تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Dona | دونا

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 24 Apr 2014 19:03




سپس تعظیمی کرد و در حالی که قطرات اشک روی گونه های او می غلتید ، از اتاق خارج شد و به اتاق بچه ها رفت .
وقتی که دونا بیدار شد ، آسمان گرفته و ابر آلود دوباره آبی شده بود و لکه ابری هم در آن دیده نمی شد . گرمای شدید خورشید در تابستانی که از نیمه گذشته بود خاطرت او را زنده کرد . او را به یاد روزهایی که برای ماهیگیری به کنار خلیج رفته بود انداخت روزهایی که دیگر برای او تکرار نمی شد .
دونا پس از صرف صبحانه برای هاری پیغامی فرستاد که مایل است او را ملاقات کند .
هاری در حالی که سگها را که دنبالش می دویدند صدا می کرد وارد اتاق شد . دونا گفت :
- هاری ممکن است خواهش کنم کاری برایم انجام دهی ؟
هاری مشتاقانه گفت :
- هر کاری بخواهی ، برایت انجام می دهم . چه می خواهی ؟
دونا گفت :
- می خواهم امروز ناورون را ترک کنی و بچه ها را هم با خودت ببری .
چهره هاری در هم رفت . به دونا خیره شد و گفت :
-اما تو ؟ چرا نمی آیی ؟
دونا گفت :
- من فردا می آیم .
هاری در حالی که طول و عرض اتاق را می پیمود گفت :
- آنها فردا ان مرد فرانسوی را به دار می زنند و بعد از آن همگی به اتفاق برای همیشه اینجا را ترک می کنیم . من می خواستم امروز راجع به این موضوع با گودلفین و اوستیک صحبت کنم . تو حتما خیلی دوست داری دار زدن این شخص را تماشا کنی ، این طور نیست ؟
- شاید فردا ساعت نه این کار را انجام دهیم . تا بحال دار زدن کسی را دیده ای ؟
- بله ، چطور مگه ؟
- اما این یکی با همه آنها فرق دارد ، لعنت بر او ، این شخص روک بیچاره را کشت و می خواست تو را هم بکشد . منظورت این است که تو هیچ علاقه ای به گرفتن انتقام نداری ؟
دونا جوابی نداد و سرش را برگرداند .
هاری گفت :
- از این که من بی خبر از اینجا می روم گودلفین ناراحت می شود .
- من برای او توضیح می دهم . خودم بعد از اینکه تو رفتی پیش او می روم .
- می خواهی که تو را در اینجا در میان عده ای مستخدم بی شعور تنها بگذارم و با بچه ها و پرستار به مسافرت برویم ؟
- کاملا همینطور است .
- اگر بچه ها و پرو با کالسکه از اینجا بروند و من هم با اسب خودم تو فردا چگونه و با چه وسیله ای مسافرت می کنی ؟
- من یک کالسکه کرایه می کنم .
هاری کنار پنجره ایستاد با افسردگی به باغ خیره شد و گفت :
- و در بعد از ظهر در هامپتون به ما ملحق می شوی ! اوه بر شیطان لعنت ، من بالاخره نمی توانم تو را بشناسم ؟
- اما این مسئله آنقدر ها هم مهم نیست .
- مهم نیست ؟ زندگی را در نظر منو تو جهنمی سوزان نموده است .
- تو واقعا اینطور فکر می کنی ؟
هاری شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
- اوه لعنت بر من ، ، خودم هم نمی دانم چه فکر می کنم . فقط می دانم هر چه در دنیا هست بدهم تا تو خوشحال باشی . ای کاش می دانستم چه چیز تو را خوشحال می کند . تو برای ناخن کوچک جیمز بیشتر از من ارزش قائل هستی . یک مرد همین که می بیند همسرش او را دوست ندارد جز اینکه به مشروب و قمار پناه ببرد چه می تواند بکند ؟ آیا می توانی جواب این سوال را بدهی ؟
دونا لحظه ای کنار هاری ایستاد دستها را روی شاه او گذاشت و گفت :
- من تا سه هفته دیگر سی سالم تمام میشود ، شاید گذشت زمان نه تنها بر سن بلکه بر عقلم هم بیفزاید .
هاری عبوسانه گفت :
- من نمی خواهم تو عاقل تر شوی . می خواهم تو خودت باشی . دونا جوابی نداد . با آستینش بازی می کرد .
هاری گفت :
- آیا به خاطر می آوری که قبل از اینکه به ناورون بیایی همیشه می گفتی حالت پرنده ای را داری که در مرغدانی محبوسش کرده باشند ؟ من اصلا سخنان تو را نمی فهمم و حالا هم نمی توانم بفهمم . این حرفها برای من نامفهوم است . ای کاش منظور تو را می فهمیدم .
دونا در حالی که صورت هاری را نوازش می کرد گفت :
- نگاه کن ، آن پرنده به آشیانه خود باز می گردد ، هاری نمی خواهی آنچه را از تو خواستم انجام بدهی ؟
هاری گفت :
- چرا با وجودی که قلبا مایل نیستم . من در هامپتون منتظرت می شوم . تو که تاخیر نمی کنی ؟ اینطور نیست ؟
دونا گفت :
- نه من تاخیر نمی کنم .
به زودی وسائل مسافرت اماده شد . بچه ها از اینکه ناورون را ترک می کردند مانند توله سگها این طرف و ان طرف می دویدند و خوشحال بودند و شادی می کردند .
دونا آهسته زمزمه کرد :
بچه ها مکان ها را زود و انسان ها را زودتر از مکانها فراموش می کنند . در ساعت یک ، بچه ها و هاری و دونا مقداری گوشت سرد خوردند . هنریتا مانند فرشته ای در اطراف میز می رقصید . هاری از شدت ناراحتی رنگش پریده بود زیار مجبور بود در کنار کالسکه بچه ها اسب بتازد . جیمز روی دامن دونا نشست و سعی کرد پایش را روی میز بگذارد و وقتی که دونا به او اجازه داد فاتحانه نگاهی به اطرافش کرد . دونا گونه های گوشتالود او را بوسید و او را سخت در آغوش فشرد .
کالسکه نزدیک در امد و آنها بسته ها ، قالیچه ها ، بالش ها و زنبیل سگها را در ان چیدند . اسب هاری مرتبا نشخوار می کرد و سم به زمین می کوبید .
هاری به طرف دونا خم شد و در حالی که با تازیانه آهسته روی چکمه اش می زد گفت :
- تو باید برای گودلفین توضیح دهی . او نمی داند من چرا در چنین موقعیتی آنها را تنها می گذارم .
دونا جواب داد :
- همه کارها را به عهده من بگذار . می دانم چه بگویم

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#62 | Posted: 24 Apr 2014 19:07 | Edited By: andishmand




فصل بیستم

هاری به دونا خیره شد و گفت :
- من هنوز نمی دانم تو چرا با ما نمی آیی ؟ ولی ما فردا در هامپتون منتظر تو هستیم . وقتی از هلستون گذشتم ، یک کالسکه برای سفر فردا صبح تو می فرستم .
دونا گفت :
- متشکرم .
هاری همچنان که با تازیانه روی چکمه اش می زد گفت :
- حیوان نمی توانی آرام بایستی ؟
هاری چند لحظه ای سکوت کرد سپس با افسردگی گفت :
- من فکر می کنم ان تب لعنتی هنوز تو را ترک نکرده است ، ولی تو این را انکار می کنی .
دونا گفت :
- نه ، من تب ندارم .
هاری گفت :
- حالت نگاه تو کاملا عوض شده است . لعنت بر شیطان من هیچ نمی فهمم .
دونا گفت :
- امروز صبح به تو گفتم کم کم پیر می شوم و تا سه هفته دیگر سی سالم تمام میشود .
هاری گفت :
-آه بسیار خوب . من آدم احمق و بیهوشی هستم و تصور می کنم که بقیه روزهای عمرم را بدون اینکه بفهمم برای تو چه اتفاقی افتاده است بگذرانم .
هاری سوار اسب شد ، تازیانه را دور سرش چرخاند سر اسب را برگرداند و در حالی که کالسکه او را دنبال می کرد دور شد . بچه ها از پنجره کالسکه به مادرشان لبخند می زدند و برای او بوسه می فرستادند .
دونا از سالن ناهار خوری به باغ رفت . محیط خانه غم انگیز می نمود ، گویی دیوار های خانه می دانستند که به زودی پوششی بر روی صندلی ها کشیده می شود . کرکره ها کشیده درها قفل می شود و دیگر هیچ چیز جز تاریکی اسرار آمیز در آنجا نمی ماند . شاید تنها خاطره ای بماند ، خاطره ای که آرام در دریای زمان فرو می رود و آن هم به فراموشی سپرده میشود . دونا به یاد آورد که در زیر آن درخت می خوابیده و پروانه ها را تماشا می کرده است . آن زمان گلهای استکانی آبی رنگ زیادی در جنگل بود ولی دیگر نشانی از آنها وجود نداشت . سرخس های جوان به رنگ تیره درآمده و بلند شده بودند . به راستی که زیبایی چقدر فانی است !
او به زودی ناورون را ترک می گفت و شاید دیگر هرگز به آنجا باز نمی گشت . ولی جزیی از وجود او برای همیشه در آنجا باقی می ماند ، جای پایی که تا خلیج ادامه دارد ، تماس دست او با پوست درخت و جای بدن او در روی علفهای بلند و شاید بعد از سالها روزی کسی گذارش به آنجا بیفتد ، پشت به آ،تاب در زیر یک درخت دراز بکشد و دنیای پرماجرای زن زیبایی که بیهودگی های زندگی اشرافی او را از خودش متنفر کرد و احساس انزجار آنچنان در او قوت گرفت که او را بدانجا کشاند ، در خیالش مجسم گردد .
دونا شاگرد مهتر را که در اصطبل بود صدا کرد و به او دستور داد که اسب او را زین کند.

دونا فاصله ناورون تا گویک را با اسب به سرعت پیمود و از آنجا مستقیما به طرف کلبه ای که در حدود یکصد یارد با جاده اصلی فاصله داشت و در وسط جنگل بود رفت . دونا حدس زد که ویلیام باید در آن کلبه باشد ، زیرا یک بار وقتی به اتفاق او از کنار آن می گذشت ویلیام با تازیانه ای که در دستش بود به زنی زیبا که به در کلبه تکیه داده بود سلام داد .
کلبه متروک بود . دونا به طرف آن رفت و ضربه ای به در زد . ناگهان تردید کرد و اندیشید که شاید اشتباه آمده باشد .
پس از یکی دو دقیقه صدای قدم هایی را از داخل خانه شنید و سایه دامن زنانه بلندی را دید که در پشت در ناپدید شد .
دونا ضربه دیگری به در زد ، مدتی صبر کرد ولی جوابی نشنید . آهسته گفت :
- من دونا ست کولمب هستم و از ناورون آمده ام ، وجشت نکنید .
بعد از یکی دو دقیقه کلون در کشیده و در باز شد . ویلیام در حالی که زنی در پشت سر او ایستاده بود در آستانه در ظاهر شد .
ویلیام به دونا خیره شد . لبهایش را به هم فشرد و گفت :
- بله بانوی من .
دست راست ویلیام هنوز با پارچه ای به گردن او بسته شده بود . دونا برای یک لحظه ترسید که مبادا ویلیام به زمین بیفتد و فریاد بزند ولی ویلیام خشک و رسمی در مقابل او ایستاده بود.
ویلیام به دختری که در پشت سرش ایستاده بود گفت :
- گریس از اینجا دور شو .
گریس دستور ویلیام را اطاعت کرد . دونا به اتفاق ویلیام به آشپزخانه کوچکی رفتند . دونا در کنار بخاری نشست و گفت :
- پرو پیام تو را به من داد .
ویلیام در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت :
- بانوی من آن شب به جای اینکه مثل یک بچه مریض در کف اتاق خواب بچه ها بیفتم ، ای کاش مرده بودم .
دونا گفت :
- آنقدر خون از بدنت رفته بود که ضعیف و بی حس شده بودی . ولی من نیامده ام درباره ی آن موضوع با تو صحبت کنم .
ویلیام ملتمسانه به دونا نگریست . اما دونا سرش را تکان داد و گفت :
- هیچ سوالی نکن . چون می دانم چه چیزی می خواهی از من بپرسی . حال من کاملا خوب است و تو مسئول آنچه در ان شب شوم اتفاق افتاد نیستی .آن ماجرا دیگر تمام شده است . منظور مرا می فهمی ؟
- حالا که اصرار دارید بله بانوی من .
- هاری و پرو و بچه ها امروز بعد از ظهر ناورون را ترک کردند . باید به اربابت کمک کنی . می دانی چه اتفاقی افتاده است ؟
- بله بانوی من . ارباب من دستگیر شده و در زندان گودلفین است .
- فرصت زیادی نداریم . ممکن است بدون توجه به قانون او را دار بزنند . باید همین امشب او را نجات بدهیم .
دونا مکث کوتاهی کرد . و آنگاه در حالی که تپانچه و چاقویی را که در زیر لباسش مخفی کرده بود به او نشان می داد اضافه کرد :
- این تپانچه پر است . وقتی که از تو جدا شوم ، نزد اربابت می روم . دیدن او کار مشکلی نیست . زیرا گودلفین مرد احمقی است .
ویلیام پرسید :
- و بعد بانوی من ؟
- تصور می کنم اربابت تا به حال نقشه ای برای فرار کشیده باشد . ما طبق نقشه او عمل می کنیم . ممکن است از ما بخواهد که برایش اسب تهیه کنیم .
- بانوی من ، اسب را تهیه می کنم .
- بسیار خوب .
دونا لبخندی زد و گفت :
- وقتی من رفتم با این زن زیبا و جوا ن هم ماند پرو رفتار می کنی ؟
- بانوی من به شرافتم سوگند که حتی دستم را هم به موی پرو نزده ام .
- شاید ، ویلیام من راجع به این موضوع بحث نمی کنم . بعد از ملاقاتم با گودلفین به اینجا باز می گردم .
- بسیار خوب بانو ی من.
ویلیام در را برای دونا باز کرد . دونا قبل از ورود به باغ لحظه ای ایستاد لبخندی زد و گفت :
- ما پیروز می شویم و تا سه روز دیگر و شاید هم کمتر تو صخره های بریتانی را می بینی . از اینکه به فرانسه باز می گردی خوشحال هستی ، اینطور نیست ؟
ویلیام می خواست حرفی بزند ، ولی دونا به سرعت از باغ گذشت و به طرف اسبی که به شاخه یکی از درخت ها بسته شده بود رفت .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#63 | Posted: 24 Apr 2014 19:08





دونا احساس آرامش بیشتر ی می کرد و آن نگرانی عجیبی که در تنهایی به او دست داده بود ، دیگر وجود نداشت . او تنها نبود . ویلیام باوفا قسمتی از کارها را به عهده گرفته بود . دونا به سرعت اسب می تاخت . و طولی نکشید که به دروازه ی باغ گودلفین رسید .
مستخدمی طرف دونا دوید ، دهاه اسب را گرفت و با تعجب به او نگریست . او از این بابت متعجب بود که در آن بعد از ظهر گرم لیدی ست کولمب تنها و بدون محافظ برای انجام چه کاری به آنجا آمده است ؟
- جناب لرد در منزل هستند ؟
- بله بانوی من .
دونا مدتی در سالن منتظر ماند . سپس به کنار پنجره آمد و از آنجا به باغ نگریست . در وسط باغ یک درخت بزرگ بود . مردی روی یکی از شاخه های آن نشسته بود و شاخه های اضافی را اره می کرد .
دونا از کنار دور شد . ناگهان احساس کرد تمام بدنش سرد شده است و چشم هایش سیاهی می رود .
در همین هنگام صدای قدم های شخصی در راهرو شنیده شد و طولی نکشید که گودلفین وارد اتاق شد . او کمی مضطرب بود .
گودلفین پس از ورود دست دونا را بوسید و گفت :
- خیلی معذرت می خواهم ، متاسفم که شما را منتظر گذاشتم . همه ما نگران هستیم ، همسر من درد می کشد و ما منتظر دکتر هستیم .
دونا گفت :
- گودلفین عزیز ، تو باید مرا ببخشی . اگر این را می دانستم هرگز مزاحمت نمی شدم . ولی از هاری پیامی برای تو آورده ام و همچنین آمده ام تا از قول او معذرت بخواهم . وقایعی در لندن اتفاق افتاده بود که ایجاب می کرد هرچه زودتر هاری در آنجا حاضر باشد . امروز ظهر او به اتفاق بچه ها از اینجا رفت ...
گودلفین سخن دونا را قطع کرد و با حیرت گفت :
- اوه ، بسیار خوب ، در چنین شرایطی طبیعی است . ولی افسوس ، واقعا حیف شد . گویا ما باید چیز دیگری را هم جشن بگیریم .
گودلفین به طرف در نگاه کرد و گفت :
- مطمئن هستم که دکتر است . معذت می خواهم باید چند لحظه ای شما را تنها بگذارم .
دونا لبخندی زد و گفت :
- خواهش می کنم .
سپس بدون هدف به طرف انتهی سالن رفت . صدای همهمه و قدم هایی از راهرو شنیده میشد .
دونا ناگهان ایستاد و با خود اندیشید : « گودلفین حالا آنقدر مضطرب و آشفته خاطر است که اگر کلاه او را هم برداریم متوجه نمی شود .»
صدای قدم ها و همهمه در بالای پله ها خاموش شد . دونا از پنجره به خارج نگریست . حتی یک مستحفظ هم در خارج زندان فرنچمن و یا در خیابان نبود .
بعد از پنج دقیقه گودلفین باز گشت . چهره او برافروخته شده بود و مضطرب و پریشان به نظر می رسید .
گودلفین گفت :
- حالا دکتر پیش همسر من است . اما او می گوید تا وایل شب هیچ اتفاقی نمی افتد . این خیلی مهم است . کاملا گیج شده ام . در حقیقت من فکر میکنم که هر دقیقه ...
دونا میان حرف گودلفین دوید و گفت :
- که هر دقیقه امکان دارد پدر شوی و آنگاه شاید درک کنی که بچه چقدر عزیز و دوست داشتنی است . آنها از اینکه وارد دنیای جدید می شوند ، مردد و دو دل هستند . گودلفین عزیز ای کاش می توانستم تو را از این فکر منصرف کنم . مطمئن هستم که کوچکترین خطری همسرت را تهدید نمی کند .
دونا لحظه ای سکوت کرد و سپس در حالی که با انگشت نقطه ای را نشان می داد گفت :
- فرنچمن در آنجا زندانی است ؟
- بله و زندانبان ها می گویند که او دائما عکس پرندگان را روی یک صفحه کاغذ نقاشی می کند . بی تردید این شخص دیوانه است .
-البته .
- از تمام نقاط دهکده برای من کارت تبریک می رسد . از اینکه توانستم این دزد دریایی را دستگیر کنم به خود می بالم .
- واقعا شخص شجاعی هستید .
- درست است که او شمشیرش را تسلیم من کرد ، ولی من او را وادار به تسلیم کردم .
- وقتی به ست جیمز بازگشتم ، این واقعه را با آب و تاب در دربار تعریف می کنم . اعلیحضرت از اینکه شما به تنهایی این کار ار انجام داده اید ، بسیار خوشحال خواهند شد . همه شما را به عنوان یک قهرمان می شناسند .
- آه شما خیلی از من تعریف می کنید .
- شما جسور و شجاع هستید . هاری هم با من هم عقیده است . ای کاش من یادبود هایی از این مرد فرانسوی داشتم وبه اعلیحضرت نشان می دادم . او نقاش است . تصور می کنی یکی از تابلو هایش را به من بدهد ؟
- این آسان ترین کار ممکن است . تابلو های او در همه جای زندان پخش شده است .
دونا آهی کشید و گفت :
- خدا را شکر ، من آن شب وحشتناک را طوری فراموش کرده ام که حالا نمی توانم قیافه او را بشناسم . تصور می کنم او اندامی درشت و صورتی سیاه و ترسناک داشت و بی نهایت زشت بود .
- شما در اشتباه هستید . اندام او شاید از من کوچکتر باشد و مانند تمام مردان فرانسووی به جای زشتی آثار مکر و حیله در صورت او نمایان است .
- افسوس که نمی توانم او را ببینم و توصیفی از او نزد اعلیحضرت بکنم .
- پس شما فردا نمی آیید ؟
- افسوس ، نه ، من می روم تا به بچه ها و هاری ملحق شوم .
گودلفین گفت :
- من تصور می کنم بتوانم به شما اجازه دهم که برای مدت کوتاهی او را از نزدیک ببینید . ولی هاری می گفت ، پس از فاجعه آن شب شما به زحمت می توانستید از آن شخص صحبت کنید . گویی او آنقدر شما را ترسانده بود که ...
دونا سخنان گودلفین را قطع کرد و گفت :
- امروز با آن شب تفاوت بسیار دارد . امروز شما از من حمایت می کنید و فرنچمن بدون اسلحه است . من دوست دارم یکی از نقاشی های این دزد دریایی مشهور را که به وسیله وفادار ترین و شجاع ترین مرد کرنوال محکوم به مرگ شده است ، داشته باشم و به اعلیحضرت نشان بدهم .
- اگر این طور است ، هر وقت مایل باشید می توانید او را ببینید . وقتی من فکر می کنم او چطور شما را ناراحت کرده بود با کمال میل حاضرم سه بار دارش بزنم . من عقیده دارم این ماجرا زایمان همسر مرا هم جلو انداخته است .
دونا موقرانه گفت :
- شاید .
دونا وقتی که دید گودلفین هنوز راجع به این مساله بحث می کند و ممکن است وارد جزییات قضیه که خودش بهتر از گودلفین می دانست بشود ، در دنباله سخن خود اضافه کرد :
- پس بهتر است حالا که دکتر نزد همسر شما است ، از فرصت استفاده کنیم و برویم .
قبل از اینکه گودلفین بتواند اعتراض کند راهی را که به پله ها می رسید در پیش گرفت و گودلفین مجبور شد او را همراهی کند .
گودلفین نگاهی به پنجره های اتاق های خانه کرد و گفت :
- بیچاره لوسی ، ای کاش او هم می توانست در این مراسم شرکت کند .
دونا جواب داد :
- کاش نه ماه قبل این فکر را می کردید .
گودلفین به دونا خیره شد . ناگهان آهی کشید و زیر لب آهسته زمزمه کرد :
- ای کاش همسرم پس به دنیا بیاورد تا وارث من شود .
دونا با خنده گفت :
- مطمئن هستم که خداوند یک پسر به تو خواهد داد حتی اگر ده تا دختر هم داشته باشی .
بالاخره آنها به پشت در زندان فرنچمن رسیدند .
دو مرد که هر یک تفنگی در دست داشتند در دو سوی در ایستاده بودند . مرد سوم هم روی یک نیمکت پشت میزی نشسته بود .
گودلفین گفت :
- من به لیدی ست کولمب اجازه داده ام برای مدت کوتاهی با زندانی ملاقات کند .
مردی که پشت میز نشسته بود سرش را بلند کرد پوزخندی زد و گفت :
- جناب لرد شایسته نیست خانم با یک دزد دریایی ملاقات کنند فردا او را خواهند دید .
گودلفین به صدای بلند خندید و گفت :
- ایشان فردا نیستند . به خاطر همین است که بانوی ناورون امروز آمده اند .

قراول از پله های سنگی بالا رفت و کلیدی را از دسته کلید ها جدا کرد . دونا در حالی که به اطراف نگاه می کرد اندیشید : « اینجا در یا پلکان دیگری ندارد و همیشه عده ای قراول در پایین آن کشیک می دهند .»
کلید در قفل چرخید . ناگهان ضربان قلب دونا شدید تر شد . او هر زمان که می خواست فرنچمن را ببیند دچار این حالت می شد .
زندانبان در را باز کرد . و دونا در حالی که گودلفین پشت سرش بود داخل زندان شد . زندانبان خارج شد . و در را به روی آنها بست . فرنچمن مانند زمانی که برای اولین بار او را دیده بود پشت میزی نشسته و با همان حالت متفکرانه متوجه کارش بود و به هیچ چیز دیگری نمی اندیشید .
گودلفین از بی تفاوتی زندانی عصبانی شد . مشتش را محکم روی میز کوبید و گفت :
- موقعی که من به ملاقاتت آمده ام نمی توانی بایستی ؟
دونا می دانست فرنچمن آنچنان متوجه کارش می باشد که گودلفین را از زندانبان تشخیص نداده است .
فرنچمن تصویر را به کناری گذاشت . آن تصویر تلیله ای را نشان می داد که بر فراز امواج خروشان دریا پرواز می کرد .
فرنچمن ناگهان متوجه دونا شد ، ولی هیچ نشانی از آشنایی در قیافه اش ظاهر نشد فقط سر را فرود آورد و هیچ نگفت .
گودلفین با خشکی گفت :
- این لیدی ست کولمب است و چون فرصت ندارد فردا دار زدن تو را تماشا کند می خواهد یکی از تابلوهایت را با خودش به شهر ببرد تا اعلیحضرت یادبودی از بزرگترین دزد دریایی که مدتها مزاحم اهالی مردم دهکده می شد داشته باشد .
زندانی گفت :
لیدی ست کولمب بسیار خوش آمدید . کدام تصویر را انتخاب می کنید ؟ پرنده مورد علاقه شما کدام است بانوی من ؟
دونا جواب داد :
- نمی توانم تصمیم بگیرم . گاهی اوقات فکر می کنم مرغ شب را بیشتر دوست دارم .
فرنچمن در میان تصاویری که روی میز ریخته شده بود به جستجو پرداخت و گفت :
- متاسفم که نمی توانم تصویر مرغ شب رابه شما تقدیم کنم . آخرین دفعه ای که صدای این پرنده را شنیدم ، آنچنان گرفتار بودم که نتوانستم به درستی آن را ببینم .
گودلفین عبوسانه گفت :
- منظورت این است که آنقدر سرگرم غارت اموال هموطنان من بوده ای که به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردی ؟
کاپیتان کشتی لاموت سر فرود آورد و گفت :
- من تا به حال نشنیده بودم کسی عملیات مرا چنین زیبا توصیف کند .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#64 | Posted: 24 Apr 2014 22:58




فصل بیست و یکم

دونا به تابلو های روی میز دقیق شد و گفت :
این تصویر یک تلیله است ، ولی فکر می کنم پر و بال او را هنوز تکمیل نکرده ای .
فرنچمن جواب داد :
بانوی من ، تصویر ناتمام است . یکی از پرهای این پرنده دریایی هنگام پرواز افتاده است اگر اطلاعاتی راجع به پرندگان دریایی داشته باشید مسلما به خاطر می اورید که این پرنده زیاد در دریا پیش نمی رود . این تلیله همیشه فقط ده مایل تا ساحل فاصله دارد .
دونا گفت :
- بدون شک امشب در جستجوی پر گمشده اش به ساحل بر می گردد .
گودلفین گفت :
- گویا بانوی محترم چندان اطلاعاتی راجع به پرندگان ندارند . من تا حلا نشنیده ام که یک تلیله و یا پرنده دریایی دیگری پری را که از بالش جدا شده بردارد .
دونا لبخندی زد و گفت :
- در زمان کودکی یک متکا پر از پر داشتم و به خاطر دارم که یکی از آنها از پنجره اتاق خواب من به زیر افتاد . البته پنجره بزرگ بود و مثل این دریچه زندان که از آنجا نور وارد می شود ، کوچک نبود .
گودلفین نگاه مشکوکی به دونا انداخت و گفت :
- البته .
زندانی پرسید :
- آیا اتفاقی افتاده بود که پرها از زیر در بگذرند ؟
دونا گفت :
- تصور نمی کنم . من فکر می کنم حتی یک پر هم نمی تواند از زیر در بگذرد مگر اینکه به آن کمک کنند . مثلا با وزش نسیم و یا حتی جریان هوا از لوله یک تپانچه . اما من هنوز تصویر مورد علاقه ام را انتخاب نکرده ام . این یک یلوه کوچک است ، نمی دانم ورد پسند اعلیحضرت قرار می گیرد یا نه ؟ جناب لرد آیا شما هم صدای چرخ های کالسکه را می شنوید ؟ فکر می کنم دکتر می رود .
گودلفین از شدت عصبانیت زبانش را محکم به سقف دهانش کوبید به طرف در نگریست و گفت :
- مسلما او بدون مشورت با من نمی رود . مطمئن هستی که صدای چرخ ها ی کالسکه را شنیدی ؟ گوش های من کمی سنگین است . دونا جواب داد :
- کاملا مطمن هستم .
گودلفین به طرف در رفت ، با مشت به آن کوبید و فریاد زد :
- در را باز کنید ، زود باشید ، عجله کنید !
طولی نکشید که صدای قدم های زندانبان که از پله ها بالا می آمد ، شنیده شد .
دونا از موقعیت استفاده کرد بلافاصله تپانچه و چاقو را از زیر پیرهنش در آورد و روی میز گذاشت . زندانی آنها را از او گرفت و در زیر تابلو های نقاشی خود خفی کرد .

زندانبان در را باز کرد . گودلفین برگشت به دونا نگریست و گفت :
- بسیار خوب خانم ، بالاخره عکس مورد علاقه تان را پیدا کردید ؟
دونا در حالی که با اکراه عکس ها را زیر و رو می کرد ابروانش را در هم کشید و گفت :
- کار بسیار مشکلی است . من نمی دانم بین تلیله و یلوه کدام را انتخاب کنم ؟ شما منتظر من نشوید ، حتما می دانید که یک زن نمی تواند زود تصمیم بگیرد . شما بروید و من بلافاصله به دنبال شما خواهم آمد .
گودلفین گفت :
- از اینکه ناچارم برای دیدن دکتر بروم معذرت می خواهم .
گودلفین در حالی که از در زندان خارج می شد به زندانبان گفت :
- شما اینجا پهلوی خانم بمانید .
یکبار دیگر زندانبان در را بست . دست به سینه پشت در ایستاد لبخندی معنی دار به دونا زد و گفت :
- ما فردا دو جشن داریم بانوی من .
دونا گفت ک
- بله ، امیدوارم به خاطر تو ، یک نوزاد پسر باشد تا آن وقت همه شما مشروب بیشتری بنوشید .
زندانی پرسید :
- غیر از دار زدن من جشن دیگری هم دارید ؟
زندانبان خندید به زور به زندانی نگریست و گفت :
- گویا فراموش کرده ای که تا قبل از ظهر از آن درخت حلق آویز می شوی و ما به سلامتی پسر و وارث گودلفین می نوشیم .
در این موقع دونا کیف پولش را به طرف زندانبان پرتاب کرد و گفت :
- شرط می بندم به جای اینکه ساعت ها در اینجا کشیک بدهی تو همین حالا این کار را می کنی . تصور کن که ما سه نفر آبجو می نوشیم . ما سه نفر در حالی که جناب لرد پهلوی پزشک است .
زندانبان چشمکی به زندانیش زد و گفت :
- این اولین باری است که من قبل از اجرای مراسم آبجو می نوشم . تا به حال دار زدن یک مرد فرانسوی را ندیده ام . فکر می کنم استخوان های گردن آنها شکننده تر از سایر قسمت های بدنشان است .
زندانبان چشمک دیگری زد در را باز کرد و به همکارش گفت :
- سه گیلاس و یک بطری آبجو بیاور .
در حالی که پشت زندانبان به آنها بود ، دونا با اشاره چشم از فرنچمن پرسید :
- چه باید کرد ؟
فرنچمن خیلی آهسته جواب داد :
- انشب ساعت یازده !
دونا سر تکان داد و آهسته گفت :
- من و ویلیام .
زندانبان نگاهی به پشت سرش کرد و گفت :
- اگر جناب لرد مرا در این حال ببیند خدا می داند که چه به روزگارم می آورد .
دونا گفت :
- گناه تو را می بخشم . وقتی این موضوع را در دربار تعریف کنم اعلیحضرت بسیار خوششان خواهد امد . راستی اسم تو چیست ؟
- زاخاریا اسمیت ، بانوی من .
- بسیار خوب زاخاریا اگر اتفاقی افتاد ، من شفاعت تو را نزد شاه می کنم .
زندانبان هنوز می خندید که همقطار او از پله های زندان بالا امد و گیلاس ها و بطری را به زاخاریا داد .
زاخاریا سینی را از او گرفت روی میز گذاشت در را بست و گفت :
- پس به سلامتی لیدی ست کولمب ، به سلامتی پول زیاد ، و اشتهای زیاد برای خودم و به سلامتی تو که آسان بمیری .
زندانبان آبجو را در گیلاس ها ریخت . دونا گیلاسش را به گیلاس زندانبان زد و گفت :
- به سلامتی نوزاد گودلفین

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#65 | Posted: 24 Apr 2014 23:00 | Edited By: andishmand




زندانبان دور لبش را با زبان پاک کرد و سرش را مغرورانه بالا نگاه داشت .
زندانی گیلاسش را بلند کرد ، تبسمی به دونا کرد و گفت :
- ما نباید به سلامتی همسر گودلفین که در این لحظه از درد و ناراحتی رنج می برد بنوشیم ؟
دونا جواب داد :
- و همچنین به سلامتی دکنر که به هیجان آمده است .
دونا همچنان که گیلاس را سر می کشید ، ناگهان فکری به خاطرش رسید . نگاهی به فرنچمن کرد و ضمن اشاره ای گفت :
- زاخاریا اسمیت ، تو ازدواج کرده ای ؟
زندانبان خندید و گفت :
- دوبار بانوی من ، و پدر چهارده بچه هستم .
دونا با تبسم گفت :
- پس می دانی که جناب لرد حالا در چه حالی است . اما با بودن دکتر ماهری چون ویلیام جای هیچ گونه نگرانی نیست . حتما تو دکتر را خوب می شناسی ، این طور نیست ؟
- نه ، بانوی من ، من از شمال آمده ام . من از اهالی هلستون نیستم .
دونا گفت :
- جثه دکتر ویلیام کوچک و صورتش گرد است . شنیده ام که او در نوشیدن آبجو حاضر است با هر کسی مسابقه بدهد .
زندانبان گیلاسش را زمین گذاشت و گفت :
- پس جای تاسف است که حالا او اینجا نیست تا با ما مشروب بخورد . شاید بعد از اینکه نوزاد گودلفین متولد شد این کار را بکند .
دونا گفت :
- مسلما قبل از نیمه شب کارش تمام می شود . عقیده تو چیست زاخاریا اسمیت ، پدر چهار ده فرزند ؟
زندانبان قهقهه ای زد و گفت :
- نه تا از فرزندان من وقتی ساعت دوازده ضربه زد ، به دنیا آمدند .
دونا گفت :
- بسیار خوب ، وقتی دکتر ویلیام را دیدم به او خواهم گفت که زاخاریا اسمیت که در نوشیدن آبجو خیلی لاف می زند بسیار مایل است نوبت نگبانیش برسد و با تو آبجو بخورد .
زندانی گفت ک
- زاخاریا ، تو امروز عصر را هیچ وقت فراموش نمی کنی .
زندانبان گیلاسش را در سینی گذاشت چشمکی زد و گفت :
- اگر خداوند یک پسر به لرد گودلفین بدهد آنقدر شادی و شادمانی در شهر به پا می شود که ما فراموش می کنیم فردا صبح تو را دار بزنیم .
دونا تصویر تلیله را از روی میز برداشت و گفت :
بسیار خوب ، من تابلو را انتخاب کردم . بهتر است قبل از اینکه جناب لرد بیایند و تو را با سینی مشروب ببینند از اینجا بروی . من هم با تو می آیم و زندانی را با قلم نقاشی و پرندگانش تنها می گذارم . خداحافظ مرد فرانسوی . امیدوارم فردا به همان آسانی که پر از بالش من جدا شد ، از اینجا بروی .
زندانی سری فرود آورد و گفت :
- این بستگی به میزان مشروبی دارد که زندانبان من امشب با دکتر ویلیام می نوشد .
زندانبان گفت :
- اگر مرا شکست بدهد باید خیلی به خودش ببالد .
زندانی گفت :
- خداحافظ لیدی ست کولمب !
دونا لحظه ای ایستاد و به فرنچمن نگریست . او می دانست نقشه ای که آنها طرح کرده اند ، خیلی خطرناک است و اگر شکیت بخورند دیگر شانس فرار ی ربای فرنچمن وجود ندارد . زیار فردا او را به درخت حلق آویز خواهند کرد .
فرنچمن لبخند زد . ناگهان گذشته در خیال دونا مجسم شد . لاموت در لنگر گاه پنهانی خود بود . خورشید با شدت تمام می درخشید . بادی ملایم می وزید و امواج آشفته دریا را آشفته تر می کرد . موجی که در پی موج دیگر می امد موج پیشین را آرام می کرد . درختان در کنار آب صف کشیده بودند و ساقه های آنها پرده ی سیاهی بر حاشیه خلیج گسترده بود . همه جا در سکوت فرو رفته بود . گویی مرغان دریا هم نمی خواستند آن سکوت ملکوتی را بر هم زنند . آنها در کنار آتش نشسته و چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند .
دونا بی انکه نگاهش را متوجه چهره فرنچمن کند از زندان خارج شد و اندیشید : « هرگز نخواهم دانست که چه موقعی او را بیشتر دوست دارم .»
زندانبان نیشخندی زد و سینی را در پایین پله ها به زمین گذاشت وگفت :
- چه خونسرد ! گویی اصلا به مرگ فکر نمی کند . راست می گویند که این مردان فرانسوی بی احساس هستند .
دونا به زحمت لبخند زد و گفت :
- تو آدم خوبی هستی . و امیدوارم در زندگی شادکام و موفق باشی . فراموش نمی کنم که امشب به دکتر ویلیام بگویم پیش تو بیاید . به خاطر داشته باش جثه او کوچک و صورتش گرد است .
زندانبان قهقهه ای زد و گفت :
- با گلویی مانند چاه . بسیار خوب من منتظر او هستم و او می تواند عطش خود را در اینجا تسکین دهد . البته یک کلمه هم از این بابت به جناب لرد نمی گویم .
دونا گفت :
- حتی یک کلمه زاخاریا .
دونا از زندانبان جدا شد و به طرف سالن رفت . در همین موقع گودلفین را دید که به طرف او می آید .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#66 | Posted: 24 Apr 2014 23:03




فصل بیست و دوم

گودلفین در حالی که عرق پیشانیش را خشک می کرد گفت :
- شما اشتباه می کردید . کالسکه حرکت نمی کرد . دکتر هنوز نزد همسر من است . حال لوسی بیچاره خوب نیست و دکتر تصمیم گرفته است پهلوی او بماند .
دونا گفت :
- پس من بدون جهت شما را فرستادم . چقدر احمق هستم . اما گودلفین عزیز شاید خودت بهتر بدانی که زن ها اصولا موجودات ابلهی هستند . این تصویر یک تلیله است . فکر می کنی اعلیحضرت آن را بپسندد ؟
گودلفین گفت :
شما بهتر از من با روحیات شاه آشنا هستید . بسیار خوب ، آیا همان طور که انتظار داشتی او مردی بی رحم و سنگدل بود ؟
دونا گفت :
- زندان او را رام کرده است . شاید هم آرامش او به علت زندان نیست . بلکه به خاطر این است که می داند فرار از دست تو محال است . به نظرم رسید ، وقتی به تو نگاه می کرد فهمید که با مردی زیرکتر و باهوش تر از خودش طرف است .
گودلفین گفت :
- آه شما اینطور فکر می کنید ؟ خیلی عجیب است . من گاهی برعکس این فکر می کنم . این خارجی ها به زیرکی زنها هستند . هیچ وقت انسان نمی فهمد آنها به چه می اندیشند . آیا قبل از اینکه بروید مدتی اینجا ستراحت نمی کنید ؟
دونا جواب داد :
- فردا صبح مجبورم حرکت کنم . امشب خیلی کار دارم . سلام مرا به همسرتان برسانید . امیدوارم تا چند ساعت دیگر پسر زیبایی برای شما به دنیا بیاورد .
گودلفین موقرانه گفت :
- این دیگر به خواست و اراده قادر مطلق بستگی دارد .
دونا در حالی که سوار اسب می شد گفت :
- اما خیلی زود و با کمک دست های ماهر دکتر این اتفاق می افتد . خداحافظ .
دونا چند مرتبه دست تکان داد و چند ضربه با تازیانه به پشت اسب زد و به سرعت از آنجا دور شد . دونا وقتی از کنار زندان فرنچمن می گذشت ، دهنه اسب را کمی کشید و سرش را بلند کرد و به شکاف برج نگریست و آهنگی را که پیربلان با عود می نواخت با سوت زمزمه کرد .
یک پر بلند که از قلم موی نقاشی کنده شده بود ، آهسته و آرام ، همچون یک دانه برف به طرف او پایین آمد . دونا پر را در هوا گرفت ، آن را به کلاهش زد ، دوباره دست تکان داد و در حالی که به صدای بلن می خندید ، وارد جاده اصلی شد
خورشید چهره در نقاب مغرب پنهان می کرد که دونا به ناورون برگشت . یکی از مستخدمین به طرف او دوید ، دهانه اسب او را گرفت و گفت :
- بانوی من ، مهتر اسب مهمانخانه منتظر شماست .
-بسیار خوب .
چند دقیقه بعد از دور شدن مستخدم مهتر اسب نزد او آمد و گفت :
- آقای هاری یک کالسکه کرایه کرده است تا در اک هامپتون به ایشان ملحق شوید .
دونا گفت :
- بسیار خوب .
- رئیس مهمانخانه مرا فرستاده است که به شما بگویم کالسکه حاضر است و فردا سر ساعت دوازده آن را به اینجا می فرستد .
- متشکرم .
دونا نگاهش را از آن مرد برداشت چند دقیقه به درخت های خیابان و چوب هایی که آب همراه خود به خلیج می برد چشم دوخت و سپس به طرف اتاقش رفت . در آن حال نمی توانست به آینده فکر کند .
مهتر ، مات و مبهوت به دور شدن او خیره شد و سر خود را خاراند . او اطمینان نداشت که دونا سخنانش را فهمیده باشد .
دونا به طرف اتاق خواب بچه ها رفت . رختخواب ها جمع شده و تختخواب ها خالی بود . فرش اتاق هم جمع شده بود . هوای اتاق گرم و خفه بود . یکی از بازوهای عروسک جیمز که آن را از روی قهر کنده بود ، زیر یکی از تختخواب ها افتاده بود . دونا دست عروسک را برداشت و مدتی با آن بازی کرد . گویی آن عروسک بوی نیستی و فنا می داد ، یادبودی از روزهای گذشته بود که دیگر تکرار نمی شد . دونا می توانست آن را به گوشه اتاق پرتاب کند ولی اینکار را نکرد . در قفسه دیواری را گشود ، آن را درون قفسه قرار داد ، در را بست ، از اتاق خارج شد و دیگر به آن اتاق باز نگشت .
در ساعت هفت ، شام او را در یک سینی آوردند . او فقط توانست کمی از آن را بخورد . او اصلا احساس گرسنگی نمی کرد دونا سپس به مستخدم ها دستور داد که آن روز عصر مزاحم او نشوند و به این خاطر که روز خسته کننده ای را گذرانده است تا فردا صبح بیدارش نکنند .
دونا وقتی تنها شد ، بسته ای را که ویلیام در هنگام بازگشت از خانه گودلفین ، به او داده بود ، باز کرد .
ویلیام گفته بود :
- بانوی من ، این لباس های برادر گریس است .
دونا به ویلیام گفته بود :
- آنها هیچ عیب و نقصی ندارند . سه اسب تهیه کن و در جاده بین ناورون و گویک درست سر ساعت نه منتظر من باش . فراموش نکن که تو یک دکتری و من مستخدم تو هستم و بهتر است از این به بعد کلمه ی بانوی من را دیگر تکرار نکنی و مرا تام صدا کنی .
ویلیام با پریشانی به سمت دیگری نگریسته و گفته بود :
- بانوی من ، لبهای من نمی تواند به این کلمه شکل بدهد . خیلی مشکل است .
- دکتر ها هیچ وقت نباید دستپاچه شوند مخصوصا موقعی که نوزادی را به دنیا آورده اند .
دونا لباس های برادر گریس را پوشید . یک بار دیگر او مجبور شده بود نقش یک پسر را بازی کند . لباس ها کاملا اندازه اش بود و کفش های پیربلان درست برای پاهای او ساخته شده بود . دونا سپس دستمالی به دور سر و کمربندی به دور کمرش بست و نگاهی در آینه به خودش انداخت .
پوست صورت او مانند یک ولی قهوه ای شده بود .
دونا آهسته گفت :
- من بار دیگر یک ملاح جوان هستم . دونا ست کولمب حالا در خواب است و خواب می بیند .
اتاق خواب مثل قسمت های دیگر خانه احساس تهی بودن می کرد . چمدانها ی بسته کف اتاق قرار داشتند . دونا از پنجره اتاق خواب به بیرون خم شد و به آسمان خیره گردید .
ماه هلالی ، نوری کمرنگ بر شاخ و برگ گیاهان می پاشید . رایحه خوش مگنولیا که به دیوار زیر پنجره اتاقش چسبیده و خود را بالا کشیده بود ، او را دستخوش هیجان کرد . کوچکترین صدایی شنیده نمیشد . خانه در سکوت و خاموشی غرق شده بود . مستخدمین در اتاق هایشان در خواب بودند .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#67 | Posted: 24 Apr 2014 23:05




دونا می خواست از پله هایی که به سالن ناهار خوری منتهی می شد ، پایین بیاید که ناگهان به یاد آن شب که روکینگهام در گوشه ای کمین کرده و دسته چاقویش را در دست می فشرد ، افتاد . وحشت کرد ، عرق سردی بر پیشانیش نشست . به نظرش رسید که روکینگهام هنوز در گوشه سالن در کمین اوست .
با سرعت از پله ها پایین آمد ، به طرف در دوید ، کلون در را کشید و دوان دوان خود رابه خیابان رساند .
هوا لطیف بود . شن ها در زیر پایش صدا می کرد . هلال ماه شکل یک داس به خود گرفته بود . دونا در لباس پسرانه احساس آزادی می کرد و دیگر نمی ترسید . به سرعت راه می رفت ویکی از آهنگ های پیربلان را آهسته با سوت زمزمه می کرد .
از فاصله دور صدای سم اسب شنیده شد . طولی نکشید که ویلیام به اتفاق پسر جوانی از گوشه خیابان نمایان شدند . دونا حدس زد که آن جوانک می بایست برادر گریس باشد .
ویلیام از جوانک جدا شد و به طرف دونا آمد . دونا از دیدن او خنده اش گرفت ، زیرا یک کت سیاه بلند و جوراب سفید پوشیده بود و کلاه گیسی هم به سر گذاشته بود .
دونا پرسید :
- همراه تو دختر است یا پسر ، دکتر ویلیام ؟
ویلیام مضطربانه نگاهی به دونا کرد . معلوم بود از نقشی که قرار است بازی کند چندان راضی نیست . برای ویلیام غیر قابل قبول بود که دونا مستخدم او باشد .
دونا پرسید :
- حالت خوب نیست دکتر ویلیام ؟
ویلیام آهسته گفت :
- فکر می کردم بانوی من .
دونا با تاکید گفت :
- اسم من از این به بعد تام است !
سپس در حالی که دوباره آهنگ پیربلان را با سوت ادامه می داد به طرف یکی از اسبها رفت ، روی زین پرید و چشمکی به جوانک زد .
آنها در نزدیکی خانه گودلفین از اسب پیاده شدند . دونا و ویلیام طبق قراری که غروب آفتاب گذاشته بودند اسب ها را به دست جوانک سپردند و پیاده به طرف در باغ حرکت کردند .
هوا تاریک بود ، اولین ستارگان در آسمان چشمک می زدند . آنها مانند ستارگانی بودند که بخواهند برای اولین بار روی صحنه ای تماشاگران همگی مخالف آنها هستند ظاهر شوند . در باغ بسته بود . آنها از دیوار بالا رفتند و داخل باغ شدند . شبح خانه از دور پیدا بود . روشنایی ضعیفی از پنجره اتاق ها به خارج می تابید .
در کنار در ورودی اصطبل ، کالسکه دکتر دیده می شد و کالسکه چی در روشنایی یک فانوس با یکی از مستخدمین گودلفین روی یک نیمکت واژگون شده نشسته بودند و ورق بازی می کردند .
دونا آهسته گفت :
- انگار وارث گودلفین تاخیر کرده است . حاضری ؟
ویلیام سرش را به علامت تاکید تکان داد و به دنبال دونا در طول خیابان اصلی باغ به طرف زندان به راه افتاد .
ویلیام در زندان را زد و گفت :
- زاخاریا اسمیت ! من دکتر ویلیام هستم و از هلستون آمده ام .
طولی نکشید که در باز شد و زندانبان در حالی که از گرما کت خود را در آورده و آستین هایش را تا آرنج بالا زده و نیشش تا بنا گوش باز شده بود ، در آستانه در ظاهر شد .
زندانبان گفت :
- پس بانوی محترم ، قول خود را فراموش نکرده است . بسیار خوب ، داخل شو دکتر ویلیام . خیلی خوش آمدی ! ما در اینجا آبجو به اندازه کافی داریم تا به سلامتی نوزاد و خود شما دکتر بنوشیم . آیا نوزاد پسر بود ؟
ویلیام گفت :
- بله ، یک پسر زیبا ، درست شبیه جناب لرد .
ویلیام سپس دستهایش را به هم مالید ، به دنبال زندانبان داخل شد و در را نیمه باز گذاشت تا دونا بتواند صدای به هم خوردن گیلاس ها و خنده ها ی زندانبان را بشنود .
زندانبان گفت :
- آقای دکتر من پدر چهار ده فرزند هستم و می توانم ادعا کنم که راجع به نوزاد به اندازه شما اطلاع دارم . وزن بچه چقدر بود ؟
ویلیام گفت :
- وزن ؟ آه صبر کن ، حدس می کنم در حدود چهار پوند .
دونا صدای خنده خود را در گلو خفه کرد .

زندانبان از حیرت سوت کوتاهی کشید و گفت :
- آیا تصور می کنی چنین نوزادی سالم باشد ؟ وای لعنت بر من ، محال است نوزاد زنده بماند . آخرین بچه من وقتی متولد شد یازده پوند وزن داشت !
ویلیام سخن زندانبان را قطع کرد و گفت :
- گفتم چهار پوند ؟ البته اشتباه کردم . منظورم چهارده پوند بود حالا خوب به خاطر می آورم شاید هم در حدود پانزده الی شانزده پوند بود .
زندانبان باز هم از حیرت سوتی زد و گفت :
- آه ! این خیلی عجیب است . حالا باید تو مواظب همسر گودلفین باشی ، نه مواظب بچه ، حال او خوب است ؟
ویلیام گفت :
- بسیار خوب ، او کاملا سر حال است .
زندانبان گفت :
- بگذریم ، فکر می کنم چند گیلاس آبجو برای برطرف کردن خستگی کار مشکلی که انجام داده و نوزاد شانزده پوندی را به دنیا آورده ای ، بسیار لازم است . من می نوشم به سلامتی شما و نوزاد و بانویی که هنگام غروب در اینجا با ما مشروب خورد .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#68 | Posted: 24 Apr 2014 23:08




فصل بیست و سوم

یک لحظه سکوت بود . دونا صدای به هم خوردن گیلاس ها را شنید . زندانبان آه عمیقی کشید لب هایش را به هم زد و گفت :
- من یک گیلاس هم برای زندانیم بردم ، شاید شما حرف مرا باور نکنید او گیلاسش را یک جرعه سر کشید و دوستانه روی شانه من زد و خندید . گویی اصلا به مرگ فکر نمی کرد .
زندانبان دوم گفت :
- آنها فقط به زن و شراب فکر می کنند و از پشت به انسان خنجر می زنند .
زاخاریا به سخن خود ادامه داد و گفت :
- تو فکر می کنی او ساعات آخر عمرش را چگونه می گذراند ؟ دائما در گوشه ای نشسته است و سیگار دود می کند و با خودش حرف می زند و می خندد و عکس پرندگان را نقاشی می کند هر که او را در این حال ببیند تصور می کند دعا می خواند ، چون تمام آن ها کاتولیک و از طرفداران پاپ هستند . این آدم ها یک روز دزد و غارتگر هستند و روز دیگر به عیسی مسیح پناه می برند و از او طلب مغفرت می کنند . اما این مرد فرانسوی من تصور می کنم که او مردی است با قانون خودش ، می خواهی گیلاس دیگری مشروب بنوشیم دکتر ؟
ویلیام گفت :
- متشکرم دوست عزیز !
ویلیام پس از چند سرفه خشک و کوتاه اضافه کرد :
- خیلی مایلم این مرد فرانسوی را از نزدیک ببینم . شخص از جان گذشته و خطرناکی است . دهکده از شر او خلاص می شود . تصور می کنم حالا خواب باشد .
زندانبان خنده ای کرد و گفت :
- خواب ؟ نه آقا ، او تا به حال دو گیلاس آبجو به حساب شما خورده و گیلاس سوم را هم حاضر است بنوشد .
آنگاه زندانبان صدایش را آهسته کرد و گفت :
- البته این خلاف قانون و وظیفه من است . اما وقتی قرار است مردی فردا صبح به دار آویخته شود حتی اگر یک دزد دریایی فرانسوی هم باشد انسان نمی تواند بد او را بخواهد و اذیتش کند.می تواند؟
دونا نتوانست جواب ویلیام را بشنود اما صدای به هم خوردن سکه های پول و قدم هایی را شنید .
زندانبان دوباره خندید و گفت :
- متشکرم آقا شما یک نجیب زاده واقعی هستید و اگر زن من بار دیگر بخواهد وضع حمل کند ، به دنبال شما می فرستم .
دونا صدای پای آنها را که از پله ها بالا می رفتند شنید . از شدت هیجان ناخن هایش را به کف دستهایش فرو کرد و آب دهانش را قورت داد . کوچکتری اشتباه به نابودی آنها تمام می شد . اگر آنها را می شناختند تمام زحماتشان از بین می رفت .
دونا مدتی صبر کرد . وقتی مطمئن شد که آنها به زندان فرنچمن رسیده اند به در نزدیک شد . صدای چرخش قفل در کلید شنیده شد دونا جرات کرد و وارد شد .
دونا نگهبانی را که در آنجا پاسداری می دادند ، پشتشان به دونا بود . یک نگهبان روی نیمکت نشسته بود و خمیازه می کشید و دیگری ایستاده بود و به پله ها نگاه می کرد .
فقط یک فانوس در گوشه ای از پله ها آویزان بود . دونا پس از مخفی شدن در پناه در ضربه ای به در زد و گفت :
- دکتر ویلیام هستند ؟
مردی که روی نیمکت نشسته بود چشمکی زد و گفت :
- با او چکار داری ؟
دونا جواب داد :
- حال خانم گودلفین بدتر شده و مرا به دنبال او فرستاده اند .
مردی که پایین پله ها ایستاده بود گفت :
- وقتی کسی نوزاد شانزده پوندی به دنیا می آورد ، به هم خوردن حالش تعبی ندارد . بسیار خوب پسر ، به او خواهم گفت .
نگهبان سپس از پله ها بالا رفت و ضربه ای به در زد .
دونا در زندان را بست و کلون آن را کشید و پنجره را هم بست .
نگهبان دیگر که روی نیمکت نشسته بود برخاست و به طرف دونا آمد . یک میز آنها را از هم جدا می کرد . دونا پشت آن مخفی شد و در لحظه ای که نگهبان به یک قدمی او رسید با تمام قوت میز را به سوی نگهبان هول داد و نگهبان فریاد کوتاهی کشید و از بالای پله ها به پایین در غلتید .
دونا بطری آبجو را برداشت و آن را به طرف فانوس پرتاب کرد . فانوس خاموش شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت .
مردی که روی زمین افتاده بود زیر میزدست و پا می زد زاخاریا را به کمک می طلبید و مرتبا فحش و ناسزا به زبان می آورد .
دونا صدای فرنچمن را شنید و گفت :
- دونا تو آنجا هستی ؟
دونا که سخت به هیجان آمده بود و نفس نفس می زد گفت :
- بله .
فرنچمن از بالای پله ها پایین پرید و آن مرد را در تاریکی پیدا کرد .
دونا صدای زد و خورد آنها را می شنید . فرنچمن با دسته ی تپانچه ضربه ای بر سر زندانبان زد و او ناله ای کرد و روی زمین افتاد .
فرنچمن گفت :
- دستمالت را بده تا در دهانش فرو کنم تا نتواند فریاد بزند .
دونا که از شدت خوشحالی می خواست فریاد بکشد دستمالی را که دور سرش بسته بود ، به فرنچمن داد .
فرنچمن همچنان که مجددا از پله ها بالا می رفت گفت :
- حالا او دیگر نمی تواند حرکت کند . ویلیام ، زاخاریا در چه حال است ؟
- آرام در گوشه ای خوابیده است .
فرنچمن از بالای پله ها گفت :
- دونا در را باز کن ببین کسی در جاده نباشد .

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#69 | Posted: 24 Apr 2014 23:09 | Edited By: andishmand




دونا در را باز کرد . ناگهان صدای حرکت چرخ های یکی کالسکه شنیده شد و طولی نکشید که کالسکه دکتر از پایین خیابان اصلی باغ نمایان گردید .
دونا می خواست به داخل برگردد و به آنها خبر بدهد که فرنچمن را در کنار خود دید . چشمان فرنچمن مانند موقعی که کلاه گیس گودلفین را برداشته بود برق می زد .
فرنچمن از زندان خارج شد و دستهایش را به علامت ایست بلند کرد .
دونا آهسته گفت :
- چه کار می کنی ؟ مگر دیوانه شده ای ؟
کالسکه چی دهانه اسب ها را در مقابل در ورودی کشید و آنها را متوقف ساخت .
دکتر صورت لاغر خود را از پنجره در آورد و با نگرانی گفت :
- که هستی و چه می خواهی ؟
فرنچمن دست هایش را روی پنجره کالسکه گذاشت لبخندی زد و گفت :
- راستی نوزاد لرد پسر است یا دختر ؟ آیا او خوشحال شد ؟
دکتر با کج خلقی تمام پاسخ داد :
- دختر دو قلو . آقا خواهش می کنم بگذار بروم چون خیلی گرسنه و خسته هستم .
فرنچمن گفت :
- آه بله !
بلافاصله کالسکه چی را پایین کشید خودش جای او نشست و گفت :
- دونا بیا بالا و در کنار من بنشین .
ویلیام هم کلاه گیس را از سرش برداشت . در قلعه رابست و تپانچه را به طرف صورت وحشت زده دکتر گرفت .
فرنچمن گفت :
- ویلیام ، اگر مقداری از آبجو باقی مانده است یک گیلاس هم به دکتر بده چون او روز سختی را گذرانده است .
اسب های کالسکه با سرعت به حرکت در آمدند و به دروازه باغ رسیدند . دروازه بسته بود . از صدای چرخ های کالسکه دروازه بان صورت خواب آلودش را از پنجره در آورد .
فرنچمن فریاد زد :
- در را باز کنید . ارباب شما صاحب دو دختر دوقلو شده و دکتر می خواهد برود شام بخورد .
دروازه باز شد و دروازه بان با حیرت به آنها خیره گردید .
فرنچمن گفت :
- ویلیام به کدام سمت باید برویم ؟
ویلیام سرش را از پنجره کالسکه در آورد و گفت :
- ارباب اسب ها در یک مایلی جاده هستند . ما باید به ساحل پورت لیون برویم .
فرنچمن گفت :
- مگر نمی دانی این آخرین شب زندگانی من است و فردا صبح مرا به دار خواهند آویخت ؟
اسب ها چهار نعل و دیوانه وار پیش می رفتند .
سیاهی شب ، دامن تیره خود را برهمه جا گسترده و هلال ماه چهره اش رابه زیر ابرها کشیده بود . فقط چند ستاره در آسمان می درخشیدند .
دونا در کنار اسبش ایستاده بود و به دریاچه می نگریست . یک ساحل شنی ، دریاچه را از دریا جدا می کرد . امواج دریا در برخورد با ساحل شکسته می شدند و از هم می گریختند ، ولی دریاچه آرام بود ، آرام آرام . آسمان با وجود تاریکی درخشندگی زیبای نیمه شب های تابستان را داشت . گاهی موجی کوچک بر ساحل شنی می غلتید زمزمه کوتاهی می کرد و ناپدید می شد و زمانی نسیمی ملایم از جانب درای موج های کوچکی بر سطح آرام دریاچه به وجود می آورد . گویی این موج های کوچک هم نمی خواستند آرامش دریاچه را بر هم زنند و به زودی در میان نی های خمیده اطراف دریاچه پنهان می گشتند . گاهی نیز پرنده وحشت زده ای فریاد کنان خود را در میان علف های بلند کنار دریاچه پنهان می ساخت .
دهکده پورت لیون در آن سوی جنگل و تپه ها قرار داشت . در این محل قایق های ماهیگیری در کنار اسکله لنگر می انداختند .
ویلیام گفت :
- ارباب بهتر است قبل از سر زدن سپیده صبح ، یک قایق پیدا کنم و به کنار ساحل بیاورم .
فرنچمن گفت :
- فکر می کنی بتوانی یک قایق پیدا کنی ؟
ویلیام جواب داد :
- بله ، ارباب . یک قایق کوچک در کنار بندر است . من قبل از اینکه از گویک خارج شوم ، تحقیق کردم.
دونا گفت :
- ویلیام دور اندیش و با تدبیر است . او هیچ چیز را فراموش نمی کند .
فرنچمن و دونا تا مدتی هیکل کوچک ویلیام را می دیدند که از روی شن های ساحل به آن سوی تپه ها می رود
اسب ها روی علف های کنار دریاچه می چریدند و صدای خرد شدن علف ها زیر دندان هایشان شنیده می شد . درختان شاخه های بلند خود را به هم نزدیک می کردند تا در گوش هم زمزمه کنند ولی گویی پشیمان می شدند و به جای خود باز می گشتند .
یک گودال در کنار دریاچه بود . در آنجا آتش افروختند . شعله های آتش به آسمان زبانه می کشید و چوب های خشک با صدا شکسته می شدند .
فرنچمن در کنار آتش زانو زد . شعله آتش صورت و گردن و دستهایش را روشن کرد .
دونا گفت :
- به خاطر می آوری جوجه را به سیخ کشیدی و برایم کباب کردی ؟
فرنچمن با آستین عرق پیشانیش را خشک کرد و گفت :
- بله ، اما امشب من جوجه و سیخ کباب ندارم و ملاح جوان لاموت باید به نان خشک قناعت کند .


به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#70 | Posted: 24 Apr 2014 23:14 | Edited By: andishmand




فصل بیست و چهارم

آنها در سکوت شام خوردند . شعله آتش کوتاه و کوتاه تر شد و خاموش گردید و بوی تند دود چوب ، مدتی در هوا باقی ماند .
بالاخره فرنچمن سکوت را شکست و گفت :
- پس دونای عزیزم ، تو در قصر ناورون با یک مرد جنگیدی و او را کشتی ؟
دونا به فرنچمن خیره شد ، اما فرنچمن به او نگاه نمی کرد و نان زیر دندانهایش خرد می کرد .
دونا گفت :
- از کجا فهمیدی ؟
فرنچمن جواب داد :
- چون من متهم به قتل شدم . مردی را که آن شب با نفرت به تو نگاه می کرد ، به خاطر آوردم و این را حدس زدم .
دونا دستهایش را دور زانوها حلقه کرد و به موجی که شتابان به سوی ساحل می شتافت ، تا خود را نابود کند ، چشم دوخت و گفت :
- زمانی که من و تو به ماهیگیری رفته بودیم ، و من نمی توانستم قلاب را از دهان ماهی بیرون بکشم به خاطر می آوری ؟ ولی کار تو با آنچه من آن شب انجام دادم تفاوت بسیار داشت . در ابتدا ترسیدم سپس خشمگین شدم و آنگاه سپر را از روی دیوار برداشتم و بعد او مرد .
فرنچمن گفت :
- چه چیز تو را خشمگین کرد ؟
دونا لحظه ای فکرکرد و سپس گفت :
- فریاد جیمز که از خواب بیدار شده بود .
فرنچمن ریگ کوچکی را به دریاچه انداخت . دایره ای به وجود آمد و محو شد . آنچنان که گویی اصلا موجی به وجود نیامده است .
فرنچمن به پشت ، روی شن ها خوابید و دستش را به طرف دونا دراز کرد .
دونا به طرف او رفت .
فرنچمن گفت :
- فکر می کنم دیگر لیدی ست کولمب در خیابان های لندن پرسه نمی زند . او دیگر از ماجراجویی خسته شده است .
دونا گفت :
- از این به بعد لیدی ست کولمب یک زن مهربان خانه دار خواهد بود و یک روز نوه هایش را روی زانو می نشاند و داستان یک دزد دریایی را که از زندان گریخت ، برای آنها تعریف می کند .
فرنچمن پرسید :
- سرنوشت ملاح جوان به کجا می انجامد ؟
- او بعضی شبها بیدار می ماند ، ناخن هایش را از ناراحتی می جود و مشت بر متکا می کوبد .
فرنچمن گفت :
- در خانه ای در بریتانی زمانی مردی به نام ژان بنوااوبری زندگی می کرد . شاید او به آنجا باز گردد و تمام دیوار های اتاق را با تصاویر پرندگان و ملاح جوان کشتی پر کند .
دونا پرسید :
- خانه ژان بنوااوبری در کدام قسمت بریتانی است ؟
فرنچمن گفت :
- در فینیس تر ، یهنی در انتهای خشکی .
ناگهان تصویری از دماغه و صخره های ناهموار در خیال دونا مجسم شد . صدای برخورد امواج دریا به صخره ها و فریاد یاعو ها به گوشش نشست و گرمای خورشید را که خصمانه به صخره ها می تابد و گیاهان علفی را خشک می کند ، حس کرد .
فرنچمن گفت :
- خشکی تا مسافتی در اقیانوس اطلس پیشروی کرده است . هیچ درخت و گیاهی قادر به زندگی در آنجا نیست ، زیرا تمام مدت شب و روز باد مغرب به آنجا می وزد .
موج های کوچک یکدیگر را در آغوش می کشند و امواج کف آلود دیوانه وار خود را به صخره ها می کوبند و نابود می شوند و پشنگه های آن مه رقیقی در فضا به وجود می آورد .
نسیم سردی از وسط دریاچه وزید و سکوت رابا خود آورد .
ستارگان ناگهان ناپدید شدند . تمام پرندگان به خواب رفته بودند . فقط صدای برخورد امواج با ساحل شنی ، سکوت را می شکست .
دونا گفت :
- لاموت در دریا منتظر تو است و تو صبح آن را پیدا می کنی ؟
- همین طور است .
- تو بر عرشه آن می ایستی سکان را در دست می گیری و عرشه کشتی را در زیر پاهایت حس می کنی .
- بله .
- ویلیام دریا را دوست ندارد . او دوست دارد به ناورون بازگردد .
- او به خانه اش در بریتانی فکر میکند .
دونا مانند فرنچمن به پشت خوابید و دستها را زیر سر گذاشت . در این موقع روشنایی کمرنگی در افق دمید و باد ملایم ، شدت بیشتری یافت .
فرنچمن گفت :
- خیال می کنم از وقتی که برای اولین بار دنیا فساد و انحراف را تجربه کرد و مردان از یاد بردند که چگونه زندگی کنند ، دوست بدارند و لذت ببرند ، برای یک بار ، دونا ی عزیز ، دریاچه ای مانند این ، در زندگی هر مرد وجود داشته است .
دونا گفت :
- شاید آنجا یک زن هم بوده ، آن مرد خانه ای از نی برای او ساخته ، آن خانه سپس به خانه ای از چوب و سپس به خانه ای از سنگ تبدیل شده است . آنگاه مردان دیگری آمده اند و زنان دیگری و طولی نکشیده است که تپه ها و دریاچه ها ، شکوه خود را از دست داده اند .
فرنچمن گفت :
- و ما فقط امشب مالک دریاچه و تپه هایمان هستیم ، چون بیش از سه ساعت به طلوع خورشید نمانده است .
در پایین پای آنها دریاچه ، همچون شمدی نقره ای گسترده شده بود . آنها از روی شن ها برخاستند و فرنچمن در آب دریاچه که همچون آب یخ زده شمال سرد بود ، مدتی شنا کرد
. پرندگان از خواب بیدار شده بودند و در میان شاخ و برگ درختان جنگل یکدیگر را دنبال می کردند . فرنچمن لباس هایش را پوشید و به طرف ساحل شنی رفت .
در نزدیکی ساحل ، یک قایق ماهیگیری کوچک ، لنگر انداخته بود . ویلیام آنها را در ساحل دید و پارو زنان به طرفشان آمد .
آنها به انتظار رسیدن قایق در کنار یکدیگر ایستادند . ناگهان بلند ترین بادبان یک کشتی دیده شد . کشتی به ساحل نزدیک می شد .
لاموت برای استقبال از اربابش باز می گشت . فرنچمن وارد قایق ماهیگیری شد و بادبان کوچک آن را برافراشت .
دونا احساس می کرد که این لحظه با لحظات دیگر ، با آن زمان که او روی دماغه ایستاده بود و به امواج خروشان دریا چشم دوخته بود ، فرق دارد . کشتی که سمبل گریز و رهایی بود ، در تاریک و روشن صبحگاه ، چون شبحی عجیب به طرف افق حرکت کرد . انگار کشتی متعلق به دوران اساطیری بود و آشنا به نظر نمی رسید .
یک موج کوچک بر شن ها غلتید ، آه کوتاهی کشید و خاموش شد و از آن سوی دریا ، خورشید همچون گوی آتشین طلوع کرد .

پایان

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dona | دونا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites