کرده ایم ، مگر فراموش کرده اید که برای موضوع مهمی اینجا جمع شده ایم ؟
همه ساکت شدند . تری مین به بشقابش خیره شد . کارنتیک دهانش را با دستمال پاک کرد . گودلفین محکم پایش را به زمین کوبید . هاری همچنان می خندید و آهنگش را زیر لب زمزمه می کرد .
اوستیک نگاهی معنی دار به دونا کرد . دونا فورا بلند شد و گفت :
- گویا من باید بروم .
هاری یک چشمش را باز کرد و گفت :
- لعنت بر شیطان ، چرا مزخرف می گویید ؟ مجلس بدون او لطفی ندارد .
هاری سپس گیلاس شراب را به لب برد و اضافه کرد :
- به سلامتی همسر خودم .
گودلفین گفت :
- دیگر شوخی بس است .
سپس رو به دونا کرد و گفت :
- امیدوارم گستاخی مرا ببخشید .
دونا جواب داد :
- من حتی در خواب هم نمی توانم ببینم مزاحم کسی شده ام . در این موقع ناگهان زنگ بزرگ خانه به صدا در آمد .
هاری خمیازه ای کشید و گفت :
- بر شیطان لعنت ، این دیگر کیست ؟ آیا شخص دیگری هم دعوت شده بود ؟
اوستیک گفت :
- تصور نمی کنم ، نظر تو چیست گودلفین ؟
گودلفین در حالی که ابرو در هم می کشید گفت :
- نه من کس دیگری را دعوت نکرده ام .
یک مرتبه زنگ به صدا در آمد . هاری فریاد زد :
- کسی برود در را باز کند ، مگر پیشخدمتها مرده اند ؟
روک ناگهان بلند شد و به طرف سالن که به آشپزخانه منتهی می شد ، رفت و آن را باز کرد و فریاد زد :
- آیا همگی شما خواب هستید ؟
روکینگهام در راهرو تاریک مدتی منتظر ایستاد و چون جوابی نشنید گفت :
- تمام شمعها خاموش است . توماس صدای مرا میشنوی ؟
      
andishmand زن #54 | Posted: 23 Apr 2014 00:34


گودلفین صندلی را عقب کشید و گفت :
- آیا تمام مستخدمین خوابیده اند ؟
هاری تلو تلو خوران بلند شد و گفت :
- آنها در آشپزخانه هستند . روک ممکن است دوباره آنها را صدا بزنی ؟
روکینگهام گفت :
- یک شمع هم اینجا روشن نیست و آشپزخانه مانند چاهی تاریک است .
زنگ در برای مرتبه سوم به صدا در امد . اوستیک به طرف در رفت و کلون آن را کشید .
راشله گفت :
- حتما یکی از نگهبانان خبری آورده است .
در کاملا باز شد و اوستیک در آستانه در ایستاد و فریاد زد :
- کیستی ؟
مردی در حالی که شمشیرش را تکان می داد و تبسمی پیروز مندانه برلب داشت ، وارد سالن شد و گفت :
- هیچ کس حرکت نکند . اگر به جان خود علاقه دارید ، حرکت نکنید .
دونا به بالای پله ها نگریست . او فرنچمن بود . پیربلان و ادموند هم در حالی که هر یک تپانچه ای در دست داشتند ، همراه دزد دریایی بودند و ویلیام نیز در کنار در آشپزخانه نگهبانی می داد و چاقویی را زیر گلوی روکینگهام گذاشته بود .
فرنچمن گفت :
- خواهش می کنم ، همگی بنشینید و شما بانوی قصر آزاد هستید . ولی باید گوشواره های خود را به من بدهید ، زیرا من سر آن با ملاح جوان کشتی خودم شرط بسته ام .
فرنچمن در برابر دونا ایستاد و همچنان که با شمشیرش بازی می کرد ، سرش را به علامت احترام خم کرد . دوازده مرد با نفرت و ترس ، به او خیره شده بودند .
مردها پشت میز ماتشان برده بود . فرنچمن دستش را برای گرفتن گوشواره ها دراز کرد .
پنج مرد مسلح در مقابل دوازده نفر بی سلاح . لوک دمونت یکی از ملاحان لاموت تپانچه اش را روی دنده های اوستیک گذاشت . اوستیک به آهستگی در را بست و کلون آن را انداخت . پیربلان و یکی دیگر از ملاحان از پله ها پایین آمدند و در انتهای سالن ایستادند . روکینگهام به دیوار تکیه داد ، به چاقوی ویلیام خیره شد و با زبانش لبهای خود را تر کرد ، ولی حرفی نزد . میزبان خانه در صندلی خود فرورفته بود و گیلاس شراب در دستش بود .
دونا یاقوتها را از گوشهایش باز کرد و به فرنچمن داد و گفت :
- کافیست ؟
فرنچمن با نوک شمشیر به گردنبند دونا اشاره کرد و گفت :
- نمی خواهی آن را به من ببخشی ؟ و آن دستبند ، آیا برای آن هم باید اجازه بگیرم ؟
دونا دستبند و گردنبند را هم باز کرد و به فرنچمن داد .
فرنچمن گفت :
- متشکرم ، امیدوارم تبتان فرو نشسته باشد .
دونا گفت :
- فرو نشسته بود ، ولی مجددا تب خواهم کرد .
فرنچمن با متانت گفت :
- بسیار متاسفم ، ملاح جوان کشتی من گاهی از تب رنج می برد . اما هوای دریای او را ناراحت نمی کند .
سپس تعظیمی کرد و بعد از آن که غنایم را در جیبش گذاشت ، در مقابل گودلفین ایستاد و گفت :
- به خاطر می آورم آخرین دفعه ای که همدیگر را ملاقات کردیم ، کلاه گیستان را برداشتم ، ولی این مرتبه می خواهم چیزی که ارزش آن بیش تر باشد ، از شما بگیرم .
با نوک شمشیر ، ستاره جواهر نشانی را که با یک نوار به سینه گودلفین وصل شده بود جدا کرد .
فرنچمن چند مرتبه ستاره جواهر نشان را سبک و سنگین کرد ، بعد افزود :
- متاسفم که باید سلاح شما را هم بگیرم .
فرنچمن بار دیگر تعظیمی کرد و به طرف فیلیپ راشله رفت و گفت :
- عصر به خیر آقا ! از این که مری فورچون را به من هدیه کردید ، متشکرم . کشتی بسیار زیبایی است . ملاحان کشتی من ترتیب قرار گرفتن بادبانها و دکل آن را عوض کردند و رنگ زدند . با جرات قسم می خورم که اگر آن را ببینید ، نمی شناسید . ممکن است شمشیر و آنچه را که در جیبتان دارید ، به من بدهید ؟
راشله با خشم و نفرت گفت :
- سرنوشت بدی در انتظار توست .
فرنچمن در حالی که سکه های طلای یک لیره ای راشله را در کیفی که در دست داشت می ریخت گفت :
- شاید ، اما فعلا شما شکست خورده اید و من فاتح هستم .
فرنچمن آهسته دور میز می گشت و هر مهمان به نوبت سلاح و پول و حلقه هایی را که به گوش داشت و سنجاق کراواتش را از دست می داد . او ضمن گردش به دور میز زیر لب سوت میزد و گاهی هم به طرف بشقاب میوه خم می شد و خوشه ای انگور جدا می کرد . یک بار وقتی که منتظر بود تا مهمان مغروری که از بودمین آمده بود ، سلاح و جواهراتش را بدهد ، رویلبه ی میز نشست ، گیلاس شرابی برای خود ریخت و گفت :
- آقای هاری شما زیر زمین خوبی دارید . اگر این شراب را تا یک سال دیگر نگه می داشتید ، خیلی بهتر از حالا می شد . من شش بطری از همین شراب در بریتانی داشتم ولی مانند دیوانه ها همه آن را خوردم .
هاری با خشم گفت :
- لعنت بر تو !
فرنچمن در حالی که تبسمی بر لب داشت گفت :
- ناراحت نشو ، من می توانسم کلید زیر زمین را از ویلیام بگیرم ، اما نخواستم شما را از لذت آشامیدن این شراب محروم کنم .
فرنچمن گوش خود را خاراند . به انگشتری که در انگشت هاری بود خیره شد و گفت :
- خیال می کنم زمرد اصل است .
هاری به جای جواب انگشتری را با عصبانیت از دستش در آورد و به صورت فرنچمن پرتاب کرد .
فرنچمن آن را در مقابل چراغ نگه داشت و گفت :
- حتی یک خش کوچک هم ندارد . خیلی گرانبهاست . اما آقای هاری من آن را با خودم نمی برم .
سپس تعظیمی کرد ، انگشتری را به او پس داد و گفت :
- شاید اخرین خواهش من کمی خشن باشد . من می خوواهم به کشتی خود بازگردم و می ترسم شما دوستانتان را که در جنگل هستند ، جمع و مرا تعقیب کنید . حالا خواهش می کنم شلوار ، جوراب و کفشهای خود را در آورید و به مردان من بدهید .
اوستیک فریاد زد :
- نه ، این خیلی بی رحمانه است
      
andishmand زن #55 | Posted: 23 Apr 2014 00:34 | Edited By: andishmand


فرنچمن با لبخند گفت :
- شب گرمی است . دیروز نیمه تابستان بود . خانم ست کولمب ، آیا ممکن است شما به سالن بروید ؟
فرنچمن در را برای دونا باز کرد تا او خارج شود . سپس رو به مهمانان کرد و گفت :
- عجله کنید . پیربلان ، لوک ، ژول ، ویلیام مواظب آقایان باشید .
فرنچمن به دنبال دونا به سالن رفت ، در رابست و گفت :
- با شما هم لاز م بود گستاخانه رفتار کنم .
دونا به طرف فرنچمن آمد ، دستهایش را روی شانه های او گذاشت و گفت :
- تو خیلی گستاخ هستی . می دانی عده زیادی در جنگل و تپه های اطراف در کمینتان هستند .
- می دانم .
- پس چرا اینجا آمدی ؟
- من خطر را دوست دارم .
- وقتی برای صبحانه نیامدم چه فکری کردی ؟
- فرصتی برای فکر کردن نبود . بعد از طلوع آفتاب ، پیربلان مرا بیدار کرد و گفت که لاموت به گل نشسته است . ما مشغول تعمیر کشتی بودیم که ویلیام پیام تو را آورد .
می دانستی که امشب در اینجا چه می گذرد ؟
- نه ، اما مشکوک شدم ،چون یکی از ملاحان سایه مردی را در بالای رودخانه و سایه مرد دیگری را در تپه های مقابل ، دیده بود . آنها از رودخانه و جنگل محافظت می کردند ؛ ولی پایین رودخانه نیامدند .
- و ویلیام برای مرتبه دوم آمد ؟
- بله ، بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر بود که ویلیام آمد و به من خبر داد که امشب در ناورون مهمانی است و من تصمیم خود را به او گفتم . اما او در راه بازگشت به ناورون مجروح شد . از او مراقبت کردی ؟
- در تمام مدتی که او مجروح و بیهوش روی تخت من دراز کشیده بود به او کمک می کردم .
- او خودش را به طرف پنجره کشید ، آن را باز کرد و ما توانستیم وارد شویم . تمام مستخدمین شما در زیر زمین محبوس هستند .
دست پا و دهان آنها بسته شده است . گوشواره هایت را نمی خواهی ؟
دونا سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت :
- آنها را برای خودت نگه دار ، شاید این غنایم همیشه مرا در خاطر تو زنده نگه دارد .
- ما به فرانسه باز می گردیم .
- هوا چطور است ؟
فرنچمن در حالی که موهای دونا را نوازش می کرد گفت :
- باد ملایم و یکنواختی می وزد . تصور می کنم در مدت هیجده ساعت و یا کمتر به بریتانی برسیم . اما دیگر کشتی من ملاح جوان ندارد .
دونا به نقطه ای خیره شده بود . فرنچمن پس از نوازش موهای دونا ، از او دور شد ، شمشیرش را برداشت و گفت :
- متاسفم که باید ویلیام را همراه ببرم . از او راضی بودید ؟
- خیلی زیاد .
فرنچمن گفت :
- ولی تصور می کنم خود او بخواهد در اینجا بماند و به شوهر شما خدمت کند .
نگاه فرنچمن برای یک لحظه روی تصویر هاری ثابت ماند . به طرف پنجره رفت ، پرده ها را عقب کشید پنجره را باز کرد و گفت :
- اولین شبی را که با هم شام خوردیم و عکسی از تو را در حال تماشای آتش کشیدم به خاطر می آوری ؟ تو رنجیدی ، اینطور نیست ؟
دونا گفت :
- من خجالت کشیدم ، زیرا درست حدس زده بودی .
فرنچمن گفت :
- تو هیچ وقت نمی توانی یک ماهیگیر خوب بشوی ، چون خیلی بی حوصله ای و ریسمان ماهیگیری تو خیلی زود گره می خورد .
ضربه ای به در خورد . فرنچمکن به زبان فرانسه گفت :
- دستورات مرا انجام داده اید ؟
ویلیام از پشت در جواب داد :
- بله ، ارباب .
فرنچمن گفت :
- بسیار خوب ، به پیربلان بگو که دستهای آنها را از پشت ببندد و به اتاق طبقه بالا هدایت و در را از بیرون قفل کند . آنها لااقل تا دو ساعت دیگر ما را راحت خواهند گذاشت .
ویلیام گفت :
- اطاعت ارباب .
فرنچمن گفت :
ویلیام .
- بله ارباب .
- دستت چطور است ؟
- کمی درد می کند اما مهم نیست .
-بانویت را با کالسکه به خلیج کوچک که در سی مایلی اینجا قرار دارد برسان .
- بله ارباب .
دونا گفت :
- می خواهی چه کنی ؟
فرنچمن لحظه ای سکوت کرد به نقطه ای خیره شد و آنگاه گفت :
- شب گذشته را که در کنار خلیج قدم می زدیم ، به خاطر می آوری ؟
دونا گفت ک
- بله .
فرنچمن گفت :
- به این نتیجه رسیدیم که یک زن نمی تواند همیشه در حال فرار باشد .
-بله .
- امروز صبح وقتی روی کشتی کار می کردیم و ویلیام خبر اورد که تو دیگر تنها نیستی ، فهمیدم دنیای ما نابود شده است . و خلیج دیگر نمی تواند پناهگاه ما باشد . از این به بعد لاموت باید در آبهای دیگری سفر کند و مخفیگاههای دیگری رابیابد . کشتی و ملاحان آن آزاد هستند ولی مالک ان اسیر است .
دونا گفت :
- مقصود تو چیست ؟
فرنچمن جواب داد :
- تصور می کنم عشق همچون زنجیری تو و من را به یکدیگر متصل کرده است و وقتی آن روز زمستانی به اتاق تو آمدم ، در تخت تو دراز کشیدم و دستهایم را زیر سر گذاشتم و به تصویر عبوس تو که روی دیوار بود نگاه کردم ، با خود گفتم ، یا او و یا هیچ کس و منتظر ماندم .
دونا گفت :
      
andishmand زن #56 | Posted: 23 Apr 2014 00:37


فصل هفدهم

فرنچمن گفت :
- و تو ، دونای بی تفاوت و مغرور ، تو که در لندن با همسر خود و دوستان او مثل پسربچه ها بازی می کردی ، حتما گاهی به او ، به او که جزیی از وجود تو ، جزیی از فکر تو بود فکر می کردی ؟می دانستی که بالاخره روی او را خواهی دید . تو بدون او کامل نیستی ، همچون پر کاهی هستی که با وزش نسیم به هر سو رانده می شود .
دونا به فرنچمن نزدیک شد ، دستش را روی چشمهای او گذاشت و گفت :
- همین طور است . احساس ما ، افکار ما ، آرزوهایمان یکی است . خوشبختی هر یک در وجود دیگری خلاصه شده است . اما خیلی دیر شده است و ما هیچ کاری نمی تونیم بکنیم .
فرنچمن گفت :
- دیشب وقتی کنار هم بودیم و قید و بندی نداشتیم ، به تو گفتم که وقتی یک مرد می خواهد خود را نسبت به آینده بی خیال نشان دهد ، می ترسد افکار بیهوده ، آن لحظات خیال انگیز را به سیاهی بکشاند . دونا ی عزیزم ، وقتی یک مرد عاشق می شود ، از سنگینی آن عشق و از خودش هم فرار می کند .
- درک می کنم .
- صبح که شد ، مه رقیقی بر روی خلیج دامن گسترده بود . تو از کنارم رفته بودی . احساس عجیبی به من دست داده بود . گویی حقیقت را درک کرده بودم . احساس کردم که فرار من محال است . حالت یک زندانی را داشتم که زنجیرش کرده و او را در سیاه چالی عمیق انداخته اند .
دونا دست فرنچمن را گرفت و روی صورتش گذاشت و گفت :
- و تو روز را برای تعمیر کشتی کار کردی ، عرق ریختی ، رنج بردی و شکایتی نکردی . آیا آن زندانی می تواند زنجیر را پاره کند و از زندان بگریزد ؟
فرنچمن نگاهخش را از دونا برداشت و به پنجره نگریست و گفت :
- هیچ نمی دانم . تو دونا ست کولمب ، همسر یک بارونت انگلیسی و مادر دو بچه هستی و من یک فرانسوی ، یک یاغی ، یک دزد دریایی . این سوال را تو باید جواب بدهی . به خاطر همین از ویلیام خواهش می کنم که تو را به آن خلیج کوچک برساند تا بهتر بتوانی تصمیم خود را بگیری . اگر من و پیربلان و بقیه به سلامت از جنگل گذشتیم و به کشتی رسیدیم بلافاصله بادبانها را باز و حرکت می کنیم . قبل از طلوع آفتاب به کوراک می رسیم و من برای گرفتن جواب از تو یک قایق می فرستم ، اگر تا طلوع خورشید نشانی از کشتی ندیدی خواهی دانست که حادثه ای نقشه مرا به هم زده است .
فرنچمن تبسمی کرد و همچنان که دور می شد گفت :
- دونا ، همیشه دوستت داشته ام . مخصوصا وقتی که با شلوار پیربلان خودت را روی عرشه فرچون انداختی و باران پیراهن تو را خیس کرده بود . من به تو نگاه کردم و خندیدم و گلوله ای صفیرزنان از بالای سرت گذشت .
فرنچمن در تاریکی ناپدید شد . دقایق به تندی می گذشتند . ناگهان دونا مانند کسی که از خواب بیدار شده باشد ، به خود امد . او تنها بود . خانه در خاموشی فرو رفته بود . نسیمی از پنجره باز وارد اتاق شد و شمعهایی را که روی دیوار قرار داشت ، خاموش کرد . دونا به طرف پنجره رفت ، آن رابست و چفت آن را انداخت . سپس به سوی دری که به سالن غذاخوری منتهی می شد ، رفت و آن را باز کرد .
صندلیها به طرز نامرتبی در پشت میز قرار داشتند . گویی مهمانان پس از خوردن شام با عجله آنجا را ترک کرده بودند .حالت آشفتگی و هرج و مرج بر میز سایه افکنده بود ، همچون تصویری می نمود که نقاشی مبتدی آن را کشیده باشد . دو سگ هاری به گوشه اتاق پناه برده بودند . دوشس سرش را بلند کرد ، به دنا نگریست و زوزه کشید . سه شمع هنوز می سوخت و روشنایی شومی به آن فضای تاریک غمزده می بخشید . یکی از شمعها نیز خاموش شد . تصویر شعله شمعها بر روی دیوار سایه های متحرکی ایجاد می کرد . شاعت دیواری یک ضربه نواخت.
صدای زنگ در خانه منعکس شد .
دونا اندیشید :« اکنون ملاحان لاموت از میان جنگل به طرف خلیج می روند رئیس آنها در حالی که قبضه شمشیرش را در دست می فشارد ، پیشاپیش آنها حرکت می کند . تمام میهمانها برهنه و با دستهای بسته کف اتاق افتاده اند . آنها همگی خشمگین و عصبانی هستند . هاری به پشت روی زمین خوابیده است و خرخر می کند . کلاه گیس او کج شده و دهانش باز است . تمام حوادث دنیا نمی تواند خواب را بر ست کولمب حرام کند ، مخصوصا وقتی هم که شام زیادی خورده باشد . ویلیام در اتاق ش می باشد ، بازویش به شدت درد می کند و منتظر اوست .»
دونا ناگهان به یاد ویلیام افتاد و از اینکه او را فراموش کرده بود شرمنده شد .
دونا به طرف پلکان رفت و دستش را روی نرده ها گذاشت . ناگهان صدایی از بالای پله ها شنید و به بالا نگریست . روکینگهام در حالی که پرده ای از خون جلو چشمهای ریزش را گرفته بود ، آنجا ایستاده و دسته کاردی را در دست می فشرد . جای یک زخم در روی صورت او دیده میشد .
روکینگهام همچون مجسمه ای بی حرکت مدتی دربالای پله ها ایستاد و سپس آهسته پایین آمد . دونا از او دور شد ، دستش را به میز گرفت و روی یک صندلی نشست .
روکینگهام فقط یک پیراهن و یک شلوار به تن داشت و کاردی خون آلود در دستش بود .
وقتی به پایین پله ها رسید ، روی صندلی هاری نشست ، کارد را روی بشقاب خود گذاشت و با سردی گفت :
- می بینم که غنایم را به تو بازگردانده است .
- صدای او برعکس چهره عصبانی اش آرام بود .
دونا بدون اینکه جوابی بدهد شانه هایش را بالا انداخت .
روکینگهام گفت :
- آنها را با چه چیز عوض کردی ؟
دونا در حالی که سعی می کرد گوشواره هایش را آویزان کند . گفت :
- فکر می کنم شوخی امروز عصر تو را خوب سرگرم کرده است .
      
andishmand زن #57 | Posted: 24 Apr 2014 19:58


روکینگهام گفت :
- آنها را با چه چیز عوض کردی ؟
دونا در حالی که سعی می کرد گوشواره هایش را آویزان کند . گفت :
- فکر می کنم شوخی امروز عصر تو را خوب سرگرم کرده است .
روکینگهام جواب داد :
- حق با تو است . خیلی جالب بود . یک عده دلقک دوازده مرد را خلع سلاح کردند و شلوار هایشان را در آوردند . دونا ست کولمب به رئیس دلقک ها طوری نگاه می کرد که فقط یک مفهوم می توانست داشته باشد .
دونا آرنجش را به میز تکیه داد ، چانه اش را بین دستهایش گرفت و گفت :
- منظورت چیست ؟
روکینگهام همچنان که دونا را با نفرت نگاه می کرد گفت :
- ناگهان همه چیز را فهمیدم . دوستی بین تو و آن مستخدم را و این که آگاه بودی که او جاسوس فرنچمن است . قدم زدن و سرگردانی در جنگل و آن نگاه های مضطرب تو به تنهایی گویای حقیقی بود . بله ، تو عاشق بودی ، عاشق یک دزد دریایی . انکار می کنی ؟
صدای روکینگهام آهسته شد ، انگار با خودش نجوا می کند . کارد را از روی میز برداشت و از شدت پرشانی خطوطی روی میز کشید و گفت :
- اگر حقیقت آشکار شود ، ممکن است به خاطر این کار به زندان بیفتی و شاید هم به دار آویخته شوی !
یکبار دیگر دونا شانه هایش را بالا انداخت و جوابی نداد .
روکینگهام گفت :
- تصور نمی کنم پایان ماجرا برای دونا ست کولمب خوشایند باشد . تو تا بحال در زندان نبوده ای ، این طور نیست ؟ تو هرگز گرما را احساس نکرده ای و سخنان زشت نشنیده ای . تو تا بحال نان سیاه و خشک نخورده ای و یا آبی که کف غلیظی روی آن باشد ، ننوشیده ای و طنابی دور گردن خود احساس نکرده ای که هر لحظه تنگتر شود و تو را خفه کند .
دونا آهسته گفت :
- تمام آنچه را که توصیف کردی ، بهتر از تو می توانم تصور کنم . منظورت چیست ؟ چون شکست خورده ای می خواهی مرا بترسانی .
روکینگهام گفت :
- خواستم آنچه را که ممکن است روزی برایت اتفاق بیفتد ، به خاطرت بیاورم .
دونا جواب داد :
- تنها به خاطر اینکه وقتی آن دزد دریایی می خواست گوشواره مرا بگیرد به او لبخند زدم ؟ اگر داستانت را برای گودلفین ، راشله و حتی هاری تعریف کنی ، آنها خواهند گفت که تو دیوانه ای .
روکینگهام گفت :
- ممکن است حق با تو باشد . اما اگر آن مرد فرانسوی دستگیر شود و او را دست بسته پیش تو بیاورند و ما کمی با او تفریح کنیم مطمئنم که نمی توانی این منظره را تماشا کنی .
روکینگهام حالت گربه ای را داشت که طعمه ای به دست آورده است . سرش را پایین انداخت .
گذشته در خیال دونا جان گرفت ، شرارت های روکینگهام را به خاطر آورد و از این که عصر فاسد آن زمان سرشت بد او را پوشانده است با تاثر آهی از لبانش رها شد .
دونا گفت :
- دوست داشتی در آن زمان زندگی می کردیم ، آن زمان که اسیران را مقابل حیوانات درنده می انداختند ؟ ولی ما دیگر بت پرستان را هم در آتش نمی سوزانیم .
روکینگهام جواب داد :
- شاید بت پرستان را نسوزانیم ، ولی دزدان دریایی به دار آویخته می شوند .
دونا گفت :
- بسیار خوب ، فرصت را از دست مده ، بالای پله ها برو ، دستهای میهمانان را باز کن ، هاری را که از شدت مستی چرت می زند ، بیدار کن ، مستخدمین را صدا بزن تا اسبها ، سربازان و اسلحه ها را بیاورند و وقتی آن دزد دریایی را دستگیر کردید ، تو می توانی هر دوی ما را به درخت حلق آویز کنی .
روکینگهام در حالی که کارد را در دستش سبک و سنگین می کرد ، گفت :
- بله من با چشمانم می بینم که چقدر رنج خواهی برد ، اما اگر تو پیروز شدی خوشحال و مغرور باش . حالا دیگر مرگ و زندگی برایت بی اهمیت ست ، زیرا هر چه را که خواسته ای به دست آورده ای ، این طور نیست .
دونا نگاهی به روکینگهام کرد و خندید و گفت :
- بله ، همین طور است .
رنگ صورت روکینگهام به شدت پرید . جای زخم روی صورتش نمایان تر و دهانش به طرز عجیبی کج شد و اضافه کرد :
- درست حدس زده بودم .
دونا گفت :
- هرگز قسم می خورم .
روکینگهام گفت :
- ای کاش لندن را ترک نکرده بودی ، ای کاش به ناورون نیامده بودی . اگر چه این تو بودی که بی حوصله شده و از زندگی یکنواخت خود به تنگ آمده و نفرت پیدا کردی ، ولی من هم بی تقصیر نبودم .
دونا گفت :
- نه ، روکینگهام ... هرگز ...
روکینگهام در حالی که هنوز کارد را در دستش سبک و سنگین می کرد ، آهسته از روی صندلی بلند شد ، با لگد دوشس را از جلو پایش دور کرد و آستینش را بالا زد .
دونا دستهایش را به دو طرف صندلی گرفت و بلند شد . نور شمعها روی صورت او سایه لرزانی انداخته بودند .
دونا پرسید :
- می خواهی چه کنی ؟
روکینگهام لبخندی زد ، با پا صندلی را به کناری انداخت و آهسته گفت :
- فکر می کنم می خواهم تو رابکشم .
ناگهان دونا گیلاس شرابی را که روی میز بود ، به طرف او پرتاب کرد . برای یک لحظه پرده سیاهی جلو چشمان روکینگهام را گرفت . گیلاس به زمین افتاد و شکست .
روکینگهام به طرف دونا حمله کرد ولی دونا گریخت و یکی از صندلیها را بلند کرد و به طرف روکینگهام پرتاب کرد . صندلی مقداری از ظروف میز را شکست و یکی از پایه های آن به شانه روکینگهام خورد . او از شدت درد ناله ای کرد و در همان حال کارد را در بالای سرش نشانه گرفت و آن را به طرف گلوی دونا رها کرد . کارد به ردنبند یاقوتی دور گردن دونا خورد و ان را پاره کرد و تیغه سرد آن گردن دونا را خراش مختصری داد و روی میز افتاد .
دونا در حالی که از شدت وحشت می لرزید و درد شکنجه اش می داد ، می خواست کارد را بردارد که روکینگهام خود را به او رساند . و با یک دست ، مچ دست او را از عقب نگاهداشت و با یک دست دیگر دهان دونا را محکم گرفت به طوری که دونا احساس خفگی کرد و از پشت روی میز افتاد . تعدادی بشقاب و گیلاس از روی میز به زمین افتاد و شکست
      
andishmand زن #58 | Posted: 24 Apr 2014 20:00


فصل هجدهم

دونا کارد را زیر بدن خود حس می کرد . سگها که خیال می کردند کشمکش آنها نوعی بازی است به هیجان آمده بودند و پارس می کردند . دوشس روی روکینگهام پرید و با پنجه هایش صورت او را خراش داد . روکینگهام مجبور شد یک لحظه برگردد و خود را از حیوان دور کند و در نتیجه از فشار دستش کاسته شد .
دونا کف دست او را گاز گرفت و انگشت دست چپش را در چشم او فرو کرد . روکینگهام مچ دست او را رها کرد و دو دستش را دور گلوی دونا حلقه کرد . دونا با دست راستش کارد را برداشت دسته سرد آن را به سختی فشرد و تیغه اش را در زیر بغل روکینگهام فرو کرد . خون گرم او دستهای دونا را رنگین ساخت .
روکینگهام اهی طولانی کشید ، از فشار دستهایش دور گلوی دونا کاسته شد و بر زمین افتاد .
دونا او را از خود دور کرد و بلند شد . زانوهایش به شدت می لرزید . سگها دیوانه وار در مقابل او پارس می کردند .
روکینگهام سعی کرد از روی زمین بلند شود . او با یک دست ، زخم زیربغلش را و با دست دیگر ، بطری آبی را که روی میز بود برداشت .
در این موقع آخرین شمع روی دیوار لرزید و خاموش شد و سالن در تاریکی فرو کرد .
دونا دستش را به لبه میز گرفت و آهسته از روکینگهام دور شد . روکینگهام در حالی که در تاریکی به دنبال دونا می گشت روی یک صندلی که که بر سر راهش بود افتاد .
دونا به طرف پله ها رفت ، دستش را به نرده ها گرفت و بالا رفت . سگها هنوز پارس می کردند . در یکی از اتاق های طبقه بالا ، صدای داد و فریاد و ضربات مشت که به در اتاق می کوبیدند شنیده میشد . دونا سرش را برگرداند ، روکینگهام چهار دست و پا مانند سگها از پله ها بالا می آمد .
دونا به بالای پله ها رسید . صدای فریاد ها و ضربات مشت بلند تر شنیده می شد . پارس سگها هم برآن سر و صدا ها می افزود . از سمت خوابگاه صدای بلند وحشت زده یک بچه که از خواب بیدار شده بود ، شنیده می شد . ناگهان دونا آرام شد و شهامت خود را باز یافت . او دیگر نمی ترسید .
ماه در میان ابر ها پنهان میشد و روشنایی خاکستری و پریده رنگ آن ، از پنجره به سپری که به دیوار آویخته بود ، می افتاد . این سپر از افتخارات یک ست کولمب بود . دونا آن را از دیوار برداشت .
روکینگهام هنوز به سختی از پله ها بالا می امد . صدای خش خش دستهایش بر روی پله ها و همچنین صدای نفسهای بلند او شنیده میشد . روکینگهام لحظه ای ایستاد و سعی کرد تا در تاریکی دونا را ببیند .
دونا سپر را به طرف او پرتاب کرد . سپر به صورت روکینگهام خورد . سر مرد گیج رفت و از بالای پله ها به پایین درغلتید و بی حرکت روی سنگفرش کف سالن افتاد . سگها در حالی که به هیجان آمده بودند و پارس می کردند ، به سرعت به طرف او دویدند و شروع به بوییدن بدنش کردند .
دونا بی حرکت ایستاد . پلکهایش به شدت درد می کرد . صدای فریاد جیمز در گوشهایش زنگ می زد . هاری ، اوستیک ، گودلفین و دیگران هنوز با مشت به در اتاقی که در آن زندانی شده بودند ، می کوبیدند . اما این مسائل دیگر چندان برایش اهمیتی نداشت . او انقدر خسته بود که نمی توانست به این مسائل فکر کند . می خواست در تاریکی دراز بکشد ، صورتش را با دستهایش بگیرد و چشمهایش را روی هم بگذارد و به او فکر کند . به او که با تمام وجود دوستش داشت . به او که سکان لاموت را در دست گرفته بود .
ویلیام باوفا او را نزد اربابش می برد . آنها راهشان را در تاریکی پیدا می کنند و به خلیج می رسند . یک قایق به طرف انها می آید . خورشید ساحل را طلایی رنگ می کند و صخره های دور آن رنگ خون به خود گرفته اند . موجها بزرگ با شتاب خود را به ساحل می کوبند و ترشحات آن مه زیبایی بر روی صخره ها به وجود می اورد . در آن سوی دریاها ، در سرزمینی دیگر خانه ای است که او هرگز ندیده است . فرنچمن او را به آنجا می برد . او دیوار های خاکستری رنگ ان را با دست لمس می کند .
دونا غرق در افکارشبود که خواب تنها مظهر صلح و آرامش بستر رویاهایش را گشود .
از زمانی که عده ای به طرف دونا آمده و او را به روی دست بلند کرده و به اتاق برده و صورت و گلوی او را شسته و بالش زیر سرش گذاشته بودند ، چند ساعتی می گذشت .
ساعت چندین ضربه نواخت . از فاصله دور صدای قدم های سنگین مردانی که در رفت و امد بودند ، همچنین صدای سم اسبها روی قلوه سنگهای صاف شنیده میشد .
در حالتی بین خواب و بیداری دونا به یاد آورد : « او منتظر من است و من در اینجا خوابیده ام و نمی توانم حرکت کنم و پیش او بروم . سعی کرد از تخت بلند شود ولی قدرت نداشت . هوا هنوز تاریک بود و باران آهسته می بارید . از شدت خستگی مجددا به خواب رفت .
چشمانش را که باز کرد روز شده بود و پرده ها را کشیده بودند . هاری در کنارش زانو زده بود و با دستهای خشن موهای او را نوازش می کرد . نگاه او مضطرب بود و حالت چشمهایش مثل بچه ای بود که بغض کرده است .
هاری گفت :
- حالت خوب است ؟ بهتر شده ای ؟
دونا به بهت زدگی به هاری خیره شد . پشت پلکهای او هونوز درد می کرد . از اینکه هاری به آن صورت احمقانه زانوزده بود ، شرمنده شد .
هاری گفت :
- روک مرده است . ما جسد او را در کف سالن پیدا کردیم . روک بهترین دوست من بود .
قطرات اشک روی گونه هاری غلتید . دونا همچنان بهت زده او را نگاه می کرد .
هاری گفت :
- او جان تو را نجات داد . او به تنهایی با آن شیطان یک دست در تاریکی جنگید .
دونا بی توجه به سخنان هاری در جایش نشست و در حالی که به نور خورشید که از پنجره وارد اتاق می شد می نگریست گفت :
- ساعت چند است ؟ چند ساعت از طلوع خورشید می گذرد ؟
هاری با تعجب گفت :
- خورشید ؟ چرا این سوال را می کنی ؟ فکر می کنم ظهر است . تو می خواهی باز استراحت کنی ، اینطور نیست ؟ بعد از وقایعی که دیشب برای تو روی داد باید استراحت کنی .
دونا دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و سعی کرد فکر کند : « حالا ظهر است و کشتی رفته است . او نمی توانست بعد از طلوع آفتاب منتظر بماند .»
هاری گفت :
- عزیزم سعی کن باز هم بخوابی . من دیگر مشروب نمی خورم . قسم می خورم . این اشتباه من بود . من باید برای همیشه این عادت را ترک کنم . اما تو انتقام خود را می گیری . من قول می دهم ، ما او را دستگیر کرده ایم .
دونا آهسته گفت :
- منظورت چیست ؟ درباره ی چه کسی صحبت می کنی ؟
هاری گفت :
- درباره ی ان مرد فرانسوی ، آن شیطان که دوک را کشت و می خواست تو را هم بکشد . کشتی و ملاحان ان ها رفته بودند . اما ما رئیس انها را دستگیر کردیم .
دونا مات و مبهوت به هاری خیره شده بود و قدرت کوچکترین حرکتی نداشت . گویی افسون شده بود .
یک بار دیگر هاری شروع به نوازش موها و بوسیدن انگشتان او نمود و اهسته زیرلب زمزمه کرد :
- بت کوچولوی من ، چه چیز تو را ناراحت کرده است ؟ آه چه شب پرماجرایی ! چه شب شومی !
هاری لحظه ای مکث کرد ، ناگهان سرخ شد و دست و پای خود را گم کرد و در حالی که انگشتان دونا را در دست داشت مانند پسر بچه ای خجالتی و محجوب با ترس گفت :
- ان مرد فرانسوی ، آن دزد دریایی ، به تو صدمه ای زده است ؟
      
andishmand زن #59 | Posted: 24 Apr 2014 20:01


دو روز با تلخی بر دونا گذشت . جاده ملالت بار زندگی ساعت به ساعت برای او دشوار تر می شد . در این مدت ، او مثل یکی عروسک کوکی کارهای معمولی خود را انجام می داد ، لباس می پوشید ، غذا می خورد و در باغ گردش می کرد . همه چیز پیرامون او تغییر کرده بود . او حتی به درستی نمی فهمید چه می گوید . گویی هنوز از آن خواب سنگین بیدار نشده است . این حالت رخوت از مغز به اعصاب حسی او نیز منتقل شده بود ، به طوری که دیگر خورشید را که از میان دو لکه ابر خارج شده بود ، حس نمی کرد . و از باد خنکی که می وزید سرما احساس نمی کرد .
هاری که تمام حوادث آن شب را معلول مستی بیش از حد خود می دانست ، هیچ وقت دونا را تنها نمی گذاشت ولی دونا آرزو می کرد که هاری او را ترک کند تا او به تنهایی در گوشه ای بنشیند و به نقطه ای خیره شود .
در یکی از ساعات روزهای بی خبری ، بچه ها به طرف او دویدند . جیمز روی زانویش نشست ، هنریتا در جلوی او شروع به رقصیدن کرد و گفت :
- مامان جون ، پرو می گوید آن دزد شرور دریایی دستگیر شده است و همین روزها به دار آویخته خواهد شد .
بعد از رفتن بچه ها ، هاری به نزد او آمد و گفت :
- دونا ، دونا ی عزیز ، خیلی دوستت دارم . بت کوچولو ، من به خاطر تو دیگر لب به مشروب نمی زنم و قمار نمی کنم . خانه ای را که در شهر داریم ، می فروشیم و به هامپشایر همانجا که برای اولین مرتبه تو را ملاقات کردم ، می رویم و در آنجا با هم زندگی می کنیم و من به جیمز سواری و شکار می آموزم .
ولی دونا جوابی نداد و همچنان به نقطه ای خیره شده بود .
هاری گفت :
- همیشه اندوه و غم در ناورون سایه افکنده است . هوای اینجا لطیف است ؛ ولی من چنین هوایی را دوست ندارم و فکر نمی کنم که تو هم دوست داشته باشی . ای کاش می توانستم ویلیام ، آن جاسوس لعنتی را دستگیر کنم و هر دو آنها را در یک زمان به دار بیاویزم . آه خدایا ! وقتی به خاطر می آورم که با اعتماد کردن به او چه خطر بزرگی تو را تهدید می کرد ، دیوانه می شوم .
در این موقع یکی از سگها به طرف دونا امد و دمش را تکان داد و دستهای دونا را لیسید . ناگهان دونا آن شب را که سگها به شدت پارس می کردند و از شدت هیجان زوزه می کشیدند به یاد آورد و بدنش لرزید . هاری در حالی که بغض گلویش را می فشرد گفت :
- گویا در ابتدا روک بیچاره بر ویلیام پیروز شده بود . شیاری از خون در راهرو بود و سپس ناگهان قطع می شد و ما رد پای او را گم کردیم . به هر حال او فرار کرده است و شاید هم به سایر دزدان دریایی در کشتی ملحق شده باشد .
در این موقع هاری مشتش را محکم به کف دستش کوبید ، آهی کشید و اضافه کرد :
- آه ، روک ، دوست عزیز من ، مطمئن باش انتقام تو را خواهم گرفت .
بالاخره دونا با صدایی که به گوش خودش نیز نا آشنا بود گفت :
- چگونه او را گرفتند ؟
یک شگ دست دونا را می لیسید و او احساس نمی کرد .
هاری گفت :
- منظور تو آن مرد فرانسوی است ؟ او به دنبال تو به سالن آمد . اما من نمی دانم که چرا وقتی از تو سوال کردم تو دست و پای خود را گم کردی . اگر ترجیح می دهی که درباره ی آن حرفی نزنی ، مهم نیست .
دونا لبخندی زد و گفت :
- او گوشواره های مرا پس داد و رفت .
هاری گفت :
- او بسیار خوب ، ای کاش که فقط همین بود . اما او به دنبال تو به بالای پله ها آمده بود به خاطر می آوری که در راهرو ، در کنار اتاقت ، بی حال افتاده بودی ؟ به هر حال ، روک که آنجا بوده ، خودش را روی او می اندازد و در جدالی که به خاطر سلامتی تو می کند ، جانش را از دست می دهد . دونا هیچ وقت نباید این دوست باوفا را فراموش کنی .
دونا لحظه ای سکوت کرد و به دست هاری که سگ را نوازش می کرد خیره شد و گفت :
- و بعد ؟
هاری گفت :
- آه ، ما همگی مدیون روک هستیم . به دستور او بود که ما عده ی ای را در جنگل در دو طرف رودخانه به پاسداری گماردیم و قایقها را آماده کردیم . اما ما به جای یافتن کشتی ، کاپیتان آن را دستگیر کردیم .
هاری خنده ای کرد و در حالی که دست به گوش دوشس می کشید و او را نوازش می کرد اضافه کرد :
- بله ، دوشس ما رئیس دزدان را گرفتیم و او را به دار خواهیم آویخت . این طور نیست ؟ و بار دیگر مردم در بستر هایشان راحت و آرام خواهند خوابید .
دونا به تندی پرسید :
- او مجروح شده است ؟
هاری گفت :
- مجروح ، نه ، او بدون اینکه خراشی روی بدنش باشد به دار آویخته خواهد شد . او و آن سه دزد دریایی دیگر به طرف پایین هل فورد می رفتند تا سوار کشتی که در وسط رودخانه بود شوند . گویا بقیه جاشو ها کشتی را پنهان کرده بودند ؛ زیرا وقتی اوستیک و همراهانش به آنجا رسیدند . کشتی در وسط رودخانه بود .آن سه دزد دریایی به طرف کشتی شنا کردند ، ولی فرنچمن روی ساحل ایستاده بود . او با دو تن از مردان ما می جنگید و مرتبا به زبان فرانسوی چیزهایی می گفت . ما قایقها را از کنار خلیج در آب انداختیم . ولی متاسفانه نتوانستیم به آنها برسیم . موجی خروشان در زیر کشتی بود و بادی مساعد در عقب آن می وزید و کشتی به سرعت از هل فورد دور می شد . فرنچمن لعنتی دور شدن کشتی را تماشا می کرد و می خندید .
دونا دیگر حرفهای هاری را نمی شنید و به زندگی مبهم خود می اندیشید .
رودخانه عریض شده و به دریا می ریزد . جزر ، مد را در پی دارد و مد ، جزر را . باد در بادبانهای لاموت زوزه می کشد . این فرار هم تکراری از فرار های گذشته است ؛ ولی این دفعه کشتی بی کاپیتانش می رود و ملاحان ان تنها هستند . پیربلان و ادموند او را در ساحل تنها گذاشته بودند ؛ زیرا او چنین فرمان داده بود . او جاشو های کشتی و کشتی را نجات داده است و حالا با خیال راحت در گوشه زندان نقشه ای برای نجات خود طرح می کند . »
دونا ناگهان متوجه شد که دیگر نمی ترسد و ان حالت رخوت و بهت زدگی را احساس نمی کند . چگونگی دستگیر شدن فرنچمن ترس را در وجود او کشته بود .
دونا بلند شد . و بالاپوش هاری را از روی شانه اش برداشت و گفت :
- او را کجا برده اند ؟
هاری گفت :
- فعلا در یکی از اتاقهای گودلفین زندانی است و تا چهل و هشت ساعت دیگر او را به اگزیترو یا بریستول می برند .
- و بعد ؟
- او را به دار می اویزیم .
- نه ، شاید نباشد . ولی فکر نمی کنم شاه به خاطر چنین کاری از ما بازخواست کند .
      
andishmand زن #60 | Posted: 24 Apr 2014 20:02


فصل نوزدهم

دونا آخرین کلمات فرنچمن را به خاطر آورد :
« خطرناکترین کارها اغلب با موفقیت بیشتری انجام می شود .» اندیشید :
« این پند را باید در ساعات آینده مرتبا نزد خود تکرار کنم . امکان نجات او هر لحظه کمتر می شود ، من باید هرچه زودتر کار خود را شروع کنم .»
هاری یک دستش را دور بدن دونا حلقه کرد و با نگرانی پرسید :
- حالت خوب است ؟ می دانم مرگ روکینگهام بیچاره تو را سخت متاثر کرده است . پریشانی تو علت دیگری نمی تواند داشته باشد . غیر از این است ؟
دونا گفت :
- شاید ، نمی دانم . اهمیتی ندارد . اما حالم خوب است و تو نباید نگران باشی .
هاری دست دونا را در دست گرفت ، نگاهش را که گویای علاقه ی شدید او بود به دونا دوخت و گفت :
- دونا ، دونای عزیز خیلی دوستت دارم ، نمی توانم ناراحتی تو را ببینم . ما به هامپشایر می رویم ، مگر نه ؟
دونا روی یکی صندلی که نزدیک بخاری بود نشست . نیمه تابستان بود و بخاری خاموش .
دونا به جای بخاری جایی که زمانی شعله های آتش در آن زبانه می کشید خیره شد و گفت :
- بله ما به هامپشایر می رویم .
هاری با خوشحالی فریاد زد :
- هی دوک ، هی دوشس بانوی شما می گوید که با ما به هامپشایر می آید . شادی کنید و خوش باشید .
دونا اندیشید : « گودلفین آدم احمقی است . او را می بینم و راضی می کنم که اجازه ملاقات زندانی را به من بدهد . وقتی فرنچمن را دیدم یک چاقو و یک تپانچه _ اگر بتوانم پیدا کنم _ به او می دهم ، تا اینجا نقشه به خوبی پیشرفت می کند و انتخاب راه فرار با خود فرنچمن است . »
هاری و دونا شامشان را در کنار پنجره خوردند و بلافاصله دونا خستگی را بهانه کرد و به اتاقش رفت .
بعد لباسهایش را در آورد و در بستر دراز کشید . او درباره ی ملاقاتش با گودلفین و اینکه چگونه او را اغفال کند فکر می کرد که ضربه ی آهسته ای به در خورد . ضربان قلب دونا تند شد .
دونا اندیشید : « بهتر است جواب ندهم . هاری فکر می کند من خواب هستم و می رود . » ولی در همین موقع دوباره ضربه ای به در خورد و سپس چفت در کشیده شد و پرو با لباس خواب در حالی که شمعی در دست داشت وارد اتاق شد . چشمهای پرو از شدت گریه قرمز شده و ورم کرده بود .
دونا ناگهان نشست و گفت :
- چه شده ؟ آیا اتفاقی برای جیمز افتاده است ؟
پرو آهسته گفت :
- نه بانوی من بچه ها خواب هستند . فقط ، فقط می خواهم مطلبی را به شما بگویم ، بانوی من و ...
دوباره شروع به گریستن کرد .
دخترک همچنان که می گریست نگاهی به اطرافش انداخت . گویی او می ترسید که هاری در اتاق باشد و سخنان او را بشنود آنگاه اهسته گفت :
- بانوی من دربازه ی ویلیام است . من کار خیلی بدی انجام داده ام .
دونا اهسته گفت :
- نترس ، هر چه از ویلیام می دانی ، به من بگو . من عصبانی نمی شوم .
پرو گفت :
- او همیشه نسبت به من مهربان بود و وقتی که شما بیمار بودید منتهای توجه را به من و بچه ها کرد . بعد از انکه بچه ها می خوابیدند او به اتاق من می امد و در حالی که من خیاطی می کردم پهلوی من می نشست و درباره ی کشور هایی که دیده بود برایم صحبت می کرد . من از سخنان او خیلی لذت می بردم .
دونا گفت :
- طبیعی است . برای من هم لذت بخش است .
پرو هق هق کنان گفت :
- هرگز فکر نمی کردم او با دزدان دریایی رابطه داشته باشد .
دونا به تندی گفت :
- من هم همینطور اما منظورت چیست ؟
پرو گفت :
آن شب ، آن شب شوم که آن حوادث اتفاق افتاد و روکینگهام بیچاره کشته شد ویلیام بیهوش در راهرو افتاده بود . یک زخم روی بازو و زخمی دیگر در پشت سر داشت . من او را به خوابگاه بچه ها بردم او گفت که اگر آقای هاری و یا دیگران او را ببینند می کشند و اضافه کرد که آن دزد فرانسوی ارباب او است . من زخم او را شستم و با پارچه ای بستم و بعد از طلوع آفتاب که انها همگی در تعقیب آن مرد فرانسوی رفتند او را از در مخفی خارج کردم و حالا هیچ کس جز من و شما این راز را نمی داند . بانوی من رحم کنید ، اگر این موضوع آشکار شود من به زندان می افتم .
پرو ، فین محکمی در دستمالش کرد و گریه را از سر گرفت ، ولی دونا لبخندی زد به جلو خم شد ، شانه های او را نوازش کرد و گفت :
- بسیار خوب ، پرو ، تو خوب کردی که این موضوع را به من گفتی . من هم ویلیام را دوست دارم و اگر صدمه ای به او می رسید من هم ناراحت می شدم . اما می خواهم چیزی از تو بپرسم .
حالا ویلیام کجاست ؟
پرو گفت :
- در گویک بانوی من .
دونا با تعجب گفت :
- در گویک ؟ بسیار خوب پرو من از تو می خواهم که به رختخواب برگردی و دیگر اجع به این موضوع فکر نکنی و به هیچ کس حتی خود من هم دوباره تکرار نکنی . مانند سابق به کارهایت رسیدگی و با علاقه از بچه ها مراقبت کن .
پرو گفت :
- بله بانوی من .
      
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dona | دونا

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا