تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Heart Hacker | هکر قلب

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 26 Aug 2014 23:29
قسمت سی و دوم

_خونت چند متریه؟

چشماش رو ازم بر نمیداشت...موشکافانه نگاهم کرد و گفت:صد متری؟

_چند خوابه است؟

_ سه خواب...

وقتی دید اصلا به روی خودم نمیارم انگار باور کرد و سرش رو توی لپ تاپش فرو کرد...پاهامو روی هم انداخته بودم و از شدت هیجان تکون میدادم...10 دقیقه ای گذشته بود ولی سهیل اصلا سرش رو بلند نمیکرد..منم از بس به در ودیوار زل زدم چشمام داشت از کاسه در میومد...چی فکر میکردم و چی شد...باید دوباره با نقشه ی دقیقی ازلپ تاپ دورش میکردم..توی فکر رفته بودم که گوشیم زنگ خورد..هما بود...متعجب جواب دادم:

_جانم؟

سهیل با این حرف برگشت و نگاهم کرد..صدای هما اومد که گفت:

_سلام هلیا کجایی؟

_بیرونم هما.واسه ی چی؟

وقتی اسم هما رو بردم سهیل دوباره غرق کارش شد...

_یه مشکلی برام پیش اومده هلیا...یعنی یه کاری باهات دارم..یه کار خیلی مهم..

_الان که نمیتونم بیام..شب همدیگه رو میبینیم...

_نه.همین الان بیا.

_نمیتونم هما

_خواهش میکنم...

این همه اصرارش عجیب بود...موندم باید چیکار کنم...شاید واقعا مشکلی براش پیش اومده بود...با اینکه این اواخر خیلی اذیتم کرده بود نمیتونستم انقدر راحت ندید بگیرمش..برای همین گفتم:

_باشه.کجا بیام؟

_من خونه ی عمه ام..بیا اینجا..

_چیزی که نشده هما؟

_تو بیا میفهمی.

خیلی مشکوک میزد...رفتم توی فکر و گفتم:باشه.الان میام.

_پس فعلا خداحافظ

_خداحافظ

تلفن رو قطع کردم و در حالیکه از جام بلند میشدم رو به سهیل گفتم:

_من باید برم سهیل...ببخشید امروز اذیتت کردم...

_متعجب از جاش بلند شد و گفت:

_الان کار من تموم میشه با هم میریم.صبر کن.

سریع گفتم:نه نه..ممنون..خودم میرم.

_اتفاق بدی که نیفتاده ؟

_فکر نمیکنم.من دیگه برم.کاری نداری؟

ناراحت گفت:فکر میکردم امروز فرق داره..ولی خب خراب شد...بازم همدیگه رو میبینیم دیگه؟آره؟

سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم..شاید برای بعد امتحانا بیفته.

در خونه رو باز کردم و ادامه دادم:من عجله دارم.بعدا حرف میزنیم.

لبخندی زد و گفت:باشه..خیلی خوشحال شدم...

_خداحافظ

_مواظب خودت باش..خدا نگه دارت...

تا وقتی که سوار آسانسور نشدم داخل نرفت..لحظه ی آخر براش دست تکون دادم...یعنی چی شده بود که هما ازم خواست برم خونه ی عمه؟بی اندازه اینکارش عجیب بود.. اصراراش جای سوال داشت...از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت در پارکینگ و بازش کردم ولی ناگهان چهره ی عبوس و اخمای توی هم رفته ی شهاب رو دیدم..
..انقدر عصبانی بود که توی عمرم با همچین چیزی برخورد نداشتم...وحشت کردم...خیلی...خیلی...رگ گردنش و پیشونیش بیرون بود...تا مرز سکته پیش رفتم که دستم رو گرفت و با عصبانیت کشید...نالیدم:

_شهاب

صدای وحشتناکش اومد که گفت:خفه شو

پرتم کرد توی ماشینش که اون سمت کوچه بود و سپس خودش هم سوار شد...با خوشنت دنده رو جا انداخت و پاش رو روی گاز گذاشت..از ترس صدای ماشین خودم رو جمع کردم...از این شهابی که میدیدم شدیدا ترسیده بودم...حتی برای اولین بار توی عمرم زبونم نمیچرخید تا چیزی بگم که با صدای داد پرخشم شهاب به خودم اومدم:

_تو توی خونه ی اون عوضی چیکار میکردی؟

نگاه تیزی بهم انداخت..زبونم قفل شده بود..دید جوابشو نمیدم با یه دستش چون رو بالا گرفت و دوباره غرید:

_هان؟جواب منو بده دختره ی خیره سر..

حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم...گریه هم که توی کارم نبود...فقط با وحشت به حرکات شهاب زل زده بودم...این از کجا فهمیده بود...جرات نداشتم نفس بکشم...دندوناشو روی هم فشار داد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم..

داشت با سرعت دیوونه واری به سمت خونه اش حرکت میکرد...تموم طول راه داشتم سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم..

من نباید ضعیف باشم...باید بتونم از خودم دفاع کنم..اون حق نداره سرم داد بزنه..جلوی خونه که رسیدم با ریموت درو باز کرد...جلوی ساختمون نگه داشت...قبل از اینکه اون بیاد و به زور پیادم کنه خودم سریع پریدم پایین...

داشتم میمردم ولی خیلی نشون نمیدادم...با اخم ترسناکی اومد و دستم رو گرفت و به سمت داخل برد...درو باز کرد و وارد خونه شدیم...داد زد:

_ثریا.....ثریا...

انداختم روی مبل...با لرز گفتم:

_چته روانی..میخوای ...

نگاه وحشتناکی بهم انداخت و گفت:

_ببر صداتو...

خفه خون گرفتم..ثریا اومد...با ترس شهاب رو نگاه کرد و گفت:بله آقا؟

_همه ی خدمه همین الان از خونه خارج میشن...هیچکس اینجا نباشه..تا وقتی نگفتم کسی پاشو توی این خونه نمیزاره...

ثریا نگاه وحشت زده اش رو به زمین دوخت و گفت:چشم آقا..وسایلمونو...

_لازم نکرده وسایلتونو جمع کنین..زود برین بیرون..فقط 5 دقیقه فرصت دارین..حالا از جلوی چشمام دور شو...

ثریا سری تکون داد و با عجله خارج شد...یا قمر بنی هاشم..داره میاد سمت من...بالای سرم ایستاد و زل زد بهم...دکمه های پیرهنش رو باز کرد...معلوم بود داغ کرده...برو بر داشت نگاهم میکرد...اخماش به طرز فجیعی توی هم بودن..بعد از شنیدن صدای در خم شد روم و گردنم رو گرفت و غرید:

_به چه اجازه ای باهاش قرار گذاشتی؟

گردنم درد گرفته بود...ولی همونطور که مات توی چشماش با ترس زل زده بودم لبام رو تر کردم و گفتم:

_با اجازه ی خودم...

چشماش قرمز شد...بیشتر روی گلوم فشار آورد..نفسم گرفت..داد زد:

_تو غلط کردی..

به تمام معنا با صدای دادش خفه شدم...دستمو گرفت و به سمت اتاقش برد....از پله ها بالا رفتیم..درو باز کرد و با خشونت منو پرت کرد روی تخت...ترسیده بودم...سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم...کارمو که دید دوباره گلوم رو گرفت و منوبرد عقب و چسبوند به دیوار...فاصلمون خیلی کم بود..از نزدیک داشتم چهره ی عصبانیش رو میدیدم...سرش رو برد زیر گوشم و صدای ترسناکش زیر گوشم پیچید:

_یه زن شوهر دار تو خونه ی یه مرد مجرد چه غلطی میکرد...

زَهرَه ام داشت میترکید..با ترس گفتم:

_شهاب ...من....

محکم تر به دیوار فشارم داد و بدون اینکه سرش رو از زیر گوشم برداره غرید:

_خفه شو..فقط خفه شو...

نمیتونستم مثل قبل بلبل زبونی کنم..چون بدجور از این شهاب عصبانی ترسیده بودم...دوباره صدای عصبانیش رو شنیدم:

_باهات چیکار کنم هلیا؟هان؟چیکار کنم؟خودت بگو؟

خواستم ماست مالیش کنم.به آرومی گفتم:

_بخدا چیزی نشده شهاب...فقط نشسته بودیم پیش هم و اون...

جمله ام رو که شنید سرش رو بلند کرد و محکم خوابوند زیر گوشم...توی شوک رفتم...دستمو گذاشتم روی گونه ام....ولی اون عصبانی تر فریاد زد:

_غلط کردی پیشش نشستی..

ناباور نگاهش کردم...داشتم کم کم به خودم میومدم...اخمای منم رفت تو هم...نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی سینم و دوباره منو چسبوند به دیوار..قبل از اینکه بازم داد بزنه عصبانی گفتم:

_تو به چه حقی زدی تو صورت من؟

غرید:

_جواب نده هلیا..الان جواب نده....وگرنه دندوناتو خورد میکنم...
ترس رو پس زدم و با صدای بلندتری تو صورتش گفتم:

_جواب میدم..هروقت دلم بخواد صدامو میبرم بالا و جوابتو میدم...تو به چه جراتی اینکارو کردی...حق نداشتی...

مشتش رو محکم کوبید به دیوار کنار سرم و از لای دندونای به هم چسبیده اش و خیره تو چشمام گفت:

_من محرمتم..پس حق دارم..از این بدترم بخوام سرت میارم..پس صداتو ببر..

دستمو گذاشتم تخت سینه اش و گقتم:

_خودت صداتو ببر...صدای من هیچوقت بریده نمیشه...تو هیچوقت محرم من نبودی...پس الانم ازم دور شو...نمیخوام دستت بهم بخوره...
بد نگاهم کرد...خیلی بد...پوزخند زد و گفت:

_میخوای نشونت بدم محرمتم؟آره؟نشونت بدم تا دیگه از این غلطا نکنی؟

دهنم باز نمیشد جوابشو بدم...بیشتر ترسیدم و با صدای آرومتری گفتم:

_برو کنار..تو هیچ نسبتی با من نداری.

که ناگهان چیز داغی رو روی لبام حس کردم....آتیش گرفتم....داغ شدم...چشمام همونطور باز مونده بود...لبای شهاب بود که با خشونت روی لبای من اومده بود وداشت به هم فشارشون میداد...

دستمو گذاشتم روی سینش تا دورش کنم که بدتر خودش رو بهم چسبوند...و گاز محکمی از لبام گرفت...قلبم توی سینم بالا و پایین میرفت..میدونستم متوجه بی قراریه قلبم میشه...

با حرص سرشو دور کرد و زل زد تو چشمام..من هنوز توی شوک بودم...ذهنم قفل کرده بود...با صدایی آروم تر از قبل و کمی خمار گفت:

_حالا نسبتم رو فهمیدی؟

و دوباره به لبام نگاه کرد...فهمیدم تو حال خودش نیست...یه حسی درونم به وجود اومده بود..شاید اونم همین حسو داشت که کم کم عصبانیتش داشت فرو کش میکرد...احساس میکردم آرامش دارم...شک نداشتم که لبهای شهاب مال من بود...ولی غرورم چی میشد..سرم رو کج کردم و به دیوار گوشه ی اتاق زل زدم...شهاب سرش رو برد زیر گردنم و نا آروم نجوا کرد:

_بهت ثابت شد یا باید بیشتر بهت نشون بدم

هُرم نفس های داغش روی پوست گردنم بی قرارم کرده بود...صدای نفس هامون داشت بلند میشد...این چه حسی بود که دو تامون همزمان داشتیم تجربه اش میکردیم...حس اینکه کاری که الان شهاب کرد اصلا اشتباه نبود...گناه نبود...آب دهنم رو قورت دادم...به طرز خیلی نامحسوسی حس کردم شهاب زیر گردنم رو ب.و.س.ی.د....نالیدم:

_ولم کن شهاب...

دوباره ب.و.س.ی.د..اما اینبار محکم تر از قبل...سرم رو برگردوندم..چشمم به سینه اش افتاد...پیرهن کاملا کنار رفته بود...گرمم شده بود...چشمام روی سینه ی شهاب موند...

...و باز هم ب.و.س.ه ی عمیق و محکم شهاب بود روی گردنم بود که توانم رو گرفت...دوست داشتم این بوسه ها از روی عشق باشن ولی شهاب فقط میخواست بهم ثابت کنه که به هم محرمیم...

قبل از اینکه کنترلم رو از دست بدم و اینبار من پیش قدم بشم از خودم دورش کردم...

کمی ازم فاصله گرفت...چشماش خمارِ خمار بود...

نگاهش روی لبهام مونده بود...دلم میخواست من برم جلو ولی...بیشتر کنارش زدم...فاصلمون زیاد شد...کلافه دستی توی موهاش کشید...چند دقیقه بی حرکت وایسادیم...به همدیگه نگاه نمیکردیم...بعد از اون شهاب بود که رفت سمت کمدش و حوله ای برداشت و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

_من میرم سالن بندسازی..

و بدون حرف دیگه ای از اتاق زد بیرون...

با اینکه شهاب رفته بود اما باز هم نتونستم حرکت کنم...بعد از چند دقیقه با استرس نفسم رو دادم بیرون...خدای من...چه لحظات دشواری بود...تا مرز دیوونگی داشتم میرفتم...

شالم روی شونه هام افتاده بود...ورش داشتم..رفتم سمت آینه و موهام رو باز کردم و دوباره بستم...

کم کم داشتم از شوک بیرون میومدم...لعنتی..حسابتو دارم...ولی ناخواسته یه لبخند محو همراه با شرارت هم روی لبام اومده بود... از اتاق رفتم بیرون...داشتم به خودم میومدم..دوباره تو غالب همون هلیای مغرور و گستاخ میرفتم...

از پله ها رفتم پایین..آروم رفتم سمت سالن بدنسازی..درش نیمه باز بود..دیدم که پیرهنش رو به طور کامل در آورده و داره به شدت ورزش میکنه...بیخیال اومدم کنار...

میدونستم که از توی دوربین هاش میتونه منو میبینه...

رفتم توی سالن پذیرایی و روی یک مبل نشستم...توی فکر فرو رفته بودم...نمیخواستم به صحنه ای که چند دقیقه ی پیش اتفاق افتاد فکر کنم..داشتم به چیزای دیگه فکر میکردم...

شک نداشتم شهاب دوباره بحث رو پیش میکشه...باید یه جوابی جور میکردم...به دور تا دور خونه نگاهی انداختم...هنوزم این خونه برام گنگ بود...شاید هم چیزی نداشت ولی خیلی دوست داشتم توی اتاقاش فضولی کنم...

یاد اتاق شخصیه شهاب افتادم..ای خاک بر سرم..من که الان توی اتاقش تنها بودم پس میتونستم....نه نه نه.دوربین داشت..نمیشد...ولی مگه کسی دیوونه است که توی اتاق خودش دوربین بزاره؟خب معلومه هیچکس همچین ریسکی نمیکنه...مخصوصا شهاب...یاد اون روزی که رفتیم تو اتاق کارش افتادم...دوربین ها بیشتر باغ و سالن ها رونشون میداد...فقط دو سه تا اتاق بود که توی دوربین دیده میشد..در حالیکه فقط سالن بالا دارای 8 تا اتاق بود...

با این افکار سریع از جام بلند شدم و دوباره از پله ها بالا رفتم..دل تو دلم نبود.شاید کمی میتونستم از کارای این پسر سر در بیارم...

وقتی رسیدم جلوی اتاقش نفسم رو با حرص بیرون دادم...در اتاق بسته بود...لعنتی...خودم وقتی از اتاق بیرون میومدم بسته بودمش...

نگاهی به اطراف سالن انداختم..خیلی خونسرد..جوری که جلب توجه نکنم...اتاق روبه روی که اتاق کارش بود بدون شک باز نمیشد..به سمت یکی دیگه از اتاق ها رفتم..اصلا به درک...بزار منو ببینه...البته انقدر بیکار نیست که همیشه فیلمای دوربین رو بررسی کنه..مسلما تا وقتی به چیزی شک نمیکرد به اون ها هم نگاهی نمینداخت....

سمت چپ سه تا اتاق و سمت راستم هم سه تا اتاق دیگه بود...به سمت در های سمت راست رفتم...اولی رو فشار دادم..باز نشد...به خشکی شانس..دومی رو فشار دادم که در با صدای تیکی باز شد...

رفتم داخل و چراغ رو روشن کردم...یه اتاق ساده با تختی یک نفره و روتختیه کِرِم رنگ...یه میز مطالعه که معلوم بود بی استفاده است..دور خودم چرخیدم...به طرف کمدها رفتم ویکی یکی بازشون کردم...چیزی توشون نبود...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#42 | Posted: 26 Aug 2014 23:31
قسمت سی و سوم

شونه ای بالا انداختم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت در سوم..اونو باز کردم و داخل شدم...این اتاق هم دقیقا مثل همون اتاق بود...ولی رو تختیش قرمز بود...آخ که من چقدر تخت این رنگی دوست داشتم..البته شرابی بیشتر جذبم میکرد...
دستی روی تخت کشیدم...ناگهان صدایی اومد..فکر کنم صدای در اتاق شهاب بود...احتمالا الان میره دوش میگیره..پس بازم فرصت برای ارضای حس کنجکاویم دارم..
از اون اتاق هم اومدم بیرون..رفتم سمت اتاق های سمت چپ....هرکدوم رو باز میکردم قفل بود.نا امید در اتاق سوم رو باز کردم که در کمال ناباوری باز شد...
دیگه چراغ رو هم روشن نکردم..زیادتاریک نبود...این اتاق مثل اینکه خیلی هم بی استفاده نبود...چون چند تا کتاب روی میزش دیده میشد که نامنظم کنار هم بودن...تخت مشکی با روتختیه سفید رنگی داشت...10 دقیقه ای توی اتاق اینور و اونور کردم و تو کمدا سرک کشیدم....کتاب هایی که روی میز بود اغلب داستان های خارجی و زبان اصل بودن...
پنجره ی اتاق باز بود و به جای باد سرد باد گرمی داخل میومد...رفتم سمت پنجره هوا هنوز روشن بود....یاد بابا افتادم.باید زودتر برمیگشتم خونه...به ساعتم نگاه کردم... 6 غروب بود...
دستم رو بردم سمت پنجره که ببندم ولی روی پنجره ناگهان چشمم به خبیث ترین موجود روی زمین افتاد...تمام بدنم شل شد...تا مرز سنگ کوب رفتم..انقدر که از سوسک میترسیدم از شهاب نمیترسیدم...جیغ خفیفی کشیدم و با چشمهای نیمه بسته با سرعت نور به سمت در دویدم ولی قبل از اینکه درو باز کنم به شهاب برخوردم...

اصلا برام مهم نبود که از کی اومده بود تو اتاق فقط دستم رو دور گردنش حلقه کردم و مثل کسی که توی بدترین و ترسناک ترین شرایط زندگیش ناجیش رو دیده پریدم بغلش و پاهام رو دور کمرش انداختم..و سرم رو بردم تو گودی گردنش و گفتم:

_شهاب ترخدا منو از اینجا دور کن.خواهش میکنم..برو بیرون..

بیچاره انقدر متعجب شده بود فقط برای اینکه من نیفتم سریع دستش رو دور کمرم حلقه کرد ولی تکون دیگه ای نخورد..تند تند میگفتم:

_شهاب برو بـــیرون..منو از اینجا ببر بیرون...
کم مونده بود گریم بگیره..با عجز سرم رو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم..تعجب توی چشماش بیداد میکرد...آخه یکی نیست به من بگه خرس گنده از بغلش بیای پایین خودت در بری که زودتر از شر این اتاق راحت میشی وقتی نگاه وحشت زده ام رو دید آروم و نگران زمزمه کرد:
_چیشده هلیا؟بیرون اتفاقی افتاده؟
در حالیکه یاد شاخکهای بلند سوسکه افتادم چهره ام رو از ترس جمع کردم و ملتمس گفتم:
_خواهش میکنم بریم بیرون..اونجا یه سوسکه..شهاب سوسک...میترسم....
و دوباره سرم رو بردم توی گردنش..بوی خوبی میداد..انگار تازه از زیر دوش بیرون اومده بود چون بدنش کمی هم نم داشت...دستش رو از دور کمرم ول نکرده بود...
وقتی دیدم بازم حرکتی نکرد با حرص سرم رو بلند کردم که چشمم توی چشمای شیطون و خندانش قفل شد...دندون قروچه ای کردم و خواستم پاهام رو از دور کمرم باز کنم که نزاشت...متعجب نگاهش کردم..باز هم پیرهن تنش کرده بود ولی دکمه هاش رو نبسته بود...
تو چشمای هم خیره شدیم...کم کم خنده اش جمع میشد..نگاهش یه حالت خاصی داشت...دیگه اینجا نبود...نگاهش از ن.ی.ا.ز یا خشم نبود...بی احساس و در عین حال پر احساس بود...اولین بار بود که همچین نگاهی رو ازش میدیدم....
قلبم شروع به کوبش کرد...حالا صدای قلب اون رو هم میشنیدم...تو این حال و هوا غرق شده بودم که ناگهان صدای بال زدن سوسکه رو شنیدم...
دیگه نفهمیدم چیشد فقط خودمو از بغل شهاب با نهایت قدرت پرت کردم پایین و از اتاق زدم بیرون و با نهایت سرعت پله ها رو پشت سر گذاشتم....
با دیدن اولین در رفتم داخلش و در رو بستم...به اطرافم نگاه کردم..آشپزخونه بود...دوست داشتم گریه کنم...از بچگی واکنش بدی نسبت به دیدن سوسک نشون میدادم..با اینکه روان شناسی میخوندم و پیش روانشناس های حاذقی هم رفته بودم مشکل ترس وحشتناکم از سوسک رو نتونسته بودن برطرف کنن...یه جور بیماری بود...
با اینکه دیگه توی اون اتاق نبودم ولی فکر میکردم دور و اطرافم پر از سوسکه..ای خدا من چقدر بدبختم...پشت در کز کرده بودم که صدای ضربه زدن به در رو شنیدم...و بعد از اون صدای آروم و ملایم شهاب:
_هلیا بیا بیرون...

چیزی نگفتم..غرورم پیشش شکسته بود..فقط به خاطر یه سوسک عوضی و احمق...دوباره به در زد و با لحنی که کاملا خنده رو توش حس میکردم گفت:

_بیا بیرون.کشتمش...

چهره مو جمع کردم..

میتونستم خنده ی شهاب رو حس کنم...:

_هلیا

با عصبانیت درو باز کردم و اخم کردم و غریدم:نخند...

خنده اش عمیق تر شد...و گفت:

_خیلی دوست داشتم نصف ترسی که از سوسک داری رو از من داشته باشی..


و دوباره لباش و چشاش خندیدن....در حالیکه هنوزم با اخم شهاب رو نگاه میکردم چند تا نفس عمیق کشیدم...ترسم کامل از بین نرفته بود..ولی جلوی شهاب دیگه نمیخواستم نشون بدم...ازش فاصله گرفتم و به سمت سالن پذیرایی رفتم و در همون حال گفتم:

_برو شال منو از توی اتاقت بیار میخوام برم...

صداش در نیومد..برگشتم عقب که دیدم با ابروهای بالا رفته نگاهم میکنه..عصبی گفتم:

_چیه ؟چرا زل زدی به من؟

اخم ظریفی کرد و گفت:

_درست حرف بزن.

_من درست حرف میزنم تویی که درست گوش نمیدی به حرفام..حالا لطفا برو شالم رو از توی اتاقت بیار

دستاش رو زد توی جیبش و دوباه تو قالب شهاب مغرور و اخمو رفت و گفت:

_خودت میری از بالا میاری.

دندونام رو روی هم ساییدم و گفتم:

_ولی در اتاقت قفله.

_برات بازش میکنم...

دلم میخواست موهاش رو بکشم..چی میشدیه بار کوتاه میومد...همینطور با خشم به هم نگاه میکردیم...اون بخاطر گستاخیه من و من بخاطر لجبازیه اون که صدای آیفون بلند شد...

متعجب نگاهش کردم و گفتم:کیه؟کسی قرار بود بیاد؟

چیزی نگفت و به سمت آیفون رفت...نمیدونم کی رو از تصویر دید که دستی توی موهاش کشید و دکمه رو فشار داد.به سمت در رفت..پشت سرش حرکت کردم و گفتم:با تو بودم شهاب.کیه؟

برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:ساحله...مانتوت رو در بیار.برگشت خودم میرسونمت.

ساحل همون دختری بود که سروناز ازش اسم برده بود..ولی اون که ماموریت بود..کی برگشته بود؟حس عجیبی داشتم..الان اگه شهاب با جارو هم بیرونم میکرد نمیرفتم...سریع رفتم سمت یکی از اتاق های پایین..با ترس و لرز بازش کردم وچراغ رو زدم...

نگاهی دقیق به اطراف انداختم..وقتی خیالم راحت شد چیزی نیست مانتوم رو درآوردم..تاپ قرمز رنگ بندی ای تنم بود...زیاد پوشش نداشت..یه جورایی اصلا پوشش نداشت..یقه اش هم خیلی باز بود...درسته معذب میشدم ولی برام مهم نبود...به هرحال بقیه فکر میکردن منو شهاب رابطه ی نامزدیمون جدیه..بزار ساحل ما رو تو این حالت ببینه از همین الان چشاش در آد...
با اینکه تا به حال ندیده بودمش ولی چون سروناز گفته بود ساحل شهاب رو بوسیده حس خوبی نداشتم.. با یادآوریه اینکه شهاب هم منو بوسیده بود لبخندی زدم..و خواستم اصلا به این فکر نکنم که با خشم و دعوا من رو بوسیده بود...
موهام رو توی آینه مرتب کردم...خیلی بهم هم ریخته نبودم...از اتاق زدم بیرون و به سمت پذیرایی رفتم...اول چشمم به ساحل خورد..یه دختر چشم آبی با موهای قهوه ای که کاملا شالش رو درآورده بود..لبهای کوچولو و سرخ...چشماش کشیده بود..صورتش هم لاغر و متناسب بود...چهره ی بی نظیر و مینیاتوری ای داشت...من ساحل رو زیر نگاه خیره ام گرفته بودم و شهاب منو...

لبخندی روی لبم نشوندم..اینجور موقع ها سیاست حرف اول رو میزد...رفتم سمت ساحل از جاش بلند شد..باهاش دست دادم و گفتم:

_سلام عزیزم.خیلی خوش اومدی..

_سلام ممنونم..

در حالیکه کنار شهاب مینشستم رو به ساحل گفتم:بفرمایین بشینین.

ساحل هم نشست...شهاب نیم نگاهی به شونه های ب.ر.ه.ن.ه و صورتم انداخت وبرای آشنا کردن منو ساحل گفت:

_ایشون ساحل جعفری یکی از همکارها.

و دستش رو انداخت دور گردن من..تماس دستش با پوست بدنم حالم رو دگرگون کرد..طوری که ته دلم قیلی ویلی رفت و گفت:

_هلیا هم نامزد عزیز من.

یه لحظه برق خشم رو توی چشمای ساحل دیدم ولی به سرعت حالتش رو عوض کرد و لبخندی زد و گفت:

_تبریک میگم.

_ممنونم

پاهاش رو انداخت روی هم و گفت:

_ببخشین من دست خالی اومدم..باید گذارش بعضی موارد رو به شهاب میدادم برای همین انقدر عجله ای شد که نتونستم چیزی در خورتون تهیه کنم.
دختر ی بیشعور...جلوی روی من شهاب شهاب میکنه...مگه پسرخالته..دلم میخواست حسابی بزنمش...

نگاه ساحل گهگاهی روی دست شهاب و شونه ی من میفتاد...من یه زن بودم..کاملا احساسش رو درک میکردم...همونطور که ساحل نمیتونست منو تحمل کنه و این کاملا واضح بود منم نمیتونستم تحملش کنم...شهاب بدون هیچ لبخندی جدی گفت:

_ممنون.احتیاجی نیست..برای گذارش هم میتونستی قبلش خبر بدی.

_یعنی داری سرزنشم میکنی که چرا اومدم خونه ات؟واقعا متاسفم که خلوت تو زنت رو به هم زدم..چون انگار انقدر مشتاق بودین حتی خدمتکار ها رو هم بیرون کردین و من بدترین موقع سر رسیدم...

شهاب با سکوتش که انگار تاییدی روی حرفای ساحل بود باعث آوردن لبخند روی صورت من و خشم روی صورت ساحل شد..ساحل خیلی سعی داشت خودش رو کنترل کنه.



بعد از چند لحظه خودش رو زد به اون راهو گفت:

_شنیدم وطنی برکنار شده..تو دلیلش رو میدونی؟

از جام بلند شدم و رو به شهاب و ساحل گفتم:

_من میرم شربت بیارم.

لبخند مرموزی روی چهره ی ساحل اومد که از اینکارم پشیمون شدم...وقتی از سالن خارج شدم با عجله به سمت آشپزخونه رفتم...عمرا اگه میزاشتم بیشتر از دو سه دقیقه تنها باشن...

تمام کابینت ها رو زیر و رو کردم..سه تا لیوان در آوردم...رفتم سر یخچال..خدا رو شکر شربت آماده توی پارچ بود.سریع توی لیوان ها خالی کردم و گذاشتم توی سینی و از آشپز خونه خارج شدم...

نزدیک سالن پذیرایی بودم که صدای آرومشون رو شنیدم..گوشام رو تیز کردم...ساحل بود که با لحن غمگینی گفت:

_فکر نمیکردم انقدر زود ازدواج کنی...

صدایی از شهاب در نیومد...فدای غرورش بشم من...اصلا براش اهمیت نداشت..و دوباره صدای ساحل رو شنیدم:

_فکر میکردم وقتی برگردم میتونم بیشتر خودمو تو دلت جا کنم.شهاب من تو رو دیوانه وار دوست دارم.چرا درکم نمیکنی؟چرا جلوی من با زنت انقدر صمیمی..

صدای جدیه شهاب رو شنیدم که اومد وسط حرفش و گفت:

_من ازدواج کردم ساحل.پس بیشتر از قبل مواظب رفتارهات باش.نمیخوام هلیا چیز اشتباهی برداشت کنه..

متوجه پوزخند توی صدای ساحل شدم که گفت:

_یعنی انقدر برات مهمه؟من که بعید میدونم.

صداش ملایم تر شد و ادامه داد:

_شهاب با اینکه ازدواج کردی نمیتونم ازت دست بکشم..درکم کن..خواهش میکنم...هرکاری بخوای برات میکنم...خودمو کامل...

صدای غرش عصبانیه شهاب اومد که گفت:

_برو کنار..

قلبم دیوانه وار میزد....ساحل داشت به شهاب من نزدیک میشد..بیشتر از این گنجایش نداشتم....

وارد سالن شدم..ساحل کمی از جاش تکون خورده بود...سرش رو انداخته بود پایین.معلوم بود داره جلوی خودش رو میگیره که گریه نکنه..قبل از اینکه به ساحل برسم از جاش بلند شد و نگاه غمگینی به شهاب و سپس نگاه پر کینه ای به من انداخت و گفت:

_دیگه رفع زحمت میکنم...فکر نمیکنم الان شهاب علاقه ای به شنیدن گذارشات داشته باشه...

باز هم شهاب سکوت کرد...از این رفتارش با زنهای دیگه واقعا ل.ذ.ت میبردم...لبخند مرموزی زدم و گفتم:

_چرا انقدر زود؟میموندی شام رو دور هم میخوردیم عزیزم؟

پوزخندی زد و با طعنه گف:

_یه روز دیگه حتما مزاحم میشم...

نمیدونم چرا حس کردم از این حرفش منظور خاصی داشت...تا دم در بدرقه اش کردم...شهاب از جاش تکون نخورد..توی فکر رفته بودم...دوباره به سمت سالن پذیرایی حرکت کردم...شهاب روی همون مبل بازم لم داده بود...اروم گفتم:

_من میرم مانتومو بپوشم.اگه زحمتی نیست شالم رو از بالا بیار.بهتره دیگه برگردم..

چقدر مودب شده بودم...به سمت اتاقی که مانتو رو در آورده بودم رفتم.انقدر امروز اتفاقات شوکه کننده ای افتاده بود که به کل یادم رفته بود از شهاب در مورد صحبتاش با بابام بپرسم...

مانتوم رو از روی تخت برداشتم و رفتم سمت آینه..تنم کردم ولی هنوز دکمه هاش رو نبسته بودم که شهاب رو پشت سرم با شالم که توی دستش بود دیدم...از توی آینه نیم نگاهی به یقه ام انداخت و گفت:

_حرفای من هنوز با تو تموم نشده.

فهمیدم منظورش از دعوای امروزمونه...خودمو زدم به بیخیالی و گفتم:

_ولی من فکر میکنم دیگه حرفی نمونده.

از پشت دستم رو گرفت و به زور منو نشوند روی تخت و خودش ایستاده زل زد توی چشمام و با لحنی محکم گفت:

_بار آخرت بود هلیا...قرار گذاشتن با سهیل فقط زیر نظر من صورت میگیره...

رگ گردنش زد بیرون و ادامه داد:

_از 6 کیلومتری خونش هم رد نمیشی...

دستم خارش گرفته بود..کمی خاروندم و گفتم:

_به من دستور نده.چون میدونی که گوش نمیدم...

شونه هام رو محکم تر فشار داد و گفت:

_گوش نکن تا ببینی چه بلایی سرت میارم..

_حرفات برای من مثل شعاره...

چشماش رو بست و غرید:

_هلیا عصبانیم نکن..فقط به حرفایی که میزنم گوش کن...

خواستم دوباره جوابش رو بدم که دلم نیومد این روز رو خرابتر کنم....اتفاقات خوب و بد زیادی برام افتاده بود..میتونستم جواب این دستوراتش رو یه جای دیگه بدم که سرجاش بشینه...دستش رو پس زدم و در حالیکه دکمه هام رو میبستم گفتم:

_قرارت با بابام چطوری پیش رفت؟..

نگاه دقیقی بهم انداخت..متوجه کمی تعجب هم تو نگاهش شدم.انتظار نداشت من کوتاه بیام..کوتاهم نیومدم آقای پارسیان...دلم براش ضعف رفت....چقدر من این مرد رو دوست داشتم...چقدر میخواستمش...پس چرا باهاش لجبازی میکردم..چرا عصبانیش میکردم..غیرتش برام ل.ذ.ت بخش بود...پس دلیلم از اینکار ها چی بود.؟نشست کنارم...احساس میکردم نگاه شهاب بهم فرق کرده...یعنی میشه اون هم بهم علاقه داشته باشه؟بعید میدونم...

_خوب بود.

_یعنی بابا چیزی نگفت؟

_کسی میتونه در برابر من بایسته و مخالفت کنه؟

_من

با اینکه نمیدیدمش حس کردم خندید و گفت:

_تو رو هم سرجات میشونم.
_کور خوندی.بابام چی میگفت؟

_همه چی همونطوری که میخوایم پیش رفت.بابات قبول کرده مدتی با هم باشیم.فکر میکنه من یک کارخونه ی شالی دارم..البته همچین کارخونه ای رو دارم ولی شخصا اداره اش نمیکنم...

پوزخندی زدم و گفتم:چون از دست شروین ناراحته به این راحتی قبول کرده.

سپس از جام بلند شدم.تا نزدیکیه در رفتم که یک مرتبه شهاب با لحن جدی گفت:

_سرجات وایسا...

متعجب برگشتم سمتش که دیدم با اخم داره میاد سمتم..بهم که رسید گفت:

_مانتوت رو در بیار.

چشمام از گردو هم درشت تر شد و گفتم:چـــــــی؟

اخماش بیشتر توی هم رفت و گفت:

_تو با چه اجازه ای با این مانتو توی شهر میگردی؟

_مگه چشه؟بعدشم لباس پوشیدن من اجازه نمیخواد.هرمانتویی که دلم بخواد میپوشم...

چپ چپ نگاهم کرد و با یه حرکت سریع دستاش رو گذاشت روی یقه ی مانتوم و با تمام توان از دو طرف کشید..طوری که به جای باز شدن دکمه هاش از وسط ج.ر. رفت...و سپس به زور از تنم در آورد...شوک زده نگاهش کردم و گفتم:

_این چه کاری بود کردی؟

در حالیکه به سمت در میرفت تا در رو باز کنه گفت:

_حوصله ی جروبحث با تو رو نداشتم.پس بهترین راه بود...زیر نور لباس زیرت دیده میشد...همین جا باش تا یه چیزی از بالا برات بیارم...

قبل از اینکه جواب بدم رفت بیرون....کم کم از شوک بیرون اومدم و خندم گرفت..راست میگفت بیچاره...اگه از خودم میخواست که مانتوم رو در بیارم انقدر با هم بحث و دادو بیداد میکردیم که دو تامون کلافه میشدیم...پسره ی دیوونه ی زورگو...خندم رو جمع کردم تا وقتی برگشت با دیدن خندم پررو نشه...و به جاش اخم ظریفی بین ابروهام انداختم...بعد از 2 دقیقه با یک پیرهن آستین بلند برگشت...آروم گفتم:

_ولی من این مانتوم رو خیلی دوست داشتم.

اومد سمتم.چیزی نگفت..پیرهن رو خودش تنم کردو دکمه هاش رو بست..انقدر برام گشاد بود که دلم میخواست از خنده قهقهه بزنم.شهاب هم به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود...یقه ام رو مرتب کرد...در حالیکه دستش هنوز روی یقه ی پیرهن بود گفتم:

_انتظار نداری که من با این برم جلوی بابام؟

شیطنت خاصی توی چشماش اومد و گفت:

_نگران اینی که بابات فکر های منفی ای پیش خودش بکنه؟

چپ چپ نگاهش کردم که لبخندی زدو گفت:

_نگران نباش.الان میریم برات یه مانتو میگیرم.

دستش بجای اینکه از روی یقه ام پایین بیاد بیشتر دور گردنم حلقه شد...به هم دیگه زل زده بودیم...چشماش روی تک تک اجزای صورتم میچرخید و روی لبهام و گرنم مکث کوتاهی کرد...گرمم شده بود...نگاهش داشت آتیشم میزد...خودش رو بهم نزدیک تر کرد....متوجه دست راستش شدم که به حالت نوازش پشت گردنم کشیده میشد....طاقت نداشتم....طاقت این همه نزدیکی رو نداشتم....چشمای من روی صورت اون و چشمای اون روی لبهای من ثابت مونده بود...نمیتونستم آروم باشم....کنار کشیدم و از روی هیجان گفتم:

_اوووم.بریم دیگه..فکر کنم خیلی دیر شده باشه...

و از اتاق زدم بیرون..شهاب هم بعد از چند دقیقه اومد...ولی انگار نه انگار که چند لحظه پیش داشت اونطوری نگاهم میکرد..عجب بشر خودخواهی بود این.نه شرمی نه خجالتی...خدایا بهم صبر بده...یعنی به هردومون صبر بده..چون هم من بی شرمم هم اون..ماشینش هنوز جلوی ساختمون پارک بود...سوار شدیم...زیاد حرف نزدیم..شهاب که اصولا کم حرف بود منم که غرق در اتفاقات امروز بودم...مانتوی آبی رنگی برام خرید که توی ماشین تنم کردم..سلیقه اش بینظیر بود...البته مانتوی بلندی گرفته بود...بمیرم برای این غیرتش که حدو مرز نداره...

تو ماشین تازه فهمیدم اون موقع که هما زنگ زد شهاب ازش خواسته بود.برام عجیب بود..چطوری انقدر زود با هم کنار اومده بودن....شهاب مهره ی مار داشت...

نمیدونستم فردا چی میشد..یا دفعه ی بعدی که با سهیل یا ساحل رو به رو میشم باید چه عکس العملی نشون بدم...ولی شک نداشتم حرفی که ساحل موقع رفتن به طعنه زد یه هدفی توش بود...پس به زودی میدیدمش....

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#43 | Posted: 26 Aug 2014 23:33
قسمت سی و چهارم

تو خونه روی مبل دراز کشیده بودم..هما هم کنارم کانال عوض میکرد...داشتم به شهاب فکر میکردم..خیلی دوسش داشتم..کاشکی میشد بعد از پایان این اتفاقات بازم مال من باشه...صدای هما منو از افکارم بیرون آورد:

_میگم هلیا..

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

_هوم؟

_کجا با شهاب آشنا شدی؟خیلی جذابه

برگشتم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_چشاتو روش درویش کن لطفا..

تلوزیون رو خاموش کرد و گفت:

_حالا چرا به خودت میگیری.من که فرزاد و با ده تا مثل شهاب عوض نمیکنم..با اینکه جذابه آدمو میترسونه..یه جوری با آدم حرف میزنه که انگار داری بازجویی میشی.از این نظر واقعا دلم برات میسوزه.

لبخند شیطونی زدم و گفتم:

_اون با دخترای اطرافش اینطوری رفتار میکنه.وگرنه به من از گل نازک تر نمیگه.هم شیطونه هم مهربون...

یاد اتفاقات دیروز افتادم و نیشم باز شد...فدای این مهربونیش بشم.آخر مهربونیه این بشر..دیروز کم مونده بود جنازه مو تحویل بابام بده.ماشالله هیچوقت از دختره ی خیره سر چیز بدتری نگفته.باید قدرشو بدونم.

هما یکم دقیق نگاهم کرد و گفت:

_واقعا دوسش داری هلیا؟من فکر نمیکنم اصلا به روحیه ی تو بخوره..اون مغروره..تو هم خودخواه..

صدای زنگ آیفون باعث شد که هما حرفشو قطع کنه..کنجکاو نگاهش کردم.از جاش بلند شد و به سمت آیفون رفت.

نمیدونم کی رو دید که با هیجان برگشت سمتم و گفت:

_هلیا..پاشو بیا اینجا ببین کی اومده.

سر جام نشستم و متعجب به هما نگاه کردم و گفتم:

_کیه؟

ابرویی از شیطنت بالا انداخت و گفت:

_شروینه..بیچاره شدی هلیا...

لبمو گاز گرفتم...این چرا بی خبر برگشت..فقط همین یکیو کم داشتم...هما که حالتم رو دید با دلسوزی گفت:

_میخوای درو باز نکنم؟

در حالیکه از جام بلند میشدم گفتم:

_نه باز کن..بلاخره که باید باهاش رو به رو بشم.

به طرف اتاقم رفتم.تاپ شلوارک پوشیده بودم..دوست نداشتم با این لباس ها جلوش برم.

شلوار آبی به همراه تی شرت سفیدی تنم کردم.صدای سلام کردن شروین با هما رو شنیدم و بعد از اون صدای کلفت شده ی شروین:

_هلیا کجاست؟

هما به آرومی گفت:

_تو اتاقشه.تو روی مبل بشین الان میاد.........شروین....صبر کن ....

قبل از اینکه بتونم از اتاق خارج بشم در اتاق توسط شروین باز شد و چهره ی درهمش باعث وحشتم شد.

هما با ترس نگاهم کرد.اونم لباساشو عوض کرده بود..به نسبت پوشیده تر از من شده بود...

عصبانی رو به شروین گفتم:

_چته عین یابو سرتو انداختی زیر و اومدی تو اتاق..طویله که نیست بدون اجازه وارد میشی...

پوست بدنش تیره تر شده بود..بر و بر نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت..ولی من با خشم بهش چشم دوخته بودم...بعد از چند لحظه برگشت و رو به هما گفت:

_لطفا تنهامون بزار..میخوام با هلیا حرف بزنم.

به هما که داشت با تردید نگاهمون میکرد اشاره کردم که بره بیرون...

بعد از خارج شدن هما شروین درو بست و بهم نزدیک شد....عصبانیت توی نگاهش جاش رو به کلافگی داده بود...بیشتر خودش رو بهم نزدیک کرد و رخ به رخ با لحنی آروم گفت:

_این حرفا چیه که به من گفتن هلیا؟داری با من چیکار میکنی دختر؟

جدی بهش نگاه کردم و گفتم:کدوم حرفا؟

بدون اینکه چشماش رو از روم برداره گفت:

_خودتو نزن به اون راه.بابا بهم گفت.نمیدونم چطوری برگشتم..فقط اومدم..داغونم کردی هلیا...همه ی برنامه ها رو به هم زدم تا فقط بیام از خودت بشنوم..بگو که دروغه...بگو که همش یه حرفه بی اساسه...

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نه حرفات برام مهمه نه برنامه هات...چیزایی هم که شنیدی دروغ نیست...همش عین واقعیته...
اومد جلو و با عصبانیت شونه هامو گرفت و گفت:

_فکر میکنی ازت میگذرم؟فکر میکنی به همین راحتی کوتاه میام؟بخاطر تو من الان توی موقعیت خطرناکی قرار گرفتم ولی به هیچ وجه کوتاه نمیام...زندگی اون پسرو واسش جهنم میکنم..شک نکن که تو فقط مال من میشی..هر اتفاقی هم که بیفته تو مال منی..اینو تو گوشت فرو کن...

دستاش رو با عصبانیت پس زدم و گفتم:

_حواست باشه داره چه حرفایی از دهنت در میاد..من جنازمم رو دوش تو نمیندازم...چند بار بهت گفتم نمیخوامت..گوشاتو بستی و اینا رو نمیشنوی...من ازت خوشم نمیاد..پس بس کن...

پوزخندی زد و گفت:

_هرچقدر دوست داری تلاش کن...آخرش میفهمی بزرگترین اشتباهت رو کردی که رو به روی من وایسادی..خودتوبرای عروسی آماده کن..چون دیگه صبر ندارم...

سرشو آورد نزدیک صورتم و زمزمه کرد:فهمیدی خانمم؟

با خشم به چشماش که دقیقا رو به روی صورتم بود نگاه کردم..چشماش رو به لبام دوخت و در همون حال آروم ادامه داد:

_مواظب این لبات هم باش...خیلی وسوسه برانگیزن...

با خشونت پسش زدم..کمی ازم فاصله گرفت و چشمک حال به هم زنی زد و از اتاق خارج شد...لحظه ی آخر غریدم:

_آشغال کثافت..حالم ازت به هم میخوره..

ولی اصلا به روی خودش نیاورد و رفت...بعد از لحظاتی هم صدای بسته شدن در خونه اومد...هما با عجله اومد توی اتاقم و گفت:

_چی میگفت هلیا؟دعواتون شد؟

نیشخندی زدم و گفتم:

_نه آبجی جون..داشتیم با هم گل میگفتیم و گل میشنفتیم...یکمم چاشنیه داد و بیداد اضافه کردیم تا بی مزه نشه.

و رفتم و روی تخت نشستم...آخه من با این همه بدبختی چیکار کنم خدایا؟هما که فهمید اعصابم خط خطیه اومد روی تخت کنارم نشست و گفت:

_ولش کن این بی اعصابو..داره آتیش میگیره که چرا تو با شهاب رفیق شدی..اصلا بهش فکر نکن...خودم پشتتم...

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_مگه تو نبودی که طرف شروین رو میگرفتیو میگفتی باید باهاش ازدواج کنی..پسر خوبیه؟

زد روی پاهام و گفت:

_تا اون موقع شهابی در کار نبود..ولی الان که هست.

چشمامو گرد کردم و گفتم:

_حواست باشه ها هما..خیلی شهاب شهاب میکنی.

ریز خندید و گفت:

_واسه این طرفشو گرفتم که میدونم حساب تو یکی رو خوب میتونه برسه...دیروز وقتی زنگ زد و ازم خواست بهت بگم پاشی بیای خونه عمه کم مونده بود سنگ کوب کنم.انگار بدجوری توپش پر بود...

بعد ناگهانی صداشو بلند کرد و گفت:

_اوا خوب شد یادم افتاد...دیروز چیشده بود؟شهاب واسه چی ازم خواست اینکارو بکنم؟

کمی اخمام توی هم رفت و گفتم:

_هیچی.. آقا هوس سورپرایز به سرش زده بود...میخواست منو شوکه کنه...

دندونام رو روی هم فشار دادم و بلافاصله برای عوض کردن بحث گفتم:

_بگذریم از اینا...کی میخوای بری لباس بگیری؟همه چی واسه آخر هفته آماده اس؟

نیشش باز شد و گفت:

_آره همه چی رو هماهنگ کردیم.پنجشنبه میای خواستگاری همون روز هم عقد میکنیم..یه جشن خونوادگی تا وقتی که بخواییم عروسی کنیم...راستی به شهاب هم بگی بیاد...

چشمامو گرد کردم و گفتم:اون واسه چی؟

با شیطنت چشمکی زد و گفت:

_اونم میخواد عضوی از خونواده بشه دیگه...

_عمرا اگه بهش بگم....راستی من اون روز چی بپوشم؟همین لباسایی که دارم خوبه؟

متعجب نگاهم گرد و گفت:فکرشم نکن بزارم لباسای قدیمی تو بپوشی..حتما باید یه لباس جدید بخری.

ناراحت گفتم:آخه کی برم لباس بخرم؟

_الان اگه با شهاب قرار نداری میخوای با هم بریم؟یا اینکه نه...اصلا به شهاب بگو تا با هم برین بخرین...

سرشو آورد کنار گوشم و با لحن شیطونی گفت:

_اینطوری ل.ذ.ت بخش ترم هست.

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_شهاب الان کار داره.پاشو حاضر شو با هم بریم.

خندید و گفت:فرصت های طلایی رو از دست نده
هرچی بیشتر میگشتیم سخت تر چیزی رو قبول میکردم..هما آخرش طاقت نیاورد و سرجاش ایستاد و باحرص گفت:

_یکی رو انتخاب کن دیگه هلیا.انقدر که تو واسه لباست وقت میزاری من که عروسم نمیزارم...

اخم کردم و گفتم:خب باید یه چیزی بگیرم که بهم بیاد...بیا چند تا مغازه پایین تر هم بریم.

چشم غره ای بهم رفت و با عصبانیت دوباره راه افتاد..فقط غر میزد..هوا نسبتا تاریک شده بود..خودمم دیگه خسته شده بودم و به لباس شبها سر سری نگاه میکردم..آخه اینا چی بودن که تو ویترین میزاشتن...یه لباس خوب بزارین آدم جذب بشه....همینطور که خسته به مغازه ها زل میزدم یه لباس شب آبیه بلند چشممو گرفت...با دستم هما رو نگه داشتم و مجذوب گفتم:

_هما اینو ببین...

هما که اول متوجه نشده بود برگشت و با کنجکاوی به لباسی که من اشاره کردم نگاه انداخت و با هیجان گفت:

_وای این چقدر خوشگله..حرف نداره مدلش...

چپ چپ به هما نگاه کردم و گفتم:

_برای راحت شدن خودت که نمیگی؟

متعجب گفت:

_نه مگه دیوونه ام..لباسش واقعا بی نظیره...

دوباره با دقت به مانکن نگاه کردم...ظرافت توی لباس به شدت چشمو مجذوب میکرد...اندام مانکن واقعا توی این لباس ه.و.س برانگیز شده بود...لباس توی قسمت کمر تنگ بود....خیلی از مدلش خوشم اومده بود...رو به هما با خوشحالی گفتم:

_بریم تو پرو کنیم...فکر کنم همینو بگیرم...

همراه هما داخل رفتیم..کیفم رو به هما دادم و وارد اتاق پرو شدم. به سختی لباس رو تنم کردم.شانس آوردم که اندازم شد..البته سخت ترین قسمتش که بستن زیپ پیرهن بود هنوز مونده بود...در رو کمی باز کردم تا به هما بگم که بیاد زیپ رو کمی بکشه بالا که دیدم داره با تلفن حرف میزنه....

با چشم بهش اشاره کردم که بیاد و دوباره در رو بستم..بعد از چند دقیقه اومد و در زد.در رو باز کردم و گفتم:

_بیا زیپ رو بکش بالا...

در حالیکه هما زیپ رو بالا میکشید گفتم:

_با کی تلفنی حرف میزدی؟

با شیطنت مشهودی گفت:هیچکس.

شونه ای بالا انداختم.حتما داشته با فرزاد حرف میزده.وقتی زیپ رو کامل بالا کشید توی آینه به دقت خودم رو نگاه کردم...لباسش بی نظیر بود..بی نظیر....هما عین آدمای ه.ی.ز.. سرتاپام رو بررسی کرد و گفت:

_فوق العاده است هلیا...اصلا حرف نداره...

لبخندی روی لبم اومد..واقعا خوشم اومده بود.گفتم:

_پس تا تو حساب کنی من درش بیارم...

کمی من من کرد و گفت:

_فقط یه مشکلی داره!!

متعجب گفتم:

_چه مشکلی؟

دوباره به پیرهن توی تنم نگاه کرد و گفت:

_فکر نمیکنی خیلی بازه...هیچ بندی برای پوشوندن شونه هات نداره.

به شونه هام نگاه کردم..راست میگفت.از قسمت سینه هام به بالا هیچی نداشت.ولی خب من اغلب اوقات اینطور لباس میپوشیدم...برای همین گفتم:

_مشکلی نیست.ازش خوشم اومده..

با تردید گفت:

_از نظر منم اشکالی نداره.فقط وقتی شهاب رو دیدم حس کردم از اون مرداییه که خوشش نمیاد دختر...

اومدم وسط حرفش و گفتم:

_مهم اینه که من خوشم اومده..حالا در رو ببند تا لباسو عوض کنم.

نفسشو عمیق بیرون داد و گفت:

_خود دانی.

و در رو بست...حساسیت های شهاب به من ربطی نداشت...البته باید با خودم رو راست باشم..خوشم میومد که حرصش رو در بیارم...

بعد از تعویض لباس بیرون اومدم..همون لباس رو خریدیم..

موقع خارج شدن از مغازه هما کمی دست دست کرد و به اطرافش نگاهی انداخت..

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:

_دنبال چیزی میگردی؟نمیای بریم؟

انگار که به خودش اومده باشه سریع گفت:

_نه هیچی...فکر میکردم....

صحبتش توسط فردی که پشت سر من بود قطع شد...

_سلام خانما.

قلبم دوباره به شدت شروع به زدن کرد..هما با لبخند پهنی برگشتو گفت:

_سلام شهاب جان.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#44 | Posted: 30 Aug 2014 23:04
قسمت سی و پنجم

ولی من به آرومی برگشتم...شهاب بود که پشت سرم ایستاده بود و با نگاهی عمیق بهم زل زده بود...سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم و گفتم:

_سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟

بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روم برداره گفت:

_داشتم از جایی برمیگشتم.به گوشیت زنگ زدم هما برداشت..دیدم نزدیکین گفتم بیام برسونمتون.

آب دهنم رو قورت دادم و تو دلم هزاران بد و بیراه نثار هما کردم.آخه این چه کاری بود...با اخم برگشتم سمت هما و گفتم:

_بی اجازه گوشیه منو جواب دادی؟

نیشخندی زد و گفت:

_وقتی تو بدون اینکه به من بگی گوشیه دوم میگیری منم میتونم بدون اجازه جواب بدم.

چپ چپ نگاهش کرد که شهاب دوباره من رو مورد خطابش قرار داد و گفت:

_چیزی که میخواستی رو خریدی؟

به جای من هما با هیجان گفت:

_آره از همین جا خریدیم..عجب لباسی گرفته..فکر کنم شب نامزدی بیشتر از من تو چشم بیاد..

شهاب اینبار جدی هما رو نگاه کرد و گفت:

_نامزدی؟

هما با خجالت سرش رو انداخت زیر و گفت:

_آخر این هفته نامردیه منه.شماهم دعوتین.خوشحال میشم بیاین.

شهاب سرش رو تکون داد و گفت:

_بهتون تبریک میگم

دلم میخواست هما رو خفه کنم.چرا دعوتش کرد.این اگه بیاد اون روز رو واسم زهر میکنه...هما دوباره با صداش روی مخم رفت و گفت:

_پس میاین دیگه؟

شهاب با نگاهش داشت منو سوراخ میکرد و در همون حال گفت:

_البته

متعجب بهش نگاهی انداختم.ازش بعید بود به همین راحتی قبول کنه.بهم نزدیک تر شد...از بالا بهم نگاه کرد..پیرهن آبی به همراه شلوار پارچه ای مشکی ای پوشیده بود...نمیدونم چرا هر وقت بهم نزدیک میشد قلبم انگار میخواست از جا در بیاد..صورتش رو هم کمی جلو آورد که باعث شد نفسم بگیره.

آروم زمزمه کرد:

_لباس مناسبی گرفتی؟

با این حرفش آتیش گرفتم.دوباره داشت شروع میکرد..دلم میخواست بهش بگم به تو چه.ولی بخاطر بودن هما نمیتونستم فقط گستاخ نگاهش کردم..اخماش رو کشید تو هم..ولی جوابم رو نداد..در حالیکه از کنارم رد میشد گفت:

_بیاین میرسونمتون.

سریع گفتم:

_نه مرسی.تو برو به کارت برس منو هما خودمون برمیگردیم.

کنارم ایستاد..سرش رو کج کرد و با خشونت گفت:

_لازم نکرده این وقته شب تنهایی برگردین.

و راهشو گرفت و رفت...هما هم با لبخند دنبالش راه افتاد...

دلم میخواست هرچی که دستم بود بکوبم تو سر هما...اگه اون نبود میدونستم چطوری جواب شهاب رو بدم...مجبور شدم منم دنبال هما برم..با فهمیدن اینکه باید جلو بشینم قلبم بیشتر از قبل بی قراری کرد.قبل از سوار شدن هما آروم دم گوشم گفت:

_مطمئنی برای پوشیدن اون لباس بعدا مشکلی پیدا نمیکنی؟

بهش چشم غره ای رفتم ولی هما بهم لبخند ژکوندی زد...با حرص سوار شدم..ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_کمربندتو ببند..

به سختی جلوی دهنم رو گرفته بودم تا چیزی نگم...این بشر همینطوری پررو بود حالا با اون ب.و.س.ه. های دیروز فکر کنم دیگه نتونم یه ثانیه هم تحملش کنم...کمربند رو با عصبانیت بستم و با لبخند مصخره ای برگشتم و به شهاب نگاه کردم و گفتم:

_امر دیگه ای نیست عزیزم؟

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و سپس ماشینو راه انداخت...دست به سینه سر جام نشستم و صدام در نیومد....بوی عطرش هواییم میکرد....وسط راه بودیم که گفت:شام خوردین؟

باز هم هما مثل خروس پرید وسط و گقت:

_نه نخوردیم.

شهاب هما رو خطاب قرار داد و گفت:

_به آقای طراوت بگین شام رو بیرونین...






داشتم خودخوری میکردم.البته نمیتونستم انکار کنم که ته قلبم خوشحال بودم..بخاطر اینکه زمان بیشتری رو کنارش میگذروندم.ولی زور گفتنش ....صدای هما افکارم رو پاره کرد:

_بابا امشب خونه نیست...نگران نمیشه.

جلوی یک رستوران شیک نگه داشت...پیاده شدیم..هما برام چشم و ابرو میومد و من در ظاهر لبخند میزدم...قبل از اینکه حرکت کنیم هما در گوشم گفت:

_از من خجالت میکشین که دست همو نمیگیرین؟برو دستشو بگیر دیگه دیوونه...

متعجب نگاهش کردم..خیلی سوتی میشد اگه با این حرف هما بازم دست شهاب رو نمیگرفتم...چون با اون همه شعار های روزای قبل اینکارمون غیر طبیعی بود.رفتم کنار شهاب و دستم رو دور بازوهاش حلقه کردم...حالا منم از خدا خواسته بودم...شهاب هم در کمال تعجب من مخالفت نکرد که هیچ منو به خودش بیشتر نزدیک کرد و راه افتادیم....

غذاهامون رو سفارش داده بودیم...من چشمم به پشت سر شهاب بود که سه تا پسر واسه منو هما چشم و ابرو میومدن...هما با اینکه سعی داشت به روی خودش نیاره ولی گهگاهی سر بلند میکرد و نگاهی مینداخت...حرکاتشون واقعا خنده دار بود...نگاه خیره ی شهاب باعث شد چشمام رو بهش بدوزم...اگه بگم با اون نگاه خشنش ذوب شدم رفتم تو زمین بی جا نگفتم...غذامون رو آوردن..سرم رو با غذا سرگرم کردم...

خیلی خودکار دوباره سرم رو بلند کردم ولی دیدم حواس شهاب هنوز پیش منه...چشمم به به یکی از پسرا خورد که وقتی داشت بلند میشد پاش به صندلی گیر کرد و داشت میفتاد...حالتش انقدر خنده دار بود که منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خندیدم...صدای تشر گونه ی شهاب تنم رو لرزوند:

_هلیا

چون با اخم و ناگهانی این رو گفت ترسیدم..و سرم رو دوباره زیر انداختم...نفسشو با حرص بیرون داد...و هما باز هم داشت ریز ریز میخندید.اگه فرزاد اینجا بود جرات نداشت تکون بخوره اونوقت داره واسه من میخنده..با حرص کباب رو تیکه کردم و بردم توی دهنم.چند تا قاشق نخورده بودم که از جام بلند شدم و گفتم:

_من میرم دست شویی

و دیگه ایست نکردم که دوباره شهاب بگه هیچ جا نمیری...احساس میکردم قرمز شدم.باید یکم هوا میخوردم..از اینکه اون جا بهم تشر زد عصبانی بودم...خب دوست داشتم بخندم...تو رو سننه..مگه شماره گرفتم که اخماتو میکشی تو هم...جای توالت رو از خدمه پرسیدم...توی یه سالن دراز جدا بود..4 تا در داشت..دو تا دستشویی مردانه و زنانه بود اون دوتای دیگه رو نمیدونم..رفتم تو قسمت زنانه...اون جا هم 4 تا اتاقک داشت...

جلوی آینه ایستادم...کمی آب به زیر گردنم زدم..رژ لبم رو در آوردم و دوباره روی لبهام کشیدم...لبخندی روی لبهام اومد...

چرا لج میکنی دختر؟تو که الان داری از خوشحالی دیوونه میشی...اینکه امشب پیشت باشه نهایت خوشبختیته...چرا پس اخم میکنی...چرا اذیتش میکنی...حرکات تندم در برابرش خیلی غیر ارادی بود...اصلا دست خودم نبود...

شالم رو باز کردم و دوباره درستش کردم...در دستشویی رو باز کردم بیام بیرون که یکی از اون سه تا پسر جلوم سبز شد..اخمام رو کشیدم تو هم و خواستم از کنارش رد بشم...که جلوم وایساد...با پرسش نگاهش کردم.لبخندی زد و گفت:

_سلام خانم.

_سلام.کاری داشتین؟

از توی جیبش دو تا کارت در آورد و گفت:

_راستش میخواستم اینا رو بهتون بدم.

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

_که چی بشه؟

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

_من از شما خوشم اومده...دوستمم خواست که شماره اش رو به اون یکی خانمی که کنارتون نشسته بدین...

جدی نگاهش کردم و گفتم:

_ ولی ما نامزد داریم...حالا برو کنار...

از جاش تکون نخورد در عوض با خنده گفت:

_اگه نامزد داشتین حداقل حلقه دستتون میکردین.ولی نه تو حلقه داشتی نه کناریت.

_پس فکر کردی اون آقایی که کنارمون نشسته بود کی بود؟

_هرکسی میتونست باشه داداشتون یا یه آشنا..

چهره ی پر اخم شهاب رو دیدم که اومد تو سالن....با اخو داشت به پسره نگاه میکرد...روی لبام یه لبخند محو نشست و گفتم:

_داداش؟!!!!!




همون لحظه شهاب از پشت دستای پسره رو گرفت وسرش رو برد نزدیک گوشش وغرید:

_داری چه غلطی میکنی؟

پسره با وحشت پرید و گفت:

_ه...هیچی...بخ..بخدا هیچی...

شهاب باصدایی وحشتناک تر از قبل گفت:

_با زن من چیکار داشتی؟

پسره که معلوم بود حسابی ترسیده گفت:

_این خانم زن شماست؟باور کنین نمیدونستم...

فکر کنم شهاب دستش رو انقد محکم فشار داد که پسر دادی از درد کشید..سپس پسره رو برگردوند و با اخم عمیقی نگاهش کرد و گفت:

_برو رد کارت تا یه بلایی سرت نیاوردم.

پسره که شوکه شده بود دمشو گذاشت رو کولشو سریع از سالن رفت بیرون..منم به روی خودم نیاوردم و خواستم از کنار شهاب رد بشم که بدون این که برگرده دستم رو با خشونت گرفت...برگشتم با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:

_دستمو ول کن.

دستمو که ول نکردی هیچی منو کشید طرف خودش و در حالیکه چسبیده بودم بهش غرید:

_اومدی دست شویی یا با یه پسر...

ادامه ی حرفش رو نگفت و بیشتر دستم رو فشار داد...از زور درد قرمز شدم ولی حتی یه آخ هم نگفتم فقط با عصبانیت نگاهش کردم که با خشونت منو چسبوند به دیوارو خودش هم چسبید بهم و زل زد تو چشمام و گفت:

_میدونی وقتی حرف گوش نمیدی دلم میخواد تیکه تیکه ات کنم؟

بدتر از خودش زل زدم تو چشماش و گفتم:

_جراتشو نداری..ولم کن برم..یکی ببینه بد میشه.

پوزخندی زد و گفت:میدونی که جرات هرکاری رو دارم...الان هم سرتو میندازی پایین و با من میای...اگه دوباره بهشون نگاه کنی دیگه به این ملایمت باهات رفتار نمیکنم...

خندیدم و گفتم:

_یه وقت نچایی با این همه ملایمتت.

بدون اینکه چیزی بگه خیره شد تو چشمام و رهگذری به لبهام هم نگاهی انداخت...ناگهان سرش رو آورد نزدیک ولبش رو گذاشت روی لبم و با خشونت خاصی ب.و.س.ی.د....تمام تنم توی آتیش سوخت...خیلی زود ازم فاصله گرفت و با لحنی کوبنده گفت:

_از اینکه رژ لب پررنگ بزنی خوشم نمیاد.

تنم داشت میلرزید...دوست داشتم نفس نفس بزنم..چقدر پررو..چقدر اعصاب خورد کن...رژ لبم پررنگه به تو چه ربطی داره...به چه حقی با من اینطوری کرد..میتونست بگه کمرنگش کنم...هرکاری میکرد جز اینکه بوسم کنه...

قلبم دوباره با هیجان میزد...ولی زبونم چرخید تا چند تا کلمه بارش کنه که یه خانمی وارد سالن شد...نگاهی به اون خانم و سپس با عصبانیت نگاهی به شهاب انداختم و راه افتادم تا از اون جا خارج بشم....

گُر گرفته بودم...این چرا اینطوری میکرد...از دیروز که اولین ب.و.س.ه رو ازم گرفته اخلاقش عوض شده....گیج شده بودم..نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم..درونم در گیری بود...یه طرف خوشحال و طرف دیگه عصبانی از زور گوییه شهاب...قبل از اینکه از سالن خارج بشم شهاب از پشت سر با اخم دستم رو گرفت...اهمیتی بهش ندادم...رسیدیدم سر میز...هما فهمید هوا پسه برای همین چیزی نگفت...شهاب خیلی جدی رو به هما گفت:

_اگه غذاتون تموم شده بریم.

هما که معلوم بود از اخمای شهاب ترسیده با لکنت گفت:

_اما هلیا...که چیزی نخورده.

شهاب جوری به هما نگاه کرد که هما سریع کیفش رو گرفت و گفت:بریم.

قبل از رفتن شهاب دو تا چک پول در آورد و روی میز گذاشت و سپس از رستوران خارج شدیم..با خوردن باد نسبتا ملایم به بدنم تازه از اون حال و هوا بیرون اومدم و یاد گشنگیم افتادم...

شهاب جلوی ماشین دستم رو ول کرد...حالا خوبه اینجا ولم کرد با این اخمش من فکر کردم تا خونه میخواد بهم زنجیر بزنه...

با اینکه بلاخره حس خوب به اون حس بد در درونم پیروز شده بود ولی ابروهای تو هم رفته ام رو همچنان حفظ کرده بودم...اینبار که سوار ماشین شدیم شهاب دیگه نگفت کمربندتو ببند...

تا خونه صدای هیچکدوممون در نیومد...وقتی رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم پیاده شدم و به سمت خونه راه افتادم..ولی صدای هما رو شنیدم که داشت با شهاب خداحافظی میکرد.در رو باز کردم و رفتم سمت آسانسور...

هما هم سریع سوار آسانسور شد...آروم بهم گفت:

_چتون شده بود شما دو تا رو؟

فقط چپ چپ نگاهش کردم که با خنده گفت:

_از اون عصبانی ای چرا سر من خالی میکنی؟

تشر زدم:

_هما

از آسانسور بیرون اومدم..هما همونطور که میخندید پشت سرم اومد و گفت:

_هلیا نمیدونی اون لحظه که بهش گقتم یکی از اون پسرا داره میره سمت دستشویی چه اخمی کرد...بعدش آنچنان جدی از جاش بلند شد که گفتم احتمالا یه خون و خونریزی ای راه میفته..

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل.چیزی نگفتم..خودش ادامه داد:

_میگم اون روز رو یادت میاد که بخاطر غیرت فرزاد منو مسخره میکردی؟فرزاد انگشت کوچیکه ی شهابم نمیشه..اگه فرزاد بهم پیشنهاد چادر سر کردن رو داد فکر کنم شهاب به زور تو خونه حبست کنه و نزاره رنگ آفتابو ببینی..

و بلند زد زیر خنده..با حرص برگشتم سمتش و گفتم:

_میشه لطفا بس کنی...الان سگم هما...پاچه تو میگیرم تا دو روز بشینی زار بزنی

و رفتم توی اتاق و در رو بستم...خودم رو پرت کردم روی تخت..صدای بلند هما رو شنیدم که گفت:

_فقط همین شهابه که میتونه تورو سرجات بشونه...

خودمم خندم گرفت...این پسر با ب.و.س.ه.هاش قصد داشت منو نابود کنه....

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#45 | Posted: 30 Aug 2014 23:07
قسمت سی و ششم

((شهاب))

در خونه بسته شد...مشت محکمم رو روی فرمون کوبیدم...و سرم رو به صندلیه ماشین تکیه دادم..داری با من چیکار میکنی دختر...میخوای دیوونم کنی؟چشمام رو بستم ولی با دیدن چشمای گستاخ هلیا پشت پلکهام کلافه بازشون کردم...حتی اینجا هم آرامش ندارم...زل زدم به خیابون...لبخندی محو روی چهره ام جا خشک کرد...یاد ب.و.س.ه. ای که ازش گرفتم افتادم...چقدر لبهاش خواستنی بود...چقدر اندامش ه.و.س. برانگیز بود....لبهام هنوز از حرارت اون ب.و.س.ه میسوخت....حرص توی نگاهش برام ل.ذ.ت بخش بود...دختر گستاخ...دختر گستاخی که الان در حیطه ی من بود...ولی با نهایت توانش سعی داشت از سلطه ی من خارج بشه...اما من هرگز نمیزاشتم...نمیتونستم که بزارم....

خدایا این دختر رو فرستادی که چیو بهم نشون بدی؟چرا وقتی با کسی دیگه میبینمش داغون میشم...چرا روش حساسیت نشون میدم؟

سرم رو به سمت پنجره ی اتاقش برگردوندم...چراغ اتاقش روشن شد...و سپس سایه اش بود که توی دیدم اومد...فکر کنم روی تختش نشست...باید با تو چیکار کنم دختر؟نمیتونم بزارم دیگه توی این ماموریت باشی...باید بکشمت کنار...طاقت این همه نزدیکیت به....چشمام رو بستم....طاقت این همه نزدیکیت به سهیل و بقیه رو ندارم....تو جز من نباید کنار کس دیگه ای بشینی....هیچکس....همچین اجازه ای رو نمیدم...دستم رو مشت کردم...هرکسی رو که بخواد به تو نزدیک بشه نابود میکنم...

گوشیم رو در آوردم و روی شماره ی مورد نظرم توقف کردم...باید زودتر کارها رو انجام میدادم...بیشتر از این صبر نداشتم...باید خودم وارد عمل میشدم...دکمه ی تماس رو زدم...صدای کلفت شهروز پیچید:

_بله آقا؟

_کارا چطور پیش میره؟

_آخر این هفته جا به جاشون میکنیم.

کمی مکث کردم وتردید رو کنار گذاشتم و گفتم:

_زنش رو هم از اون جا دور کنین...همه شون توی کشور ترکیه مستقر بشن..نمیخوام هیچ مشکلی پیش بیاد..متوجه منظورم میشی؟

_آره آقا.خیالتون تخت.همه چی تحت کنترله.

با صدایی آروم گفتم:

_سیما خانم چیشد؟مراسمش به خوبی برگزار شد؟

_هیچ مشکلی توی مراسم پیش نیومد..

_خوبه.

ماشین رو روشن کردم و گفتم:

_همه رو توی اون ویلایی که گفتم نگه میدارین تا حرکت بعدی رو خودم بهت بگم.

_چشم آقا.

تلفن رو قطع کردم و انداختم روی صندلیه کنارم.همون جایی که هلیا نشسته بود...دوباره به پنجره ی اتاقش نگاه کردم...داشت توی موهاش دست میکشید...محو سایه ی زیباش شده بودم...ناخودآگاه دستم دوباره رفت سمت گوشی و بی اختیار شماره اش رو گرفتم...در همون حال چشمم هم به سایه اش بود که از جاش بلند شد و انگار رفت سمت تلفن...بعد از چند لحظه برگشت و دوباره نشست...یعنی نمیخواست جواب بده؟انقدر امشب عصبانی شده بود؟..خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای دلگیر و پرنازش گوشم رو نوازش کرد:

_بله

_سلام.نخوابیده بودی؟

کمی مکث کرد و گفت:

_سلام..اتفاقا خوابم برده بود ولی بخاطر زنگ زدن تو بیدار شدم..اگه کاری داری زودتر بگو میخوام بخوابم.

لبخندی اومد روی صورتم وگفتم:

_مطمئنی که خوابیده بودی؟

خودش رو نباخت و گفت:

_باید بهت جواب پس بدم؟

_نباید بدی؟

حس کردم عصبانی شد و گفت:

_نرفته زنگ زدی اینا رو بگی؟

من باهاش چیکار داشتم..اصلا برای چی زنگ زده بودم...چرا بی فکر کاری رو انجام دادم...قبل از اینکه به سکوتم شک کنه گفتم:

_شروین برگشته؟

با تردید آروم گفت:

_واسه چی میپرسی؟

_بهم خبر رسیده امروز وارد ایران شده...گفتم شاید بعد از شنیدن اتفاقات اخیر...

اومد وسط حرفم و گفت:

_چیزی نشده.لازم نیست تو نگران بشی.حالا هم اگه کار دیگه ای نداری میخوام قطع کنم.به اندازه ی کافی امروز داد و بیداد راه انداختی.

سعی کردم عصبانی نشم ولی نتونستم زیاد خودم رو کنترل کنم و با حرص گفتم:

_هرکاری که کردم حقت بود...باید مواظب رفتارهات باشی..بچه که نیستی هرلحظه بهت تذکر بدم.

صداش رو برد بالا و گفت:

_احتیاجی به تذکرات تو نیست.من خودم میدونم باید چیکار کنم...تو زیاد از حد داری تو کارای من دخالت میکنی.

_ساکت شو هلیا
با ناباوری گفت:تو دوباره داری سر من داد میزنی؟

کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم:

_اگه با داد نتونم آرومت کنم بدتر از اینو سرت میارم.

خنده ی پرتمسخری کرد و گفت:شتر در خواب بیند پنبه دانه.فکر کنم تا الان فهمیده باشی اصلا زیر بار حرفای زور تو نمیرم.

خنده ی عصبانی ای کردم و گفتم:

_با اعصاب من بازی نکن دختروگرنه همین الان پا میشم میام خونه ات.اونوقت هرچی دیدی از چشم خودت دیدی..

_دِهه..منم سکوت میکنم تا هرکاری دلت خواست بکنی.

غریدم:هلیا

کمی بینمون سکوت شد..صدای نفس هاش با روح و روانم بازی میکرد...دوست داشتم بازم صحبت کنه..حتی اگه میخواست داد و بیداد کنه ولی در کمال ناباوری با لحنی آروم گفت:

_چرا عکس العمل شروین برات مهمه؟

شوکه شدم...نمیدونستم چی بگم؟باید چی جوابش رو میدادم؟صدای آرومش قلبم رو نا آروم کرد...سایه اش رو زیر نظر گرفتم...نیروی عجیبی میخواست که برم...برم توی اتاقش...پیشش باشم...رو در رو...بکشمم تو آغوشم و....دستی روی پیشونیم کشیدم وسعی کردم از این افکار دور بشم...نمیخواستم دلیل واقعیم رو بگم...نمیخواستم بگم از وجودش دور و اطرفت ناراحتم..برای همین گفتم:

_نمیخوام برای برنامه مون مشکلی درست کنه.

حس کردم نفس هاش دوباره تند شد و با کمی خشونت گفت:

_هیچ مشکلی پیش نمیاد.من دیگه میخوام بخوابم..خداحافظ

و تلفن رو قطع کرد..گوشی تو دستم موند...چرا اینطوری رفتار کرد...سایه اش رو دیدم که کلافه روی تخت دراز کشید...چیکار کردم که ناراحت شد؟نفسم رو با حرص بیرون دادم و گوشی رو گذاشتم روی داشبورد و بعد از روشن کردن ماشین به سمت خونه حرکت کردم...دیگه چیزی به دیوونه شدنم نمونده بود......
((شروین))
با عصبانیت در خونه رو باز کردم...ساعت 12 شب بود..مامانم سریع اومد سمتم و با ترس گفت:

_تا الان کجا بودی پسرم؟چرا انقدر درهمی؟....شروین...شروین...

بدون توجه بهش رفتم سمت پله ها...دنبالم میومد...برگشتم سمتش و تقربا با صدای بلندی گفتم:

_بس کن مامان...هیچی نپرس...هیچی ازم نپرس...

سرجاش ایستاد...پله ها رو تند تر بالا رفتم..وارد اتاقم شدم..داشتم دیوونه میشدم..کنترلمو از دست داده بودم...برام غیر قابل باور بود...کسی که میخواستمش...کسی که یک عمر میپرستیدمش و میخواستم بشه خانم خونه ام الان با یکی دیگه....

هرچی روی میز با یه حرکت پخش زمین کردم...به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم...خشم عجیبی توی وجودم نشسته بود...مشت محکمی توی آینه کوبیدم که باعث شد با صدای وحشتناکی خورد بشه...مامانم با عجله در رو باز کرد و وحشت زده گفت:

_شروین حالت خوبه پسرم؟اینکارا چیه میکنی؟

دوباره داد زدم:مامان برو بیرون..تنهام بزار..خواهش میکنم...

بابام از پشت سر مامانم در اومد و گفت:

_این چه وضعشه پسر...چرا همه جا رو به هم ریختی؟

با عصبانیت دستی توی موهام کشیدم و گفتم:تو میدونستی بابا؟آره؟تو میدونستی؟

_نه.من از کجا میخواستم بدونم.من که آلمان بودم..دخترا رو به تو سپرده بودیم...اشتباه از خودت بوده که هلیا رو تنها گذاشتی.

چشمام رو بستم و با حالی داغون گفتم:

_باید میرفتم بابا...باید میرفتم...وگرنه....

با کمری خم شده به بابام زل زدم و گفتم:

_مجبور بودم...لعنت به من...لعنت به زندگیه من...لعنت به تو هلیا...

بابام اومد نزدیک و خواست کنترلم کنه..آروم دم گوشم گفت:

_اتفاقیه که افتاده پسرم.هلیا هم حق انتخاب داشت...باید قبول کنی..زندگی همیشه طبق میل تو نیست...

نالیدم:

_ولی بابا من دیوونشم...هلیا توی تمام وجودم نفوذ کرده..بدون اون نابود میشم...میمیرم.

_هـــیس.بس کن پسر.خجالت بکش...بدون اون هم میتونی زندگی کنی..

پوزخندی زدم و گفتم:

_شما هر فکری میخوای بکنی بکن..ولی من دست از سر هلیا برنمیدارم...آخرش همه تون میبینین که هلیا با من ازدواج میکنه..

سرم رو بردم نزدیک گوش بابام و زمزمه کردم:

_فقط با من...

سپس پشتم رو بهشون کردم و به سمت تختم رفتم و گفتم:لطفا تنهام بزارین..خیلی خسته ام...

وقتی دیدم صدای در نیومد برگشتم و نگاهشون کردم..بابا داشت با تردید نگاهم میکرد..پسرشو خوب میشناخت..آروم گفتم:

_خواهش میکنم بابا...

سری تکون داد و مامان رو هم از اتاق بیرون برد..بلاخره به دستت میارم هلیا...
((هلیا))

هی از جام تکون میخوردم تا خودم رو توی آینه ببینم ولی آرایشگر نمیزاشت..انگار اسیر گرفته بود...چشم غره ای بهم رفت منم به جای اینکه سرم رو بندازم پایین چپ چپ نگاهش کردم...

الان دوشبه خونواده ی فرزاد همش خونمونن و برنامه ها رو ردیف میکنن .....

از 3 شب پیش که شهاب و شروین رو دیدم دیگه خبری ازشون نداشتم.....نمیدونستم امشب میخواد چی بشه..شبیهه آرامشه قبل از طوفانه...فقط امیدوارم منو باد نبره...اون دو تا اگه میخوان کارشون به گیس و گیس کشی برسه...

بلاخره آرایشگر دست از سر صورت بیچاره ی من برداشت و گفت:

_به سلامتی..حالا میتونی بلند بشی...

خوبه گفته بودم آرایشم تو چشم نیاد..انقدری که این وقت گذاشت فکر کنم به جای هما من باید برم تو جایگاه بشینم...

وقتی تو آینه خودم رو دیدم واقعا خوشم اومد...بنده خدا زیاد هم آرایش نکرده بود فقط روی چشمام خیلی وقت گذاشته بود..سایه ی آبیه ملایمی تقریبا هم رنگه لباسم زده بود و خط چشمی رو به زیباییه تمام دور چشمام کشیده بود...

لبخندی از رضایت روی صورتم اومد..موهام زیاد ارایش نشده بود فقط ازش خواسته بودم حالت پرنسسی از هر طرف یه شاخه به پشت سرم ببره تا صورتم کشیده تر به نظر بیاد...وموهای پشت سرم رو هم کامل باز بزاره..و فقط کمی حالت دارش کنه...
جلوی آینه چرخی زدم و به پشت لباسم نگاه انداختم...جای حرفی باقی نمیزاشت....از آرایشگر خواسته بودم به سرشونه هامم کرم بزنه...رو به آرایشگر کردم و با لبخند گفتم:

_دستتون طلا.گل کاشتین...

لبخندی از روی غرور زد و گفت:

_گل بودی فقط یکم آبیاریت کردیم.

گنگ نگاهش کردم..خب الان این حرفش یعنی چی؟شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت کیفم...اسپری عزیزم رو در آوردم...یه هفته ای دنبالش بودم تا اون بوی و.س.و.س.ه برانگیزی رو که میخوام پیدا کنم..تا الان هم ازش استفاده نکرده بودم.زیر گردنم و پشت گوشام و کمی هم روی قفسه ی سینه ام زدم..بوی خاصش حتی من رو هم هوایی میکرد...

با لبخند رضایت با آرایشگر حساب کردم..هما رفته بود پیش یکی از فامیلای فرزادشون که آرایشگر بود ولی من اینجا رو ترجیح میدادم...مانتو و شالم رو پوشیدم وساعت 5 غروب از آرایشگاه زدم بیرون..عاقد ساعت 6 میومد....

سوار ماشینم شدم...ای آقا شهاب ببینم امشب چیکار میکنی...تیپ زدم برات باقلوا...از این همه خبیث بودنم خندم گرفت...

هنوز پام رو توی ماشین نزاشته بودم که صدای گوشیم رو شنیدم..هر دو تا گوشیم رو توی ماشین گذاشته بودم...گوشیه دومم بود که زنگ میخورد..پس شهاب بود...با لبخندی روی صورت جواب دادم:

_جانم؟

که صدای عصبانیه شهاب با لحن توبیخ کننده ای توی گوشم پیچید:

_کجا بودی تا الان؟

اون جانمی که اول گفتم زهرت بشه...اصلا از دماغت درآد.آدم نیستی که باهات عین ادم حرف بزنم...بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع و سپس خاموش کردم و انداختم روی صندلیه عقب...

احتمالش بود که به گوشیه اصلیم هم زنگ بزنه...این الان آتیش بگیره ردیابیمم میکنه دیگه زنگ زدن به گوشی اصلیم که چیزی نیست برای همین اون خط رو هم خاموش کردم و با خیال راحت به سمت خونه ی فرزادشون روندم...

چون خونه ی ما سالن بزرگی نداشت قرار شده بود که اونجا عقد برگزار بشه...با اینکه رسم بود عقد و مراسم بعدش خونه ی عروس باشه ولی اینبار سنت شکنی شده بود...

آهنگ شادی گذاشتم و بشکن زنون رانندگی کردم...آدرس خونه منطقه ی 1 بود...جلوی خونه ی فرزادشون ماشین رو پارک کردم...ایشالله شهاب امشب آدرس رو گم کنه نفهمه از کدوم ور باید بیاد..ولی شک نداشتم هما با کروکی آدرس بهش داده تا حرص من رو در بیاره..باید این هما رو سر جاش بشونم...
در حیاط باز بود...یه خونه ی ویلایی داشتن..خیلی بزرگ و درندشت نبود..ولی در نوع خودش خوب بود...
وارد حیاط شدم.همه در حال رفت و آمد و بررسی بودن..با مامان فرزاد سلام علیک کردم..برادرش بهزاد هم داشت به کارها نظارت میکرد..سری براش تکون دادم..فکر کنم یه سال از فرزاد کوچیک تر بود...اون هم سرشو برام تکون داد..

رفتم داخل خونه.خونه شون 4 خوابه بود...پشت سرم مامان فرزاد هم اومد داخل و کلیدی رو گرفت سمتم و رو بهم گفت:

_دختر خوشگلم این کلید دست تو امانت...کلید اتاق بالاست..هدیه ها و چیزای مهم رو اون جا میزاریم..من سرم شلوغه تو حواست باشه...

و بدون اینکه منتظر حرفی از سمت من باشه گذاشت و رفت...همونطور با چشمای باز تا وقتیکه از جلوی دیدم محو بشه نگاهش کردم..یکم آرومتر هم میگفت بد نبودا...

اول رفتم سمت سالن پذیرایی تا ببینم کی کیا اومدن...بابای خودم با بابای فرزاد و دو سه تا از جوونای فامیل داماد اونجا بودن و داشتن جایگاه عروس رو درست میکردن..

سالن پذیراییشون به نسبت خونه خیلی بزرگ بود...به زیبایی هم تزیینش کرده بودن..از من هم خواسته بودن که برای تزیینش بیام ولی حوصل اش رو نداشتم...

بعد از اینکه سلام علیکی هم اونجا کردم با عجله از سالن بیرون اومدم و از پله ها بالا رفتم...دیگه کم کم مهمون ها میرسیدن..فقط 45 دقیقه تا خوندن خطبه مونده بود...هما و فرزاد هم هرکجا بودن دیگه کم کم پیداشون میشد...

به سمت...طبقه ی بالا 2تا اتاق داشت... کلید رو توی درها امتحان کردم تا اخرش فهمیدم نگهبان کدوم درم...نفسم رو با حرص فوت کردم و رفتم داخل...خب خداروشکر فعلا خالی بود.

لباس های اضافی رو از تنم در آوردم...کت روی لباس شبم رو هم در آوردم گذاشتم کنار..با اون همه لجبازی ای که کرده بودم با این حال لحظه ی آخر کُت یکی دیگه از لباس شبهام رو که خیلی با این هماهنگی داشت با خودم آوردم......

رفتم جلوی آینه...با دیدن دوباره ی لباس تو تنم لبخند مرموزی روی لبهام نشست...

.زیاد فامیل نداشتیم...فقط یه عمه و یک خاله...با عمو بختیار...وای دوباره یاد شروین افتادم...اصلا عذاب روحی بود برام.....خواستم از اتاق برم بیرون ولی با خودم فکر کردم اگه الان برم از زیرِ زمین هم که شده باشه یه کار جور میکنن میدن دستم..برای همین سر جام نشستم و خودم رو سرگرم کردم...مهم مراسم بعد از عقد بود نه قبلش...

نیم ساعتی گذشته بود...پنج دقیقه مونده بود..از پایین هم صدا میومد...پس هما اومده..سریع از جام بلند شدم و بعد از قفل کردن در از پله ها با نهایت ناز و طمانینه پایین رفتم...

وارد سالن شدم که دیدم وای عجب شیر تو شیریه..بیشتر مهمون ها اومده بودن اونوقت خواهر عروس بالا داشت خوش میگذروند....البته کل جمع حدودا 30 نفر میشدیم..زیر بیست سال دعوت نکرده بودیم...با چشم دنبال شهاب گشتم...ندیدمش به جاش نگاه ه.ی.ز شروین رو روی خودم دیدم..نه لبخند زد نه اخم کرد..فقط نگاهم کرد..نگاهشم از روم برنداشت...

رفتم کنار هما...عاقد اومده بود..هما کنار گوشم غر زد:

_وقتی اومدم کدوم گوری رفته بودی؟

خندیدم و گفتم:عفت کلام داشته باش خواهر من..آقاتون اینجا نشستن..

رو به فرزاد گفتم:

_سلام آقای داماد..میبینم که دل تو دلتون نیست زودتر این خواهر منو مال خودتون کنین...

فرزاد لبخند جذابی زد و گفت:

_سلام به خواهر زن گرامی.قابل توجهتون باشه که هما از اول هم مال بنده بود..

متعجب نگاهش کردم..هما با ذوق عجیبی به فرزاد نگاه کرد..دوتاشون حالم رو به هم زدن...اوف..خدایا یه عقلی به خواهر بزرگتر من بده...بدجور رو مخه....
رفتم پشت سر هما و یه گوشه ی پارچه رو گرفتم...رسم این بود که یکی از خانم های ازدواج کرده ی خوشبخت قند رو بالای سر عروس به هم بزنه..دختره رو نمیشناختم..فکر کنم از فامیلای فرزاد بود...

عاقد شروع به خوندن کرد...من با لبخند چهره ی همه رو از نظر میگذروندم...دوباره شروین اومد جلوی چشمام ولی اینبارداشت با چشماش دنبال یک نفر میگشت...نکنه میخواد شهاب رو پیدا کنه؟!...

بعد از سه بار بلاخره هما بله رو گفت..من که کِل کشیدن بلد نبودم ولی اون سه تا خانمای کنارم به اندازه ی کافی خودشون رو خالی کردن...فرزاد هم بی چک و چونه بله رو گفت...

عاقد خیلی سری مجلس رو ترک کرد..بنده خدا حق داشت..لباسا هرکدوم از اون یکی بازتر بود..خودمم که بدتر از همه..تازه با یادآوریه این موضوع خجالت کشیدم.کاش حداقل واسه سر عقد اون کت رو تنم میکردم...
بعد از اینکه بزرگتر های فامیل با عروس و داماد رو بوسی کردن من هم رفتم جلو و بعد از بوس کردن هما جعبه ای رو که همراه خودم آورده بودم باز کردم..گردنبند طلایی رو درآوردم و انداختم گردن هما و گفتم:
_خوشبخت بشی آبجیه خودم...

هما از شوق خندید به پشت سرم نگاهی انداخت و اومد دم گوشم گفت:

_ایشالله واسه تو و شهاب...

چشمامو گرد کردم تا بهش بتوپم که صدای نفس گیر شهاب رو کنار گوشم شنیدم:

_تبریک میگم هما خانم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#46 | Posted: 30 Aug 2014 23:08
قسمت سی و هفتم

برگشتم سمت صداش با اخم عمیقی به هما زل زده بود..نفهمیدم از من ناراحته یا از هما...به من حتی نگاهم نکرد..نگاهم روش خشک شده بود...کت و شلوار مشکی شیکی پوشیده بود...دلم میخواست کنارش باشم...دلم میخواست الان بهم توجه کنه ولی نکرد...صدای هما من رو به خودم آورد:_سلام آقا شهاب...مرسی.فکر میکردم دیگه نمیاین خیلی از دستتون ناراحتم که سر عقد نبودین...به حرفاشون توجه نکردم..حضور ناگهانیش شوکه ام کرده بود...رفتم سمت فرزاد و لبخند غیر طبیعی ای زدم و گفتم:_تبریک میگم فرزاد.مواظب خواهر من باشیا..و گردنبند نقره ای رو هم که برای اون خریده بودم بهش دادم...خندید و گفت:_نرفته برش میگردونم خونه باباش.بهش چشم غره ای رفتم و گفتم:_تو جرات داری اینکارو بکن..شهاب و فرزاد به هم دست دادن...حواسم رفت سمت هما که دستبندی توی دستش بود و رو به فرزاد گفت:_عزیزم اینو دستم میکنی؟با چشمایی گرد نگاهش کردم.یعنی این رو شهاب داده بود؟طلای سفید و سنگینی بود...معلوم بود قیمتش از یک سرویس بیشتره..چرا این همه خرج کرد؟مگه من ازش خواسته بودم...همون جا کنار فرزاد ایستاده بودم که شهاب دستم رو گرفت و بدون هیچ حرفی من رو کشید و برد گوشه ی سالن..چیزی نگفتم...وقتی جای خلوتی آورد با اخم بهم زل زد و گفت:_این چیه تنت کردی هلیا؟نیشخندی زدم و گفتم:_جای سلامته؟خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت...از توی چشماش آتیش بیرون میزد...زیر نگاهش داشتم کم میاوردم که با عصبانیت گفت:_عوضش میکنی.خندیدم و گفتم:_مگه دیوونه شدم.کل آرایشم به هم میخوره...شروین رو دیدم که بر و بر داشت ما رو نگاه میکرد...شهاب با عصبانیت از بین دندوناش گفت:_اگه مجبورم کنی به زور جلوی همه میبرمت تو اتاق ولی اجازه نمیدم تو با شونه های ب.ر.ه.ن.ه رو اعصاب من رژه بری.دستاش رو پس زدم و با لحن محکمی که ازم بعید بود گفتم:_یه امشب دست از سرم بردار شهاب..امشب بزار بدون دعوا پیش بره..من دست به لباسم نمیزنم تو هم میتونی چشمات رو ببندی تا ....نگاه سرخ شده اش و رگ های متورمش باعث شد از وحشت زبونم بند بیاد...غرید:_من چشامو ببند م که ده تا مرد دیگه نگاهت کنند؟یا اجازه بدم اون شروین کثافت که از همون اول داره با چشاش قورتت میده زیر نظرت بگیره؟....هلیا تا نزدم به سیم آخر برو این تیکه پارچه رو از تنت در بیار....با اومدن بابا کنارمون حرفش نیمه تموم موند...قالب تهی کرده بودم..جوری در مورد شروین حرف زد که تا مرز سکته رفتم...نگاهش رو با خشونت از روی من گرفت و لبخندی اجباری روی لباش نشون داد و با بابا دست داد..بابا با خوش رویی گفت:_سلام آقا شهاب..خوش اومدین..بچه ها گفته بودن تشریف میارین._سلام...ممنونم آقای طراوت..مگه میشه هلیا رو تنها بزارم..بابا با این حرفش لبخندی از رضایت بهم زد...بابا هم فقط ظاهرشو میبینه.نمیدونه این بشر شدیدا گند اخلاقه..دوست داشتم از اون جا فرار کنم..نمیخواستم مورد خشم شهاب قرار بگیرم..این شهابی که امشب اینجا بود یا منو میکشت یا شروینو یا خودشو...فرصت فرار رو بابا با زدن این حرف بهم داد:_هلیا جان..دخترم..میشه چند لحظه ما رو تنها بزاری؟عین چی ذوق کردم..لبخند موقرانه ای زدم و گفتم:_البته بابا جون..و با نهایت سرعتم از اونجا فاصله گرفتم...باید امشب از شهاب دور میموندم...کاشکی لجبازی نمیکردم و اون کت رو تنم میکردم...ولی با این اتفاقات محاله که غرورم رو بشکنم و تنم کنمش...رفتم کنار هما ایستادم...هما یه بسته گرفت سمتم و گفت:_هلیا لطفا اینو بزار تو کیفت...خاله ی فرزاد بهم داده..یا فردا پس فردا ازت میگیرمش یا اینکه بزارش روی میز آرایشت از اونجا بر میدارم...بسته رو گرفتم و نفسم رو فوت کردم و گفتم:_اگه گذاشتی دو دقیقه آروم بگیرم...متعجب گفت:_من که هنوز کاری بهت نسپردم...چرا بهونه میگیری...با لبخندی کج نگاهش کردم..صدای کر کننده ی آهنگ رقص ایرانی کل سالن رو گرفته بود...جوون ها اون وسط میرقصیدن...شروین گوشی به دست با عجله از سالن خارج شد....بسته رو توی دستم فشار دادم و به آرومی به سمت پله ها حرکت کردم...کلید رو زیر فرش گذاشته بودم..من که نمیتونستم هرجا میرم اینو با خودم ببرم...در رو باز کردم و رفتم توی اتاق..کیفم روی تخت بود..خم شدم و بسته رو توی کیف گذاشتم...قر تو کمرم میچرخید...باید میرفتم پایین دست به کار میشدم...ناسلامتی عقد خواهرمه...زیر لب زمزمه کردم:_فقط اگه اون مجسمه ی ابوالهول کوفتم نکنه..زیپ کیف رو بستم و خواستم بایستم که سر یه نفر رو کنار گوشم احساس کردم..آروم گفت:_مجسمه ی ابوالهول؟باترس از جام پریدم و خواستم برگردم که شهاب از پشت دستش رو دور کمرم حلقه کرد و این اجازه رو بهم نداد..کنار گوشم نجوا کرد:_اگه لباست عوض بشه هم به من خوش میگذره هم ب تو دختر خوب...نفس های داغش گردنم رو قلقلک میدادن...صدام در نمیومد...دوباره گفت:_نمیخوای چیزی بگی؟

چرا انقدر آروم شده بود؟این با شهابی که میشناختم سازگار نبود؟چرا داشت عاشقانه و با لحنی خواستنی زیر گوشم زمزمه میکرد...ناخودآگاه سرم رو کمی به سمتش متمایل کردم...دست راستش رو آروم آروم آورد بالا و آرنجش رو دور گردنم حلقه کرد و دست چپش نوازش گونه روی دست چپ من حرکت کرد...با این حرکاتش نا آروم شده بودم...یه جورایی مست وجود و عطر تنش بودم...انکار نمیکنم که میخواستم پیشش باشم..میخواستم نوازشم کنه...میخواستم توی آغوشش باشم..نمیدونم حس اونم همین بود یا نه که من رو برگردوند و توی چشمام زل زد...چشماش یه حالت عجیبی داشتم...چیزی توی چشماش بود که باعث میشد به آینده امیدوار بشم...چشمامون توی هم قفل شده بود..اینبار آروم..بدون هیچ دعوایی...بدون داد و بیداد...خیره تو چشمای همدیگه بودیم...من و شهاب...بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره من رو برد سمت دیوار...پشتم به دیوار خورد...آروم چشماش رفت پایین..روی لبهام...منم به لبهاش نگاه کردم..و دوباره به چشماش نگاه کردم...ولی اون هنوز خیره روی لبهام بود...آهسته آهسته سرش رو نزدیک آورد...خیلی نزدیک...با ملایمت فاصله رو طی کرد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت....تمام تنم توی آتیش سوخت...کمی لبهاش رو فاصله داد و دوباره به لبهام نگاه کرد...باز هم بوسه ی نرمی گذاشت و سرش رو عقب برد...دوبار دیگه این ب.و.س.ه های کوتاه و نرم رو تکرار کرد...دفعه ی آخر لبهاش رو بر نداشت ...آروم لبهاش رو روی لبهام حرکت داد...ولی من هنوز بی حرکت بودم....فشار لبهاش رفته رفته بیشتر شد...دستاش دور کمرم حلقه شدن...منو به دیوار و خودش رو به من چسبوند...نفسش توی صورتم پخش میشد...با احساس ازم ب.و.س.ه میگرفت و من هیچ اعتراضی نمیکردم...هیچ اعتراضی...دستش رو روی قوسی کمرم به نرمی حرکت میداد...نمیدونم چیشد که وسط اون ب.و.س.ه ی داغ خندم گرفت...متعجب ذره ای سرش رو ازم فاصله داد و نگاهم کرد...لبخند از روی صورتم برداشته نشد..با شیطنت سرم رو به طرف دیوار برگردوندم...وقتی فهمید دارم اذیت میکنم به جای اینکه صورتم رو برگردونه سرش رو توی گردنم فرو برد و به آرومی نجوا کرد و گفت:_داری با من چیکار میکنی دختر؟و بوسه ی پر احساسی زیر گردنم گذاشت...تمام تنم لرزید...کارش رو دوباره تکرار کرد..چشمام رو بستم ولی تکون نخوردم...آروم لبهاش رو از روی گردنم حرکت داد و برد کنار گوشم...گاز ملایمی از لاله ی گوشم گرفت و دوباره زمزمه کرد:_میدونستی خیلی خاصی هلیا؟اومد زیر چونم رو بوسید و ادامه داد:_میدونستی هر بار که باهام لج میکنی جای اینکه باهات برخورد کنم دوست دارم با ب.و.س.ه ساکتت کنم...با شنیدن حرفاش سرم رو برگردندم...لبهاش رو از روی گردنم بلند کرد...کمرم رو محکم تر از قبل فشار داد...چشماش روی لبهام بی قراری میکرد...دستم رو آوردم بالا و دور گردنش حلقه کردم...همزمان با هم سرمون رو به هم نزدیک کردیم و من ملایم اما اون محکم و حریصانه ب.و.س.ه میگرفت...دوباره خندیدم و سرم رو کنار کشید و گفتم:_شهاب...اما شهاب خیلی سریع و محکم گفت:_هــــیسو لبهای داغش رو دوباره روی لبهام گذاشت....میخندیدم ولی وِل نمیکرد....منم وسط این همه شور و احساس خندیدن یادم اومده بود..شهاب سرش رو فاصله داد و با تشری شیرین گفت:_آروم باش دختر...آروم...و ادامه ی حرفشو نزد و جاش دوباره لبهام رو ب.و.س.ی.د...نتونستم بیشتر از این جلوی خندم رو بگیرم...شهاب هم خندید و اینبار با خنده و حریصانه ب.و.س.ه گرفت...نیروی عجیبی ما رو به هم نزدیک میکرد..میدونم ه.و.س نبود...اطمینان داشتم چیزی بالا تر و فراتر از اون بود...شهاب دوباره دستاش رو آورد بالا و روی سرشونه هام کشید و گفت:_چه عطری زدی ؟ب.و.س.ه هاش بهم اجازه ی حرف زدن نمیداد..با کمی فشار از خودم دورش کردم و خندیدم و گفتم:_اگه دو دقیقه بزاری نفس بکشم میگم..ابرویی بالا انداخت و گفت:_الان این مهم نیست.لبخند شیطونی زدم و گفتم:_پس چی مهمه؟اون هم با چشمانی شیطون تر از من نگاهم کرد و گفت:_اینکه دیگه این عطر رو اجازه نداری جز در مواقعی که با منی بزنی...چشمام آروم آروم گرد شد و رفته رفته جای خودش رو به اخم ظریفی داد و با حرص گفتم:_شهاب...به من دستور نده...خندید و گفت:_این دستور نیست...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#47 | Posted: 30 Aug 2014 23:08
_پس چیه؟دوست داشتم بگه یه خواهشه..._دستور رو میشه ازش سرپیچی کرد ولی چیزی که من گفتم یه قانونه...یه قانون..متوجه شدی دختر شیطون؟عصبانیتی که داشت از حرفاش تو چهره ام به وجود میومد با حرف آخرش دود شد رفت هوا...دختر شیطون؟خوشم اومد از این صفتش...نگاه عمبقی به هم انداختیم....دستم رو آروم و و.س.و.س.ه برانگیز بین موهاش حرکت دادم...هیچی برام مهم نبود جز اینکه باهاش باشم...من و اون....تنها...تو چشماش میدیدم که اونم میخواست....دستاش رو از دور کمرم باز کرد و دو طرف سرم روی دیوار گذاشت...از حالتش ترسیدم..ولی اون بعد از نگاه دقیقی که به جزء جزء صورتم انداخت با خشونت عجیبی ب.و.س.ه ای طولانی ازم گرفت...گرمم شده بود...کم کم داشتم بی حال میشدم....ولی اون ول کن نبود...لبام درد گرفته بود...فکر کنم دیگه هیچ اثری از رژم باقی نمونده بود...در آخر یه گاز ملایم از لبهام گرفت و جدا شد....خمار نگاهش کردم..نگاه اون بدتر از من بود...توی اون وضعیت یاد جشن افتادم اگه یکی یه مرتبه میومد بالا!!!با این فکر سریع دستم رو از دور گردنش آوردم پایین ولی اون تکون نخورد...با صدایی آروم که بخاطر حالم بود گفتم:_الان یکی میاد بالا.نگاه خندان و در عین حال خماری بهم انداخت و ازم فاصله گرفت...با زیاد شدن فاصله تازه حس شرم و خجالت بهم رو آورد...برای همین به جای اینکه به شهاب نگاه کنم به در نگاه کردم و گفتم:_بهتره برگردیم تا کسی متوجه نبودمون نشده..قبل از اینکه حرکت کنم با یه دستش نگهم داشت و دست دیگه اش رو زیر چونه ام گذاشت و گفت:_به من نگاه کن...بهش نگاه کردم..نمیدونم توی چشمام چی دید که لبخندی روی لبهاش اومد...زمزمه کرد و گفت:_همیشه به چشمام نگاه کن...منتظر بودم بگه دوستم داره...بگه میخوامت هلیا..بگه دیوونتم..میپرستمت..ولی هیچی نگفت...هیچی...همینطور منتظر نگاهش میکردم که آروم تر از قبل گفت:_برام سخته که با شونه های ب.ر.ه.ن.ه توی اون جمع باشی...نا امید از به زبون نیاوردن چیزایی که دوست داشتم بشنوم گفتم:_پس چطور جلوی تو میتونم...اومد وسط حرفم و با نگاهی سرزنش گرانه گفت:_چون ما به هم محرمیم._پس جلوی بابا و ...بازم نزاشت حرفم رو کامل کنم و گفت:_نه هلیا..فقط من..فقط جلوی من میتونی اینطوری لباس بپوشی...لبخندی از این همه خودخواهی روی لبم اومد و گفتم:_مگه تو کی هستی؟خیره شد تو چشمام و گفت:لازمه دوباره تکرار کنم؟ازش فاصله گرفتم و به سمت تخت رفتم و کت لباسم رو برداشتم...تنم کردم...سپس به سمت شهاب اومدم و در کمترین فاصله بهش ایستادم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم:_اینطوری خیالت راحت میشه..لبخند رضایت بخشی روی لبش نشست و گفت:_بد نیست...چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:_میخوای یه مقنعه ی بلند سرم کنم که بیشتر خوشت بیاد؟لبخندش پهن تر شد و گفت:_فکر بدی نیست..زیر لب دو سه تا حرف بارش کردم و از توی کیفم رژم رو برداشتم و رفتم جلوی آینه....شهاب هم پشت سرم ایستاد و از توی آینه به رژی که توی دستم بود و با بالا بردن رژ به لبم نگاه کرد...انگار میخواست طریقه ی رژ زدن یاد بگیره...خندیدم ولی چیزی نگفتم...هنوزکامل نکشیده بودم که شهاب با اخمایی تو هم رفته گفت:_بسهمتعجب نگاهش کردم و گفتم:_هنوز که رژ نزدم.اخماش رو باز نکرد و گفت:_همین قدر بسه هلیابه سختی داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که جوابشو ندم..ولی اهل کوتاه اومدنم نبودم..در حالیکه خیره نگاهش میکردم با حرص رژ رو کامل روی لبام کشیدم و گفتم:_بریم...هنوز چند قدمی نرفته بودم که دستم رو گرفت و برگردوند و باز هم....چشمام از شوک کار ناگهانیش باز مونده بود ولی دوباره لبام میسوخت...بعد از چند لحظه فاصله گرفت و با ابروهای بالا رفته از خودخواهی گفت:_طعم این رژت با اون یکی فرق داشت.ولی من همینطور مات نگاهش میکردم...خیره نگاهم کردو گفت:_میتونی بدون رژ بیای ولی اگه بخوای هردفعه رژ بزنی منم همین کار رو تکرار میکنم...تو با رژ از این اتاق بیرون نمیری...نمیدونستم خوشحال باشم یا حرص بخورم...از داخل هیجان داشتم و از این همه حساسیتش ل.ذ.ت میبردم ولی از بیرون دندونام رو با عصبانیت روی هم فشار دادم و خواستم به سمت در برم که نرفته دستم رو توی دستش گرفت و پنجه هاش رو توی پنجه هام گره زد...خواستم دستام رو جدا کنم که نزاشت...زورم بهش نمیرسید وگرنه حسابش با کرم الکاتبین بود...درو باز کرد با هم از اتاق خارج شدیم....در رو قفل کردم.خواستم برگردم که دیدم شهاب خیلی جدی داره به راه پله ها نگاه میکنه...به سمت راه پله برگشتم ولی با دیدن شروین که با عصبانیت روی راه پله ها ایستاده بود خشک شدم...******************************بد نگاه میکرد...خیلی بد...ترسیدم ازش...شهاب اصلا توجهی نکرد دستم رو گرفت و از راه پله ها برد پایین...وقتی از کنار شروین رد میشدم فقط نگاه خیره و عصبانیش رو روی خودم حس میکردم..چیزی نگفت..کاری هم نکرد...وارد سالن شدیم...صدای آهنگ اعصابم رو به هم میریخت..شهاب بدون توجه به من همینطور دستم رو کشید و برد یه گوشه...صدام در نمیومد...هما وسط بود با دیدن من اشاره کرد که منم برم پیشش...لبخندی زدم و خواستم برم وسط که دستای شهاب نزاشت...برگشتم سمتش و چشمام رو گرد کردم...با لحنی جدی پرسید:_کجا؟نیشخندی زدم و گفتم:با اجازه تون میخوام برم وسط.البته اگه مشکلی نباشه._هست.متعجب گفتم:چــــی؟وقتی نگاه خیره شده اش به پشت سرم رو دیدم برگشتم تا ببینم کیو میخواد با چشماش سلاخی کنه که دیدم شروین در فاصله ای نسبتا دور ایستاده و ما رو زیر نظر داره.آهنگ عوض شد..آهنگ ملایمی گذاشتن...با لحنی آروم گفتم:_ولی این عروسیه آبجیمه..من که نمیتونم بخاطر شروین یه جا ماتم بگیرم...مچ دستم رو گرفت و کمی بهم نزدیک شد و گفت:_لازم نیست ماتم بگیری..میرقصی ولی با من...و خیلی مهربون دستم رو گرفت و برد وسط...هما و فرزاد هم دستاشون رو دور هم حلقه کرده بودن....اونایی که جفت نداشتن کنار کشیدن...شهاب دستاش رو دور کمرم گذاشت و من هم دستام رو دور گردنش انداختم...آروم با هم حرکت میکردیم...نور ها رفته رفته کم و تعداد زوج ها بیشتر شد...شهاب سرش رو روی سر من گذاشته بود و من به سینه اش چسبیده بودم...بخاطر باز بودن دکمه های بالایی پیرهنش کاملا با سینش در تماس بودم و عطر خوب تنش رو احساس میکردم...یعنی شهاب من رو دوست داشت؟!!اتفاقات امشب معنای دیگه ای نمیتونست داشته باشه..ولی چرا اعتراف نکرد؟چرا نگفت میخوامت...چرا صداش در نیومد...دوست داشتم بشنوم..از زبون خودش اینارو بشنوم تا منم اعتراف کنم..انقدر آغوشش گرم بود که دلم میخواست تا ابد بین دستای محکمش اسیر باشم...فکر کنم احساسم رو فهمید چون حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد...و من رو بیشتر به خودش فشرد..با یادآوریه اتفاقات بالا لبخندی زدم...لبام رو از شیطنت روی سینش گذاشتم...جوری نبود که فکر کنه از دستی اینکارو کردم...انگار یه اتفاق بود..ولی متوجه شدم به طور نامحسوسی تکون خورد...دستاش روی کمرم لغزیدن....نوازش دستای داغ شده اش رو دوست داشتم...توی بغلش آروم بودم...سر به زیر...کنترل شده...دیگه گستاخ نبودم....فقط خودم رو توی آغوشش غرق کرده بودم...هنوز هم لبام کمی با سینش در تماس بود...بدنش حرارت داشت...حرارتی که هر لحظه بیشتر میشد....آهنگ داشت تموم میشد...بوسه ی نرمی روی موهام گذاشت...چراغا روشن شدن...از آغوش شهاب بیرون اومدم و نظاره گر بوسه ی کوتاه هما و فرزاد شدم....ولی شهاب نگاهش به من بود....نکنه فهمیده از قصد لبام رو گذاشتم روی سینش؟!!....وای خدا نکنه...کمی از سالن رقص خارج شدیم..عمه اومد کنارم و بعد از نگاهی که به شهاب انداخت رو بهم گفت:_دخترم یه چند لحظه میتونی بیای پیشم.به شهاب نگاه کردم..بهم اشاره کرد ک برم..حالا کی خواست از تو اجازه بگیره..شیطونه میگه نرم هر دوتاشون سنگ روی یخ بشن...علی رقم افکار درونیم به عمه لبخندی زدم و دنبالش رفتم....منو برد پیش خاله...خاله گفت:_به به..دخترم کم پیدا شدی..مثلا عروسیه خواهرته یکم جنب و جوشتو بیشتر کن...عمه خنده ی معناداری کرد و گفت:با وجود اون پسری که همراهشه و الانم چشمش به ماست فکر نکنم بتونه تکون بخوره..به شهاب نگاهی انداختم..راست میگفت..حواسش به ما بود...البته فقط به ما نه..چون شروین هم در نزدیکیه ما قرار داشت و بیشتر توجهش بخاطر همین بود...رو به عمه و خاله لبخند زدم و گفتم:_الان وسط رفته بودم..احتمالا متوجه نشدین...خاله با شیطنت نگاهی بهم انداخت و گفت:_ما این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم..تو توی همه ی مراسم ها همیشه وسط بودی..ولی اینجا...اخم ظریفی کردم و گفتم:خاله...خاله خندید و گفت:ما که کاریت نداریم دخترم...اتفاقا جوون خیلی برازنده ایه..ایشالله دفعه ی بعد نوبت شما دوتا باشه...سعی کردم بیشتر از این بحث نکنم و فقط لبخند شرمگینی که همش فرمالیته بود زدم.عمه از رو نرفت و گفت:_حالا قضیه تون جدیه؟به جای من خاله جواب داد:مگه میشه جدی نباشه مهناز جون..یه نگاه به دوتاشون بنداز...این از هلیا که داره انقدر سرخ و سفید میشه..اینم از اون پسره که داره با اخم نگاهمون میکنه تا زودتر هلیا رو بفرستیم پیشش..از حرفش خندم گرفت..آخه شهابو اینکارا؟اخمش بخاطر یه چیز دیگه ای بود...صدای شروین مانع افکارم شد:_هلیامتعجب برگشتم سمتش که کنارم ایستاده بود...این با چه جراتی اومده بود کنارم...مگه نگاه شهاب رو روی خودش احساس نمیکنه...البته فکر نمیکنم براش مهم باشه...خیلی جدی و خشک گفتم:بله؟اون هم جدی تر از من گفت:_میخوام باهات حرف بزنم..


نیم نگاهی به خاله و عمه انداختم...جلوی اینا نمیتونستم باهاش تند برخورد کنم.برگشتم پشت سرم و به شهاب نگاه کردم...اخماش بدجور توی هم بود...میدونستم با قبول درخواست شروین باید منتظر توبیخ شدنم باشم..ولی راه دیگه ای نبود..برای همین بدون گفتن حرفی کمی از خاله و عمه فاصله گرفتم..شروین هم دنبالم اومد...باز هم پشت به شهاب ایستادم تا نگاهم بهش نیفته....شروین رو به روم ایستاد...با اخم گفتم:_چیکارم داری؟خیلی ناگهانی مچ دستم رو گرفت و گفت:_با اون پسره توی اتاق چیکار داشتی هلیا؟فکر کردی من احمقم؟مگه یادت نیست دفعه ی آخر چی گفتم...دستم رو به زور از توی دستاش بیرون کشیدم و با عصبانیت گفتم:_ولم کن عوضی...تو یادت نیست که من چی گفتم...گفتم حالم ازت به هم میخوره آشغال...پس دست از سرم بردار...پوزخندی زد و گفت:تا به حال دیدی من زیر حرفم بزنم؟تو حتی توی خوابت هم نمیتونی ببینی که با کس دیگه ای جز من ازدواج کردی...منم با لبخندی تمسخر آمیز گفتم:_میتونی این تصورات بچه گونه رو داشته باشی..بهم نزدیک تر شد..دستام رو گرفت و گفت:_مجبورم نکن کاری رو بکنم که نه تو دوست داری نه من...چشماش به طرز وحشتناکی ریز شده بود و سرش روبهم نزدیکتر کرد و ادامه داد:_تو فقط با یه نفر همخواب میشی...اونم منم...فهمیدی عزیزد.....دستاش از دور دستم باز شد...نه این دستای شهاب بود که دستای شروین رو گرفته بود...نگاهی از سر ترس به شهاب انداختم...اخم, جدیت ,عصبانیت همه چی توی صورتش بود..رگ گردنش بدجوری خودنمایی میکرد...به شروین نگاه کردم که چهره اش از درد توی هم رفته بود...شهاب داشت دستاشو فشار میداد...صدای عصبانیه شهاب رو از بین دندون های به هم چسبیده اش شنیدم که گفت:_تمام استخون هاتو خورد میکنم اگه فقط یه بار...فقط یه بار دیگه حتی انگشتت به هلیا بخوره...جوری این حرف رو زد که نه تنها من حتی اون شروین پرروی همیشگی که جلوی هیچ کس کم نمیاورد از ترس ساکت شده بود...یک قدم به سمت شروین برداشت و سرش رو برد نزدیک گوش شروین...منم کمی سرم رو جلوتر بردم...اون موقع گوشم از هر چیزی توی دنیا تیز تر شده بود..صدای شهاب آروم بود و تیکه تیکه شنیدم که گفت:_هلیا....هم خواب میشه...سرش رو دور کرد...یعنی چی ؟هم خواب میشم؟با کی؟پررو پرو دارن در مورد من بحث میکنن..شهاب سرش رو عقب برد و با لحنی عصبانی غرید:_فقط با من...فهمیدی؟نگاه هردوشون خشمگین بود...منظور شهاب چی بود؟قلبم انفجاری داشت میزد...شهاب برگشت و دستم رو با خشونت گرفت و از اون جا دور کرد....روی مبلی منو نشوند خودش هم کنارم نشست....انقدر قیافش توی هم بود که میترسیدم نفس بکشم...دیگه حتی به شروین هم نگاه نکردم..میترسیدم شهاب غافلگیرم کنه...نگاهم به هما افتاد که سرجاش نشسته بود و بهم اشاره کرد که برم پیشش..فرزاد کنارش نبود...خواستم از جام بلند بشم که صدای عصبانیه شهاب منو میخکوب کرد:_بتمرگ سرجات.متعجب برگشتم نگاهش کردم....نتونستم چیزی بگم...هر حرفی که میزدم احتمالش میرفت به بدترین نحو منو از این مجلس ببره بیرون..آخه اینم حرف بود شروین زد....والا هر کسی دیگه هم جای شهاب بود عصبانی میشد...دیگه اینکه به طور خودکار همیشه اخماش تو هم هست...به معنای کامل تمرگیدم سرجام...ولی خب نمیتونستم هما رو ول کنم...برای آروم تر شدنم کمی دستم رو نوازش گونه روی ران پاهام کشیدم که شهاب گفت:_نکن هلیا...نکن..با اعصاب من بازی نکن...دستم روی پاهام ثابت موند..دوست داشتم بشینم اونجا زار بزنم..آخه این چه وضعش بود..بخاطر اون شروین عوضی نمیتونستم نفس بکشم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#48 | Posted: 30 Aug 2014 23:10
قسمت سی و هشتم

((شهاب))

داشتم از درون میسوختم...دلم میخواست از جام بلند بشم و گردن اون پسره ی احمق رو همین جا خورد کنم...اصلا دلم میخواست این مجلس رو به آتیش بکشم...حرکت دستای هلیا روی پاهاش حالم رو هم دگرگون و هم عصبانی میکرد...با تشر گفتم:

_نکن هلیا....نکن..با اعصاب من بازی نکن...

متوجه شدم که شوکه شد...دستش همونطور روی پاهاش ثابت موند...پاهام رو روی هم انداختم...باید میرفتم یه جا که آروم میشدم...ولی نمیتونستم هلیا رو پیش اون گرگ صفت تنها بزارم...ناگهان لب هلیا رو کنار گوشم احساس کردم که با نازی که به طور طبیعی توی صداش بود گفت:

_شهاب هما میگه برم پیشش..ببین هیچ کس کنارش نیست..ناراحت میشه...

نمیخواستم سرش رو دور کنه...دوست داشتم همون جابمونه..اون هم سرش رو برنداشت...این دختر چه عشوه ای توی حرکات و صداش بود...از این حرصم میگرفت که خیلی غیر ارادی اینکار رو میکرد..برای همین نه تنها توی صحبت با من حتی توی صحبتش با بقیه هم این ناز و عشوه بود....کاشکی میتونستم کاری کنم جز من با کسی دیگه حرف نزنه...

من چِم شده بود...این حرفا چی بود که با خودم میزدم..یعنی واقعا...دوباره صدای نازک هلیا اومد که نالید:

_شهاب

چشمام رو بستم....این دختر من رو بی اراده میکرد...فکر کرد از عصبانیته که چشمام رو بستم...خندید و با لحن شیطونی که بیشتر از قبل ت.ح.ر.ی.ک.م میکرد گفت:
_یه بار نشد من تو رو بدون اخم ببینم...لجبازی کنی منم لج مینکما..نمیخوام برم پیش شروین که...
با شنیدن اسم اون لعنتی چشمام رو باز کردم و گفتم:
_ساکت شو هلیا...
متعجب دهنش باز موند...ولی بعد ازم فاصله گرفت و عین بچه هایی که قهر میکنن سر جاش نشست و زل زد به مهمون ها...لبخندی روی صورتم اومد...میدیدم داره حرص میخوره از اینکه نمیتونه اینجا جوابم رو بده...هر دو حالتش خواستنی بود...هم گستاخیش و هم آروم بودنش....برای اینکه از دلش در بیارم گفتم:

_برو پیشش...

برگشت نگاهم کرد..صورتم هنوز جدی بود..فکر میکرد عصبانیم...برای همین فقط نیمچه لبخندی زد و به سرعت از جاش بلند شد و به سمت هما رفت...
رفتنش رو زیر نظر گرفتم..خیالم راحت بود که اون عوضی از سالن بیرون رفته...به هلیا چشم دوختم که با لبخند پهنی کنار هما نشست و چند تا حرف زد ولی وقتی چشمش به من افتاد سریع لبخندش رو جمع کرد...خندم گرفت..بیچاره رو چقدر ترسونده بودم...برای اینکه لبخندم رو نبینه سرم رو چرخوندم...
با اینکه دخترهای رنگ وارنگی امشب اینجا بودن جز هلیا نمیتونستم هیچکسی رو ببینم....کاشکی میتونستم به خودم اعتراف کنم که حسم به هلیا چیه...ولی...نه نه ...نمیتونه....عشق...نمیتونه باشه...من باید تمام حواسم به کارم باشه...چشمام رو بستم...باید بتونم از پسش بر بیام....

وقت خوردن شام هلیا دوباره اومد کنارم...بودنش در کنارم آرامشی بهم میداد که بعد از گذشت این همه سال برام عجیب بود...دوباره میخندید...اصلا توی روحیه ی این دختر ناراحتی جایی نداشت..خیلی محکم بود...علی رقم ظرافتش شخصیت محکمی داشت...اخمم رفته رفته از بین رفت..ولی نتونستم از قالب جدی بودنم بیرون بیام...نیم ساعت بعد از شام اغلب مهمون ها رفته بودن...آروم کنار گوش هلیا گفتم:

_خودم میرسونمت خونه..برو وسایلت رو از بالا بیار...

اخم ظریفی کرد و گفت:

_اما مراسم هنوز تموم نشده...تو هم که اصلا نزاشتی امشب برقصم..میخوام تا آخرش بمونم.

لبخند محوی زدم و گفتم:

_دیگه واسه چی میخوای بمونی..همه رفتن...باباتم میخواد برگرده...

لجبازانه گفت:اصلا میخوام امشب اینجا باشم..تو برو...

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_منم این اجازه رو بهت دادم!!

چپ چپ نگاهم کرد و دوباره گستاخ شد و گفت:

_مگه جرات داری بهم اجازه ندی؟!!

سرم رو بردم جلوی صورتش و بدون اینکه نگاهم رو از چشماش بگیرم گفتم:

_هرکاری من بگم تو میکنی....

چشماش شرور شد و خواست داد و بیداد راه بندازه که با اومدن باباش ساکت شد...لبخندی بهش زدم که متوجه شدم داره خودخوری میکنه...از جامون بلند شدیم..آقای طراوت گفت:

_هلیا جان دخترم با آقا شهاب برمیگردی؟چون شوهر عمه ات ماشین نیاورده...نمیخوام بزارم تاکسی بگیرن....

هلیا چشماشو گرد کرد و گفت:خب بابا با شما میام..جا میشم...

آقای طراوت اخمی کرد و گفت:

_امشب فرزاد و هما هم میان اونجا...پس تو باید زودتر برگردی خونه...

لباشو کج کرد و گفت:

_خب با فرزاد و هما میام..شهاب کار داره باید برگرده...

دستای هلیا رو گرفتم و گفتم:

_نصفه شب من کاری ندارم هلیا...

برگشت و چپ چپ نگاهم کرد.باباش چشمکی بهم زد و ازمون فاصله گرفت...به چشمای خاکستریه هلیا نگاه کردم که از حرص میلرزید...اخماشو کشید توی هم و از کنارم رد شد و رفت بالا...این دختر تک بود...حرص خوردنش هم برام لذت بخش بود..

یه ربعی گذشت دیدم نیومد...میخواست اینطوری عصبانیم کنه ولی با خونسردی به راه پله نگاه میکردم...بلاخره خرامان از پله ها پایین اومد...مانتوی کوتاهی روی پیرهنش پوشیده بود..و شال رو هم بدون اینکه ببنده روی سرش انداخته بود...برای اینکه بیشتر اعصابمون به هم نریزه وقتی رسید پایین چیزی نگفتم...
((هلیا))

رسیدم کنارش ولی صداش در نیومد..بیشتر از قبل خودخوری کردم...چرا امشب هرچی اون میخواست میشد...با حرص و عصبانیت پیش هما رفتم..شهاب هم کنارم اومد...هما رو بغل گرفتم و گفتم:

_تبریک میگم آبجی..

منو از خودش جدا کرد و گفت:چند بار تبریک میگی دیوونه؟

_لیاقت نداری...

فرزاد دستای هما رو گرفت و گفت:

_با خانمم درست حرف بزن خواهر زن..

چشمامو گرد کردم و متعجب به دوتاشون نگاه کردم..از همین اول شروع کردن..دلم میخواست تیکه تیکه شون کنم...این لوس بازیا چی بود در میاوردن..ولی قبل از اینکه چیزی بگم شهاب هم دست من رو گرفت و رو به فرزاد با خنده گفت:

_اول به خانمت بگو با هلیا درست حرف بزنه...

نیشم باز شد...و هما با اخم خنده داری به فرزاد نگاه کرد..هرچهارتامون زدیم زیر خنده...شهاب به فرزاد دست داد و گفت:امیدوارم زندگیه خوبی داشته باشین..

فرزاد تشکر کرد...از هما و فرزاد خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون .دنبال ماشین شهاب میگشتم که شهاب دزدگیر ماشینش رو زد...

چراغای دزدگیر یه بنز کوپه بادمجونی رنگ روشن شد...با دهن باز رفتم سمت ماشین..اینو رو نکرده بود نامرد..از این به بعد بیشتر باهاش برم جشن عروسی ..شاید دفعه بعد با یه بوگاتی اومد..یعنی چی که هردفعه ماشین عوض میکنه...

در ماشین رو باز کردم و نشستم...توی سکوت رانندگی میکرد..چقدر این بشر کم حرفه...خب یه چیزی بگو دلم واشه...جلوی خونه نگه داشت..خواستم پیاده بشم که برگشت طرفم و گفت:

_تنهایی که نمیترسی؟

بر و بر نگاهش کردم و گفتم:خب بترسم...چه فرقی داره؟نکنه میخوای بیای بالا؟

یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:لازم باشه میام...

خندیدم و گفتم:احتیاجی نیست.الان هما و فرزاد هم میان...

تو چشمام نگاه کرد..بخاطر تاریکی هوا برق خاصی رو درون چشماش میدیدم که هواییم میکرد..با لحنی آروم گفت:

_میتونی موهات رو تنهایی باز کنی؟

در حالیکه از این همه توجهش قند تو دلم آب میکردم گفتم:

_آره..زیاد به موهام گیره نزدن میتونم خودم درشون بیارم...

سپس با شیطنت ادامه دادم:

_ولی مثل اینکه تو خیلی دوست داری بیای بالا...

چشماش برقی از شیطنت زد و گفت:

_شاید اگه هما و فرزاد نمیومدن من میومدم...میخوای تو بیا بریم خونه ی من؟

یعنی اگه بگم دهنم عین غار باز موند دروغ نگفتم...از شهاب بعید بود...دستش رو گذاشت زیر فکم و دهنم رو بست و با خنده گفت:

_تو که جنبه شو نداری چرا شوخی میکنی؟

پس داشت منو دست مینداخت...زیر لب غریدم:پسره پررو خودخواه..

چیزی نگفت فقط با لبخند نگاهم کرد...خداحافظ زیر لبی گفتم ولی اون بدون برداشتن لبخندش که کم کم داشت روی مخم میرفت گفت:

_مواظب خودت باش.شبت بخیر

به سختی از دهنم در اومد و منم گفتم:

_تو هم همینطور...

و از ماشین پیاده شدم وبه سمت آپارتمان رفتم...دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم..چون دوست داشتم تا صبح همون جا بشینم و تکون نخورم..واردخونه شدم...چراغا رو روشن کردم...رفتم توی اتاقم...لباس هام رو به سختی عوض کردم..معلوم نبود بقیه کی برگردن..دوست داشتم برم حموم..ولی چون تنها بودم میترسیدم...
از پنجره بیرون رو نگاه کردم تا ببینم که بابا برنگشته ولی جای اون ماشین شهاب رو دیدم که هنوز همونجا بود..سریع سرم رو بردم داخل...چراغ اتاق رو خاموش کردم...گوشه ی تخت نشستم و دوباره از پنجره تا وقتی که ماشین فرزاد رو ببینم به شهاب نگاه کردم....

حوله رو برداشتم و به سمت حموم رفتم..ولی توی حموم فکرم همش اطراف اتفاقات امشب بود...اتفاقاتی شیرین که امیدوار بودم چیزی مانعشون نشه...
گند زدم..به هرچی امتحانه گند زدم...فکر و ذکر شهاب نمیزاشت روی درسهام تمرکز کنم...به درک هرچی که میخواست بشه..از جام بلند شدم و برگه رو به مسول دادم....نگاهم به برگه ی آرمان افتاد...اغلب سوالات رو جواب داده بود....سهیل هم جلوی در خروجی نشسته بود...موقع رد شدن به برگش نگاه کردم...کامل نوشته بود..الانم سر سوال آخر بود..ای تو روحش..لعنت به من که همه ی امتحانا رو پشت سر هم خراب کردم...آخه دختره ی دیوونه به جای عشق و عاشقی تو فرجه میشستی درستو میخوندی...

دلم میخواست محکم سر این سهیل رو بکوبم به دیوار...من بخاطر این وارد یه بازی شده بودم و از کل کارو زندگیم افتاده بودم اونوقت این سهیل کم مونده بود کتاب رو وارد برگه اش کنه...جدیدا اطراف منم آفتابی نمیشه...نمیدونم چرا احساس میکنم داره ازم فرار میکنه....نمیخوام به خودم دروغ بگم ولی از سهیل خوشم میومد...از اخلاقش..از مهربونیش..از محبتش...درکش....درست ضد شهاب بود...

نیشخندی زدم.آخه الان وقت فکر کردن به ایناست؟برو فکر زندگیت باش که نابود شد دختر...این درسو بیفتی دیگه ترم بعد چیزی نمیتونی ورداری...از سالن دانشگاه بیرون اومدم....همه قیافه هاشون تو هم بود...پس فقط مشکل از من نبود...یکم امیدوار شدم...زیاد از سالن فاصله نگرفته بودم که شنیدم یکی گفت:

_خانم طراوت...

برگشتم عقب..سهیل بود...این کی اومد بیرون؟یعنی به این سرعت سوال آخر رو نوشت...ایستادم...بهم رسید..نگاه عجیب و دلتنگی بهم انداخت و گفت:

_سلام..

بی حوصله گفتم:

_تازه آخر امتحان یادت افتاده سلام کنی؟

لبخندی زد و گفت:

_وقتی اومدم سر جلسه ندیدمت...امتحان چطور بود؟

فقط نگاهش کردم...خنده اش گرفت و گفت:

_یعنی انقدر افتضاح دادی که اینطوری نگاه میکنی؟

_بدتر از افتضاح...راستی کم پیدا شدی...

دستاش رو زد تو جیبش و در حالیکه سنگی رو زیر کفشاش حرکت داد گفت:

_درگیر کارام بودم...

حرفش از نظرم یکم مشکوک بود...معلوم بود که درگیریه ذهنی داره...مخصوصا این فرار کردناش از من بدون شک دلیلی داشت..الان هم پیش قدم شدنش برای حرف زدن عجیب بود...

یاد روزی که خونش رفته بودم افتادم و گفتم:

_راستی بابت اونورز معذرت میخوام..باید میرفتم..یه مشکلی برام پیش اومده بود...

عمیق با لبخندی محزون نگاهم کرد و گفت:

_مهم نبود...

میخواستم دوباره به حرفای اون روز اشاره کنم که نگاهش رو به یه جای دیگه دوخت و گفت:

_من باید برم هلیا...

_کجا بری؟

نگاه کلافه ای بهم انداخت و گفت:میدونی که ترم آخرمه...یعنی دیگه دانشگاه نمیام...

مرموز نگاهش کردم و گفتم:خب منظورت از این حرفا چیه؟

چند بار لباش حرکت کرد و خواست چیزی بگه..ولی نتونست...آخرش چشماش رو بست و گفت:

_هیچی...

نمیدونم چرا..ولی حس میکردم غم بزرگی داره..خیلی بزرگ...وقتی به من نگاه میکرد این غم بزرگتر هم میشد.....با خودش درگیر بود..میفهمیدم که هم دلش میخواد باهام حرف بزنه و هم ازم دور بشه...آروم ادامه داد:

_ماشین آوردی؟میخوای برسونمت؟

فهمیدم میخواد فرار کنه...لبخند نامطمئنی زدم و گفتم:آره آوردم...ممنون...منم دیگه برم...خداحافظ...

پشتم رو بهش کردم که شنیدم گفت:

_مواظب خودت باش هلیا...

انقدر لحنش آروم و خواستنی بود که دستام لرزید...بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم...باید میفهمیدم توی زندگیه این پسر چی گذشته...اگه من رو میخواست چرا چیزی نمیگفت؟چرا باید عکسم رو روی صفحه ی لپ تاپش میدیدم...چرا چشماش بی قراری میکنه ولی خودش سمتم نمیاد...آه خدایا...خواهش میکنم تا فردا که آخرین امتحانم رو میدم دیوونم نکن..تنها درسیه که بلدم..میترسم اون رو هم خراب کنم....اصلا من غلط کردم که گفتم میخوام تو این بازی شرکت کنم...همه مغرور بودن..هیچکس حرف دلش رو نمیزد..این از سهیل که چشاش داد میزنه منو میخواد ولی صداش در نمیاد...اونم از شهاب که هر ثانیه از نبودش میمیرم و زنده میشم ولی یه دوستت دارم کوچیک هم تا به حال بهم نگفته..آخه چقدر غرور؟
..یاد شب نامزدیه هما افتادم...لبخندی روی لبام نشست...فقط یه اعتراف کم داشت اون شب...میتونست بهترین شب زندگیم بشه...مطمئن بودم شهاب رو پس نمیزنم...ولی اون بی انصاف چیزی نگفت...یک نفر از پشت کیفم رو گرفت..با ترس برگشتم..آرمان بود...اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم:

_آرمـــان؟

و در ادامه گفتم:

_ه.و.س کردی حراست بهمون گیر بده؟

باهام هم قدم شد و گفت:حراست این سمتا نمیپلکه..منطقه آزاده...
خندم گرفت..راست میگفت...دوباره صدای شیطونش رو شنیدم که گفت:

_امتحان خوراک نمره گرفتن بود...فکر کنم استاد حوصله نداشت فکر کنه سوال سخت در بیاره..

زبونم رو گاز گرفتم تا تیکه بارش نکنم...ولی از دورن خودخوری کردم...دلم میخواست موهاش رو تیکه تیکه بکنم..اومده کنار گوش من از امتحان میگه...با حرص گفتم:

_تو رفیق نداری که بری با اونا در مورد درس بحث کنی؟داری با من راه میای که فردا صد تا حرف تو دانشگاه بپیچه...

ایستادم..اونم ایستاد...چشمکی زد و گفت:

_تو دانشگاه همه در مورد هم حرف میزنن..ولی هیچکس حق نداره در مورد تو چیزی بگه..خودم آسفالتش میکنم..

هرچقدر سعی کردم جلوی خندم رو بگیرم نتونستم..گفتم:

_خیلی پررویی آرمان..خیلی..برو تا به شهناز جونت نگفتم..میدونی که بفهمه پوستت رو میکنه...

خودش رو زد به اون راهو با خنده گفت:

_شهناز؟شهناز کیه؟نمیشناسم...

با تهدید دستم رو گرفتم سمتش و گفتم:

_وقتی بهش گفتم میفهمی.

چند لحظه نگاهم کرد...لبخند از روی صورتش رفت و اینبار با جدیت گفت:

_من با شهناز رابطه ای ندارم..

با شیطنت ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

_مهم نیست داداش من...مهم دلته که واسه اون میتپه...حالا هم برو به زندگیت برس تا منم برگردم خونه...دیگه ان شاء الله قصد نکردی که از خروجیه خواهران رد بشی!!

چیزی نگفت و فقط با اخم نگاهم کرد..مردم درگیری داشتن..دستی تکون دادم و گفتم:

_خداحافظ

و بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم رفتم سمت خروجی...ماشین عزیزم گوشه ای زیر آفتاب پارک شده بود و داشت جون میداد...سوییچ رو از توی کیفم پیدا کردم...دزدگیرش رو زدم..ولی قبل از اینکه توی ماشین بشینم یه دختر از روی نیمکت پشت ماشینم که توی دیدم نبود بلند شد....متعجب نگاهش کردم...اینکه...اینکه...باورم نمیشد....اومد سمتم..رو به روم ایستاد...لبخندی روی صورتش نشوند و گفت:

_سلام خانم طراوت.

توی شوک بودم..این اینجا چیکار میکرد؟برای چی اومده بود؟..اونم دم دانشگاه...سرم رو تکون دادم و موشکافانه فقط گفتم:

_سلام خانم جعفری.....

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#49 | Posted: 2 Sep 2014 22:05
قسمت سی و نهم

پشت میزی داخل یک کافی شاپ نشسته بودیم...من بستنی سفارش دادم و اون آناناس گلاسه...سفارشاتمون رو آوردن..ته دلم شور میزد...از اومدنش خوشحال نبودم..اونم تا الان چیزی نگفته بود...مانتوی کوتاهی پوشیده بود و موهای شرابی رنگش رو بیرون داده بود...زیر نظر گرفته بودمش تا زودتر به حرف بیاد...ساحل بی دلیل پیش من نمیومد...بهم نگاهی انداخت...پوزخندی زدم..هیچی نمیتونست منو شهاب رو از هم جدا کنه..حتی این دختر که ادعای عاشقی میکرد...با اعتماد به نفس گفتم:

_نمیخوای بگی واسه چی اومدی جلوی دانشگاه؟

نیشخندی زد و گفت:

_چرا عجله داری؟هرچی دیرتر بشنوی واست بهتره؟

تیز نگاهش کردم و گفتم:

_من وقت اضافی ندارم...فکر نمیکنم حرفات خیلی مهم باشن..

خیلی غیر ارادی اینطوری باهاش برخورد میکردم..اون حس بد مانع از این میشد که بتونم باهاش خوب باشم..خنده ای کرد و گفت:

_اول گوش کن بعد اینطوری حرف بزن...

خم شدم روی میز و گفتم:

_باشه... پس حرفی رو که انقدر برای زدنش زحمت کشیدی و اومدی دنبالم بزن..

پوزخند زد و گفت:

_من نگران توام...

مثل من خم شد روی میز و زل زد بهم و با جدیت گفت:

_نگران تو که هیچ چی از بازی های کثیف اون آدمای بالایی نمیدونی...فکر میکنی من نمیدونم چیزی بین تو و شهاب نیست؟

متعجب بهش نگاه کردم..این از کجا میدونست.سعی کردم به خودم مسلط باشم.شاید میخواست یه دستی بزنه و در واقع چیزی نمیدونست..گفتم:

_من از حرفات سر در نمیارم..برای چی بین من و شهاب نباید چیزی باشه؟ما به هم علاقه داریم و با علاقه نامزد کردیم..

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

_البته تو میتونی هرجوری دلت میخواد فکر کنی!

به صندلی تکیه دادم و به دو سه تا دختر جوونی که توی کافی شاپ بودن نگاه کردم...سکوت کوتاهی کرد...بعد از چند لحظه گفت:

_از شهاب چی میدونی؟از کاراش؟

با لبخند پهنی گفتم:خیلی بیشتر از تو میدونم...

اون هم به تبعیت لبخندی زد و گفت:

_اگه منظورت به ریاست ارتش سایبریه اینو منم میدونم.

ریزبینانه نگاهش کردم که خودش ادامه داد:

_وطنی داییمه...به هرحال من هم اونقدر ساده نیستم که ندونم اطرافم چی میگذره...آدم باید زرنگ باشه تا بتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون...از این متعجبم دختری مثل تو چطوری قبول کرده که وارد این بازی بشه..

برو بر نگاهم کرد...این همه چیز رو میدونست..یه هدفی داشت...حس عجیبی داشتم...وقتی دید چیزی نمیگم خودش گفت:

_میدونم تعجب کردی!ولی من میدونم....خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی...

با حرص گفتم:

_حرفتو بزن.انقدر با کلمات بازی نکن...

لبخندش رو جمع کرد...کمی جدی شد و گفت:

_تا به حال از خودت پرسیدی شهاب چرا تو رو انتخاب کرد؟از خودت پرسیدی چرا مهم ترین راز های زندگیش رو به تو گفت؟

فقط نگاهش میکردم...دلم میگفت گوشام رو روی حرفاش ببندم تا من رو به شک نندازه..ولی عقلم میگفت گوش کن..این دختر چیزایی رو میدونه که تو نمیدونی....از این حس میترسیدم..نگاه سردرگمم رو که دید ادامه داد:

_داییم میگفت اولین بار تو رو توی شرکت سایبری دیده...وقتی با نهایت گستاخی وارد اتاق رییس شدی...شهابم بود...و تو از یه نفر به اسم سهیل اسم بردی...از خودت نپرسیدی چرا شهاب با اون ابهت قبول کرد کار تو رو انجام بده؟هیچوقت شک کردی چرا اون روز همه چی به خوبی پیش رفت؟چرا شهاب در برابرت کوتاه اومد؟چرا باید بخواد یه کاری رو که انقدر بی ارزش بوده شخصا انجام بده؟اونم شهابی که خودش رو برتر از همه میدونه؟

صداش کمی بالاتر رفت و گفت:

_از خودت نپرسیدی چرا آدم به این مهمی...به این معتبری...کسی که ارتش سایبری ایران توی دستاشه...هک کردن براش مثل آب خوردنه از یه آدم عادی شکست بخوره؟چرا باید به تو بگه که نتونسته وارد اطلاعات اون فرد بشه؟ شهاب فرد کوچیکی نیست...اگه بخواد میتونه اطلاعات کشورهای مهمی رو به راحتی هک کنه..اونوقت چرا نباید بتونه وارد اطلاعات سهیل بشه؟هکر بزرگ مملکت...بزرگترین برنامه نویس...کسی که کمتر از 5 دقیقه میتونه بزرگترین تشکیلات رو هک کنه...این برات غیرطبیعی نبوده؟ چشمات رو بستی و فقط اتفاقات ظاهری رو میبینی...

پوزخندی زد و ادامه:درحالیکه خیلی چیز ها پشت کارای شهاب هست که دختر ساده ای مثل تو فقط میتونه وارد بازیش بشه...نمیتونه دخالت کنه...نمیتونه تغییر بده..فقط باید مثل یه عروسک شهاب رو به هدفش برسونه...

نگاهی با همدرد ی بهم انداخت که اصلا خوشم نیومد و گفت:

_من درکت میکنم...سخته بخوای با آدمایی مثل شهاب کنار بیای..شهاب هیچوقت تا این حد خودخواه نبود...برای منم عجیب بود...ولی توی این بازی داره تو رو قربانی میکنه و تو متوجه نیستی...

نمیخواستم بشنوم..نمیخواستم..حرفاش داشت نابودم میکرد...داشت ذهنم رو به هم میریخت..از جام بلند شدم..کیفم رو گرفتم پوزخندی زد و گفت:

_از چی فرار میکنی؟از واقعیات؟فکر میکنی با سوال ایی که برات به وجود اومده دیگه میتونی به راحتی زندگی کنی؟خانم هلیا طراوت تو هیچ میدونی دو ساله که زیر نظری؟....








با شوک برگشتم سمتش...منظورش چی بود...قلبم گاهی تند و گاهی آروم میزد...بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

_بشین...چیزای بیشتری هست که باید بدونی..

با تردید نگاهش کردم...چشمام رو بستم..باید درست تصمیم میگرفتم...یا باید میرفتم و به حرفاش اهمیت نمیدادم و یا باید ریسک میکردم و میزاشتم این دختر ذهنم رو خرابتر از این بکنه...علامت سوال های زیادی توی ذهنم اومده بود...سرجام نشستم...نگاهم رو بهش دوختم....به صندلیش تکیه داد و گفت:

_دو سال پیش...وقتی شهاب داشت با یه نفر صحبت میکرد شنیدم...توی دفتر شرکت بودن...

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_هلیا تو همیشه تحت نظر بودی...حتی وقتی به نظر خودت یک زندگیه عادی داشتی...تو زیر سلطه ی شهاب بودین..زیر سایه ی اون...شهاب به حرکاتت شکل میداد...کاری رو میکردی که اون میخواست....

اعصابم داغون بود گفتم:

_حرفتو بزن..دو سال پیش چی شنیدی؟

نگاه مرموزی بهم انداخت...کمی فکر کرد و گفت:

_نمیدونم آدمی به اسم سهیل چرا انقدر برای شهاب مهمه...از کارای شهاب سر در نمیارم...نمیخوامم سر در بیارم..چون کنجکاوی کردن توی کار های اون زندگیم رو به خطر میندازه...من هیچوقت رو به روی شهاب ایست نمیکنم...وقتی پشت در بودم شنیدم که گفت میخواد همه ی هم کلاسی های پسری به اسم سهیل رو زیر نظر بگیرن...اما فردی به نام هلیا طراوت باید کاملا تحت کنترلش باشه....لحظه لحظه به لحظه گذارشکار های تو رو داشت..گذارش آب خوردنت..نفس کشیدنت...یکی رو گذاشته بود کنارت که زیر نظرش باشی...اون تو رو با هدف وارد این نقشه کرد...اون تو رو فدا کرد تا به چیزی که از سهیل میخواد برسه...تو اصلا براش مهم نبودی..هدفش مهم بود...ازش خواست که زیر نظر باشی ولی مواظب رفتار هات با سهیل باشن تا حسی به سهیل پیدا نکنی... اما جالبترش اینجا بود که...

نیشخندی زد و ادامه داد:

_اون خواست حتی اگه شده احساسات تو رو بازی بدن ولی تو رو از علاقه داشتن به سهیل دور نگه دارن...یا به عبارت بهتر نزارن سهیل به تو علاقه پیدا کنه...نمیدونم چیشد که کارتون به نامزدی کشید...شاید باز هم برای هدفش احساس خطر میکرد...

مردمک چشمام میلرزید...حالم داشت به هم میخورد..اعصابم داغون بود..باورم نمیشد..شهاب من رو بازیچه ی خودش کرده بود..اون داشت من رو بازی میداد تا به هدفش برسه...من هیچ اهمیتی براش نداشتم..حتی اون بوسه ها...با ناباوری به ساحل نگاه کردم...آروم گفتم:

_چرا باید حرفاتو باور کنم؟

درحالیکه خیره نگاهم میکرد گفت:

_انقدر دل و جرات ندارم که پشت سر شهاب دروغ بگم...هرچیزی رو که شنیده و دیده بودم بهت گفتم...

قلبم شکست...وجودم له شد...من به چه راحتی به شهاب اعتماد کردم...به چه راحتی توی قلبم راهش دادم...به چه راحتی دوسش داشتم..به چه راحتی عاشقش شدم...و به چه راحتی گذاشتم من رو ب.ب.و.س.ه...صدای ملایم و آروم ساحل رو شنیدم:

_تو روبازی دادهلیا...

ضربه ی آخر رو خوردم...احساس میکردم قلبم داره خورد میشه..غرورم داره میشکنه...با نابودی فاصله ی زیادی نداشتم...حس من از خیانت دیدن هم بدتر بود...دندون هام از این حس بد روی هم میخوردن..افکارم,آرزوهام,عشق م,زندگیم..همه و همه بی رنگ شده بودن...من مثل زباله ای توی دستای شهاب بودم که فقط چون به کارش میومدم نگهم داشت..ازم سو استفاده کرد...بخاطر سهیل...چشمام رو بستم..نباید گریه میکردم...نباید ساحل خورد شدنم رو میدید....نگاهم رو به گل روی میز دوخته بودم...داشتم ذره ذره سنگ شدنم رو احساس میکردم...بدون اینکه سرم رو بلند کنم آروم گفتم:

_اونی که زیر نظرم گرفته بود کی بود؟

سرم رو بلند کردم...توی چشماش نگاه کردم...لبخند میزد..ولی مطمئن بودم به هدفش رسیده...چون با اینکه نشون ندادم ولی خورد شدنم رو میتونست احساس کنه...چشماش رو از روم برنداشت و گفت:

_این رو نمیتونم بهت بگم..به هرحال اون فرد یکی از افراد ماست و افشای هویتش به ضرر من تموم میشه...

گوشیم زنگ خورد...به شماره نگاه کردم..شهاب بود...صدای ساحل رو شنیدم که گفت:

_شهابه؟آره؟

نگاهی بهش انداختم..خودش ادامه داد:

_میدونه پیش منی..میدونه کجاییم...شک نداشته باش..چیزی از چشمای شهاب دور نمیومنه...برای همین زنگ زده...

گذاشتم انقدر زنگ بخوره تا خودش قطع بشه...چیزی نگفتم...ساحل ادامه داد:

_از حرفای امروز من چیزی نمیدونه..حتی خبر نداره که من همچین چیزایی رو میدونم...هرکاری میخوای بکنی بکن..فقط اسم من رو وسط نیار...باشه؟
خونسرد و جدی نگاهش کردم و بعد از سکوتی طولانی تصمیمم رو گرفتم و گفتم:

_اسم اون شخص رو بگو تا برای همیشه از زندگیه شهاب برم بیرون..میدونم که تو هم همینو میخواستی...

روی لباش به آرومی لبخندی از رضایت شکل گرفت و گفت:

_اگه بفهمی میخوای چیکار کنی؟

بی احساس گفتم:

_هیچی

دیگه احساسی نداشتم...جز احساس حقارت در برابر کارای شهاب که روانم رو آزار میداد...کاری نمیکردم..بازی رو ادامه میدادم آخرش هم کنار میرفتم...ولی اینبار با میل خودم بازی میکردم...

_آرمان....آرمان امیری...پسری با 26 سال سن ..دانشجوی ترم 4 رشته ی روان شناسی...دارای مدرک مهندسی کامپیوتر نرم افزار...هکری قابل...فرد مورد اعتماد شهاب ...دست چپه آقای شهاب پارسیان...

از جام بلند شدم...برام سخت بود...آرمان!!با من چیکار کردی شهاب؟!!چیکار کردی لعنتی...دیگه به ساحل نگاه نکردم...پشتم رو بهش کردم و به آرومی از کافی شاپ خارج شدم...با احساسی له شده...از این همه اعتماد...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#50 | Posted: 2 Sep 2014 22:07
قسمت چهل

ساعت 8 شب بود...بابا خونه بود ولی هما خونه ی فرزادرفته بود...روی تخت کز کرده بودم..صفحه ی گوشیم بارها روشن و خاموش شد...ولی اقدامی برای برداشتنش نکردم...نمیخواستم جوابش رو بدم...نمیخواستم صداش رو بشنوم...از جام بلند شدم..از اتاق رفتم بیرون بابا داشت فیلم میدید...فهمیده بود حوصله ندارم برای همین زیاد به پروپام نمیپیچید...رفتم توی آشپزخونه و کمی آب خوردم..دوباره برگشتم سمت اتاقم..گوشیم هنوز داشت زنگ میخورد...شاید بیشتر از 20 بار زنگ خورده بود...خواسته یا ناخواسته اسم ساحل هم وارد این جریان میشد...شهاب مطمئنن تا الان از ساحل پرسیده...برام مهم نبود...آرمان...تو چرا بی انصاف؟تو که مثل داداشم بود!..تو که همیشه کنارم بودی...همیشه همراهم بودی...همیشه بهم محبت میکردی...با هیچ پسری به اندازه ی تو راحت نبودم...چرا آرمان...رفتم جلوی آینه...چشمای خاکستریم یخ زده بودن...بی احساس...چونم لرزید...مردمک چشمام برقی زد...سرم رو بالا بردم....نمیبخشمت شهاب....نمیبخشمت...زجرت میدم...دوستت داشتم...عاشقت بودم..عاشقت هستم...ولی زجرت میدم...چون منو کشتی...چون اولین عشق جوونه زده توی قلبم رو نابود کردی...ریشه های عشقت هنوز توی بدنم هست..ولی اونا رو هم خشک میکنم....
چند ضربه به در خورد...چیزی نگفتم..بابا وارد اتاق شد..نگاهی بهم انداخت و گفت:
_شهاب اومده.گفت بگم پایین منتظرته.
لبخند پر از دردی روی لبام اومد...سرم رو برای بابا تکون دادم...شهاب تو باید درد عشق رو چند برابر من احساس کنی...بابا از اتاق رفت بیرون و در رو بست...مانتو شلواری رو از توی کمد برداشتم...دور چشمام خط چشم کشیدم...ولی اینبار متفاوت تر از روزای قبل...اینبار جوری کشیدم که چشمام رو بی احساس تر و گستاخ تر نشون بده...شال رو انداختم روی سرم...از اتاق خارج شدم...کفشام رو پوشیدم و خداحافظ زیر لبی گفتم...
از داخل پارکینگ دیدمش...پشت به من به ماشینش تکیه داده بود...با شنیدن صدای در پارکینگ برگشت و با عصانیت نگاهم کرد و گفت:
_چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
بدون توجه بهش داخل ماشین نشستم...شهاب هم نشست..ولی ماشین رو روشن نکرد...دستم رو گرفت و فشار داد و از بین دندونای بهم چسبیده اش گفت:
_با تو بودم هلیا...چرا اون لامصب رو جواب نمیدادی...
میخواست استخونام رو خورد کنه..ولی فقط برگشتم توی چشماش نگاه کردم و لبخندی زدم...چند لحظه همونطور نگاهم کرد...کم کم نگاهش رنگ ناباوری گرفت...لبخندم به پوزخند تبدیل شد...دستام رو ول کرد..توی نگاهم چیزی رو دید که کلافش کرد...نگاهش رو ازم دزدید و ماشین رو روشن کرد...توی سکوت میروند...آروم گفت:
_چرا اینطوری نگام میکنی هلیا؟چیزی شده؟اشتبا....
ادامش رو نگفت...انقدر غرور داشت که حتی راضی نمیشد بگه هلیا من اشتباهی کردم؟وقتی دید جوابش رو ندادم برگشت سمتم و صداش رو بالا برد و گفت:
_با توام هلیا...چت شده؟
خندیدم و گفتم:
_چیزیم نشده عزیزم..فقط بی حوصله ام...
به بیرون نگاه کردم...سنگینیه نگاهش رو روی خودم احساس کردم...دست چپم رو بین دستاش گرفت...گرم بود..خیلی گرم...عکس العملی نشون ندادم...با انگشت شستش دستم رو نوازش کرد..و آروم بدون اینکه دستام رو ول کنه دنده رو عوض کرد...میترسید بپرسه...حس میکردم که میترسه بیشتر بپرسه...نگه داشت...جلوی یک مغازه ی طلافروشی بودیم..دستم رو ول کرد و گفت:
_پیاده شو
بدون هیچ حرفی از ماشین بیرون اومدم...اومد کنارم..انگشتام رو بین دستای محکمش گرفت...رفتیم سمت طلافروشی...فروشنده با ورود ما با لبخند پهنی اومد سمتمون و گفت:
_خیلی خوش اومدین...
_لطفا بهترین حلقه هاتون رو بیارین...
پوزخندی زدم...دیگه شهاب رو درک نمیکردم...فروشنده حلقه ها رو برامون روی میز گذاشت و در مورد تک تک اون ها توضیحاتی رو داد...شهاب کمی به دستم فشار آورد و گفت:
_کدوم رو دوست داری عزیزم؟
به حلقه های زیبا و چشم نواز نگاه کردم...آروم گفتم:
_برام فرقی نداره.
منو به سمت خودش برگردوند...نگاهم کرد..تو چشمام....دقیق...آروم زمزمه کرد:
_انتخاب کن هلیا..میخوام واسه ی تو بخرم..
همراه با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
_چرا؟
دستام رو جوری گرفته بود که انگار میخوام فرار کنم...چشماش رو بست و با کمی حرص گفت:
_یکی رو انتخاب کن.
و اینبار به دستام فشار آورد...برگشتم سمت فروشنده...یکی از حلقه ها رو انتخاب کردم...همون رو خرید و دوباره داخل ماشین برگشتیم...بدون هیچ حرفی حرکت کرد...صدام در نمیومد...با ریموت در رو باز کرد..رفتیم داخل خونش....ماشین رو نگه داشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_امشب کامران و سروناز با ساحل میان اینجا...با بابات حرف زدم....
حوصله ی گوش دادن نداشتم..از ماشین پیاده شدم..بدون توجه بهش به سمت خونه حرکت کردم...خواستم برم سمت سالن ولی دستم رو گرفت و همراه خودش بالا برد....اصلا اعتراض نمیکردم..میخواستم حرص بخوره...وارد اتاقش شدیم...برگشت در رو بست..نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چرا اینطوری میکنی هلیا؟
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
_چطوری؟
نفسش رو عمیق بیرون داد و چیزی نگفت از توی جیبش جعبه ی حلقه ها رو در آورد...دستش رو آورد جلوم..منظورش رو فهمیدم..ولی تکون نخوردم...با خشونت دستام رو گرفت و خودش حلقه رو توی انگشتم کرد...زمزمه کرد:
_از دستات درش نیار.
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_در رو باز کن میخوام برم پایین...
چیزی نگفت...فقط خیره شد بهم...میدونستم داره عذاب میکشه...بهش پشت کردم...چند لحظه همونطوری ایستادم..مردد بود...حس کردم گوشیش رو از توی جیبش در آورد و بعد از چند لحظه صداش رو شنیدم:
_الو ... کامران...قرار امشب رو بنداز واسه ی یه شب دیگه...
دست راستش دور گردنم حلقه شد...سرش رو روی موهام گذاشت و در همون حال گفت:
_نمیشه..نه امشب نه...خداحافظ
هرم نفس های داغش روی موهام دیوونم میکرد...دلم میخواست غرورم رو بشکنم و گریه کنم......چطور میتونی با من اینکارو کنی شهاب؟چرا اینکار رو میکنی؟منو عاشق خودت کردی که چی بشه؟چرا چشمام رو به دیدنت عادت دادی؟ کمی تکون خوردم تا از توی آغوشش بیام بیرون...نزاشت...آروم زمزمه کرد:
_چرا اینطوری شدی هلیا؟
با تموم قدرتم برگشتم و غریدم:
_به من دست نزن..
متعجب نگاهم کرد..ادامه دادم:
_تغییری نکردم شهاب...مثل همیشه ام.
اومد جلو و شونه هام رو گرفت و با قلدری گفت:
_امروز اون ساحل عوضی به تو چی گفت؟بگو چه زِری زده که اینطوری رفتار میکنی
خونسرد نگاهش کردم و گفتم:
_چیز خاصی نگفته عزیزم...داشت از هنرهای تو میگفت...از بزرگیت..از قدرتت...از معرفتت..
اومد وسط حرفم..تکونم داد و گفت:بس کن هلیا...بس کن لعنتی..
دستم رو آوردم بالا و آروم گذاشتم روی گونه هاش و نوازشش کردم و بی احساس گفتم:
_چرا به هم ریختی شهاب؟از چی ترسیدی؟چرا خودت رو باختی؟
مردمک چشماش تکونی خورد...صدای نفس هاش کمی تند شده بود...سردرگمی رو توی چشماش میدیدم...ازم فاصله گرفت و در رو باز کرد..بهم پشت کرد...رفت سمت پنجره ی اتاق و گفت:
_زنگ بزن به تاکسی تلفنی...برگرد خونه...
داشتم لذت میبردم...شهاب ترسیده بود...از توی چشمام خونده بود...کمی رفتم سمتش و گفتم:
_از چی فرار میکنی شهاب؟
برگشت سمتم و با خشونت زل زد بهم و گفت:من از چیزی فرار نمیکنم...
پوزخند زدم و حلقه رو از دستام در آوردم..نگاهش سمت حلقه رفت...ولی من به شهاب نگاه میکردم..به عکس العملش...رفتم رو به روش...به سینه اش نگاه کردم..حلقه رو از روی گردنش تا روی سینش کشیدم و زمزمه کردم:
_فکر کنم بهتره این بازی رو تموم کنیم...دیگه هیچ چی بین من و تو نیست...نگران ماموریت سهیل نباش..جا نمیزنم..
حلقه رو ول کردم...جلوی پاهامون افتاد زمین...برگشتم که برم...نزاشت..من رو با خشونت توی بغلش کشید...کنار گوشم گفت:
_چی شنیدی هلیا؟بهم بگو..بزار از خودم دفاع کنم...
بدون اینکه برگردم سرم رو کج کردم..لب هامون رو به روی هم بود...با لحنی اغوا گر گفتم:
_تا کی میخوای به این بازی ادامه بدی؟دوسال زیر نظرت بودم...آرمان...پسری که توی دانشگاه برام مثل برادر بود با هدف بهم نزدیک میشد...چرا اینکار رو میکنی شهاب..انقدر از سهیل متنفری؟..انقدر اون کثیفه که بخاطرش میخواستی من رو قربانی کنی؟
حلقه ی دستاش از هم باز شد...سوکت طولانی مدتی کرد...و بعد با صدایی کلفت شده در عین حال آروم گفت:
_تو گستاخ بودی...باید یه نفر رو وارد بازی میکردم تا نه اون به سهیل احساسی پیدا کنه و نه سهیل...
_و چون احساس کردی سهیل داره بهم علاقه مند میشه من رو سمت خودت کشیدی؟آره؟
_نه هلیا..نه...
برگشتم سمتش و با پوزخندی گفتم:اصلا برام مهم نیست شهاب..هرکاری که کردی بخودت مربوطه...تو باید همه چی رو اداره میکردی...پس نمیتونم سرزنشت کنم...مشکلی با این کارت ندارم...از اول هم چیزی بین ما نبود..قرار ما فقط گرفتن اطلاعات از سهیل بود...اون کار رو هم تا آخر انجام میدم...
خواستم حرکت کنم و برم که دستم رو از پشت سر گرفت و با عصبانیت گفت:
_نه..تو دیگه توی این بازی نیستی..
با لبخند برگشتم سمتش و گفتم:
_تا آخرش هستم...
غرید:
_به سهیل نزدیک نمیشی هلیا...
_ ازتو دستور نمیگیرم شهاب..نمیتونی به من دستور بدی...چون دیگه باورت ندارم...چون دیگه کاری باهات ندارم...چون هرچی که این وسط بود تموم شد...الان فقط نقشه مهمه...من وظیفه ام رو به خوبی انجام میدم...ولی دیگه تورو نمیشناسم...بزرگترین هکر دنیا رو نمیشناسم...خودخواه ترین آدم روی زمین رو نمیشناسم...رییس ارتش سایبری رو نمیشناسم...آقای شهاب پارسیان رو نمیشناسم...دیگه نمیشناسمت شهاب...نمیشناسمت...
با ناباوری نگاهم میکرد...یه چیزی رو توی چشماش دیدم که باعث شد با این همه بد کردنش بازم دلم بلرزه...چشمام رو روی اون مرداب سیاه بستم...ازش رو گرفتم...بهش پشت کردم و به سمت در رفتم....دیگه ایست نکردم...رفتم..از اون اتاق برای همیشه رفتم...از اتاقی که اولین بوسه ی شهاب رو اونجا گرفتم...از اتاقی که آغوش شهاب اینجا به روم بازشد....رفتم تا شهاب بدون من راحت زندگی کنه...رفتم تا احساسم رو چال کنم...رفتم تا خشن بشم...رفتم تا سنگ بشم...سنگی سرد...سنگی یخ زده...
***
_یعنی چی از شهاب جدا شدی؟
_همین که شنیدی بابا..دیگه بین من و اون چیزی نیست.
_ناراحتت کرده؟چیزی گفته؟اشتباهی کرده؟
کلافه گفتم:نه بابا...از هم جداشدیم..فقط همین..چرا میخوای بزرگش کنی..
رفتم توی اتاق و در رو بستم...از دیشب که با شهاب حرف زدم دیگه هیچ خبری ازش نداشتم...مجبور شدم به بابا بگم..برای همین مورد شماتتش قرار گرفتم....از امروز دوباره زندگی میکردم..مثل یه آدم عادی...احساس شکست بس بود...انقدر محکم بودم که دوباره وایسم...پرغرور..گوشیم رو برداشتم..شماره ی شهلا رو گرفتم..بعد از چند لحظه جواب داد:
_سلام بر رفیق بی معرفته نامرد بی شعور نفهم بی خصایت...
_تا کی میخوای فحش بدی؟
_تا وقتی که تو از رو بری..
_میدونی که نمیرم.
_آخه آدم نیستی.
_جای احوال پرسیته؟
خندید و گفت:
_اصلا یادم رفته بود..سلام..چطوری رفیق بیشعور..عوضی...کثافت...
_بسه بابا نخواستم تو احوال پرسی کنی..
_خوبه..حالا حرفتو بزن.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Heart Hacker | هکر قلب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites