تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#91 | Posted: 15 Oct 2014 01:20




حسین پوزخندی زد و گفت:
_یعنی واقعا در این مدت به یاد ما هم بودی؟
_دلیلی برای فراموش کردنتون نداشتم که بخوام به شما فکر نکنم.
وقتی کنار هم نشستند امیر رو به جواد گفت:
_راستی جواد،از آرش چه خبر؟حالش بهتره.عملش خوب بود؟
_یعنی تو اصلا توی اینم مدت خبری از آرش نداری؟
_خب من که اینجا نبودم.تازه یه ساعته که برگشتم.
بهروز گفت:
_خب حداقل یه تلفن می زدی.
_نشد دیگه تمام این مدت درگیر بودم.
جواد با لحنی ناراحت گفت:
_تو اگه می خواستی می تونستی هر دو طرف رو داشته باشی.
_خواهش می کنم کمی منطقی باشید.دوست من پدرشو از دست داده بود.درش هم حق پدری به گردن من داشت.باید در مراسمش شرکت می کردم.اگه شما جای من بودید چی کار می کردید؟
علی گفت:
_ما نمی گیم تو کار درستی انجام ندادی.ولی حداقل می تونستی صبر کنی برای چهلم بری.
_نمی شد علی جان.وقتی خودش زنگ زد و گفت که می خواد من در مراسم تشییع جنازه شرکت کنم چی می گفتم؟
رضا گفت:
_خب می گفتی الان مسافرتیم.اگه دوستامو ترک کنم ناراحت می شن...می گفتی یکی از بچه ها الان توی بیمارستانه که من باید کنارش بمونم.
امیر از جایش بلند شد و رو به پنجره ایستاد.
_طوری حرف می زنید که انگار بودن یا نبودن من فرقی به حال آرش می کرد.یا شاید قرار بود من عملش کنم.

جواد از این حرف او عصبانی شد.برخاست و گفت:
_بس کن دیگه امیر.مثل اینکه فراموش کردی.فرهاد دوست منم بود...من خودم چند روز پیش باهاش تماس گرفتم و تسلیت گفتم.اما با کمال تعجب شنیدم که گفت:"پدر من چند ساله که فوت کرده!"راحت می گفتی می خوای بری کارخونه ورشکست شده اش رو بخری!دیگه مجبور نبودی دروغ هم بگی.
امیر چون مجرمی که مچش را در حین ارتکاب جرم گرفته اند در خود وا رفت.نگاهش به زمین دوخته شده بود.همان طور که سرش پایین بود گفت:
_یعنی تو به من شک کردی و به فرهاد زنگ زدی؟
بعد از مدت کوتاهی همان طور که کنار من ایستاده بود انگشتش را به طرف دوستانش گرفت و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
_اینا دیگه دوست من نیستن!چون به من شک کردن...
بعد از گفتن این جمله برای لحظه ای صدایش در گلو خفه شد و به سرفه افتاد.با این حال ادامه داد:
_دوست ندارم حتی اگه مُردم سر جنازه ام اشکی بریزن!پاین را گفت و به اتاق رفت.بی اعتنا به حضور دیگران به دنبالش روان شدم.روی تخت نیم خیز شده بود و سرفه می کرد.کنارش نشستم و با بغض گفتم:
_می خوای بریم دکتر؟
جوابی نداد و در سکوت آرام سرفه می کرد.هر وقت عصبانی می شد چنین سرفه هایی به سراغش می آمد.دوستانش وقتی جو را چنین دیدند آرام اتاق را ترک کردند.
باز هم اصرار کردم:
_اگه حالت خوب نیست پاشو با هم بریم دکتر.

در حالی که روی تخت دراز می کشید گفت:
_حالم خوبه فقط می خوام استراحت کنم.
چشمهایش را روی هم گذاشت.می خواستم از اتاق خارج شوم که لحظه ای پشیمان سرجا ماندم.حرفهای جواد در گوشم زنگ می زد.به خود گفتم:"یعنی واقعا برای خرید کارخونه همه رو ترک کرد و رفت؟پس چرا حداقل حقیقت رو به من نگفت؟"
با شنیدن صدایش از افکارم خارج شدم.
_چرا تو دلت فکر می کنی؟اگه تو هم حرف و حدیثی داری بگو.
وقتی سکوتم را دید روبرویم ایستاد و با خشم گفت:
_به تو هم باید حساب پس بدم؟
آرام گفتم:
_تو به من دروغ گفتی...گفتی برای مراسم پدر دوستت می ری.ولی در عوض...
_ولی در عوض چی؟چی باید می گفتم.می گفتم که می خوام برم کارخونه دوستم رو ببینم و اونو قولنامه کنم؟
بغض نشسته در گلو بدجوری اذیتم می کرد.قدمی به سمت در برداشتم که مانع شد.
_می دونم دروغ گفتم.ولی چاره ای نداشتم.باید می رفتم و کارخونه رو می دیدم...
_نمی دونم چرا...چیزی در درونم می گه باز داری دروغ می گی!
خسته و بی رمق روی تخت افتاد و گفت:
_می خوام استراحت کنم.
بی هیچ حرفی اتاق را ترک کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.دستم را روی چشمهایم گذاشتم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
ساعتی گذشت.اما هنوز خواب بود.خواستم بیدارش کنم تا هرچه زودتر به طرف اصفهان حرکت کنیم.ولی چنان غرق خواب بود که دلم نیامد.ناچار کتابی برداشتم و مشغول خواندن شدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#92 | Posted: 15 Oct 2014 01:29




دقایقی بعد با صدایش به خود آمدم:
_تا من دوش می گیرم تو هم لوازمتو جمع کن.
و یکراست به حمام رفت.من نیز بلند شدم و به اتاق خواب رفتم.پس از جمع آوری وسایل خودم چمدان امیر را روی تخت گذاشتم تا آن را مرتب کنم.اما نابلونی مشکی توجهم را به خود جلب کرد.کنجکاو شدم و ان را باز کردم.چندین برگه آزمایش نشان دهنده گروه خونی او و تعدادی برگه های مربوط به یک چکاپ کامل!با دیدن آن برگه ها ذهنم به موضوعی مشغول شد...
نیم ساعت بعد از حمام بیرون آمد.صورتش را اصلاح کرده و رنگ و رویش کمی بهتر شده بود.مثل همیشه زیبا به نظر می رسید.نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
_وسایلتو جمع کردی؟
سری به علامت تایید تکان دادم و او نیز به طرف اتاق رفت تا لباس هایش رل بپوشد.سریع پشت سرش روان شدم.در حال بستن دکمه هایش بود که کنارش ایستادم و بی آنکه حرفی بزنم پیراهنش را بالا زدم.اما اثری از زخم یا جای بخیه روی آن قسمت از پهلویش ندیدم.
متعجب گفت:
_چی کار می کنی؟!
خواستم آن طرف پیراهنش را بالا بزنم که سریع دستم را گرفت و گفت:
_با تو هستم.چی کار می کنی؟
به چهره اش نگریستم و گفتم:
_تا آخر عمر که نمی تونی از من پنهون کنی!
گیج شده بود و خودش را به نادانی زد.
_چه چیزی رو پنهون کنم؟من که نمی فهمم تو چی میگی!
_خودتو به اون راه نزن امیر.چرا نمی ذاری پیراهنت رو بالا بزنم؟
_آخه برای چی؟
با گفتن این حرف دستم را رها کرد و از کنارم رد شد و روی صندلی نشست.روبرویش زانو زدم و دستهایم را روی زانو هایش گذاشتم.با بعض گفتم:
_امیر چرا به من دروغ گفتی؟تو که گفتی میری سفر به همین خاطر هم منو توی هتل تنها گذاشتی.فقط خدا می دونه در این هشت روز چی کشیدم.اون وقت تو...دکتر می گفت حال دهنده ی کلیه زیاد مساعد نیست.چهار روزه که تحت مراقبت های ویژه ست...اون وقت من به خیال این که تو در سفر هستی شب و روزم رو توی این اتاق تنها می گذروندم و تو گوشه بیمارستان افتاده بودی!
با گریه سرم را روی پاهایش گذاشتم و گفتم:
_چرا به من حقیقت رو نگفتی امیر؟حداقل می اومدم بیمارستان کنارت.
شانه هایم را گرفت و باز هم با جدیت گفت:
_تو اشتباه می کنی من فقط رفته بودم سفر!
مقابلش ایستادم و با همان جدیت گفتم:
_دیگه نمی تونی گولم بزنی.من مطمئنم که تو این کاررو کردی!
باز هم حرف خودش را می زد.حتی وقتی برگه های آزمایش را نشانش دادم گفت برای اطمینان از سلامتی اش مجبور شده یک سری آزمایش بدهد.اما من هم زیر بار نرفتم و گفتم:
_فقط وقتی باور می کنم که پیراهنتو بالا بزنی.
در سکوت تنها به من نگاه کرد.
_چرا معطلی؟!حق با من بود نه؟
بالاخره آنقدر پافشاری کردم تا علی رغم میل باطنی اش مجبور شد حقیقت را بگوید.دوباره اشک هایم سرازیر شدند.

آرام آنها را از روی کونه ام پاک کرد و با لبخندی بر لب گفت:
_تو چطور متوجه شدی؟می خواستم طوری وانمود کنم که کسی متوجه نشه.اما مثل اینکه تیرم به هدف نخورد و تو مچم رو گرفتی!
سرم را روی سینه اش گذاشتم و بدون کلامی گریستم.با خنده گفت:
_بسه دیگه.مگه نمی خوای بری اصفهان؟دو روز دیگه عروسیه همه منتظر تو هستن.
وقتی حاظر شدیم دست به طرف چمدان ها بردکه فوری دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:
_چی کار می کنی؟بلند کردن چیزهای سنگین برای تو خوب نیست.خودم میارمشون.با خنده دست به کمر زد و گفت:
_جدی میگی؟!یعنی برای من بده.اما برای تو خوبه؟
یکی از کارگران هتل را صدا زد و از او خواست چمدانها را داخل صندق عقب ماشین بگذارد.
مردد گفتم:
_نمی خوای از دوستات خداحافظی کنی؟
_اونا که دیگه منو دوست خودشون نمی دونن.از این گذشته همون طور که اومدنم رو دیدن رفتنم رو هم می بینن.اگه بخوان خودشون برای خداحافظی میان.
_آرش چطور؟نمی خوای اونو ببینی؟
_چرا.قبل از حرکت سری بهش می زنم.
به گنبد طلا خیره شد و گفت:
_ولی اول می خوام برم زیارت.دلم خیلی برای حرم تنگ شده.
_منم همراهت میام.
حاضر شدیم و به طرف حرم رفتیم.اما باز هم او از رفتنم به داخل ممانعت کرد.ناچار روی سکوی کنار حیاط نشستم.سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم به گنبد دوختم.ساعتی بعد امیر مقابلم ایستاد و با خنده گفت:
_جلوی دیدت رو گرفتم؟
از جایم بلند شدم و گفتم:
ایرادی نداره به اندازه کافی نگاه کردم.
همراه هم به هتل برگشتیم و خیلی زود قصد رفتن کردیم.اما قبل از خروج از شهر به بیمارستان رفتیم.وقتی در اتاق آرش را باز کرد از دیدن دوستانش لحظه ای مردد برجا ماند.اما خیلی زود بر خود مسلط شد و به طرف تخت آرش رفت.بوسه ای بر پیشانی او نهاد و گفت:
_چطوری مَرد؟
_بد نیستم به مرحمت شما!
نگاهی به دوستانش انداختم که همگی با چهره های درهم و عصبی سر به زیر انداخته بودند.با صدای امیر به خود آمدم.
_بهتره دیگه از روی این تخت بلند شی.چه خبره؟ده روزه که توی بیمارستانی!
رضوان رو به امیر گفت:
_دکتر گفته به احتمال زیاد فردا مرخص میشه.
_انشاالله وقتی حالت خوب شد سری به اصفهان بزن.
_مگه تو به شمال بر نمی گردی؟
_نه.فعلا میرم اصفهان.مدتی اونجا کار دارم.
_به سلامتی.راستی از دوستت چه خبر؟
حسین پوزخندی زد و گفت:
_تو چقدر ساده ای پسر!
آرش مردد نگاهی به امیر انداخت و گفت:
_این چی میگه امیر؟
امیر با آرامش کامل لبخندی زد و گفت:
_این طور که معلومه بعد از رفتن من شّم پلیس بازی آقا جواد گل کرده و افتاده دنبال اینکه از کارهای من سردربیاره

جواد با خشم گفت:
_اولاً نمی خواستم سر از کارات دربیارم.می خواستم دستتو رو کنم که دیگه خیلی ادعای مردی نکنی!
_ولی من هیچ وقت همچین ادعایی نکردم.
_آقا میگه چنین ادعایی نکرده!جنابعالی در کمال وقاحت به همه ی ما دروغ گفتی و اظهار داشتی برای همدردی با یکی از دوستات میری لرستان...ولی چند روز بعد فهمیدیم که اصلاً مراسمی در کار نبوده.فرهاد درگیر فروش کارخونه بود به همین خاطر به ما گفت:"امیر حتماً برای دیدن کارخونه به لرستان میاد نه خاکسپاری پدر من!"
چقدر از رفتارشان بدم آمد.چرا امیر تا آن حد صبور بود و اجازه می داد هرکس هر حرفی به او بزند.با ناراحتی به میان حرفش پریدم و گفتم:
_بهتره دیگه برگردیم امیر.
دانست که از برخورد آنها ناراحت شده ام.
_تو اگه ناراحت میشی بیرون منتظر باش.
سپس رو به علی گفت:
_ببخشید علی آقا مهسا نطقتونو قطع کرد.حالا می تونید ادامه بدید!
جواد با خشم گفت:
_والله خوب رویی داری امیر!
آرش با لحنی ناراحت گفت:
_بچه ها این چه طرز حرف زدنه؟!
جواد پاسخ داد:
_مگه دروغ میگیم؟آقا حتی به روی خودش نمیاره.اگه من جای اون بودم دیگه روی نگاه کردن به بقیه رو نداشتم.چه برسه به اینکه با وقاحت تمام چشم به چشمشون بدوزم و حرف بزنم!

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#93 | Posted: 15 Oct 2014 01:35




_من اگه کاری کرده بودم که باعث شرمم بود مطمئناً به پای تک تک تون می افتادم و ازتون معذرت خواهی می کردم.اما می بینید که مثل سرو ایستادم!
حسین سقلمه ای به پهلویش زد و با کنایه گفت:
_بپّا قدت خم نشه سرو بلند!
اما ضربه اش درست روی بخیه های امیر خورد.احساس کردم نفسش از درد بند آمد.اما با این حال به شدت سعی کرد کسی متوجه دردش نشود.رو به آرش گفت:
_ببخشید آرش جان با اجازه ات من دیگه بر می گردم.
آنگا سریع به طرف در اتاق رفت.من هم زود خداحافظی کردم و پشت سرش به راه افتادم.آرام قدم برمی داشت و کاملاً مشخص بود که حالش خوب نیست.با سرعت به طرفش رفتم و بازویش را گرفتم.اما دستم را کنار زد.در جلوی ماشین را باز کردم و او را روی صندلی نشاندم.بعد پشت فرمان نشستم و گفتم:
_می خوای بریم دکتر؟
_نه.فقط از اینجا برو.
ماشین را روشن کردم و پا روی پدال گاز گذاشتم.نگاهی به صورتش انداختم.هنوز از درد به خودش می پیچید.
_امیر.چرا اینقدر لجبازی می کنی؟بذار ببرمت دکتر.
با تمام دردی که داشت فریاد کشید:
_نه.فقط برو!
ساعتی بعد ماشین را در حاشیه ی جاده نگه داشتم و پیاده شدم.
_امیر بیا پایین روی این سبزه ها دراز بکش حتماً حالت بهتر میشه.
این بار مخالفتی نکرد.کمکش کردم تا پیاده شود و روی سبزه ها دراز بکشد.رو به کمر خوابید و دستش را روی پهلویش گذاشت.کنارش نشستم.هوا سوز سردی داشت و می دانستم سرما برای او خوب نیست.
به درد فکر نکن.چشماتو ببند و به چیزهای دیگه فکر کن.اینطور دردت رو فراموش می کنی.
لبخندی زد و بریده بریده گفت:
_تو روانشناسی هم بلد بودی و من نمی دونستم؟
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:
_آره گذاشته بودم برای همچین موقعیتی!
دیگر حرفی نزد و چشمهایش را روی هم گذاشت.دقایقی بعد چشم باز کرد و در حالی که به خود می پیچید گفت:
_نمی تونم.بدجوری درد می کنه!
_گفتم که بذار بریم دکتر!
_نه.خوب میشه.
دستم را روی پهلویش گذاشتم و آرام گفتم:
_پس سعی کن بخوابی من پهلوتو ماساژ میدم.
بعد از دقایقی حالش کمی بهتر شد و چشم گشود.لبخندش کمی از نگرانی ام کاست.گفتم:
_حالت بهتر شد؟
_بله.بهترم.تو رو هم به زحمت انداختم.
_این چه حرفیه؟مطمئنی حالت خوبه؟یا باز داری پنهان کاری می کنی؟
با همان لبخندی که گوشه لبش بود گفت:
_مگه جلوی تو میشه پنهان کاری هم کرد؟!
با تردید گفتم:
_بذار یه نگاه به بخیه هات بندازم!
چون مخالفتی نکرد.کنارش نشستم و پیراهنش را بالا زدم.
_به نظر من بخیه هاتو به یه دکتر نشون بده.
_باشه برای بعد.فعلاً حالم خوبه.
بلند شد و دستش را به طرفم دراز و مرا از روی زمین بلند کرد و گفت:
_سوئیچ رو بده به من.
_من رانندگی می کنم.
_نه.حالم بهتر شده.خودم میشینم.
سوئیچ را به او دادم و هردو درون ماشین نشستیم.سکوت کرده بود و در همان سکوت رانندگی می کرد.من هم ترجیح دادم ساکت بمانم.

ساعت حدود هشت شب مقابل مهمانسرایی نگه داشت و هردو پیاده شدیم.پس از خودن شام مختصری دوباره به راه افتادیم.چند دقیقه ای در سکوت گذشت که گفت:
_بالاخره تصمیم خودتو گرفتی؟
_در چه موردی؟!
_در مورد بچه دیگه!پول مهریه رو برمی گردونی یا بچه رو می خوای؟
از تعجب دهانم باز ماند.یعنی به راستی او قصد جدایی داشت؟وقتی سکوتم را دید دوباره گفت:
_جواب منو ندادی.بچه یا مهریه؟
به چهره اش نگریستم و گفتم:
_یعنی تو بچه رو به پول می فروشی؟!
_در چنین مواقعی بله!
_این همه پول رو می خوای برای چی؟باور کن کسی چیزی با خودش از این دنیا نمی بره!
به چهره ام نگریست و خونسرد گفت:
_خیلی ذلت می خواد من بمیرم.آره؟
با این حرفش بغض کردم.چطور باید به او می فهماندم که دوستش دارم؟

صورتم را به جانب پنجره برگرداندم که گفت:
_به جای این اداها زودتر تصمیمت رو بگیر.ما امشب می رسیم و فردا می ریم محضر.
_مگه قرار نشد...
_خب بعد از عروسی سرور...چه فرقی می کنه؟زود تصمیمت رو بگیر.
رویم را برگرداندم و گفتم:
_خودت می دونی که من همچین پولی ندارم.
_پس بچه مال من!
_امیر اینقدر بدجنس نباش.بچه تنها دلخوشی منه.
_بازم خوبه تو دلخوشی ای داری!
_منظورت چیه؟
_یادت میاد پارسال خواب دیدی جنازه منو به دوش می کشی؟
_خب آره...
_من روی حرف تو حساب باز کردم!انگار بهم الهام شده که دوسال دیگه می میرم.می خوام حداقل در این مدت کم بچه پیش من باشه.
متوجه منظورش نشدم و با حماقت تمام گفتم:
_یعنی بعد از این دوسال بچه پیش من می مونه؟
یکباره پا روی ترمز گذاشت و به طرفم برگشت.چهره اش از شدت خشم کبود شده بود.تازه متوجه شدم که چه گفته ام.خواستم معذرت خواهی کنم.اما او سریع در را باز کرد و پیاده شد.به دنبالش پیاده شدم ولی هرچه صدایش کردم نایستاد.قدم هایم را تند تر کردم و از پشت سر دستش را گرفتم:
_ببخشید امیر.به خدا منظوری نداشتم.
با عصبانیت گفت:
_تو گفتی و منم باور کردم!وقتی می گم تو از خدا می خوای من بمیرم...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#94 | Posted: 15 Oct 2014 01:40




فصـــل چهاردهم


به میان حرفش پریدم و با گریه گفتم:
_نه امیر.به خدا اینطور نیست.همون یک سال پیش که این خوابو دیدم فقط خدا شاهده که وقتی از خواب بیدار شدم چقدر گریه کردم.تو اون موقع نبودی که ببینی.
به درختی تکیه داد و سرش را بالا گرفت.روبرویش ایستادم و آرام دستش را گرفتم:
_امیر باور کن منظوری نداشتم.
بعد از دقایقی به سمت ماشین رفت.در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا بی موقع دهان باز کردم.با بغض به دنبالش رفتم و در ماشین نشستم.خیلی عصبانی بود.آرام دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
_امیر خواهش می کنم منو ببخش.می دونی که عصبانیت برات خوب نیست.
_دیگه دلم نمی خواد صداتو بشنوم!
سکوت کردم و دیگر حرفی نزدم.
ساعت دوازده شب ماشین را جلوی منزل پدرم متوقف کرد.سریع پیاده شدم و دکمه ی آیفون را فشردم.لحظه ای بعد با دیدن مادر به آغوشش فرو رفتم.بعد با امیر احوالپرسی کرد.امیر خم شد و دستش را بوسید و تشکر کرد.
_اینم از مهسا...صحیح و سالم دست شما سپردم!با اجازه من دیگه رفع زحمت می کنم.
مادر با تعجب گفت:
_کجا پسرم؟بیا داخل همه هستن.
_نه.مزاحم نمیشم.
در همین هنگام پدرم جلوی در آمد و با دیدن من بوسه ای به صورتم زد و رو به امیر گفت:
_کجا این وقت شب؟

_می رم منزل آقا جون.خیلی خسته ام.
_خب بیا همین جا استراحت کن.نکنه منزل ما رو قابل نمی دونی!
امیر شرمنده گفت:
_اختیار دارین آقاجون.این چه حرفیه!
بعد نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
_وقتی ما تصمیم به جدایی داریم دیگه خوبیت نداره که مزاحم شما بشم.
پدر با لحنی ناراحت خطاب به هردوی ما گفت:
_پس معلومه که هنوز مشکلتون حل نشده!
لحظه ای بعد رو به امیر گفت:
_ولی پسرم تا وقتی که از مهسا جدا نشدی هنوز پسر مائی.گرچه تو ما رو قابل پدری نمی دونی.
امیر به آغوشش رفت و گفت:
_این حرفو نزنید آقا جون.خدا می دونه که من شما رو مثل پدر خودم دوست دارم.حالا که اینقدر اصرار می کنید.چشم.مزاحمتون می شم.
پدر و مادر خوشحال در را باز کردند تا امیر ماشینش را به حیاط بیاورد.
وقتی به عقب برگشتم امیر را پشت سرم دیدم.آرام گفت:
_از اینکه اینجام ناراحت نیستی؟
_نه.برای چی باید ناراحت باشم؟در ضمن تو به خاطر اصرار پدرم موندی.
خیره در چشمهایم گفت:
_اگه دوست داشتی به خاطر تو می موندم.
_حرف بعد از ظهرت این رفتارتو اثبات نمی کنه.

ناراحت و عصبی گفت:
_مثل اینکه حرفهای خودتو فراموش کردی!تو آرزوی مرگ منو داری...
با این حرفش بغض کردم و گفتم:
_یک بار بهت گفتم من هیچ وقت برای کسی آرزوی مرگ نمی کنم.خواستم از کنارش رد شوم که دستم را گرفت.
_یعنی می خوای بگی همچین آرزویی برای منم نداری؟
دلم می خواست غرور و خجالت را کنار بگذارم.آرام گفتم:
_اگه همچین آرزویی داشتم تا الان باهات نبودم!
برای لحظه ای برق شیطنت در چشمهایش درخشید.
_من متوجه منظورت نشدم.
_چرا شدی.حالا هم بهتره بریم داخل همه منتظرن.
با هم وارد شدیم همه دور هم نشسته بودند.از دیدن خانواده ام در کنار هم خیلی خوشحال شدم.سرور را محکم در آغوش گرفتم و تبریک گفتم.سپس همه دور هم نشستیم.اردلان رو به من کرد و با خنده گفت:
_خب مهسا خانم تعریف کن ببینم سفر با آقا امیر به شما خوش گذشت؟
نمی خواستم طوری رفتار کنم که امیر عصبانی و ناراحت شود.لبخندی زدم و گفتم:
_خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.اول رفتیم شمال پیش پدربزرگ و مادربزرگ امیر.واقعاً زن و مرد مهربونی هستن.بعد رفتیم همدان و آخر سر هم مشهد.جای همه تون زیارت کردم.
اردلان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
_حالا چه دعایی کردی؟
_دعا خصوصیه آقا اردلان!
_حالا میشه تو بگی؟برام خیلی جالبه که بدونم چه دعایی کردی.

ژاله با تمسخر گفت:
_حتماً دعا کرده هرچه زودتر راحت بشه!
می دانستم اگر حرفی نزنم امیر حسابی ناراحت می شود.لبخندی زدم و گفتم:
_این چه حرفیه ژاله؟دعام برای سلامتی عزیزترین فرد زندگیم بود!
مادر سریع دستی به کمرم زد و گفت:
_من می دونم دعات برای چه کسی بود!
نرگس رو به مادر پرسید:
_برای کی؟
مادر خندید و گفت:
_برای بچه اش بوده.مهسا به زودی مادر میشه!
همه تعجب کردند.اولین کسی که به خودش آمد سرور بود.صورتم را بوسید و تبریک گفت.بعد نرگس و سپس ژاله.
اما هیچ کس نمی دانست دعای من فقط برای سلامتی امیر بوده و بس!
با صدای مادر به خود آمدم که رو به مردها گفت:
_آقا امیر خسته ست و می خواد استراحت کنه.
مردها همه به اتاق سعید رفتند و من و نرگس هم همراه سرور و ژاله به اتاق مجردی خودمان رفتیم.
مادر رخت خواب ها را پهن کرده بود.پس از تعویض لباس موهایم را شانه زدم و روی رختخواب دراز کشیدم.نرگس گفت:
_حتماً خیلی خسته ای!
_آره.خیلی.
_راستی مهسا بالاخره تصمیمتون چی شد؟با اومدن این بچه نمی خواید تغییری در نظرتون بدید؟
_خودم هم نمی دونم چی کار کنم.از طرفی امیر می خواد برای همیشه به شمال بره و به کارخونه اش برسه و از طرف دیگه هم میگه بچه رو می خواد.



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#95 | Posted: 17 Oct 2014 16:01 | Edited By: andishmand




سرور گفت:
_بیجا کرده همچین حرفی زده!همه دردها رو تو تحمل کنی بعد اون بچه رو ببره؟
اخمی کردم و ناراحت گفتم:
_سرور این چه طرز حرف زدنه؟من دوست ندارم در مورد امیر این طور صحبت کنی.هرچی باشه اونم حق داره!
ژاله ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
_تا حالا ندیده بودیم درباره ی امیر این طور صحبت کنی!
به تلافی با همان لحن خودش گفتم:
_از این به بعد هم می بینید و هم می شنوید!
در همین حین سعید در اتاق را باز کرد و رو به من گفت:
_مهسا امیر رفت!
_رفت؟برای چی؟!
_فکر کنم ناراحت شد.گذاشت رفت.
از جایم بلند شدم و گفتم:
_چرا؟
_فکر کنم با حمید حرفش شد.
سریع روسری ام را روی سر انداختم و از اتاق خارج شدم.همه در اتاق نشیمن نشسته بودند اما حمید طول اتاق را قدم می زد.رو به او گفتم:
_چی شده حمید؟امیر برای چی رفت؟
_من نمی دونم.چیزی بهش نگفتم که ناراحت شد.
_همون چیزی رو که نگفتی بگو!
_فقط بهش گفتم تو حق نداشتی بدون اجازه ی من که برادر بزرگ مهسا هستم اونو به این سفر ببری!

با عصبانیت سرش فریاد کشیدم و گفتم:
_تو به چه حقی این حرفو بهش زدی؟مثل اینکه یادت رفته من زن اون هستم تازه اگه کسی بخواد دخالت کنه اون پدره نه تو!
به طرفم آمد و آرام گفت:
_اصلا! معلوم هست چت شده مهسا؟نه به اون موقع که می خواستی هرچه زودتر ازش جدابشی نه به حالا که...
_نه به حالا که چی؟که ازش طرفداری می کنم؟آره حق با توئه!من اون موقع امیر رو نمی شناختم.اما حالا خوب شناختمش.امیر یک مَرده.یه مَرد واقعی!کسی که برای من بیشتر از یک همسر یا تکیه گاه ارزش داره.من نظرم عوض شده و نمی خوام از امیر جدا بشم و به تو هم اجازه نمی دم با امیر این طور برخورد کنی!
به اتاق برگشتم و لباسم را عوض کردم.اما مادر جلوی راهم را گرفت.
_کجا میری این وقت شب؟
_می رم منزل این طور بهتره.
_خب صبر کن صبح برو.
_نمیشه مادر امیر حتی ماشین رو هم نبرده...
با بغض ادامه دادم:
_امیر مدتیه که بیماره.در تمام طول راه حال خوشی نداشت.الانم که ماشین رو نبرده.من نگرانش هستم.
بدون معطلی در ماشین نشستم و دقایقی بعد به خانه خودمان رسیدم.وقتی وارد ساختمان شدم با تعجب دیدم که امیر روی کاناپه کنار شومینه خوابیده است.دلم نیامد بیدارش کنم.پاورچین به اتاق رفتم و پتویی آوردم و رویش انداختم.بعد از تعویض لباس روی تخت دراز کشیدم.
صبخ با طلوع خورشید چشم گشودم.اما امیر هنوز روی کاناپه خوابیده بود.می دانستم تا ظهر بیدار نمی شود.از فرصت استفاده کردم و دستی به خانه کشیدم و غذای مورد علاقه ی امیر را پختم.

ساعت نزدیک دوازده بود که دوش گرفتم و شانه ای به موهایم زدم.وقتی خواستم شانه را داخل کشو بگذارم چشمم به گردنبندی که برای تولدم به من هدیه داده بود افتاد.آن را برداشتم و به گردنم آویختم.از درون آیینه به خود چشمکی زدم و به آشپزخانه رفتم.امیر را در حال برداشتن در قابلمه غافلگیر کردم.از پشت با انگشت آرام به شانه اش زدم و گفتم:
_چه کار می کنید آقا امیر؟
به عقب برگشت و با دیدن من متعجب گفت:
_تو اینجا چه کار می کنی؟
در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفتم گفتم:
_دیشب اومدم ولی تو خواب بودی.
کاملاً جدی گفت:
_برای چی اومدی؟اومدی که حرفهای خان داداشتو برام دوبله کنی؟احتیاج به این کار نبود خودم به اندازه ی کافی متوجه منظورشون شدم.
روبرویش ایستادم و آرام گفتم:
_حمید منظوری نداشت تو نباید از حرف اون ناراحت بشی.
_آره جون خودش منظوری نداشت.من نمی دونم خانواده ی تو که از من خوششون نمیا چرا بهم دختر دادن!
لبخندی زدم و گفتم:
_خب تو پاشنه در خونه ما رو از جا کنده بودی!اونا هم مجبور شدن.
اما انگار قصد آشتی نداشت.
بی اعتنا به من به طرف اتاقش رفت.پشت سرش از پله ها بالا رفتم.هنوز چند پله را طی نکرده بودم که از اتاق بیرون آمد و چند سند را به طرفم گرفت:
_این سند خونه.اینم سند ماشین.چک مهریه ات رو هم که قبلاً گرفتی!
سپس دستش را به طرف ساختمان دراز کرد و فریاد زد:
_حالا هم هرچه زودتر برو بیرون!
این را گفت و دوباره به اتاقش برگشت.پشت سرش وارد شدم.مشغول لباس پوشیدن بود.با گریه گفتم:
_کجا می خوای بری؟
_به تو مربوط نیست.
_امیر چرا این طوری رفتار می کنی؟
_پس انتظار داری چطور رفتار کنم؟تو دوسال منو فریب دادی.
_امیر جبران می کنم.به خدای احد و واحد جبران می کنم!
_جبران می کنی؟که چی بشه؟
سرم را پایین انداختم و سکوت کردم.اصلاً قدرت نداشتم احساسم را به زبان بیاورم.وقتی سکوتم را دید به طرف در رفت.می دانستم باید حرفی بزنم والا او را برای همیشه از دست خواهم داد.هنوز به در نرسیده بود که در میان گریه فریاد زدم:
_به خاطر اینکه دوستت دارم!
و زدم زیر گریه.به میز توالت تکیه دادم و دستهایم را حصار صورتم کردم.دقایقی در همان حال می گریستم که روبرویم ایستاد و دستهایم را کنار زد.از چهره اش تعجب و حیرت را می خواندم.
_چی شد که تو غرورتو زیر پا گذاشتی و این قدر التماس می کنی؟!
به چشمهایش نگاه کردم و گفتم:
_با تو بودن به من غرور میده امیر.من بی تو هیچم!
روی تخت نشست و با لبخندی تمسخر آمیز گفت:
_از کی متوجه شدی بدون من هیچی؟
کنارش نشستم و آرام گفتم:
_از همون موقعی که به من بی اعتنایی کردی...حالا می فهمم که چقدر تشنه ی نگاه های محبت آمیز تو هستم!
تعجب زده به من چشم دوخت.
_برات عجیبه که این حرفها رو می زنم؟باورت نمیشه که مهسا غرورش رو زیر پا گذاشته و تن به گفتن این حرفها داده!اما امیر من برای گفتن این حرفها واقعاً غرورم رو نادیده گرفتم.دیگه در مقابل تو غروری ندارم.شاید فکر کنی دیوونه شدم.آره امیر دیوونه شدم.دیوونه تو!
گریه ام شدت گرفت و دقایقی فقط صدای گریه من سکوت بین مان را می شکست.
_چرا چیزی نمی گی؟
_چه چیزی دوست داری بگم؟
_خب معلومه حقیقت رو.یعنی هیچ علاقه ای به من نداری؟
خیره در چشمهایم گفت:
_اگه نداشتم تو الان اینجا نبودی.
قدمی به طرفش برداشتم.سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:
_پس اثبات علاقه هردوی ما در گرو بودن من در اینجاست.چون اگه منم بهت علاقه نداشتم الان اینجا نبودم.
با خنده گفت:
_ولی من فکر نمی کنم تو اصلاً قلبی داشته باشی که بتونی منو توش جا بدی!
_اشتباه تو همینه!
فکر کنم برای امتحان من گفت:
_این علاقه که ربطی به فریبا نداره؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
_من از همون روزای اول سفر متوجه شدم بهت علاقه دارم.وقتی شب ها در اتاق منتظرت می موندم تا بیای.تازه متوجه شدم که سر یه لجبازی بچه گانه می خوام ازت جدا بشم.وگرنه تو در اعماق قلبم جا داشتی...




آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#96 | Posted: 17 Oct 2014 16:20




به چشمهای خندانش زل زدم و ادامه دام :
اما با خوندن خاطراتت درباره فریبا همه چیز دستگیرم شد .
چشمهایش را تا آخرین حد گشود و گفت
تو چی گفتی ؟!
دستپاچه شدم .
دفتر خاطراتت ... در مورد فریبا ... توی چمدونت بود .
محکم به پیشانی اش کوبید و گفت :
وای خدای من ! یادم رفت اونو در بیارم .
حالا مگه ایرادی داره ؟
معلومه که ایراد داره . حالا که فهمیدی فریبا زن من ، و اون بچه هم مال من نبوده ، عاشقم شدی !
ولی امیر ، من که گفتم قبل از خوندن اون دفتر بهت علاقه مند شدم . دیگه فریبا برام مهم نبود .
ولی هنوز برای من مهمه .
البته برای منم مهمه ، اون واقعا دختر پاک و بزرگی بود !
روی مبل نشست و سرش را میان دو دست گرفت . کنارش نشستم و آرام گفتم :
باور کن اتفاقی چشمم به دفترت افتاد والا نمی خواستم فضولی کنم . امیر باور کن من قبل از خوندن اون دفتر ، دوستت داشتم ...
یعنی نامردی ای که من در حق فریبا کردم ، باعث نشد تو در تصمیمت متزلزل بشی ؟
به نظر من تو هیچ نامردی ای نکردی ، تو بهترین کاری که می تونستی براش انجام دادی .
به پشتی مبل تکیه داد و گفت :
ولی من خودمو در مرگش مقصر می دونم .
دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
از دست تو هیچ کاری بر نمی اومد . خدا این طور خواسته بود .
ولی اگه اون بچه لعنتی از بین می رفت ...
خودتم می گی اگه از بین می رفت . این خواست خدا بود که اون اتفاق بیفته !
با دیدن حلقه های اشک در چشمهایش برای لحظه ای حسادت بر وجودم چنگ انداخت .
امیر خودتو در مرگش مقصر می دونی یا دوسش داشتی ؟
نمی دونم .
لحظه ای به چهره ام نگریست . شاید متوجه شد که احساس حسادت می کنم . با لبخندی دستش را دور شانه ام انداخت و گفت :
داستان فریبا یه تحمیل بود ، من مجبور شدم و باید تا آخرش پیش می رفتم .
سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت :
ولی تا روزی که تو رو ندیده بودم اصلا به ازدواج فکر نمی کردم !
در دلم احساس شادی موج می زد . با خاطری آسوده به موسیقی آرام بخش قلبش گوش دادم . آرام گفت :
کاش می شد به عقب بر گردیم .
نه تو رو خدا . کلی مکافات کشیدم تا تونستن تو رو این طوری رام خودم کنم .
معترضانه گفتم :
امیر ...
ببخشید ... ببخشید ... اسیر خودم کنم . بالاخره نمردیم و یه بار از زبون تو جمله (( دوستت دارم )) رو شنیدیم !
به چهره اش نگاه کردم و گفتم :
اگه من هنوز تصمیم به جدایی داشتم تو منو طلاق می دادی ؟
مگه این همه اسم این لعنتی رو آوردی من طلاقت دادم ؟
صدای زنگ آیفون ما را به خود آورد . پدر ، حمید و اردلان بودند .
امیر با پدر و اردلان با خوشرویی برخورد کرد ، اما وقتی به حمید رسید ، خیلی رسمی با او دست داد . با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت :
باید منو ببخشی امیر جان . منظوری نداشتم .
خواهش می کنم ، منم خیلی زود عصبانی شدم .
همه دور هم نشستند . به آشپزخانه رفتم و با سینی چای برگشتم . پدر با دیدنم لبخند زد . حس کردم از اینکه قرار است با امیر بمانم ، خوشحال است . وقتی نشستم با خنده گفت :
مثل اینکه بالاخره مهسا هم سر عقل اومد !
بعد از کمی صحبت ، پدرم رو به من گفت :
مادرت منو فرستاده دنبال تو ، باید حتما ببرمت خونه ، مثل اینکه خاله ات هوس کرده بعد از مدت ها تو رو ببینه .
نگاهی به امیر انداختم و پرسیدم :
تو هم میای ؟
حتما . ولی چند جا کار دارم ، بعدش حتما میا .
خیلی زود حاضر شدم و بعد از خداحافظی با امیر ، همراه پدر و بقیه به راه افتادم . در راه پدرم با دیدن لبخندی که گوشه لبم جا خوش کرده بود ، پرسید :
دخترم ، چی شد که یکدفعه نظرت راجع به امیر عوض شد ؟
راستش رو بخواید من مقصرم که اونو نشناختم . حالا می فهمم که امیر چه آدم بزرگیه ، روحش به وسعت یه دریاست . آره پدر ، امیر به معنای واقعی یه مرده !
اردلان با تمسخر گفت :
از این به بعد امیر باید خیلی به خودش بباله که تو این طور درباره اش صحبت می کنی !
کاملا جدی گفتم :
بیشتر از اون ، من به خودم می بالم که چنین همسری دارم !
در برابر حرفم سکوت کرد ؛ یعنی دیگر جوابی نداشت .
وقتی رسیدیم خانه پر از مهمان بود . تمام اقوام نزدیک آمده بودند . در حیاط هم میز و صندلی ها چیده شده بودند . وارد ساختمان شدم که مادر فوری کنارم آمد و گفت :
حالت خوبه دخترم ؟
بله مادر خوبم چطور مگه ؟
همین طوری . مراقب خودت باش .
چشم مادر ، اگه اجازه بدید برم به مهمونا سلام کنم .با خنده از کنارش گذشتم و وارد اتاق پذیرایی شدم . خاله و عمه ها و تما فامیلهای نزدیک آنجا بودند . با همه سلام و احوالپرسی کردم . وقتی به خاله رسیدم با محبت در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید . سپس رویش را به جانب دختر جوان و زیبایی که در کنارش بود ، بر گرداند و گفت :
فکر نکنم بشناسیش ... این نیلوفره ، همسر بهرامه !
بوسه ای به صورت او زدم و گفتم :
از دیدنتون خوشوقتم .
منم همین طور .
سپس به آشپزخانه رفتم . مادر و نرگس مشغول کار بودند و ژاله همراه سرور به آرایشگاه رفته بود . بعد از انجام کارها ، وقتی با نرگش تنها شدم ، صحبت را به بهرام کشید . گفتم :
خدا رو شکر از زندگیش راضیه .
لبخند تلخی زد و گفت :
همچین راضی راضی هم نیست .
با تعجب به او نگاه کردم ، اما با صدای در ، حرفهایمان نیمه تمام ماند .
مادر با اخم در آستانه در قرار گرفت و گفت :
نا سلامتی گفتم شما دو تا میاین کمک من ، اما مثل این که وقت گیر آوریدن تا برای هم قصه بگین !
با عذرخواهی از مادر ، صورتش را بوسیدم و همرا او و نرگس به پذیرایی از مهمانان پرداختیم .
ساعتی بعد ، امیر هم آمد ، از دیدنش که در آن کت و شلوار خوش دوخت جذابتر به نظر می رسید ، احساس غرور کردم . بعد از او ، محمود و سرور هم رسیدند . سرور در لباس عروسی بسیار زیبا شده بود .
وقتی به او تبریک می گفتم ، هر دو اشک می ریختیم و من در آن حال ، برایش از ته دل آرزوی خوشبختی کردم .
سالن پذیرایی آنچنان بزرگ نبود با این وجود جمعیت زیادی را در خود جا داده بود . کنار امیر ایستادم و آرام پرسیدم :
حالت خوبه ؟
بهتر از این نمی شه !
چشمهایم را به صورت جذابش دوختم و گفتم :
امیر ، چقدر این کت و شلوار بهت میاد .
نگاهش به من ثابت ماند و گفت :
تو هم مثل فرشته ها شدی ، زیبا تر از همیشه .
سرم را به بازویش تکیه دادم و گفتم :
من به داشتم تو افتخار می کنم .
با صدایی شاد گفت :
منم از داشتن آهویی مثل تو ، احساس غرور می کنم !




آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#97 | Posted: 17 Oct 2014 16:20




فصـــل پانزدهم


خانه یکباره خلوت شد.فقط من و امیر مانده بودیم.نم اشک را در چشم های مادر احساس کردم.وقتی به اتاقش رفت به دنبالش رفتم.گوشه ای نشسته بود و آرام گریه می کرد.شانه هایش را گرفتم و گفتم:
_چرا گریه می کنید مادر؟شما که باید خوشحال باشید.
_اشک های من هم اشک شوقن و هم اشک تنهایی.بعد از رفتن تو خیلی تنها شدم.اما هرچه بود دلم به سرور خوش بود.گرچه اونم بیشتر اوقاتش رو با محمود می گذروند.ولی حالا دیگه خیلی تنها شدم.
سر روی زانویش گذاشتم و مادر موهایم را نوازش کرد.آرام گفتم:
_یادتونه وقتی بچه بودم همیشه سر روی زانوهاتون می ذاشتم و شما موهامو نوازش می کردید.اون وقت همه اعتراض می کردن که چرا مهسا رو اینقدر لوس می کنید؟
_تو با همه فرق داشتی.همیشه صبور بودی.همینطور مهربون.از وقتی که رفتی خیلی تنها شدم.حالا هم که می خوای برای همیشه بری شمال.
سر از روی شانه هایش برداشتم و گفتم:
_می خواید یه مدت کنارتون بمونم؟
_نه دخترم.هرچی باشه تو هم زندگی خودتو داری.از این گذشته بیای اینجا که چی بشه؟تو هم مثل ما آلاخون والاخون بشی؟
_چطور مگه؟
_مهلتمون توی این خونه تموم شده و فقط یک ماه دیگه فرصت داریم.باید اینجا رو تخلیه کنیم.با پولی هم که ما داریم...کار پدرت هم مدتیه که کساد شده و ...
خیلی ناراحت شدم ولی فکری مثل برق از ذهنم گذشت.
_راستی مادر ما که می خوایم بریم شمال خونه مون هم خالیه.چطوره برید اونجا؟
_نه مادرجون.من یه پیرزن تنها چطور می تونم خونه به اون بزرگی رو مرتب کنم.تازه شاید امیر هم راضی نباشه.
_شما هنوز امیر رو نشناختید.مطمئن باشید که برای مادیات خم به ابروش نمیاره.
_می دونم دخترم.اون واقعاً مرد خوبیه و خیلی خوشحال شدم که باهاش ازدواج کردی.
سپس به طرف رختخواب رفت و در حالی که دراز می کشید گفت:
_احساس می کنم یه بار سنگین دیگه از روی دوشم برداشته شده.
آرام چراغ را خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم.پدر تنها نشسته بود.
_پس بقیه کجا رفتن؟
_سعید خسته بود.رفت بخوابه.امیر هم که مثل اینکه حالش زیاد خوب نبود.قرار شد همین جا توی اتاق سابق خودت بخوابه.
سریع به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیده بود و پهلویش را ماساژ می داد.با دیدنم لبخند زد و دستش را از روی پهلویش برداشت.
_نمی خواد تظاهر به خوب بودن کنی.
وبا بغض ادامه دادم:
_از صبح چند دفعه بهت گفتم مواظب خودت باش.
_من که طوریم نیست.حالم خیلی هم خوبه.
_بله دارم می بینم.مثل اینکه یادت رفته تو تازه یه عمل جراحی سخت داشتی.اون وقت...
_من چیزیم نیست پس اینقدر خودتو اذیت نکن.با کمی استراحت بهتر میشم.
پتو را رویش کشیدم و گفتم:
_پس استراحت کن.
خواستم بلند شوم اما چیزی به یادم افتاد.
_امیر کی قصد داری به شمال برگردی؟
_هروقت تو بخوای.ولی هرچه زودتر برگردیم بهتره.
_راستش مادر خیلی احساس تنهایی می کنه.گفتم مدتی کنارش بمونیم تا کمی حالش بهتر بشه.
_هرطور میل توئه.منم توی این مدت می تونم کارهامو انجام بدم و بعد برم.
کمی فکر کرد و دوباره گفت:
_اگر هم دوست داشتی من میرم و تو تا هروقت دلت خواست بمون.
به جانبش برگشتم و با دلخوری گفتم:
_به همین زودی می خوای منو قال بذاری؟
دستهایش را زیر سر قلاب کرد و خیره در چشمهایم گفت:
_یعنی جدی جدی می خوای دست از خانواده ات بکشی و با من بیای؟
آرام روی صورتش خم شدم و با خنده گفتم:
_خانواده ام در درجه اول تویی!
خواستم سر بلند کنم که بوسه ای برگونه ام زد و آهسته گفت:
_ولی در عوض تو تمام زندگی منی!
دوباره خواستم بلند شوم که گفت:
_کجا میری؟
_میرم اتاق سعید.امروز خیلی گرفته و ناراحت بود.منم وقت نکردم باهاش صحبت کنم.

با لبخندی بدرقه ام کرد و من به اتاق سعید رفتم.روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد.با باز شدن در متوجه حضورم شد.کنارش نشستم و گفتم:
_چی شده سعید جان؟امروز خیلی تو خودت بودی.
لبخندی تلخ روی لبش نشست.
_طوری نشده.فقط خسته بودم.
_یعنی اینکه من برم تا تو استراحت کنی؟!
_نه اتفاقاً خوشحالم که اومدی پیشم.نمی دونی چقدر دلم گرفته.
یکباره خودش را به آغوشم انداخت.دستی به سرش کشیدم و گفتم:
_چه اتفاقی افتاده که داداش کوچولوی شاد و همیشه خندون منو ناراحت کرده؟
سر از روی سینه ام برداشت و دراز کشید.با لحنی اندوهبار گفت:
_از این همه غم و غصه و نداری خسته شدم.چرا ما نباید راحت زندگی کنیم؟از بچگی حسرت همه چیز به دلم موند...
قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید.آن را پاک کردم و آرام گفتم:
_تو به خاطر این چیزا ناراحتی؟
_نه مهسا.می دونی...من دانشگاه آزاد قبول شدم.اونم رشته پزشکی.باورت میشه؟همیشه عاشق این رشته بودم.اما نمی تونم برم.چون در توانمون نیست که هزینه هاشو تامین کنیم.نمی دونی دوستام چه رشته های مزخرفی قبول شدن.اما همشون روز اول و دوم ثبت نام کردن.رشته من از همه اونا بهتره.همه حسرت می خورن.ولی نمی تونم برم دانشگاه.به همین خاطر هم وقتی به همه گفتم که ثبت نام نمی کنم مسخره ام کردن و گفتن که دیوونه ام.
دلم به درد آمد.سعید همیشه شاد در دلش چه ها می گذشت!دستم را روی موهایش گشیدم و گفتم:
_می خوای این پولو من بپردازم؟
مصمم گفت:
_نه دیگه از خیرش گذشتم.
بعد غلتی زد و پشت به من وانمود کرد که می خواهد بخوابد.پتو را روی شانه هایش کشیدم و پس از بوسه ای بر موهایش به اتاق خودم برگشتم.امیر آرام خوابیده بود.آهسته در رختخواب دراز کشیدم.اما فقط به سعید فکر می کردم.
نیمه شب با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم.اما امیر را در رختخوابش ندیدم.کمی نگران شدم.برخاستم تا ضمن خوردن لیوانی آب ببینم او کجاست و چه کار می کند.
هنوز به در ساختمان نرسیده بودم که امیر و پدر را مشغول صحبت در حیاط دیدم.پشت در پنهان شدم.دلم می خواست بدانم چه می گویند.امیر پاکتی را به طرف پدرم گرفت و گفت:
_این چیه پسرم؟
_سند این خونه.
_سند؟!
_بله.من می دونستم که شما مهلت زیادی برای موندن اینجا ندارید.به همین خاطر این خونه رو به نام شما خریدم تا دیگه مجبور نباشید از اینجا نقل مکان کنید.
_ولی پسرم...
امیر به میان حرفش پرید و گفت:
_اون شب که مهسا رو آوردم به من گفتید شاید من شما رو به پدری قبول ندارم.اما حالا باید بگم اگه شما این هدیه رو قبول نکنید نشون میدید که منو به پسری قبول ندارید.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#98 | Posted: 18 Oct 2014 21:56




ولی پسرم ...
امیر به میان حرفش پرید و گفت :
اون شب که مهسا رو آوردم به من گفتید شاید من ، شما رو به پدری قبول ندارم ، اما حالا باید بگم اگه شما این هدیه رو قبول نکنید نشون می دید که منو به پسری قبول ندارید .
پدرم سرش را به زیر انداخت و گفت :
این چه حرفیه ، خدا می دونه که من تو رو مثل پسرای خودم دوست دارم . ولی ...
دیگه ولی نداره ، خواهش می کنم قبول کنید و به همه هم بگید که یک سال دیگه اجاره نامه اینجا رو تمدید کردی ، سال دیگه هم بگید که امکان خرید براتون فراهم شده و همین جا رو خریدید .
بعد برگه ای چک را از جیبش درآورد و به طرف پدرم گرفت .
این دیگه چیه ؟
امروز از حمید شنیدم که سعید در دانشگاه آزاد پذیرفته شده اونم رشته مورد علاقه اش ... اینو بهش بدید و بگید برای قبت نام اقدام کنه .
ولی پسرم ، تو که سعید رو می شناسی ، اون خیلی خغروره .
می دونم ، ولی لازم نیست که همه این پول رو یکباره بهش بدید و بگید از مجا آوردید ، می تونید اونو خرد کنید و هر ترم برای ثبت نامش مبلغی رو بپردازید .
پدرم ، با چشمهای پر از اشک ، امیر را در آغوش گرفت و گفت :
نمی دونم چطور از تو تشکر کنم .
به امیر افتخار کردم و اندیشیدم : او بزرگترین تکیه گاه من در زندگی است .
این وقت شب شما پدر زن و داماد چی به هم می گید ؟
پدر زن و داماد نه ، پدر و پسر !
پدر دستی به کمرش زد و گفت :
این باعث افتخار منه که پسری مثل تو داسته باشم .
آنگاه راهی اتاقش شد . امیر کنارم آمد و گفت :
از سر و صدای ما بیدار شدی ؟
نه تشنه ام بود ، بیدار شدم دیدم تو نیستی ، نگران شدم .
نگاهی به چهره اش انداختم و گفتم :
امیر ، من به تو افتخار می کنم .
متعجب به چشمهایم نگاه کرد . آرام گفتم :
من همه حرفاتونو شنیدم .
لحظه ای مات نگاهم کرد ، بعد عصبی گفت :
ولی من دوست ندارم تو دنبال من راه بیفتی و سر از کارهای من در بیاری !
امیر ، چرا از این که من حقیقت رو بدونم ناراحت میشی ؟
من اگه کاری می کنم دلم نمی خواد اونو جار بزنم ، اگه خودم می خواستم بهت می گفتم .
ولی من قول می دم به هیچ کس نگم ، حتی پدر . خوب شد ؟
با لبخندی بر لب به جانبم برگشت . لبخندش به من عشق و زندگی می بخشید .
خانواده ام در همان خانه ماندند ، سعید به دانشگاه رفت و هیچ کس جز من و پدر نفهمید که پول همه این کارها از کجا و چطور تهیه شد .
بارها از امیر تشکر کردم ، ولی هر دفعه با فروتنی و بزرگواری می گفت که این کار را نه به خاطر من ، بلکه به خاطر خود پدرم انجام داده است .
چند روز بعد ، .وقتی در خانه پدرم بودیم ، دوباره حال امیر بد شد و به سرفه افتاد . باز هم ابر نگرانی ، آسمان دلم را تیره و تار کرد و مدام از واقعه ای خطرناک می ترسیدم .
چی شده پسرم ؟
بریده بریده گفت :
هیچی مادر ، بهترم .
سعید گفت :
می خوای با هم بریم دکتر ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
طوری نیست ، بهتر شدم . نیازی به دکتر نیست .
با گفتن این حرف راهی حیاط شد ، به سراغش رفتم و با بغض گفتم :
امیر ، من خیلی نگرانم ، می دونی این چندمین باره که این طور میشی ؟
صداتو بیار پایین مهسا ، چه خبره ؟
وقتی اشک را در چشمهایم دید ، لحنش را آرام تر کرد و گفت :
باشه ، فردا خودمو به یه پزشک نشون می دم . خوب شد ؟
قول می دی ؟
آره ، قول می دم . خوب شد ؟
روز بعد ، حوالی غروب رو به او گفتم :
حاضر شو تا با هم بریم .
کجا ؟!
مثل اینکه یادت رفته قول دادی امروز بریم دکتر !
حالا نمی شه ...
نمی شه نداریم . سریع حاظر شو تا بریم .
سریع به اتاق رفتم تا حاظر شوم ، او هم به دنبالم آمد و گفت :
این چه طرز صحبت کردنه ؟ اونم جلوی دیگران ...
لبخندی زدم و گفتم :
خیلی خب ، معذرت می خوام آقای نازنازو ! بخدا نگرانتم .
دستهایم را دور گردنش انداختم ، بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم :
حالا چی ، منو می بخشی ؟
دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و گفت :
چی می شد زودتر از اینا رفتارت عوض می شد ؟
دقایقی بعد آماده شدیم و رفتیم . دکتر پس از معاینه ، تشخیص داد که ریه هایش دچار عفونت شده اند و نسخه ای نوشت تا دارو ها را از داروخناه تهیه کنیم .
وقتی در ماشین نشستیم ، با خنده رو به من گفت :
حالا خیالت راحت شد . من که گفتم هیچیم نیست و خیلی هم سالم و سر حالم !
من که از خدا می خوام تو همیشه سالم و سر حال باشی عزیزم !
لبخندی به رویم پاشید و گفت :
وقتی می گی عزیزم ، لذت می برم ، یا وقتی امیر جان ، خیلی خوشحال میشم ، من در تمام این مدت ، آرزوی شنیدن چنین کلماتی رو از زبون تو داشتم .
با شرم سرم را پائیم انداختم و گفتم :
خیلی عذابت دادم ، نه ؟
نه ... در تمام این مدت بودنت در کنارم بهم آرامش می داد ...
و با لحنی شیطنت آمیز ادامه داد :
البته کم و بیش ، عذاب هم می کشیدم !
آهی کشید و گفت :
وقتی اولین بار در رستوران دیدمت تا صبح خوابم نبرد . کلافه بودم ...
آخه سابقه نداشت دختری بتونه تا این حد ذهن منو به خودش مشغول کنه . عجیب بود که این کلافگی رو دوست داشتم ، وقتی به خواستگاریت اومدم و بهم جواب رد دادی ، دلم می خواست خفه ات کنم ، دوست داشتم فریاد بزنم : مگه من چه عیب و ایرادی دارم ؟ ولی با کمال تعجب متوجه شدم که روز به روز بیشتر اسیرت می شم . به همین خاطر هم بیشتر پا فشاری کردم . خریدن اون شرکت ، در واقع بهانه ای بود تا بتونم مرتب تو رو ببینم . وقتی بعد از مدت ها خودت از من خواستی به خواستگاریت بیام ، از شوق گریه کردم ، اما ... بعدش تصمیم گرفتم تلافی این همه تحقیر و توهین هات رو بکنم .
میخواستم مثل خودت رفتار کنم تا بفهمی من چه کشیدم ، اما وقتی بعد از مدتی متوجه شدم تو برای چی با من ازدواج کردی تازه فهمیدم چه دختر بی احساسی هستی و این باعث شد غرورمو حفظ کنم ، گرچه تو بارها اونو شکسته بودی .
اما با این وجود همیشه دوستت داشتم و فقط توی قلبم عشق توئه !
وقتی ساکت شد ، به نیمرخ جذابش نگاه کردم . لبخندی گوشه لبش جا خوش کرده بود که بر جذابیتش می افزود . دلم برای او می تپید و احساس می کردم لحظه ای نمی توانم بی او بمانم .
روز بعد ، صبح زود امیر و پدر حاضر شدند ، اما همین که از خانه بیرون رفتند ، دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد . نیم ساعت بعد ، در حالی که هنوز نگرانی عذابم می داد ، شماره همراهش را گرفتم ، پس از چند بوق ممتد ارتباط برقرار شد .
سلام امیر جا ن.
خنده ای کرد و گفت :
باز چی شده ؟ من که تازه نیم ساعته تو رو تنها گذاشتم .
کار بخصوصی نداشتم ، فقط کمی نگران شدم ، اگه می تونی زودتربرگرد .
من امرزو خیلی کار دارم ، اما اگه وقت شد تلفن می کنم ، خوبه ؟
نه ... اگه می تونی فقط برگرد !
نمی تونم مهسا ... کار دارم .
خواهش می کنم امیر، کارهاتو بزار برای فردا . دلم داره مثل سیر سرکه می جوشه .
نگران من نباش ،بهت که گفتم بادمجون بم آفت نداره !

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#99 | Posted: 18 Oct 2014 21:56




خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم ، اما بازهم دلشوره عجیبی به دلم چنگ می انداخت . چند دقیقه بعد خودش زنگ شد و با دلجویی ازمن ، گفت که حالش خوب است و برای ناه ر به خانه بر می گردد .
لحن گفتارش تا حدودی آرامم کرد . نزدیک ظهر پدرم سراسیمه به خانه آمد . با دیدنش در آن حال ، آن هم تنهاقلبم فرو ریخت . سریع به طرفش رفتم و با نگرانی گفتم :
چی شده ؟ پس امیر کجاست؟!
طوری نشده دخترم فقط ...
دستپاچه پرسیدم :
فقط چی پدر ؟ خواهش می کنم حرف بزنید .
راستش یه درگیری کوچیک پیش اومد و امیر الان در بازداشتگاهه .
نفس عمیقی کشیدم و به خیال آن که واقعا اتفاقی نیفتاده ، گفتم :
خدا رو شکرکه اتفاقی نیفتاده ، نزدیک بود سکته کنم .
در همین هنگام ، حمید و اردلان هم وارد شدند . حمید رو به پدر گفت :
اگر آماده اید بریم .
کجا برید ؟!
حمیدنگاهی به پدر انداخت و پدر خطاب به من گفت :
می ریم اگه بشه آزادش کنیم .
پس منم همراهتون میام .
حمید گفت :
لازم نیست ، ما زود بر می گردیم .
پدر بالحنی آرام گفت :
بذار بیاد . بالاخره باید بفهمه چی شده .
شنیدم اما اعتنایی نکردم ، همراهشان به کلانتری رفتم . از صحنه ای که دیدم دلم ریش شد . به دستهایامیر دستبند زده بودند . با دیدنم شرمنده سر به زیر انداخت ، اما من سریع به طرفشرفتم .
چی شده امیر ... چه اتفاقی افتاده ؟
به چشمهایم نگریست . در عمق چشمهایش قطره ای اشک سو سو می زد . نگاهش آنچنان سرد و غمگین بود که تمام تنم را لرزاند . با صدای ضجه و فریاد زنی که مدام بد و بیراه می گفت ، به خودم آمدم .
ای قاتل ! امیدوارم داغت به دل زنت بیفته .
و به طرف امیر حمله کرد ، جلویش را گرفتند اما او در همان حال با گریه و ناسزا گفت :
باید دستهاتو قطع کنن ،امیدوارم بالای دار ببینمت .
با بهت و ناباوری رو به امیر کردم و گفتم :
امیراین چی میگه ، با کیه ؟
ناراحت روی صندلی نشست و سرش را میان دو دست گرفت . به نظر می رسید گریه می کند . کنارش نشستم و دستش را گرفتم .
امیر چی شده ، چرا به من نمی گی ؟
در این میان با ورود مسئول پرونده ، همه سکوت کردند . زنی که نا سزامی گفت ، روی صندلی نشست و با صدای بلند شروع به گریه کرد . آقای غلامی مسئول پرونده سعی کرد او را آرام کند ، اما زن خشمگین تر از آن بود که ساکت شود .
وقتی دوباره از امیر پرسیدم چه اتفاقی افتاده ، آقای غلامی به جای او جواب داد :
خانم، همسر شما در یک درگیری موجب قتل شده !
امیر از جایش بلند شد و با صدایی گرفتهگفت :
من اونو نکشتم ، به ولای علی من اونو نکشتم . پدر زن من و اون مردی که باهاش دعوا می کردن ، شاهد هستن که من بی تقصیرم ... ما از خیابون رد می شدیم که متوجه دعوای اون دو تا شدیم . شوهر این خانم ، چاقوی روی گلوی اون مرد گذاشته بود . من رفتم که جلوشو بگیرم ، اما نمی دونم چطور شد که چاقو به قلبش فرو رفت و ... چراهیچ کس باور نمی کنه من بی گناهم ؟
همسر مقتول از جایش بلند شد و با لحنی نفرت انگیز خطاب به امیر گفت :
تو گفتی وما هم باور کردیم ! اصلا تو غلط کردی که میانجیگری کردی .
و ناراحت به دیوارتکیه داد و سرش را به طرف بالا گرفت . نگاهم به امیر افتاد ، به طرفش رفتم . متوجه حضورم شد اما نگاهم نکرد . دستش را گرفتم و آرام گفتم :
امیر ...
صدایم بابغض همنشین شده بود . به چهره ام نگریست . در چشمهای او نیز نم اشک نشسته بود .
چی شد که اینطوری شد ؟
مهسا تو که حرفهای منو باور می کنی ، مگه نه ؟
من هر چیزی رو که تو بخوای باور می کنم ، هرچیزی !
دوباره صدای زن بلند شد :
جناب سروان ، من رضایت بده نیستم . این نامرد باید قصاص بشه .
با شنیدن کلمه (( قصاص )) تمام تنم یخ کرد . سریع به طرف زن رفتم و ملتمسانه گفتم :
خانم تو رو بخدا ... تو رو به هر کسی که می پرستی ...
نگذاشت حرفم تمام شود ، با نفرت رو برگرداند و خطاب به آقای غلامی گفت :
جناب سروان ... من رضایت نمی دم ، اینمرد باید قصاص بشه .
اگه دیه همسرتون رو بپردازه چطور ، اون وقت رضایت می دید؟
نه جناب سروان . شکر خدا من اصلا احتاجی به پول این مردک نامرد ندارم . فقط میخوام بالای دار ببینمش .
آقای غلامی سرش را پائین انداخت و گفت :
فعلا این پرونده باید بره دادسرا تا ببینیم چی میشه .
وقتی امیر مرا در حال گریه دید به طرفم آمد و آرام صدایم کرد :
مهسا ...
چشمهای اشکبارم را به دیده اش دوختم وبا بغض گفتم :
امیر اگه اتفاقی برای تو بیفته ، من می میرم .
نزدیکم ایستاد وآرام گفت :
قول بده هیچ وقت به خاطر من ، به همچین آدم هایی التماس نکنی !
دوسرباز به ما نزدیک شدند و امیر را با خود بردند . خودم را روی صندلی انداختم و زدم زیر گریه . با فرود دستی روی شانه ام سربرگرداندم و پدرم را بالای سرم دیدم . برخواستم و خودم را به آغوشش انداختم ، سرم را نوازش کرد و گفت :
خیلی التماسش کردم اما رضایت بده نیست .
حالا چی می شه پدر ؟
به خدا توکل کن دخترم . انشاءا... خودش همه چیز رو درست می کنه .
کارم فقط گریه بود . غذا از گلویم پائین نمی رفت و مدام خودم را در اتاقم حبس می کردم . تنها دلخوشی ام این بود که به ملاقاتش بروم . در همین مدت کوتاه به شدت لاغر و رنگ پریده شده بود و هیچ کاری ازدست من بر نمی آمد .
همسر مقتول به هیچ وجه حاضر نبود رضایت بدهد .
امیر سعی می کرد به نحوی مرا دلداری بدهد و آرامم کند . اما می دانستم که خودش هم وضع روحی خوبی ندارد .

همه در خانه پدرم جمع شده بودنداما هیچ کس حال و حوصله نداشت.سر سفره ی شام همه تقریبا مشغول بازی با غذایشان بودند.رو به حمید گفتم:
_راستی داداش مادر می گفت امروز قرار بود بری با یکی از دوستات که وکیله صحبت کنی.رفتی؟
_آره.رفتم.

خب چی شد؟
قدری سکوت کرد و حرفی نزد.نگران گفتم:
_حمید خواهش می کنم حقیقت رو بگو.
نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
_وکیلش می گفت که اگه شاکی رضایت بده هفتاد درصد مشکل حله.فقط ممکنه چندسالی حبس براش بِبُرن.
با شنیدن این حرف کم مانده بود از حال بروم.
_چندسال حبس؟!
و دیگر چیزی نفهمیدم.با اصابت قطرات آب روی صورتم به هوش آمدم و اولین چیزی که دیدم چشمهای اشکبار پدرم بود.
_به خدا توکل دخترم.هرچی باشه بهتر از اینه که تو اصلاً اونو...
دستم را جلوی دهانش گذاشتم و گفتم:
_تو رو خدا دیگه ادامه ندید!
و به گریه افتادم.سعید و حمید سعی کردند آرامم کنند.وقتی نتوانستند اردلان گفت:
_کمی طاقت داشته باش مهسا تو که نذاشتی حمید بقیه ی حرفش رو بزنه.اگه شاکی رضایت بده شاید بشه بقیه ی زندانیش رو خرید.
کور سوی امیدی قلبم را روشن کرد:
_راست میگی؟یعنی میشه؟!
حمید گفت:
_معلومه که میشه.فقط اگه رضایت بده!
دوباره غمی عظیم به دلم نشست و خودم را بیش از پیش بیچاره احساس کردم.بی آنکه حرفی بزنم به اتاقم رفتم و در را پشت سرم قفل کردم.صدای نرگس را شنیدم که می گفت:
_مهسا درو باز کن.این قدر خودتو عذاب نده.
در میان گریه فریاد زدم:
_خواهش می کنم تنهام بذارید.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#100 | Posted: 18 Oct 2014 21:56 | Edited By: andishmand




دیگر کسی به سراغم نیامد و من در خلوتگاه خودم ساعتها گریستم.
نزدیک ظهر با خوردن چند ضربه به در چشم گشودم.وقتی در را باز کردم از دیدن چهره ی غمگین و مهربان مادربزرگ جاخوردم.اما یکباره به آغوشش پریدم.دستی به سرم کشید و با بغض گفت:
_دخترم.توکلت به خدا باشه.انشاالله همه چیز درست میشه.لحظاتی در آغوشش گریستم.سپس سر از روی سینه اش برداشتم و گفتم:
_پس آقاجون کجاست؟
_توی حیاط با پدرت صحبت می کنه.
به حیاط رفتم.دلم برای پدر بزرگ تنگ شده بود.با دیدنم لبخندی زد و به طرفم آمد.خم شدم و دستش را بوسیدم.او نیز سرم را بوسید.
_بالاخره حقیقت رو به امیر گفتی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
_بله!
_خوب کاری کردی دخترم.اگه این کار رو نمی کردی الان پشیمون می شدی!
به داخل رفتیم.چند فنجان چای ریختم و سعی کردم بغض نشسته در گلویم را کنترل کنم.پدربزرگ رو به پدر گفت:
_با شاکیش صحبت کردید؟باید سعی کنیم رضایتش رو جلب کنیم.
_خیلی باهاش صحبت کردیم اما اصلاً رضایت نمی ده.
_اگه دیه اش رو بپردازیم...
پدرم پوزخندی زد و گفت:
_فقط ماشین زیر پاش به اندازه ی تمام زندگی ما ارزش داشت!
کمی بعد پدرم گفت:
_فعلاً پرونده برای اعلام رای نهایی در حال بررسیه.حدود یک هفته دیگه حکم صادر میشه.
با شنیدن این حرف قلبم فرو ریخت.در دل دعا کردم که فقط حکم قصاص برای او صادر نکنند.آن روز را هر طور بود شب کردم.تا نیمه های شب بیدار بودم.برخاستم و به حیاط رفتم.کنار باغچه نشستم و به یاد امیر و دلتنگی دوری از او اشک ریختم.
با شنیدن صدای پدربزرگ سر بلند کردم.
_این قدر بی تابی نکن دخترم.به خدا توکل کن.
_اگه به خدا توکل نداشتم که تا حالا مرده بودم.الان چند روزه که اونو ندیدم.می دونید آقاجون امیر بیمار بود...به همین خاطر خیلی نگرانم.
با تعجب به من نگاه کرد:
_بیمار بود؟!
_بله آقا جون.البته خودش نمی خواست کسی بفهمه.منم اتفاقی فهمیدم و از اون روز به بعد هم خیلی مراقبش بودم...
_بگو ببینم چی شده.
_قول می دید به کسی نگید.حتی به خود امیر؟
_بله.قول می دم.حالا تا دق نکردم بگو چی شده.
تمام ماجرای مشهد و اهدای کلیه اش به آرش را برای پدربزرگ تعریف کردم.وقتی صحبت هایم تمام شد به چهره اش نگریستم.غرق اشک بود و در میان گریه گفت:
امیر واقعاً مرد بزرگیه!امیدوارم که بی گناهیش به همه ثابت بشه.
آنگاه بلند شد و به اتاق رفت تا در خلوت برای نجات امیر دعا کند.
ده روز تمام کارم گریه و زاری بود.از زندگی خسته بودم و نمی توانستم دوری از امیر را تحمل کنم.در آن مدت فهمیدم که بدون امیر هیچم.حال دیگران هم دست کمی از من نداشت.علی الخصوص مادربزرگ.اما پدربزرگ سعی می کرد خویشتنداری کند.
صدای پدر مرا از افکارم خارج کرد:
_امروز حکم امیر رو میدن.انشاالله اگه شاکی رضایت بده در حکمش تخفیف میدن.

پدربزرگ در ادامه حرفش گفت:
_منم با شما میام.
با شنیدن حرف هایشان از اتاق بیرون رفتم و گفتم:
_صبر کنید آقاجون منم همراهتون میام.
_ولی دخترم...
نگذاشتم حرفش را تمام کند.به سرعت به اتاق برگشتم و بعد از حاضر شدن همراه آنها به راه افتادم.وقتی به دادگاه رسیدیم اشکهایم را پاک کردم.نمی خواستم امیر از دیدنم در آن وضعیت ناراحت شود.دقایقی منتظر ماندیم تا او آمد.از دیدنش بعد از آن همه مدت دلم لرزید و بغضی که به سختی کنترل کرده بودم شکست.با قدم هایی لرزان به سویش رفتم.دو سربازی که او را آورده بودند کمی از ما فاصله گرفتند.برای لحظه ای نگاهم در نگاه امیر گره خورد و فهمیدم که چه درد و رنجی را در این مدت تحمل کرده است.
دستم را گرفت و آرام گفت:
_مهسا.چی به روز خودت آوردی!
بی توجه به حضور دیگران سر روی سینه اش گذاشتم و با گریه گفتم:
_امیر خیلی دلم برات تنگ شده بود.
_منم همینطور عزیزم فقط خدا می دونه این روز ها رو چطور گذروندم.
به چهره اش نگاه کردم و گفتم:
_ای کاش اون روز بیرون نرفته بودی...
لبخندی زد و گفت:
_قرار شد از گذشته ها حرفی نزنیم.
_امیر!
با تمام احساسم صدایش زدم.با لحنی متاثر گفت:
_من لیاقتشو ندارم که به خاطرم به این حال و روز بیفتی.خواهش می کنم به فکر خودت باش.
پدربزرگ کنارمان ایستاد و با لحنی دلداری دهنده گفت:
_دخترم.بسه.انشاالله همه چیز درست میشه.
امیر خطاب به پدربزرگ گفت:
_آقاجون اگه طوری شد مهسا رو دست شما می سپرم.
آرام ضربه ای به سینه اش زدم و گفتم:
_لعنتی!بس کن این حرفها چیه که می زنی؟
پدربزرگ با چشمهای اشک آلود مارا ترک کرد.امیر دستم را گرفت و با لبخند گفت:
_خانم کوچولو!این بچه بازیها چیه که در میاری؟زشته!
_دیگه هیچی برام مهم نیست دارم دیوونه میشم.
_تحمل داشته باش خواهش می کنم.
دقایقی بعد از ما خواستند که وارد اتاق قاضی شویم.همسر مقتول هم درحالی که سرتاپا مشکی پوشیده بود.پشت سرمان وارد شد.دلم برایش می سوخت و می دانستم او هم حق دارد.
قاضی همه را به سکوت دعوت کرد.سپس از امیر خواست تا در جایگاه قرار گیرد.سکوت سنگینی بر فضای اتاق حاکم شده بود.که باعث می شد احساس خفگی کنم.صدای محکم و پرصلابت قاضی تنم را لرزاند:
_با توجه به نظریات و شواهد موجود،حکم آقای کمالی بنا به ماده...قصاص نفس...
اتاق دور سرم چرخید و یکباره همه جا تیره و تار شد.دیگر نفهمیدم چه شد.نمی دانم چه مدت گذشت.با صدای مهربانش که التماس آمیز صدایم می کرد چشم گشودم.نگاه اشکبارش را که خبر از وداعی طولانی می داد به من دوخته بود.با گریه خودم را به آغوشش انداختم و گفتم:
_امیر،من بی تو می میرم.



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites