تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رازی در کوچه ها

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 17 Apr 2014 16:30




رازی در کوچه ها


نویسنده : خانم فریبا وفی


تعداد قسمت ها ۲۱


کلمات کلیدی : رمان / رمان ایرانی / فریبا وفی / رازی در کوچه ها


فرازهایی از کتاب


بينايي همه چشم ها به يك اندازه نيست . يكي كم از دنيا مي بيند و يكي زياد . دنيا هم در برابر نگاه آدم ها به يكسان عرضه نمي شود .

بعضي آوارها ديده نمي شوند ولي حقيقت دارند . ماهرخ زير آوار حرف هاي عبو دست و پا مي زد و نمي توانست تكان بخورد .

مسعود وقت خواب متكاي اضافه بغل مي كرد . عزيز هميشه پايش را بغل مي كرد . بغل ها توي خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمي شد

ماهرخ گیج شده بود . گیجِ حرف بود .


عَبو دارد می میرد. مثل یک پیرمرد نه، مثل یک تمساح می میرد. پلک هایش مثل گَل خشک سنگین شده اند. به زحمت بلند شان می کند و نصفه نیمه دنیا را می بیند. مردمک ها لیز و رنگ برگشته اند. پیرمرد دیگر نمی تواند به چیزی زل بزند حتی به من.
عبو با زل زدن حکومت می کرد. زبان الکن می شد. راه رفتن مختل. خون جمع می شد توی صورت. گناه مثل علف خودرو از دلت بیرون می زد. اعتراف می کرد تا از سوزن نگاه در امان بمانی. به تلافی آن خیره خیره دیدن بود که ماهرخ به چیزی نگاه نمی کرد ختی به من.
یک روز عبو جوش آورد. می خواست دیده شوندو ماهرخ عادت نگاه کردن از سرش افتاده بود. وسط آشپزخانه به پهلو دراز کشیده بود. سرش را گذاشته بود روی بازویش و ول شده بود. پیراهن آجری رنگ گشادی تنش بود. عبو رفت و برگشت. دوروبر ماهرخ پلکید وزل زد به صورتش، به گودی کمرش، به پاهایش. اعضای بدن همگی خاموش بودند و واکنش نشان نمی دادند. عبو حرف زد. راه رفت. ماهرخ بی خیال بود و انگار از زیر گلیم کهنه چیزهایی می شنید. حواسش به آن زیر بود و نگاهش به پایین بود.
عبو بالش آورد. ماهرخ سرش را بلند نکرد. عبو ایستاد بالای سرش، درمانده، بعد خم شد و خودش را انداخت روی ماهرخ مثل آدمی که یک دفعه تلپ شود روی یک گونی گنده ی سیب زمینی و زد. بدجور زد. می زد که از نو تبدیلش کند به یک زن. بیدارش کند. زنده اش کند. نه این که آزارش بدهد. ماهرخ بیدار نشد. مثل زنده ها جیغ نکشید. از درد هم ننالید. عبو عقب کشید و پس کله اش را کوبید به دیوار. انگار کله مال خودش نبود. اصلاً صاحب نداشت. بعد ه طرح یک گریه ی خشک و بچه گانه روی صورتش نشست.
کنار تخت عبو می ایستم. صبح زود از راه رسیده و خسته ام. مسعود سفارش هایش را می کند. کار دارد و باید برود. مستانه قبل از من چند روزی از عبو مراقبت کرده و به خانه اش در شیراز برگشته است. تلفنی می گوید اگر خودش تنها بود می ماند، اما با یک ایل طرف است.
از همسایه ها وفقط دایی به عبو سر می زند. حالا هم خبر می دهد که پایین است منتظر آساسور نمی مانم. از پله ها پایین می روم و فکر می کنم مرگ دارد همین اطراف پرسه می زند. به تخت عبو نزدیک می شود و نمی خواهد بی او برود. امیدی نیست. دایی تعجب نمی کند. رفتارش را با مرگ دیده ام. با بیماری و درد هم همین طور. دوستانه . پذیراست. از دیدن من هم تعجب نمی کند . روزی که فکر می کردم برای همیشه از این شهر می روم می دانست که برمی کردم. خوشامدگویی در لبخندش، شادم می کند.
« برگشتی پیش ما پیر و پاتال ها.»
پی و پاتال ها حرف من بود وقتی که می خواستم بیزاری ام را از ماندن در این جا نشان بدهم. یادآوری دایی موذیانه نیست. طعمه ای خوش دلانه است. با کمی شرمندگی نگاهش می کنم. دایی پیر نیست. شاید هم پیری اش شبیه پیری عبو نیست. موهای فرفری سیاه و سفیدش تا روی شانه هاش ریخته است و چشم هایش در بین خط های عمیق صورتش می درخشید. وقت حرف زدن سرفه می کند. در عوض قامتش راست است و پاهایش قوی. خبر دارم که هر هفته به کوه می رود. دایی با پیری معامله کرده است. چشم ها و پاهایش را انتخاب کرده و از خیر بقیه گذشته است.
اما چیری از بالا به عبو حمله ور شد. از فق سر شروع کرد. موهای عبو به سرعت ریخت. پیری نخواست پایین تر بیاید. هممان جا ماند و مشغول شد. معلوم بود که به آن دایره ی کج و کوله علاقه مند شده است. روی سر را که خراب کرد رفت توی آن و هر چه را که بود و نبود بازیگوشانه زیر و رو کرد.
دایی کلید حانه مان را آورده است با کیفی که ت.پش قند و فلاسک چای است. کیف را می گیرم و تشکر می کنم. از کمک هایش به عبو خبر دارم. می گوید کار زیادی نکرده است.
«عبو به گردن من حق دارد.»
عبو چه حقی به گردن او دارد؟ این بود که به دادهمه می رسید و در محله، دایی همه بود عبو هیچ چیز هیچ ## نبود. خیلی اگر محبت می کرد کفش هایی که به آن ها می فروخت کمی ارزان حساب می کرد. حوصله ی دردسر ئ گرفتاری دیگران را نداشت. صدای دعوا مرافعه که می شنید درِ خانه را می بست.
«به ما دخلی ندارد.»
اگر ماهرخ و مستانه با شنیدن سر و صدا چادر سرشان می کردند و بیرون می رفتند، عبو سرشان داد می زد.
«چه خبر شده پا برهنه می دوید؟»
مهم ترین سفارشش به ما این بود که سرمان به کار خودمان باشد. ما هم اولاد حرف شنوی بودیم. هر کدام سرمان را جایی گرم کردیم. من بعد از تنها شدن عبو، به بهانه درس و دانشگاه رفتم پشت سرم را هم نگاه نکردم. مستانه قبل از من شوهر کرده و به شیراز رفته بود. نمی توانست هر هفته و هر ماه آن همه راه را بکوبد و بیاید. مسعود به بهانه ی این که ماشین مدل بالا یش از کوچه های تنگ محله رد نمی شود دیر به دیر به خانه عبو می رفت.
«هزینه دارو و درمان عبو با من ولی بابت آمدن شرمنده ام، نمی رسم.»
زنش از همان اول خودش را کنار کشید.
دایی به عبو سر می زد. به حرف هایش که رفته رفته بی ربط تر می شد با حوصله گوش می داد. داروی فشار خونش را از میان یک عالم داروی دیگر جدا می کرد و با لیوانی آب به دستش می داد و به تک و توک گیاه با قی مانده در باغچه می رسید. درخت آلبالو از مدت ها پیش خشک شده بود. عبو غرغر می کرد.
«پساب خشکش می کند.»
سال هاست که کسی در آن خانه لباس نمی شوید. دایی یک بار این را به عبو یادآوری می کندعبو جوری نگاهش می کند که انگار با دیوانه ای فراموشکار طرف است و باز از پسابی که ماهرخ توی باغچه می ریزد حرف می زند.
خنده ام می گیرد. پس با این حساب ماهرخ نمرده است. کنار باغچه روی طشت خم شده و همان کاری را می کند که وقتی زنده بود می کرد. صورتم خودسرامه فرمان دیگری را به جای حنده اجرا می کند. قاطی کرده ام. چشم هایم بی خود و بی جهت پر می شود از اشک.
دایی لبخندش را ندارد. جدی شده است. دارد می گوید هر کسی تصویری از او دارد. نمی گوید ماهرخ. می گوید او. قلبم سوزن سوزن می شود جون من هم جز این تصویری از او ندارم. حالا این را می فهمم. ماهرخ روی ظرفشویی خم شده و می شوید. ماهرخ فرچه ای دستش گرفته و مستراح را پارک می کند. ماهرخ کنار باغچه چمباتمه زده و می شوید. پساب هایی که مدام از طشت ماهرخ سرازیر می شود هر درختی را خشک می کند. دایی می گوید که من دختر عبو هستم ولی وارث تصوراتش نیستم. تصویرهای خودم را دارم. با تردید نگاهش می کنم. کو؟ مجاست این چیزهایی که می گوید.
دایی زیرک و محتاط است. به سوالی که نخواهد جواب نمی دهد. تعارف ندادو گاهی وانمود می کند اصلاً جوابی ندارد و گاه می فهماند جوابی هم اگر هست دور و سخت یاب است و پیدا کردنش زحمت دارد.
کلید را یادم می اندازد. هنوز آن را نگرفته ام. قصد گرفتنش را هم ندارم. آمده ام عبو را ببینم مثل تمام فرزندانی که در لحظه ی احتضار بالای سر پدرشان حاضر می شوند. همین امشب بر می گردم.
«با خانه کاری ندارم.»
دایی با تردید نگاهم می کند. لبخند می زنم تا دلخور به نظر نرسم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 17 Apr 2014 17:38 | Edited By: nazi220




۲

عبو بیدار ولی ساکت است. همیشه او را در حال حرف زدن و داد و بیداد کردن دیده بودم. عبوی جدید، کمی غریبه و ناآشناست. سکوت مال ماهرخ بود و حرف مال عبو.ماهرخ زمانی که قدرت سکوت آگاه شد که دیگر حوصله ی استفاده کردن از آن را نداشت. عبو در برابر سکوت عاجز بود آن را نمی فهمید. اگر می دید کسی در خانه قتر کرده، باز به روی خودش نمی آورد یا خیلی زود بی اثرش می کرد. ولی ماهرخ سال های آخر دیگر قهر نبود. حتی ساکت هم نبود. فقط بی حس بود. آن روزها نمی دانستم حسِ رفته به مهمان رنجیده می ماند که وقتی رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد. چند هفته بعد از آن کتک کاری بی دلیل بود که عبو ماهرخ را فرستاد سفر.
«هم زیارت است هم سیاحت.»
تا به حال کسی چنین جسارت و سخاوتی در او ندیده بود. خودش نخواست همراه برود. خرج سفر و کار مغازه را بهانه کرد. خودخواسته کنار می رفت تا بلکه بتواند دوباره به زندگی ماهرخ برگردد. عبو برای همیشه از زندگی او تبعید شده بود.
عزیز غرغر می کرد. از کی زن، عزیزتر از مادر شده است؟ خودش جواب خودش را داد: از همان اول، از زمانی حوا بود ولی مادر نبود.ارزویش رفتن به زیارت بود ولی عبو هیچ وقت پول نداشت. آرزوی عزیز، جوان مانده اما پاهایش پیر شده بود. دورتر از قبرستان شهر نمی توانست برود. هر بار، سنگ قبر پدربزرگ را گم می کرد. روی قبرها خم می شدیم و دنبال اسم محمد می گشتیم. مواظب بودم پا روی قبرها نگذارم. بیشتر اسم ها نمی توانستم بخوانم. با خط شکسته نوشته بودند.
محمد را پیدا می کردیم وسر قبرش می نشستم. بفهمی نفهمی می دانستم دفعه ی قبل برای مرد دیگری گریه کرده بودیم ولی نمی شد این را به عزیز گفت. نرسیده چادرش را می کشید روی صورتش و گریه می کرد. از زیر چادرش به قبر پدربزرگ تونل می زد و اخبار زنده ها را به او می رساند.
عروس به او کم محلی می کند. معلوم نیست توی گوش نوه هایش چی خوانده که نان خشک را هم از او دریغ می کنند. حتی چند متر پارچه نمی خرند تا آستر تشکش را عوض کند. پشمش پیشکش. متکایش پر از کامواست که از هم بازش می کندو می شوید و از نو می چپاند توی متکا. نمی داند نخ لباس کدام مادر مرده ای است. پدربزرگ لابد چیزی از او می پرسد که عزیز روی قبر خم می شد و با دقت گوش می داد. بعد به کم عقلی و بی خبری پدربزرگ پوزخند می زند.
«اولاد که خیری ندارد. اصلاً مادر یادش هست؟»
باد می آید. خاک قبرها را بلند کرد و با خودش صدای گریه و زاری می آورد. زنی روی یکی از قبرهای کناری پهن شده بود و ضجه می زد. به زن قرآن خوان نگاه می کردم که از سر قبری بلند می شد و به طرف ما می آمد. عزیز سرش را از تونل چادرش در می آورد. مثل وقت هایی که پتو می کشید روی سرش و بخور می داد ب بینی اش، خیس عرق می شد. زل می زند به صورت خشک و بی احساسم.
«یک قطره اشک بریزی نمی میری.»
یک تاکسی می گیرم و از بیمارستان یک راست به سر خاک عزیز می روم. عزیز پیش پدربزرگ نیست. سال پیش قبرستانی را که پدربزرگ در آن بود خراب کردند و به جایش پارک ساختند. قبرستان جدید کسی دور از شهر است. آفتاب تند است و گورستان خلوت. نزدیک ظهر است. قبر را به زحمت پیدا می کنم. مرده های جدید، عرض و طول قبرستان را تغییر داده اند. قبر کهنه و خاک آلود است و نوشته ی رویش به زحمت خوانده می شود. باد می وزد ولی از خاک و خل خبری نیست. دورتا دور قبرها درخت کاشته اند. صدای زن هایی که می آن ورتر با هم حرف می زنند، می آید. مرد سیاهپوش رنگ پرنده ای خرما تعارف می کند. مرگ به غم انگیزی و دلگیری آن سال ها نیست. کنار قبر می نشینم. خنده ام می گیرد.
«خودتی عزیز؟»
عزیز جواب نمی دهد. بلد نیستم تونل بزنم به دنیای مرده ها. وسیله اش را هم ندارم. بی چادرم. نمی دانم بعد از آن همه سال به عزیز چه بگویم. در ذهنم دنبال خبری می کردم که برایش جالب باشد ولی خبر غیر جالب هم برایش ندارم. فقط عبو هست که در گوشه ی بیمارستان تمرین مردن می کند. از عزیز صدایی نمی آید. ارتباط قطع است.
«برای چی مرا کشاندی این جا عزیز؟ تو که با من کاری نداشتی.»
اگر می رفتم پیش دوستان قدیمی ام یا توی پارک قدم می زدم بهتر از آمدن به اینجا بود. می توانستم بروم بازار و برای پویا چیزی بخرم. این بار هیچ سفارشی نداد. می دید که حواسم پرت است و بی خود دور خودم می چرخیدم. این جور وقت ها خیال می کنم چیزی را جا گذاشته ام. کیفم را خالی می کنمو از نو تویش را پر می کنم، کاری که کمکی به جمع شدن حواسم نمی کند. بیژن از دو دلی ام خبر داشت. بارها حرف سفر را زده بودم ولی در آخر انگیزه ام را از دست می دادم. این بار هیچ بهانه ای فایده نداشت.
« خوب است که بروی.»
« رفتنم دردی از عبو دوا نمی کند.»
« درد تو را که دوا می کند.»
« من دردی ندارم.»
« به خاطر خودت می گویم. برایت خوب است. دست از سرت برمی دارند.»
نگاهش کردم. لابد فک و فامیلم را می گفت. همیشه طلبکار و شاکی بودند.
« کابوس هایت را می گویم.»
بلند می شوم و میان قبر ها این پا و آن پا می کنم. فایده ندارد یک بلوک آن ورتر بروم و به قبرهای جدیدتر سر بزنم. درهای همه شان بسته است. هیچ مرده ای در این آفتاب تند و داغ به فکر برقراری ارتباط با مستفر سرگردانی مثل من نمی افتند. ارتباط هم برای خودش قاعده و قانون دارد. لابد آن ها هم این وقت روز به خنکیِ زیر خاک پناه برده اند.
به ساعتم نگاه می کنم زمان زیادی نگذشته است. خوبی اش این است که اینجا زمان دیر می گذرد. وقت زیادی تلف نکرده ام. عینک آفتابی ام را از نو به چشمم می زنم و راه می افتم.
باد می آیدو این شهر همیشه باد داردو زمستان و تابستان فرقی نمی کند روز برفی باشد یا یک روز گرم تابستانی. باد گاهی از پشت هلم می دهدگاهی از پهلو. ملاشین ها جلو ساختمان غسالخانه ایستاده اندئ منتظر مسافرند. راننده ها چهارچشمی نگاهم می کنند. یکی با اشاره دست، ماشین جلویی را نشان می دهد. پاسست می کنم و به پشت سرم نگاه می کنم. باد هم انگار با من می چرخید و خود را به صورتم می کوبد. نکند چیزی را جا گذاشته ام. از کیف روی دوشم مطمئن می شوم و عینکم را به خودم یادآوری می کنم. به طرف ماشین می روم.
با صدای تیزِ سوت خشکم می زندو راننده ی تاکسی جلو جلو می رود و در ماشین را برایم باز می کند. از جا تکان نمی خورم. راننده منتظر است و مسیزم را می پرسد. بُهت را در صورتم می بیند و زور می زند تا چشمانم را از پشت عینک تشخیص بدهد. صدای سوت در گوشم زنگ می زند. صدای سوت آذر است. همان طنین همیشگی را دارد.
بهتر از پسرها سوت می زد. با صدایش از خانه بیرون می زنم. عزیز صدای سوت را نمی شنید ولی دویدن مرا می دید. نمی دانست چرا یکدفعه جنی می شوم و مثل تیر بیرون می دوم. هنوز هم گاهی وقت ها با صدای سوتی که فقط خودم می شنوم، جنی می شوم.گاهی با صدای آن از خواب بیدار می شوم و بی قرار و سرگردان در خانه ای که چند لحظه برایم غریبه می شود به دنبال خانه می گردم.
خودم را می اندازم توی ماشین. راننده در را می بندد و بعد از این که مطمئن می شود ماشین د ربست می خواهم فرز سوار می شود. دوری توی میدان می زند و از توی آیینه نگاهم می کند. رویم را بر نمی گردانم. به خودم می گویم چیزی از پشت عینک معلوم نیستو نه چشم های خیسم نه پریشانی ام. از معمولی هم معمولی ترم. حالامی فهمم آمده بودم آذر را ببینم نه عزیز را. راننده گاز می اهد و ماشین سرعت می گیرد. صدای سوت با باد از شیشه تو می آید.
از پنجره حیاط بیمارستان نگاه می کنم هنوز چیزی نشده حوصله ام از همه چیز این جا سررفته است. خودم را می شناسم. نباید بروم توی پیله ای که نتوانم از آن بیرون بیایم. نمی سه مریض دیگر اتاق شبیه هم اند یا این طور به نظر من می رسد. اگر با یکی شان حرف بزنم و دردش را بفهمم شاید از بقیه جدا شود و یکنواختی کسالت بار این جا به هم بریزد. ولی حتی حوصله ی این کار را هم ندارم. تا حالا چند بار به راهرو رفته و به کنار تحت عبو برگشته ام. نمی دانم مراسم حضورِ بی خودم تا کی ادامه دارد. می خوانم برگردم به آپارتمان کوچک مان. از وقتی آمده ام حمال بی مزدِ همین حسم. این که باید خیلی زود برگردم.
زنگ می زنم به بیژن. به این ارتباط احتیاج دارم. انگار سال هاست که از خانه دور شده ام. می گوید قرار است با پویا بروند بیرون و گشتی بزنند. شاید هم بروند خانه ی مادر. برنامه شان نیست. به چند سوال بی خود من در مورد کیف و شلوار پویا سرسری جواب می دهد و می خندد.
« نگران ما نباش.»
روی صندلی می نشینم و به عبو نگاه می کنم. غمگین نیستم. افسوس هم نمی خورم که یکی از همین روز ها می رود. بی حسم. همین بی حسی آزارم می دهد. پیرمرد بی دفاعی که روی تخت خوابیده پدر من است. این را به خودم یادآوری می کنم. بینی بزرگم جابجا پر از خال های سیاه است. صدای ## ## از دهان بازش می آید. گوش هایش پر از مو و دست هایش بزرگ است. اسمش عبو است عبو پدر من است.
ولی نمی دانم چرا پدر که این همه معنا دارد برای من معنا ندارد. حتی حالا، که دارم او را برای همیشه از دست می دهم. این کلمه که هرکس می تواند مدت ها درباره اش حرف بزند به اندازه ی تکان برگی هم دلم را نمی لرزاند. در لحظه اول از دیدن این همه ناتئانی در عبوی همیشه توان متاثر شدم اما زود عادت کردم. به حضور مرگ هم عادت کردم. می دانم همین نزدیکی هاست. نمی فهمم به چه کار دیگری مشغول است. مثل کارگری که فس فس کند، رفته رفته عصبی ام می کند.
دستم را آرام جلو می برم و انگشتم را به عادت بچگی حلقه می کنم دور انگشت کوچک عبو. سرم را خم می کنم روی تخت. صدای فکرم را که دورتر می شود، می شنوم.
« من دختر عبو هستم.»
در می زنند. وسط ظهر است و هوا گرم. همه دارند توی اتاق چرت می زنند. از خواب بعد از ظهر بدم می آید. سرتان را که روی بالش می گذارند، بلند می شوم و به حیاط می روم. تیله از دستم غل می خورند و توی حوض می افتند. از مسعود کش رفته ام. آستینم را بالا می زنم و دستم را برای پیدا کردنشان توی آب ولرم حوض فرو می کنم.
در را محکم تر می زنند، بلند و پشت سر هم. اگر عزیز بیدار بود می گفت سر آورده اند. اگر پا هم می آوردند به همین تندی می پریدم و در را باز می کردم. تنها این کار، من بودم. همیشه منتظر بودم، منتظر وعده ی آن طرف در، که هر چه بود با این طرف فرق داشت. پشت در، چند مرد در قد و قواره های مختلف به ردیف ایستاده اند. یکی جلوتر است و لباسش با بقیه فرق دارد.
« منزل آقای عبدی این جاست؟»
« این جا منزل عبوست.»
« اسمش مگر عبدی نیست؟»
فکر می کنم شاید هم باشد. سرم را بفهمی نفهمی تکان می دهم. مردها انگار خبر مسرت بخشی شنیده باشند یک دفعه می ریزند توی حیاط. برمی گردم و عبو را ی بیتم. عرق گیرش نخ نما و چرک است. زیر شلواری اش را می کشد روی شکم لاغرش و لنگه کفش پاشنه خوابیده اش زودتر از خودش می پرد وسط حیاط. عزیز عبو عبو گویان و لخ لخ کنان پشت سرش می دود بیرون. می خرم گوشه ی دیوار. عبو دارد دست هایش را تکان می دهد و چیزی را به مردها توضیح می دهد. چند لحظه مردها به همان ترتیبی که آمده بودند از خانه بیرون می روند.
صدای تعارفات عبو و بسته شدن در را از توی دالان می شنوم. بعد همه می آیند به طرفم. عقب عقب می روم. امکان ندارد بیشتر از این، توی دیوار بروم. عبو بی حرف جلو می آید. جایی از صورتم را از دور هدف گرفته و نزدیک می شود. گوشم را می گیرد و می پیچاند. انگار می خواهد آن را مثل زائده ی پلاستیکی و کشداری از سرم جدا کند. آتش جهنمی که عزیز همیشه از آن می گوید زیر گوشم شعله می کشد. شعله اش را نمی بینم اما آتش می گیرم.
« اسم پدر تو عبدی است یا عبدالله؟»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 17 Apr 2014 17:56




۳
سوال مثل میخ داغی می رود توی گوشم. به خاطر عبدی کتک می خورم، شاید عبدالله نجاتم بدهد. می نالم.
« عبدالله.»
عبو ولم می کند. کنار حوض کز می کنم. سایه ی برگ های مو روی آب می لرزید. تیله هایم را می بینم که ته حوض اند و به نظرم می آید تکان می خورند. ماهرخ باور نمی کند. به این سن رسیده باشم و اسم عبو را ندانم. عزیز ترش می کند.
« دختر به این گندگی نمازش را هم بلد نیست.»
مستانه عارش می آید نگاهم کند. رویش را از من برمی گرداند.
« گوسفند بیشتر از این می داند.»
مسعود سرک می کشد توی کوچه و خبر می آورد. مامورها ریخته اند خانه آذر و پدرش را برده اند، حسین عبدی را.
خانه آذر رو به روی خانه ماست. بیشتر وقت ها درش باز است. از توی کوچه کفش ها و دمپایی هاشان دیده می شود. اگر تنه درخت گردو نباشد توی خانه شان هم پیداست. گربه ی آذر بیشتر وقت ها پای درخت است. دست هایش را توی سینه اش تا می کند و نشسته چرت می زند. مثل یک آشنای قدیمی نگاهم می کند و از جایش تکان نمی خورد. خانه ی ما دالانش دراز است و درش چفت و بست دارد. بی سر و صدا بازش می کنم و می روم پیش آذر. دستهایمان را حلقه می کنیم دور شانه های هم و می رویم توی کوچه.
ولی امروز جرات نکردم پیش آذر برگردم. حتی پیش ماهرخ هم نرفتم. یک راست رفتم پیش عزیز. شاید چون عزیز گورستان را مثل خانه ی دوم به رسمیت می شناخت و وظیفه ی سر زدن به آن جا را همیشه توی گوشمان می خواند. ماهرخ اما از هر چه قبر و قبرستان بیزار بود. دوست داشت به جاهای ناآشنا سفر کند. عشق رفتن به جاهای دور را داشت. ولی روزی که عبو حرف از سفر زد خوشحال نشد هیچ، غصه دار هم شد. او که با سوت عبو، زیرانداز و تخمه و چای بر می داشت و زودتر از بچه ها که فس فس می کردند می زد بیرون، حتی نمی پرسید کجا می روند. عزیز طعنه می زند.
«اسم گردش که می آید عروس پابرهنه می دود.»
ماهرخ می گفت دلش پوسیدتوی خانه. میگفت قابلمه ها سوراخشدند بس که هی هر روز تویشان غذا پخت. عزیز از بی حرمتی به قابلمه نگران می شد. نکند عروس می خواست تا شب گرسنه نگه شان دارد.
اما حالا ماهرخ نمی خواست جایی برود. گفت که عزیز برود. عبو اصرار کرد. ماهرخ با اکراه چمدانش را بست. گفت حوصله ی زن های دیگر را ندارد. هیچ کدامشان را نمی شناسد. گفت برگشتی هم با اتوبوس می اید. لازم نیست با هواپیما بیاید. پولش زیاد مس شود. عبو اشاره مرموزی به بالای سش کرد.
« آن بالا چیز دیگر است.»
نگفت آن بالا چه خبر است. رازی بود که فقط عبو از آن خبر داشت و حالا با بزرگ منشی آن را با ماهرخ قسمت می کرد. یک بار سوار هواپیما شده بود و یک عمر از آن بهره برداری کرده بود. خاطره ی باارزشی بود که عزیز هم پُرش را می داد. مسعود سوغاتی هایی را که می خواست نوشت. عبو دستش را تا مچ فرو کرد توی جیب شلوارش و یک دسته اسکناس تا شده بیرون آورد. شستن را با آب دهان خیس کرد و چند تایی از میانشان جدا کرد و به طرف ماهرخ دراز کرد. این کار عبو که دائم در ذهن من تکرار می شود برای ماهرخ حتی ارزش یک نگاه را هم نداشت. در بی اعتنایی عمیق او چیزی بود که ذوقِ گرفتن پول از دست دیگری را برای همسشه در من هم کور کرد.
ماهرخ چادرش را سر کرد. گوشه ی چادرش را گرفتم و پشت سرش راه افتادم. عزیز خندید.
« تو کجا؟»
مسعود دستم را گرفت و کشید.
« دُم است. همیشه می چسبد به مامان.»
مستانه دلخور بود. جایی نمی خواست حتی برای یک روز هم جانشین ماهرخ شود. جای ماهرخ جایی نبود که کسی بخواهد بعد از رفتن غصبش کند. عزیز هم نمی خواست. تاج و تخت ماهرخ تا چند ساعت بعد از رفتنش بی صاحب ماند.

با آذر درِ خانه ها را یکی یکی می زنیم و در می رویم، یا دست هم را می گیریم و عقب عقب می رویم ته کوچه. عطر گل های خانه ی دایی کوچه را برداشته است. عزیز گل های محمدی را که می بینید شیشه شیشه مربا جلو چشمش ردیف می شود. دایی به من و آذر می گوید برگ مو بچینیم و به خانه مان ببریم. ماهرخ دلمه درست می کند و یک بشقاب می دهد دستم که ببرم برای دایی.
دایی از دور می آید. دور و برش می پلکیم. دوست داریم ما را ببیند.بعضی وقت ها از ما می خواهد دنبالش برویم. پشت سرش راه می افتیم. دایی از پشت ضعیف و پریشان است. من و آذر دردکی می افتادیم دنبال آدم هایی که توی کوچه راه می رفتند و خیره می شدیم به پشت شان است. من و آذر دزدکی می افتادیم دنبال آدم هایی که توی کوچه راه می رفتند و خیره می شدیم به پشت شان. یک جور تفریح شخصی بود که بعدها هم با من ماند. بعضی ها پشت و رویشان هیچ به هم نمی آمد. گاهی پشت صادق تر بود و معصوم تر، گاهی هرزه تر . نامتعادل تر. بعضی وقت ها آن قدر بی صدا راه می رفتیم که شخص جلویی حتی به خیالش هم نمی رسید که دو نفر دارند تعقیبش می کنند. دستش را دراز می کرد و پشتش را می خاراند. عاشق لحظه ای بودیم که شک می کرد. کمتر کسی برمی گشت تا ببیند یکی پشت سرش هست یا نه فقط قدمهایش کند و نامطمئن می شد. صورتش رو به جلو بود، اما حواسش پشت سر جا می ماند.
دختر آقای توتونچی طعمه ی مورد علاقه مان بود. پشتش جادویمان می کرد. موهای لخت و خرمایی اش از روسری رنگی و کوتاهش تا کمر می رسید. موها می لغزید و توی نور آفتاب تشعشع زیبایی داشت. خوشگل و آهنگدار قدمبر میداشت. نزدیکش می شدیم از پشت دست می زدیم به موها. چیزی نمی گفت. هربار دستمان بیشتر از قبل روی موها می ماند. کم مانده ب.د از شانه هایش آویزان بشویم. یک بار به طرف مان برگشت و خیالات مان را به هم زد. از زیبایی پشت خبری نبود. صورتش ناصاف و دندان هایش جلو آمده بود.
« شماها کار دیگری ندارد؟»
دستپاچه شدیم. چه کار دیگری باید می کردیم. سرش را روی شانه یک وری کرد. موها به یک طرف لغزیدند.
« بروید دنبال یک حسابی. بهتر از راه افتادن پشت از راه افتادن پشت سر آدم ها.»
دختر آقای توتونچی خیاطی را کار حساب نمی کرد. گلدوزی روی دستمال را یادم داده بود نشانش می دادم. آذر حتی این را هم بلد نبود. فقط انگشت هایش را شرَق شرَق می شکست. اگر دختر آقای توتونچی می خواست، آذر از دیوار بالا می رفت تا نشان دهد که بلد است ولی او دهانش را کج می کرد و ما را مثل دو آدم از دست رفته ورنداز می کرد. نگاهش از توی پوستم رد می شد و چیزی را دردرونم ذوب می کرد. آب می رفتم. آذر اما عین خیالش نبود. پوستش را در مقابل نگاه، مقاوم بود. کلاسور خیالی را به سینه می چسباند. پشت سر او ادا درمی آورد و می خندید.
یک بار افتادم دنبال زنی که چادر سیاه سرش کرده بود و کمی رویش را گرفته بود. کفش های ورانی اش پاشنه بلند و نوک تیز بودند. دذ کوچه ای که همه آشنای هم بودند غریبه فوری به چشم می آمد. چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. چشم هایش را دیدم که جوان و هراسان بود. عجله داشت و تقریباً می دوید. دم در خانه دای ایستاد. دایی نداشت می گفتند عاشق بوده ولی آن قدر این دست و آن دست کرده که دختر پریده است. باور نمی کردیم دایی مهمان زن هم داشته باشد. مردهای زیادی به خانه اش رفت و آمد می کردند. گاهی چند زن موقر و جا افتاده هم همراهشان بود. کمی دورتر ایستادیم. شنیدیم که زن چند بار حلقه ی در را بلند کرد و زد. صدای باز شدن در را هم شنیدم. زن رفت تو و دوباره بسته شد.
زن چادری چند بار دیگر هم آمد. یک بار هم عالیه او را دید و همه محل فهمیدند که غریبانه ای آهو چشم به خانه ی دایی می آید. هنوز کسی مطمئن نبود ولی همه دوست داشتند فکر کنند زن چادری همانی است که دایی زمانی عاشقش بوده است.
آخرین باری که زن آمد، به ما مثل دو آشنای محرم لبخند زد. مثل همیشه عجله داشت و مضطرب بود. در خانه ی دایی را زد. در باز نشد. زن چند بار دیگر در زد. جلوتر رفتیم و نگاهش کردیم. می دانستیم دایی خانه است. خود زن هم انگار می دانست. ول نمی کرد برود. دستش روی حلقه ی در مانده بود و هربار محکم تر می کوبید. برگشت و نگاهمان کرد. چادر از سرش لی خورده و عقب رفتنه بود. خواست چیزی بپرسد ولی پشیمان شد. دوباره در زد و گوشش را چسباند به در. نزدیک تر رفتیم و آرزو کردیم دایی در را باز کند. اما در باز نشد. زن راهش را کشیدو رفت.
دایی زنبق ها را نشانمان می دهد. شاد و پر طراوت مثل چراغ می درخشند. اسم گل های دیگر را هم می گوید. سرمان را خم می کنیم و بو می کشیم. نوک بینی مان از گرده ی گل ها زرد می شود. آذر گلبرگ های گل عروس را می کند و می خورد. به میدانگاه می رویم. دست هایمان را حلقه می کنیم دور درخخت چنار و برایش شعر می خوانیم. تاب می خوردیم و می حندیم. یادگاری های روی تنه اش را دست کاری می کنیم و زیر سایه اش زل می زنیم به چشم های هم و عکسِ خودمان را در مردمک های یکدیگر پیدا می کنیم. از زور خیره شدن، اشک توی چشمانمان جمع مس شود.
محله پر درخت است. همه ی خانه ها یکی یک درخت دارند ولی درخت گردوی خانه آذر با همه شان فرق دارد. پیر و بلند و پر شاخه است و مثل یک شاهد همه جا را دید می زند. پناهگاه آذر هم هست. پابرهنه تا بالاترین شاخه اش می رود. به آن جا که می رسد عوض می شود. دیگر تو سری خور نیست. دست غلامعلی هم بهش نمی رسد. صدایش را بلندمی کند و حرف هایی می زند که آن پایین نمی تواند. شکلک در می آورد و دق دلی اش را خالی می کند.
عزیز دور تسبیحش را کند می کند و گوش می دهد.
« باز این دخترک رفته بالای درخت قار قار می کند.»
آذر کمی از من بزرگتر است. یک سال یا شاید هم کمتر. موهای بلند و شانه نکرده اش را پشت گوش می برد. بلند بلند حرف می زند. برای هر چیز بی خودی هرهر می خندد. نه از جن می ترسد نه از تاریکی. از غلامعلی هم نمی ترسد. غروب ها صدای جیغ و دادشان تا توی کوچه می آید. آذر از درخت بالا می رود. از آن بالا فحش می دهد و گردو پرت می کند. غلامعلی نمی تواند بالا بود. بعد از چند سال مریضی، پایش لنگ شده است. از درخت هم دل خوشی ندارد. بچه که بود مادر برای ساکت کردنش درخت را نشانش می داد. غلامعلی گریه اش را می برید و چشم هایش را می بست. شاخ و برگ درخت در تاریکی تکان می خورد و مثل یک دیو چنگال هایش را به طرف او دراز می کرد.
یکبار یکی از گردوها افتاد توی حیاط ما. فاصله ی خانه ما و آن ها یک کوچه تنگ و باریک بود. دانه ی ### و سفید گردو بخورد به عزیز. داشت وضو می گرفت.
« این دیگر از کجا آمد؟»
گردو غل خورد و رفت توی باغچه. برداشتم و بویش کردم. بوی باغ می داد.
« از درخت.»
حرکت دست خیسش روی آرنج دیگرش ناتمام مانده بود.
« کو درخت؟»
عزیز زل زد به من. مثل عبو سایه شک در نگاهش نبود. مطمئن از وجود شر بود. به بهانه بو کردن گردو چشم هایم را بستم.
« باز این دختره ی کولی علامت داد بروی بیرون؟»
گره چادرش را از کمرش باز کرد و لخ لخ کنان آمد توی کوچه دنبالم.
« یا توی کوچه ول است یا بالای درخت دارد زبان درازی می کند. دختر که پدر و مادر بالای سرش نباشدهمین می شود. غلامعلی بیچاره چه کار می کند با این دختر.»
صدای مامان پشت سرش آمد.
« چه کار داری عزیز. بچه است.»
« هیچ هم بچه نیست. این دختره شیطان را درس می دهد.»
مامان بدش نمی آید آذر به من هم درس بدهد. از نظر او بچه ی بی دست و پا و خجالتی بدتر از بچه ی مریض بود.
« پیش من گریه نکن. برو آن ورتر.»
گریه ام را برمی داشتم و می رفتم حیاط. مسعود سرش گرم تعمیر دوچرخه اش بود و به زنجیر آن روغن می زد. مستانه به دیوار تکیه داده بود و رمان عشقی می خواند. می نشستم و تا می خواستم زوزه ام را تنظیم کنم مسعود و مستانه یک صدا سرم داد می زدند.
« خفه.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 17 Apr 2014 17:57




۴

عزیز چغلی ام را به عبو می کند.
« ناف این دختر را با کوچه بریده اند.»
خودش پشت سرم می آید توی کوچه و تکیه می دهد به تیر برق و با عالیه گرم می شود.
مستانه می خواهد خبرهای تازه ی کوچه را برایش ببرم.
« عالیه را دیدی؟ شمس را چطور؟»
به خیال خودش رد گم می کند. حال همه ی اهل محل را می پرسدو آخر سر، حالت بی خیال به خودش می گیرد.
« محسن چی؟»
محسن دارد از سر کوچه می آید. باید نامه مستانه را به او برسانم. مستانه قسم می دهد به کسی نگویم. اگر کلمه ای حرف بزنم عبو می میرد. همه چیز را به آذر می گویم و امکان مرگ عبو پاک یادم می رود.آذر ادای محسن را در می آورد. بازوهایش را با فاصله از بدنش نگه می دارد. سینه اش را جلو می دهد. گشاد گشاد راه می رود و سرفه کوتاه و شیکی می کند. نامه را از دستم می گیرد و می خواند می خواهد ادای آدم عاشق را در بیاورد ولی نمی داند آدم عاشق چه جور آدمی است. من واردتر از او هسنم. چیزهایی از فیلم ها یاد گرفته ام. نامه را خوانده و نخوانده به قلبم می چسبانم و قیافه ی گریانی به خودم می گیرم. صدای غش غشِ خنده ی آذر کوچه را پر می کند.
محسن عیرها سرکوچه می ایستد و با پسر های محل قاپ بازی می کند. سر تخم شکستن، سر زیاد خوردن، سرپاکوبیدن به بلندترین جای دیوارشرط بندی می کند. گاهی پوست گردو ها را می گذارد روی جفت چشم هایش و می خندد. بعضی وقت ها زبان بزرگش را بیرون می آورد و حلقش را تا ته نشان پسرها می دهد. مسعود دهان محسن را مثل غار کشف نشده ای ورانداز می کند.
« جالب است.»
مسعود به هر چیزی می گوید جالب اشت. از تماشای دهان محسن که سیر می شود جایش را می دهد به نفر بعدی.
جلو می روم سلامم را می دهد. می فهمد که می خواهم چیزی بگویم. با سو ء ظن می پرسد.
« خب؟»
چشمم می افتد به گربه آذر که مثل پیرمرد بازنشسته ای سرکوچه نشسته است. از وقتی پدر آذر رفته بی حالتر شده است. غلامعلی چشم دینش را ندارد. اگر بتواند گربه معتاد را می فرستد زندان پیش پدرش. سرم را بر می گردانم. آذر پشت سرم است. دمپایی هایش پاره اند. محسن بی حوصله این پا و آن پا می کند. کاغذ را می گیرم به طرفش. آن را مثل اسکناس ناقابلی می گیرد ولی بازش نمی کند.
« خب؟»
نمی دانم دیگر چه باید بگویم. آذر خنده کنان می پرد و سط.
« مستانه برایت شعر نوشته.»
محسن کاغذ را توی جیبش می گذارد.
«خب؟»
توی دلم می گویم مستانه باید به خاطر خب خب گفتن این نره غول قیدش را بزند و برای دیگر شعر بگوید.
با آذر می افتیم دنبال دوچرخه ای که از سر بالایی کوچه پایین می آید. ماهرخ صدایم می زند.
«ببین اسماعیل بزاز چی می فروشد ذلیل مرده.»
سرم را می کنم توی حیاط.
« اسماعیل بزاز با دوچرخه اش رفت ته کوچه. قسط هایش را جمع می کند.»
آذر با گچ، چند مربع روی زمین می کشد و سنگ را پرت می کند روی خانه اول. همیشه بازی را او شروع می کند. با صدای بلند فکر می کنم.
« چرا نمی گویید ذلیل زنده؟»
حواسش به من نیست. نمی شنود. تند تند می پرد و موهایش روی صورتش می ریزد. روی یک پا می چرخد و می پرد.
«تو مگر اسم نداری؟»
به شنیدن صدا برمی گردم. دایی پشت سرم ایستاده. دستپاچه می شوم. اصلاً هر سوالی دستپاچه ام می کند. مخصوصاً وقتی آن را کسی می پرسدکه جوابش را می داند و دارد امتحانم می کند. خجالت زده سرم را می اندازم پایین. سوراخ های بینی ام پَر می شوند. دستمال ندارم. بینی ام با زحمت بالا می کشم و آرزو می کنم دایی رویش را از من برگرداند ولی چشم از من بر نمی دارد و منتظر است.
«مثل این که خودت هم نمی دانی اسم داری یا نه.»
شاید ندارم، یا دارم و مثل سکه ای گمش کرده ام. اسمم ربط زیادی به خود ندارد. کسی هم کاری به اسمم ندارد. در خانه یا دختر صدایم می زنند یا بزغاله.
دایی از موهای سرخ آتشینی می گوید که گویا به اسم من مربوط می شود. صایش را می کشد. مثل مسی که ظرف پَری را از چاهی بالا بکشد، سنگ خوش تراش و گران بهایی از توی آن بیرون بیاورد و اسم آن را با صدای بلند برای تمام عالم اعلام کند. بعد چیزی افشان و پرییشان را توی هوا رسم می کند و صدایش را باز هم می کشد.
«حمی... را»
اسمم مثل تیله ای توی دلم این طرف و آن طرف می رود و غلغلکم می دهد. از خوشی نا محسوس آن می خندم مثل کانگورو به دنبال آذر می دوم و می پرم. نانوایی محل.
مادر آذر در لواش پزی کار می کند. با لچک گلدار بزرگی سر و دهانش را می پوشاند. صورت و مژه هایش را آرد سفید می وید. مرد لواش پز مثل دزدهای دریایی دستمالی به سرش می بندد و تا کمر توی سوراخ چسبیده به تنور می ایستد و با آهنگی که خودش می شنود، می رقصد و می جنبد و بالشتک بیضی شکل را با خمیر نازک رویش، محکم می چسباند به دیواره ی تنور. آذر تکه ای نان داغ می دهد به من. مادرش دست دراز می کند و کمی پنیر می گذارد روی نان. نمی توانم بخورم نانوایی گرم است. آذر پول می خواهد. مادر اخم می کند و صدای گرفته اش را پشت لچک می آید.
« برو از آن بابای عملی ات بگیر. ندارم.»
آذر از جایش تکان نمی خورد. مادر باز هم چیزهایی می گوید و با عصیانیت خمیر را گلوله می کند. چیزی از حرف هایش نمی فهمم. صدای تنور گوش هایم را پر کرده است. آذر گونه هایش از گونه هایش از گرما قرمز شده است ولی تا پول نگیرد نمی رود. مرد دستمال به سر می جنبید و می رقصید آخر سر سکه ای از توی کاسه بغل دستش برمی دارد و بی حرف پرت می کند کنار لواش های داغ . آذر سکه را برمی دارد و می زنیم بیرون. به سرعت می دویم و باد خنک به صورتمان می خورد. کنار دیوتری می ایستیمو نفس تازه می کنیم. دارم فکر می کنم چه چیزها می شود با آن سکه جادویی خرید. آذر حوصله خیالبافی های مرا ندارد. از مغازه ای آدامس بادکنکی می خرد. بادش می کند و ناغافل می ترکاند روی بینی ام و می خندد.
آذر جوراب نمی پوشد. کفش درست و حسابی هم ندارد. همیشه دمپایی پایش است. سراسر تابستان را با یک پیراهن گلدار بشور و بپوش سر می کند. اما سرحال است و همیشه پول دارد. لباس من تمیز است و پیش لباس آذر حتی تمیزتر هم دیده می شود ولی جیبم خالی اس تو هیچ وقت پول ندارم. توی خانه ما همیشه دعوای پول است. پول هیچ جا نیست. عبو دست در جیبش می کند و آسترش را بیرون می کشد.
« ندارم.»
ماهرخ بی اعتنا به نمایش عبو می گوید:
« باور نکنید زیر پوستش پر از پول است.»
به بازو های عبو نگاه می کنم. پر از رگهای برآمده ی کلفت است. عبو می خندد و دست هایش را بالا می برد.
« بیایید بگردید، اگر یک ریال پیدا کردید.»
و به ماهرخ نگاه می کند. کسی حوصله ندارد گنج زیر پوست عبو را کشف کند جز مسعود که هیچ از پیدا کردن پول مایوس نمی شود.عبو از غلغلک های مسعود به تنگ می آید غلغلک نیست. جستجوی مسرانه ی دست های ماموری است که دنبال تریاک می گردد. عبو نعره می کشد.
« ول کن خودم می دهم توله سگ.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 18 Apr 2014 08:23




۵

عبو با مگس کش می افتد به جان مگس ها. ماهرخ استکان ها را آب می کشد و مستانه قندان را می گذارد وسط اتاق. خواب از سرشان پریده و دارند بلند بلند درباره عبدی حرف می زنند. می روم توی دالان و از آن جا سُر می خورم توی کوچه.
درِ خانه ی آذر باز است. سرم را می کشم تو. گربه چشم های خمارش را به زحمت باز می کند و بی تفات نگاهم می کند خانه ساکت است به بالای درخت نگاه می کنم اول پای کثیف آذر را می بینم، بعد خودش را .موهایش روی صورتش ریخته است. چشم هایش سرخ و باد کرده اندسکسکه می کند.
« آقام را بردند.»
بدبختی آذر کامل شده بود. من هم کتک خورده بودم ولی زجر و عذابم به پای رنج او که خود به خود بزرگ و باشکوه بوده نمی رسید. همیشه این طور بود. در خوشبختی هم کامل بود. وقتی خوشحال بود کسی به گردش نمی رسید.
« کاش عبو را هم می بردند.»
گوشم هنوز داغ است. برمی گردم توی کوچه. دلم نمی خواهد به خانه بروم. می روم تو کوچه و می نشینم روی پله ی خانه ی دایی هوا خنک است و کوچه خلوت. دایی درس می دهد و مقاله می نویسد. عزیز می گوید دایی اخلاقش ساعت دارد. یک ساعت خوب است و یک ساعت بد. در ساعات بدش نجوس و بد اخلاق است. زهر ماری هم می خورد اما اگر در ساعات خوب باشد خیرش به همه می رسد.
بیشتر از صد بار درِ خانه باز می شود و دایی بیرون می آید. چشمش به من می افتد.
« جا بهتر از این پیدا نکردی؟»
می پرسد چرا بلند نمی شوم بروم خانه ان حرفی نمی زنم. خودش همه چیز را می فهمد. خوشم می آید یک نفر، نگفته حرف های آدم را بفهمد. پادشاهی را تصور می کنم که وعده می دهد سرزمینش را به کسی ببخشد که بتواند افکار دختر یکی یکدانه اش را بخواند. من آن دختر دُردانه ام دربان، آدم ها را یکی یکی می فرستد تو. اول از همه عبو می آید. عبو چشم شاه را دور می بیند و تهدیدم می کند. نفر بعد مسعود است. التماس می کند. از من می خواهد یک کلمه بگویم تا بتواند بقیه اش را بگوید.
داوطلب بعدی محسن است . این نره غول اصلاض اصلاً نمی داند برای چه آمده است. این من هستم که افکار او را می خوانم. دارد فکر می کند من به دردش نمی خورم. غلامعلی عصبانی است. نمی داند چرا شاه از میان هزاران آزمایش این یکی را انتخاب کرده است. دایی تنها کسی است که خندان و سربلند از کاخ بیرون می آید و حالا دستم را گرفته و با افتخار به سمت خانه مان می رویم.
دایی باسواد محله و قابل اعتماد است و از پس عبو هم بر می آید. کمی داد و بیداد می کند و بعد با درجه ی بالا یی از خسارات انسانی ب عبو می گوید که می خواهد مرا به فرزندی قبول کند. عبو با عرق گیر و زیر شلواری دم در ایستاده است. چانه اش را در دست می گیرد و گوش می دهد. سرو کله ماهرخ و عزیز پشت سرش پیدا می شود. ماهرخ نوک چادرش گلدارش را به دندان گرفته است. مسعود که نخود هر آشی است دوچرخه اش را توی دالان ول می کند و می آید سر و گوشی آب بدهد. مستانه آن سر حیاط ایستاده است. دایی چانه نمی زند. نیازی به این کار نیست. عبو و ماهرخ فوری قبول می کنند. عبو پس گردنش را می خاراند.
« ببر، یک نان خور کمتر.»
عزیز پیراهن چیتش را زیر سینه اش می برد تا عرق سوز نشود. خودش را باد می زند.
« بی دست و پاست. خدا به دادت برسد.»
کمی این پا و آن پا می کنم بلکه مامان از پشت سر صدایم بزند ولی خبری نمی شود. دایی دستم را می گیرد. فکر می کنم الان است که پشیمان بشود، مثل عبو که سخت تصمیم می گیرد و آسان پشیمان می شود. بر می گرد به طرفم در نگاهش چیزی هست که مهم و با ارزشم می کند.
« آن ها لیاقت داشتن دختری مثل تو را ندارد.»
ولی اگر کمی بیشتر بنشینم دایی واقعاً بیرون بیاید و این اتفاق بیفتد ولی به جایش عبو از سرکوچه می آید. مرا ته کوچه می بیند و با اردنگی می فرستدم خانه.

اسم کامل عبو را یاد می گیرم و برای این که باز هم گندکاری نکنم می گویند اسم ماهرخ را چند بار تکرار کنم. مامان تشر می زند.
« کم ماهرخ ماهرخ کن. سرم رفت.»
مستانه مامور می شود نسبت آدم ها را یادم بدهد. آن قدر از مرحله پرتم که فکرمی کنم عالیه مادر شمس است. مستانه امتحانم می کند.
« تو کی هستی؟»
« من دختر عبو هستم.»
یکی می زند توی سرم.
« کامل بگو.»
مثل مربی کر و لال ها شمرده می رسد.
« عالیه چی شمس است؟»
« زنش.»
« اسم پسر عالیه را بگو.»
با اعتماد به نفس جواب می دهم.
« شمس.»
مستانه دیوانه می شود. عزیز می خندد و با دلسوزی نگاهم می کند. مستانه خوشش می آید محسن را کامل معرفی کند.
« محسن پسر عالیه است.»
یاد می گیرم. مستانه مطمئن نیست.
«پسر شمس است.»
سرم را تکان می دهم که یعنی فهمیدم.
« اسم پسر عالیه و شمس محسن است.»
مسعود مثل عبو اخم می کند.
« تا به جد و آباد محسن نرسد ول نمی کند که.»
مستانه با دلخوری می رود سر سوال بعدی.
« ماهرخ کی شوهر کرده؟»
به ماهرخ نگاه می کنم. کنار حوض پتو می شوید. چکمه های لاستیکی سیاهی پایش کرده و پتو را لگد می کند. هر کاری می کنم نمی توانم او را ذر لباس عروسی مجسم کنم. لباس سفید همیشه نگرانش می کند. عادت ندارد. هیچ کدام عادت ندارم. سفید از رنگ های زندگیمان نیست خانه پر است از قهوه ای و طوسی. زیرشلواری عبو و مسعود طوسی پررنگ اند و لحاف و تشک و متکاهامان سرمه ای و قرمزتند. گل و بته پرده ها قهوه ای است.
عزیز هم مثل من ماهرخ را ورانداز می کند. انگار اولین بار است که او را می بیند. لابد از خودش همان سوال بی جواب همیشگی را می پرسد؛ عبو چه چیز این دختر لاغر و بی کار را پسندید. از شبی که خانه عبو آمد کز کرد گوشه اتاق و زار زد. عزیز فکر کرد دلیل دارد. عبو اما زن ندیده و گیج بود.
« بهانه ی خانه شان را می گیرد عزیز.»
عزیز با سوء ظن نگاهش کرد.
« کدام خانه؟»
ماهرخ مادر نداشت. پدرش آنقدر نمانده بود که نوه هایش را ببیند. دو برادر دانشجو داشت که تا وقتی زن نگرفته بودند لباس چرک شان را می آوردند و می دادند او بشوید. بعد هم که زن گرفتند پیدایشان نشد. عید به عید می آمدند. عزیز ماهرخ را صدا می زند.
« جا نمازم را بده عروس.»
ماهرخ پتوی خیس را می کشد روی لبه ی حوض. عبو نیم خیز می شود و سر مسعود داد می زند.
« بلند شو جا نماز را بده. یابو. نمی بینی مادرت کار دارد.»
یابوی عبو نر و ماده ندارد. به همه مان می گوید یابو. صبح زود با اردنگی بیدارمان می کند.
« بلند شوید یابو ها.»
یابو های گنده ی کناری ام زیر لحاف غرغر می کنند و فحش می دهند. لحاف را به کناری پرت می کنم و فرز بلند می شوم و فکر می کنم چرا عبو این قدر به یابو علاقمند است. حیوانی که نه در کوچه هست و نه در فیلم ها. عبو دوباره دراز می کشد. با عرق گیر نخ نما و کهنه اش شبیه مومیایی لاغر و خاک گرفته است. در خیال وادارش می کنم بلند شود، خاک لباس را بتکاند و در کنار ماهرخ بایستد.
عبو همیشه جایی می نشستکه بتواند ماهرخ را کامل ببیند. اگر در کنارش بود خم می شد و از روبه رو نگاهش می کرد. بعضی شبها در خواب و بیداری صدایش را می شنیدم.
« من نامحرمم ماهرخ؟»
ماهرخ کنار عبو دراز می کشیده و دست هایش را می خاراند.
« باید گلیسیرین بزنم.»
دست هایش قرمز بود و انگشت هایش کج و کوله. بعضی وقت ها روی مچش استخوانی به اندازه ی نخود در می آید. از درد دست هایش اگر شکایت می کرد عزیز می گفت که هرکس نداند فکر می کند برای یک ایل لباس می شوید. چهارتا لباس که این حرف ها را ندارد. بعد مثل عبو می پرسید دارد؟
عبو نیم خیز شد ولی به فکرش نرسید دست ماهرخ را توی دستش بگیرد و معاینه اش بکند. به فکرش نرسید بند بند آن را لمس کند. از شکستن گوشه ناخن تعجب کند و برای ریش ریش شدن پوست کنار انگشت ها دلسوزی کند. به فکر من هم نرسیدکه این کار ممکن است حس مبهمی بود که آمد و رفت. سال ها بعد دست خودم چنین نیازی را شناخت، به یاد آن شب افتادم. عبو این کار را نکرد. دست وسیله ای بود برای پختن و شستن. حالا هم که وقت این کارها نبود، بود؟
ماهرخ نمی داند جواب بود است یا نبود. بند می شود برودو عبو جوری می نشیند که از رو به رو ببیندش.
« چرا از من فرار می کنی؟»
ماهرخ همه جا بود و نبود. در چغرافیا ی تنگ سرنوشتش این طرف و آن طرف می رفت و دائم به این گوشه و آن گوشه اش گیر می افتاد. دست و پایش فقط به چند قدم دورتر می رسید. محدود یت زندگی اش را به اعضای بدنش نسبت می داد. همیشه به فکر نوع ورزیده ترش بود که اگر می داشت می توانست هر جا که گیر افتاد در برود.
« هیچ وقت دست و پا نداشتم.»
همین بود که بی دست و پایی ما را هم نمی بخشید.
باز هم به مامان که حالا به قول مستانه همسر عبوست، نگاه می کنم. هنوز گرفتار پتوی خیس است. دلم پر می شود ار احساس نا کامی. توی دلم می گویم حالا باید حتماً شوهر می کردی. باز فکر می کنم اصلاً از کجا معلوم شوهر کرده باشد.
« شوهر کرده؟»
مستانه غش غش می خندد. در خنده اش مهربانی قل قل نمی کردو عقل و شعور بود که از نادانی من وحشت کرده بود.
« اگر شوهر نمی کرد چطور بچه به دنیا می آورد خنگ علی؟»
یاد گربه آذر می افتم. شوهر ندارد و شش تا بچه به دنیا آورده. غلامعلی همه شان را توی گونی کرده و برده است. بلند می شوم و می خواهم بروم.
« کجا می روی؟»
می خواهم بگویم می روم پیش آذر. مستانه داد می زند.
« می پرسم پس تو از کجا آمده ای گیج علی؟»
جواب را نمی دانم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 18 Apr 2014 16:48




۶

از تکان خوردن انگشت عبو جا می خورم. انگشتانش را به نوبت بلند می کند. دست یک جا بلند نمی شود. دارد زنده بودنش را امتحان می کندو پیدا نمی خواهد از دنیا برود. نمی فهمم چرا. دنیا که برای او تعطیل شده است. کرکره هایش را از خیلی وقت پیش پایین کشیده و رویش کاغذی با وعده باز شدن دوباره نچسبانده است. نه به وعده زنده است نه به خاطره.
این دوتا را همان روزها هم نداشت. ندیده بودم خاطره ای تعریف کند، یا وعده ای به کسی بدهد. اگر عزیز نبود که پدر بزرگ بگوید، از زیر بته در آمده های روزگار بودیم و تاریخی نمی داشتم. عبو از کودکی اش نمی گفت. شاید هم نداشت.
عزیز آه می کشد.
« زن های دیگر آن خدا بیامرز هر کدام چند تا بچه داشتند. من آخری بودم. همین یکی را زاییدم. عمرش برای دومی کفاف نداد.»
ماهرخ روی پارچه ای که می دوزد خم می شود و می خندد.
« همینش هم زیادی بود.»
ماهرخ از خاطره کم نمی آورد. همبازی ها و معلم های کلاس اول یادش بود. با برادرهایش یک عالم ماجرا داشت. از بچگی مسعود و مستانه هم داستان ها تعریف می کرد. سر خاطره ها دعوا می شد. مسعود همیشه برنده بود. بیشترین خاطره مال او بود. عزیز هم به کمکش می آمد.
« روز به دنیا آمدنش غوغایی شد.»
ماهرخ می خندید. معلوم بود یک شبه تمام خطاها و ندانم کاری هایش بخشیده شده بود. مسعود سینه جلو می دهد.
« چون من به دنیا آمده بودم.»
عزیز لب و دهانش را جمع می کند. انگار آلوچه ترشی را می مکد.
« کاچی پختم با زعفران.»
یک سال بعد در تولد مستانه از آن شکوه خبری نیست. مسعود غرور خفه می شود.
« عزیز بگو مستانه لباس کهنه های مرا می پوشید.»
ماهرخ دخالت می کند.
« مستانه موهایش پرپشت و خوشگل بود.»
عزیز موذیانه می خندد.
« از همان اول خوش خوراک و تپل مپل بود.»
مسعود سر از پا نمی شناسد.
« مادرزادی کوفته بودی.»
مستانه اخم می کند.
«خفه.»
می پرم وسط.
« حالا من.»
همه یک صدا می گویند.
« تو؟»
تازه یادشان می افتاد من هم هستم. از هیچ نظر تجربه تاه ای به حساب نمی آمدم. دیر و ناخواسته به دنیا آمده بودم. کسی انتظارم را نمی کشید. آمده بودم، ضغیف و کم جان مثل موش و بی سرو صدا عین یک بره. ماهرخ این را می گوید. مسعود دنباله اش را می گیرد.
« ببو، ببو.»
صدایش مثل خروسی است که ماشین زیرش گرفته ولی هنوز نمرده است تازگی ها این طور شده است. کمی دورتر می روم.
« بره بهتر از خروس است.»
مسعود قیافه می گیرد.
« بره نه، ببو، سگ سبیل.»
رفقایش سبیل داشتند و او نداشت. هر روز جلو آیینه می ایستاد و انتظار می کشید. پشت لبش لم یزرع بود. به جای مو، جوش از آن بیرون می زد. از وقتی به ریختش خندیده بودم امم را گذاشته بود سگ سبیل.
منتظر می شوم ماهرخ از بچگی من هم بگوید ولی او تکه تکه روی زمین پهن می شود. اول بازویش، بعد شانه اش و بعد کمرش. دراز می کشد و چشم هایش را ی بندد. همیشه بعد از تعریف کردن خاطراتش این کار را می کرد. سفری بود که هیچ کدام از ما را با خودش نمی برد. کجا می رفت؟ هیچ وقت نفهمیدم.
به عزیز متوصل می شوم. می گوید جانمازش را بیندازم تابعد. بعدی در کار نیست. عبو انبر لازم دارد. کسی بلند نمی شود. مثل تیر می دوم و انبر را می دهم دستش. می گیرد و زل می زند به مسعود و مستانه.
« این بجه سگش می ارزد به شما دو تا یابوی بی مصرف.»

در می زنند. کنار باغچه دارم بازی می کنم. مامان داد می زند.
« باز کن ذلیل مرده.»
« من اسم دارم. نه یابو هستم نه ذلیل مرده.»
عزیزشمردن تسبیحش را تعطیل می کند. باور نمی کند یک دفعه این قدر زبان دراز شده باشم.
« ببین چه دُمی در آورده.»
این را مامان می گوید و از ایوان با علاقه نگاهم می کند. دلم می خواست بدنک دُم زا بود و چند دُم دیگر در می آوردم تا بتوانم بچه ی این مادر باشم. بچه ی عبو بودن آسان تر بود. نه به گریه ام ایراد می گرفت و نه از بزدلی هایم تعجب می کرد. ولی تا جایی که یادم می آید مامان هیچ وقت ضعف هایم را به رسمیت نشناخت حتیوقتی که خودش ضعیف شد . زیر دوش حمام شمس بی حرکت ماند و نتوانست شیر آب را ببندد.
پشت در، گدای هندی است. دندان های درشت و زردش را نشان می دهد.
« یخ دارید؟»
خوشحالم می شوم. دارد به زبان من حرف می زند. هندی نیست ولی انگار هم نیست. بفهمی نفهمی شبیه پاکستانی گرسنگی کشیده ای است. صورت زرد و چثه لاغری دارد و موی انبوه سیاه، مثل کلاهی روسی سرش را پوشانده است. مثل این است که آن را از بازاری کش رفته و یادش رفته باشد از سرش بردارد. زنی سرش را از روی شانه مرد می آورد تو.
« چی شد مراد؟»
مراد به نوک بینی ام زل می زند.
« ما همسایه تازه ایم. همین امروز اسباب کشی کردیم.»
زن می پرد وسط حرفش و جلوتر از مراد می ایستد.
« من منیرم.»
جوری نگاهش می کنم که یعنی باش. هنوز نمی دانم که من هم باید خودم را معرفی کنم. محو تماشایش شده ام. صورتش را با کرم پودر صاف کرده. مژه های سیاه و فرخورده اش چشمانش را قاب گرفته اند.
« اسمت چیه؟»
« حمیرا.»
دستش را می کند توی موهایم. بلندی ناخن هایش را با پوست کله ام حس می کنم.
بدون تعارف از کنارم رد می شود. از دالان می گذرد و می رود حیاط. مراد دم در می ماند. نمی دانم چه کار کنم. در را ببندم یا صبر کنم بیاید تو. ولی مراد قصد ندارد جایی برود. حواسش به دور و برش نیست. سرش را رو به آسمان می کند و ناانید از پیدا کردن چیزی که دنبالش است، به جایی در دالان خیره می شود. لابد به چیز مهمی فکر می کند. زیر لب چیزی زمزمه می کند. اسم من است.
« حمیرا.»
اسمم را زیر زبانش می بردو مثل شاهدانه ای هل می دهد زیر دندانش. دنداهایش له می کمد و دوباره تا نوک زبانش می آورد. بعد سرش را تکان می دهد مثل این که بگوید مزه اش بد نیست. مراد بعد ها با اسم آذر هم این کار را کرد. آذر هرهر خندید.
منیر از دیدن حیاط چنان ذوق کرد که انگار به باغی خوش آب و هوا آمده بود، نه حیاطی کوچک در کوچه ای فقیر و قدیمی. با ژست یک آواز خوان هندی به درخت آلبالو تکیه داد. موهای رنگ کرده طلایی اش را زیر روسری توری اش بیرون کشید و کاری کرد زیر آفتاب بدرخشد. به بدنش تابی داد و مثل طاووس مغروری تمام ثروت جسمانی اش را یک جا به رخ کشید. وقتی از توجه تمام عالم نسبت به خودش مطمئن شد به خاطر یخ از ماهرخ تشکر کرد. در همان حال آلبالویی ار درخت کند و گوشواره گوشش کرد و رو به دوربین خیالی خندید.
با او می خندیم و محو تماشایش می شویم. دست توی موهای مستانه.
« محشر است.»
مستانه به این جور تعریف ها عادت ندارد. بلند و نامربوط می خندد. عزیز لخ لخ کنان از اتاق بیرون می آید. به سلام منیر جواب نمی دهد. مستانه خجالت زده به گوشش اشاره می کند.
« چرا مادرجان از سمعک استفاده نمی کنند؟»
منیر برای هر چیز پیشنهادی دارد. هر سه بی حرف نگاهش می کنیم. پیری پیری است و نمی شود کاریش کرد. ولی منیر با شور و شوق از چیزی به نام سمعک می گوید. عزیز گوش نمی کند.
عزیز تنها کسی بود که تحت تاثیر حرف های به قول خودش این مار خوش خط و خال قرار نمی گرفت. به هر پدیده ی تازه ای مشکوک بود. فرق نمی کرد سالادی باشد که مستانه از کتاب یاد گرفته بود یا پاک کننده ای که تازه به بازار آمده بود یا زنی که قرار بود همسایه جدید و دیوار به دیوار ما باشد. عزیز تازه پذیرفته بود که شمس همسایه است، آذر همسایه است، ولی این زن شبیه هیچ همسایه ای نبود. اول زودتر از بقیه انرژی بی مهار را در چشم های منیر دید . بعد از رفتن هشدار داد.
« زن نیست، .»
و بعد ها شمس آن را بو کشید لابد، که عالیه را صدا کرد و توی گوشش خواند.
« به این زن رو نده.»
عالیه نمی دانست چرا.
عزیز هم مثل شمس از سادگی عالیه ذله می شد.
« عالیه، شوهرت چشم ندارد ولی بهتر از تو می بیند.»
منیر رو می کند به ماهرخ.
« دخترها بهت نمی آیند. بزنم به تخته خیلی جوانی.»
دنبال تخته می گردد. بیل گوشه حیاط است. رقصان می رود و چند ضربه به دسته چوبی بیل می زند و بر می گردد. ماهرخ سرخ می شود.
« هفده سالم بود که دادنم به عبو. زود هم بچه دار شدم.»
عزیز زیر لب می غرد.
« بیست و یک سال.»
ماهرخ بلد نیست مثل منیر زبان بریزد. دارد با تعجب به همسایه تازه نگاه می کند. انگار درخت دیگری را که همان لحظه از خاک در آمده ورانداز می کند.
« یک پسر هم دارم.»
منیر وای بلند و شادی می کشد و به دسته بیل نگاه می کند. دور است.
فکر کردم اگر مسعود پر از جوش و زگیل را ببیند این قدر ذوق نمی کند ولی خیلی زود می فهمم منیر با دیدن سوسک دیوار و کرم باغچه هم هیجان زده می شود. وادارمان می کرد ما هم مثل او ذوق بکنیم. از آن هایی بود که تنهایی نمی توانند از چیزی لذت ببرند. ولی ما ناامید کننده بودیم. عادت نداشتیم. برعکس، تاا می توانستیم ذوقمان را بروز نمی دادیم. منیر لرای بیدار کردن احساسات ماهرخ صد دفعه چشمک زد. به ##### مستانه زد. ناخن های بلندش را کرد توی موهای فرفری ام و خیلی زود با ما دوست شد. صمیمیت پیش او مرحله نداشت. آسان و در دسترس بود.
« به ریزه بودنش نگاه نکن.»
منظورش مراد است که هم چنان دم در ایستاده است. چشمک می زند.
« فلفل نبین چه ریزه.»
می زند به ماهرخ که یعنی بقیه اش را او بگوید. ماهرخ می خندد و لثه های صورتی اش را نشان می دهد و به فکرش نمی رسد که بگوید بشکن ببین چه تیزه. ماهرخ تیز و فرز بود. مثل فرفره می چرخید و اشیای دورو برش را با دست هایش رام می کرد ولی زبانش ورزیده نبود. کند و ناپخته بود. پیش منیر حراف و زبان باز، لالی بود که پوستش تند و تند رنگ می گرفت.
« پوستت محشر است. صورتی اش خوش رنگ است.»
ماهرخ دستپاچه می شود. انگار یکباره صاحب ثروتی شده و نمی داند چه کارش کند. منیر دست می کشد به صورت خودش. لاک ناخن هایش رنگ ماتیکش است، گل بهی.
« مثل پوست من بد رنگ و پر از جوش نیست.»
و منتظر می شود ماهرخ به تعارفش جواب بدهد و بگوید که پوست او هم خوشرنگ و صاف است. ولی ماهرخ با تمام لثه هایش می خندد. عزیز چیزی به مستانه می گوید. منیر لابد می شنود که شانه اش را نیم دور می چرخاند و لبهایش را غنچه می کند.
« من خودم بچه ام.»
عزیز در عمرش بچه ای به این گندگی و لوسی ندیده است. واه واهی می کند و تسبیحش را می شمرد.
منیر از خودش و مراد جوری حرف می زند که انگار جالب ترین مخلوقات روی زمین بودند، خوشبخت ترین و شادترین زوج عالم. کمتر از گل به یکدیگر نمی گفتند و عاشق هم بودند. منیر آنقدر از خوشبختی و عشق و شادی گفت که ماهرخ و مستانه به سرعت متوجه جای خالی همه این ها در زندگی شان شدند. چقدر کم داشتند و نمی دانستند. چه قدر دنیا چیزهای خوب داشت که از آن ها دریغ کرده بود. مستانه جوان بود و امیدوار. ماهرخ اما با این که زن حسودی نبود پاک مایوس شد و دیگر لبخند نزد. صورتش هم به آن لبخند عادت نداشت.
منتظر بودم منیر خوشبختی را نشان دهد اما چیزی که او شان می داد پاکستانی زجر کشیده ای بود که دم در بی هدف قدم می زد و هیچ جوری شبیه خوشبختی نبود. حتی به نظرم می آمد کمی شبیه بدبختی است. چشم هایش غمگین بود و انگشتان تیره اش می لرزید. گیج شدم. فکر کردم مستانه باید کلاس دیگری برایم بگذارد ولی مستانه خودش داشت کلاس می دید. حرف های منیر را با دهان باز می بلعید.
منیر می گوید موقتاً مستاجر هستند . پاپا قول داده که برایشان آپارتمان بخرد. عزیز یکباره چادرش را روی صورتش می کشید. جمع و جور و مچاله می شود و مثل وقت هایی که سر خاک می رویم تکان تکان می خورد. خم می شوم و ز گوشه ی باز چادرش نگاهش می کنم.
« عزیز گریه می کند.»
از سوراخ چادر صورتش را می بینم که از زور گریه و شاید هم درد قرمز شده است و اشک از چشمانش می ریزد روی صورت پیرش . مستانه یادش می رود دختری محترم و مودب است. با تمام زور دستش می زند توی سرم.
«خنگ علی.»
می دوم توی اتاق. مستانه دنبالم می کند. در اتاق را پشت سرش می بندد. بعد وسط اتاق دولا می شود. مثل عزیز به خودش می پیچد و منفجر می شود از خنده.
«پاپا.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 18 Apr 2014 16:52




۷

چند روز طول کشید تا ما به پاپا گفتن منیر عادت کردیم و دیگر کسی نخندید. پاپا پدر مراد بود. گویا حتی جالب تر از خودشان بود، مردی زیرک با شم تیز اقتصادی. در عرض چند سال راهی را رفته بود که کسانی مثل پسرش در عرض چند سال نمی توانستند بروند. توانسته بود وارد بازار معاملات بشود و در مدیریت شرکتی که کالاهای خارجی وارد کی کرد، سهیم شود. مراد در شرکت پاپا کار می کرد و به همین راضر بود بعد از ظهر در خانه نقاشی می کرد.
عبو اخبار مربوط به همسایه جدید را بی اعتنا گوش می کند. دارد موزاییک لق باغچه را محکم می کند.
« این چیزها تو گوش من نمی رود. »
مستانه چکش را می دهد دستش.
« چون پُرِ موم است.»
عبو نمی شنود یا بهتر می بیند نشنود. ماهرخ دارد غذا می کشد.
«چه چیزی به گوش ات نمی رود؟»
عبو صورتش را با آب حوض می شوید.
«همین چیزهایی که می گویید. آب دهانتان راه افتاده این که طرف شرکت دارد و لوازم صورتی وارد می کند.»
عزیز می خندد. باز هم یاد پاپا گفتن منیر افتاده است.
«بشنو و باور نکن.»
عبو از سادگی زن های ناقص العقل لجش می گیرد. تعریف از دیگران همیشه به نظرش اغراق آمیز می آمد و حرصش می داد. حوله را از دست ماهرخ می گیرد.
« آن ریقویی که من دیدم زنش را اداره کند خیلی است.»
چیز دیگری هم می گوید که نمی شنوم. حوله را چسباند به صورتش. ماهرخ حواصش به عبو ست که حوله را نمالد به جایی.
« ندیده نشنیده پشت سر مردم حرف می زنی.»
عبو جا می خورد.
« ندیده هوایش را داری با نکند دیدی و ما نمی دانیم.»
ماهرخ معطل حوله است.
« هوای ی کی را دارم؟»
عبو تای آستینش را باز می کند.
« من نمی دانم این یارو.»
مسعود کی پراند.
« یارو نه پاپا.»
عبو قرمز می شود و حوله را پرت می کند روی مسعود.
« گور پدر تو و پاپا.»
از آن روز پاپا شد کلمه ی ممنوع خانه ی ما. مثل کلمه ی ازگیل که ممنوع بود و عبو با شنیدنش کهیر می زد. حرف و حدیث پاپا توی محله پیچیده است. همه دلشان می خواهد یک نظر او را ببیند ولی توی خانه ی ما کسی حق ندارد از پاپا حرف بزند. یک بار وقت صحبت از عبدی یکی می گوید:
« گمانم حالا حالاها آن تو بماند.»
عبو دارد توی گوشش دنبال چیزی می گردد. رویش را طرف مسعود بر می گرداند.
« کی؟»
مسعود نیشش باز می شود.
« پاپای آذر.»

من و آذر توی دالان دوز بازی می کنیم. منیر در می زند. بیشتر عصرها می آید. عبو غرغرکنان شلوارش را می پوشد و بیرون می رود. منیر موهای آذر را با کشی که از کیفش در می آورد، می بندد.
« دختر هم این قدر شلخته.»
با ناامیدی به موهای من نگاه می کند. هیچ کاریش نمی شود کرد در عوض به ناخن هایم لاک می زند. موهای مستانه را با بُرس حالت می دهد. من و آذر نگاهش می کنیم. عروسک گنده ای است که کله ی پر مویش در دست های منیر نگاهش می کنیم. عروسک گنده ای است که کله ی پر مویش در دست های منیر خم و راست می شود. منیر کمی عقب می رود و از دور به کار دستی اش نگاه می کند و همیشه یک جای کار اشکال دارد. این بار می خواهد موها را به شکل گوجه در بیاورد.
از درست کردن مو حوصله اش سر می رود. می افتد به جان اثاث خانه . هر دفعه که می آید طرح تازه ای برای آرایش خانه می دهد و خودش هم آن را اجرا می کند. سماور را بلند می کند و از من و آذر می خواهد میزش را برداریم. میز و سماور را می بریم آشپزخانه.
« شماها در عهد بوق زندگی می کنید.»
نواری از کیفش بیرون می آورد. توی ضبط می گذارد. صدای قاروقور از ضبط بلند می شود.
« ضبط شما به درد نمی خورد. صدا ندارد»
ما را می فرستد ارِ خانه شان. صدای موسیقی از خانه شان می آمد. گوشمان را می چسبانیم به در آهنی خانه. در با حرکت تندی باز می شود. فرصت نمی کنم کله خم شده مان را سر جایش برمی گردانیم. مراد می خندد.
« دخترها بیایید توی حیاط.»
مانده ایم برویم یا نه. مراد فرصت فکر نمی دهد. بازوی هر دویمان را می گیرد و توی حیاط می کشد. دست مرا ول می کند ولی دست آذر را نگه می دارد. می ایسستد و یک لحظه مثل این که چیز عجیبی دیده باشد به مچ نگاه می کند. نوک انگشتانش را می گذارد روی برآمدگی مچ او و مثل شکسته بندی که بخواهد آن را آرام و بدن درد جا بیندازد، لنسش می کند. بعد دست او را پایین آورد و آن را مثل خط کش بلندی که دیوار تکیه بدهند کنار بدن آذر می گذارد.
می رود توی اتاق. پنجره را باز می کند و ضبط را می کشد روی لبه ی آن.قبراق است و از پنجره می بینم که به سرعت می رود و می آید. سیم سیار توی دستش است و دنبال پرپز می گردد. می نشیند لب پنجره و با دکمه های ضبط ور می رود. بعد رویش را می کند به ما. چشمان ماتش می درخشد و گوشه ی لبش می لرزد. ناگهان صدای تیز و بلند موسیقی توی حیاط می ترکد. من و آذر هول و دستپاچه ه هم نزدیک می شویم. انگار در قفسی از صدا گیر افتاده ایم. مراد اشاره می کند نزدیک تر برویم. ضبط را از پنجره می دهد دستمان.
منیر اول از ماهرخ می خواهد برقصد. ماهرخ عقب عقب می رود. یک عالم کار دارد که باید بکند. میر دست مستانه را می گیرد و بلندش می کند. مستانه ناز می کند و دست هایش را پشت سر می برد. منیر اصرار می کند مستانه می آید وسط اتاق. چند لحظه به آهنگ گوش می کند و بعد می رقصد. خجالتش یخته است ولی پیداست که گوشش به صدای آهنگ نیست. به ساز خود می رقصد. منیر سراغ من می آید و به زور بلندم می کند. چشمم می افتد به ماهرخ تشویق آمیز اما نگران نگاهم می کند. دلش می خواهد برقصم ولی بلد نیستم. به خاطرش شرمنده است، بیشتر از خودم. منیر پرتم می کند وسط اتاق. وانمود می کنم مثل مستانه چند لحظه از آهنگ حس می گیرم ولی دارم تعادلم را برمی گردانم. منیر اشاره می کند شروع کنم. دست هایم را بالا می برم و تازه می فهمم بدن آدم مجود دیگری است و می تواند مثل ناشناسی رو در رویت بایستد و مسخره ات کند. دست می تواند بلند نشود و اگر بلند شود دستِ دیگر را پیدا نکند. پا می تواند خم شود ولی نه در جهتی که تو می خواهی. آذر از خنده ریسه می رود. ماهرخ هم خنده اش می گیرد. رویش را می کند به آذر.
« نوبت تو هم می رسد.»
آذر حتی وحشی تر از من است. فرق رقص و بالا و پایین پریدن را نمی داند ولی می خندد و از رو نمی رود. منیر از این همه بی هنری ناامید می شود. بلند می شود و چرخ زنان می آید وسط. بدنش انگار که از بندی آزاد شده یاشد و چرخ زنان می آید وسط. بدنش انگار که از بندی آزاد شده باشد به پیچ و تاب می افتد. اول ایرانی و بعد هندی می رقصد. آخر سر هم شالی به کمرش می بندد و عربی می رقصد. سینه هایش را می لرزاند و قر می دهد و می چرخد. بوی عطر و عرق توی اتاق می پیچد. بعد در مقابل انبوه تماشاچیان نامرئی لبخند زنان تعظیم می کند. چرخی می زند. و سر جایش می نشیند. خودش را باد می زند و نفس نفس زنان می گوید که کلاس رقص برایمان خواهد گذاشت. آذر ادای رقص منیر را در می آورد و خنده کنان می گوید که وقت همه مثل او می رقصیم.
منیر توی کمد ماهرخ سرک می کشد و پیراهن سرخابی رنگی را بیرون می آورد. پیراهن را روی لباس به تن خودش اندازه می کند.
« به جای آن گونی که تنت است ایت پیراهن را بپوش. خوش رنگ است.»
ماهرخ معذب بود تحمل آن همه صمیمیت را نداشت. با بی میلی پیراهن سرخابی را پوشید فقط برای این که بازی را زودتر تمام کند. منیر انگار که یک دفعه ستاره سینما در مقابلش ظاهر شده باشد، جیغ زد و وای وای شادش بلند شد.
« بیا آرایشت کنم.»
ماهرخ بازس بلد نبود. دست هایش بیکار و خجالت زده کنار بدنش آویزان بود. عجله داشت که همه چیز زود تمام شود. منیر به بیقراری ماهرخ اعتنا نمی کرد. چشم تیزی داشت. خط ریز گوشه دهان، لکه ماتیک بیرون زده از لب، مژه افتاده زیر چشم را زودتر از همه می دید ولی برای دیدن عصب دنیا چشم نداشت. آن چه را که زیر پوست آدم اتفاق می افتاد نمی دید و یا می دید و برایش مهم نبود. بعد ها فهمیدم بیتابی همه چشم ها یک اندازه نیست. یکی کم از دنیا و یکی زیاد. دنیا هم در برابر نگاه آدم ها به یکسان عرضه نمی شود.
منیر با حوصله آرایشش کرد. ماهرخ خوشگل و رنگی شد مثل منیر. در صورتش دنبال ماهرخ قبلی گشتم. فهمید دنبال چه می گردم. با خنده لثه هایش را مثل نشانه ای آشنا نشانم داد.
مستانه و ماهرخ هر دو جلوی آیینه ایستادند. ماهرخ باریک و سفید بود. مستانه به عبو رفته بود. تیره بود وهیچ کدام از رنگ های نرم و معصوم ماهرخ در لباس تنگ سرخابی باریک تر و دخترانه تر شده بود. منیر تار موی یکی را صاف می کردو رنگ ماتیک دیگری را عوض می کرد. مستانه غرق تماشای خودش بود. ماهرخ به خاطر سادگی طبیعی اش با رنگ و زینتی زیباتر نمی شد. تحملش را هم نداشت. چشم منیر را که دور می دید رنگ ها را با گوشه دامن از صورتش پاک می کرد. منیر کمر باریک ماهرخ را گرفت و چرخاند. بعد ذوق زده هوار کشید.
« کیف و یک جفت کفش پاشنه بلند لازم داری.»
عزیز از این همه فسق و فجور به مسجد پناه برد. منیر دست بردار نبود. گردن بند خودش را درآورد و گردن ماهرخ انداخت.
« باید همین جور بمانی تا عبو ببیند.»
ماهرخ هول شد و با عجله دنبال لباس کهنه اش گشت.
« عبو خوشش نمی آید.»
منیر مردی را نمی شناخت که از زیبایی زن خوشش نیاید. ولی مردی به نام واقعیت داشت. منیر نتوانست از پس معلومات گذشته اش برآید.
« دروغ است.»
ماهرخ گفت که قلب سیاه است، سیاه مثل قیر.
منیر با این حساب ثروتی داشت، قلب سفید مراد.
« مراد آن قدر به من اعتماد دارد که همین الان می توانم بروم تو دل یک گردان سرباز.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 18 Apr 2014 16:53




۸

خانه ی منیر قدیمی بود. از آن دو طبقه های سقف کوتاه و تنگ و باریکی که با پله های کج و معموج به هم وصل می شدند. ولی منیر در عرض چند روز خانه را عوض کرد. پرده زد و لکه های دیوار را با عکس پوشاند. مراد همین کار را با زیر زمین کرد. دیوارها و کف سیمانی اش را با گلیم و جاجیم پوشاند و راه نور پنجره های پنجره های کوچکش را بست و در عوض نور دلخواهش را با آباژورهای چوبی به زیر زمین آورد. طرح ها و نقاشی را به دیوارها آویخت و آن جا را تبدیل به کارگاه نقاشی کرد. با بوی نم آن نتوانست کاری بکند.
مراد در را به رویمان راز می کند. آمده ایم سشوار بگیریم. منیر برای صاف کردن موهای مستانه لازمش دارد. مراد شلوار سفیدی پوشید و سیگار خاموشی میان انگشتانش است. به نوبت به هر دویمان نگاه می کند. نگاه کردنش طول می کشد.
« بیایید تو.»
حیاط کوچک است. حوض ندارد. اتاق ها را با پرده های ضخیم قرمز رنگی پوشانده اند. آفتاب از دیوار بالا رفته ولی ردش توی حیاط مانده است. مراد می رود توی اتاق. گوشه پرده را میبینم که کنار می رود. مراد دارد نگاهمان می کند. زود برگردد. سشوار دستش نیست. موهایش صاف شده است. آذر خنده اش می گیرد. مراد خیره می شود به آذر.
« به چی می خندی؟»
«هیچ چی.»
آذر از لحن جدی مراد خودش را نمی بازد. بیشتر خنده اش می گیرد. دستش را می گذارد جلو دهانش و می خندد. من هم خنده ام می گیرد. مراد ساکت تماشا نی کند. دستش را بلند و آرام می برد نزدیک و چند تار مو را از صورت آذر کنار می زند.
« وحشی و خوشگل.»
سیگارش را می گذارد میان لب هایش لب هایش و از جیب شلوارش فندک استیل ظریفی در می آورد. انگشتان تیره اش می لرزند. تکیه می دهد به دیوار، مثل کسی که کار دیگری غیر از انتظار کشیدن ندارد. زانویش را خم می کند و کف یک پایش را از پشت می چسباند به دیوار. ساکت سیگار می کشد و به نوبت نگاهمان می کند.
هیچ چشمان مراد را نداشت. حرص دیدن در آن ها بود و بی اختیار میل پنهان شدن را در آدم بیدار می کرد. به دوربرم نگاه کردم. حیاط، چند ضلعی و قیاس و لخت بود. نمی دانستم دنبال چه می گردم شاید چیزی که بشود پشت آن مخفی شد. مراد چشم از ما برنمی نداشت. چیزی را می دید که ما از دیدنش عاجز بودیم و به طور مبهمی می دانستیم ارزش تماشا دارد. بعد فکر کردم همین کنجکاوی، کنجکاوی دیدن خودمان بود که باز هم ما را به خانه کشاند.

« امروز هم یک گردان سرباز این جا بود؟»
عبو در اتاق دنبال نشانه های منیر می گردد. عزیز با آمدم عبو سر حرفش باز می شود.
« خانه زندگی که ندارد. توی خانه های مردم پلاس است.»
مستانه از نگاه کردن به ناخن های رنگی اش سیر نمی شود انگشت دست هایش را به هم می چسباند و از هم باز می کند. عقب می برد و جلو می آورد و هر بار انگار که دست تازه ای می بیند چند لحظه به آن ها خیره می ماند. چند وقت است که صبح ها ورزش می کند و شب ها دندانهایش را مسواک می زند.
ماهرخ اجازه می دهد به لب هایش برقِ لب بزند. اما در مورد برداشتن چند تار مو از میان دو ابرویش کوتاه نمی آید. مستانه به ناخن های پایش لاک می زند و به نگرانی های عزیز که پس غسل چه می شود اعتنا نمی کند. به جای شلوار دامن می پوشد و جوراب هایش نازک و نازک تر می شود.
« اتفاقاً خانه زندگی مرتبی دارد. خیلی خوش سلیقه است. همه اثاثیه اش نو و شیک است.»
مسعود می پراند.
« از خیر سرِپ.»
روزهای جمعه مراد کت و شلوار می پوشد. کراوات زردش مثل چراغ از گردنش آویزان است. اهل محل می دانند که می روند رای دست بوش پاپا. صدای تق تق کفش منیر توی کوچه می پیچد. بوی تند عطر و ادکلن شان تا مدت ها بعد از رفتن شان توی کوچه می ماند.
نزدیک غروب برمی گردند. بوی سیگار می آید. از لای در دید می زنم. آذر هم از روبه رو نگاه می کند. مراد با دیدن ما نیشش باز می شود. آدامس تعارفمان می کند یا اگر شکلاتی توی جیبش داشته باشد به ما می دهد. آذر می خندد و من عقب عقب می روم که یعنی نمی خواهم. مراد رو می کند به منیر.
« تو بگو بگیرند.»
خوشش می آمد ما را به حرف بکشد. جوری نگاهمان می کرد انگار دنبال چیزی در پشت مردمک چشمانمان می گشت. پیراهنش همیشه سفید و تمیز بود و بوی خوبی می داد. زنجیر طلایی توی پشم سینه اش تاب می خورد. به نظرم آمد آن قدرها هم گدا نیست. حتی سخاوتمند هم بود. یک اسکناسی از کیفش در آورد و به طر ما دراز کرد.
« هر چی دوست دارید بخرید. آدامس، لواشک.»
تا آن روز کسی پول تعارفمان نکرده بود. آذر هم نمی توانست مثل این جور وقت ها بخندد. جدی شده بود و چشم از پول برنمی داشت.
« یادتان باشد به من هم تعارف کنید.»
مراد تند قدم بر میداشت. کرواتش مج بود و موهایش رو به بالا پرواز می کرد. خوشحال بود از این که جمعه را پشت سر گذاشته و حالا می تواند در کارگاهش موسیقی گوش کند. توی دود سیگار غرق بشود. نقاشی بکشد و در عالم خودش باشد. منیر مزاحم نبود. دست کم امروز نبود. مراد تمام روز طبق خواسته او عمل کرده بود تا چند ساعت آخر شب را تنها باشد. برای این چند ساعت تنهایی سال ها جنگیده بود. منیر هنوز هنوز هم نمی دانست چرا ماد این همه برای خزیدن توی دخمه عجله داد. جلو جلو رفتن او عصبانی اش می کرد. دلش می خواست شانه به شانه هم راه بروند. مثل همه ی زوج های امروزی. مراد به اصرار او قدم هایش را آهسته می کرد اما شبیه مردی می شد که در مراشم تشییع جنازه پشت سر تابوت راه می رود.
منیر از دخمه بیزار بود. در آن چند ماه فقط یک بار به کارگاه رفت. آن هم برای پایین کشیدن و زیر پا کردن تابلوهایی که یک ریال هم نمی ارزیدند. این را فقط او نمی گفت. پاپا هم می گفت. پاپا به عروسش حق می داد و همین منیر را آرام می کرد.
منیر سلانه سلانه می آمد. صدای پاشنه کفش هایش آهنگ موزون وقت رفتن را نداشت. پیدا بود که دلش نمی خواست به خانه برود. از جلو خانه ما رد می شد. می دانست جمعه ها عبو خانه است. سرک کسیدن توی حیاط شمس و با یک تعارف عالیه به خانه شان می رفت.
سرآذر مثل سر جوجه ای به پشت خم و ناپدید می شود. بعد صای جیغش د می آید. غلامعلی لای در ظاهر می شود و با نفرت به منیر و مراد نگاه می کند که دور می شوند. به من تش می زند.
« برو خانه تان.»
در را می بندم و همان جا توی دالان می مانم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 18 Apr 2014 16:54




۸

عبو به صدای قدم های منیر که از کوچه می آید، گوش می دهد و موذیانه می خندد.
« یک گردان سرباز دارد می آید»
از مدت ها پیش بند کرده است به منیر بعضی وقت ها گوشش را تیز می کند تا صدای او بشنود. بعد که می شنود مسخره اش می کند و تفریح می کند. ماهرخ طشت را پر از آب می کند .
« به جای بیکار نشستن و مسخره کردن مردم شیر آشپزخانه را درست کن.»
عبو جواب نمی دهد. زل زده است به لب های ماهرخ. قرمزند.
« ماهرخ چیزی نمی گوید. با جدیت کارگری سخت گوش کار می کند کوهی از رخت چرک کنار طشت ریخته است. عبو نزدیکش می شود.
« نگفتی.»
ماهرخ با روسری کهنه موهایش را جمع می کند و از پشت گره می زند. بعد آستین هایش را بالا می زند. عبو ول کن نیست.
« بد نشدی، تحویلت می گیرند»
عزیز نزدیک پنجره نشسته است . زیر لب غرغر می کند.
« همه اش زیر سر آن زنیکه است.»
ماهرخ چنگ می زند به لباس های خشک و سواشان می کند. نازک ها را کنار می گذارد. عبو شیر را می بندد و از لب حوض کنار نمی رود. می ایستد بالای سر ماهرخ گه حالا چمتباتمه زده، لباسی را از بقیه جدا می کند و نمی داند کدام طرف بگذارد.
ماهرخ گیج شده بود. گیج حرف بود. بعضی آوارها دیده نمی شود ولی حقیقت دارند. از دست وپا زدن کسی که زیر آن است می توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می کند. ماهرخ زیر آوار حرف های عبو دست و پا می زد و نمی توانست تکان بخورد.
« حالا مربی هم پیدا کرده ای.»
ماهرخ باز هم لباس ها پناه می برد. حالا دارد مثل کهنه فروش محل آن ها را به هم می ریزد و دوباره از هم سوا می کند. چند تایی را جلوی صورتش می گیرد و ناامید نگاهشان می کند. حالت کسی را دارد که بعد از ساعت ها شستن، لکه های درشت روی لباس ها می بینید. مچاله شان می کند و ذله شده از مگسی که جلو صورتش وزوز می کند، منتظر می ماند عبو شیر را باز کند.
« شیر را باز کن.»
سرشیلنگ را از حوض بیرون می کشد. آجر نصفه ای رویش می گذارد و نگاه می کند به سر دیگر شیلنگ که به شیر وصل است و شیر هم چنان در مشت بزرگ عبوست که دارد یکریز حرف می زند. شیر را ول می کند و دوباره آن را مثل تپانچه ای محکم می گیرد و دست دیگرش را تهدید آمیز بالا می برد و پایین می آورد.
عبو حرف می زند و چشم از چشم از ماهرخ بر نمی داشت. منتظر بود حرفی بزند. ماهرخ اما می دانست کلمه ها فایده ندارد. هیچ کلمه ای نمی توانست عبو را از آن جا دور کند. با انگشتانش علفی را که از موزاییک ها بیرون زده بود، لمس کرد. حسش نکرد. دوباره به آن دست زد. مانعی بین او علف بود. مانعی بین او لباس ها بود. یک دستش را توی آب حوض فرو کرد و انگار برای یک لحظه فهمید مانعی بین او و همه جهان هست. با نفس بند آمده ، صبر کرد ارتباط از نو برقرار شود. صدای عبو بلندتر شده بود. چیزی نگفت. می خواست مردِ بالای سرش هر چه توی دلش دارد بیرون بریزد و تمام کند ولی عبو به آن راضی نبود. باید او را هم به بازی می کشد.
ماهرخ سرش را روی طشت خم می کند. نصف گوشش از زیر روسری بیرون است. حالا نمیمرخش درست مقابل لوله ی شلینگ است. انگار یکی قرار است از سوراخ شیلنگ به او شیلنگ کند و می کند. عب. ناگهان شیر را می پیچاند. آب با فشار زیاد از شیلنگ می پاشد به صورت ماهرخ. مثل این است که سیلی محکمی از کسی می خورد. جیغ می کشد و از جا می پرد. خیس شده است.
به سرعت می رود توی اتاق. خیال می کنیم می رود که لباسش را عوض کند یا بی صدا گوشه ای کز کند زود برمی گردد. توی صورتش خشم و سماجت با هم است. همان پیراهن خیس تنش است. دامنش پر است و گوشه اش را برای نگه داشتن آن ها رو به بالا تا کرده . هر چه توی دامنش است می ریزد توی طشت پر از آب . بعد می رود توی طشت و شالاپ و شالاپ پا می کوبد و له شان می کند. آب طشت اول صورتی و بعد قرمز می شود. خمیر مانیک ها قلمبه قلمبه روی آب می آیند و مثل ماهی مرده دور ساق های سفید و برهنه اش شناور می مانند.

زمان نیم گذارد. به ساعت ملاقات خیلی مانده است. مستانه تلفن می کند. حال عبو را می پرسید و می خواهد بداند به خانه سر زده ام یا نه. از آخریین باری که به خانه رفته ام سال ها می گذارد. با عجله می آمدم و می رفتم، از سروظیفه. ماهرخ دیگر نبود. زود و بی خبر مرده بود،ساده و بی دردسر بعد ها دیگر حس وظیفه هم نمی توانست مرا به خانه برگرداند. عبو یک با به تهران آمد. در زیرزمین اجازه ای کوچکی زندگی می کردیم. بیشتر از دو روز طاقت نیاورد. چند بار رفت توی کوچه و برگشت. لیوان لیوان چای خورد و پیله کرد به کوچکی پنجره ها و سوسک گنده ای که کف آشپزخانه دیده بود. با پویای چند ماهه به اندازه چند دقیقه چند سرگرم شد و از تماشای عکس های روزنامه های بیژن و حرف های ##### اش خسته شد. صبح زود بلند شد و رفت ترمینال.
مستانه می گوید محله عوض شده است. همیشه این را می گوید. ولی چرا محله ای که در ذهن من است، عوض نمی شود. آدم هایش حتی پیر هم نمی شود. به همان شکلی که در سال های دور بودند، مانده اند. لابد محله به نامم ثبت شده و هیچ قانون بشری نمی تواند آن را از مالکیت من در بیاورد. نه می شود آن را به کسی هدیه داد و نه حتی و بخشید.
محله مرموز و راز آلود بود. حالا رازی در کوچه ها نیست و اگر هست مثل خبری داغ و کوتاه به سرعت فاش می شود و بعد از یاد می رود. دیوار خانه ها کاهگلی بود و با خراش انگشت، کاه از آن جدا می شد. صدای کسی که اذان می گفت زلال بود و دلنشین. بلندگو نبود تا صداهای دیگر را ببلعد. صدای بوق دوچرخه بود و آواز قناری آقای تو تو نچی و صدای خوش کهنه فروش محل.
مستانه می گوید همه ی خانه های کوچه عقب نشینی کرده اند. فقط خانه ماست که جلوتر از بقیه وسط مانده است. خانه شمس را هم کوبیده اند. به جایش دارند آپارتمان می سازند. دیوار کوتاهی، خانه ما و خانه شمس را از هم جدا می کند. دیوارِ محبوب مستانه است. می گوید در خاک برداری ترک برداشته است.
مستانه می چسبد به همین دیوار و به عبو التماس می کند.
« بس کن بابا آبرومان رفت.»
صدای عبو تتا سرِ کوچه می رود. ماهرخ بی حرف روی لبه حوض نشسته است. دست های خسیسش را با فاصله از زانوهایش نگه داشتهاست. عبو با دهان کف کرده، حرف های تند و گزنده را تا نزدیکی ماهرخ می برد و با همان حرف ها از نو بر می گردد. تویدالان ایستاده ام. مسعود چشمش می افتد به من.
« کجا بودی؟»
جواب نمی دهم. او هم دنبال جواب نیست. مرا بهانه کرده که بزند بیرون. مستانه به طرفم می آمد.
« چه مرگته؟»
ضعف دارم و لابد رنگم پریده است.
« دلم درد می کند.»
برمی گردد به سمت عبو که صدایش باز هم بلندتر شده است. تند می رود جلوی عبو می ایستد. خودش را سپر می کند تا صدا به آن سمت نرود.
« یک کم یواش تر بابا.»
مامان از دور نگاهم می کند. صورتش از آفتاب قرمز شده و پشت لبش دانه های عرق جوشیده است. اشاره می کند پیشش بروم. قوز کرده و تقریباً دولا دولا نزدیکش می شوم. می ترسم ترکش داد و بیدادهای عبو به من هم بخورد. الان است که بپرسد کجا بودم و دق دلی اش را سر من در بیاورد. ماهرخ دست خنکش را می چسباند به پیشانی ام.
« یک کم نبات بریز توی استکان آب داغ و بخور.»
عبو با چشم خودش دیده است. تهیت نمی زند. زرد و ناغافل آمده و نرسیده به خانه، صدایشان را شنیده است. صدای خنده شمس و ماهرخ را.
« دروغ می گویم؟»
ماهرخ جواب نمی دهد. عبو دوباره شروع می کند.
« تو با شمس حرف می زدی یا نه؟»
« آره.»
عبو دستش را مثل تبر روی کله ماهرخ می گیرد.
« چی می گفتند به هم؟»
ماهرخ همه چیز را از اول جزء به جژء تعریف می کند. شمس سراغ عالیه را می گرفت.
« زن وراج من خانه شما لنگر انداخته ماهرخ خانم؟»
ماهرخ اعتراف می کند. حق با عبوست. ماهرخ نه دوید بود که چادر سرش کند و نه حتی با دست یقه بازش را پوشانده بود. به جای این کار خندیده و گفته بود که شمس اموراتش بدون عالیه نمی گذرد.
عبو کله اش را از پشت تکیه می دهد به دیوار و مثل کسی که بالاخره خبر نهایی را شنیده باشد آسوده می شود.
« پس داشتی با شمس لاس می زنی.»
« لاس نبود.»
عبو از دیوار کنده می شود و به خودش می پیچد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 19 Apr 2014 19:19




۹

« پس آن عشوه ها برای چی؟ آن خنده ها. چرا مردک نیشش باز بود؟»
عزیز از روی پله ای که نشسته بلند می شود. پیراهن چیت گشادش را صاف می کند و لخ لخ کنان می آید وسط حیاط و می خواهد پا درمیانی کند. دیوانگی عبو ممکن است تا چند روز طول بکشد. ماهرخ روی شکم تا می شود و به مورچه زرئ و گیجی نگاه می کند که لای شیار موزاییک ها راهش را گم کرده است. عبو دور می گیرد و دادش بلند می شود. ماهرخ حتی جوراب هم پایش نیست. مستانه نگران می شود.
« بس کن بابا.»
جیغی مثل صدای گربه از گلویم بیرون می آید. از شنیدن صدای خودم جا می خوردم.
« شمس کور است.»
عبو انگشتان دستش را به می چسباند و مثل قبل فرق سر ماهرخ را نشانه می گیرد و بلندتر داد می زند.
« این که کور نیست، هست؟»
مستانه هیس هیس می کند. عزیز آلوچه ترش نامربی اش را تند و تند می مکد.
« شمس چیزی نمی بیند عبو.»
او هم تازه یادش افتاده است که شمس نمی بیند. عبو چمباتمه می زند و تکیه می دهد به دیوار. عمله هایی که صبح ها تکیه می دهند به درخت چنار توی میدانگاه. صورتش را با دو دستش می پوشاند. نوک بینی اش بیرون می ماند.
« مرد برای دیدن زن چشم لازم ندارد عزیز.»
پیشانی و گوش هایش قرمز می شود.
شب ماهرخ نتوانست بخوابد. به شمس فکر می کرد و به حرف عبو. شمس برای دیدن او چشم لازم نداشت. چرا تا به حال خودش به این موضوع فکر نکرده بود، به این که شمس بدون دیدن هم زندگی را می فهمید، شاید حتی بهتر. شمس هم مردی بود مثل همه. هیکلش عضلانی بود و درشت، ابروهایش شمشیری و صورتش زلویه دار. به قول عزیز کله ی پادشاهان را روی تنش داشت. گرمابه ی محل را که از پدرش مانده بود اداره می کرد. همیشه تمیز بود و بوی صابون صابون می داد. ماهرخ عاشق این بو بود. آن را با خوشبوترین عطر دنیا عوض نمی کرد.
ماهرخ فکر کرد عبو چشم داشت ولی نتوانسته بود دایی را ببیند. هیچ کدامشان او را ندیده بودند. حتی شمس با آن حواس تیزش متوجه او نشده بود. دایی دستش بود و به خانه اش می رفت. از جلو درکه می گذشت ایستاد و برگشت، کمی عقب تر. به عادت معمول با صدای بلند سلام نکرد. حتی سرفه هم نکرد که خودش را به یاد ماهرخ بی چادر و شمس کور بیندازد. گلدان شمدانی رابا فاصله از خودش گرفت و کمی شرمنده لبخند زد و با همان لبخند تماشایش کرد، با توجه مهرآمیز کسی که یکباره پیکری رویایی ولی را در تاریک و روشن مکانی غریب می بیند بعد رویش را در هم کشید. انگار عصبانی شد از خودش، از این که آن چنان بی پروا نگاه کرده بود یا شاید اخمش به خاطر خاک و خل دست هایش بود. ماهرخ با لبخند به او اطمینان داد که خاک دست هایش اهمیت ندارد.
در تاریکی لبخند زد. فکر غریبی شادش می کرد. این که عبو درست نشانه نگرفته بود. شمس سپر شده بود و چیز مبهمی در او دست نخورده مانده بود. حالا عبو از هر زاویه ای هم به او نگاه می کرد، نمی توانست آن تجربه شفاف وولی درک نشدنی را در او ببیند.
ناگهان می ترسد. به نظرش می رسد یکی مراقبش است. به طرف عبو می چرخد. خواب است. خیالش آسوده می شود. کسی فکر او را ندیده است. پشت می کند و چشم هایش را می بندد ولی نگاه سر جایش است. چشم هایش را از نو باز می کند و در تاریکی برق یک جفت چشم را در گوشه ی اتاق می بیند. چشم ها مال من است.
« باز هم دلت درد می کند؟»
می خواهم باز هم بپرسد. دلم می خواهد به او بگویم که با آذر رفتم بالای درخت. کفش ها و جوراب هایم را در آوردم. اول من رفتم بالا. آذر پشت سرم آمد.
« نترس نمی گذارم بیفتی.»
گفت کدام شاخه را بگیرم و پایم را کجا بگذارم. پاهایم می لرزید. به آن بالا که رسیدم ترس یادم رفت.آسمان صاف بود و وسیع. آدم ها کوچک تر شده بودند، دیوارها کوتاه تر و کوچه ها تنگ تر. حیاط بعضی از خانه ها، درخت چنار میدانگاه، ایوان بزرگ و با صفای خانه آقای توتونچی، لنگ های آویزان از طناب خانه شمس دیده می شد. نردبانی به دیوار خانه منیر تکیه داشت و پشت بام خانه خومان پر بود از توپ های کهنه و آشغال هایی که پرت کرده بود. کبوترهایی چند خانه آن طرف تر به ردیف هره دیوار نشسته بودند.
ولی انگار کار عجیبی بود که در تاریکی دراز بکشیم و دوبه دو حرف هایی بزنیم که هیچکس دیگر نشنود. هر کلمه ای که نمی شد. با صدای بلند ادایش کرد. چیزی از شرم در خودش داشت. ماهرخ نزدیکم می آید. لحافم را رویم می کشد و می گویئ که باید به من دوای انگل بدهد ولی از جایش تکان نمی خورد. همان جا توی تاریکی می نشیند.
مستانه ول کن نیست. اصرار دارد که به خانه بروم و ببینم دیوار سرجایش است یا کارگرها رفته اند توی خانه و آن چند تکه اثاث را هم برده اند.

ملافه های تخت عبو را عوض می کنند. بوی ادرار بلند می شود. ساق پاهاش را با احتیاط بلند می کنند. دو استخوان شکننده و بدرنگ اند. ملافه های تمیز را پهن می کنند. استخوان ها را می گذارند سر جای اولشان ضعیف اند. نمی توانند حتی مورچه ای را له کنند. هیچ ربطی به ساق های آهنین معروف ندارد که حلقه می شدند دور گردن های لاغر ما. یک جور گیوتین عضلانی بود.
استخوان آرام و پرزور مثل گازامبر به هم می آیند. می افتم به گه خوری . باید آن را بلند بگویم. عبو منتظر است بشنود نه همان اول، که آن وقت می فهمید از چیز نخورده حرف می زنم. در آخرین لحظه می گویم که دیگر صورت و گوش هایم قرمز می شوند . بغض مثل کیسه آب زن حامله ای جایی توی دلم می ترکد و سرریز می شود.
ماهرخ دستم را می گیرد و میبرد سر شیر آب کف دستش را پر آب می کند و شلپپی می کوبد به صورتم که اشک و مف سیاهش کرده است. چشمانم از زور گریه باز نمی شود.
« این قدر گوسفند نباش.»
ولی من گوسفتدم. در آیینه به خودم نگاه می کنم. موهایم پرپشت و فرفری است. پشم فشرده ای که شانه توش گیر می کند. روی بینی ام پر است از دانه های قهوه ای کک ومک و چشم هایم درشت و کمی اشک آلودند. بزرگ که شدم، رفتم آرایشگاه و موهایم را صاف کردم. اثری از آن همه فر روی کله ام نماند. موهایم نرم و بلندم را بالای سرم جمع کردم و فکر کردم خاطرات گوسقتدی ام هم همراه آن رفته است روزی که رفتم پیش دایی، برای خداحافظی.
با دایی از درخت می گویم. درختی که سبزتر از خود واقعی اش توی خواب هایم با دیدنش لال می شوم. یا اگر حرف می زنم صدای خود را در خوای نمی شنوم. درخت مثل خود آذر است، شوخ و شنگ و دیوانه.
از مدتها پیش پیله کرده ام به درخت شاید هم درخت پیله کرده است به من. بعضی وقت ها می آید و مثل ولگردی می چسبد به دیوار مغزم و همان جا از نو می شود. آفتاب از هر طرف به آن می تابد و درخت انگار یک هوا بلندتر می شود. از همه ی خانه های محله می شود آن را دید. آرام و بی صدا دود از آن بلند می شود مثل این است که ذره بین گنده ای رویش بگیری و آتیش بزنی یا انگار صاعقه آن را زده باشد. صاعقه ای بدون باران، آن هم در هوای آفتابی. اریب، ناگهانی ئ بی صدا. درخت سیاه می شود.
با دایی از درخت می گویم و گردوهای چند قلویش نارس اند و شمردنشان سخت. فقط تعداد به هم چسبیده ها را می دانم. دست به گردو ها نمی زنم. دست هایم سیاه می شود. آذر پوست سبزشان را له می کند و مغز سفیدشان در می آورد. از درخت می گویم و می رسم به دودش. نرفته ام این حرف ها را بزنم ولی می زنم. آفتاب رفته است. از اتاق بوی دو کردنی و دوا می آید. خودم نمی دانستم دلم پر است و این قدر قرو قاطی ام.
دایی به سیگارش پک می زند و ساکت گوش می دهد. حرف زدن پیش او وراجی ساده نیست. عملی لذت بخش و جسارت آمیز است. با توجه و تمرگز میدان پر وسعتی می سازد که هوس می کنی در آن راه بروی، بدوی، شلنگ تخته بیندازی، فریاد بکشی، خودت را بر زمینش بکوبی و رویش بغلتی. برای راه رفتن در همین میدان است که به خانه اش می روم.
دایی حافظه ی زنده ی محله نیز هست. ما در جاهایی از زمان دیده است. می توانم پیشش بروم و اگر راه داد خودم و آدم های محله را در حافظه اش پیدا کنم. حافظه دایی خشک و چغر نیست. رویا نرم و هوسباز و بخشنده است. مثل حافظه عبو نیست که از سال ها پیش یکی امور شده است که هر روز کف آن تی بکشد و یادها را پاک بکند.
دایی از من می خواهد روی تخت حیاط بنشینم. همیشه کاری هست که انجامش بدهد. به لولای در روغن می زند یا آجر لقی را سر جایش می اندازد یا لوله ای را عوض می کند. آخر س هم می رود سراغ باغچه اش.
بیشتر وقت ها از کتاب ها حرف می زند و از طبیعت. از گل و گیاه خانه اش هم چیزهایی می گوید. امیدوار است گلها و زیبایی های دیگر این دنیا به اندازه درخت گردو در دلم جا باز کنند. فقط او می داند که از تمام درخت های دنیا فقط یک درخت نصیب من شده است، درخت گردوی آذر. حتی ماهرخ هم نمی دانست. دایی تردید دارد.
«شاید هم می دانست.»
به تلخی می خندم.
« دوای ضد انگل به خوردم می داد. حرف نمی زد.»
دایی با خنده ی من نمی خندد. پیداست که با من هم رای نیست. به گمانم می خواهد بگوید که حرف زدن فقط یک راه ندارد، همان طور که گوش دادن. به دایی می گویم ای کاش درخت را از ریشه بکنم ودر جای دوری خارج از زندگی ام بکارم.
رویش را به طرفم می کند. در چشم هایش می خوانم که می گوید راهش این نیست.
« ولی درخت مزاحم است. آرامشم را بر هم می زند.»
سرفه می کند.
« آرامش؟»
با پوف بلندی کلمه را فوت می کند و با اخم نگاهم می کند. جالت کسی را دارد که اسم رمز را به اشتباه شنیده است و منتظر است درستِ آن را بشنود. کلمه ها پیش دایی معنای دیگری دارند. آرامش هم لابد کلمه ای نیست که من باید دنبالش می بودم. می گوید که آن هم وقتی که این قدر جوانم.
از عبو می گویم. این که بعد از ماهرخ تنها خواهد بود. حرفم را قطع می کند.
« عبو هم مثل من عمرش را کرده.»
باز هم به بیراهه رفته ایم. مثل کسی هستم که دارد از سردی و گرمی هوا می گوید. باید برگردم و از چیزی که مهم تر از تنهایی عبوست، بگویم. اما از نظر دایی چیزها آن قدر که ما فکر می کنیم مهم نیستند. هر چیزی می گذرد و دواهی ندارد. این حرفی بود که روزها به من می گفت. برایم از غظمت کهکشان می گفت و ناچیزی سیاره ما. آن قدر بزرگ و کوچک را پیش هم می گذاشت که وقتی به خودمان می رسید دیگر نبودم. اصلاً به حساب نمی آمدیم. سفری که در آن حیرت از هستی، دلت را پر می کرد و جا برای هیچ چیز دیگر نمی ماند. بعدها بارها خواستم به چنین سفری بروم، نتوانستم. خورشید جایی گم و گور می شد و ستاره ها و سیاره ها ربطی به من نداشتند. هستی فقط اسم خوبی برای دخترها بود و زمان غریب تر از هر چیزی بود. از جایی می گذشت و از جایی نمی گذاشت. از روی صورتم رد می شد و پیرم می کرد ولی با روزهای دور زندگی ام کاری نداشت. گاهی حتی بازیگوشانه آن ها را به رخ می کشید، گزندگی و تلخی شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره بینی دیده نمی شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول ذهن چسبیده بودند. کنده نمی شدند و به اندازه همه کهکشان اهمیت داشتند.
گفتم از این چیزها بعد از این سال احمقانه به نظر می آید. یکباره از دهانم می پرد.
« من یک گوسفندم.»لحنم شوخ از آب در نمی آید. دایی کنجکاو نکاهم می کند. لابد گوسفندی به این خانومی ندیده است یا دارد فکرم را ردیابی می کند. نشانه ها را دارد و همراه با من می رسد به روزی که مامان دارد صورتم را می شوید و آرزو می کند کاش جور دیگری می بودم و از مایه دیگری خلق می شدم. دست هایش دلسوز نیست. عصبانی است و به صورتم آب می زند نه برای این که اشک و مف را تمیز کند.، خیال دارد ترس و بزدلی را از وجودم پاک کند تا دیگر کند تا دیگر با یک کتک ساده، گناهِ کاری را کرده ام گردن دیگری نیندازم آن هم گردن آذر که مامان نمی تواند تحسینش نکند.
« این بچه فقط شانس ندارد.»
ولی لابد من دارم. اما کو؟ شانس من کو؟ من چه شانسی دارم که آذر ندارد.
سرم را پایین می اندازم و به خاطر بغض گنده ای که توی گلویم در می آید لال می شوم.
دایی لبخند زد. لبخند بخشنده ای که هرگز نتوانستم به خودم بزنم. دستش را در سکوت اتاق آرام و با احتیاط بالا برد، انگار که چیز وزین انا شکننده ای تویش باشد. صدایش را کشید و در این فرصت یک دنیا معنا رویش باز کرد.
« تو مادری.»
خبر مهمی بود یادم نبود. زاییده بودم ولی مادر نشده بودم وگرنه باید یادم می بود. خندیدم و بغض گلویم خمیر شد. قورتش دادم لابد از آن هایی هستم که یک دفعه مادر نمی شوند. ذره ذره چیزی شدن قسمت من بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رازی در کوچه ها بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites