تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 2 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#11 | Posted: 26 Apr 2014 00:38
اهدا


آنروزبرای رز باتمام روزها فرق داشت.آنروزروزمادربودورزمیخواست تلافی تمام آن سالهایی را که مادرش براش زحمت کشیده بودرادربیاره برای همین صبح که ازخواب پاشد به سرعت لباس پوشیدورفت پایین.
به سرعت داشت میرفت سمت درخروجی که مادرش اورادیدوگفت:کجابااین عجله بیا صبحانه ات را بخوربعدبرو.
رز با عجله آمدتوآشپزخانه ومحکم مادرش را بوسیدولقمه ای که اوبرایش درست کرده بود راگرفت وگفت:مرسی مامان دیرم شده با ندا قراردارم بایدزودبرم ودوباره مادرش را بوسیدورفت.
ازدرکه خارج شدزنگ زدبه ندا وگفت:سلام ندامن تا20دقیقه دیگه میرسم سربازارجلو لباس فروشی ارکیده میبینمت.
اوتلفن راقطع کردویک تاکسی گرفت ورفت به سمت مغازه تومغازه ندارادیدوباهم شروع کردن به گشتن آنجاتایک چیزخوب برای ماماناشون پیداکنن آنهاخریدشان راانجام دادن وآنهاراکادوکردن وازمغازه آمدن بیرون.
ازمغازه که آمدن بیرون رز چشمش به مغازه گل فروشی که آن طرف خیابان بودافتاد.
رزبه یکباره دادزدو گفت:ای وای گل...خوب بوددیدم واگرنه یادم رفته بود.رز کادومادرش رابه ندا دادوبه او گفت:توهمینجا وایستامن میرم دوتاگل قشنگ میگیرم ومیام.
رز دویدبه سمت خیابان وندا هم برگشت که ویترین مغازه هارانگاه کنداوتابرگشت صدای وحشتناک ترمزماشین وصدای فریادی راشنیدکه برایش خیلی آشنابود...
نداتمام بدنش لمس شده بودونمیتوانست برگرددو پشت سرش راببیند.باهربدبختی که بودبرگشت.وقتی برگشت دیدمردم زیادی دوریک نفر جمع شده اندوهرکدام درگوش کناریش یک چیزی میگه.ندادوان دوان به سمت اودویدو وقتی به آنجارسیدرزرادیدکه غرق درخون آنجاافتاده.نداکه توان انجام کاردیگری را نداشت همان جابالاسراونشست ودستش راگرفت وشروع کردبه گریه کردن.بعدازچند لحظه ای آمبولانس آمدو رز راداخل ماشین گذاشت.
نداهم همراه اورفت وتابیمارستان اشک میریخت وخاطراتی که بارزداشتن رامرورمیکرد.وقتی به بیمارستان رسیدند رز رادر آی. سی.یو.بستری کردندواز ندا خواستن به خانواده اواطلاع بده.
انجام این کاربرای نداخیلی سخت بوداماچاره ای نداشت.اوشماره خانه آنهاراگرفت.وقتی مادر رز تلفن رابرداشت ندا تاچندثانیه نمیتوانست حرف بزندامابالاخره سکوتش راشکست وگفت:سلام خوب هستید؟ من نداهستم دوست رز.
میخواستم...میخواستم بگم...آخه چطوری بگم...؟رز...مادرکه خیلی نگران شده بودگفت:نداجان توکه منوکشتی.برای رزاتفاقی افتاده؟ندا:نه نه...فقط... فقط رز توخیابون یکم حالش بدشدآوردمش بیمارستان اگه میشه سریع خودتان رابرسانید.
نداسریع تلفن را قطع کردومادر رزهم به سرعت آماده شدوبه بیمارستان رفت.به بیمارستان که رسیدندارودیدکه خیلی مضطربه.رفت سمت اووگفت:رزکجاست چه اتفاقی براش افتاده؟
نداسرش راپایین انداخت وگفت:راستش...راستش رز...رزباماشین تصادف کرده...الانم...الانم توآی.سی.یوبستریه.مادرچشماش گردوپراشک شدوسپس دوید به سمت آی.سی.یو.دکترکه حال بداورادیدبه اواجازه دادکه ازپشت شیشه رزوببینه.اوپشت شیشه ایستادوشروع کردبه گریه کردن اونمیتوانست باورکندکه تمام ثمره زندگیش نیمه جان روی تخت افتاده باشه.بعدازنیم ساعتی یکی ازپرستارهاازاوخواست که به اتاق دکترمعالج او بره وبااوصحبت کنه.اوبه اتاق دکتررفت ودکتربدون هیچ حاشیه ای شروع کردبه حرف زدن ووضعیت رز رادقیق برای اوتوضیح دادوگفت:الان برای نتیجه گیری قطعی خیلی زوده ولی ضربه شدیدی به سردخترشماواردشده که به مغزآسیب شدیدی واردکرده.باتوجه به سطح هوشیاری وشرایط بدی که تواون قرارداره تا24 ساعت دیگه آخرین وضعیت دخترتان را بهتون گزارش میدیم.
تواین مدت تنهاکاری که میتونیدبراش بکنیددعاکردنه.دکترحرفهاشوزدومادررزازاتاق آمدبیرون ودوباره رفت به آی.سی.یوپیش دخترش.اوتمام روزرااونجاایستادوحتی شب هم آنجاماند.روزبعددکترآمدودوباره اونو معاینه کردوازمادرش خواست که به همراه اوبیاید.آنهابه اتاق دکتررفتنداوپشت میزش نشست وگفت:دوست ندارم این خبررابهتون بدم اماسطح هوشیاری دخترتان پایین تر آمده وشرایطش بدترشده.باتوجه به عکسهایی هم که ما ازسرش گرفتیم مغزش دیگه نمیتونه به زندگیش ادامه بده اما مااینجا نمیتونیم جواب قطعی راجع به دخترتان بدیم شما باید اجازه بدیدکه برای ادامه آزمایشات ومعاینات اونوبه بیمارستان پیوندمنتقل کنیم...
مادرچشمهای پف کردشوکمی بازکردوگفت:چی؟بیمارستان پیوند؟آنجامنتقلش کنید که اعضاشوبه اینو اون پیوندبزنید؟دکتر:نه نه...فکرکنم شما منظور منو درست متوجه نشدیدمن گفتم برای نتیجه گیری قطعی درباره دخترتان بایدآنجا منتقل بشه الان بحث وهدف ما پیونداعضابچه شما نیست الان هدف ما مشخص شدن شرایط دخترتونه.هیچکس شمارانمیتونه مجبوربه پیوندکنه یابدون اجازه شما این کارراانجام بده.شمااختیارداریدهرطورکه صلاح میدونید رفتارکنید.مادرچندلحظه ای سکوت کرد وبه دکترنگاه میکردبهد ازچندلحطه گفت:میخوام دخترموازنزدیک ببینم...میخوام باهاش حرف بزنم...دکترباپرستاربخش هماهنگ کردکه اجازه بده مادررزازنزدیک اونوببینه.
مادربالاسر رز رفت دست اونوگرفت وگفت:نمیدانم ...نمیدانم چرااینطوری شد...آخه چرامن؟من که غیرتو کسی راندارم...خواهش میکنم خواهش میکنم مامانتوتنهانذارمن بدون تونمیتونم رز...من نمیتونم...مادرچندساعتی بالاسررزبود وبعد دوباره به اتاق دکتر رفت.اوتا وارداتاق شد گفت:کجارابایدامضا کنم؟ دکترلبخندی زدوفرم انتقال راآماده کردوگفت:بفرماییداین فرم راپرکنیدوامضاکنید.مادرفرم راگرفت وپرکرد.وقتی میخواست اونوامضاکنه سرش راآوردبالا وگفت:مطمئنیدکه این کاربه نفع دخترمه؟دکترلبخندی زدوسری تکان دادوگفت:بله مطمئن باشیداولویت اول ما تلاش برای نجات دخترشماست نه چیزدیگه...مادرفرم راامضاکردودادبه دکتراونم کارهای لازم برای انتقال راانجام دادو رزرا به بیمارستان پیوندمنتقل کردن.آنجامعاینات جدی ترروی رزانجام شدویک گروه پزشک ازوزارت بهداشت آمدن واونودوباره معاینه کردند.بعدازبرسی های دقیق جلسه ای گذاشتندونتیجه گیری نهایی راانجام دادند و نظر قطعییشان راراجع به رز اعلام کردندوازمادراوخواستن که به اتاق بیاد.مادربه داخل اتاق آمدوروی صندلی نشست.
دکتربعدازچنددقیقه ای سکوت گفت:ازین که این خبررابهتون میدم واقعامتاسفم اما...بایدبدونیدکه ماتمام تلاشمان رابرای دخترشماانجام دادیم اما باید بگم...هیچ امیدی به برگشتن دخترتون نیست.متاسفانه ایشون مرگ مغزی شدن ومغزشان کاملاازکارافتاده.اگه حتی یک درصداحتمال میدادیم کهتلاش بیشترویادعاومعجزه تاثیری داره تمام تلاشمان رامیکردیم وحتی هممون میشستیم ودعامیکردیم وازخدا معجزه میخواستیم امادراین موردحتی معجزه ای هم وجود نداره.تنهامعجزه وراه برگردوندن دخترتان اهدای اعضای اون به بیماران نیازمنده...این تنها راهیه که ما میتونیم دخترتونو بهتون برگردونیم...مادرکه چشمانش پرازاشک شده بودبدون اینکه چیزی بگه از جاش بلندشد ورفت بیرون ازاتاق...اوبدون اینکه بدونه داره کجا میره راه میرفت وگریه میکرد .همینطورکه میرفت متوجه خانم دیگه ای شد که اونم داشت گریه میکرد رفت کناراو نشست دست اونو گرفت وگفت:هیچ چیزمثل داغ بچه نمیتونه یک زنواینطورازپادربیاره برای بچتون اتفاقی افتاده؟زن سری تکان دادوآروم گفت بله...مادرآهی کشید وگفت: درکت میکنم...چنددقیقه پیش خبرمرگ تنها دخترموبهم دادن.دکترهامیگن هیچ راه برگشتی وجودنداره...میگن دیگه نمیشه براش کاری کرد...میدونم...میدونم نمیشه کاری کردآخه چندوقت پیش پسرهمسایمونم همینطوری شدمادرش حرف دکتراروباورنداشت اما بعداز 2\3هفته ای به بو اومدبعدم تموم کردومرد...دخترمنم همونطوری شده.دیگه هیچ راه نجاتی براش نیست...زن نگاهی به اون انداخت وگفت:دخترم9سالشه...2سال پیش فهمیدیم قلبش درست کارنمیکنه تاالان تونسته تحمل کنه اماالان چندوقتیه نفس کشیدن براش سخت شده گفتن اگه تا یکی دوماه دیگه قلبش پیوندنشه...اون دیگه نمیتونه تحمل کنه...داره خیلی عذاب میکشه...دیگه نمیدونم چیکارکنم...دیگه خودشم اززندگی کردن خسته شده...همش درباره مرگ ازم میپرسه...دیگه نمیدونم چیکارکنم.شمالااقل میدونید تمام راه هارورفتیدوهرکاری که میتونستیدکردیدودیگه راهی نمانده اما ما چی؟وقتی میبینم با یک پیوندساده بچم میتونه دوباره به زندگی برگرده اما نمیشه....به خداکم آوردم ...بچم ذره ذره داره جلو چشمم آب میشه ومن نمیتونم کاری کنم...به خداکم آوردم... مادررزکه خیلی ازحرفهای اون ناراحت شدازجاش بلندشد وبه دم اتاق دختراون رفت ودیدیک دختربچه معصوم وکوچولوروتخت درازه وبه سختی نفس میکشه...اودوباره گریه اش گرفت ورفت پیش رز...کناراون نشست دستش را گرفت وبوسیدسرش را نوازش کردوپیشانیشوبوسیدواونومحکم درآغوش گرفت بعدسرش راگذاشت رو سینه او وبه صدای قلبش گوش میداداوچنددقیقه ای به صدای قلب اون گوش دادوبعدسرش رابرد کنارگوشش وگفت:نمیدونم مامانی...نمیدونم چیکارکنم...دودلم...ازیک طرف نمیتونم نبودنتو باور کنم ازاون طرف همه میگن که دیگه برنمیگردی...خودت کمکم کن... مثل همیشه به مامانی کمک کن تادرست ترین تصمیمو بگیرم...مادرهمینطوربارز حرف میرزداو سرش رادوباره روی سینه رز گذاشت تابه صدای قلبش گوش بده که همان طور خوابش برد.بعداز10دقیقه ای ازخواب پرید.وقتی بلندشدقلبش تندتندمیزدوبه نفس نفس افتاده بود.دوباره دستی به سرو صورت رزکشیدودستهاوپیشانی اونوبوسیدوگفت:ممنونم مامانی...خوشحالم که توهم بامن موافقی...همان کاری را میکنم که تومیخوای... مادراز جابلندشدوبه اتاق دکتررفت اورفت وجلومیزاوایستادوگفت:باپیونداعضادخترم موافقت میکنم امایک شرطی داره...دکترباتعجب به اونگاه کردوگفت:چه شرطی...اون دختر کوچولویی که تو اتاق 208بستریه...نگین همتی...قلبشوبایدبه اون پیوندبزنید...اگه اینو قبول کنید میذارم بقیه اعضاشم پیوندکنید...دکترکه خیلی تعجب کرده بودازجاش بلندشدو گفت:حالاچرااون؟شمااونوازکجامیشناسین؟وقتی ازاتاق شمارفتم بیرون اتفاقی مادرشو دیدم.انگاریک نیرویی منوکشوند دم اون اتاق..شک ندارم که اون نیرو خواست وآرزو دخترم بوده...دکتردوباره باتعجب گفت:چی؟خواست دخترتون؟شماازکجااینقدرمطمئنید؟
مادرلبخندی زدوگفت:ازاونجایی که الان خواب دخترمودیدم.ازش خواستم کمکم کنه تا درس ترین تصمیموبگیرم.وقتی خوابیدم دختروم دیدم که یک لباس سفیدتنش بود ودست همین دخترکوچولوراگرفته بودآمدجلومن وگفت:مامان...من بایدبرم ولی مراقب این دخترباش...کمکش کن زندگی کنه...این دختربهت کمک میکنه نبودنمواحساس نکنی... مادردرحالی که اشکهایش روی صورتش جاری شده بودگفت:حالامنم میخوام همون کاری روبکنم که دخترم میخواد...میخوام به اون دخترکمک کنم که زندگی کنه...که حداقل یک مادردیگه مثل من تنهانشه وپاره تنش روازدست نده...شما قبول میکنید؟
دکترلبخندی زدوگفت:واقعابهتون تبریک میگم کمترکسی مثل شمابااین ماجرامیتونه کناربیادمطمئنم شماو دخترتون قلب بزرگی دارید...راستش اون دخترخیلی وقته که تو لیست انتظاره ودر الویته حتما همان طورمیشه که شما میخواین...دکترسریع کارهای پیوندوبرداشت بقیه اعضا را انجام داد اتاق عمل راآماده کردن درراه که رز راآوردن مادردوباره اورابوسیدودرگوشش گفت:تولددوباره ات مبارکت باشه دخترم...تولدت مبارک...توبازم برای من زنده ای...رزونگین رابه اتاق عمل بردن وهردومادرپشت در ایستاده بودن...مادرنگین آمدجلومادررزوگفت:نمیدونم چطوری ازتون تشکرکنم... تاآخر عمرم بهتون مدیونم...مادررزلبخندی زدوگفت:نه من به شمامدیونم چون دوباره دخترمو بهم برگردوندی...فقط قول بدید که ازدخترم خوب مراقبت کنید...مادررز اورا درآغوش گرفت ودرحالی که گریه میکردبه راه خود ادامه دادورفت... آری اودوباره نه تنها یک فرزندبلکه دهها فرزندرادوباره متولدکرد...او بجای یک رز چندین رزرا متولد کردوامیدوزندگانی را به چندین خانواده بخشید...اگرچه او حال از دیدن خنده های رزمحروم است اما این شانس را به خانواده های دیگردادکه ازلبخند عزیزانشان لذت ببرندو دوباره طعم شیرین زندگی را بچشند.... کاش همه ما مثل او بودیم...



نوشته: عطيه مهري
     
#12 | Posted: 26 Apr 2014 00:47 | Edited By: nisha2552
این داستان موی بدنمو سیخ کرد لامصب

حس خوب نوع‌دوستی


سارا و مادرش دوستان خوبی برای همدیگر بودند. او با شوهر و بچه‌هايش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می‌کردند و همیشه با مادرش یا تلفنی صحبت می‌کرد یا در فاصله‌های زمانی نسبتاٌ كوتاه به دیدار آن‌ها می‌رفت.

وقتی تلفن می‌زد همیشه می‌گفت: سلام، مادر، منم و مادرش هم می‌گفت: سلام «من»، چه‌طوری؟ او حتی زیر نامه‌هايش را همیشه «من» امضا می‌کرد و مادرش هم برای اذیت او را «من» صدا می‌کرد.

بعدها سارا به طور ناگهانی و بی‌مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفته پیداست که تمام وجود مادرش تحلیل رفت. چرا که هیچ دردی برای او به اندازه‌ی از دست دادن تنها گل زندگی‌اش نبود.

بعد از این واقعه مادرش تصمیم گرفت اعضای بدن او را به دیگران اهدا کند تا شاید این وضعیت غم‌انگیز و تاسف‌بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشد. چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به مادر سارا اطلاع داد که اعضای بدن دخترش را در بدن چه اشخاصی مورد استفاده قرار داده‌اند.

مادر سارا حدود یک سال بعد نامه‌ی زیبایی از مرد جوانی دریافت کرد که لوزالمعده و یکی از کلیه‌های دخترش را به او اهدا کرده بودند.

در نامه‌ی خود از کار خداپسندانه‌ی او و خانوده‌اش بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون آن‌ها می‌دانست و مادر سارا در حالی که غم از دست دادن دخترش را به یاد داشت گریه می‌کرد و نامه را می‌خواند.

به آخر نامه که رسید، می‌خواست بداند این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود «من».


نوشته: مرضیه شوشتری
     
#13 | Posted: 26 Apr 2014 00:54
خدای ایثار


روزای اول تموم فکر و ذکرم عضو شدن تو سایت بود. راستش اصلا به کاری که می‌خواستم انجام بدم فکر نمی‌کردم. برای بار سوم و البته یواشکی رفتم و ثبت نام کردم. دکمه‌ی ارسال فرم رو که زدم تازه فهمیدم چی کار کردم. تمام بدنم سرد شده بود. فکر می‌کردم انگار یکی منو داره به سمت مرگ راهنمایی می‌کنه.

شب که شد موقع خواب می‌ترسیدم بخوابم. می‌ترسیدم صبحی در کار نباشه. می‌ترسیدم اخرین شب زندگیم باشه. داشتم فکر می‌کردم که زندگیم چه‌قدر بی‌ثمر بوده و نتونستم تو طول زندگیم کاری بکنم که بهش افتخار کنم. همون موقع‌ها بود که خوابم برد. تا خود صبح یه‌سره خوابیدم.

صبح با صدای بابام از خواب بیدار شدم. انگار هنوز زنده بودم، انگار هنوز کسی قلبم رو از تو سینه‌م درنیاورده بود.

اون روز یکی از نورانی‌ترین روزای عمرم بود.

یه روز، دو روز، یه هفته گذشت. جرات نمی‌کردم به مامان و بابام بگم چی کار کردم. اونا اصلا با این کار موافق نبودن. تازه من خودمم هنوز با این مساله کنار نیومده بودم.

بالاخره دست به کار شدم و شروع کردم به تحقیق درباره‌ی اهدای عضو.

توضیحات سایت اهدا رو خوندم.

تازه اون موقع بود که فهمیدم چه اعضایی قابل اهدا هستند و در چه صورتی می‌شه اونا رو اهدا کرد.

با دیدن اون مطالب ترسم كم‌تر نشد که بيش‌تر هم شد. حالا دیگه از قرنیه چشمام و دریچه قلبم هم می‌ترسیدم.

وقتی فکر می‌کردم که با خودم چی کار کردم تمام بدنم شروع به لرزیدن می‌کرد. هر بار که می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم گمان می‌کردم الانه که فلس فلس بدنم رو از هم جدا کنن و بین مردم تقسیمش کنن.

روزا می‌گذشت و من فقط به مراسم ختم خودم فکر می‌کردم و برای مرگی که معلوم نبود کی قراره اتفاق بیفته و اصلا معلوم نیست چه طور اتفاق بیفته گریه می‌کردم. اطرافیانم، پدر و مادرم، خواهر و برادرهامو تصور می‌کردم که دارن برای من عزاداری می‌کنن و بعد دوباره گریه می‌کردم.

از همه سخت‌تر این بود که مجبور بودم همه چی رو توی خودم بریزم و به کسی حرفی نزنم. پیش خودم می‌گفتم اگه برای من اتفاقی بیفته و به اغما برم شاید بتونم دوباره به هوش بیام، ولی اگه کسی متوجه این موضوع نباشه و اعضای بدنم رو بردارن چی؟ اصلا چند بار به فکر افتادم که برم و ثبت‌نامم رو کنسل یا متوقف کنم.

روزی هزار بار خودم رو می‌کشتم و زنده می‌کردم. اصلا انگار واقعا روزهای پایان عمرم رو سپری می‌کردم. حالم خیلی بد بود. انگار دیگه رنگ به روم نمونده بود که اتفاقی پای درد دل یه دختر خانمی توی پارک نزدیک خونه‌مون نشستم. اونم مثل من حال خوشی نداشت. گویا اونم داشت از یه چیزی فرار می‌کرد. حال اونم درست مثل حال من بود. احساس می‌کردم می‌تونم حالشو بفهمم. خلاصه خودم رو راضی کردم و ازش پرسیدم.

اونم گفت دیگه نمی‌تونه خونه رو با اون وضعیت تحمل کنه. اول فکر کردم از خونه فرار کرده. اما می‌گفت دیگه نمی‌تونه شاهد عذاب کشیدن پدرش باشه. می‌گفت حاضره بمیره اما پدرش مثل سابق بشه. پرسیدم مشکل پدرش چیه؟ جواب داد كه دو سال پیش وقتی پدرش سر کار بوده طی یه حادثه قرنیه‌اش آسیب می‌بینه اول متوجه آسیب‌دیدگی نمی‌شن، اما یه مدت که می‌گذره بینایی پدرش به مشکل برمی‌خوره. اول عینک با شماره کم و بعد هر روز بالا رفتن شماره عینک باعث می‌شه کم‌کم بینايیشو از دست بده. با هزار زحمت عملش می‌کنن اما چشم آسیب‌دیده که خوب نمی‌شه، چشم سالم هم به مشکل برمی‌خوره. حالا اونا تو لیست انتظار پیوند هستند اما...

پرسیدم مشکل مالی دارید؟ گفت: حتی اگه مشکل مالی هم نداشتیم قرنیه‌ای برای پیوند وجود نداشت. چون هیچ کس حاضر نیست جسد عزیزانش رو قطعه‌قطعه کنه و تازه در صورت وجود داوطلب اون قدر لیست انتظار پر هست که جا به ما نرسه.

ساعتش رو نگاه کرد. اشکاش رو پاک کرد. خدا حافظی کرد و رفت.

حالا نوبت گریه‌کردن من و امثال من بود مایی که با خودخواهی تموم حتی از جسد خودمون هم نمی‌گذشتیم. به هر حال من که می‌مردم جسدم به چه دردی می‌خورد؟

پدر اون دختر بی‌چاره توی جوونی داشت نابینا می‌شد در حالی که روزی هزاران هزار نفر رو زیر خاک دفن می‌کنن و قرنیه‌ی چشماشون سالم و قابل پیونده.

از خودم بدم اومد. یه تکونی خوردم. تا چند روز بهش فکر می‌کردم. کسایی که توی یه حادثه آتش‌سوزی می‌سوختن اما زنده می‌موندن و یه عمر مجبور بودن خودشون رو از همه پنهان کنن. کسایی که مشکل بینایی داشتن و دیگه نمی‌تونستن زیبایی‌های اطرافشون رو ببینن، حتی عزیزاشون رو. کسایی که نیاز به پیوند مغز استخوان داشتن. یا حتی نوزاد‌های بی‌گناهی که مادرزادی دریچه‌ی قلبشون نرمال نبود.

همه یه طرف، کسایی که به‌ظاهر از همه سالم‌تر بودن و در خفا از داخل آب می‌شدن و ذره‌ذره می‌سوختن، یا بهتره بگم اونایی که مشکل قلب و کلیه دارن، اونايی كه هر روز که می‌گذره به مرگ نزدیک‌تر می‌شن در حالی که مایحتاج زنده بودن‌شون هر روز زیر خاک، خوراک موریانه‌ها می‌شه.

بعد به این نتیجه رسیدم که علم پزشکی اون قدر پیشرفت کرده که وقتی درصد زنده موندن و به هوش اومدن بالا باشه کسی رو به زور وارد اون دنیا نکنه.

این اسمش ایثار نیست چون من از خودم چیزی ندارم که بخوام با دستای خودم به کسی ببخشم. اما اون که اون بالا نشسته و این راه رو جلوی پای من قرار داده حتما منظوری داشته. اون به من یه سری امانت بخشیده که هر وقت زمانش برسه ازم پس می‌گیره.

حالا خیالم راحته که بعد از مرگم دست خالی نیستم. درسته اونا یه روزی مال من بودن، یه عضوی از وجودم بودن اما قرار نیست تا ابد مال من بمونن.

اینم یکی از امتحان‌های زندگی من بود که ناخواسته پا به اون گذاشتم اما دلم می‌خواد که سربلند، با پس دادن امانت‌های الهی، ازش بیرون بیام.

الان چند سالی از زمان ثبت‌نامم می‌گذره و من کارت اهدای عضوم رو در یافت کردم. اونو همیشه توی کیفم می‌ذارم تا وقتی نوبت من هم رسید یکی باشه که بتونه ازش استفاده کنه.

بعد‌ها از فکر‌هايی که می‌کردم شرمنده می‌شدم ولی لااقل یه چیزی برام روشن شد و اونم این بود که از روزی که ما آدم‌ها پا به این دنیا می‌ذاریم توی صف مرگ می‌ایستیم.

نوبت بعضی‌هامون شده و بعضی‌ها هنوز فرصت دارن. نمی‌گم خدا کنه زودتر نوبت من برسه چون دوست ندارم اعضامو با سرشکستگی تحویل نفر بعد بدم، اما می‌گم خدا کنه وقتی نوبت من شد که اول صف بایستم طوری به اون طرف قدم بگذارم که بتونم به افراد بيش‌تری کمک کنم. البته اینم بگم که منتظر اون روزی هم می‌مونم که خدا منو و امثال من رو توی صف ایثارگر‌های درجه پایینش قرار بده. بالاخره منم یه بخشش کوچیک تو زندگیم کردم که بتونم بهش افتخار کنم.



فائزه رستگاری
     
#14 | Posted: 26 Apr 2014 01:03
ای دوست با من بمان(۱)


سلام! می‌خوام خاطرات ده سال پیشم را برای‌تان تعریف کنم. سال‌هایی را که من دوباره فرصتی برای زندگی پیدا کردم. ده سال پیش من دوستی داشتم به نام «نفس»، عزیزم، همه کسم، پاره‌ی تنم، حتی از خواهرم بهم نزدیک‌تر بود. خلاصه نفسم بود.

من خانواده‌ام را بر اثر یک زلزله‌ی شوم از دست دادم. و تنها بازمانده‌ی فامیل من بودم. بعد از پیدا کردنم به علت وضع بدی که شهرمان داشت من را که بی‌سرپرست بودم به مشهد نزد عمه‌ی پدرم فرستادند. اما از شانس و اقبال من او را هم بر اثر سکته‌ی قلبی از دست دادم.
به همین خاطر به پرورشگاه مشهد بردنم. روزهای اول، دوری و دلتنگی و غربت دیوانه‌ام کرده بود. کم‌کم شدت بیماریم افزایش پیدا کرده بود. البته یک سال من دچار افسردگی حاد شدم. با کسی حرف نمی‌زدم. تنها دنیای من شده بود تاریکی و فرار از دیگران. بعد از این که در بیمارستان بستری شدم کمی حالم بهتر شد و دوباره به پرورشگاه برگشتم، تا این که در محوطه با دختری که سه ماهی می‌شد به آن جا آمده بود آشنا شدم.
اوایل از او کناره‌گیری می‌کردم ولی کم‌کم از او خوشم آمد. حس می‌کردم شبیه خواهر از دست رفته‌ام می‌ماند، درست عین زینب. «نفس» بر عکس من دختر شاد و خندانی بود. او هم مثل من بر اثر زلزله خانواده‌اش را از دست داده بود و به اين دلیل زنده مانده بود که موقع زلزله اصلا کرمان نبود بلکه با اردوی مدرسه به گیلان رفته بودند و بعدا از تلویزیون شنیده بودند. بيش‌تر لحظه‌هایم پر شده بود با بودن در کنار «نفس».
او می‌گفت و من گوش می‌دادم و گاهی من می‌گفتم و او... بعد از آمدنش کم‌کم سلامتی‌ام را به‌دست آوردم. شدم عین روزهای قبل.
«نفس» همیشه می‌گفت: «فاطمه اگه من تو را نداشتم دق می‌کردم.» ولی این در حالی بود که من اگه او را نداشتم.
خلاصه یک هفته‌ای می‌شد که حالم کاملا خوب شده بود. یک روز با هم در محوطه نشسته بودیم که یکی از بچه‌ها آمد و گفت: «خانم مدیر با نفس کار دارد.» خلاصه چند ساعتی از رفتن «نفس» می‌گذشت. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. از فکر این که پاره‌ی تنم را از من بگیرند داشتم دیوانه می‌شدم. از بس چنین فکرهایی کردم، حس می‌کردم که چند لحظه دیگر قلبم از سینه‌ام می‌زند بیرون. سرم گیج می‌رفت. روی صندلی سالن نشستم، در حالی که سرم را به دیوار تکیه داده بودم زیر لب زمزمه می‌کردم:
«یا امام رضا(ع)! تو را به عظمتت از خدا بخواه که نفسم را از من نگیرند.» تو همین احوال بودم که «نفس» با خانم مدیر و دکتر عباسی از اطاق خارج شدند. به‌زور صورتم را بر گرداندم تا آن‌ها را ببینم. در چهره‌ی «نفس» اثری از خنده نمی‌دیدم. نمی‌دانم چه شنیده بود که او را بدجوری داغان کرده بود. آن‌ها تا من را با آن وضعیت دیدند به طرفم دویدند و «نفس» در حالی که جیغ می‌کشید گفت: «فاطمه! چی شده عزیزم؟ چی شده؟» در حالی که دستش را گرفته بودم چشمانم را بستم. چند ساعتی بود که خواب بودم. وقتی بیدار شدم قطره‌های سرم را دیدم که چگونه به درون رگ‌هایم می‌ریزند. از دستگاهی که به من وصل کرده بودند صدای قلب خودم را می‌شنیدم.
«نفس» کنار تختم خوابیده بود. آهسته صدایش زدم. او با دیدن چشمان باز من چنان ذوق زده شد که سراسیمه به سراغ دکتر رفت. وقتی حالم بهتر شد دوباره به خوابگاه برگشتیم. از آن روز به بعد، دیگر «نفس» حتی برای دقیقه‌ای تنهایم نمی‌گذاشت. مثل مادر که از فرزندش مراقبت می‌کند، او هم همان‌طور شده بود. آن روز هر چه از او پرسیدم وقتی رفت دفتر چی به او گفتند، حرفی نزد. البته دیگر برایم هم مهم نبود. فقط خیالم راحت شده بود که دیگر ما را از هم جدا نمی‌کنند.

یک شب که داشتم نماز می‌خواندم «نفس» آمد کنارم نشست و تماشایم کرد. بعد از نماز به من گفت: «فاطمه! به من قول می‌دهی که هیچ‌وقت از من جدا نشوی؟»

«بهت قول نمی‌دهم»

گفت «چرا؟»

«آخر با عزرائیل چی‌کار کنم؟ تو ازش مهلت می‌گیری؟» من با صدای بلند می‌خندیدم ولی این در حالی بود که او داشت گریه می‌کرد. اشک‌هایش را پاک کردم و گفتم: «تو حالت خوب است؟ دیوانه شدی؟»

«آره اون هم دیوانه‌ی تو»

«وا؟»

«والله». نفس شروع کرد به خندیدن ولی من با تعجب نگاهش می‌کردم که یک دفعه تمام بچه‌ها در حالی که شعر «تولدت مبارک» را می‌خواندند وارد کلاس شدند. من که غافلگیر شده بودم فورا از جایم بلند شدم و گفتم: «بچه‌ها شما...» ولی اشک مجال گفتن باقی جمله را به من نداد. این اولین باری بود که خانواده‌ام در جشن تولدم که اکنون هجده ساله شده بودم، حضور نداشتند.

«نفس» کیک را از دست ریحانه گرفت و گفت: «خوب، فاطمه جان! حالا دیگر نوبت فوت‌کردن شمع هاست. یک آرزو هم بکن.»

من چشمانم را بستم و شمع‌ها رو فوت کردم. صدای جیغ و هورای بچه‌ها به هوا رفت.

یکی از بچه‌ها گفت: «شما بنشینید و کادو‌ها را باز کنید، من هم می‌روم کیک را تقسیم کنم.»

نفس من را کنار خودش نشاند. بعد کادویش را درآورد و گفت: «لطفا اول چشمانت را ببند» و بعد انگشتری را در دستم گذاشت. همانی بود که چند روز پیش در بازار دیده بودم. نگین آبی رنگش چشم‌هایم را نوازش می‌کرد. نفس دستم را گرفت و در حالی که بر آن بوسه می‌زد گفت: «کاشکی من پسر بودم و باهات ازدواج می‌کردم.»

بچه‌ها خندیدند ولی من در دلم گفتم:‌ «ای کاش اين‌طور بود.»

تابستان و فصل دادن امتحان کنکور هم نزدیک می‌شد و ما هم باید موسسه را ترک می‌کردیم. ذوق‌زده و خوشحال از اين كه کنار هم بودیم و نگران نسبت به آینده.
بعد از امتحان دیگر باید می‌رفتیم. تنها مشکل ما این بود که باید کجا می‌رفتیم؟ وضع مالی پدر «نفس» خوب بود. به قول معروف پولش از پارو بالا می‌رفت. در کرمان و چند شهر دیگر کارخانه داشت و از این جور حرف‌ها. با کمک وکیل پدرش که با کلی دردسر هم پیدایش کرده بودیم هم «نفس» توانست به ارث پدرش برسد، هم من به اندک سرمایه‌ی پدرم.

چون وضع شهرمان خوب نبود نمی‌توانستیم به آن‌جا برگردیم. نفس هم خیلی از گیلان تعریف کرده بود و قرار شد برویم آن‌جا. البته اوایل من مخالفت می‌کردم. چون می‌گفتم یا برویم تهران که امکاناتش بيش‌تر است یا در خود مشهد بمانیم. اما «نفس» مرغش یک پا داشت و می‌گفت هر چه از شلوغی دور بمانیم بهتر است، تازه هوای شهرش هم تمیزتر است. خلاصه از من اصرار و از او انکار.

خلاصه من تسلیم شدم و بار سفر را بستم. روز خداحافظی ما از بچه‌ها خیلی تلخ بود. در اتوبوس هم وضعیت خوبی نداشتم. نسبت به گذشته خیلی ضعیف‌تر شده بودم. «نفس» هم چند ساعت قبل از حرکت‌مان کلی با دکتر عباسی صحبت کرد. هر روز که می‌گذشت «نفس» داغان‌تر می‌شد. به‌ظاهر در کنار من شاد بود، ولی از چشمانش اضطراب و نگرانی را می‌خواندم. دو سه باری هم دوباره در اتوبوس سینه‌ام درد گرفت. اما حرفی نزدم. چند وقتی می‌شد که این دردها شدیدتر شده بودند. ولی من چیزی به کسی نمی‌گفتم، حتی به «نفس». بعد از ٢٤ ساعت رسیدیم به گیلان. فوق‌العاده زیبا بود. قرار شد برویم به ویلایی که «نفس» با کمک وکیل باباش خریده بود. بعد از نیم ساعت رسیدیم. ویلای دنج و باصفایی بود. به طوری که وقتی روی تراسش می‌ایستادی تمام جنگل مشخص بود. چند نفر از اهالی روستا هم در آن اطراف خانه داشتند. من چند بار هوا را در سینه حبس و خالی کردم. قلبم خنک شد. احساس طراوات می‌کردم.
     
#15 | Posted: 26 Apr 2014 01:10
ای دوست با من بمان(قسمت آخر)



«نفس» دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «از این هوا لذت می‌بری؟» خندیدم و گفتم: «خیلی عالیه... عالی.»

هر دو به مقابل‌مان نگاه می‌کردیم که نفس گفت: «اه... فاطمه، اون جا رو نگاه کن. یه امامزاده.»

«کجا؟ نمی‌بینمش.» با علامت دست نشانم داد. گفتم: «حتما باید یه روزی برویم اون‌جا.» او هم با اشاره سرش گفته‌ام را تائید کرد.

تمام طول روز کارمان شده بود تمیز کردن خونه. البته یکی از اهالی روستا هم کمک‌مان می‌کرد. اسمش گلچهره بود. زن مهربون و خوبی بود که البته لباس محلی زیبایی كه به تن داشت توجه من و نفس را بيش‌تر به خودش جلب می‌کرد. آن خانم هم قول داد یک روز به بازار برویم و عین آن لباس را بخریم.

یک هفته از آمدن ما می‌گذشت. گاهی اوقات نفس به شهر می‌رفت تا از داروخانه داروهای من را بگیرد. می‌گفت این داروها برای همان بیماری افسردگی است که قبلا دچارش بودم. باید از این داروها استفاده کنم تا کاملا اثرش از بین برود. چون بیماری من از نوع خطرناکش بود هنوز هم کمی از اثراتش باقی مانده. می‌گفت دکتر عباسی تا اين‌جا سفارش من را بهش کرده که قرص‌ها را سر وقت به من بده. من هم با این حرف‌ها قانع می‌شدم.

همان‌طور که گلچهره خانم به ما قول داده بود با هم به بازار رفتیم و دو دست لباس محلی خریدیم.

روزها من و نفس به پیاده‌روی می‌رفتیم و یا گاهی اوقات در کارها به اهالی روستا کمک می‌کردیم و شب‌ها روی تراس می‌نشستیم و ستاره‌ها را تماشا می‌کردیم. البته قرار شده بود با مشهدی صدر و جواهر خانم، یکی از اهالی روستا، به همراه گل‌چهره خانم به امام‌زاده برویم.

پنج‌شنبه بود. هواشناسی بارندگی اعلام کرده بود. گل‌چهره خانم به ما گفته بود که برویم پیشش اما چون ما به همه چیز مجهز بودیم خواستیم یک روز بارانی هم کنار هم باشیم. لحظه‌های اذان بود که شدت باران و رعد و برق بيش‌تر شد. هر لحظه به خودمان لعنت می‌گفتیم که چرا حرف گل‌چهره خانم را گوش ندادیم. بدبختی اين‌جا بود که خانه‌ی اهالی روستا هم از ما دور بود و رفتن به آن‌جا در آن هوا هم خطرناک بود. من بعد از نماز رفتم سراغ لباس‌محلی‌هايی که خریده بودیم. پوشیدمش و تو آینه به خودم نگاه می‌کردم که دوباره شدت درد سینه‌ام بيش‌تر شد. با خودم فکر کردم که بروم و «نفس» را غافلگیر کنم تا خوشحال شود اما همین که به اتاقش رسیدم از لای در «نفس» را دیدم که روی تخت نشسته بود و گریه می‌کرد. انگار داشت تلفنی با کسی حرف می‌زد. صدای هق‌هق‌هايش شدیدتر می‌شد ولی باز صدایش را می‌خورد تا نکند من متوجه شوم. بعد به کسی که داشت باهاش حرف می‌زد گفت: «یعنی چی که او تا یه هفته دیگه بيش‌تر نیست؟ شما دارید اشتباه می‌کنید! من بدون او می‌میرم. شما باید کاری بکنید. من بدون فاطمه می‌میرم آقای دکتر. می‌فهمید؟» بعد گوشی رو قطع کرد.

ديگر همه چیز را فهمیده بودم. گریه‌های شبانه‌ی نفس را که من فکر می‌کردم به خاطر دلتنگی خانواده‌اش است، روز به روز ضعیف‌تر شدنش و آن قرص‌هايی که می‌خرید، یواشکی حرف زدن‌هاش و به‌خصوص درد سینه‌ام را. صدای قلبم را دیگر نمی‌شنیدم. بدجوری درد می‌کرد. یک‌دفعه افتادم زمین و در اتاق باز شد. نفس تا من را دید جیغ کشید و گفت: «فاطمه... چی شده...؟ تو صدای منو شنیدی...؟»

من نیمه‌هوش بودم. گریه‌های نفس را می‌شنیدم. صدای وزش باد و شدت باران شدیدتر شد و باعث قطع شدن برق و تلفن شد. نفس روی تراس رفت و درخواست کمک کرد. در آن باران فقط گنبد سبز امام‌زاده مشخص بود.

زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. یك پلاستیک کشید روی سرم، بعد یك چادر آورد و من را پشتش بست و در حالی که چراغ‌قوه در دستش بود رفتیم بیرون. چون گل‌چهره خانم راه امام‌زاده را به من نشان داده بود «نفس» هم راه را گرفت و پیش افتاد. آن‌قدر باران شدید می‌بارید که لباس‌های هر دومان خیس خیس شده بود. البته وضع من با پلاستیکی که روی سرم بود بهتر از «نفس» بود. سنگینی من روی پشتش از یک طرف، باران و گِلی‌بودن زمین از طرف دیگر راه رفتن را برای «نفس» سخت کرده بود اما انگار هیچ‌چیز مانع راه رفتنش نمی‌شد.

فقط داد می‌کشید و می‌گفت: «فاطمه... تو باید زنده بمونی... خدایا اون رو ازم نگیر.» انگار آسمان هم با صدای ناله‌ی «نفس» هم‌نوا شد و شدت اشک‌هایش بيش‌تر. هی خودم را لعنت می‌كردم که چرا باعث شدم او این طور عذاب بکشد. یعنی در این مدت او به‌تنهایی غم بیماری من را به دوش کشید؟! وسط راه «نفس» هی می‌خورد زمین. تمام لباس‌هايش گلی شده بود. ولی چاره چی بود؟ نزدیک‌ترین مکان به ما فقط امام‌زاده بود. بالاخره رسیدیم به امام‌زاده. چشم‌هايم را کمی باز کردم. قطره‌های باران صورتم رو نوازش می‌کردند یا شاید به صورتم سیلی می‌زدند تا بیدار بمانم. نمی‌دانم این امام‌زاده چه حکمتی داشت که تمام برق‌های منطقه قطع شده بود ولی نور سبز رنگ آن هنوز روشن بود. «نفس» من را از پشتش پایین آورد و کنار مرقد آقا خواباند. بعد با عجله با پارچه‌ای که پیدا کرده بود کمی بدن و صورتم را خشک کرد. خودش هم یك سجاده برداشت و شروع کرد به خواندن نماز. خیس خیس بود. نمی‌دانم هیچی از سرما حالیش می‌شد یا نه. فقط دست‌هاش را رو به قبله گرفته بود و دعا می‌کرد. درست نفهمیدم چه‌قدر گذشت. اما حالم که سر جاش آمد، دیدم «نفس» دیگر گریه نمی‌کند. بالای سرم نشسته بود و موهايم را نوازش می‌کرد. نیم‌نگاهی بهش انداختم. لبخند می‌زد. خدا می‌دانست که چرا او آرام شده بود. سرم را در آغوش کشید و بوسه‌ای بر من زد. هی نوازشم می‌کرد و هنوز قلبم تیک تاک می‌کرد. ولی می‌دانستم که آخرین دقایق عمرم را می‌گذرانم.

«نفس» سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: «عزیز دلم من را ببخش... همیشه کنارتم.» صدایی از ته گلویم بیرون آمد که بيش‌تر شبیه ناله بود. ولی من می‌خواستم بپرسم که چرا باید او را ببخشم. «تو چی‌کار کرده بودی نفس؟» برای چند دقیقه زل زد و نگاهم کرد. گرمای نگاهش را حس می‌کردم. دوباره بوسه‌ای به صورتم زد و بلند شد. پلاستیک را به سرش کشید و در حالی که چراغ‌قوه را روشن می‌کرد گفت: «عزیزم پاره‌ی تنم... برمی گردم» بعد رفت. من فقط سایه‌ی او را دیدم. دیگر نه صدایی ازش می‌شنیدم و نه بوش را حس می‌کردم. چشم‌هام را بستم. چه خواب شیرینی! همه جا سبز بود... سبز.

نوازش دست زمخت کسی من را بیدار کرد. گل‌چهره خانم و اهالی روستا بر بالینم نشسته بودند و مضطرب به من می‌نگریستند. من با دیدن آن‌ها از جایم بلند شدم و فورا سراغ «نفس» را گرفتم. اهالی روستا وقتی دیدند من به هوش آمدم همگی صلوات فرستادند. ولی من سوال خودم را تکرار کردم که ناگهان در کمال ناباوری آقای دكتر عباسی وارد امام‌زاده شد.

من که بعد از مدت‌ها دوباره چهره‌ی آشنایی می‌دیدم خوشحال شدم. فورا به طرفش خیز برداشتم و گفتم «دکتر شما اين‌جا چی‌کار می‌کنید؟ حتما آمدید به ما سر بزنید؟ او رفته بود کمک بیاورد؟» آقای عباسی در حالی كه بغض گلویش را می‌فشرد گفت: «اون رفته یك جای بهتر دخترم» «منظورتون چیه؟ یکی بهم بگه نفسم کجاست؟ اون رفته بود کمک بیاره؟ پس چی شد؟!»

دکتر که گریه امانش را بریده بود رویش را برگرداند تا جواب سوال من را ندهد. دستی از پشت شانه او را نوازش کرد. گل‌چهره خانم با گوشه‌ی روسری‌اش آب بینی‌اش را گرفت و با لهجه‌ی شیرینش گفت: «امروز صبح اومدیم خونه‌تون دیدیم نیستید. چون خونه‌ی هیچ کدوم از ما نیومدید حدس زدیم امام‌زاده باشید. مثل این که دیشب نفس خانم شما را آورده بوده اين‌جا. بعد از اون هم اومده که از ده کمک بیاره که یک ماشین زیرش می‌گیره. چند نفر از اهالی محل پیداش می‌کنند و می‌برنش بیمارستان. خدا بهت صبر بده...»


من دیگه چیزی نمی‌شنیدم. یعنی اون‌ها راست می‌گفتند! نفسم رفته بود؟ بی‌خبر؟ مگه می‌شد؟

چشم‌هام را که باز کردم خودم را تو بیمارستان دیدم. حوصله‌ی حرف‌زدن با کسی را نداشتم. آن طور که پرستارها می‌گفتند یک ماهی می‌شد که بی‌هوش بودم. دکتر عباسی بیچاره هم مثل مرغ پر کنده بالای سرم می‌چرخید. با چشمان اشک‌بار نگاهش کردم و بهش گفتم «الان نفسم کجاست؟» دکتر گفت: «طاقتش رو داری یه چیزی بهت بگم؟»
با اشاره‌ی سرم اجازه‌ی صحبت را بهش دادم.

دوباره ادامه داد: «اون شبی که تو حالت بد شده بود، من گیلان بودم و داشتم با نفس حرف می‌زدم. بهش گفتم که تو حالت خیلی بده و بيش‌تر از چند هفته مهمون ما نیستی. باید به تو همه چیز رو می‌گفتیم. یعنی اگه اسمت تو لیست هم بود حالا حالاها برات قلب پیدا نمی‌شد. وضعیت بحرانی بود. گریه کرد. نخواست باور کنه. چون خیلی هوا طوفانی بود رفتم هتل. مثل این که از روی آخرین شماره که روی گوشی ثبت شده بود که البته شماره‌ی من هم بود بهم زنگ می‌زنند. نفس تصادف کرده بود. ضربه مغزی شده بود. دیگه کاری از دست دکترها بر نمی‌اومد. همون لحظه پسر جوونی را هم آورده بودند که نیازی شدیدی به پیوند قلب داشت و ما مجبور شدیم نفس رو به اون جوون پیوند بزنیم».

من گریه‌هام شدیدتر شد. «پس من چه‌طوری حالم خوب شد؟!» «نفس... فکر کنم خدا دعای نفس رو قبول کرد و شفات داد. تو دیگه قلبت بیمار نیست فاطمه. اون (نفس) از خدا خواست که جونش رو بگیره، اما... اما تو رو برگردونه. ولی هیچ وقت فکر نمی‌کرد که بتونه جان ٢ نفر رو نجات بده» دکتر ساکت شد من با خودم زمزمه می‌کردم. «نفس مگه قول نداده بودی برمی‌گردی... پس چی شد؟ رو به دکتر گفتم: «الان جسدش کجاست؟ چون تو به هوش نیومده بودی ما هم نتونستیم بدون تو دفنش کنیم. الان یک ماهه که تو سردخونه هست.» «اون جوون کجاست؟» «آوردنش تو بخش.» «می‌خوام ببینمش.» «مطمئنی؟» «آره... کاملا.»

به کمک چند تا از پرستارها پیش اون جوون که اسمش محسن حقی بود رفتیم. خانواده‌اش با دیدن من به طرفم آمدند. مادرش گفت: «خدا بهت صبر بده دخترم. خدا جوونم رو بهم برگردوند. البته با قلب نفس خانم»

آقای دکتر که دید من خیلی دارم اذیت می‌شوم از خانواده‌ی آن پسر خواهش کرد که ما را تنها بگذارند. آهسته‌آهسته به طرفش حرکت کردم. صدای ضربان قلبش را می‌شنیدم. صدای قلب نفس بود، قلب پاره‌ی تنم. اون هنوز زنده بود. تو سینه‌ی اون پسر. آقای حقی با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و گفت: «شما دوست خانم یاری هستید؟» «بله». «چه طوری می‌تونم ازتون تشکر کنم؟» «براش دعا کن. دعا کن جاش تو بهشت باشه».

بعد از ظهر همان روز مراسم تدفین نفس بود. برای آخرین بار نگاهش کردم. تنش سرد بود جای بخیه‌های روی شکمش رو می‌تونستم ببینم. سبک شده بود. انگار... نمی‌دونم. اون رو طبق آرزوهایی که داشت در گیلان دفن کردیم. نفس رفت، ساده‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم. فدای من شد. هنوز قیافه‌اش را که می‌خواستیم دفنش کنیم یادم نرفته. خونی بود، تمام صورتش. دیگه نه چهره‌ی معصوم اون رو می‌تونستم تشخیص بدم نه دیگه گودی روی صورتش رو می‌تونستم ببینم، همه‌اش له و داغان شده بودند.

حالا که ١٠ سال از اون ماجرا گذشته، من دکتر قلب شده‌ام. و تمام سعی‌ام را در قبال بیمارانی که از درد سینه رنج می‌برند انجام می‌دهم تا روح عزیزم شاد باشد. البته علاوه بر قلب «نفس»، کلیه و کبد او هم به ٢ نفر دیگه اهدا شد من از آن ٢ نفر خبری ندارم ولی می‌دانم که یکی از آن‌ها داماد بود و دومی دختری ١٦ ساله. بعد از آن ماجرا بیمارستانی در گیلان تأسیس کردند و به یاد و احترام «نفس» بیمارستان را به نام او نام‌گذاری کردند و اکثر اهالی هم کارت اهدا عضو گرفتند.

حالا من با دخترم نفس و با همسرم که قلب نفس در سینه‌اش آرمیده در همان شهر زندگی می‌کنیم.

وقتی خوب فکر می‌کنم که روز تولد، هنگام فوت کردن شمع‌ها چه آرزویی کردم، افسوس می‌خورم که‌ای کاش آن روز به جای اين كه آرزو کنم «خدایا من را برای نفس حفظ کن» می‌گفتم «ما را برای هم حفظ کن». «به امید نفس‌های دیگر».



نوشته: سمانه ابراهیمی
     
#16 | Posted: 26 Apr 2014 01:20
بی‌نام


از صدای بوق ماشین‌های دیگه به خودش آمد. نگاه کرد به ثانيه‌شمار چراغ راهنما و دید که ده ثانیه از زمان سبز شدن چراغ گذشته است. به‌سرعت به راه افتاد. چنگیز خیلی احساس خستگی می‌کرد. فقط هم دو خیابان تا خانه فاصله داشت. پس تصمیم گرفت تندتر برود. به سرعت از خیابان اصلی گذشت و وارد خیابانی شد که خانه‌اش در آن بود. همین که وارد شد با صدای فریاد شدیدی زد روی ترمز.

سریع از ماشینش آمد پایین. دید یک نفر روی زمین افتاده، دو نفر هم با حالتی بهت‌زده بهش نگاه می‌کنند. یکی‌شون گفت «مرد حسابی چی‌کار می‌کنی. زدی بنده خدا را ناکار کردی» نفر دیگری گفت «منتظر چی هستید؟ سریع بلندش کنید ببریدش بیمارستان.» چنگیز باورش نمی‌شد که خودش زده به آن شخص. به هر حال کاری بود که شده بود. سریع آن شخص را بلند کردند و گذاشتند در ماشین. چنگیز به‌سرعت او را رساند به بیمارستان.

زمانی که چنگیز آن شخص را تحویل داد خواست که دربرود. مشکلاتش خیلی بود، بدهی‌هاش به مردم، ناراحتی ریوی، پسرش و نیاز به پیوند ریه. پس با دقت زیاد و آهستگی، جوری که کسی شک نکند به سمت پارکینگ به راه افتاد. همه چیز طبق پیش‌بینی چنگیز پیش می‌رفت اما چنگیز حساب یک چیز را نکرده بود: نگهبان پارکینگ. نگهبان پارکینگ وقتی فهمید که چنگیز می‌خواسته چکار کند یقه‌اش را گرفت و پرتش کرد به سمت دیوار و گفت «آدم می‌ماند به آدم‌هایی همچون تو چه بگوید.» نگهبان در حالی که یقه‌ی چنگیز را گرفته بود بردش توی بخش و گفت «خانم پرستار پلیس آمد؟» پرستار پاسخ داد «تماس گرفتیم در راه‌اند» نگهبان گفت «پس چهارچشمی حواست به این آقای باوجدان باشد. اگر نگرفته بودمش دررفته بود» پرستار نگاهی به چنگیز کرد و گفت «خواهش می‌کنم بروید آن گوشه بشینید و دیگه هم برای دررفتن تلاش نکنید. ماندن یا نماندن شما در پرونده‌تان ثبت می‌شود.» چنگیز که دید چاره‌ای ندارد رفت و نشست و سرش را گرفت میان دو دستش. لحظاتی بعد با صدای حضرت آقا سرش را بلند کرد و دید که افسر پلیسه. از جایش بلند شد و سلام کرد. افسر پلیس بدون آن که پاسخش را بدهد پرسید «گویا شما می‌خواستید دربروید؟» چنگیز فقط می‌توانست سکوت کند.افسر پلیس گفت «خواهش می‌کنم مدارک‌تان را تحویل بدهید، بعد هر جا که می‌خواهید بروید.» چنگیز مدرکش را تحویل داد و دوباره نشست و سرش را گرفت میان دو دستش. اما لحظاتی بعد صدای لرزان مضطربی را شنید که می‌گفت «خانم ببخشید. پسرم تصادف کرده گفتن آوردنش اين‌جا.» چنگیز سرش را بلند کرد و او را دید. خودش بود، جواد عطار. کسی که پانزده سال پیش به چنگیز التماس کرده بود که ریه پدر پنجاه‌ساله چنگیز را به پسر هیجده ساله خودش پیوند بزنند اما چنگیز با بی‌رحمی زیاد گفته بود می‌خواهد اعضای پدرش را بفروشد و فقط در صورتی که جواد پول ریه را بدهد چنگیز اجازه‌ی پیوند می‌دهد. لحظاتی بعد که جواد از پرستار اطلاعاتی را که می‌خواست گرفت، برگشت و رو در روی چنگیز شد. از تعجب خشکش زد که چنگیز آن‌جا چکار می‌کند. جواد پرسید «شما اين‌جا چکار دارید؟» چنگیز سرش را انداخت پايين و گفت «من با پسرتان تصادف کردم.»

جواد که شوکه شده بود با همان صدای لرزان گفت «تو با پسرم من تصادف کردی؟» جواد چند قدم جلو آمد و یقه‌ی چنگیز را گرفت و گفت «پانزده سال پیش هر چی به تو التماس کردم که اعضای پدرت را به پسرم پیوند بزنی با بی‌مروتی زیاد گفتی پدر ما در زندگی برای ما کاری نکرد حداقل مرگ مغزی شده‌اش برای ما کاری کند. شما هم اگر پول دارید بیایید جلو در غیر اینصورت مزاحم ما نشو. به آن شکل پسر برومند هیجده ساله‌‌ام را گرفتی حالا هم این پسرم را می‌خواهی بگیری. حتما رضایت هم می‌خواهی. دارم برایت آقا چنگیز. دقیقا کاری که تو پانزده سال پیش با من کردی را باهات می‌کنم. دنیا بی‌رحمه آقا چنگیز. یادت هست این حرف‌ها را؟»

چنگیز گفت «آقا جواد اون‌جوری‌ها که شما فکر می‌کنی هم من آدم بدی نیستم.»

جواد حرف چنگیز را قطع کرد و گفت «آره راست می‌گی. اصلا تو آدم بدی نیستی، فقط ماجرای فرارت در بیمارستان پیچیده.»

چنگیز از شنیدن این موضوع یکه خورد و سرش را از شرمندگی انداخت پايين.

یکی از پرستارها آمد به جواد گفت «آقای دکتر با شما در اتاق‌شان کار دارند» جواد رفت به اتاق دکتر و پس از ده دقیقه آمد بیرون. چهره‌اش سرخ شده بود. نگاهی به چنگیز کرد. پشت سر هم چند نفس عمیق کشید و حمله‌ور شد به چنگیز. افسر پلیس سریع جواد را از چنگیز جدا کرد و گفت «آقا به شما هشدار می‌دهم اگر یک‌بار دیگر این کار را کنید شما را بازداشت خواهم کرد. به‌علاوه این آقا هم می‌تواند از شما شکایت کند»

جواد گفت «خیلی خب ولم کنید. کاری باهاش ندارم.» و رفت یک گوشه نشست. پس از چند لحظه چنگیز گفت «آقا جواد دکتر چی گفت؟ اصلا بلند شو هر چه‌قدر دلت می‌خواهد من را بزن. من غلط بکنم شکایت کنم. این سرکار هم قول می‌ده کاری باهات نداشته باشد.»

جواد چند دقیقه به چنگیز نگاه کرد بعد رو کرد به افسر پلیس و گفت «سرکار اگر می‌خواهی یك کاری دست این و خودم و شما ندهم زود از جلوی چشم‌هام دورش کن.»

چنگیز دید که اگر برود بنشیند یك گوشه خیلی بهتر است. پس این کار را کرد. حدود یک ساعت گذشت چنگیز مدام آرزو می‌کرد که همه‌ی اين‌ها یک خواب بد باشد. در همین افکار بود که دکتر آمد و گفت «آقای عطار تصمیم خودتان راگرفتید؟ اگر پیشنهادی را که به شما دادم بپذیری هم جان چند نفر را نجات دادی و هم یک کار نیکی انجام دادی».

جواد در حالی که از چشم‌هایش اشک می‌آمد گفت «آقای دکتر شما از من می‌خواهی با دست‌های خودم پسرم را بکشم؟ شما خودت بودی این کار را می‌کردی؟»

دکتر گفت: «یکی از کسانی که قراره یکی از اعضای بدن پسر شما بهش بخورد یک پسر هیجده سال است که نیاز به پیوند ریه دارد»

جواد یاد پسر خودش افتاد که نیاز به پیوند ریه داشت و فقط سر بی‌رحمی چنگیز مُرد. جواد گفت «آقای دکتر می‌شه با خانواده‌اش دیدار کنم؟»

دکتر گفت «والا چه عرض کنم. شما دیدینش.»

جواد گفت «نکنه این آقا چنگیز پدر اون پسره؟»

دکتر سرش را تکان داد و گفت «بله»

جواد بلند شد و آمد جلوی چنگیز و گفت «خب آقا چنگیز، از قدیم گفتند کوه به کوه نمی‌رسد اما آدم به آدم می‌رسد. یادت می‌آید که پانزده سال پیش چه‌قدر به تو التماس کردم؟»

چنگیز گفت «آقا جواد تو را به خدا به من رحم کن. کلی بدهی به مردم دارم. آره حق داری. من در حق تو و خانواده‌ات ظلم کردم. اما تو این کار را نکن.»

جواد گفت «برای چی این کار را نکنم؟»

چنگیز پاسخ داد «برای این که معنی اسم تو بخشنده است.»

جواد از این حرف چنگیز به فکر فرورفت و بعد چند دقیقه به چنگیز گفت «اگر رضایت بدهم که فقط پیوند انجام شود خوبه؟»

چنگیز گفت «اگر من پشت میله‌های زندان باشم چه فایده‌ای دارد؟»

جواد از این حرف چنگیز حسابی عصبانی شد و گفت «مرتیکه بی‌شرف آخه تو چه‌قدر خودخواهی. حتی در این وضعیت هم باز به فکر خودتی؟ اصلا حالا که این‌جوری شد نه برای پیوند و نه برای تصادف رضایت نمیدهم»

دکتر که شاهد گفتگوی این دو بود گفت «آقای عطار پسر ایشان چه گناهی دارد؟»

جواد گفت «پسرش هم مثل خودش است.»

دکتر گفت «قصاص قبل از جنایت نکنید.»

جواد باز به فکر فرو رفت. پس از چند دقیقه گفت «من فقط برای این که قصاص قبل از جنایت نکنم رضایت می‌دهم. اصلا نمی‌خواهم لطفی به این آدم پست کنم. آقای دکتر من بایستی چکار کنم؟»



نوشته: مهران رجبی
     
#17 | Posted: 26 Apr 2014 23:32
برای تو می‌زند قلبم


زنگ در را که زدند هنوز توی جایش دراز کشیده بود. یکی از آن روزهای لعنتی بود که نای بلند شدن نداشت. توی این پانزده سالی که از ایران دور شده بود حال قلبش بدتر هم شده بود. و امروز از معدود روزهای انگشت‌شماری بود که جلوی درد کم آورده بود و زنگ زده بود به شرکت و گفته بود که به علت کسالت نمی‌تواند برود.

به‌زحمت از رختخواب بیرون آمد. دست و صورت نشسته در را باز کرد. توقع داشت جسی راببیند که به عیادتش آمده، اما پستچی بود.

گیرنده: آمریکا-نیویورک- خیابان سانتیاگو- ساختمان لایف-پلاک104- آقای محسن رنجبر انارکی

فرستنده: ایران-شیراز-آسایشگاه سالمندان امیرالمومنین-مهری تابنده‌شیرازی.

سلام محسن عزیزم

همان‌طور که خواستی نمی‌خواستم مزاحمت شوم، اما این نامه را نوشتم تا زودتر به ایران بیایی و یادگاریت را تحویل بگیری.

قلبی که همیشه برای تو تپیده است

امضا مادرت که در حال مرگ است

***

سلام آقای رنجبر عزیز

این نامه را مادرتان به من سپرده بود که چنین روزی برای‌تان بفرستم واز طرف ایشان پست کنم.

مادرتان در بیمارستان بهشتی بستری هستند و متاسفانه دچار مرگ مغزی شده‌اند.

با احترام

سعید امیری، وکیل خانوادگی شما

سرش گیج رفت.


نوشته :مریم حقیقت
     
#18 | Posted: 27 Apr 2014 00:29
قلب‌های همیشه تپنده


وقتی می‌گفت «خداحافظ» اشک‌هايش آرام‌آرام از گوشه‌ی چشمانش روی گونه‌هايش سرازیر بود. دیگر نمی‌دانست چه می‌خواهد و چرا زندگی کرده است. وقتی برای خداحافظی همه را در آغوش می‌کشید و می‌بوسید تنها کاری که می‌کرد گریه بود.

آری او دیگر نمی‌توانست به آرزوهایش برسد. باید می‌رفت. کبوتر عمر او دیگر توانایی ماندن نداشت. باید پر می‌کشید، می‌رفت و می‌رفت تا در آسمان‌ها پرواز کند.

او دیگر نمی‌توانست قدم بردارد و پاهای زیبا و کوچکش را روی چمن‌های خیس کف باغچه بگذارد. دیگر نمی‌توانست دست‌هايش را باز کند و مادرش را در آغوش بگیرد. دیگر نمی‌توانست چشم‌هايش را باز کند و آسمان آبی و زیبا را ببیند.

او دیگر زمانی نداشت، حتی زمانی برای در آغوش گرفتن برادر کوچکش. وقتی به عزیزانی که دوست‌شان داشت فکر می‌کرد حسی به او می‌گفت که از همان لحظه دلتنگ‌شان شده است.

دختری که باید تمام آرزو‌هايش را، تمام هدف‌هايش را در شهر جا می‌گذاشت و می‌رفت، باید دست‌های سردش را به یادگار می‌گذاشت و می‌رفت، باید حرف‌های نگفته‌اش را به در و دیوار می‌گفت و می‌رفت. آری او باید می‌رفت. دیگر حیاتی برای او وجود نداشت. دیگر نمی‌توانست دستان گرم پدرش را در دستانش بگیرد و از داشتن همچون پدری لذت ببرد.

او همچنان ناراحت بود، ناراحت وغمگین برای اشک‌هايی که بعدا مادرش قرار بود برای او بریزد، غمگین برای لحظه‌های خوشی که قرار بود در آینده اتفاق بیفتد و او نبود تا ببیند.

آری غم‌ناک و ناراحت بود برای دل کوچک خود که دیگر نمی‌توانست برای کسی بتپد، دیگر نمی‌توانست کسی را دوست داشته باشد.

آری او اکنون در اغما بود، اغمایی که کم‌کم داشت به مرگ تبدیل می‌شد.

او همچنان با خودش می‌اندیشید و اشک می‌ریخت. به آرزو‌های بی‌پایانش می‌اندیشید و اشک می‌ریخت. به حرف‌های نگفته‌اش می‌اندیشید و اشک می‌ریخت. به لحظه‌هايی که قرار بود از این به بعد بدون او سپری شوند می‌اندیشید و اشک می‌ریخت. به اشک‌هايی که قرار بود پشت سر او ریخته شود می‌اندیشید و اشک می‌ریخت. به کسانی که قرار بود چند ماه دیگر و یا چند روز دیگر او را فراموش کنند، به شب‌هايی که قرار بود کسانی که دوست‌شان دارد بدون این که حتی لحظه‌ای به او فکر کنند به خواب بروند می‌اندیشید و اشک می‌ریخت.اما نه اشکِ دیده، اشک دل، اشکی که به غیر از خودش کسی قادر به دیدن یا درک آن نبود.



حالا دیگر او هیچ حقی نداشت، حتی حق گریه‌کردن، حتی حق فکر کردن. آری او دیگر یک انسان معمولی نبود، دیگر روح و جسمش یک جا نبود.

حالا دیگر خط قرمزی روی او کشیده شده بود که به او می‌گفت: «تو نباید زندگی کنی. زندگی ممنوع. عشق ممنوع. اشک ممنوع. و حتی فکر کردن هم ممنوع.»

***

اما حالا سال‌ها و سال‌ها از آن لحظه‌ها می‌گذرد. اکنون همان قلبی که از زندگی خویش خسته بود در سینه‌ی فرد دیگری می‌تپد و همان آرزو‌ها با دست‌های فرد دیگری به سرانجام رسیده است.

او دیگر تنها نیست. او دیگر مرده نیست. قلب او در سینه‌ی فرد دیگری در حال تپیدن است و چشم‌هايش در صورت شخص دیگری دنیا را می‌بینند. حالا دیگر مادر او اشک نمی‌ریزد و دلش برای او تنگ نمی‌شود. حالا او نمرده بلکه زندگی خود را تقدیم شخص دیگری کرده است.

آری او زنده است و می‌تواند مادرش، پدرش و هر آن که دوستش دارد ببیند.


نوشته: صبا ذاکری‌شهواری
     
#19 | Posted: 27 Apr 2014 00:32
لبخند


کتاب را بست. خواست بگوید: «تمام شد»، اما دیدن مادر که کنار تخت، تسبیح به دست خوابش برده بود منصرفش کرد. با کتاب اشیای روی میز را هل می‌داد تا جایی برای گذاشتنش بیابد. نفس عمیقی کشید. دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز می‌تپید... به این می‌اندیشید که اگر همین حالا قلبش از تپیدن بایستد چه خواهد شد:

«خوب! مامان وقتی بیدار شد، چند بار صدام می‌زنه. بعد،شوکه می‌شه وبابامو صدا می‌کنه. باباهم دکترا رو خبر می‌کنه. آخر سر، دکتر سرشو تکون می‌ده و می‌گه: «متأسفم...»

مطمئن بود در این ٢-٣ سال همه‌ی خانواده به مرگ او فکر کرده‌اند. می‌خواست بلند شود و از پنجره خیابان را نگاه کند. مادر بیدار شد. نگاهی به ساعت انداخت. بلند شد. دست و صورتش خیس بودند. وقتی از دست‌شویی برگشت، به طرف جعبه‌ی دست‌مال کاغذی رفت. نگاهش به تخت افتاد و به محمد که با لب‌خند به او می‌نگریست. او هم خندید. پایش را روی پدال سطل زباله فشار داد و دست‌مال‌ها را در آن انداخت. در یخچال را باز کرد. با چشم یخچال را زیر و رو می‌کرد. پرتقالی در پیش‌دستی گذاشت و با آرنج در یخچال را بست.

محمد که شیطنتش گل کرده بود، تصمیم گرفت وانمود کند مرده است. دستش را روی قلبش گذاشت. مادر ایستاد. به خود تکانی داد. چشم‌هايش را بست، سرش را به چپ چرخاند و دیگر نفس نکشید. صدای به زمین خوردن پیش‌دستی را شنید. مادر به طرف تخت دوید. صورت محمد را در دست گرفت. هراسان داد زد: «محمد... محمد جان...»

آرام چشم‌هايش را باز کرد. لب‌خند زد و گفت: «مامان! طوری نمی‌شه که... فوقش می‌میرم!»

مادر ابرو‌هايش را به هم نزدیک کرد. چشم‌هايش را بست و نفس راحتی کشید. بی‌هیچ حرفی برگشت. روی پا نشست. با چرخاندن سر به این طرف و آن طرف سعی می‌کرد پرتقال را پیدا کند. موفق نشد. به طرف یخچال رفت و پرتقال دیگری برداشت. به لیوانی که قاشق و چنگال‌ها را در آن می‌گذاشت، نزدیک شد. کاردی برداشت. به طرف تخت آمد. با پا صندلی را جلو کشید و نشست.

محمد صورت مادر را بالا گرفت و او را وادار ساخت در چشمانش نگاه کند. لب‌هايش می‌لرزیدند. پرسید: «قهری؟» مادر لب‌خندی زد و گفت: «نه! عزیزم!»

مادر شروع به پوست‌گرفتن پرتقال کرد. باران گرفت. مادر گفت: «فردا نیمه‌ی شعبانه. نذر کردم...»

پدر آمد. با چشم‌های گریان و لب خندانی که مدام می‌گفت: «خدایا شکرت...»



نوشته:چکاوک کافی
     
#20 | Posted: 27 Apr 2014 00:35
پیوند


چشمانم را به‌آرامی می‌گشایم اما همین که نور را می‌بینم آن‌ها را می‌بندم. دوباره پلک‌هایم را باز می‌كنم. مادرم را که ایستاده تماشا می‌کنم. اشک از چشمانش جاری شده است. می‌ترسم بلند شوم باز هم قلبم تیر بکشد، اما احساس می‌کنم نفسم بهتر بالا می‌آید. مادر با گریه پرسید: «حالت خوبه؟»

سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. با چشمانم همه‌ی اتاق را نگاه کردم تا حمید را بیابم، اما اثری از او نبود. شقیقه‌هایم تیر کشید. ناگهان صحنه‌ی تصادف ماشین به یادم آمد. هراسان صدا زدم: «مامان... حمید کجاست؟»

مادر گریان از اتاق بیرون رفت. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. فریاد کشیدم: «مامان... حمید کجاست؟» اما جوابی نشنیدم. پرستار و مادر با هم داخل شدند. دستم را گرفت و گفت: «چه‌ته دخترم چرا داد می‌زنی؟» «مامان، حمید کجاست؟» سکوت کرد. «چرا جوابمو نمی‌دین؟... تو رو خدا بگید بیاد...»

اشک‌هايش بر روی گونه‌هايش ریخت. اضطراب تمام جانم را فراگرفت. روی تخت نشستم. می‌خواستم پایین بیایم، دست بردم تا سوزن سرم را بیرون آورم که پرستار گفت: «چی کار می‌کنی خانوم؟» فریاد زنان گفتم: «می‌خوام برم ولم کن.» مادر و پدر حميد با فریاد من به اتاق آمدند پرسیدم: «بابا... بابا تو بگو حمید کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟»

پدر حمید در حالی که شکسته و غمگین بود گفت: «شما تصادف کردید و اون...» گوش‌هایم را گرفتم و فریاد کشیدم «نمی‌خوام بشنوم... نه...»

مادرش دستانم را گرفت و از روی گوش‌هایم برداشت. نفس عمیقی کشید و در چشمانم خیره شد: «می‌خوای بدونی چی شده؟» نگاهش کردم و سرم را با گریه تکان دادم.

«حمید، پسر من، دردونه‌ی مامان، با کسی که خیلی دوست داشت رفت ماه عسل. گفتم قلبش بیماره. گفت قبولش دارم، گفت شهر به شهر می‌گردم تا یه قلب براش پیدا کنم. با کسی که می‌گفت همین تپش‌های ضعیفش هم برای قلب حمید یه دنیاست. تو راه تصادف می‌کنن. دختر و پسر رو می‌رسونن بیمارستان. حمید مرگ مغزی می‌شه و می‌ره تو کما. دختره هم وضعیتش بدتر از قبل. اومد به خوابم و گفت وجود من وجود آرزومه... گفت که قلب من و آرزو نداره. منم قلبی رو که می‌خواست واسه همیشه پیش آرزوش باشه تقدیم کردم. حمید من این‌جاست، رو به روی من، تو سینه‌ی تو، تو سینه‌ی آرزوی آرزوهاش.»

می‌خواستم بگم نه ولی با خودم گفتم با این کار حمید من نمی‌میره. خودم را روی تخت کوبیدم. دستانم را روی صورتم گرفتم. با همان نگاه مهربان، دستانم را دوباره برداشت آن‌ها را بوسید و روی چشمانش گذاشت و گفت: «آرزو حمید من نمرده، حمید من تویی.»

سرش را بلند كرد و دست راستم را روی قلبم گذاشت: «این قلب سعیده، تو سینه‌ی تو.»

صدای هق‌هقم بلند شده بود که با این کار مادر حمید لبانم را بستم و گوش دادم. تیک‌تیک آن را می‌شنیدم. زیر دستانم با هر تپش لرزشی می‌نشست. آرام‌تر شدم. نفس‌هایم عمیق‌تر شده بود. درست می‌گفت. انگار حمید همین نزدیکی‌ها بود، آن‌قدر نزدیک که در من غرق شده بود، آن‌قدر نزدیک که صدای خنده‌اش را با تپش‌هایم می‌شنیدم. آری «صدای قلب حمید برای همیشه می‌آید»


نوشته: ژیلا قنبری
     
صفحه  صفحه 2 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites