تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Heart Hacker | هکر قلب

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 26 Aug 2014 23:12
تو چشمام خیره شد و گقت:چون دارم با خانمم میخورم.

دور و اطرافم رو نگاه کردم و گفتم:کو؟من که نمیبینم.توهم زدی داداش.

خبیثانه خندید و گفت:اتفاقا رو به روم نشست و چند برابر غذا داره بهم چشمک میزنه و ه...و..س...خوردنش رو کردم..

با چشمایی ریز نگاهش کردم و گفتم:

_سرت به تنت زیادیه؟

زد زیر خنده و گفت:غذاتو بخور عزیزم.بحثمون پیش بره فکر کنم همه ی این طرف ها رو خورد کنی.

_عزیزم و کوفت.عزیزمو مرگ...عین آدم حرف بزن...

هرچی من حرص میخوردم این بیشتر با لذت نگاهم میکرد..شدیدا به درمون نیاز داشت..

نصف غذام رو خوردم ولی بیشتر از اون تبم نگرفت...با دستمال صورتم رو تمیز کردم و رو به شروین گفتم:ممنون.

اون هم از خوردن دست کشید و گفت:غذاش خوب بود؟

_ای بد نبود.ولی بیشتر از منظره ی اینجا خوشم اومد.واقعا سرسبز و با صفاست.

بطری مشروب نصف شده بود.کمی ازش دور کردم تا بیشتر از این نخوره.ظرف غذاش رو کنار داد و گفت:میخوای بریم همین دور و اطراف کمی دور بزنیم؟

_تاریکه...ترجیح میدم بریم خونه.

از جاش بلند شد و گفت:فقط اینجا تاریکه..بریم اونطرف تر روشن میشه.بلند شو..حرف رفتن رو هم نزن..




کنجکاو شده بودم که قسمت های دیگه ی باغ رو هم ببینم.به هرحال اینجا یک جای غیر قانونی بود و مکان های غیر قانونی هم کنجکاوی آدم رو بر می انگیخت.برای همین بلند شدم و مستقل به سمت یه توده از درختا که پشت شروین بود حرکت کردم.شروین هم کنارم قرار گرفت و بازوهام رو توی بازوهای خودش قرار داد...از کارش خوشم نیومد برای همین بازوهام رو درآوردم.ولی اون از رو نرفت و دستم رو گرفت..بشر به این پررویی ندیده بودم...وقتی میزدم تو فاز بی توجهی درجه ی لجبازیم هم کاهش پیدا میکرد.برای همین چیزی بهش نگفتم.آروم منو به سمت آلاچیق هایی کشوند و گفت:من یه بار تو روز بارونی اومدم اینجا...زیر آلاچیقاش تو بارون واقعا حال و هوای خاصی داره...

با دقت به آلاچیق ها نگاه کردم...خیلی زیبا بودن..و آدم رو به و..س..و..س..ه ی نشستن توشون مینداختن...از کنار اون ها گذشتیم...سمت چپم رو نگاه کردم.کمی دوتر چند تا کلبه بود...رو به شروین پرسیدم:

_اون کلبه ها واسه ی چیه؟

تو حال و هوای خودش بود...زیادی رویایی شده بود.نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:کدوم؟

با دست به سمت مورد نظرم اشاره کردم و گفتم :اونا..

وقتی دید با شیطنت نگاهم کرد و گفت:اونجا مال دختر پسرای عاشقیه که نمیتونن دوریه همو تحمل کنن...

هول شدم...بی حیا...آب دهنم رو قورت دادم و یه چند تا سرفه ی مصلحتی کردم تا حواسش پرت بشه...رسیدیم به یک آبشار مصنوعی...جای خیلی خلوتی بود.وقتی داشتیم شام میخوردیم کمی که دقت میکردم میتونستم دو سه تا جوون دیگه رو هم ببینم...ولی اینجا به جز یک مراقل شخص دیگه ای نبود...تک و توک لامپ های زیبایی رو اطراف آبشار گذاشته بودن.طوری که آدم رو جذب خودشون میکرد...دستم رو از توی دستای شروین در آوردم و مست به سمت آبشار رفتم....شروین دنبالم نیومد...وقتی نزدیکش رسیدم دستم رو توی آب زدم...توی این هوای گرم واقعا لذت بخش بود...

احساس شادابی و نشاط کردم...خندیدم و بیشتر دستم رو توی آب بردم..چه حس خوبی داشت...دوست داشتم از هیجان جیغ بزنم.یه شب تاریک داخل یه باغ با صفا..کنار یک آبشار با بهترین تزیین.....واقعا رویای بود...آهان یه مزاحمم همراهم بود...اگه این نبود عین دیوونه ها قهقهه میزدم..ولی خب با بودن اون نمیشد..آب خنکش داشت بیش از حد و..س..و.س.ه...ام میکرد...اطرافم رو نگاه کردم..فقط شروین بود که سرجای قبلش با لبخند و دست به سینه وایساده بود و شیش دانگ حواسش به من بود...که اون هم مهم نبود...برای همین کمی سرم و تنم رو زیر آب بردم که بخاطر خنکیه آب لرزیدم و سریع کنار کشیدم...چند ثانیه صبر کردم و خواستم دوباره این لذت رو احساس کنم که دستی من رو برگردوند و گفت:نکن اینکارو خیس می....

ادامه ی حرفش رو نزد و خیره نگاهم کرد...من هم با چشمای گشاد شده بهش چشم دوختم...منتظر بودم ادامه ی حرفش رو بزنه که حس کردم حالت
چشماش تغییر کرد و.....

د.ا.غ.ی. ل.ب.ه.ا.ش رو روی ل.ب.ه.ا.م حس کردم...آروم ل.ب.ا.ش رو حرکت میداد که به خودم اومدم و سریع ازش فاصله گرفتم...گرمم شده بود...متعجب نگاهش کردم...داد زدم:

_این چه کاری بود کردی عوضی؟به چه حقی منو بوسیدی پسره ی لندهور...

صدام رو انداخته بودم پس کله ام و داشتم هوار میزدم که اومد سمتم و شونه هام رو گرفت و گفت:آروم باش...آروم باش هلیا..خواهش میکنم...

_گمشو...ولم کن لعنتی...دستتو بکش...

ازش فاصله گرفتم و با خشم حرکت کردم تا از اون جا دور بشم...صدای کفش هاش روشنیدم که به سرعت دنبالم میومد...

_هلیا صبر کن عزیزم...معذرت میخوام هلیا...

دستم رو گرفت و نگهم داشت...با خشونت نگاهش کردم...ملتمس گفت:نزار شبمون خراب بشه..خواهش میکنم.

داد زدم:تو حق نداشتی منو ببوسی شروین.حق نداشتی.

در حالیکه شونه هام رو محکم گرفته بود گفت:دست خودم نبود هلیا...

به لبام نگاه کرد و ادامه داد:وقتی برگشتی....لبات...خیس شده بودن...مژه هات....چشمات...خیلی خواستنی شده بودی هلیا...باور کن دست خودم نبود...

دندون قروچه ای کردم و گفتم:آره میدونم دست خودت نبود...واسه اینکه تو یه ه.و.س بازی.یه آشغال...

ازش جدا شدم و دوباره راه خودم و گرفتم.در حالیکه پشت سرم میومد گفت:حالا که چیزی نشده هلیا.فقط یه بوسه بود.

بدون توجه بهش از باغ خارج شدم.نمیدونستم باید چیکار میکردم یا با کدوم تاکسی تلفنی تماس میگرفتم.پشت سرم اون هم بیرون اومد.تصمیم گرفتم برگردم توی باغ و از یه نفر شماره ی تاکسی تلفنی رو بگیرم که شروین دستمو گرفت و گفت:میخوای چیکار کنی دختر...لجبازی نکن.من که معذرت خواستم.

_ولم کن نفهم...

ولم نکرد..آروم و پوزش طلبانه گفت:بیا تو ماشین بشین هلیا...میرسونمت خونه.

پوزخندی زدم و گفتم:برو بابا.هری...فکر کردی دوباره با تو میام.

صداش کمی بلند شد و گفت:پس میخوای چه غلطی کنی.

داد زدم:غلطو که تو میکنی.میخوام برم یه تاکسی بگیرم.

_این وقته شب تاکسی بگیری؟بیا سوار شو من میرسونمت خونه.

_از اینجا تاکسی بگیرم خیلی بهتر از اینه که با تو بیام.

صورتش رو نزدیک تر کرد و گفت:از اینا کمک بخوای بدتر از کاری که من کردم نصیبت میشه.فکر کردی اینا چه جور آدمایین.بیا سوار شو...

پاهام سست شد.راست میگفت..نمیتونستم بهشون اعتماد کنم...نگاه تهدید کننده ای به شروین انداختم و به ناچار سوار ماشین شدم...حتی الامکان سرم رو چرخوندم تا چشمم به شروین نیفته...بار ها سعی کرده بود من رو ببوسه و من با خونسردی پسش زده بودم.ولی اینبار نمیدونم چیشد..شاید خیلی ناگهانی اومد سمتم...یا شاید فضای اونجا بود که خمارم کرده بود..با کلافه گی نفسش رو بیرون داد و حرکت کرد.توی راه سکوت محض بود...صدای هیچکدوممون در نمیومد...من به بی هواس بودنم فکر میکردم و اون شاید به کار اشتباهش..وسط راه بودیم ک بلاخره سکوت رو شکست و به آرومی گفت:

_شاید اون بوسه تو رو اذیت کرد ولی برای من بهترین چیزی بود که میتونستم از کسی بگیرم..

برگشتم و چشمای وحشیمو بهش دوختم...بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد:فردا صبح زود دوباره باید برم...

با اینکه عصبانی بودم ولی لحظه ای متعجب شدم و خواستم بگم واسه ی چی که خودش جوابم رو داد:

_مجبورم برای یه مدت دیگه ازت دل بکنم هلیا...میرم مسافرت..

آروم گفتم:دوباره میری پیش بابام؟

_نه اینبار باید برم یک کشور دیگه.عروسیه یکی از دوستامه.

بی اهمیت سرم رو به سمت پنجره برگردوندم.دستم رو گرفت و گفت:

_دلم برات تنگ میشه.ولی زود برمیگردم.

دستم رو پس کشیدم و چشم غره ای بهش رفتم و از زیر دندون هام غریدم:بهم دست نزن.

***

وارد سلف دانشگاه شدم که سهیل رو گوشه ای در کنار دوستاش دیدم.با دیدن من لحظه ای نگاه کرد و به سرعت از جاش بلند منتظر موندم که بهم برسه.وقتی کنارم قرار گرفت با خوش رویی گفتم:

_سلام خوبی؟

_سلام.ممنون .تو خوبی؟

_آره.کاری داری؟

به میزی اشاره کرد و گفت:

_اگه فلش آوردی بیا یه لحظه بشین تا فایل آماده شده رو بهت بدم.پس فردا باید تحویل بدیم.

سرم رو تکون دادم و گفتم:باشه.

و به سمت میز مورد نظر حرکت کردم.اومد روی صندلیه کناریم نشست و لپ تاپش رو روشن کرد.با دقت تمام کارهایی که میکرد زیر نظر گرفتم.عجیب بود...اینبار میخواست جلوی من رمز رو بزنه....قلبم داشت از هیجان داشت میومد تو دهنم.دو تا چشم داشتم 1000 تا دیگه قرض گرفتم و عین وزغ زل زدم به کیبورد...حرف L یا همون م خودمون رو زد..ولی بقیش رو انقدر با سرعت زد توی کف موندم...اه لعنتی ...انگار داره رمز چیو وارد میکنه.خب آروم تر میزدی دیگه.هی روی روان من کار میکنن.همه ی حس و حالم رفت.ولی خب هنوز زود بود برای کنار زدن برای همین بقیه ی کارهاش رو هم زیر نظر گرفتم...فلشم رو درآوردم و قبل از اینکه کاری کنه سریع گذاشتم روی میز.فلش رو گرفت و به لپ تاپ وصل کرد و گفت:

_ممنون.

ددد یه دیقه حرف نزن ببینم چه غلطی میکنی تمرکزم میریزه به هم.رفت توی درایو d .سه تا پوشه بود.اسم همه ی پوشه ها رو در صدم ثانیه خوندم...رفت توی پوشه ی پروژه.و فایل ورد رو باز کرد...سریع توی ذهنم پردازش کردم..شخصیت های مرموزی مثل سهیل که اطلاعاتشون براشون مهمه امکان داره اون اطلاعات رو توی پوشه هایی با این اسامی ذخیره کنن؟با کمی فکر کردن و روان شناسی میتونستم تا حدود89 درصد مطمئن بشم که همچین درایوی اون ها رو نزاشته.فایل رو برام توی فلش ریخت و بعد فلش رو بهم داد.گفتم:

_تموم شد؟

_آره.

درحالیکه فلش رو توی کیفم میزاشتم گفت:

_کی وقت داری بریم بیرون؟

بیرون رفتن با سهیل رو دوست داشتم...برخلاف تصورات اولیه ام اون یک شخصیت آروم داشت که خیلی به دل مینشست....نمیدونستم باید واسه یکی قرار بزارم.حرف شهاب توی ذهنم اومد...حتی الامکان با سهیل قرار نزار...آیا الان باید به حرفش اهمیت میدادم؟آیا من همچین آدمی بودم؟لبخند مطمئنی به سهیل زدم و گفتم:

_معلوم نیست واسه ی کی بیفته.خودم بهت خبر میدم.

آروم گفت:باشه..ولی اگه میتونی زودتر قرار بزاریم...

دستم رو گذاشتم روی میز و موشکافانه سوال توی مغزم رو پرسیدم در حالیکه تمام حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم:

_سهیل چرا شخصیتت عوض شده؟

متعجب گفت:منظورت چیه؟

_تو یک پسر مغرور و بهتره بگم تا یه حدی شرور بودی...الان برام عجیبه که انقدر...

نگاه مظلومش قدرت حرف زدن رو ازم گرفت...شک نداشتم این نگاه عاشقانه اس...لب بالاییش رو کمی توی دهنش فرو برد و آروم گفت:

_یه نفر وارد زندگیم شد و همه چیزی رو که از خودم ساخته بودم به هم ریخت...غرور..خشونت...شرارت...ه ههه چیز رو ازم گرفت..

بدون اینکه چیزی بگم توی چشماش خیره شدم..اون هم چشماش رو برنداشت...تا اینکه ناگهانی از جام بلند شدم و گفتم:

_بهتره بریم کلاس..استاد الان دیگه میرسه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 26 Aug 2014 23:13
قسمت بیست و پنجم

شهاب از پشت تلفن گفت:کی میرسی؟

_الان دارم از خونه میام بیرون.تا نیم ساعت دیگه میرسم.

_باشه.لازم نیست با ماشین خودت بیای.زنگ بزن تاکسی تلفنی.برگشت دیروقته خودم میرسونمت.

بچمون تازه غیرتی شده بود.اون چندشب که نصفه شب تنهایی برمیگشتم چی؟!!.با اعتراض گفتم:

_نه ممنون.با ماشین خودم میام.

_گفتم ماشین نیار.

_اگه کسی ببینه؟

_تا وقتی با منی نگران نباش.

بدم نمیومد از اینکه با شهاب برگردم.خیلی بهتر از تنهایی بود.

واقعا هم بهش اعتماد داشتم.توی این چند تا برخوردی که با هم داشتیم و تحقیقاتی که در موردش کردم به اعتماد عمیقی نسبت بهش رسیدم..

.میدونم هیچوقت نمیزاره به من آسیبی برسه...یعنی نمیزاره به هیچ کسی از اطرافیانش آسیب برسه...فقط اگه بین راه حرف نمیزد و روی مخم پیاده روی نمیکرد خیلی بهتر میشد..

_باشه.پس قطع کنیم من زنگ بزنم تاکسی بیاد.کاری نداری؟

_نه.مواظب خودت باش.

_اوکی.تو هم همینطور.خداحافظ

_خداحافظ

***
از پله های ورودیه خونش بالا رفتم.خدمتکارش جلوی در وایساده بود.بهش سلامی کردم و گفتم:

_آقا کجاست؟

_توی اتاقشون بودن داشتن...

قبل از اینکه وارد خونه بشم در باز شد و شهاب با تیپی نفس گیر اومد بیرون...

خدمتکار خودش رو کاملا کنار کشید...

تیشرت جذبی که به طرز فجیعی خوش هیکل نشونش میداد پوشیده بود...شلوار لی تیره ای هم به پا داشت...

هیکلش عمودی تو حلقم.لامصب تیکه بود.نگاه نافذی بهم انداخت و اومد سمتم و خم شد گونم رو بوسید وگفت:

_خوش اومدی عزیزم.

لبهاش داغ بود...بار دوم بود که من رو میبوسید...

حرارت توی وجودش بیداد میکرد..لبخندی به روش زدم و گفتم:ممنونم.

خدمتکار در رو برامون باز نگه داشت و منو شهاب وارد خونه شدیم.

با دست راستش من رو توی آغوشش گرفته بود و با هم به سمت پله ها رفتیم.خدمتکار هنوز ایستاده بود شهاب با ملایمت در حالیکه حرکت میکردیم
گفت:بریم بالا من کمی کار دارم.

چیزی نگفتم فقط خودم رو بیشتر توی آغوشش جا کردم...

دمای بدنش بالا بود و ناخودآگاه داشت منم داغ میکرد...

از حق نخوام بگذرم هیکل شهاب فوق س...ک..س...ی... بود.

زیر چشمی به خدمتکار نگاه کردم که داشت به سمت آشپزخونه میرفت.

میدونستم الان شهاب دستش رو باز میکنه.برای همین خودم زودتر از آغوشش اومدم بیرون و بقیه ی پله ها رو در کنارش بالا رفتم.

نه نگاهم کرد نه چیزی گفت.از این همه بی توجهیش دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار

.دستگیره ی اتاقش رو گرفت و انگشت اشاره اش رو روی یک قسمت خاصی گذاشت...در اتاق باز شد...من قبل از سهیل باید رمز و راز های زندگیه این
یارو رو کشف کنم.

خودش گوشه ایستاد تا اول من وارد بشم.مرامشو عشقه..

رفتم توی اتاق....دهنم باز موند...واو...اینجا کجا بود...من توی این اتاق تا به حال نیومده بودم.

اتاق نباید بهش میگفتم..یه خونه ی ساده...به دور از هر نوع کامپیوتر یا چیز مشکوکی...

احتمالا توی این اتاق به هیچ چیز فکر نمیکرد....بالای تخت عکس خودش رو در حالیکه سرش رو بالا گرفته بود و پیرهنی پوشیده بود که دکمه هاش تا وسط شکمش باز بود و عضله های سینه اش رو معلوم کرده بود گذاشته بود

.چه ژست خاصی گرفته بود توی عکس...

...ه...و..س کردم برم از نزدیک عکس و سینه اش رو ببینم و تو دلم به به چه چه کنم که چشمم به شهاب خورد که رفت سر کمدش و بعد از در آوردن یک تیشرت از کمد تیشرت تنش رو کند....

.چشمام چهار تا شد...یا ابوالفضل...چشمام روی کمرش قفل شد...

روش سمت من نبود وگرنه دو سوته میفهمید الان من چه حسی دارم...چشمم رو با سرعت بر گردوندم.

خدایا من غلط کردم...خدایا من به همون عکسش راضی بودم ...اصلا نخواستم خدایا...دوباره زیر چشمی نگاهش کردم که لباسش رو تنش کرد و در همون حال گفت:

_راحت باش بشین...

لباس که رفت توی تنش نفس راحتی کشیدم...جوابش رو ندادم.

به سمت تخت رفتم و بالاش نشستم...

دوباره در کمد دیگه ای رو باز کرد و کت اسپرتی رو در آورد...

رفت جلوی آینه...از توی آینه نگاهش کردم...اون هم منو دید....خودم رو زدم به بیخیالی و همینطوری نگاهش کردم...به من میگن هلیا...چیه فکر کردی
چشامو میدزدم؟!اهلش نیستم داداش من...

همونطوری که خیره از توی آینه نگاهم میکرد کتش رو پوشید...من هم خونسرد نگاهش میکردم...کم کم احساس کردم چشماش خندید.
میدونستم پرروام...ولی این یارو حقش بود...

چشماش رو از روی من برداشت و به وسایل روی میز نگاه کرد...شیشه ی ادکولونش رو برداشت...و زیر گردنش و لباسش رو با دست و دلبازی فراوان زد...بوی خاصی به مشامم رسید...مست شدم...این چه بویی بود...تا به حال این عطر رو نزده بود....

اومد سمتم...کم کم خونسردیم داشت جای خودش رو به وحشت میداد.

نگاهش روی من بود...داغ کرده بودم....میدونستم الان صورتم سرخ میشه..

رسید بهم خم شد سمتم...فقط 10 سانت باهام فاصله داشت...آب دهنم رو به زور قورت دادم...میخواست چیکار کنه..نکنه میخواد؟!!...ولی از کنارم کمربندش رو برداشت...چشمم به گردن خوش فرمش خورد...با خودم یه لحظه فکر های منفی کردم...
مات بهش نگاه میکردم..ولی اون بدون نگاه کردن بهم دوباره به سمت آینه رفت.
اینبار نگاهم رو دزدیدم....ولی سنگینی نگاه اون رو حس میکردم...پس از دستی اومده بود تا رو کم کنه...آشغال پس فطرت...دوباره خیره سریم گل کرد و سرم رو بالا گرفتم و بیخیال گفتم:
_واسه ی ساعت چند قرار داریم؟
بعد از بستن کمربند دستی توی موهاش کشید و گفت:نیم ساعت دیگه...
براق کننده ی مو رو برداشت و به موهاش زد...یاد سروناز افتادم..یعنی امکان داشت که بخاطر اون انقدر به خودش برسه؟
خشمی توی وجودم نشست.مگه شهر هرته...هرچی هم که باشه باهاش یه نسبتی دارم.من روی گربه ی توی ساختمونمون غیرت دارم...این که از اون کمتر نیست.جفت چشاشو در میارم...والا...
صدای گوشی بلند شد.مال من که نبود...

برگشت بهم نگاه کرد و در حالیکه هنوز با موهاش ور میرفت گفت:

_گوشی رو لطفا بده.

متعجب دور و اطرافم رو نگاه کردم.آخر تختش بود.

مجبور شدم روی تختش دراز بکشم..چه تخت نرمی داشت.ای جان...خودشو زنش چه حالی میکردن این بالا....

واقعا حس خوبی به آدم میداد.گوشی رو گرفتم و بدون اینکه به فرد تماس گیرنده نگاه کنم نشستم و گوشی رو به سمتش گرفتم.

من که نباید بلند میشدم و گوشی رو بهش میدادم.خودش باید میومد میگرفت.صداش کردم:

_بیا بگیر

از من بی ادب تر هم هست آیا...ولی خب دلم نمیخواد براش کار کنم..

با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد و اومد گوشی رو گرفت و همینطور که با لبخند بهم خیره بود جواب داد:

_بگو

چند ثانیه سکوت شد و بعد چهره اش جدی شد و گفت:نفهمیدین کیه؟

دستی رو گردنش کشید و گفت:باشه.شما جلو تر از این نرین.بقیه اش رو بسپرین به من.

توی چشمام زل زده بود..نمیدونم چرا موقع حرف زدن با تلفن به من خیره بود...اخه از رو هم نمیرفت پسره ی فلان شده...من هم بدتر از اون...

انگار خوشش میومد حرص در بیاره...از نگاهش خسته شدم و برای فرار از اون به پشت روی تخت خوابیدم تا کمی از این موهبت لذت ببرم...

عجب تختی بود لامصب.چطوره وقتی کارم تموم شد ازش تخت رو بخوام.

دیگه صداش رو نشنیدم..چشمامو بسته بودم و داشتم به بوی ه.و.س...بر انگیز عطرش و هیکل خوش فرمش فکر میکردم.

ازش بپرسم بدن سازی کجا رفته.اگه زنونه داشت منم برم..

تخت کمی پایین رفت...

با ترس چشمامو باز کردم.کنارم نشسته بود و داشت به رو به رو نگاه میکرد.

نیم رخ جذابی داشت...تو حال و هوای خودم بودم که نگاهمو غافل گیر کرد.

خون سرد به هم زل زده بودیم...با اینکه مچمو گرفته بود حاضر نبودم چشمامو ببرم یه سمت دیگه.

اینطوری آخر سوتی میشد...

نگاه خیره اش برای لحظه ای رفت روی لبهام که قلبم اومد توی دهنم ...منم به لباهاش زل زدم..

یاد قضیه ی پنبه و آتیش افتادم...اون که آخر آتیش بود...یعنی از دور آدمو میسوزوند..وضعیت ما هم که سفید بود..یعنی صیقه بودیم...اگه الان نامزد واقعیم بود پا میشدم همچین ل.ب.ا.ش. میبوسیدم تو شوک بمونه.

نکبت اینطوری زل میزنه به لبام نمیگه هالی به هولی میشم.باید از این موقعیت فرار میکردم.

چون نه من حاضر بودم چشمامو اول بردارم نه اون که عین آقا بالاسرا نگام میکرد...

_بدن سازی کجا میری؟

ابروهاش ناخودآگاه بالا رفت و چشماش گرد شد و گفت:

_چطور؟

من هم بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم:خیلی خوب ساختنت.

بر و بر نگاهم کرد و کم کم سرش رو اورد جلو و مماس با صورتم گفت:دوست داری؟

نفس داغش روی صورتم پخش میشد..نفسشم بو عطر میداد..

باید خوشحال باشه که زنش نیستم.اگه به من بود نمیزاشتم به جز برا من جای دیگه ای عطر بزنه.والا.

از این همه نزدیکی آب دهنم رو قورت دادم و خودمو کشیدم کنار و گفتم:قابل تحمله.

شالم از روی سرم افتاده بود.دوباره جدی شد و با یه حرکت شال رو انداخت روی سرم.بلندم کرد و گفت:بریم.

مات موندم.یه اهنی اوهونی...یهو دستو میکشه نمیگه کش میام.درو باز کرد.دستمو از توی دستاش درآوردم و گفتم:

_هوی چه خبرته؟مگه داری افسار اسب میکشی.صبر کن شالمو درست کنم.

و تو دلم گفتم روانی و به سمت آینه رفتم.

چیزی نگفت.کنار در وایساد.از توی اینه دیدم که گوشیش رو از توی جیبش در اورد و شماره ای رو گرفت...

شیش دونگ حواسم به جای لبه ی شالم رفت سمت حرفاش.

_سلام.خوبی؟

_آره.بلاخره معلوم شد کجا میریم؟

_باشه.45 دقیقه ی دیگه اونجاییم.

_خداحافظ.

بهم نگاه کرد..اینبار سریع نگاهم رو که خیره روش بود دزدیدم..

فهمید داشتم فضولی میکردم.کمی با موهام ور رفتم و بعد خیلی بیخیال و آروم رفتم سمتش.

باهم از پله ها پایین رفتیم.داشتم میرفتم سمت در که دستم رو گرفت و به آرومی منو به یه سمت دیگه کشید...

داشتم کم کم عصبی میشدم.اینم گیر داده دست منو بکشه.بابا دراز میشه...

_کجا میری؟راه اینوره؟

با یه دستش دست منو گرفته بود و دست دیگه اش توی جیبش بود...

طرز راه رفتنش واقعا جذاب بود..

با هر قدمی که بر میداشت آدم میفهمید طرف خدای اعتماد به نفسو غروره...بدون هیچ حسی گفت:

_مگه نمیخواستی بدونی کجا بدنمو ساختم؟

نیشم باز شد.یعنی تو خونش وسایل بدن سازی داشت؟

تا به حال از این سالن خونه عبور نکرده بودم..با چشمای ریز شده از کنجکاوی اطرافم رو زیر نظر گرفته بودم.در به در روی دیوارا دنبال دوربین میگشتم...یا اثرات خیلی کوچیکی از لیزر که نشون از محافظت یه جای خیلی مهم باشه.من چقدر خنگم.مگه لیزر با چشم دیده میشه؟...نمیشه؟میشه؟گزینه ی 1؟گزینه ی 2؟من دیوونم؟

اه..حواسم پرت شد.نفهمیدم کی رسیدیم.در خیلی بزرگی رو باز کرد...

انواع و اقسام وسایل ورزشی جلوی چشمم اومدن..با چشمانی حیرت زده وارد شدم..

این چطوری وقت میکرد از همه ی اینا استفااده کنه؟

شنیده بودم که پولدارا تو خونه هاشون سونا و جکوزی و استخر و سالن ورزشی دارن.

ولی وقتی کمی فکر میکردم میدیدم اینجا زیاد از حد وسیله برای ساختن بدن گذاشته شده بود.

اصولا مردم نصف عمرشونو یا خوابن یا تو دست شویی.این فکر کنم سه چهارم عمرشو یا توی سالنه یا داره یکیو هک میکنه....صداش منو از افکارم بیرون آورد:

_میخوای تو هم رو فرم بیای؟

چپ چپ و با تهدید نگاهش کردم و گفتم:

_خوش هیکل تر از من دیده بودی؟

محکم و خیره نگاهم کرد و گفت:هیکلت ظریفه.ولی اگه بخوای بیرون بزنه و ....

چهره ام توی هم فرو بردم و اومدم وسط حرفش و گقتم:

_ایش..چندش...مثل همین دخترایی که تو شبکه فیزیک تی وی میان خودنمایی میکنن؟!!اونا که واقعا حال به هم زنن.صندوق عقب و جلو برا خودشون گزاشتن...

یهو جلوی دهنم رو گرفتم و وحشت زده نگاهش کردم.

این حرفا چی بود من میزدم...

چشماش برقی زد و لبهاش با خنده ی کنترل شده ای کج شد.خودمو زدم به اون راهو گفتم:بریم دیر شد...

و سریع از سالن زدم بیرون.ای خاک بر سر من با این زبون بی حیام...

دختره ی فلان فلان شده اینکه شهلا و سهیلا نیست از این حرفا جلوش میزنی.حقته از خجالت بری زیر زمین...

ولی خب تنها چیزی که ازخلقتم توی مواد اولیه ی سازنده ی اخلاقم نبود خجالت بود...
سکوت عمیقی بینمون بود...هی نفسمو محکم میدادم بیرون تا شاید یه فرجی بشه زبونشو تو دهنش بچرخونه...ولی انگار نه انگار..

.یه دستش روی ران پاهاش بود و یه دستش روی فرمون ماشین.آخر سر کلافه شدم و گفتم:

_یه آهنگ بزار.حوصلم سر رفت.

نیم نگاهی بهم انداخت.ولی چیزی نگفت.

بعد از چند لحظه دستش رفت سمت ضبط و روشنش کرد.

موزیک ملایمی پخش شد.

_گفتم یه چیز بزار بخونه.تو که آهنگ خالی گذاشتی.

بدون اینگه نگام کنه گفت:

_ندارم.

متعجب گفتم:وا.مگه میشه؟

_علاقه ای به گوش دادن ندارم.

_چرا؟

_بی دلیل.ترجیحا موسیقی گوش میکنم.

سرمو تکون دادم و گفتم:من واست یه چند تا آهنگ میارم بعد نظر بده.

با پوزخند نگاهم کرد و دوباره حواسش رو به خیابون داد.

جدیدا خیلی با هم راحت شده بودیم.دیگه سنگ که نبودیم...بلاخره این دیدار ها و اون رشته ی نامرئیه صیقه باید کمی مارو به هم نزدیک میکرد...سریع
می روند...نمیدونم میخواستیم کجا بریم برای همین پرسیدم:

_میریم خونشون؟

_نه.توی یه باغ قرار گذاشتیم.

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم

.نه اون چیزی گفت نه من...

به شیشه تکیه دادم و به موسیقیه ملایم فیلم مادیگیلیانی گوش دادم...

ماشین از حرکت ایستاد...از ماشین پیاده شدم....

نگاهم سمت باغ چرخید.....عجب باغی بود...دلم میخواست دهنمو باز کنم زل بزنم به باغش...لامصب از بیرون داشت چشمک میزد...

جدیدا چه جاهایی میرم.اون از شروین اینم از کامران و سروناز..

دستشون درد نکنه...به حق چیزای ندیده...

شهاب قفل ماشین رو زد و وقتی دید تکون نمیخورم به سمتم اومد و آرنجشو آورد سمتم.متوجه منظورش شدم..بازوهامو توی بازوهاش گره زدم و باهم به سمت باغ راه افتادیم.آروم پرسیدم:

_این بازی کی تموم میشه؟

نگاه بی احساسش به جلو بود ولی در جواب سوالم گفت:

_هنوز شروع نشده که بخواد تموم بشه.باید صبر بیشتری داشته باشی.

مشکل من همین صبر نداشتن بود دیگه.حالا از کجا صبر بیارم.

دوست دارم زودتر تکلیفم معلوم شه و برسیم به آخرش و منم مجبورت کنم بشینی هرچی که از هک یاد داری به من یاد بدی.فقط امیدوارم بعدش کارت به تیمارستان نکشه.

جلوی باغ یه مردی با لباس رسمی عین لباس سربازا وایساده بود.با دیدن ما سری خم کرد و گفت:

_خوش اومدین آقای پارسیان.

شهاب هم سری تکون داد و گفت:مهمونام هنوز نرسیدن؟

_یه ربعی میشه اومدن.

دیگه شهاب چیزی نگفت و با هم وارد باغ شدیم.

سر درش با درختای خاصی تزیین شده بود...

چه کیفی میداد یه جایی بیای که شناخته شده باشی...هرچند که این همه احترام بخاطر همراه بودنم با شهاب بود...

نمیدونم چرا جدیدا همش دلم میخواست خودم رو بیشتر به شهاب نزدیکم کنم..

بوی عطرش مشامم رو پر کرده بود...باغ خلوتی بود....از دور سروناز و کامران رو دیدم که روی یک تختی نشسته بودن..

.چه جالب...به اینجا نمیخورد که سنتی باشه...نکنه میخوایم آبگوشت هم بخوریم..

عجب صحنه ای بشه...مرد بزرگ هک ایران پیاز بزاره زیر دستش ومحکم بکوبه روش و بادهن پر حرف بزنه و به به و چه چه کنه...

خندم گرفت ....که این از چشای تیز بین شهاب دور نموند..خیره و سنگین نگاهم کرد که براش ابرو بالا انداختم....بـــــله.پس چی فکر کردی؟فکر کردی
فقط خودت بلدی ابرو بالا بندازی....

کامران و سروناز غرق صحبت بودن که با دیدن ما از جاشون بلند شدن...شهاب و کامران دست دادن منو سروناز هم دست دادیم.ولی نمیدونم چرا تو حرکاتش اکراه بود...دختره خود درگیری داره.از همین اول شروع کرده...من با کمی فاصله از شهاب نشستم که کامران با لبخندی که صورتش رو مزین کرده بود گفت:

_چرا دیر کردین؟نیم ساعت از وقت قرارمون گذشته...

شهاب که یه گوشه نشسته بود من رو هم باخشونت مردونه ای سمت خودش کشید که قلبم اومد تو دهنم و گفت:

_بخاطر هلیامعطل شدیم.

هنوز از شوک کارش بیرون نیومده بودم که با این حرفش با چشمایی گرد تو صورتش نگاه کردم و گفتم:

_چرا میندازی تقصیر من شهاب؟خودت خواستی بریم سالن بدن سازی؟

سروناز که ساکت بود با شنیدن این حرف با لحن مرموز و متعجبی گفت:

_سالن بدن سازی؟منظورت همونیه که تو خونه ی شهابه؟

_آره.چطور؟

پوزخندی زد و گفت:

_آخه شهاب اصلا خوششون نمیومد کسی پاش رو اون جا بزاره...انقدر حساسیت نشون میداد که همه فکر میکردن شهاب گنجاشو اون جا قایم میکنه.....الان که میگی از اون جا اومدین.....

سکوت کرد...شهاب با نیمچه اخمی نگاهش کرد و گفت:فکر نمیکنی همسرم با آدمای عادی فرق داشته باشه؟

سروناز که فهمید شهاب کمی عصبانی شده نیمچه لبخند مزحکی زد و گفت:البته.بر منکرش لعنت...

همون موقع برای گرفتن سفارش ها اومدن...نگاهم به شهاب بود که همچنان با اخم سروناز رو زیر نظر گرفته بود...متوجه نگاهم شد و اینبار خیره من رو نگاه کرد....

داغ شدم...بدون اینکه چشماش رو از روم برداره سفارش همه مون رو گرفت و به پیشخدمت گفت.

چرا جدیدا اینطوری شده بودم...آخه بی جنبه ای هم تا این حد؟!!حالا خوبه کار دیگه ای نکرده فقط کنارت نشسته که انقدر داغ میکنی.والا عیبه..ایراده...خانمی شدی واسه خودت.آخه این حس ها چیه که میاد سراغت..

کامران و شهاب سرگرم بحث و گفت و گو شدن.طبق گفته های شهاب خونواده ی کامران و سروناز هم توی اطلاعات بودن....

خداییش دیگه حتی میترسیدم تو خلوتم دو کلوم با خودم حرف بزنم...پشیمون بودم..آره ...از وارد شدن توی این بازی شدیدا پشیمون بودم...ولی دیگه راه برگشتی وجود نداشت....باید تا تهش میرفتم..و معلوم نبود توی این راه چه اتفاقاتی برام میفتاد....

سروناز هر از چند گاهی نگاه پر کینه بهم مینداخت که بهش بی محلی میکردم.ناسلامتی روان شناس بودم.میدونستم اینکار از صد تا فحش براش بدتره..از یه طرفم هم دلم واسش میسوخت..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 26 Aug 2014 23:15
قسمت بیست و ششم

فکر کنم خیلی شهاب رو دوست داشت...الان فکر میکنه من یه دختر جلفم که اومدم دوروزه اون رو از شهاب جدا کردم....البته تا حدی هم حق رو بهش میدادم...برم بهش بگم همه اینا فرمالیته اس بنده خدا انقد حرص نخوره....بهش خیره شدم...دختر نسبتا زیبایی بود...آرایش بی نقصی داشت...نیم نگاهی هم به شهاب انداختم...از فکری که کرده بودم قلبم تکون خورد...یعنی من میتونستم شهاب رو با سروناز ببینم؟!!این چه حسیه که از تصور بودن اون دوتا با هم من رو تا مرز جنون میبره...دوباره به شهاب نگاه کردم...چه چهره ی مردونه ای داشت...چقدر خاص و پر جذبه بود...حس میکردم اگه میخواست میتونست خیلی کارا بکنه ولی الان با مخفی کردن خودش خواسته که از خیلی اتفاقات که علیه کشورمون و آشناهاش ممکنه اتفاق بیفته جلوگیری کنه...متوجه نگاهم شد...سرش رو برگردوند....حرفش با کامران تموم شد...با لبخند و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد...یه چیزی توی وجودم لرزید...لرزیدو وجودم رو نابود کرد...امشب چرا اینطوری شده بودم...خواستم نگاهم رو بدزدم و از این حس فرار کنم که شهاب ضربه ی آخر رو زد و دستش رو دور شونه هام محکم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند...چشمام رو بستم...خدای من...خدای من....داری با من چیکار میکنی...یعنی این کاری که کرده بود نمایش بود یا واقعا با احساس خودش من رو توی آغوشش گرفت؟نمیدونم چرا دوست داشتم به حدس دومم فکر کنم...ولی شهاب نجوا گونه زیر گوشم گفت:_چیشده؟حالت خوبه؟به کامران و سروناز نگاه کردم...که یکی با شیطنت ودیگری با عصبانیت بهمون زل زده بود...پس باز هم همش تظاهر بود..خودم رو تشر زدم...خب معلومه دختره ی دیوونه.تو هم امشب توهم زدی...خجالت بکش.فردا به این افکارت میخندی...سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم...سرم رو برگردوندم سمتش که بخاطر نزدیکیش بهم رخ به رخ شدیم...ته دلم چیزی تکون خورد ولی کمی بیشتر سرم رو چرخوندم و کنار گوشش با لبخندی که به زور تونستم روی چهره ام بزارم گفتم:_دارم سعی میکنم تو نقشم فرو برم.اینبار به جای بوی عطر,گرما و بوی تنش بود که خمارم کرد...ازم فاصله گرفت و با تحسین نگاهم کرد...به روی خودم نیاوردم و سرم رو انداختم زیر و به حرف کامران که رو به شهاب زد گوش دادم:_فردا کجا میری؟***شاممون در سکوت کوفت نشد....از بس که این کامران حرف زد...دلم میخواست برم دهنشو گِل بگیرم...امشب که من علاقه ی زیادی به سکوت پیدا کرده بودم کامران ول کن نبود...کاشکی میشد الان یه جای خلوت بودم و فکر میکردم...عجب بدبختی ای پیدا کرده بودم....وقتی که ظرف های غذا رو بردن شهاب دستاش رو از هم باز کرد و روی دسته های تخت که پشت من میشد گذاشت و نفس عمیقی کشید...ای تو روحم...آخه با نفس کشیدن شهاب هم کار داری؟بی جنبه...من چی بگم به تو آخه دختر؟نگاهی به اطرافم انداختم...یاد شبی افتادم که با شروین اومدم باغ....اعصابم ریخت به هم..چطور به خودش اجازه داده بود؟....از یک طرف شدیدا نگران بودم که شروین بویی از این اتفاقات ببره.بدون شک ساکت نمیمونه...با این رویی که این بشر داره هر کاری ازش بر میاد...البته خدا رو شکر فعلا که رفته بود یه کشور دیگه....خدا از این عروسی ها بیشتر براش برسونه...اصلا ان شاء الله با دختر پسره ماه عسل هم میره...صدای سروناز من رو از افکارم بیرون آورد...با عشوه ی خاصی گفت:_شهاب جان...موافقین بریم قدم بزنیم؟با چشمایی گرد شده نگاهش کردم.دیگه چی؟همین یه کارش مونده که امشب با تو بیاد قدم بزنه! من که بوق نیستم ت بری باهاش قدم بزنی!شیطونه میگه چفت چشاشو با این ناخونام از کاسه در بیارم....داشتم همینطوری بد نگاهش میکردم که کامران هم گفت:_آره...به نظر منم بهتره کمی قدم بزنیم.با حرف کامران نفس آرومی کشیدم.پس بنده خدا سروناز هم منظور خاصی نداشت....شانس آورد...بین افکار ذهنم درگیر بودم که دستی رو روی دستام حس کردم.برگشتم....شهاب بود.پرسشی نگاهم کرد و گفت:_نظرت چیه؟متعجب گفتم:_در مورد چی؟_دوست داری قدم بزنیم؟وای اینو!!!!!چه عمیق توی نقشش فرو رفته بود...یکی بیاد منو بگیره...سعی کردم آروم باشم و خندم نگیره..._آره.از نظر من هم پیشنهاد خوبیه.از جامون بلند شدیم..شهاب دستام رو با حالت خاصی توی دستاش گرفت و انگشتاش رو بین انگشت های من گذاشت...



منو به خودش نزدیک تر کرد و به آرومی راه افتاد...لعنت به من..چرا اینطوری میشم...آدم باش هلیا...آدم باش...وگرنه برگردی خونه حسابتو میرسم...اصلا شهاب کیه؟!! آفرین دختر خوب...تو اصلا شهاب رو نمیشناسی...بیخیال به اطرافم نگاه کردم..کامران و سروناز هم دنبالمون اومدن...عجب هوای خوبی بود...شب گردی واقعا حال میداد...یاد بابا افتادم....یعنی الان اگه میفهمید من دارم همچین کارایی میکنم چه واکنشی نشون میداد؟ منو میکشت یا خودشو؟نفسم رو با حسرت بیرون دادم...مطمئنم براش اصلا مهم نیست...افکار اروپایی...لعنت به این افکار....سروناز رفت کنار شهاب و کامران اومد سمت من...صدای سروناز رو شنیدم که به آرومی گفت:_کی قصد دارین عروسی بگیرین شهاب؟شهاب نگاهی بهم انداخت و جدی گفت:هنوز در این مورد تصمیم نگرفتیم...کامران گفت:چرا؟شما دو تا که مشکلی ندارین!پس مراسم عروسیتون نباید خیلی دیر باشه.بدون اینکه تغییری در شهاب دیده بشه با همون خونسردی و جوری که انگار از قبل میدونست این سوال ها ازش پرسیده میشه گفت:_برای دانشگاه هلیا صبر میکنیم؟_حرفایی میزنیا شهاب....کامران داشت حرف میزد که چشمم به تاب های خونواده گی خورد و بدون فکر با هیجان گفتم:_اِوا تاب...شهاب بریم اون جا؟شهاب که بخاطر هیجان من ایستاده بود با ابروهایی بالا رفته نگاهم کرد...تازه متوجه شدم وسط حرف کامران اومدم..آخه این چه کاریه دختر...مگه تو بچه ای!! برگشتم سمت کامران و گفتم:_واقعا عذر میخوام کامران..حواسم نبود..._خواهش میکنم.مشکلی نیستچه زود هم باهاش خودمونی شده بودم...سروناز داشت با نیشخند نگاهم میکرد که دستم توسط شهاب کشیده شد...داشت منو به سمت تاب ها میبرد...ای دمت گرم پسر...بخور سروناز جان...این آقا شهابتون تا تمام شدن برنامه ها گوش به حرف منه...بســــوز.....تاب های خونوادگی دو به دو رو به هم بودن...در کل سه جفت تاب بود....شهاب به سمت گوشه ای ترینشون که کنارش درخت کاری شده بود رفت...من هم دنبالش..با هم روی تاب نشستیم..کامران و سروناز هم روی تاب رو به روییه ما نشستن....پشت چشمی برای سروناز نازک کردم...با خودش چی فکر کرده بود!!به من میگن هلیا...شهاب با پاهاش آروم تاب رو تکون داد...منو کاملا کشید تو بغلش...سرم روی سینه اش و نزدیک گردنش بود....سروناز خیره به ما نگاه میکرد..ولی کامران نگاهی به اطراف انداخت و گفت:اینجا واقعا بی نظیره...حس کردم دست شهاب رفت توی جیبش...اول متوجه نشدم چی در آورد..ولی بعد عطر خوشی به مشامم رسید...داشت پیپ میکشید...خودمو بیشتر تو بغلش فرو بردم..که این از نگاه سروناز دور نموند...رو به شهاب به آرومی گفت:_میخوای با ساحل چیکار کنی؟سرجام خشک شدم...ساحل؟؟؟ساحل کیه؟چه ربطی به شهاب داره؟حس کردم قفسه ی سینه ی شهاب با خشم دوبار بالا و پایین رفت....سروناز حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود و در همون حال ادامه داد:_میدونی که ساحل بخاطر تو به اون ماموریت سخت رفته...ماموریتی که امکان داره جونش رو هم از دست بده...سعی کردم از بغل شهاب بیام بیرون تا راحت تر به بحثشون گوش کنم.ولی دستای شهاب که دورم بود مانع شد...صدای مغرور و محکم شهاب رو شنیدم:_من به ساحل هیچ تعهدی ندادم..سروناز با خشم گفت:_ولی ساحل تو رو بیشتر از جونش میخواد..چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟کامران متعجب داشت به این بحث گوش میکرد...ولی من غیر از تعجب کمی هم عصبانی بودم...شهاب من رو از توی آغوشش بلند کرد و خم شد و خیره به سروناز گفت:_تو مثل اینکه حواست نیست من ازدواج کردم...چند لحظه همون طور نگاهش کرد که من جای سروناز کم مونده بود خودمو خراب کنم...سپس دوباره تکیه داد و بی احساس گفت:نمیخوام دیگه چیزی در این مورد بشنوم.سروناز آب دهنش رو قورت داد..ولی همچنان به شهاب نگاه میکرد...آروم گفت:_شهاب...اما ساحل حتی خبر نداره تو نامزد کردی...میدونی اگه بشنوه ...شهاب اومد وسط حرفش:_خوب گوش کن سروناز...بین منو ساحل چیزی نبوده...من بارها بهش گفتم به ازدواج با من فکر نکنه...سروناز هم اومد وسط حرف شهاب و با عصبانیت گفت:_اما تو بوسیدیش...شهاب از بین دندون های به هم چسبیده غرید:مواظب حرف زدنت باش...من هرگز نخواستم که اون رو ببوسم...داشتم از بحث بینشون دیوونه میشدم...قلبم تند تند میزد...اعصابم به هم ریخته بود...حرف کدوم درست بود؟یعنی شهاب با این غرور اون دختر رو بوسیده بود؟!_نخواستی ولی تــــــو اونو بوســــیدیشهاب بدون اینکه چشماش رو از روی سروناز برداره چند لحظه نگاهش کرد و وقتی که خونسرد شد گفت:_دوست تو هیچ ارزشی برای خودش قایل نبود..میدونی عقایدش چی بودن؟وقتی دید سروناز چیزی نگفت خودش ادامه داد:_از نظر اون فقط عشق خودش مهمه...وقتی عاشق شد 6 دونگ خودش رو در اختیار کسی که دوسش داره قرار میده.و اصلا هم براش مهم نیست که من میخوامش یا نه...من علاقه ای به بوسیدن اون نداشتم..دوبار براش خندیدم خودش رو کاملا باخت..و اگه یادت باشه بعد از همون بوسه بود که من باهاش دیگه مثل سابق رفتار نکردم.....ساحل عاشق من نیست...فقط هوس داره...اون از من برای خودش یک خدا ساخته.میفهمی یعنی چی؟توی تاریکی خم شد سمت جلو..._یعنی اگه بتونه کسی بهتر از من رو پیدا کنه میره سمت اون...چشمای سروناز گرد شده بود...من هم توی شوک بودم...کامران چیزی نمیگفت....سکوتی بینمون برقرار بود که شهاب برعکس همه ی ما با خون سردی به تاب تکیه داد و مشغول پیپ کشیدن شد...یه فکر عین پتک داشت بر افکارم ضربه میزد....((شهاب و ساحل همدیگه رو بوسیده بودن.....بوسیده بودن....لب های شهاب روی لبهای یه نفر دیگه.....لعنتی ...لعنتی....))......نگاهی به شهاب انداختم...اون هم به من نگاه کرد..تو چشاش هیچ اثری از ناراحتی ندیدم...احساس من براش مهم نبود...هیچ ارزشی جز کار براش نداشتم...پس چرا من انقدر بهش فکر میکنم؟!!به خودم نهیب زدم...چرا بهش فکر میکنی هلیا.....مثل خودش میشم تا بفهمه دنیا دست کیه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 26 Aug 2014 23:15
شهاب دوباره خواست من رو توی بغلش بگیره ولی اینبار من مقاومت بیشتری کردم تا زیاد بهش نزدیک نشم...سروناز توی فکر رفته بود...کامران صداش در نمیومد..و شهاب هم بیخیال پیپ میکشید..و من درگیر بین افکارم دست و پا میزدم...با اینکه سعی داشتم از شهاب فاصله بگیرم ولی خیلی دوست داشتم بدونم این ساحل کیه...سکوت سنگین بینمون توسط صدای یه مردی شکسته شد...سرم رو بلند کردم...یه مرد حدودا 40 ساله ی کت و شلواری و شیک پوش بود که با لبخند داشت میمومد سمتمون و از همون فاصله گفت:_بَه...ببین کی اینجاست؟دیگه بی خبر میای آقا شهاب...شهاب ازم فاصله گرفت و از جاش بلند شد...با هم دست دادن...لبخند مردانه ای زدو گفت:_سلام.زنگ زده بودم هماهنگ کرده بودم.خبرا دیر به دست تو میرسه..دیگه اون ابهت قبل رو نداری.مرده چپ چپ شهاب رو نگاه کرد..و سپس به سمت سهیل و سروناز برگشت و با اون ها هم احوال پرسی کرد..فهمیدم فامیلیش نیاپوریه...وقتی نگاهش به سمت من افتاد از جام بلند شدم و رفتم سمتش و باهاش دست دادم..در حالیکه دستم توی دستاش نگاهی بهم انداخت و سپس رو به شهاب گفت:_پس بلاخره دم به تله دادی.اونم عجب تله ای...میدونستم بعد از این همه مجردی بلاخره یکیو انتخاب میکنی که کاملا بهت میخوره..در ظاهر لبخند زدم ولی در باطن فقط حرص خوردم..چرا همه میگفتن منو شهاب به هم میایم...چیزی نگفتم...ولی شهاب گفت:_قرار نبود که تا آخر عمرم مجرد بمونم.نیاپوری ابرویی بالا انداخت و گفت:_بعید هم نبود...سپس با دستش به تاب ها اشاره کرد و گفت:بفرمایین بشینین...اومدم محفل عاشقونتونو خراب کردم..تو دلم پوزخندی زدم و قبل از شهاب روی تاب نشستم.شهاب هم کنارم جا گرفت...و نیاپوری هم کنار کامران و رو به روی شهاب نشست..کمی سکوت که شد شهاب گقت:_خانمت کجاست؟نیاپوری نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:_معلوم نیست داره سر کدوم بنده خدایی غر میزنه..از وقتی که اومده داره روی همه چی ایراد میزاره.شهاب خنده ی آرومی کرد...کامران که سعی داشت سنگین و موقر باشه گفت:_بلاخره تصمیم نگرفتین اینجا رو عمومی کنین؟نیاپوری دستی روی پاهاش کشید و گفت:من دیگه توی این قضیه کاملا کنار کشیدم.همه چیز رو به خانم سپردم...میگه فقط بیست تا خانوار اونم از آشناها میتونن اینجا رفت و آمد کنن.شهاب بدون هیچ نرمشی گفت:کار درستی میکنه..اینطوری آرامش ما هم بیشتره.عجبا...تو دیگه آرامش میخواستی چیکار.؟من باید نگران باشم که بخاطر خوشگلیم ندزدنم...تو که به من نمیرسی.اعتماد به نفسم تو حلقم...از رو هم نمیرم....کمی دیگه نشستیم و شهاب و کامران با نیاپوری حرف زدن که سروناز از جاش بلند شد و گفت:_من امشب خیلی خسته شدم.بهتر نیست برگردیم؟شهاب خیره نگاهش کرد...معلوم بود که هنوز ازش عصبانیه..جذبه اش از پهنا تو حلقم...لامصب آدمو قورت میداد...کامران نیم نگاهی به شهاب انداخت تا ببینه نظرش چیه...ولی قبل از اینکه شهاب چیزی بگه نیاپوری گفت:_کجا میخواین برین بابا؟تازه سر شبه؟بشینین دور هم یکم گپ بزنیم کم کم خانم منم میاد.سروناز در حالیکه توی فکر بود گفت:نه.ممنون.اگه مشکلی نیست منو کامران برمیگردیم.نیاپوری با نارضایتی گفت:هرجور راحتین...شهاب دست چپم رو بین دستاش گرفت و از جاش بلند شد و گفت:_بهتره ما هم دیگه بریم.نیاپوری هم ازجاش بلند شد و گفت:نشد دیگه شهاب جان...خیلی وقته ندیدمت...باید بیشتر بمونی..شهاب خونسرد گفت:_ممنونم.ولی هلیا فردا دانشگاه داره.باید زودتر برش گردونم.با چشمایی که اندازه ی گردو شده بود برگشتم سمتش...برو از عمه ات مایه بزار..با من چیکار داری...اینم هرجا کم میاره اسم منو میاره....بلاخره بعد از کلی تعارف کردن و حرف زدن از باغ خارج شدیم...یه بار دیگه به سر در باغ نگاه کردم..دلم نمیخواست همچسن جای خوبی رو هیچوقت فراموش کنم...از سروناز و کامران هم جدا شدیم.در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.شهاب هم از اون سمت سوار شد..ماشین رو روشن کرد....به ساعت نگاه کردم.یازده بود....در سکوت داشتیم به سمت خونه ی ما میرفتیم...شیشه ها همه بالا بود و کولر ماشین روشن بود...این فضای بسته عطر شهاب رو بیشتر به مشامم میرسوند...خیلی دوست داشتم به ذهنم سر و سامون بدم...باید میفهمیدم این حس های متضادی که نسبت به شهاب دارم واسه ی چیه؟!!حس حسادت...غیرت...تعصب....غرور...... .اینا نشونه های خوبی نبودن..من رو میترسوند...لحظه ی آخر که داشتم از ماشینش پیاده میشدم گفتم:_ممنون.و با شیطنت گفتم:بالا نمیای؟برای اولین بار امشب لبخند زد و نگاهم کرد...با همون لبخند گفت:زودتر برو بالا..پیاده شدم و در ماشین رو بستم...شیشه رو داد پایین.گفتم:_تو برو.منم میرم.با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد..حساب کار اومد دستم...برای همین خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانمون رفتم..وقتی وارد ساختمون شدم صدای حرکت کردن ماشینش رو شنیدم...دوست نداشتم بره..دوست داشتم همیشه نزدیکم باشه...اوه خدایا...دارم روانی میشم....تو ماشین نه اون از ساحل حرف زد نه من چیزی گفتم..نباید نشون میدادم که این قضیه برام مهمه...تا الان خیلی خوب تونسته بودم ظاهرم رو حفظ کنم...ولی از الان به بعد رو ....خدا میدونست...رفتم سمت آسانسور...و شماره ی طبقه مون رو زدم...وارد خونه که شدم دیدم تلوزیون روشنه و هما داره فیلم میبینه...وقتی صدای در رو شنید به سمتم برگشت...از جاش بلند شد..کفشام رو توی جاکفشی گذاشتم و گفتم:سلام...اومد نزدیکم و زل زد تو چشمام و گفت:تا الان کجا بودی؟بهش نگاه کردم تا بفهمم منظورش چیه...همین رو کم داشتم...نفسم رو با حرص بیرون دادم وگفتم:_داشتم دور میزدم.صداشو برد بالا و گفت:یعنی چی داشتی دور میزدی؟هیچ میدونی ساعت چنده؟12...1÷2 نصفه شب...داری زیادی از نبود بابا استفاده میکنی..عصبانی گفتم:مگه اصلا برای بابا مهمه؟اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت:با اوناش کار ندارم.من که هستم..به من بگو کجا بودی؟کلافه دستم رو از توی دستش در آوردم و در حالیکه به سمت اتاقم حرکت میکردم گفتم:_یه بار که بهت گفتم.رفته بودم دور بزنم.دوباره نگهم داشت و گفت:با کی؟تو چشماش نگاه کردم..عصبیم کرده بود...از لای دندون های به هم چسبیده گفتم:_با همونی که دوسش دارم...حالا هم دست از سرم بردار...هما مات موند...وارد اتاقم شدم و درو محکم بستم وسریغ قفلش کردم و به در تکیه دادم....واقعا من شهاب رو دوست داشتم؟!میخواستم که با اون باشم؟با کسی که غرورش اعصاب آدم رو به هم میریزه؟!باید در آینده چیکار میکردم؟!!!!خدایا خودت کمکم کن...***



چند وقتی از شبی که با سروناز و کامران بیرون رفتیم گذشته...نمیتونم از فکر شهاب بیام بیرون..توی این چند روز هرلحظه و هر ثانیه به یادش بودم...حتی زنگ نمیزد..و من هم غرورم,به هیچ وجه حاضر نبودم باهاش تماس بگیرم...یه حس پررنگی بهم میگفت شهاب توی قلبم جا باز کرده...قصد داره فرمانروایی کنه.. این برای من قبولش سخت بود...این که من دوسش داشته باشم ولی اون....!!یه تیکه یخ.....لعنت به تو شهاب...نه بهتره بگم لعنت به این قلب مزخرف من که یه ادم مزخرف تر رو توی خودش جا داده....قلبم لرزید...حس گناه وجودم رو گرفت...انگار یه قدرتی بهم اجازه نمیداد به شهاب توهین کنم....اوف خدایا...دارم از فکر به اون دیوونه میشم...باید میرفتم دانشگاه...امروز آخرین جلسه بود و بعد از اون یک هفته فرجه داشتیم برای امتحانات پایان ترم....سهیل هر شب بهم اس ام اس عاشقانه میداد و با اینکارش کمی ذهنم رو از فکر شهاب منحرف میکرد...کاشکی میتونستم زودتر بفهمم ساحل کیه....دوباره یاد حرف سروناز افتادم...ب.و.س.ه.....چرا اینکه شهاب کسی دیگه رو ب.و.س.ی.د.ه باشه برام مهمه؟چرا واقعیت رو قبول نمیکنی هلیا؟چرا میخوای قوانین رو نقض کنی؟از اول قرارتون چی بود؟یه نامزدیه مصلحتی...شما حتی هم خونه هم نبودین..پس چرا دلتو باختی؟!!!تو این راه میخوای به کجا برسی هلیا؟شهاب یک فرد عادی نیست...اون مغروره...خود ساخته اس...اگه بری سمتش میشکنتت...خوردت میکنه...شهاب..شهاب...شهاب...ای تو روحم...آخه چیشد که دلت هوایی شد؟با کدوم نگاه بی احساسش قلبتو لرزوند...سرم رو بین دستام گرفتم...و موهام رو با قدرت کشیدم...نه اونطری که کنده بشه...فقط میخواستم از هجوم افکار جلوگیری کنم...هلیا منطقی باشه...عشق شهاب غرور چندین ساله ات رو میشکنه....تو که اینو نمیخوای؟میخوای؟با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم سمت آینه...به تصویر خودم زل زدم...به چشمام که وحشی شده بود...خمار هم بود..معصومیت هم داشت...غمگین بود...شاد بود...دو دل بود...سر درگم بود...این چشما نشونه ی چیه هلیا؟مردمک چشمم لرزید...باید باور میکردم...باید باور میکردم که عاشق شدم...که دلمو باختم...که زدم زیر همه ی قوانین و قلبم داره ساز جدیدی برای زندگیم میزنه....ولی من باید چیکار کنم؟تسلیم قلبم بشم؟منطقی فکر کن هلیا...منطقت چی میگه؟تو دوست داری با شهاب باشی؟قلبم رو پس روندم...تمرکز کردم...روی شهاب روی زندگیش...روی خودم...روی دنیام...مشتم رو کوبیدم روی میز...این آدم مغرور چی بود که هم قلبم میخواستش هم منطقم...صدای گوشیم منو از افکارم بیرون اورد...حوصله ی جواب دادن نداشتم..ولی مجبوری به سمت تخت رفتم و گوشی رو برداشتم...باز هم شماره ی خارج از کشور...یا بابا بود یا شروین...بابا که صبح زنگ زده بود پس فقط شروین میموند...چیکار باید میکردم!!یاد گستاخیه اون روزش افتادم...چرا اون باید منو میبوسید؟چرا نباید شهاب....یه دونه زدم تو سرم.ای خاک تو سرت...باز تو جو گیر شدی...تازه به خودم اومدم..فکر کنم خیلی فاز عاشقونه گرفتم...چرا انقدر خودخوری میکنی دختر...اگه دوسش داری به دستش بیار...هم فاله و هم تماشا....اگر هم نتونستی به دستش بیاری به درک...والا ارزش نداره...صدای زنگ گوشی قطع شد...به کل حواسم ازش پرت شده بود...دوباره با خودم فکر کردم...من میتونستم یه بازیه جدید رو شروع کنم...همیشه دوست داشتم وقتی از کسی خوشم اومد زندگی رو برای خودم جذاب تر کنم..حاضر نبودم زانوی غم بغل کنم...آخ شهاب...آخ...شکستن غرور تو چه لذتی داره.....خیلی دوست دارم ببینم در برابر کارهای من چطوری مقاومت میکنی....دوباره گوشی زنگ خورد..اینبار بدون فکر کردن جواب دادم...درست حدس زده بودم..شروین بود...صداش خیلی دیر و با قطع و وصل میرسید..._ا.....لو....منم از اینور ناخودآگاه داد زدم:الـــــو...شرویـــــن..._ه...ل..یا...._الو صدات نمیاد..._هلیا...سلا....م...قطع شد...اعصابم ریخت به هم..بابا این چه طرز آنتن دهیه....یه کره ی دیگه که نرفته......خودم رو پرت کردم روی تخت..حوصله ی کلاس رفتن نداشتم..این جلسه آخرو هم من دودر میکردم...به کجای دنیا بر میخورد؟!!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 26 Aug 2014 23:17
قسمت بیست و هفتم

صدای اس ام اس گوشیم اومد...ای که دلم میخواست دستمو دراز کنم بکوبمش به دیوار...بر مردم آزار خوابمون لعنت...آخه از جون عمه ات سیر شدی...یکی از چشمامو باز کردم و دنبال گوشیم گشتم...بلاخره پایین تخت پیداش کردم..یعنی پا در آورده بود رفته بود اون جا؟یا من بدبختو شوت کرده بودم!!!یه نگاه به گوشیم انداختم..اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ساعت بود!!!3بعد از ظهر شده بود؟!!چشمام گرد شد...پس این هما کجا بود؟یعنی نمیخواست یه سر به من بزنه ببینه من مردم ,زنده ام؟!!عجب خواهرایی پیدا میشنا..از اون شب دیگه باهام حرف نزده بود فقط چپ چپ نگاهم میکرد..یادم باشه حتما باهاش حرف بزنم...اس ام اس از طرف سهیل بود.بازش کردم:_سلام هلیا.خوبی؟دانشگاه نیومدی؟نفسمو با حرص پوف کردم..آخه اگه اومده بودم که حتما تو کلاس منو میدیدی...آخه این با مغز فندوقیش چطوری هکر شده...replay کردم و نوشتم:_سلام..ممنون.تو خوبی؟نه حوصلم نگرفت.چند دقیقه گذشت دیدم جواب نداد داشتم بلند میشدم که گوشیم زنگ خورد...از سرجام به شماره نگاه کردم.خود سهیل بود..._بله؟صدای آرومش توی گوشم پیچید.._الو..سلام هلیا...همونطوری که به سمت در میرفتم گفتم:سلام._خوبی؟درو باز کردم و گفتم:اوم.تو خوبی؟_مرسی...کمی سکوت کرد و گفت:چیزی شده که دانشگاه نیومدی؟ابروهام ناخودآگاه بالا رفت و گفتم:نه.چی میخواست بشه.با چشم دنبال هما گشتم...نبود.._نه..دیدم امروز نیومدی نگران شدم...هلیا...در اتاق هما رو باز کردم و سرک کشیدم..._هوم؟اونجا هم نبود.پس رفته بیرون...خودش عشق و حالش رو میکنه به ما که میرسه وا میرسه..._هلیا حواست با منه؟بنده خدا فهمید دارم گیج میزنم..رفتم روی مبل نشستم و گفتم:_آره گوشم با شماست.بفرمایید..._میشه امروز بریم بیرون...میخوام باهات حرف بزنم...مغزم دینگ دینگ کرد...میخواد باهام حرف بزنه...کنجکاو شدم...بیخیال شهاب...الان کشف افکار سهیل حال میداد...برای همین مشتاق گفتم:_آره..فکر خوبیه؟کی؟کجا؟اهل تعارف و ناز کردن نبودم...اصلا نمیتونستم خودمو لوس کنم..حالا خدا رو چه دیدی شاید برای شهاب از اینکارا کردم..._بیام دنبالت؟_نه نه نه..اصلا...آدرس بده بگو من میام.حس کردم ناراحت شد..ولی به درک....ریسکش زیاد بود که با سهیل دم خونه قرار بزارم.آدرس رو بهم داد و بعد خداحافظی کردیم...لم دادم روی مبل و خواستم تلوزیون رو روشن کنم تا نیم ساعت باقی مونده رو یه جوری بگذرونم که یاد شهاب افتادم...این بهترین بهانه برای زنگ زدن به شهاب بود...سریع رفتم توی اتاق و گوشی دومم رو گرفتم و رفتم روی شماره ی شهاب.....دو سه تا بوق خورد که صدای نفس گیرش تو گوشی با جدیت تمام پیچید:_بله؟آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:_سلام خوبی؟_خوبم....تو خوبی؟_ممنون.کجایی؟دیدم سکوت کرد..فهمیدم سوال خیلی بیجایی کردم.. ولی کمی بعد به آرومی گفت:_شرکتم...چیزی شده؟بدون صغری کبری چیدن گفتم:با سهیل قرار گذاشتم...صداش عصبانی شد و کمی ولومش بالا رفت:یعنی چی که با سهیل قرار گذاشتی؟ترسیدم..ولی خودمو نباختم معلوم نبود دلش از کجا پر بود که میخواست سر من خالی کنه._چرا صداتو میبری بالا..دوست داشتم باهاش قرار بزارم...صدای نفس های عصبیش رو شنیدم..غرید:_تو غل.....بیجا کردی..فهمیدم که حرفش رو خورد...اگه میگفت غلط کردی که فحش ناموسی بهش میدادم..._بیجا خودت کردی...اصلا تو چیکار داری!!حس کردم که میخواد خونسرد باشه...ولی باز هم با صدای عصبانی ای گفت:اخه دختره خیره سر.تو چرا اصلا به حرف من گوش نمیدی.منم صدامو بردم بالا و گفتم:مواظب حرف زدنت باش..فکر کردی داری با کی اینطوری حرف میزنی؟حق نداری سر من داد بزنی.معلوم بود تحریکش کردم که داد زد:حق دارم...چون داری خودسرانه کار میکنی._هیچ حقی نداری.من زیر دست تو نیستم.اینو یادت باشه...حس کردم دندوناش رو از روی عصبانیت بهم فشار داد و در همون حال گفت:_زیر دستم نیستی ولی زن منی...هرجور بخوام باهات حرف میزنم پس اینو تو گوشت فرو کن..قلبم به تپش افتاد...نبض گردنم دیوانه وار کوبید...ولی با این حال عصبانی هم شدم..به نسبت با صدای آروم تری گفتم:_مثل اینکه حواست نیست همه ی اینا یه بازیه...با خشم گفت:_شک نداشته باش که همش بازیه..ولی من بخاطر اون تعهدی که دادی میتونم واسه کارات ازت بازجویی کنم..متوجه شدی؟دوباره رگ شارلاتانیم فعال شد:_چه بخوای چه نخوای من امروز میرم...صدای نفس هاش رو شنیدم..داشت سعی میکرد که داد نزنه..امروز غیر طبیعی میزد...خیلی کم پیش میومد که خونسردیشو از دست بده..احتمالا توی شرکت اتفاقاتی افتاده بود..منم چه بد موقع زنگ زدم...چه شانس گندی دارم...صدای کلافه اش توی گوشم پیچید:_هلیا...تو با اینکار خودتو توی خطر میندازی؟فکر کنم بهت گفته بودم...دیدن اون خیلی خطرناکه...وقتی دیدم اون ملایم تر شده منم لحنم رو بهتر کردم و گفتم:_نمیخواستم قرار بزارم.ولی سهیل گفت میخواد باهام حرف بزنه...فکر کنم حرفاش به هدفمون کمک کنه...سکوتی کرد...که متوجه شدم داره فکر میکنه.....دیگه کاملا آروم شده بود و با غرور و خون سرد گفت:_ببینم چطور میتونم این مشکل رو حل کنم...ولی حواست باشه از این به بعد بدون هماهنگ ی با من هیچ کاری نمیکنی...خواستم اعتراض کنم که ادامه داد:منتظر زنگم باش..و گوشی رو قطع کرد...چه بی ادب...چرا خداحافظی نکرد؟یعنی چی منتظر زنگم باش؟!کش موهام رو باز کردم و کمی دستم رو زیر موهام بردم و رها کردم...چند بار اینکارو تکرار کردم...چقدر وقتی عصبانی حرف میزنه ترسناک میشه...کم مونده بود تو شلوارم خرابکاری کنم...حالا خوبه رو به روش نبودم..وگرنه حسابم با کرم الکاتبین بود...ایشالله اونی که شهاب رو قبل از من عصبانی کرده بود گوشیش زیر ماشین له بشه..بخاطر اون شهاب با من اینطوری حرف زد..وگرنه غیر ممکنه شهاب زیاده روی کنه...20 دقیقه ای گذشته بود..دیگه خسته شده بودم..باید کم کم حاضر میشدم...پس چرا زنگ نزد....همین که این فکر رو کردم گوشیم زنگ خورد....برای اینکه لجش رو در بیارم گذاشتم تا میتونه زنگ بخوره و بعد از کلی وقت تلف کردن جواب دادم و مثل خودش بی ادبانه گفتم:_بگو...حس کردم دلم خنک شد...ولی اون اصلا به روی خودش نیاورد و گفت:_کجا نشستی؟چشمام اندازه ی گردو شد و با تعجب گفتم:چــــی؟بی حوصله گفت:جواب سوال منو بده...خود درگیری داشت اینم.._روی مبل.دوباره صداش پیچید:رو به روت پنجره ی رو به بیرون هست؟خواستم برگردم که سریع گفت:عادی رفتار کن....ترسیدم.این چرا داشت اینطوری حرف میزد..سعی کردم خون سرد باشم...بدون اینکه به پنجره نگاه کنم گفتم:_رو به روم نه..پشت سرم..._پرده اش کناره؟_آره._ده دقیقه ی دیگه جلوی خونتونم...کاری نداری؟سریع گفتم:صبر کن ببینم..چیشده؟چرا اینا رو گفتی؟جدی گفت:چیزی نشده.الان میام خونتون.تا اون موقع حرکت غیر عادی نکن...کسی که خونتون نیست؟گنگ گفتم:نه._باشه.خداحافظ_خدافظمات موندم..حتی گوشی رو قطع نکردم..یعنی چیشده بود که شهاب داشت میومد اینجا!!!اونم تا ده دقیقه ی دیگه....وای خاک بر سرم .....حالا چیکار کنم..عین فنر از جام پریدم...با عجله رفتم تو اتاقم و اول از همه هرچی که وسط اتاق بود رو توی کمد خالی کردم...وقتی خیالم راحت شد که چیزی تو دید نیست از اتاقم اومدم بیرون...ظرف و ظروفی رو هم که روی میزبود انداختم توی ظرفشویی....با خیال راحت دور تا دور اتاق رو نگاه کردم..نمیدونم چرا انقدر خونمون به نظرم کثیف میومد...یه بویی به مشامم رسید...چند بار نفس کشیدم...سرم رو بردم زیر بغلم....نـــه خدایا..این غیر ممکنه...عرق کرده بودم...دوباره برگشتم توی اتاق و لباس آستین کوتاه قهوه ای و شلوار کوتاهی به همین رنگ که چسبان بود رو جدا کردم...لباس زیری هم انتخاب کردم و سریع لباسام رو در آوردم و با اونا تعویض کردم...رفتم جلوی آینه و تند تند داشتم موهام رو برس میکشیدم که چشمم به عکس خرس روی لباسم افتاد...لعــــنتی..این تو تنم چیکار میکرد....من که اینو نگرفته بودم....کم مونده بود بزنم زیرگریه...خواستم برم دوباره سر کمد که صدای زنگ خونه رو شنیدم..سر جام خشک شدم...چقدر سریع رسیده بود...الان چیکار کنم.....دویدم و رفتم سمت در اتاق و در همون حال لباس هایی رو که در آورده بودم شوت کردم زیر تخت.....از اتاق که خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و تا آیقون با طمانینه و ناز تمام راه رفتم...به من میگن هلیا..در هر شرایطی خون سردیه خودم رو حفظ میکنم....دکمه ی آیفون رو زدم و در واحد رو هم باز گذاشتم....باورم نمیشد که این شهاب بود داشت میمومد توی خونه...پیش من....یه حس خاصی داشتم...حس عجیبی که داشت وادارم میکرد برای یه لحظه فکر کنم این نامزدی مصلحتی نیست....اصلا حواسم نبود که جلوی در ماتم برده فقط وقتی در باز شد و قامت شهاب جلوی چشمم نمایان شد به خودم اومدم....قلبم دوباره ناآروم شد...شلوار کتان مشکی ای به همراه پیرهن مشکیه تنگ و آستین کوتاهی پوشیده بود....چشمای نافذش رو بهم دوخت و اومد داخل...به خودم اومدم ولبخندی زدم و گفتم:_سلام.خوش اومدی.نگاه دقیقی به اطراف خونه مخصوصا به پنجره ها انداخت و به سمتم اومد و گفت:_سلام.مرسی....خواستم حرکت کنم که دستم روگرفت...متعجب برگشتم سمتش و نگاهش کردم...با جدیت گفت:_میبینی چه دردسری درست کردی..از حالت مهربونم اومدم بیرون و دوباره گستاخ شدم و گفتم:_که چی؟برای من اصلا مهم نیست...خودم فکر همه جا رو کردم و یه جای خوب باهاش قرار گذاشتم...و با طعنه ادامه دادم:لازم نیست شما نگران باشی...محکم بازوهام رو گرفت و من رو به خودش نزدیک تر کرد و چشم تو چشم بهم گفت:_یه جای امن قرار گذاشتی؟تو با خودت چی فکر کردی دختر؟خواستم بازوم رو آزاد کنم که نزاشت.با حرص گفتم:_ول کن بازومو..بریم روی مبل بشینیم عین آدم حرف میزنیم...چته هنوز نرسیده دعوا راه میندازی...فشار محکمی به بازوم آورد و چهره به چهره طوریکه نفسش به لب هام میخورد گفت:_هلیا..خوب گوش کن..من امروز اعصاب خوبی ندارم...پس فقط حواست به حرفایی که میزنم باشه....خواستم چیزی بگم که نزاشت...نمیفهمیدم چرا داخل نمیومد...داشتم از این همه نزدیکی عصبانی میشدم...ادامه داد:_بخاطر قرار بی برنامه ای که گذاشتی بدجور تو دردسر افتادیم...پس هرکاری که من میگم میکنی تا بتونی به این قرار برسی....در حالیکه دست از تقلا برداشته بودم گفتم:منظورت چیه؟ازم کمی فاصله گرفت و به پنجره اشاره کرد و گفت:از اون پنجره زیر نظری...کم مونده بود شاخ در بیارم...با تعجب گفتم:چــــی؟_حرفام رو دوبار تکرار نمیکنم پس همون بار اول بفهم...صدامو انداختم پس کله ام و گفتم:یهو اومدی تو خونه میگی از اون پنجره زیر نظرم انتظار داری همون بار اول هم بفهمم...اصلاحالیته چی میگی؟دور کمرم رو گرفت و محکم فشار داد و در حالیکه خیره نگاهم میکرد گفت:_از طرز حرف زدنت اصلا خوشم نمیاد._به درک که خوشت نمیاد...مگه برای من مهمه.یه دستش رو از دور کمرم باز کرد و زیر چونم رو گرفت و کمی بالا داد و گفت:_تا وقتی که اسم من روته حق نداری روی حرفام حرف بزنی...در همون حال پوزخند زدم و گفتم:_وای حاجی چقدر ترسیدم...چشم..چشم..هرچی شما بگید...سپس دستشو پس زدم و داشتم به سمت مبل میرفتم که با خشونت گفت:سرجات وایسا...خواستم به حرفش گوش نکنم ولی یاد پنجره افتادم برای همین ناخودآگاه ایستادم...برگشتم سمتش و گنگ بهش نگاه کردم..همون لحظه صدای گوشیم که روی مبل گذاشته بودمش هم بلند شد...شهاب نگاهی به من و سپس نگاهی به گوشی انداخت و گفت:_احتمالا سهیله..سوالی نگاهش کردم و گفتم:بردارم؟اخماش توی هم جمع شد و گفت:مگه راه دیگه ای هم گذاشتی؟چپ چپ نگاهش کردم که بی توجه ادامه داد:_خیلی عادی میری روی مبل میشینی...حواست باشه که اونا منو تو رو از پنجره میبینن...پس خوب نقشتو بازی کن...به سهیل میگی یه مهمون عزیزی برات اومده و تحقیق رو بندازه واسه یه وقت دیگه...به معنای تفهیم سرم رو تکون دادم...صداش دوباره تو گوشم پیچید:_حالا برو سمت مبل..منم دنبالت میام...چشمام رو بستم و چند بار توی ذهنم تکرار کردم که هلیا تو میتونی تو میتونی....تو از پس هرکاری بر میای...فقط خونسردیتو حفظ کن..چشمام رو باز کردم..داشت با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد...چشمکی بهش زدم و گفتم:_کاریت نباشه..بسپرش به من...رفتم سمت مبل و روش نشستم...گوشی رو گرفتم و با لبخند به شهاب اشاره کردم بیاد سمتم...(این حرکات بخاطر پنجره بود)جواب دادم:_بله... صدای سهیل تو گوشی پخش شد:_الو سلام هلیا..حرکت کردی؟یکم من من کردم و گفتم:_سهیل جان یه مهمون عزیزی برام اومده ...قرار امروز رو کنسل کن...من فردا صبح میام در مورد مقاله با هم حرف میزنیم...متوجه شدم که صداش گرفت:_باشه..متوجهم..ولی کاشکی زودتر خبر میدادی.._ببخشید...بخدا یهویی شد.._اشکال نداره..واسه یه روز دیگه حرف میزنیم...کاری نداری؟نمیدونستم شهاب هدفش چی بود که ازم خواست قرارو به هم بزنم.ولی بهش شک نداشتم.._نه ..واقعا متاسفم سهیل..._خواهش میکنم..این چه حرفیه..من بد موقع ازت خواستم بیای...امیدوارم بهت خوش بگذره..._ممنون_خداحافظاز اینکه ناراحتش کرده بودم دل خودمم گرفت برای همین با ناراحتی گفتم:خداحافظو گوشی رو قطع کردم.شهاب هم با لبخند زیبایی به سمتم اومد...کاشکی لبخندش بهم واقعی بود...روی مبل خم شدقلبم اومد توی دهنم...لپم رو ب و س ی د...کنارم جای گرفت و دستش رو از پشت سر انداخت دور گردنم و منو به خودش چسبوند و گفت:_خوشم اومد...تا اینجاش که خوب بود..امروز باید تکلیفم رو با اینا یکسره کنم...اومدم توی حرفش و گفتم:از کجا فهمیدی کسی منو از اون پنجره زیر نظر گرفته؟دستش رو برد توی موهام و با خشونت باهاشون بازی کرد...د نکن روانی...ناز کردنتم به آدمیزاد نمیخوره...ولی اگه بخوام از ته قلبم بگم واقعا یه حس خوبی بهم سرازیر شد...صداش افکار منفیم رو قطع کرد:_هلیا..من هرچیزی رو که بخوام میتونم بفهمم...دنیای هک دنیای خیلی بزرگیه...کافیه هدف مشخص باشه...چیزی نیست که من بخوام و نتونم جاش رو پیدا کنم...حس اطمینان خیلی خوبی توی بغلش داشتم..اینکه همچین مرد قوی ای مواظبت باشه یه جور اعتماد به نفس و عشق رو توی قلبم سرازیر میکرد...در حالیکه کمی بخاطر نوازش موهام و نزدیکی به شهاب مسخ شده بودم به آرومی گفتم:_چرا ازم خواستی قرارم رو با سهیل به هم بزنم.مگه نگفتی که باید ببینمش...دستش توی موهام متوقف شد...بعد از چند لحظه خم شد روی میز و گوشی رو گرفت سمتم و گفت:_بهش اس ام اس بزن...خواستم بهش نگاه کنم که چون دستاش محکم روی موهام بود همچین اجازه ای رو بهم نداد...منم بخاطر نزدیکی به شهاب کمی از زورم رو از دست داده بودم..برای همین در همون حالت گفتم:_چی بهش بگم؟موهام رو به آرومی کشیدو با ته مایه های خنده گفت:_یکم آروم باش دختر جون..چقدر تو عجولی...الان بهت میگم...سخت بود انقدر بهش نزدیک باشم و بدونم مال من نیست...خیلی سخت بود...کاشکی هیچکدومش بازی نبود.....بعد از چند ثانیه ادامه داد:_بهش بگو تا 1 ساعت دیگه کنار پل هواییه خیابون...منتظر باشه.حتما میای...متعجب گفتم:یعنی برم سر قرار؟_دوست نداری بری؟_چرا..خیلی دوست دارم حرفاشو بشنوم.._پس سوال نپرس و فقط کاری که ازت خواستم انجام بده...کاری که ازم خواسته بود انجام دادم...در این بین صدای هیچکدوممون در نیومد که بعد از چند دقیقه واسه گوشیم اس ام اس اومد...گوشی رو از دستم با خشونت قاپید..تو شوک موندم..دستش رو از دورم برداشت و پیام رو باز کرد...به خودم اومدم و من هم سرم رو خم کردم..سرامون دقیقا کنار هم بود...سهیل نوشته بود:_باشه.نمیتونستی حرف بزنی؟شهاب سرش رو برگردوند ...رخ به رخ شدیم..زبونش رو به آرومی داخل دهنش تکون داد و نشان از این داشت که داره فکر میکنه..طاقت نداشتم..برای همین چشمام رو به گوشی دوختم...چه پررو بود..گوشیمو گرفته...خواستم گوشیم رو بگیرم که در همون حالتی که داشت نگاهم میکرد دستش رو دور کرد و این اجازه رو بهم نداد...مجبور شدم روش خم بشم...اخمی کرد و گفت:چرا اینطوری میکنی؟_گوشیمو میخوام..انگار دلت نمیاد بدیش بهم...غصه نخور یکی مثل همینو برات میخرم...ابرویی بالا انداخت و گفت:تا وقتی این هست چرا یه گوشی دیگه بخرم؟همینو ور میدارم..با چشمای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم:بده من گوشیو .بزار جواب سهیل رو بدم.منتظره...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 26 Aug 2014 23:18
قسمت بیست و هشتم

با دست راستش مانع شد که به گوشی نزدیک بشم و با دست چپش ارسال پیام رو باز کرد و یه دستی اس ام اسی برای سهیل فرستاد..دست از تقلا برداشتم و گفتم:_چی فرستادی؟جوابم رو نداد..از جاش بلند شد...نگاهی به اطراف خونه انداخت...از پشت سر نگاهش کردم.چقدر خواستنی بود...چقدر محکم و با صلابت بود...و چقدر مغرور به زمین و زمان نگاه میکرد...یعنی من میتونستم با همچین ادم مغروری کنار بیام...من هم از جام بلند شدم...ولی تکون نخوردم...بعد از چند لحظه برگشت و اومد سمتم....فاصله اش با من به اندازه ی یک قدم بود که همون رو هم بعد از چند ثانیه طی کرد و حالا سینه اش گهگاهی تنم رو لمس میکرد...فاصله ی خیلی نزدیکی بود..اون از بالا نگاهم میکرد و من از پایین..قدش بلند تر از من بود....چشمای مشکیش از پایین جذبه ی خاصی داشت...انقدر هیجان زده شده بودم که نفهمیدم دلیلش از اینکار چی بود...دست راستشو گذاشت پشتم و من رو با یه حرکت توی آغوشش کشید...بی حرکت موندم...باورم نمیشد..این چه کاری بود که کرد...قلبم داشت از دهنم میزد بیرون...مطمئنم از سر علاقi نبود..چون توی حرکاتش هیچ دوست داشتنی دیده نمیشد...با اینکه تو آغوشش بودم ولی حسی راجع به این موضوع نداشتم..فقط گرمای تنش داشت آرامش خاصی رو بهم سرازیر میکرد...بعد از چند لحظه من رو از خودش جدا کرد...خیره شد به پنجره ی رو به روش..اون سمتمون یه ساختمون دیگه بود که پنجره های اون هم مقابل ساختمون ما بود.ولی پرده هاش کشیده بود.پس باز هم داشت تظاهر میکرد..خدا میدونست دوباره چه نقشه ای داشت...اول خواستم بخاطر اینکه بغلم کرده داد و بیداد کنم...ولی بعد با نگاهی مرموز و کنجکاو به عکس العمل هاش خیره شدمبدون اینکه دوباره نگاهم کنه به سمت پنجره رفت...نمیتونستم بفهمم هدفش از این کارا چیه..یه دستش رو زده بود توی جیب شلوارش و با خشونت خاصی داشت به پنجره ی ساختون رو به رویی نگاه میکرد..وزش کم باد موهاش رو به بازی گرفته بود...با اینکارش رسما داشت لومون میداد...آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:_داری چیکار میکنی دیوونه..ممکنه....برگشت سمتم و سریع گفت:هــــــیس...صدات در نیاد...از جلوی پنجره برو کنار...میتونن لبخونی کنن...بیشتر از قبل ترسیدم....آروم از جلوی پنجره کنار رفتم و درحالیکه زیر نگاه خیره ی شهاب بودم ادامه ی حرفم رو گفتم:_ممکنه بفهمن تو از کارشون باخبری...یک تای ابروش رو با جدیت داد بالا و خونسرد گفت:_همین الانم فهمیدن.متعجب گفتم:پس با این وضع میخوای چیکار کنی؟الان بارو بندیلشون رو جمع میکنن و در میرن..._نگران نباش..._یعنی چی نگران نباش.از یه طرف بخاطر کارای من حرص میزنی حالا خودت میای به همه چی گند میزنی..بابا دست مریزاد...انگار فقط با کارای من مشکل داری.اومد سمتم و با اخم نگاهم کرد و گفت:دهنتو ببند و تو کارای من دخالت نکن.خودم میدونم باید چیکار کنم..چند لحظه خیره بهم زل زد که قدرت حرف زدن رو ازم گرفت...و بعد از اون به سمت در رفت...چطور میتونست انقدر خونسرد باشه..قبل از اینکه در واحد رو باز کنه بدون اینکه برگرده گفت:_همین جا بمون.خودم میرسونمت سر قرار..و درو باز کرد که ناگهان هما رو پشت در دیدم که با چشمای گرد شده و شوک زده خیره شد به شهاب...یا ابوالفضل این از کجا پیداش شد..همینو کم داشتم...شهاب نیم نگاهی به من انداخت و از کنار هما عبور کرد....هما همون طور متعجب وارد خونه شد و گفت:_این کی بود؟اینجا چیکار داشت؟حالا یکی باید اینو توجیح میکرد.به سمت اتاقم راه افتادم و بی حوصله گفتم:_الان نمیتونم چیزی بگم...یه مانتو و شال برداشتم هما تو چارچوب در بود با عصبانیت و هنوز هم با لحن متعجب گفت:_یعنی چی نمیتونی چیزی بگی؟تو پسر آوردی خونه هلیــــــــا!!از جلوی در کنارش زدم که دستم رو گرفت..برگشتم نگاهش کردم..شونه هاش رو گرفتم و گفتم:_اونطوری که تو فکر میکنی نیست..الان باید برم هما..تا چند دقیقه ی دیگه برمیگردم همه چیز رو واست توضیح میدم.نگران نباش..من کار اشتباهی نکردم...همونطور مات موند و من با سرعت از خونه خارج شدم ودکمه ی آسانسور رو زدم....برام مهم نبود که شهاب گفت تو خونه بمون..فقط کنجکاو بودم بدونم میخواد چیکار کنه...سوار آسانسور شدم..دل تو دلم نبود..باید زودتر میرسیدم...این هما نمیدونم یهو از کجا پیداش شد...تو این دنیا من اصلا شانس نداشتم..همیشه بدترین موقع لو میرفتم...آسانسور نگه داشت..با عجله دویدم به سمت بیرون...در ساختمون رو به رویی باز بود...شهاب رو دیدم که باآرامش داره سوار آسانسور میشه...خدایا فکر نیمکنی تو خونسردیه این پسر یکم پارتی بازی کردی؟!!چطور میتونه انقدر آروم باشه!!سریع خودم رو کشیدم کنار که دیده نشم...چون آسانسورش رو به روی خیابون بود..وقتی دیدم حرکت کرد با سرعت اومدم بیرون و دویدم تو خیابون و از اون جا وارد پارکینگ اون ساختمون شدم و دکمه ی آسانسور رو زدم...با پاهام ضرب گرفته بودم..طبقه ی 3 رفته بود....خیلی طول نکشید که آسانسور برگشت و من سوار شدم و دکمه ی 3 رو زدم...وقتی رسیدم به آرومی در آسانسور رو باز کردم...نگاهی به اطرافم انداختم....عجب راهروی طولانی ای داشت...معلوم بود تعداد واحد های توی این ساختمون خیلی زیاده...شهاب رو جلوی یکی از درها دیدم و سریع عقب کشیدم واینبار با دقت بیشتر سرم رو کج کردم..در آسانسور رو فقط کمی باز کرده بودم برای همین شهاب نمیتونست متوجه بشه...یه چیز کوچیکی دستش بود..اون یکی دستش هم توی جیبش بود..گیره نبود..هرچی که بود به راحتی باهاش در و باز کردو داخل رفت....سریع از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اون واحد راه افتادم..خدایا شکرت..درو باز گذاشته بود...به آرومی وارد خونه شدم...خیلی وسیله نداشت...وقتی وارد خونه میشدی یک راهروی خیلی کوچیک سمت راست بود...متوجه شدم یکی از درها بسته شد...شک نداشتم شهاب رفته توی این اتاق....رفتم پشت در و از توی سوراخ کوچیکی که مخصوص کلید بود داخل رو نگاه کردم و گوشام هم تیز تر از حد معمول شده بود..یک مرد جوونی رو دیدم که در حالیکه خم شده بود وسیله ای از تجهیزاتش رو از روی زمین برداره مات مونده بود...فقط پشت شهاب رو میتونستم ببینم...ترس رو توی چشمای طرف خوندم...تیکه تیکه کمرش رو صاف کرد و بلند شد..دیگه نتونستم چهره اش رو ببینم فقط صدای مضطربش رو شنیدم که با لکنت گفت:_آق..آقای...پ..پ.پارسیان...



شهاب هیچی نگفت فقط دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد...از همون جا میتونستم بفهم بخاطر نگاه بی احساس شهاب بود که انقدر توی شوک فرورفته بود...بارها این نگاه شهاب رو دیده بودم.....دوباره صدای مرده رو شنیدم که با التماس گفت:_آقا باور کن..ین من هیچ کاره ام...فقط بهم ....صدای شهاب رو شنیدم که آروم ولی کشیده گفت:_هــــــیسشهاب حرکت کرد..یک صندلی پلاستیکی کنار مرد بودکه اونو برداشت و دوباره برگشت سرجاش و روی اون نشست...حالا میتونستم موهای شهاب رو ببینم...مرده خفه خون گرفته بود و با ترس به شهاب زل زده بود...شهاب دستش رو برد توی جیبش و پیپش رو در آورد و بعد از چند لحظه بلاخره به حرف اومد و با صدای یخی که مو رو به تن آدم راست میکرد گفت:_خوب زن منو دید زدی؟مرده کم کم داشت گریه اش میگرفت...با عجز گفت:_ببخشید آقای پارسیان...بخدا هدفی ....نمیدونم شهاب چطوری نگاهش کرد که دهنش بسته شد و وحشت زده زل زد به شهاب...دوباره صدای محکم شهاب رو شنیدم:_میدونستی کیو زیر نظر گرفته بودی؟_من ن...صدای فریاد شهاب رو شنیدم:_خفه شو...فقط بگو آره یا نه؟از شوک داد شهاب وسایل توی دست های مرده افتاد پایین...قلب من هم تند تر میزد...خیلی وحشتناک و غیر منتظره داد زده بود...آروم و با ترس جواب داد:_آره..._و کی همچین جراتی رو بهت داده؟صدای طرف در نیومد...میتونستم پوزخند توی صدای شهاب رو حس کنم:_کمترین مجازات کارت نابودشدن زندگیته...تو ناموس منو زیر نظر داشتی کثـــافت...مرده با وحشت شهاب رو نگاه کرد که شهاب با خشم ادامه داد:_به کارفرمات خبر دادی؟آب دهنش رو قورت داد و گفت:_بله._زنگ بزن بگو تا ده دقیقه ی دیگه اینجا باشه..._اما آقا...شهاب پیپی رو که توی دستش بود محکم پرت کرد...خورد به یه گلدان و گلدان با صدای محکمی شکست... و بعد از اون صدای داد شهاب بود که تنم رو لرزوند:_دِ زنگ بزن کثافت تا استخوناتو خورد نکردم...مرده وحشت زده گوشیش رو در آورد و سریع شماره گرفت..بعد از چند دقیقه با ترس و لرز گفت:_س..سلام...آقای پار..پارسیان گفتن بیاین اینجا.......داخل آپارتمانیم...بخدا من..._قطعش کن...نزاشت مرده دیگه حرفشو بزن و با این جمله ی دستوری یارو سریع گوشی رو اورد پایین...ترسیده بودم..شهاب خیلی ترسناک شده بود...با من هیچوقت اینطوری رفتار نکرده بود...ولی مثل اینکه رفتارش با کارکناش خیلی بده...شک نداشتم یارو اگه خجالت نمیکشید سر جاش یه گندی میزد...پنج دقیقه ای گذشته بود.ولی مرده از جاش تکون نمیخورد..گردنم درد گرفته بود و چشمام میسوخت..حتی نمیخواستم دو دقیقه اش رو از دست بدم...تازه داشتم میدیدم یه هکر بزرگ چه قدرتی داره....البته شهاب که جای خود داشت...نرمش نشون ندادن جزئی از حرفه اش بود...صدای آروم و پرخواهش مرده رو شنیدم که گفت:_آقای پارسیان رحم کنین ترخدا...شما که حرف جوان مردی و گذشتتون همه جا پیچیده....بگذرین...زیر نگاه خیره ی شهاب ساکت موند...بعد از چند دقیقه بود که صدای دویدن یک نفر توی سالن رو شنیدم...چه سریع خودش رو رسونده بود..مثل اینکه خیلی از شهاب حساب میبرن..شاید هم همین نزدیکی ها بود...با حداکثر سرعت پریدم پشت کمدی که اونجا بود و مخفی شدم...صدای کفش ها نزدیک تر شد...تا اینکه متوجه شدم در اتاق باز شد..سرم رو خم کردم و نگاهی انداختم.در نیمه باز مونده بود و اگه میرفتم جلو دیده میشدم.پس سرجام موندم...مردی که تازه اومده بود پشت شهاب ایستاده بود..سن و سالش نسبتا بالا میخورد..یا بهتره بگم میان سال...البته چهره اش رو نمیدیدم...از روی هیکلش و طرز ایستادنش متوجه شدم....شهاب از جاش تکون نخورد..فقط کمی سرش رو کج کرده بود ...صدای سنگین و سرد شهاب اومد:توضیحی داری بدی وطنی؟اِاِاِ پس این وطنی بود...اوه اوه..الان شهاب دخل هردوتاشون رو میاره...احساس کردم وطنی گیج و سرگردونه..با همون لحن جواب داد:_آقای پارسیان این یک موضوع.....مکث کرد...نمیدونست باید چی بگه...بعد از چند لحظه حرفش رو عوض کرد:_این برای امنیت شما بود...قرار نبود ادامه دار باشه..مافقط میخواستیم کمی...شهاب از سر جاش بلند شد و برگشت به سمت وطنی...حالا نیم رخ عصبانیش رو میدیدم...رخ به رخ وطنی ایستاد واز بالای سر نگاهش کرد و گفت:_این جواب من نبود...قانون هایی که تعیین کرده بودم رو پشت گوش انداختی وطنی...بدجور هم پشت گوش انداختی...میدونی چیکار کردی؟میدونی چه توهین بزرگی به من کردی؟اصلا حواست به کاری که میکردی بود...حواست بود؟ناگهان فریاد بلندی زد و گفت:_لعنتی تو زن منو زیر نظر گرفتی!!!!




وطنی ترسید و چند قدم عقب رفت...شهاب جلوتر اومد و گفت:_زیر نظر گرفتن کسی که به عنوان نامزد توی زندگیه من اومده عواقب سختی داره...دنیا رو رو سرتون خراب میکنم...دستش رو به حالت تهدید جلوش گرفت و گفت:دنیا رو...فهمیدی؟سر وطنی رو دیدم که بالا و پایین رفت....قلبم به اوج هیجان رسیده بود..چقدر دفاع کردن شهاب از من واسم زیبا بود..شهاب اینجا داشت واسه من جوش میزد...ولی کاشکی دروغ نبود...نگاه خیره ی شهاب روی صورت وطنی میچرخید...و کمی بعد دوباره با خون سردی رفت گوشه ی اتاق و فکر کنم پیپش رو برداشت و به سمت در اومد...عجیب بود ولی دوباره خون سرد بود...انقدر خون سرد که انگار چیزی نشده...بدون اینکه برگرده سمتشون کمی سرش رو کج کرد و گفت:_هردوتاتون از کار برکنارین.از گوشه ی چشم نگاهی به وطنی انداخت و ادامه داد:_فردا ساعت 10 بیا اتاقم.و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از اتاق بیرون رفت و به سمت در آپارتمان حرکت کرد..ای خاک تو گورم حالا من چطوری از اینجا برم بیرون..الان شهاب بره ببینه من نیستم که قیامت به پا میکنه...خدایا کمکم کن...داشتم دنبال راه فرار میگشتم...اگه اون یارو غریبه سرش رو مینداخت پایین میتونستم در برم...ولی چشمش به وطنی بود و با شرم گفت:_اشتباه کردیم آقای وطنی..شما منو مجبور کرده بودین توی این بازی شرکت کنم...ببینین به کجا رسیدیم؟خیلی بچگانه عمل کردیم..وطنی سردرگم و آروم گفت:_برو خدا رو شکر کن که فقط از کار برکنارت کرد...من غیر از این فردا باید جواب پس بدم...شهاب از این موضوع هرگز نمیگذره..با بدکسی بازی کردیم....چشمم به دوتاشون بود که دیدم دست مرده رفت توی موهاش و چشماشو بست...فرصت رو غنیمت شمردم و عین جت از جلوی در پریدم اونور...و از واحد خارج شدم....خدا رو شکر نفهمیدن...ولی حالا شهاب رو چیکار میکردم...یا پیغمبر..چطوری خودمو قبل از شهاب برسونم ساختمون خودمون...چه صحنه ای بشه اگه هما و شهاب دوباره با هم رو به رو بشن...سریع پریدم توی آسانسور..خدایا خودت بهم کمک کن...خدایا به جوونیم رحم کن...خدایا من نمیخوام آبروم بره...چشمام و بسته بودم و زیر لب دعا میخوندم که در آسانسور باز شد...خواستم با سرعت تمام بدوم که در قدم اول با یه تیکه سنگ برخورد کردم و داشتم کج میشدم که بیفتم ولی دست یه نفر دورم حلقه شد...با دستم پیشونیم رو گرفتم..ای تو روحت یارو...تو از کجا پیدات شد...سرم رو آروم آروم بلند کردم تا یه دو تا فحش بدم که چشمم تو چشمای مشکیه شهاب ثابت موند....خودم رو از توی بغلش کشیدم بیرون.خیره نگاهم کرد و گفت:اینجا چیکار داشتی؟خدایا چرا با من اینکارا رو میکنی...مگه چه گناهی کردم...ندیدی با اونا چطوری حرف زد..الان آخرین دق دلی هاشو سر من بیچاره خالی میکنه که...یکم ترسیده بودم..ولی سعی کردم نشون ندم.._م...من..نگران شدم..آخه چیزی نگفتی..فکر کردم ممکنه...زیر نگاه خیره اش داشتم نفس کم میاوردم...خودش اومد وسط حرفم و گفت:_برو حاضر شو..متعجب نگاهش کردم...بی احساس چشماش روی چهره ام بود...فکر نمیکردم به همین راحتی کوتاه بیاد..ولی خب خوشمم نمیومد انقدر مغرور با من حرف بزنه...ابرویی بالا انداختم و گفتم:_احیانا قصد نداری توضیح بدی داری چیکار میکنی؟_

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 26 Aug 2014 23:19
_احتیاجی به توضیح نیست.._ولی این وسط داره با زندگیه من بازی میشه.پس باید توضیح بدی...یعنی چی که هرکاری دلت میخواد میکنی..ظاهر آرومش از بین رفت و دوباره عصبانی شد و گفت:_حرف نزن هلیا..رفتم تو شکمش و سرم رو بالا کردم و حق به جانب گفتم:_هروقت دلم بخواد حرف میزنم و سوال میپرسم تو هم موظفی بهم جواب بدی.بازوی سمت راستم رو محکم بین دستاش گرفت و کمی تکون داد و گفت:_با اعصاب من بازی نکن دختر...از رو نرفتم و در حینی که تقلا میکردم دستم رو آزاد کنم گفتم:_وقتی سوال میپرسم و جواب نمیدی و همه ی کارهاتو خودسرانه انجام میدی حق دارم باهات اینطوری حرف بزنم.دندون قروچه ای کرد و صورتش رو آورد نزدیک تر و خواست یه چیزی بارم کنه که در آسانسور باز شد و خانمی در حالی که متعجب مارو نگاه میکرد بیرون اومد...شهاب با تعلل به سمت زن نیم نگاهی انداخت و دوباره به من نگاه کرد ...منم کم نیاوردم و مغرور نگاهش کردم..معلوم بود که شدیدا رو اعصابشم..ولی حاضر نبودم کوتاه بیام.ناگهان دستمو کشید و دنبال خودش برد....از ساختمون که خارج شدیم دستم رو بزور کشیدم بیرون..ایستاد..منم ایستادم...با عصبانیت گفتم:_داری چیکار میکنی عو....




میخواستم بگم عوضی ولی خب خیلی زشت وبی فرهنگی بود که وسط خیابون همچین حرفی رو بزنم...اومد سمتم دستم رو گرفت و کنار گوشم گفت:_اینجا جای حرف زدن نیست..پس دنبالم بیا...راست میگفت.وسط خیابون خیلی زشت بود...دستم رو گرفت و اینبار مطیع دنبالش حرکت کردم.وارد ساختمون خودمون شدیم...همونطوری که به سمت آسانسور میرفتیم گفت:_هما بالاست؟وای خدا دوباره یاد هما افتادم..اصلا موضوع دعوا با شهاب رو فراموش کردم..سر جام ایستادم..فکر کرد دوباره میخوام مخالفت کنم...برای همین با خشم برگشت ولی وقتی چهره ی پریشونم رو دید آروم گفت:_چی شده؟_هما...هما رو چیکار کنم.؟کمی با تعجب نگاهم کرد و بعد بهم نزدیک تر شد و گفت:_واسه همین از اون حالت وحشیه قبلت اومدی بیرون...منتظر یه ضربه بودم که منفجر بشم و اون بهونه رو خود شهاب دستم داد...صدام رو بردم بالا و گفتم:وحشی خودتی...پسره ی غد خودخواه لج آور..عین خروس جنگی به آدم میپری اونوت به من میگی وحشی!خجالتم خوب چیزیه...پاچه گیریت که حرف نداره...و انگار که دارم با خودم حرف میزنم ولی با صدای بلند گفتم:رُک رُک برگشته به من میگه...ادامه ی حرفم رو نگفتم و فقط چپ چپ نگاهش کردم...اخماش رفت تو هم و گفت:_این چه وضعشه.وسط پارکینگ جای هوار زدن نیست...حق به جانب گفتم:وقتی یه آدم خودخواه میره رو مخ آدم هرجایی که گیر آوردی باید حالیش کنی...اخمش پررنگ تر شد...به سمت آسانسور رفت..دکمه اش رو زد..وقتی آسانسور پایین رسید بدون اینکه برگرده سمتم گفت:_بیا برو داخل...از جام تکون نخوردم...از پشت محو هیکل خوش استیلش شده بودم...از عصبانیت چند بار دستش رو کشید توی موهاش و نفسش رو با حرص داد بیرون و برگشت سمتم و گفت:_خوشت میاد با اعصاب من بازی کنی؟ دیگه داری زیاد از حد جسارت به خرج میدی...یک قدم محکم برداشت و دستم رو گرفت و کشید و برد داخل آسانسور...و همونطوری که خیره نگاهم میکرد دستمو ول کرد و گفت:_حواست به کارهایی که داری میکنی باشه.و بعد با حرص مشتش رو کوبید روی شماره ی سه....از ترس زبونم تو دهنم چسبیده بود ولی بازم از رو نرفتم و به زور چرخوندمش و گفتم:_هــی دیوونه...چرا هار میشی...این دسته افسار که نیست دنبال خودت میکشی...ناگهان دادی زد که سر جام میخکوب شدم:_هلیا خفه شو...برای دو دقیقه هم که شده خفه شوحتی نتونستم آب دهنم رو قورت بدم...این احتمالا با عزراییل یه نسبتی داشت...فکر کنم برای اونایی که قلبشون ضعیفه یه اخم شهاب کافی باشه...با اینکه از درون داشتم عین چی سکته میکردم ولی نمیدونم چرا در ظاهر دندونام داشت از عصبانیت روی هم کوبیده میشد...اون هم نگاهش روی صورتم در چرخش بود...منم داد زدم:_این من نیستم که باید خفه بشم...تو خفه شو چون زیاد از کپنت داری سر من داد میزنی...چشماش رو از خشم بست...نمیدونستم حرکت بعدیش چیه..در آسانسور باز شد.خواستم خارج بشم که بازوم رو گرفت..دوباره با عصبانیت برگشتم سمتش...چشماش هنوز بسته بود...هلیا چطور دلت میاد اذیتش کنی؟مگه نمیگی ازش خوشت اومده..مگه نمیگی دوسش داری؟پس این کارات چیه دختر...تو که دیدی امروز خیلی بهش فشار اومده...یکم ملایمت به خرج بده....آخه تو طاقت ناراحتیشو داری؟چشماشو باز کرد...تو اون همه سیاهی گم شدم...تاریک بود...انقدر تاریک که هیچ چیزی رو نمیدیدم...فقط وجود شهاب رو حس میکردم..و بعد از مدتی صدای آرومش رو که کنار گوشم گفت:_عذابم نده هلیا...و من رو مات گذاشت و از آسانسور خارج شد..منظورش چی بود؟شوکه شدم..این همه ملایمت بعد از اون دعوا عجیب بود....ناخودآگاه من هم آروم شدم...چرا سعی نداشتم تو این روز خسته کننده بهش آرامش بدم؟بهتر نبود کمی درکش میکردم؟تمام تنم با حرف آخر شهاب لرزیده بود....من هم از آسانسور خارج شدم..اینبار دیگه عصبانی نبودم...سعی کردم تو این روز پرماجرا کنارش باشم...کنار روح خسته اش...جلوی در آپارتمان منتظر من ایستاده بود...وقتی سایه ام رو کنارش دید خواست در بزنه که دستش رو گرفتم...سرش رو بیشتر به سمتم کج کرد...آروم گفتم:_به هما چی بگم؟_تو نمیخواد چیزی بگی.فقط برو توی اتاق حاضر شو..._یعنی تو بهش میگی؟_آره_چی میگی؟_واقعیتو_همه چیو؟سرش رو کاملا برگردوند و نگاهم کرد...آخه دختر عجب سوالایی میپرسیا..مگه میشه به همین راحتی همه چیز رو بزاره کف دسته هما..احتمالا میخواست قضیه ی نامزدی رو بگه..خدا بخیر کنه...امیدوارم طوفان نشه...دستش رفت سمت زنگ...و به صدا در آوردش...



هما درو باز کرد اول من توی دیدش اومدم خواست بهم بتوپه که شهاب رو کنارم دید و ساکت شد...دو سه بار دهنش باز و بسته شد که چیزی بگه ولی صداش در نیومد....بیچاره شوکه شده بود...شهاب آروم گفت:_میتونم بیام داخل...نگاهی به شهاب انداختم..عجب آدم پررویی بود..هما هم نگاه موشکافانه ای انداخت و گفت:_شما کی هستین؟_داخل صحبت میکنیم.جلوی در مناسب نیست.هما اول با خشونت منو نگاه کرد و بعد با اکراه از جلوی در کنار رفت...شهاب داخل شد و به سمت مبل ها رفت..منم پشت سرش وارد خونه شدم و داشتم سمت اتاقم میرفتم که هما تهدید کنان گفت:_تو کجا داری میری؟بیا اینجا ببینم..دهنم و باز کردم که چند تا حرف بهش بزنم..هیچکس حق نداشت با من اینطوری برخورد کنه..ولی شهاب در حال نشستن با آرامش نگاهی به من انداخت و گفت:_هلیا تو برو حاضر شو..هما نگاه پرخشمی به شهاب انداخت..شهاب وقتی دید هنوز ایستادم کمی اخم کرد و گفت:_گفتم برو توی اتاقت...حساب کار اومد دستم..رفتم توی اتاق و درو بستم..به در تکیه دادم...ته دلم ی جوری شده بود...باید باز هم اعتراف میکردم ....دوسش داشتم...من شهاب و دوست داشتم..میپرستیدمش..من این موجود خودخواه و مغرور رو به حد مرگ میخواستم...حتی اخمش هم برام دلنشین بود...اینکه اجازه نمیداد هیچکس بهم توهین کنه حتی هما که خواهرم بود برام ارزش خاصی داشت...اگه تا الان شک داشتم دیگه مطمئن شدم که باید اونو عاشق خودم کنم..باید...آقای پارسیان مغرور میخوام ببینم در برابر ناز و عشوه های من میتونی طاقت بیاری یا بلاخره تو هم دلتو میبازی.. زندگی با عشق معنا پیدا میکرد..تازه به این نتیجه رسیده بودم..من وسط این همه غرور و دعوا عشقم رو پیدا کردم...و حالا نوبت من بود که نقشم رو ایفا کنم...خیلی ها عقیده داشتن یه پسر مغرور فقط جذب یه دختر مغرور تر از خودش میشه...ولی من میگفتم در کنار این غرور دخترانه باید کمی هم نرمش و عشوه رو قاطی کرد تا اون پسر کیش و مات بشه و تمام وجودش رو ببازه...متوجه نبودم که هما و شهاب دارن چی میگن...همه چی رو سپرده بودم به شهاب...از ته قلبم بهش ایمان داشتم...بهترین مانتو شلوار هایی رو که داشتم پوشیدم..آرایش کاملی کردم..این همه وسواس واسه ی حاضر شدن بخاطر قرار با سهیل نبود...همه ی اینکار ها رو میکردم خاطر نامزدم...بخاطر شهــــاب***((شهاب))نمیدونم چرا..ولی خوشم نیومد از اینکه خواهرش اونطوری باهاش حرف زد...شاید نباید توی دعواشون شرکت میکردم..ولی...نمیدونم...نمیدو نم...نگاهمو به هما دوختم که حق به جانب روی مبل رو به روی من نشسته بود و منتظر توضیح بود...کمی که زیر نگاهم گرفتمش کم آورد و سرش رو پایین انداخت.پوزخندی زدم..تنها دختری که جلوی نگاه خیره ام سر پایین نمینداخت هلیا همون دختر گستاخی بود که امروز تونست با کارهاش منو تا مرز جنون عصبانی کنه...و اون جا بود که برای اولین بار کم آوردم و حس کردم خیلی کارها از دست این دختر برمیاد...افکارم رو زدم کنار..الان یک موضوع مهمتر وجود داشت...چقدر خواهرش برعکس خودش ضعیف بود...نه به اون اول که حق به جانب نگاهم میکرد و داد و بیداد راه انداخته بود نه به الان...همچین دخترایی ارزشی برام نداشتن...به مبل تکیه دادم و پاهام رو روی هم انداختم و با خونسردی گفتم:_هر سوالی دارین بپرسین!به خودش اومد...سرش رو بلند کرد..ولی اصلا نمیتونست توی چشمام نگاه کنه...با اندکی عصبانیت گفت:_شما کی هستین؟توی خونه ی ما چیکار داشتین..تو خونه ی دو تا دختر تنها..اصلا رابطه تون با هلیا چیه؟گذاشتم خودش رو خالی کنه..و وقتی سوالاش تموم شد و دید با خونسردی نگاهش میکنم عصبانی تر شد...بدون هیچ حسی گفتم:_من و هلیا به هم علاقه داریم.با این حرف آتیشش تند تر شد و گفت:علاقه داری که داری...چرا میای تو خونه ؟اصلا کی به تو همچین اجازه ای داده؟هیچ میدونی خواهر من نامزد داره؟سالهای ساله که نشون شده ی یکیه..حرفاش داشت خونسردی ذاتیه منو از بین میبرد....دستم رو گرفتم بالا تا ساکت بشه اخمی کردم و گفتم:_هلیا نامزد داره.ولی نامزدش منم.چه شما بخوای چه نخوای.از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت:آقا پسر داری داری زیاده روی میکنی.این دختر پدر و خواهر داره.بی کس و کار نیست که شما به این راحتی بیای بگی نامزدشی.با ابرو های بالا رفته نگاهش کردم و گفتم:_از پدرتون خواستگاریش میکنم.نیشخند زد و گفت:پدر منم قبول کرد._چیزی کم ندارم که قبول نکنه...به تمسخر خندید و گفت:_مثلا چی داری؟فهمیدم که تصورات بی پایه ای توی ذهنش از من کرده...پاهام رو انداختم پایین و خم شدم روی پاهام و به هما خیره شدم و گفتم:_اونقدر دارم که توی ذهن کوچیک تو جا نمیشه...




تردید رو توی چشماش خوندم..فهمید با آدم بی دست و پایی طرف نیست .ولی سعی کرد خودشونبازه و گفت:_اما خواهر من نامزد داره.پوزخندی زدم و گفتم:شروین نامزد اون نیست..چون هلیا علاقه ای بهش نداره.فکر نمیکنم شما که معنیه عشق رو خوب میدونید حاضر بشید خواهرتون بدون عشق و علاقه ازدواج کنه.متوجه منظورم شد.مشکوک نگاهم کرد..و کمی هم تعجب توی چشماش دیده میشد.شکاکانه گفت:_چرا تو خونه با خواهر من تنها بودید؟!فکر نمیکنید کارتون اشتباه بود...داشت حوصلم رو سر میبرد..ولی سعی کردم خونسردیمو از دست ندم.این دو تا خواهر هردوشون بی اندازه سوال میپرسیدن..فقط فرقشون این بود که هلیا گستاخی رو توی چشماش و لحنش به نهایت میرسوند و باعث میشد من کنترلم رو از دست بدم.گفتم:_قرار بود با هلیا بریم بیرون..اومدم که حاضر بشه.و با اطمینان خاطر نگاهش کردم و گفتم:_نگران نباشین.بین خواهر شما و من هیچ اتفاقی نیفتاده که اینطور به هم ریختید...متعجب نگاهم کرد..میدونستم درک رک بودن من و اینکه سوالاشو قبل از اینگه بپرسه جواب میدم براش سخت بود.خلع سلاح شده بود..نمیدونست باید چی بگه...از جام بلند شدم و با صدای کنترل شده ای گفتم:هلیاقبل از اینکه هلیا بیاد بیرون هما گفت:_ولی شما باید در این مورد با پدرم حتما صحبت کنید..نیم نگاهی بهش انداختم..همون لحظه در اتاق هلیا باز شد و هلیا با نگاهی دقیق روی صورت من و هما بیرون اومد...برام جالب بود..چطور تونسته بود چهره ی گستاخش رو پنهان کنه..کمی موشکافانه نگاهش کردم..متوجه آرایش روی صورتش شدم...به سمت در حرکت کردم.و صدای قدم های هلیا رو هم شنیدم که به دنبالم اومد...و در آخرین لحظه هما بود که گفت:_کجا میرین؟***((سهیل))به میله ی پل هوایی تکیه داده بودم...و به مردم نگاه میکردم...چقدر آزاد و رها به این سمت و اون سمت میرفتن...کاشکی من هم در بند نبودم...یک عمر دارم عذاب میکشم...سرم رو بالا کردم و به آسمون نگاهی انداختم...خدایا کجا رفتی...اصلا منو میبینی...فراموشم کردی چون بد شدم؟چون نامردی کردم؟خدایا منم دیگه نمیخوام توی این راه باشم...دلم میخواد منم زندگی کنم..با کسی که دوسش دارم...کسی که عاشقشم...کسی که به زندگیم معنا میده....هلیا ....هلیا...دل و ایمونمو بردی بی انصاف...به ساعتم نگاه کردم...هنوز 5 دقیقه تا قرارمون مونده بود...چه حس بدی بود وقتی که گفت نمیام...میخواستمش...دلمو لرزونده بود...دنیامو رنگی کرده بود...بعد از اون گذشته ی ....آه خدایا....گذشته ی نفرین شده ی من...کی میخوام جراتشو پیدا کنم تا عذابی رو که از گذشته برام مونده از بین ببرم...کاش کمی جرات داشتم...هلیا..امیدوارم قبولم کنی ..امیدوارم با آغوشت تنمو شعله ور کنی و زندگی رو بهم برگردونی....عشقت مثل یک خون توی وجودم جاری شده...یاد چشمهاش افتادم..اون چشمها چی داشتن که زندگیمو وجودمو لرزند....برگشتم به سمت خیابون...چشمام بهش افتاد که داشت از اون سمت خیابون به طرف من میومد...تنم دوباره داغ شد...هرقدمی که برمیداشت زندگیه منو عوض میکرد...نگاهش بهم افتاد...لبخندی زد...من هم ناخودآگاه لبخند زدم...چقدر زیبا شده بود...چقدر خواستنی بود...کاشکی میشد همه ی فکر ذهن و بدن این دختر مال من بشه...بهترین زندگی رو براش میسازم...با هم میریم یه کشور دیگه...باهاش از همه چی فرار میکنم...میرم یه جایی که فقط من باشم و اون...دیگه سکوت بسه...باید اعتراف کرد...***((هلیا))اون سمت خیابون دیدمش..آخ که این پسر چقدر مغموم بود...دلم میخواست یکم شادتر باشه...البته وقتی باهم بیرون میرفتیم خوشحال بود.ولی بعدش...فکرم رفت سمت شهاب ..تو ماشین دوباره عنق شده بود...یه بارم که من داشتم ملایم رفتار میکردم نزاشت رفتارم ادامه پیدا کنه...یاد دعوای تو ماشین افتادم..اصلا کرم از خودش بود..هی میرفت رو مخ من..خب دوست داشتم توی داشبوردش رو یه نگاه بندازم...غریبه که نیستم...کار بدی کردم؟نه بخدا...ولی نمیدونم چرا به جای اینکه اعصابم خورد بشه اون لحظه خندیدم و اونم که بی جنبه یک دادی زد که فکر کنم تمام ماشین ها ی دور و اطرافمون شنیدن..تا حدی هم حق داشت بنده خدا..امروز اون قاطی بود منم هی باهاش ور میرفتم....عین بچه ها دوباره به جون هم افتاده بودیم..و در آخر اون بود که زور گفت...و باز هم بی احساس....میدونستم هیچ جایی تو دلش نداشتم..ولی میتونستم به اون دل راه پیدا کنم....آدمی نبودم که امیدم رو از دست بدم...چند قدم مونده بود که به سهیل برسم خودش اومد سمتم...با لبخند بهم دست داد و گفت:_خیلی خوشحالم که اومدی..من هم لبخندی زدم و گفتم:سلام_سلامبه دورو اطراف نگاه کردم و گفتم:ماشین نیاوردی؟من باید زودتر برگردم.در حالیکه به ماشینش اشاره میکرد گفت:مثلا تا ساعت چند میتونی بمونی..دنبالش رفتم و گفتم:تا ساعت 8.در واقع این دستور از جانب شهاب رسیده بود...از بابامم قانون بدتری گذاشته بود...خوبه هیچ حسی نداره وگرنه واویلا میشه...کمی ناراحت شد و گفت:یعنی فقط دو ساعت؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 26 Aug 2014 23:21
قسمت بیست و نهم

وقتی توی ماشین نشستیم گفتم:


_آره.خوبه که.مگه میخوای چی بگی؟


سری تکون داد و گفت:میفهمی...


با شیطنت گفتم:خیلی مشکوک میزنی سهیل...


با لبخند قشنگی برگشت سمتم و گفت:اینطور به نظر میرسم.


_آره..


احساس کردم برعکس اون اول که دیدمش الان خیلی خوشحاله...همونطور که ماشینو حرکت میداد گفت:


_عجله نکن متوجه میشی.


پیچیدگی رو دور زد و گفت:اشکال نداره جایی که میخوایم بریم رو من انتخاب کنم؟


_نه.اصلا...هرجا راحتی برو...


دوباره موسیقیه ملایمی گذاشت...سرم رو به صندلی تکیه دادم..حس میکردم سهیل کلافه اس...برای همین تصمیم گرفتم سکوت کنم تا با خودش کنار بیاد...


با سرعت بالایی میروند...نگاهی به اطرافم انداختم..داشتیم از شهر خارج میشدیم...ترسی توی دلم چنگ انداخت.نکنه بخواد بلایی سرم بیاره...سعی کردم نشون ندم که ترسیدم.


نگاهی مخفیانه بهش انداختم..اصلا انگار حواسش توی این دنیا نبود...داشت یه جای دیگه سیر میکرد...نیم رخ جذابی داشت...عطر گرمی زده بود...با عطر شهاب مقایسه اش کردم...خیلی فرق داشت..ولی هردوشون خوش بو بودن....نه...عطر شهاب و.س.و.س.ه کننده بود...شایدم خودش و.س.و.س.ه ک.ن.ن.د.ه بود......ای خاک بر سرم با این فکرای خاک بر سری...ولی نه بهتره منم برم یه عطر دخترونه و و.س.و.س.ه کننده بگیرم....شاید بد نباشه...


دوباره به بیرون نگاه کردم..کاملا از شهر خارج شده بودیم.متعجب برگشتم سمت سهیل و گفتم:


_از شهر خارج شدی سهیل.کجا داری میری؟


نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:نگران نباش..بهم اعتماد کن.یه جای خوبی رو میشناسم.دوست دارم اونجا بریم.


موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:چقد دیگه مونده برسیم؟


پیچید توی یک خیابون فرعی...جاده ای بود که هم کمی سرسبزی کنارش داشت و هم اطرافش در فاصله ی نه چندان دور کوه های بلندی دیده میشد...جواب سوالم رو نداد...


بعد از چند دقیق ماشین رو نگه داشت...خلوت بود...پرنده پر نمیزد..ولی با صفا بود...بکر و دست نخورده....


اینجایی که نگه داشته بود علاوه بر چمن پر از درخت بود که توی ماه خرداد به بهترین نحو زیباییشونو واسه ی آدم ها به رخ میکشیدن...عجب جایی منو آورده بود..چند لحظه دهنم باز موند...


بدون اینکه چیزی به من بگه از ماشین پیاده شد...ولی من از بس شوک زده بودم دستگیره رو پیدا نمیکردم که خودش اومد درو برام باز کرد...ای دختر تو چقدر سر به هوا شدی...حواست به کارات باشه..رفت کنار..کم کم دور شد...و پشت به من ایستاد..


من هم از ماشین پیاده شدم...باد نسبتا ملایمی میزد...پیرهن سفید و آستین کوتاهی که پوشیده بود با هر وزش باد حرکت میکرد...رفتم کنارش ایستادم...توی فکر فرو رفته بود...آروم گفتم:


_میخواستی چی بهم بگی؟


برگشت سمتم و لبخندی بهم زد...نجوا گونه گفت:


_عجله نکن هلیا...یکم صبر کن...صبر کن تا با خودم کنار بیام...



جوری نشون دادم که انگار متعجب شدم..ولی در واقعیت اصلا تعجب نکرده بودم.چون میدونستم یا میخواد اعتراف کنه احساسی بهم داره یا میخواد از کارهاش بگه..به هرحال تو همین مایه ها بود...


ازش فاصله گرفتم و زیر سایه ی یک درخت روی چمن ها نشستم...افکارم به سمت شهاب پر کشید...به اون مجسمه ی غرور...به حساسیت هاش...به غیرتاش....به محکم بودنش...قدرتمند بودنش....دوست داشتم اینجا بود...


انقدر این مکان خاص و رویایی بود که دلم میخواست با شهاب اینجا باشم نه سهیل....ولی حیف که همه ی اینا یک رویان...

ناگهان متوجه یک سایه کنارم شدم....سرم رو بلند کردم...توی چشماش مات موندم...مردمک چشمش لرزان بود و برق میزد...شاید من این حس رو داشتم.....

نگاهشو ازم گرفت و به دوردست دوخت...نمیخواستم تا وقتی که خودش حرفی نزده من چیزی بگم...کنارم نشست..خیلی نامحسوس فاصله گرفتم..متوجه نشد..شایدم شد و به روی خودش نیاورد...

همونطور که به رو به رو نگاه میکرد سر جاش دراز کشید...یکی از پاهاش رو خم کرده بود و اون یکی پاش روی زمین دراز بود...دستشو گذاشت زیر سرش...گوشیش توی دستش بود..آوردش بالا جلوی صورتش....نمیدونم میخواست چیکار کنه..هدفش چی بود..ولی بعد از چند دقیقه صدای آهنگی از گوشیش پخش شد...


گوشی رو گذاشت رو ی قلبش و به بالا خیره شد.....بچمون عاشق بود...آهنگ رو قدیم شنیده بودم..از سیاوش قمیشی بود..برای کسایی بود که دل پردردی داشتن..ولی سهیل چرا اینو گذاشت؟!!..چون فضا باز بود صدای آهنگ هم ضعیف و ملایم به گوش میرسید...ناخودآگاه به معنیش توجه کردم...


گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دله تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهمه این راهه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دله تنگه
گریه کن گریه قشنگه
...
بزار پروانه ی احساس
دل تو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبها بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
.....
گریه کن گریه غروره
مرهم این راهه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه...


آهنگ تموم شد...این آهنگ بدجور با روح و روان آدم بازی میکرد...ازت میخواست گریه کنی...اشک بریزی....بخاطر سختی هات...بخاطر گذشته ات...بخاطر هرچیزی...ناخودآگاه بغضی تو گلوم نشسته بود...


برگشتم سمتش تا چیزی بگم که قیافه ی مات و خیره اش رو به آسمون دیدم...چشماش دو گلوله آتیش شده بود...قبل از من اون به حرف اومد...طوری حرف میزد که انگار توی این دنیا نبود...فقط میگفت و میگفت و میگفت....

{-بچه بودم...
یه خونواده ی پولدار...
یه زندگیه مرفه...
همه چی عادی بود...
مثل همه ی زندگی ها...
گاهی دعوا...گاهی مهربونی...
آرزو داشتم...
آرزوهای طبیعی...
کوچیک بودم.....
دوست داشتم مثل پدرم تاجر بشم...
هرکسی توی اون سن دوست داره مثل پدرش باشه...
منم دوست داشتم...
یه سایه اومد...
یه سایه ی عجیب...
یه سایه ی خاص...
من بودم و اون...
دو تا مرد...
از کجا اومد؟چطوری اومد؟واسه چی اومد رو نمیدونم...
اومد که بمونه...
اومد که....
نمیدونستم چه نسبتی باهامون داره...
ولی اومد و ذهنمو باز کرد...
سختی کشیده بود...
خونواده نداشت...
پیش ما موند...
حسود بودم...
از من بهتر بود...
ولی پشتم بود....
هوامو داشت...درست مثل یه سایه...
کمکم کرد...
قوی شدم...
دیگه بچه نبودم...
مثل اون بودم...
دیدم به دنیا عوض شده بود...
ولی اون بالا تر بود...
هرکاری میکردم بهش نمیرسیدم...
یکی اومد...
یه نفر دیگه...
یه آدم ساده...
یکی که جذاب بود...
جوون بودم...غرور داشتم...میخواستم بهترینا مال من باشن...
ولی اون میخواست مال یکی دیگه باشه..
مال همون سایه....
سایه همیشه یه قدم جلوتر بود...
دیگه قدرت داشت...
دیگه بچه ای نبود که خونواده ی من ازش محافظت کنن...
اون قوی شده بود...به حدی قوی شده بود که هرکاری میخواست میتونست بکنه...
منم باهاش بودم..چون اون منو ساخته بود...
ولی پشت سرش بودم...بهش نمیرسیدم...
باید میرفتم...
چون نمیخواستم دوم باشم...نه توی عشق نه توی.....
}

نمیفهمیدم چی میگه...فقط متعجب داشتم گوش میکردم چی میگه..حرفاش سرو ته نداشت...اصلا برای من معنی نداشت...به اینجای حرفش که رسید یه قطره اشک رو دیدم که از گوشه ی چشمش چکید...ادامه داد:


{_رفتم پیشش...منو از خودشم بیشتر دوست داشت...
ازش قول گرفتم....
یه قولِ}

نتونست حرف بزنه..چشماش رو بست و چشم بسته ادامه داد:

{یه قول ازش گرفتم...میدونستم نامردی بود...ولی خندید و قبول کرد...
چیزی نگفت...
هیچی نگفت...هیچی...
انقدر آروم گذشت که از خودم بدم اومد...
}

چشماش رو باز کرد...قرمز شده بودن...بهم نگاه کرد از جاش بلند شد...دستامو توی دستای داغش گرفت...چشماش پر از اشک بود...پر از پشیمونی...پر از خستگی....آروم گفت:

_من باید یه چیزی بهت بگم هلیا...یه چیز که میتونه منو دوباره سازه...هلیا من تو رو....من میخوام که...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 26 Aug 2014 23:24
قسمت سی

صدای گوشیش بلند شد...ای تو روح این خرمگس معرکه...به گوشیش نگاه کرد..دوباره توی چشمای من خیره شد...یه نگاهش به گوشیش بود یه نگاهش به من...آخرش هم کلافه بلند شد...چند قدم برداشت و ازم فاصله گرفت و گوشیش رو جواب داد...

ای خدا خب چی میشد یکم دیرتر زنگ میزدین از اون حرفاش که چیزی سر در نیاوردم..فقط هی میگفت سایه...ناگهان یاد چیزی افتادم..شاید این حرفا به کارمون کمک کنه...شاید اون سایه همونیه که دنبالشیم...آره..آره..شک ندارم..باید از زیر زبونش بکشم بیرون...


شهاب گفته بود دنبال کسی هستیم که خیلی مهمه...ازم خواسته بود اینو از توی لپ تاپ سهیل پیدا کنم....اگه سهیل اسم سایه رو بهم بگه کارمون تموم میشه...

صدای شکستن ناگهانیه یک چیزی منو از افکارم بیرون آورد...با ترس از جام پریدم..سهیل بود که گوشیش رو کوبیده بود به زمین....چشمام مثل گردو شد...چند بار دست توی موهاش کشید....صدای نجوا گونه اش رو شنیدم...آروم به گوشم رسید...میگفت لعنت به تو سحر...لعنت به تو...برگشت سمتم...با چند قدم خودش رو بهم رسوند..ترسیدم..کنار کشیدم...چشماش روی صورتم میچرخید....کلافه گفت:

_هلیا...

دستشو آورد جلو تا بزاره روی صورتم ولی وسط راه نگهش داشت...

_هلیا من تو رو...

سردر گم بود...چشماش ثابت نمیموند...دستش رو مشت کرد و روش رو با اکراه ازم برگردوند و گفت:برگردیم...

***

نمیتونستم تمرکز کنم...ناخودآگاه منم تو فکر رفته بودم..یاد چشمهای اشک آلود سهیل افتادم...یاد غمی که توی چشماش بود...سهیل جلوی من ضعیف شده بود و داشت از غم هاش میگفت...داشت اعتراف میکرد...و چقدر اون اعترافات براش سخت بود...میدیدم که نا امیده...میدیدم که بریده...ولی نمیدونستم چرا...

من فکر میکردم امروز به عشقش اعتراف میکنه ولی ببین به کجا کشید...توی راه دیگه چیزی نگفت..فقط دو سه بار اصرار کرد که منو برسونه ولی قبول نکردم..بهش گفتم همون جایی که سوارم گرده پیادم کنه..باید میرفتم پیش شهاب و حرفای سهیل رو براش میگفتم..

به این بهانه میتونستم بازم پیشش باشم...وای یه چیزی....اصلا یادم نبود باباپس فردا برمیگرده...یه ترسی توی دلم اومد...نمیدونستم بابا میخواد چطوری برخورد کنه..به زبون هما اعتماد نداشتم..درسته خواهر خوبی بود..ولی از اون آدمایی بود که اگه فکر میکرد کارش درسته دیگه به منه بدبخت فکر نمیکرد و میرفت همه چیزو میزاشت کف دسته بابا...

وقت خداحافظی سهیل دیگه نگاهی بهم ننداخت...احساس خوبی نداشتم...حس میکردم روی دوش سهیل پر از غم و سختیه...ولی هنوز نشکسته...خدا کنه زودتر به آرامش برسه...برای یه تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم.

***

((شهاب))


روی تختم دراز کشیدم...حوصله ی کار کردن نداشتم..الان هلیا پیش سهیل بود..یعنی چی میخواست بشه؟سهیل میخواست چی به هلیا بگه؟دستم رو زیر سرم گذاشتم و کلافه چشمام رو بستم...از این بازی خسته شده بودم...هر چی پیش میرفتیم بیشتر روحم خسته میشد...چرا این دختر انقدر عذابم میداد...چرا جلوی من گستاخی میکرد؟وقتی سرش رو بالا میگرفت و چشم تو چشم صداش رو جلوم بالا میبرد دوست داشتم گردنش رو بشکنم...تیشرتم رو درآوردم..از زیر یک رکابیه سفید تنگ تنم بود...

گستاخ...گستاخ..گستاخ...آدمت میکنم....

گوشیم روی میز لرزید..از جام بلند شدم و گوشی رو گرفتم....به شماره نگاهی انداختم...

_بله؟

_سلام آقای پارسیان

_سلام.

_یه مشکلی پیش اومده آقای پارسیان..

دستی توی موهام کشیدم...برای امروز دیگه بس بود..دیگه توان نداشتم...بسه...بسه....با عصبانیت نالیدم:

_دوباره چی شده؟

_آقای پارسیان به شدت از دور خونواده رو زیر نظر دارن...خیلی خطرناکه که بخوایم جلو بریم.

غریدم:تو کار من خطر همیشه هست...اگه هرکاری که میگم بکنین مشکلی پیش نمیاد.

صداش آروم تر شد و گفت:آقا یه مشکل دیگه هم هست!

از تن صداش وحشت کردم..مطمئن بودم اتفاق ناخوشایندی افتاده..آروم گفتم:

_چه مشکلی؟

در حالیکه تردید داشت بگه یا نه گفت:

_سیما خانم فوت کردن...

سیما زنی که با مهربانی نقش مادرم رو بازی کرد...زانو هام خم شد..با ناباوری زل زدم به دیوار...این امکان نداشت...سعی کردم نبازم...نفس عمیقی کشیدم..محکم باش پسر...محکم باش...هرکسی یه روزی میمیره...اگه این دنیا نتونستی دوباره ببینیش اون دنیا میتونی.....با صدایی که سعی میکردم هنوز صلابت قبل خودش رو داشته باشه ولی نداشت گفتم:

_چطوری فوت کرد؟
_سکته ی قلبی....
کمی سکوت کردم...ولی بعد به آرومی گفتم:
_بقیه ی خونواده رو از اونجا دور کنین...
دیگه نتونستم ادامه بدم..گوشی رو قطع کردم...
رفتم روی تخت...گوشی رو انداختم روی بالشت و سرم رو بین دستام گرفتم...خدایا یه روزه میخوای با من چیکار کنی...صبح بهم خبر میرسه ساحل توی خطره...الان هم که بزرگترین غم رو روی دلم گذاشتی.....آرومم کن خدا...خسته شدم از محکم بودن....
صدای در اتاق اومد...اصلا حوصله نداشتم...روتختی رو توی دستم فشردم تا مانع فریادم بشه ولی با ته مایه ی خشم گفتم:بگو
صدای خدمتکار اومد:آقا هلیا خانم اومدن...
_بگو بیاد بالا...
بلند شدم و در رو کمی باز گذاشتم و دوباره اومدم روی تخت نشستم...
به حال دو از پله ها رفتم بالا..و هی سرک میکشیدم تا ببینم چه خبره...انقدر دلم میخواست یه روز همه رو از این خونه بیرون کنم بعد تنهایی بشینم کل خونه رو وارسی کنم...یکی از آرزوهای دست نیافتنیه من شده بود...پسره ی روانی اینبار جلو در پیشوازم نیومده بود...عادت کرده بودم بهش...در اتاقش باز بود...بقیه ی راه رو آروم رفتم....با لبخند وارد اتاق شدم و در رو بستم و گفتم:

_سلام.چطوری؟

روی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود ولی با سلام من سرش رو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت و به آرومی گفت:

_سلام...

چشماش عین دو تا کاسه خون شده بود...وحشت کردم...این چه وضعی بود...نکنه اتفاقی افتاده..ناخودآگاه با نگرانی رفتم سمتش و دستم رو انداختم دور کمرش و گفتم:

_خوبی؟سرت درد میکنه؟چیشده؟

متعجب نگاهی بهم انداخت ...بعد از چند ثانیه روی تختش دراز کشید و دستش رو روی پیشونیش گذاشت و گفت:

_نه چیزی نیست..خوبم..

_مطمئنی؟آخه اینطور نشون نمیدی؟

صداش کمی خشن شد و گفت:

_گفتم خوبم هلیا...

داشت به سقف نگاه میکرد...بر و بر نگاهش کردم و گفتم:

_خب حالا.چرا پاچه میگیری؟

نگاه تند و تیزی بهم انداخت که از اومدنم پشیمون شدم ولی خودم رو نباختم و خیره نگاهش کردم...با عصبانیت گفت:

_چند بار بگم درست حرف بزن هلیا؟هان؟چند بار؟

متعجب نگاهش کردم و گفتم:با طرز حرف زدن من چیکار داری؟من یه مدت هستم بعدش میرم..پس زیاد خودتو درگیرطرز حرف زدن من نکن...

از دستی این حرف رو زدم تا عکس العملش رو بسنجم...چند لحظه نگاهم کرد ولی بعدش چشماش رو بست و گفت:

_تو چه پیش من باشی چه نباشی باید درست حرف بزنی...

مانتوم و شالم رو درآوردم..از زیر یه تاپ آبی پوشیده بودم....نامحرم که نبود بخوام خودم رو بپوشونم...موهام رو باز کردم و کمی تکونشون دادم...با چشمای بسته غرید:

_موهات رو روی تخت من تکون نده.

خندم گرفت.بچمون وسواس داشت...دوباره موهام رو با کش بستم و با لحن شیطون و اغوا گری گفتم:

_نمیخوای بدونی سهیل چه حرفایی بهم زد؟

نگاه تیزی بهم انداخت و گفت:چه حرفایی زد؟

بعد از این حرفش متوجه نگاه خیره اش شدم که از کمرم تا روی بازوهام و صورتم اومد...نگاهش گرمم میکرد...سعی کردم آروم باشم:

_خیلی گنگ حرف میزد...از گذشته هاش میگفت..از یه سایه...

سکوت کردم...کنجکاو نگاهم کرد..ادامه دادم:

_فکر کنم میگفت یه سایه وارد زندگیشون شد...انگار با هم خیلی خوب بودن ولی اینکه اون سایه همیشه ازش بالاتر بود اذیتش میکرد...از یک دختری هم حرف زد...میگفت حتی اون دختر هم عاشق سایه شده بود...من فکر میکنم خیلی عجیبه..احتمالا این فردی که دنبالشیم توی گذشته ی سهیل بوده...لحظه ی آخرم یه نفر بهش زنگ زد که خیلی کفری شد..

چشماش رو ریز کرد و گفت:

_متوجه شدی کی زنگ زده بود؟

کمی فکر کردم و گفتم:انقدر عصبانی شده بود که گوشیش رو کوبید به زمین...بعد شنیدم آروم زمزمه میکرد لعنت به تو سحر...

پوزخندی روی صورت شهاب نشست..مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_تو چیزی میدونی؟

_نه

_پس چرا پوزخند زدی؟

اخم کرد و گفت:باید بهت جواب پس بدم؟

از اون نگاه های عمیق مخصوص هلیا انداختم و گفتم:

_اگه من بخوام مجبوری...
لبخندی روی صورتش اومد...ولی محزون بود...دوباره چشماش رو بست...با دیدن غم شهاب منم دلم گرفت...آروم گفتم:

_نمیخوای به من بگی چیشده؟

_بگم که چی بشه؟

_شاید حالت بهتر بشه.هرچی بریزی تو خودت بدتر میشی.

_احتیاجی به حرف زدن نیست..

از رو نرفتم و گفتم:

_کسی اعصابتو خورد کرده؟

دوباره چشماش رو باز کرد و نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:آره

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_باید طرف خیلی قهار باشه که تونسته باشه رو اعصاب تو کار کنه...برم پیشش شاگردی شاید به دردم خورد..حالا کی؟

یکی از انگشتام رو گرفت بین دستاش و محکم فشار داد طوری که دوست داشتم جیغی از درد بزنم ولی نزدم فقط چپ چپ و مغرور نگاهش کردم...از زیر دندون های به هم چسبیده اش گفت:

_تو

انقدر محکم انگشت وسطم رو فشار میداد که حتی نتونستم از این حرفش متعجب بشم..فقط گفتم:

_من؟مشکل از اعصاب خودته برادر..وگرنه من ...

با فشاری که روی دستم آورد نتونستم ادامه ی حرفم رو بزنم...حس کردم غم توی چشماش برای یه لحظه رفت و برق شیطنت توشون دیده شد و با لحنی نیمه مغرور و نیمه شیطون گفت:

_چرا داد نمیزنی؟

به سختی میتونستم حرف بزنم...چون هی فشار دستش رو بیشتر میکرد.گفتم:

_مشکلی ندارم که بخوام داد بزنم.

لباش به لبخندی از هم باز شدن...روانی بود...تفریحاتشم عین آدم نبود...فشار بدی رو به دستم آورد که مجبور شدم برای داد نزدن لبم رو محکم گاز بگیرم...کم کم لبخند از روی لباش محو شد و جای خودش رو به اخم داد...فشار دستش رو هم از روی انگشتم برداشت ولی هنوز دستم توی دستش بود..با همون اخم گفت:

_لبتو ول کن...

متعجب نگاهش کردم و گفتم:چـــی؟

خم شد و از میز عسلیه کنارش یه دستمال برداشت ...سپس سمت من اومد و روی یه دستش تکیه داد و دستمال رو گرفت سمت من...تو شوک کارش رفته بودم...وقتی دستمال مماس لبم شد سرگردان نگاهم کرد...چشماش روی صورتم چرخید.....سرش رو برگردوند و آروم بهم گفت:بگیر لبتو تمیز کن خون اومده...

تو دلم خندیدم..داشت هوایی میشد..معلوم بود...دستمال رو گرفتم و بیخیال لبم رو پاک کردم..خیلی خون نیومده بود..روی تخت دراز کشید..یکم لبم رو خوردم و بعدش گفتم:دستمال رو کجا بندازم؟

سرش رو برگردوند و به سطل آشغال اشاره کرد...بلند شدم و دستمال رو توی سطل آشغال انداختم..روی تخت خم شدم و مانتو و شالم رو برداشتم...دیگه که اینجا کار نداشتم....پس خیلی ضایع بود اگه بیشتر میشستم...اینم که چیزی در مورد قرارم با سهیل نمیپرسید....هنوز سر شالم رو نگرفته بودم که دست شهاب دور مچم حلقه شد و منو کشید روی تخت...چون ناگهانی این حرکت رو کرد پرت شدم روی تخت ولی سرم دقیقا روی سینه اش فرود اومد...نفهمیدم چی شد...شوکه شده بودم..فقط خواستم به طور غیر ارادی و غریزی بلند بشم که دستای محکم شهاب که مچ دستم رو گرفته بود این اجازه رو بهم نداد...

سرم رو کمی بلند کردم و متعجب بهش نگاه کردم..نگاه بیخیالی بهم انداخت و گفت:

_یکم دراز بکش...

چشمام شد دو تا گردو...خواستم با زور بیشتری بلندبشم که بازم نزاشت واینبار منو کمی چرخوند..طوری که سرم کنار سرش قرار گرفت و گفت:

_وقتی میگم دراز بکش ,دراز بکش و لجبازی نکن...

ابروهام رو توی هم گره زدم و گفتم:چرا باید دراز بکشم؟

دستام رو نوازش کرد و گفت:چون من شوهرتم..

قلبم از هیجان به شدت شروع به تپیدن کرد..آخه بی انصاف نمیگی دل صاحاب مرده ام با این حرفا آتیش میگیره...عقلم میگفت بهش بتوپ و سرزنشش کن ولی قلبم....خوشش اومده بود....قلبم این حسو دوست داشت...اما من کسی نبودم که فقط به حرف قلبم گوش بدم..اینطوری خیلی ذلیل و دم دستی میشدم که هرکسی میتونست براش دل بسوزونه...برای همین نیم خیز شدم تا از جام بلند شم که شهاب با یه حرکت غافلگیر کننده اومد بالام....طوری که دو تا دستش دو طرف صورتم و پاهاش دو طرف پاهام با کمی فاصله قرار گرفتن...با عصبانیت گفت:

_چرا فرار میکنی؟

آدمی نبودم که زیر بار حرف زور برم...حتی اگه قلبم خواهان انجام اون کار باشه...با اخم غلیظی زل زدم تو چشماش و گفتم:

_هیکلتو بکش اونور...عین هیولا خودتو انداختی روی من حاجی .نمیگی زهره تَرَک میشم!!
و با دستم خواستم پسش بزنم که دو تا دستم رو با یه دستش گرفت و لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود و گفت:

_خیلی دلت میخواد منو عصبانی کنی ..آره؟

_اگه عین آدم رفتار کنی منم مجبور نمیشم تند برم.حالا هم برو کنار..دلیلی نداره من روی تخت تو باشم...

چند ثانیه که برای من خیلی گذشت بهم زل زد و سپس ناگهانی پرسید:

_سهیل حرف دیگه ای نزد؟

چشمام گرد شد..اصلا یادم رفت که الان تو چه وضعیتی هستیم...با گنگی گفتم:

_مثلا چه حرفی؟

تردید داشت که حرفشو بزنه یا نه..ولی بلاخره لب باز کرد و گفت:

_گفته بودی حس کردی سهیل بهت احساس پیدا کرده....امروز اشاره ای بهش نکرد؟

کمی فکر کردم و گفتم:

_منم فکر میکردم امروز حتما یه چیزی میگه...البته دو سه بار تو چشماش خوندم که میخواد یه چیزی رو بهم بگه...مخصوصا این آخرا..ولی وقتی گوشیش زنگ خورد...نیمدونم......دستش رو اورد جلوی صورتم...شک نداشتم میخواست اعتراف کنه...ولی لحظه ی آخر دستشو پس کشید و گفت برگردیم...

اخماش لحظه به لحظه بیشتر تو هم میرفتن و در آخر با اخم غلیظی گفت:

_و اگه اون دستش رو عقب نمیکشید تو به راحتی اجازه میدادی که لمست کنه؟

دوباره رگ غیرتش زده بود بالا...میدونستم به طرز فجیعی روی اینجور مسائل حساسه...شیطنت من بیشعورم اون لحظه گل کرد و گفتم:

_آره خب..کار خاصی که نمیکرد..بعدشم حرکتش ناگهانی بود من...

با چنان اخمی نگاهم کرد که دیگه نتونستم جیک بزنم...صدای عصبانیش ولی با کلمات شمرده توی گوشم پیچید:

_مگه روزای اول بهت نگفته بودم تا وقتی اسمم روته حق نداری همچین غلطایی بکنی؟

حتی آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم..وقتی دید جوابش رو نمیدم دوباره مچ دستم رو گرفت و با صدای خشن تر و بلند تری گفت:

_گفته بودم یا نه؟

با دادش به خودم اومدم..منم اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

-هوا برت نداره آقا...تو کی باشی که باز داری سر من داد میزنی؟حتی اسمت توی شناسنامه ام نیست.پس حد خودتو بدون...

دندون قروچه ای کرد و گفت:

_چه اسمم تو شناسنامه ات باشه چه نباشه حق نداری از این غلطا بکنی.

با دستام پسش زدم...اول کنار نرفت...ولی بعد از نگاه تیزی که بهم انداخت خودشو کمی کنار کشید و ادامه داد:

_جرات داری یه بار دیگه تا این حد پیش برو..

رگ های پیشونی و گردنش بیرون زده بودن...انقدر حساسیت نمیدونم از چی بود...نمیتونستم انکار کنم که ترسیدم...ولی ترجیح دادم فعلا چیزی نگم...زیر نگاه خیره اش بودم ولی از رو نرفتم و در حالیکه با چشمایی گستاخ بر و بر نگاهش میکردم مانتو و شالم رو برداشتم و تا نزدیکیه در رفتم...وقتی به در رسیدم برگشتم و با یک لبخند شیطانی گفتم:

_من هرکاری دوست داشته باشم میکنم و تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی...پس انقدر جلوی من حرفای مفت ردیف نکن که پشیزی برام ارزش نداره...
یعنی آتیش بود که از توی چشماش شعله میکشید....صبر رو جایز ندونستم و سریع دستگیره رو گرفتم و کشیدم پایین ولی....اه لعنتی...در چرا باز نمیشه...دو سه بار دیگه بالا و پایین کردمش ولی دریغ از یک میلیمتر حرکت...تازه یاد حس گر روی در افتادمم.این در فقط توسط شهاب بازو بسته میشد...خدایا غلط کردم..چیز خوردم...تو روحت هلیا...تو روحت...آخه دختره ی نفهم این چه حرفایی بود زدی...عین آدم میگفتی چشم و میرفتی بیرون...حتی جرات نداشتم سرم رو برگردونم...فقط لبم رو گاز گرفته بودم و باز هم با ناامیدی دستگیره رو تکون میدادم...

صدای بلند شدنش از تخت و سپس پاشنه های کفشش رو شنیدم که به آرومی ولی محکم به سمتم میومد...اشهدان لا اله الله... و اشهد ان محمد....آخ...آخ..ول کن لامصبو...دستمو از پشت گرفته و پیچونده بود...آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

_کجا در میری دختره ی گستاخ؟چرا اول فکر نمیکنی بعد اون زبون بی صاحابتو تو دهنت بچرخونی که به این روز نیفتی؟

آخه خدا من به کی دردمو بگم..چرا من انقدر بدبختم...حاضر نبودم غرورم رو بشکنم و ازش معذرت بخوام..یا حتی بخاطر فشاری که به دستم میاورد یه آخ بگم...فقط داشتم از درون خودخوری میکردم...وقتی دید چیزی نمیگفم منو بیشتر به در چسبوند و خودش از پشت بهم چسبید...دمای بدنم به شدت بالا رفت...با تمسخر خندید و دوباره زمزمه کرد:

_میدونی امروز چقدر رو اعصاب من بودی؟میدونی دلم میخواد همین الان گردنتو خورد کنم؟

زیر لب گفتم:عوضی..فقط بلدی پاچه بگیری

_چـــی؟نشنیدم!!!بلند تر بگو عزیزم...حیفه این نجواهای عاشقانه نیست که به آرومی گفته بشه...

کفریم کرده بود...خواستم از پشت جا پا بندازم و تلنگری بهش بزنم که خیلی زود فهمید و جا خالی داد..خندید و گفت:

_دختره ی وحشی...خیلی ....

نزاشتم ادامه ی حرفش رو بزنه و با تمام قدرت و غرور و اعتماد به نفسم با آرنج کوبیدم به شکمش....کمی تکون خورد و من سریع برگشتم..این همه سال الکی آموزش های رزمی نمیدیدم که....میدونستم دردش نگرفته...با ابروهای بالا رفته و با لذت داشت نگاهم میکرد..خوشش میومد به هم میپریم..اگه من هلیا نباشم که این موضوع رو درک نکنم.....دیگه مثل اول عصبانی نبود...زل زدم تو چشماش و با نهایت گستاخی گفتم:

_از مادر زاده نشده کسی که بتونه به من زور بگه...

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و گفت:

_میبینی که من میتونم بهت زور بگم..پس از مادر زاده شده...

انگشتام رو از خشم کف دستم فشردم و گفتم:

_در اون حد نمیبینمت...

دوباره اخماش داشت توی هم میرفت که صدای گوشیش بلند شد...بعد از 5 ثاینه ,نگاه خیره اش رو از روم برداشت و بعد از باز کردن در به سمت گوشی رفت...اول به شماره نگاه کرد و سپس نگاه دقیقی به من انداخت..سکوت کرده بودم....با پوزخنید که دلیلش رو نمیدونستم به من نگاه کرد و جواب داد:

_بگو آرمان...

پوزخندش عمیق تر شد...حوصله ی گوش دادن به تلفنش رو نداشتم...الان بهترین زمان برای رفتن بود...پس منم با اعتماد به نفس ابرویی براش بالا انداختم و چشمک زدم و از اتاق اومدم بیرون....پسره ی خودخواه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 26 Aug 2014 23:26
قسمت سی و یکم

((شهاب))

وطنی توی شرکت...جلوم روی مبل نشسته بود...سرش رو انداخته بود پایین...سکوت کرده بودم تا بیشتر عذاب بکشه...خودمم نمیدونم چرا ولی بیش از حد بخاطر اینکارشون عصبانی بودم...یه چیزی روی روانم رژه میرفت.....اینکه اونا هلیا رو از پنجره زیر نظر داشتن و ممکن بود....

دستام ناخودآگاه مشت شد...فکر آزار دهنده ای بود ولی امکان داشت اونا هلیا رو با لباس های نامناسب...ناودآگاه دندونام رفت روی هم و گفتم:

_توضیحاتتو بده گوش میکنم.

سرش رو بلند کرد..با لحن پوزش طلبانه ای گفت:

_آقای پارسیان..باور کنید من نیت بدی نداشتم...

غریدم:این توضیح نشد...دلیلتو برام بگو.

توی چشماش تردید رو خوندم..ولی پس از لحظه ای گفت:

_تصمیم شما خیلی ناگهانی بود..نامزدی با دختری که...خب من اون دختر رو اینجا دیده بودم..همون روزی که اومده بود اینجا برای یک موضوعی هکر میخواست...عجیب بود...

اومدم وسط حرفش و با لحنی کوبنده و توبیخ کننده گفتم:

_فکر نمیکنی مقامت خیلی پایین تر از این باشه که بخوای تو کارای من دخالت کنی؟

_اما...

_بس کن..وطنی تو خدمات زیادی کردی...برای همین انقدر ملایم باهات برخورد میکنم..اشتباه تو اشتباه خیلی بزرگی بود...انقدر بزرگ که میتونم به راحتی هویتتو توی ایران از بین ببرم و دیگه جایی برای زندگی کردن توی ایران نداشته باشی...تو توی کار مافوقت دخالت کردی...نامزدیه من...زندگیه خصوصیه من به هیچ احدی مربوط نیست...و تو بی شرم بودن رو به حدی رسوندی که به خودت جرات دادی نامزد منو....

با چشمای به خون نشسته نگاهش کردم...فکر کردن به این موضوع به طرز عجیبی روانیم میکرد...فهمیده بود خیلی عصبانیم برای همین صداش در نیومد...نگاه تیزم روش بود...سعی کردم خونسردیمو به دست بیارم سپس گفتم:

_از کار برکنار شدی...البته خودت میری و شخصا استئفاتو تحویل میدی...میدونی که نمیخوام کسی اینجا متوجه هویت من بشه...سربلندی از فردا برای یه مدت اینجا رو اداره میکنه...الان هم برو توی اتاقش و توضیحات لازم رو بهش بده...

_آقای پارسیان من میخواستم...

_حرف دیگه ای نمونده..میتونی بری...

از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره...پیپم رو در آوردم...نمیخواستم بیشتر از این چشمم به وطنی بیفته چون حس بدی پیدا میکردم...اینکه انقدر دست دست کردم تا یه عده به ناموس من چشم داشته باشن...هرچقدر هم که این محرمیت قراردادی باشه هیچکس همچین حقی رو نداره...صدای تلفن روی میز بلند شد...میدونستم برای چی منشی زنگ زده...تلفن رو برداشتم و بدون اینکه بزارم حرفش رو بزنه گفتم:

_بفرستش داخل.

گوشی رو گذاشتم و همونطور رو به پنجره پپ میکشیدم...سالهاست که با این پیپ مانوس شدم...ساحل امروز برمیگشت...نصف ماموریت رو به خوبی انجام داده بود...بیشتر از این موندش ریسک بزرگی بود...صدای باز شدن در رو شنیدم..بدون اینکه برگردم گفتم:بیا جلو آرمان...

صدای قدم هاش رو شنیدم...کمی بعد توقف کرد و گفت:سلام آقا...

_سلام...

دستام رو توی جیبم فرو بردم و گفتم:

_امتحانات از کی شروع میشه؟

_یه هفته ی دیگه ...

_حواست هست؟

_شک نکنین آقای پارسیان..حواسم به همه چیز هست...لازم نیست نگران باشین...

برگشتم سمتش و زیر نگاهم گرفتمش و با خونسردی گفتم:

_میخوام بعد از اتمام این ماموریت شرکت رو به تو بسپرم.

متعجب نگاهم کرد...خواست چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد...از روی میز برداشتمش...هلیا بود...به آرمان اشاره کردم که از اتاق بره بیرون و گفتم:

_منتظر باش باهات حرف دارم...

بعد از اینکه آرمان بیرون رفت و درو بست گوشی رو جواب دادم:

_بله؟

صدای ظریف و پرعشوه اش تو گوشم پیچید..باید بهش تذکر میدادم که انقدر تو حرفاش عشوه نیاره...واسه من اشکالی نداشت ولی اگه با بقیه هم اینطوری حرف میزد....بی غیرت نبودم که بتونم همچین چیزی رو قبول کنم....

_الو سلام شهاب..چطوری؟






یاد زمانایی افتادم که باهام رو به رو میشد...در مقابلم گستاخ و پشت تلفن مظلوم...لبخندی روی لبام نشست.

_ممنون.خوبم...مشکلی پیش اومده؟

ناراحت شد و جوری که صفت مظلوم اصلا دیگه شایسته اش نبود گفت:بد نبود تو هم حالمو میپرسیدی...
دختره ی دیوونه..لبخند روی لبم پهن تر شد ولی توی کلامم نشون ندادم:

_وقتی زنگ زدی یعنی حالت خوبه..حالا کارتو بگو...

صداش گرفته به گوشم رسید که گفت:

_ولی من الان توی بیمارستانم....

کنترلمو از دست دادم و با صدای بلند و متعجبی گفتم:

_چـــی؟واسه چی بیمارستان هلیا؟

کلافه شدم...دستم رو روی پیشونیم گذاشتم...نمیدونم چرا قلبم داشت از جا کنده میشد...سکوتی کرد..دلم میخواست با بلند ترین صدای ممکن داد بزنم دِ جون بکن دختر..داری سکتم میدی...ولی فقط تونستم منتظر بمونم...صداش گرفته تر از قبل به گوشم رسید:

_نمیخواستم مزاحمت بشم شهاب...ولی دکترا گفتن باید پای برگه رو تو امضا کنی..میخوان منو ببرن اتاق عمل...قلبم از کار افتاده...

دستمو مشت کردم...نفسم به سختی بالا میاد داد زدم:

_آدرسو بده دختر..

ولی بعد تازه کم کم متوجه حرفاش شدم!وقتی اسمم توی شناسنامه ی هلیا نبود پس اصلا از من امضا نمیخواستن...اگه قلبشم مشکل داشته باشه که نمیتونه...

صدای خنده اش تو گوشی بلند شد...غریدم:

_خفه ات میکنم دختره ی روانی...دستم بهت برسه زنده ات نمیزارم هلیا...تو آدم نمیشی...

داشتم این حرفا رو با نهایت خشونت میزدم ولی هلیا فقط میخندید و در آخر گفت:

_حرص نخور شیرت خشک میشه...(و با لحن پرعشوه ای گفت)عزیزم...هرکاری کنم حقته...اونی که باید آدم بشه تویی نه من.

خم شدم روی میز و یه برگه رو گرفتم توی دستم و مچاله کردم..شک نداشتم اگه جای این برگه هلیا بود استخوناشو خورد میکردم...چرا این دختر انقدر با اعصاب و روان من بازی میکرد...چرا فقط این دختر میتونست انقدر خونسرد سرتاپامو پر از خشم کنه و بعد از روی تمسخر بهم لبخند بزنه...عصبانی گفتم:

_مواظب حرفایی که میزنی باش..چون ببینمت برات بد تموم میشه...

با تمسخر گفت:

_وای وای من چقدر ترسیدم...اینا رو ول کن یه مشکلی داشتم شهاب...

لحن صداش واسه ی تیکه ی دوم حرفاش غمگین شد...سعی کردم آروم باشم تا به به موقع این دختر رو سر جاش بشونم..با حرص گفتم:

_چه مشکلی؟

_بابام داره میاد...امشب میرسه...حالا چیکار کنم؟

دستمو توی موهام بردم..به کل این موضوع رو فراموش کرده بودم.گفتم:

_نگران این موضوع نباش...خیلی عادی رفتار کن...بعدا با بابات حرف میزنم تا بزاره منو تو با هم آشنا بشیم...چیزی از محرمیت بینمون نمیگیم...
نفسشو بیرون داد و گفت:

_پس یعنی همه اش با تو دیگه؟

_آره...

_خیالم راحت شد..دستت طلا...پس من برم به قرارم برسم.

غیر ارادی اخمام رفت تو هم و خودخواهانه گفتم:

_قرار با کی؟

_به تو چه...

دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:هلیــــا...

خنده ی ریزی کرد و گفت:با بروبچ..

_اسماشون رو بگو

_نسرین .سودابه .شهلا.

_کجا میرین؟

_پررو نشو دیگه..دلیل نداره اینارو واسه تو بگم...مگه من از تو میپرسم روزا باکی قرار....

رفتم وسط حرفش و گفتم:ببند دهنتو...

عصبانی شد و گفت:

_دهن تو بیشتر احتیاج به بسته شدن داره..چون داری چرت و پرت ردیف میکنی حاجی...

منشی چند تقه به در زد و بعد از چند لحظه درو باز کرد که فریاد زدم:

_برو بیرون..وقتی اجازه ی ورود ندادم حق نداری پاتو توی اتاق بزاری...

منشی متعجب و ترسیده نگاهم کرد و سپس سر به زیر از اتاق خارج شد..نمیدونستم چرا انقدر روی هلیا دارم حساسیت نشون میدم...شاید بخاطر این بود که همیشه گستاخ رو به روم وایمیستاد و باعث میشد عصبانی بشم..و چون من دلم نمیخواست کسی روی حرفام حرف بزنه کارمون به دعوا و داد و بیداد میکشید...پوزخندی زدم و گفتم:

_میتونی نگی...ولی انگار یادت رفته من کیم...کمتر از ده دقیقه میتونم بفهمم کجا و ساعت چند قرار گذاشتین..اما دوست دارم خودت بگی...از پشت تلفن صدای باز شدن در و سپس دختری رو شنیدم که گفت:

_هلیا آخرش تصویب شد؟میریم پارک...

لبخند پیروزی روی لبام نشست...صدای تشر گونه ی هلیا رو شنیدم :شهلا

ابروهامو انداختم بالا و گفتم:

_اجازه نمیدم اون پارک بری

آروم خطاب به شهلا گفت:

_برو بیرون منم الان میام حسابتو میرسم..

صدای خنده ی شهلا و سپس در اومد..و بعد صدای ت.ح.ر.ی.ک کننده ی هلیا:

_میرم..

سعی کردم خونسرد رفتار کنم.چون وقتی عصبانی میشدم هلیا به جای اینکه بترسه بدتر میکرد برای همین گفتم:

_نمیری چون من میگم.اون پارک مناسب چهار تا دختر جوون نیست.

_اینو باید تو تشخیص بدی؟

_نمیری هلیا..

_کور خوندی...متنفرم از اینکه کسی بخواد بهم زور بگه..

اگه گردنشو میزدم اجازه نمیدادم هلیا به اون پارک بره..دلیلی نداشت براش توضیح بدم که چرا نمیزارم...اون پارک واقعا مکان نفرت انگیزی بود...برای همین با لحن خشِن و جوری که جای بحثی رو برای هلیا باقی نمیزاشت دوباره تو غالب مغرور و خودخواهه خودم رفتم و گفتم:

_بفهمم پات نزدیکیه اونجا رسیده شک نداشته باش که میام و قلم پاتو خورد میکنم....تصمیم با خودته...

تازه داشت صدای دادش در میومد که تلفن رو قطع کردم...نفسم رو با حرص دادم بیرون..میدونستم نمیره..چون حاضر نبود غرورش جلوی دوستاش شکسته بشه...و میدونست که من زیر حرفم نمیزنم...
بابا دیشب با کلی سوغاتی برگشته بود..ولی وقتی فهمید شروین مارو گذاشته و رفته شدیدا از شروین عصبانی شد..شروین هم خیلی کم زنگ میزد به ما و خونوادش تا خبری بده...یاد .شهاب افتادم ...وای خدای من...دیروز انقدر ترسیده بودم مجبور شدم به بچه ها اصرار کنم بریم یه جای دیگه...کارش رو تلافی میکردم..دوسش داشتم ولی حرف زور تو کتم نمیرفت...

استرس شدیدی داشتم...بابا رفته بود بیرون ....شهاب میخواست امروز با بابا بیرون حرف بزنه..به بابا گفته بودم که با یکی دوستم...اول با اخم نگاهم کرد..در مورد اسم و رسمش پرسید که جواب ندادم..شهاب ازم خواسته بود چیزی نگم..نمیخواست کسی بفهمه که از هک چیزی میدونه...در واقع به بابا گفتم شهاب همه چیز رو برات توضیح میده...هما هم کلا بیخیال من شده بود..به زودی قرار بود فرزاد بیاد خواستگاریش...خوشحالم سرش انقدر شلوغ میشه که دیگه نمیتونه تو کارای من فضولی کنه...

امروز با سهیل قرار گذاشته بودم...متوجه شده بودم که الان بهترین موقع برای کار کردن روی ذهنشه...وقتی کسی غمگینه راحت تر به حرف میاد و خیلی چیزهایی رو که نمیخواد بگه رو میگه...به شهاب نگفتم میخوام برم سر قرار...حقش بود...

دیروز کوتاه اومدم ولی اگه کسی به من زور بگه و من بکشم کنار دوبرابرش رو جبران میکنم..تو دلم خندیدم...چقدر حرص بخوره بدبخت...با خودش فکر کرده مثل یه دختر سر به زیر آروم میشینم تا هرچی خواست بهم بگه؟دارم برات عشق مغرور من...

مانتوی نازکی که کمی بدن نما بود..ولی چون به ایستش و مدلش علاقه ی زیادی داشتم گهگاهی میپوشیدم رو از کمد در آوردم...زیاد آرایش نکردم...هما بیرون بود.بابا هم که...

خدا کنه همه چی به خوبی پیش بره.من هنوز کلی کار با شهاب داشتم.حاضر شدم و از خونه زدم بیرون...به تاکسی تلفنی خبر داده بودم..منو تا جایی که گفتم رسوند..سهیل رو توی ماشینش دیدم...چشمش به خیابون بود...با دیدن من لبخند محزونی زد...رفتم سمت ماشینش و درو باز کردم و نشستم...آروم گفت:

_سلام

ولی من پر انرژی جوابشو دادم:

_سلام.چطوری؟

ماشینو حرکت داد و گفت:ممنون.بد نیستم..تو خوبی؟

_خوبم...خیلی وقته اینجایی؟

پیچید تو کوچه پس کوچه ها معلوم بود حوصله ی ترافیک نداره.بعد از چند لحظه گفت:

_یه ربعی میشد که رسیده بودم...وقتی امروز گفتی میخوای منو ببینی خیلی خوشحال شدم..نمیدونم باهام چیکار داری ولی از ته قلبم خوشحالم...

کمربندمو بستم و گفتم:دلیل خاصی که نداشت..دیروز دیدم حالت خوب نیست گفتم یکم صبر کنم تا با خودت کنار بیای بعد با هم صحبت کنیم...
زیر چشمی نگاهش کردم و ادامه دادم:نگرانت شدم...خیلی حالت خراب بود...

نفسشو با حرص داد بیرون و گفت:آره...حالم خیلی خراب بود و هنوزم هست..

_چرا؟

دنده رو عوض کرد و سرعتشو برد بالا و گفت:

_چون یکی از عزیزانمو از دست دادم....

مکثی کرد و با لحنی غمگین ادامه داد:حتی نمیتونم برم برای آخرین بار ببینمش..

نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه از دهنم پرید:

_سحرو از دست دادی؟

سریع برگشت سمتم...عمیق و مرموز نگاهم کرد...یه چشمش به جلو بود یه چشمش به من..ترسیدم...زمزمه کرد:

_تو سحرو از کجا میشناسی؟

بی خیال گفتم:وقتی دیروز زدی گوشیتو شکستی شنیدم زیر لب اسم سحرو گفتی...نمیخواستم فالگوش وایستم...

یه دستش گذاشته بود توی موهاش و با دست دیگه اش رانندگی میکرد..توی حال خودش نبود..آروم گفت:

_نه.

_پس...

_میشه این بحثو تموم کنیم؟

نباید زیاد تر از این جلو میرفتم.ممکن بود نتیجه ی عکس داشته باشه..من کاری با سحر نداشتم...هدف من پیدا کردن سایه بود...بحثو منحرف کردم و گفتم:

_راستی گوشی خریدی؟امروز مجبور شدم زنگ بزنم خونه ات.شرمنده...

_آره.اشکالی نداره.

رومو کردم سمت پنجره...واسه من یک کلمه ای جواب میده..باید دنبال یه نقشه ی دیگه میگشتم...فکر کرد ناراحت شدم که رومو کردم اون سمت برای همین با لحن پوزش طلبانه ای گفت:

_هلیا..

برگشتم سمتش و گفتم:بله؟

_ناراحت شدی که...

اومدم وسط حرفش و گفتم:نه.اصلا.راستی کجا بریم؟

لبخندی اومد روی لباش و گفت:هرجا تو بخوای...

خواستم دهنم رو باز کنم و چیزی بگم که صدای گوشیش بلند شد...گوشی رو گرفت و سپس نگاهی به من انداخت...اینکارارو میکنه که من بیشتر از قبل مشکوک میشم دیگه...شک داشت که جواب بده یانه...ماشینو زد کنار...میخواست درو باز کنه و بره بیرون که ابرویی بالا انداختم و متعجب نگاهش کردم..متوجه حالتم شد...توی ماشین تماس رو برقرار کرد..
_بله؟

سکوتی طولانی.....

_همرام نیست.بیرونم.

دوباره سکوت..کمی عصبانی شد و گفت:توی لپ تاپه.نمیشه...

دستش رو مشت کرد و با ناراحتی گفت:باشه.میفرستم.

و بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن رو قطع کرد...کلافه نگاهی بهم انداخت و دستی توی موهاش کشید و گفت:

_هلیا یه مشکلی پیش اومده...من باید یه کاری انجام بدم..

بی اهمیت سرمو تکون دادم و گفتم:اشکالی نداره.فدای سرت.پس منو برسون خیابونِ...

ماشینو دوباره حرکت داد و گفت:نه.امکان نداره...اگه واست سخت نیست فقط چند لحظه بریم دم خونه ی من تا یه کاری رو انجام بدم و بعدش دیگه کاری ندارم...فقط 10 دقیقه طول میکشه.

رفتم توی فکر...اینم میتونست یه راهی باشه برای بهتر پیش بردن نقشم..برای همین با لبخندی گفتم:باشه بریم...

توی راه به سکوت گذشت...فکر میکردم از یه راه دیگه میره ولی یه ربع بعد جلوی یک آپارتمان نگه داشت...متعجب گفتم:

_خونت اینجاست؟

_آره واسه چی؟

سرم رو با گنگی تکون دادم و گفتم:یادت میاد تو جشن خداحافظیه داداشت اومده بودم؟..خونتون یه جای دیگه بود..

دستش رو به چونش کشید و گفت:اون خونه ی بابامه..من مستقل زندگی میکنم..

_آهان.

دودل نگاهم کرد و گفت:میای بالا؟کارم خیلی طول نمیکشه

از یه طرف میترسیدم برم توی خونش و از طرفی هم خیلی حریص بودم تا به هدفم برسم...جوری نشون دادم که زیاد مایل نیستم ولی گفتم:

_چون حوصله ندارم توی ماشین بشینم میام...

چهره اش بشاش شد و گفت:خیلی خوشحالم که بهم اعتماد داری.

با هم از ماشین پیاده شدیم و با آساسنسور به طبقه ی چهارم رفتیم....چیزی نمیگفت....درو باز کرد و کنار ایستاد تا من وارد بشم...دوباره ترس توی دلم لونه کرد..ای خاک بر سرت هلیا...تو که داری سکته میکنی غلط کردی باهاش اومدی توی خونه...نقشه هات بخوره تو سرت که عین آدم نیست...

حالا که اومده بودم و نمیشد کاریش کرد..خونه رو زیر نظر گرفتم..منو به سمت مبل های توی خونش راهنمایی کرد...بهش میخورد یک خونه ی صد متری باشه...بعد از اینکه روی مبل نشستم گفت:

_چند لحظه منتظر بمون من الان میام...

سرم رو تکون دادم...رفت سمت یکی از اتاق ها...دوباره کل خونه رو از نظر گذروندم..هیچ عکس یا تابلویی روی دیوار ها نبود...خونه ی خیلی ساده ای بود..یه جورایی انگار کسی توش زندگی نمیکرد...بعد از چند لحظه با لپ تاپش برگشت...در لپ تاپ باز بود...اومد گذاشت روی میز..طوری که صفحه اش به سمت من بود...انقدر ذوق کردم که حد نداشت...یه فرصت طلایی برام پیش اومده بود...سهیل قبل از اینکه بشینه گفت:چیزی میل داری بیارم؟

با دستم خودم رو باد زدم و گفتم:

_لطفا اگه میشه یه شربت بیار..خیلی گرمم شده...

لبخند مهربونی زد و گفت:به روی چشم.

و به سمت آشپزخونه رفت...از آشپزخونه به من دید نداشت...قلبم تالاپ تولوپ میکرد...اگه مچمو میگرفت چی میگفتم؟...نه الان وقت فکر کردن به این حرفا نیست..باید زودتر دست به کار میشدم...

کمی به سمت لپ تاپ متمایل شدم و سرم رو کج کردم که ناگهان صفحه رفت تو حالت اسکرین سیور...چشماش از شدت تعجب باز مونده بود...اینکه عکس من بود...عکسی که معلوم بود ناگهانی گرفته شده.چون حواس من اصلا نبود..ولی روی چشمام زوم کرده بود...کیفیت عکس اومده بود پایین...ولی من شک نداشتم این عکس چشمای من بود..

آب دهنم رو قورت دادم...نمیدونم چرا هول شدم...نتونستم کارم رو بکنم...

صدای هم زدن شربت اومد...با سرعت خودم رو کشیدم کنار و در دورترین فاصله نسبت به لپ تاپ نشستم..همون لحظه سهیل از آشپزخونه اومد بیرون..چقدر سریع شربت رو درست کرده بود..شانس آوردم...تو شوک دیدن عکسم بودم....یعنی انقدر سهیل دوستم داشت...هول شده بودم...سهیل شربت رو آورد داد دستم و گفت:

_امیدوارم شربت آلبالو دوست داشته باشی...

لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:آره..خیلی..

نشست پشت لپ تاپش...ولی بعد از چند لحظه با تردید نگاهم کرد...سعی کردم خونسرد باشم..انگار نه انگار که چیزی دیدم...خودمو زدم به اون راهو گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Heart Hacker | هکر قلب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites