تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13  
#121 | Posted: 4 Nov 2014 21:27




فصـــل نوزدهم


نمی دانستم چه بگویم.هیچ کس به غیر از من و پدربزرگ از بیماری امیر خبر نداشت.چطور می توانستم در این شرایط او را تنها بگذارم؟از طرفی هم دلم برای مادر شور می زد و نگرانش بودم.به همین خاطر گفتم:
_چشم پدر در اولین فرصت خودمو می رسونم.
پس از صرف صبحانه،امیر برای تعویض لباس به اتاق رفت.پشت سرش وارد شدم،به جانبم برگشت و گفت:
_اتفاقی افتاده؟
_حال مادر خوب نیست،پدر ازم خواست چند روزی به اصفهان برم.
روبرویم ایستاد و گفت:
_مثلا چند روز؟
_نمی دونم ولی زود برمی گردم.
_تو که می دونی...
به میان حرفش پریدم:
_می دونم عزیزم...ولی قبول کن که اونم مادرمه و در این موقعیت به من احتیاج داره.باید بهش کمک کنم.
_خواهرت سرور که اونجاست،چرا اون نمی ره؟
_خودت که می دونی مادر همیشه میگه من براش با بقیه فرق دارم.حتما خودش از پدر خواسته که به من زنگ بزنه.حالا تو این اجازه رو می دی؟
_آخه تو با این وضعیتی که داری...
_قول می دم مواظب خودم باشم.
پس از مکثی گفت:
_اگه اجازه ندم،نمیری؟
به طرف در اتاق رفتم که گفت:
_کجا مهسا؟ازت سوال کردم.
مگه نگفتی نه،دیگه بحث نمی کنم.چون می دونم دوست نداری برم.
_منظورم این نبود...باشه،برو.ایرادی نداره.ولی زود برگرد و هرروز هم با هم تماس بگیر.
با لبخند گفتم:
_تو هم نمی گفتی،خودم هر دقیقه باهات تماس می گرفتم!
لحظه ای بعد مردد پرسید:
_متین رو هم می بری؟
نمی دانستم در جوابش چه بگویم.مگر من بدون متین دلم ارام می گرفت؟
_خب تو هم بیا،باهم میریم.چند روز می مونیم و زود برمی گردیم.
_پس می خوای متین رو ببری!
_اگه تو مخالفی نمی برم.
_نه مهسا،موضوع این نیست...ببرش ولی سعی کن زود برگردین.
_چشم.سعی خودمو می کنم.دعا کن حال مادر زیاد بد نباشه.
_انشاالله که طوری نیست.
سپس سوئیچ ماشین را به طرفم گرفت و گفت:
_بیا،با ماشین برو.
_مگه خودت لازم نداری؟
_نه،تو بیشتر لازمت می شه.
لبخندی زدم و خواستم تشکر کنم که زودتر از من لب گشود:
_تشکر لازم نیست عزیزم.
سپس از اتاق خارج شد.به سرعت وسایلم را جمع کردم و با کمک امیر داخل ماشین گذاشتم،سریع لباس متین را عوض کردم و بعد از خداحافظی با پدربزرگ و مادربزرگ،به طرف امیر رفتم.
_مواظب خودت باش عزیزم،اگه وقت کردی تو هم با من تماس بگیر.
_خودت که می دونی من زیاد اهل تلفن کردن نیستم،اما منتظر تماست می مونم.
کنار گوشش آرام گفتم :
هنوز نرفته احساس می کنم دلم برات تنگ شده !
لبخندی زد و گفت :
می تونی نری !
چه کنم که نمی شه ؟ اما دلمو اینجا جا می ذارم ...
اون که فقط مال منه و جای دیگه ای هم نمی تونی بذاریش !
با خنده سوار شدم و حرکت کردم . در طول راه لحظه ای از فکر امیر غافل نبودم و از همین حالا احساس می کردم دلتنگش هستم . متین آرام روی صندلی خوابیده بود و من با نگاه به چهره معصوم او ، باز هم از خدا خواستم که چاره ای برای زندگی ام بیندیشد ...
وقتی رسیدم ، با تعجب ، حال مادر را وخیم تر از تصورم دیدم . رو به پدر گفتم :
چرا توی بیمارستان بستریش نکردین ؟
پدر مرا به گوشه ای کشاند و آرام گفت :
مادرت دچار عارضه قلبی شده .
پس چرا عملش نمی کنید ؟
دکترها احتمال موفقیت عمل رو فقط ده درصد تعیین کردن ، خودت که می دونی ده درصد یعنی چی !
با شنیدن این حرف ، دلم فرو ریخت . اصلا باورم نمی شد ؛ مادرم که تمام عمر زحمت ما را به دوش داشت ، حالا این زور ضعیف و ناتوان در بستر بیماری افتاده بود . رو به پدر گفتم :
و شما مخالف این عمل هستید ؟
من تنها که نه ... همه مخالفن ، حتی خود سعید که دکتره !
اون دیگه چرا ؟!
مگه تو موافقی ؟
البته که موافقم ، ببینید پدر ... در هر صورت جون مادر در خطره ، ولی اگه عمل بشه ممکنه ...
با نگرانی به میان حرفم پرید :
ممکنه طور دیگه ای هم بشه !
این حرفا از شما بعیده ! هرچی خواست خدا باشه همون می شه . ولی ما باید هر کاری که ممکنه براش بکنیم .
بوسه ای پیشانی ام زد و گفت :
من همیشه به مادرت می گم که تو با بقیه فرق داری .
لبخندی زدم و گفتم :
خواهش می کنم این حرف رو جلوی بقیه نزنید !
می دونم دخترم . چشم ... نمی گم . ببینم حالا تو با اونا صحبت می کنی ؟
آره .. ولی مگه حمید و نرگس هم اصفهان هستن ؟
بله ، یک هفته ای می شه که اومدن ... البته نرگس تنها اومده .
پس الان کجا هستن ؟
همه رفتن منزل سعید .
اگه اجازه بدید من می رم و با اونا صحبت می کنم و اگه انشاءا... موافقت کردن فردا صبح مادر رو در بیمارستان بستری می کنیم .
انشاءا...
سریع متین را حاضر کردم و در ماشین نشاندم . وقتی خواستم حرکت کنم ، پدر با بغض گفت :
حتما راضیشون کن .
لبخندی زدم و گفتم :
چشم .



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#122 | Posted: 4 Nov 2014 21:27




آنگاه به راه افتادم . وقتی به خانه سعید که زمانی خانه خودم بود ، رسیدم ، تمام خاطرات گذشته برایم زنده شد .
خودش در را به رویم باز کرد و با تعجب گفت :
مهسا ! تو اینجا چه کار می کنی ، کی اومدی ... چرا تماس نگرفتی ؟
تماس می گرفتم که بگی نیام ؟!
لبخندی زد و متین را در آغوش کشید . متین موهای سرش را به دست گرفت و گفت :
چطوری دایی سعید ؟
سعید با خنده رو به من کرد و گفت :
ببین پدر سوخته ، عجب زبونی در آورده 1
اخمی کردم و با گرفت انگشت اشاره ام به طرف او گفتم :
آهای ! یادت باشه داری به کی حرف می زنی ؟
معذرت منی خوام . نمی دونستم نباید به همسر جنابعالی گفت بالای چشمت ابروئه !
وقتی وارد سالن شدیم همه با تعجب لند شدند و به طرفم آمدند . حمید در آغوشم گرفت و آهسته کنار گوشم گفت
خیلی دلم برات تنگ شده بود مهسا .
با ناراحتی گفتم :
از تماس های مکررت معلومه !
سپس به طرف نرگس رفتم . مثل همیشه شاد و سر حال به نظر می رسید . بعد از سلام و احوال پرسی با همه ، دور هم نشستیم . دقایقی به موضوعات مختلف گذشت ، بعد همه سکوت کردند . از فرصت استفاده کردم و رو به آنها گفتم :
چرا شما با عمل مادر مخالفید ؟
حمید فوری پرسید :
مگه تو موافقی ؟!
آره .
سعید گفت :
تو می دنونی این عمل چقدر خطرناکه ؟ احتمال موفقیت فقط ده درصده ...
این حرف از تو بعیده سعید ! از تو یکی انتظار نداشتم . نا سلامتی دکتری ها ! پس توکلت کجا رفته ؟ یادمون نره که هر چی خدا بخواد همون می شه .
این درست ، ولی عملش خیلی خطرناکه . جون مادر به خطر می افته .
در هر صورت جون مادر در خطر هست ، این طوری ما شانس زنده موندن بهش می دیم .
نرگس گفت :
ولی من مخالفم !
نرگس ، ما باید منطقی فکر کنیم .
حمید گفت :
ولی پدر هم مخالفه .
شما اشتباه می کنید . پدر به خاطر مخافت های شما مخالفه و حرفی نمی زنه ، اما ته دلش موافقه .
سرور و نرگس با هم گفتند :
ما که مخالفیم .
نگاهی به هر دوی آنها انداختم و گفتم :
شما راضی به زجر کشیدن مادر هستید .
لحظه ای همه سکوت کردند . دوباره رو به همه گفتم :
اگه ما این شانس رو از مادر بگیریم ، اون چند ماه بیشتر زنده نمی مونه ، اونم فقط با رنج و عذاب ! شما هم که خوب می دونید پدر تحمل رنج کشیدن مادر رو نداره و با دیدنش در این حال ، از پا در میاد ...
پس ما با این عمل شانس زنده بودن رو به هردوی اونا می دیم . حالا نظر شما چیه ؟
سعید نگاهی به بقیه انداخت و گفت :
من که قانع شدم .
لبخند زدم و گفتم :
تو همیشه زود قانع می شی !
حمید از جایش بلند شد و به طرفم آمد ، متین را در آغوش گرفت و گفت :
حرفات منطقیه و منم موافقم .
رو به نرگس کردم و با لبخند پرسیدم :
شما چی آبجی نرگس ... موافقید ؟
وقتی همه شما موافقید من چی بگم ؟
سپس نگاهم را به سرور دوختم .
منم موافقم .
به قصد رفتن از جایم بلند شدم که سعید گفت :
کجا مهسا ؟ شب اینجا باش همه دور هم هستیم .
خیلی ممنون . من می رم پیش پدر ، تنهاست . ممکنه به کمکی احتیاج داشته باشه .
دست متین را گرفتم و با خداحافظی درون ماشین نشستم و حرکت کردم .
وقتی به منزل پدر رسیدم گرفته و ناراحت در حیاط نشسته بود . کنارش نشستم و گفتم :
چی شده ، چرا این قدر ناراحتید ؟
اصلا لب به غذا نمی زنه ، هر روز حالش بد تر می شه ، نمی دونم چه کار کنم .
لبخندی زدم و گفتم :
خودم الان به زور هم که شده بهش غذا می دم .
نگاهی به چهره ام انداخت و مردد پرسید :
چه کار کردی ... چی شد ؟
همه موافقت کردن !
فوری مرا در آغوش گرفت و سرم را بوسید . احساس کردم از شوق گریه می کند . به اتاق رفتم و کنار مادر نشستم پدر راست می گفت ، خیلی لاغر و رنگ پریده شده بود . غذایش را روی میز کنار تختش گذاشتم و قاشقی از آن را به طرف دهانش بردم ، دستم را آرام پس زد و با صدایی گرفته گفت :
میل ندارم عزیزم ، هیچی از گلوم پائین نمی ره .
با ناراحتی گفتم :
به جان متین اگه نخورید همین الان بر می گردم شمال .
سرفه ای کرد و گفت :
گفتم که میل ندارم .
با ناراحتی ظرف غذا را به زمین گذاشتم و بلند شدم . رو به متین گفتم :
متین جان بلند شو بریم .
هنوز قدمی از تختش دور نشده بودم که گفت :
صبر کن مهسا ، چند لقمه می خورم .
لبخندی زدم و دوباره کنارش نشستم و با هزار زحمت غذایش را به او خوراندم . سپس کمک کردم تا روی بستر دراز بکشد . متین هم خوابیده بود . او را به اتاق سابق خودم بردم و روی تخت خواباندم . وقتی از اتاق بیرون آمدم ، پدر گفت :
مهسا تلفونو بردار ، امیر پشت خطه .
آه از نهادم برخاست . یادم رفته بود با او تماس بگیرم . گوشی را برداشتم و گفتم :
سلام امیر جان ...
حرفی نزد ، پشت خطر سکوت کرده بود و می دانستم برای تنبیه من این کار را می کند . آرامتر گفتم :
ببخشید امیر ... خواستم تماس بگیرم اما باور کن وقت نکردم ...
وقتی باز هم سکوتش را دیدم ، با التماس گفتم :
جون مهسا حرف بزن دیگه .
آرام گفت :
گوشی رو بده به متین .
حالا نمی شه با مادر متین حرف بزنی ؟ آخه متین خوابه .
لحنش آرام تر شد :
از مادر چه خبر ... حالش چطوره ؟
با ناراحتی گفتم :
اصلا خوب نیست . فردا می بریمش بیمارستان ، باید عمل بشه .
عمل ؟!
آره ... مدتیه که ناراحتی قلبی پیدا کرده . دکتر گفته باید عمل بشه اما شانس موفقیت خیلی کمه .
اگه به خدا توکل کنیم ، همون کم ، هم زیاد می شه !
منم همینو گفتم . نمی دونی با چه زحمتی بچه ها رو راضی کردم .
انشاءا... هر چه زودتر خوب بشه .
امیدوارم . راستی امیر ... می تونی فردا بیای ؟
برای چی ؟ تو که می دونی حالم زیاد خوب نیست ...
می دونی ولی در حال حاضر خیلی بهت احتیاج دارم . من باید کنار مادر باشم و وجود تو بهم دلگرمی می ده . درضمن می تونی مواظب متین هم باشی .
پوزخندی زد و گفت :
پس برای بچه داری به کمکم احتیاج داری !
نه امیر جان ، این طور نیست ... باور کن .
کاملا جدی گفت :
در هر صورت من وقت ندارم . فعلا هم خداحافظ .
و ارتباط را قطع کرد ... اصلا باورم نمی شد امیر دوباره چنین رفتاری را در پیش بگیرد .
نیمه های شب با صدای وحشتزده پدر از خواب پریدم .
مهسا بیدار شو !
چی شده !؟
مادرت حالش بده ، نمی تونه نفس بکشه .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#123 | Posted: 4 Nov 2014 21:28




هراسان از رختخواب بیرون پریدم و به اتاق مادر رفتم . نفسش به شماره افتاده بود . شانه هایش را گرفتم و با گریه گفتم :
چی شده مامان ؟!
به زحمت لب باز کرد و بریده بریده گفت :
من ... خوبم ... دخترم .
از بیان همان سه کلمه فهمیدم که چقدر حالش وخیم است . رو به پدر گفتم :
شما کمک کنید ببریمش توی ماشین .
همین که پا به حیاط گذاشتم صدای زنگ در بلند شد . نمی دانستم چه کنم ، به سرعت به طرف در رفتم و آن را باز کردم ، اما متعجب بر جا ماندم .
امیر در آستانه در ایستاده بود . احساس کردم بیش از همیشه به او احتیاج دارم . با دیدن دستپاچگی ام پا به حیاط گذاشت و نگران پرسید :
چی شده مهسا ؟1
بریده بریده گفتم :
امیر ... مادر ...
با شنیدن صدای خفه ام ، سریع به طرف پدر رفت و همراه او مادر را به ماشین رساند . در را باز کردم و او را روی صندلی خواباندیم . خواستم پشت فرمان بنشینم که امیر سوئیچ را از دستم گرفت و گفت :
صلاح نیست تو با این حال رانندگی کنی ، همین جا بمون خودم می برمش .
ولی من نمی تونم اینجا بمونم ، از نگرانی می میرم .
رو به پدر گفت :
برای شما بهتره که در منزل بمونید . هر چی شد خودم زود بهتون اطلاع می دم .
ولی من ...
ملتمسانه گفتم :
پدر ، خواهش می کنم شما بمونید . متین هم خوابه ، نمی شه تنها ولش کنیم ...
ناچار پذیرفت و من و امیر همراه مادر به بیمارستان رفتیم . وقتی رسیدیم سریع دستور بستری صادر شد و او را به اتاق C.C.u بردند . روی صندلی در راهرو نشسته بودم و اشک می ریختم . امیر کنارم نشست و دست روی شانه ام نهاد .
این قدر غصه نخور ، همه چیز درست می شه . کمی هم به فکر خود و اون بچه که تو راه داری باش .
سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
در تمام اون پنج سالی که تو نبودی ، مادر کنارم بود و نمی ذاشت آب توی دلم تکون بخوره . نمی ذاشت زیاد گریه کنم ، همیشه به درد دلهام گوش می داد ، اما حالا من ... نمی تونم کاری براش بکنم .
دستی به سرم کشید و گفت :
امیدت رو از دست نده ، انشاءا... که عمل موفقیت آمیز خواهد بود .
وجودش تسلای خوبی برای دردهایم بود . در کنار او بودن به من آرامش عجیبی می داد خصوصا حرف هایش که نشانه همدردی با من بود .
در سکوت آرام اشک می ریختم . نیم ساعت بعد دکتر از اتاق C.C.U بیرون آمد ، سریع به طرفش رفتم .
چی شد آقای دکتر ؟
بحمدا... این بار هم خطر رفع شد اما من به پدرتون گفته بودم که ایشون باید سریع عمل بشن ... الانم اگه به دادش نرسیده بودید خدا می دونه چی می شد ! به نظر من بهتره مادرتون هر چه زودتر عمل بشن .
قدری به خودم مسلط شدم و گفتم :
اتفاقا همین تصمیم رو هم گرفتیم .
پس هرچه زودتر کارهای مربوط به پذیرش رو انجام بدید تا انشاءا... صبح عملش کنیم .
سپس با قدم های آرام از کنارمان دور شد . با گریه خودم را روی صندلی انداختم و گفتم :
این دیگه چه مصیبتی بود که سرمون نازل شد ؟!
کنارم نشست و گفت :
این حرفو نزن مهسا . هر اتفاقی بیفته خدا جای شکرش رو باقی می ذاره . حالا هم این قدر بی تابی نکن . توکلت به خدا باشه . انشاءا... که همه چیز درست می شه .
لحظه ای بی حرف گریستم ، یکباره به یاد حضور غیر منتظره امیر آن هم در آن وقت شب افتادم . متعجب به چهره اش نگاه کردم و گفتم :
راستی تو این وقت شب توی اصفهان چی کار می کردی ؟!
لبخندی زد و در حالی که به ساعتش نگاه می کرد گفت :
اولا شب نه و صبح سر کار خانم ...
سپس اخمی ظریف به پیشانی انداخت و گفت :
ثانیا چه عجب یاد من هم افتادی !
لبخندی زدم و گفتم :
این چه حرفیه عزیزم ؟ من تمام ثانیه هام با یاد تو سپری می شن !
معلومه ! تو حتی یادت رفت یه تلفن به من بزنی .
باور کن تازه رسیده بودم منزل پدر که تو تماس گرفتی .
ولی من قبلش تماس گرفتم پدرت گفت یکی دو ساعتی می شه که رسیدی .
درسته ولی رفته بودم منزل سعید تا با بقیه صحبت کنم .
و دوباره گفتم :
حالا از این حرفا بگذریم . نگفتی این وقت شب توی اصفهان ...
من دو ساعت بعد از رفتن شما راه افتادم .
چرا !؟
چرا چی ؟
چرا دنبالم اومدی ؟
چون تحمل دوریت رو نداشتم !
لبخندی زدم و گفتم :
پس سر شب از کجا تماس گرفتی ؟
بین راه ...
پس اگه من به ویلا زنگ هم می زدم تو نبودی که باهات صحبت کنم .
خنده اش را کنترل کرد و نگاهی چپ چپ به من انداخت . من هم خنده ام گرفته بود ، اما لحظه ای بعد بغض نشسته در گلو خنده ام را به گریه تبدیل کرد . دستش را دور شانه ام انداخت و گفت :
نمی شه ما یه دفعه مثل بقیه با هم شوخی کنیم و تو بعدش گریه نکنی ؟
خسته شدم امیر ... آخه مگه من چقدر ظرفیت دارم ؟
تحمل داشته باش جانم . من می دونم که تو قوی هستی و تحملش رو داری .
و در حالی که اشک هایم را پاک می کرد ، ادامه داد :
حیف این چشمهای خوشگل نیست که به جای نگاه کردن به من ، اشک بریزن ؟
در میان گریه ، با لبخند به چشمهایش زل زدم .
نزدیک ظهر مادر را به اتاق عمل بردند ، همراه خواهر و برادرهایم پشت در اتاق به انتظار ایستاده بودیم و دعا می کردیم . پدر دور از چشم ما به گوشه ای رفته بود و مثل ابر بهار اشک می ریخت . ساعات طولانی و کشنده انتظار انگار قصد تمام شدن نداشتند .
وقتی بالاخره دکتر بیرون آمد ، فوری به طرفش رفتیم .
چی شد آقای دکتر ؟
این سوالی بود که همه تکرارش کردند . نگاهی به چهره تکیده پدر و سپس ما انداخت و با لبخند گفت :
خدا رو شکر خطر رفع شد ، اما باید خیلی مراقبش باشید . اون در سنیه که احتیاج به مراقبت داره .
سپس با قدم های آرام از ما دور شد . پدر دستهایش را بلند کرد و با بغض گفت :
خدایا شکرت !

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#124 | Posted: 7 Nov 2014 11:56




لحظاتی بعد مادر را که بی هوش بود ، از اتاق عمل بیرون آوردند و به طرف C.C.u بردند . چند روز در آنجا تحت مراقبت بود تا حالش بهتر شد و او را به بخش منتقل کردند . در تمام این مدت ، علی رغم اصرارهای پدر برای رفتن من به خانه ، کنارش بودم و از او مراقبت می کردم . می دانستم مادر برای من بیشتر از بچه های دیگرش زحمت کشیده و حق بزرگی به گردنم دارد . حالا باید کمی از زحماتش را جبران می کردم و وظیفه ام را انجام می دادم .
چند روز بعد بالاخره مرخص شد ، حالش خیلی بهتر از قبل بود . رو تختی اش را عوض کردم و او را روی آن خواباندم .
نرگس با لیوانی آب میوه وارد شد و آن را به دستش داد ، سپس پیشانی اش را بوسید و بیرون رفت تا با کمک سرور سفره شام را پهن کند . غذای مادر را در سینی جداگانه ای گذاشتم و به اتاق بردم و آرام به او دادم . سپس داروهایش را خورد و خوابید . چراغ را خاموش کردم و بیرون آمدم . همه در پذیرایی دور هم نشسته بودند و در مورد مراقبت از مادر صحبت می کردند . پدر خیلی صریح گفت :
تمام شما مشغله و گرفتاری های خودتون رو دارید ، من خودم ازش مراقبت می کنم .
حمید آرام گفت :
این که همه ما مشغله داریم درست ، اما شما هم نمی تونید از اون مراقبت کنید . مادر نباید از این به بعد دست به سیاه و سفید بزنه . دکتر گفته نباید زیاد کار کنه ... یادتون نره که اون عمل قلب انجام داده و هنوز هم قلبش ضعیفه به نظر من بهتره براش یک پرستار بگیریم .
از حرف حمید ناراحت شدم . این وظیفه تک تک ما بود که از مادر نگهداری کنیم نه پرستار . یکباره نگاه پرسشگرم را به امیر دوختم . مثل همیشه منظورم را فهمید و با لبخندی به من فهماند حرفم را بزنم . من هم با اعتماد به نفس گفتم :
نیازی به پرستار نیست . پدر و مادر همراه من میان شمال . خودم ازشون مراقبت می کنم .
پدر فوری گفت :
نه مهسا جان ، ما همین جا می مونیم .
خیلی رک گفتم :
اگه شما لجبازید ، من از شما لجباز ترم . همین که گفتم !
پس خونه و مغازه رو چه کنم ؟
امیر به جای من گفت :
مشکلی نیست که آسان نشود ! خونه و مغازه رو هم اجاره می دیدم .
ولی من هنوز مخالفم .
رو به پدر گفتم :
پدر این قدر لجبازی نکنید . شما باید یه فکر مادر هم باشید . اون نیاز به استراحت داره ، اگه بیایید شمال خودم ازش مراقبت می کنم .
ولی با همان یکدندگی همیشگی گفت :
نه ... همین جا می مونیم .
پس منم اینجا می مونم .
چهره امیر در هم رفت . احساس کردم از این موضوع ناراحت شده است . سعید هم خیلی زود متوجه شد ، رو به من کرد و با کنایه گفت :
فکر کنم آقا امیر با این موضوع مخالفه !
سپس رو به پدر گفت :
اجازه بدید من و پری بیاییم اینجا .
پری که دختر بسیار مهربونی بود ، رو به پدر گفت :
سعید راست می گه آقا جون . اگه شما راضی باشید ما میایم اینجا . خودمم از مادر نگه داری می کنم .
پدر با تردید گفت :
ولی ... شما که دانشگاه می رید .
پری لبخندی زد و گفت :
اونم یه کاری می کنیم آقا جون ، شما نگران نباشید .
پدر خوشحال ، سر پری را بوسید و گفت :
قربون تو عروس گلم برم .
حمید نفس عمیقی کشید و گفت :
خب خدا رو شکر ، این مشکل هم حل شد !
همه در آن لحظه خوشحال بودند غیر از من که حالا نمی دانستم با دلخوری امیر چه کنم . از طرفی هم از این که پدر پیشنهادم را نپذیرفته و با ما به شمال نیامده بود ، ناراحت بودم .
رو به نرگس گفتم :
شما تا کی اصفهان هستید ؟
حدود یک هفته دیگه ، چطور مگه ؟
بی آن که جوابش را بدهم رو به حمید گفتم :
شما چطور ؟
رفتن ما معلوم نیست . اما فکر کنم دو هفته ای مهمون پدر و مادر باشیم . چطور مگه ؟
در حالی که از جایم بلند می شدم گفتم :
پس فعلا شما هستید و از مادر مراقبت می کنید . با اجازتون ما دیگه رفع زحمت می کنیم .
به اتاق رفتم تا وسایلم را جمع کنم . چند لحظه بعد پدر پشت سرم وارد شد و متعجب گفت :
کجا مهسا ، این وقت شب ؟
با عصبانیت در چمدانم را بستم و با لحنی ناراحت گفتم :
می خوام برگردم شمال .
خب چرا حالا ؟ بمونید صبح برید .
هرچه زودتر بریم بهتره .
ولی مهسا ... مادرت فعلا به تو احتیاج داره .
در حالی که دکمه های مانتویم را می بستم گفتم :
با وجود بقیه علی الخصوص آقازاده و عروستون دیگه احتیاجی به من نیست .
سپس از اتاق بیرون رفتم و با لحنی ناراحت رو به امیر گفتم :
بهتره بریم .
از جایش بلند شد و چمدان را در صندوق عقب گذاشت بعد متین را از روی تخت بلند کرد و روی صندلی عقب خواباند . من هم از فرصت استفاده کردم و به سراغ مادر رفتم تا با او خداحافظی کنم ، اصرار داشت چند روزی بمانم ، اما با لجبازی همیشگی مخالفت کردم و دقایقی بعد داخل ماشین نشستم .
تا هنگامی که از شهر خارج شدیم ، هر دو ساکت بودیم . وقتی وارد بزرگراه شدیم ، امیر آرام گفت :
ببین مهسا ...
با عصبانیت به میان حرفش پریدم و گفتم :
خواهش می کنم چیزی نگو ...
از حرفم عصبانی شد و پایش را روی پدال گاز فشرد . از سرعتش و فشاری که روی فرمان می آورد پی به عصبانیتش بردم ولی در دل به خود گفتم : چرا باید من همیشه رعایت حالش رو بکنم ، چرا اون نباید یکم منو درک کنه ؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#125 | Posted: 7 Nov 2014 11:58




سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم ، چشمهایم را روی هم نهادم و به خواب رفتم . چند ساعت خوابیدم اما وقتی چشم گشودم هنوز در راه بودیم ، وسط جاده سر سبز و زیبای شمال . امیر سرعت ماشین را کم کرد و وارد جاده ای خاکی شد .
کجا می ری امیر ؟
بدون آن که جوابم را بدهد ، نفس عمیقی کشید و در سکوت به راهش در عمق جنگل ادامه داد . دقایقی بعد ماشین را در مقابل کلبه ای چوبی نگه داشت و پیاده شد ، بعد در عقب را باز کرد و متین را در آغوش گرفت و به داخل کلبه برد . از ماشین پیاده شدم و پشت سرش به راه افتادم . مشغول گذاشتن متین روی تخت چوبی کهنه ای بود .
برای چی ما رو آوردی اینجا ؟
به خودم مربوطه .
عصبانیتم دو چندان شد اما حرفی نزدم . وقتی کارش تمام شد از کنارم گذشت و از کلبه بیرون رفت . پشت سرش رفتم و صدایش کردم ، اما بی اعتنا به من به راه افتاد .
وارد کلبه شدم و نگاهی به اطراف انداختم غ اولین بار بود که پا به آنجا می گذاشتم . کلبه ای زیبا با دو اتاق وسایلی مختصر و کاملا ساده . تنها روشنایی آنجا ، یک فانوس بود .
قاب عکسی روی دیوار و میز کوچکی که با تنه درخت درست شده بود ... گوشه کلبه هم گیتاری به چشم می خورد
آرام چشم بر هم گذاشتم و به یاد امیر افتادم . می دانستم که در آن هوای سرد ، ممکن است دوباره حالش بد شود ، اما نمی دانستم چه باید بکنم . ناچار خودم را روی تخت انداختم و سعی کردم بخوابم .
وقتی چشم گشودم اشعه های خورشید با زیرکی خاصی سعی داشتند از لابه لای چوبهایی که به قصد دیوار روی هم گذاشته شده بودند ، وارد کلبه شوند . سر جایم نشستم و چند خمیازه طولانی کشیدم .
وقتی به جانب متین برگشتم ، وحشتزده نگاهم به جای خالی اش افتاد . با ترس از کلبه بیرون دویدم و متعجب دیدم که مشغول بازی با امیر است . با دیدنم به طرفم آمد و دستهایش را دور پاهایم حلقه کرد . رو به رویش زانو زدم و او را در آغوش کشیدم .
امیر با قدم های آرام از کنارمان رد شد و به داخل کلبه رفت . رو به روی پنجره نشسته بود و گیتار می زد . پشت سرش ایستادم و دستهایم را دور گردنش انداختم ، بوسه ای به موهایش زدم و گفتم :
تا حالا نگفته بودی به این خوبی گیتار می زنی !
چه چیز من برای تو مهمه ؟
امیر ، من می دونم از دستم ناراحتی ، اما قبول کن که اونم مادرمه ، یک عمر به پای من زحمت کشیده ...
تو نباید بدون مشورت با من این حرف رو می زدی .
من فکر می کردم تو مخالفتی نداری .
چرا همچین فکری می کردی ؟ اگه قرار بود تو اصفهان بمونی ، پس تکلیف من چی می شد ؟
ماندم چه بگویم . به طرف در رفت که راهش را سد کردم .
کجا می خوای بری ؟
می رم کمی قدم بزنم . زود بر می گردم .
ولی تو حالت خوب نیست امیر ! خواهش می کنم بمون کمی استراحت کن ...
من حالم ...
سرفه ای کرد و ادامه داد :
خوبه ...
از سرفه ات معلومه .
تو که دیگه باید به این سرفه ها عادت کرده باشی !
نه عادت نکردم . به خاطر تو مدتیه چیزی بروز نمی دم . با هر سرفه ات می میرم و زنده می شم .
نگران نباش . می رم متین رو توی جنگل بگردونم ، زود میام .
در کلبه را باز کرد که گفتم :
زود برگرد . منتظرم ، نگرانم نکن .
چشم .
کاش به پایش می افتادم و نمی گذاشتم برود . کاش قدرت داشتم همان جا زمان را نگه دارم و نگذارم پا از کلبه بیرون بگذارد .
نیم ساعت بعد ، متین سراسیمه به سراغم آمد . صورتش غرق اشک بود . با وحشت گفت :
مامان ... مامان ... زود بیا !
نگران پرسیدم :
چی شده پسرم ؟!
در حالی که نفس نفس می زد ، گفت :
با ... با ... بابا ...
نمی دانم چطور خودم را به امیر رساندم . روی زمین افتاده و پیراهن سفیدش پر از لکه های خون بود . با لبه روسری ام خون بینی و دهانش را پاک کردم . خواست چیزی بگوید که نفسش اجازه نداد ، دستم را روی سینه اش قرار دادم و بی آن که نگاهش کنم ، گفتم :
نمی خواد چیزی بگی ... چند نفس عمیق بکش تا حالت بهتر بشه .
اما نتوانست و خیلی زود روی دستم بیهوش شد . دستپاچه شده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم . هر چه تکانش می دادم حرکتی نمی کرد ، سرم را روی سینه اش گذاشتم ، قلبش نمی زد ... فریاد زدم :
خدایا ... کمکم کن !
با قدرتی که از خود بعید می دانستم ، او را به بیمارستان رساندم ، بلافاصله بستری و دکتر سریع بالای سرش حاضر شد . از آنجا با پدربزرگ تماس گرفتم و او هم دقایقی بعد به ما پیوست . دکتر بعد از معاینه امیر ، با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:
متاسفم ! دیگه هیچ کاری نمی شه براش کرد . فکر نمی کنم تا فردا هم دووم بیاره !
ناباورانه چشم به دهان او دوختم . چند دقیقه بعد ، وحشتزده پشت شیشه اتاق ICU ایستادم . آرام روی تخت خوابیده و چهره اش از درد به هم رفته بود . سرم را به چهار چوب در تکیه دادم و خیره محو تماشایش شدم . اما هر چه نگاهش می کردم سیر نمی شدم ... هر چه گریه می کردم گویی چشمه اشکم خشک نمی شد . دلم آشوب بود و نمی دانستم چه باید بکنم .
پدر بزرگ ، متین را همراه خود به خانه برد و ساعتی بعد برگشت . دکتر به طرفم آمد و با نگاهی به چشم های اشکبارم گفت :
به هوش اومده ، اما حالش خوب نیست ... به نظرم بهتره بری کنارش چون ...
با گریه به اتاق رفتم . در را که باز کردم نگاه منتظرش به در دوخته شده بود . به طرفش رفتم و لبه تخت نشستم . دستش را به زحمت بالا آورد و اشکهایم را پاک کرد . دقایقی در سکوت ، حریصانه همدیگر را نگریستیم ، بالاخره سکوت را شکست و گفت :
می خواستم زودتر از اینا بهت بگم که چرا اجازه ندادم پیش پدر و مادرت بمونی ...
نفسش اجازه نمی داد حرف بزند . سعی کرد نفس عمیقی بکشید و ادامه داد :
می دونستم خیلی دووم نمیارم و دلم می خواست این لحظه های آخر کنارم باشی ... هر چند که من هنوز از دیدنت سیر نشدم ولی مثل این که اجل مهلت نمی ده مهسا ...


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#126 | Posted: 7 Nov 2014 12:05




شنیدن اسمم از دهانش ، دلم را لرزاند و اشکهایم را روان تر کرد . سرم را به بازویش چسباندم و با صدای بلند گریه را سر دادم . با وجود آن که از بیماریش خبر داشتم ، اما باورم نمی شد به این زودی او را از دست بدهم ، او که شانه هایش پناهگاه امن زندگی ام بود ...
آرام کنار گوشم گفت :
می دونی گریه هات بیشتر ناراحتم می کنه ؟
در میان گریه گفتم :
من بی تو چه کار کنم امیر ؟!
تو باید قوی باشی و از بچه هام خوب مراقبت کنی ...
پس من چی امیر ؟ فکر نمی کنی خودم چی می شم ...
لبخندی زد و گفت :
تو که همه وجود منی عزیزم ، فقط بگو که منو بخشیدی ...
سر از روی بازویش برداشتم و پیشانی اش را بوسیدم :
امیر خیلی دوستت دارم ... خیلی !
به سختی گفت :
منم دوستت دارم و ...
یکباره به سرفه افتاد ، با فریاد دکتر را صدا زدم ، خیلی سریع همه بالای سرش جمع شدند ، به او شوک دادن ، اما بی فایده بود ... امیر من برای همیشه در آغوش مرگ خفته بود !
دیگر چیزی نفهمیدم . همچون دیوانه ها با سرعت به طرف تخت رفتم و پرستارها را کنار زدم . شانه های امیر را در دست گرفتم و فریاد کشیدم :
امیر ... خواهش می کنم چشماتو باز کن ... تو رو خدا ...
اما بی فایده بود ، او برای همیشه نگاه مهربانش را به روی من بسته بود .




فصـــل بیستم




نمی دانم بر اثر فریاد بود یا شوک شدیدی که به روحم وارد شد که یکباره درد شدیدی در ناحیه شکمم باعث شد نتوانم خودم را کنترل کنم و نقش زمین شدم .
همان روز که من امیر را از دست دادم ، خدا به جای او دختری به من عطا کرد . چندین ساعت بیهوش بودم و وقتی به هوش آمدم پدر بزرگ و مادر بزرگ را بالای سرم دیدم ، صورت هر دوی آنها غرق اشک بود . بچه را به کلی از یاد بردم و گفتم :
امیر کجاست ؟!
مادربزرگ با شنیدن اسم امیر ، گریه را سر داد و رویش را برگرداند .
تازه به یاد آوردم که چه مصیبتی به سرم آمده است . سرم را از دستم خارج کردم و از روی تخت پائین آمدم . پدربزرگ شانه هایم را گرفت و گفت :
کجا می خوای بری دخترم ؟
سرم گیج می رفت و اتاق دور سرم می چرخید ، با این حال ، دستهایش را عقب زدم و در میان گریه گفتم :
می خوام برم پیش امیر !
مادربزرگ جلویم را گرفت و گفت :
ولی تو حالت خوب نیست عزیزم ، باید استراحت کنی .
بی اعتنا به آنها از اتاق یبرون رفتم . پرستار با دیدنم فوری به طرفم آمد و گفت :
چرا بلند شدی ؟
در میان گریه گفتم :
خانم پرستار ... شوهرم ... شوهرم کجاست ؟ باید ببینمش .
پرستار آهی کشید و گفت :
تو فعلا استراحت کن ، بعدا خودم می برمت پیش همسرت .
می دونم که اون مرده ، می خوام برم سردخونه پیشش !
دستهایش را عقب زدم تا خودم را از دستش خلاص کنم اما فقط سوزش آمپول آرام بخش را روی پوستم احساس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم .
حدود سه روز در بیهوشی به سر بردم ، حتی نتوانستم در مراسم تدفین و ختم شرکت کنم ، نتوانستم با او وداع کنم و برای آخرین باز او را ببینم .
در غیاب من ، خانواده ام هم که توسط پدر بزرگ مطلع شده بودند به شمال آمدند تا در مراسم حضور داشته باشند . بعدها شنیدم همه از مرگ امیر شکوه شده بودند و نمی توانستند این اتفاق را باور کنند . هیچ کس از بیماری امیر خبر نداشت ...
اما من ، بعد از به هوش آمدن ، قادر به حرف زدن با هیچ یک از آنها نبودم . تنها نگاهم را به بیرون از پنجره می دوختم و حتی اشکی نداشتم تا در فراق امیر بریزم .
همه نگران بودند بخصوص سعی که از وضعیت روحی من کاملا خبردار بود ، می دانست شوکه شده ام و ممکن است هرگز لب به سخن باز نکنم . چند ماه در بیمارستان بستری بودم . بعد از مراسم چهلم حمید و خانواده اش به کانادا ، نرگس و اردلان به تهران و سرور و محمود هم به اصفهان بازگشتند . سعید و همسرش چند روزی بیشتر کنارم ماندند ، اما ترم جدیدشان شروع شده و باید به اصفهان بر می گشتند . مادر را هم به خاطر وضعیت جسمی اش همراه خودشان بردند . فقط پدر و پدربزرگ و مادربزرگ ماندند .
یک ماه دیگر از بستری شدنم می گذشت و من هنوز خیال می کردم جنازه امیر در سردخانه است . می خواستم مرا به دیدن جنازه اش ببرند .
بالاخره هم دکتر معالجم ، تنها راه درمان مرا ، بستری شدن در آسایشگاه روانی تشخیص داد . ابتدا خانواده ام مخالفت کردند ولی وقتی دیدند راه چاره ای نیست ، مرا به آسایشگاهی که مخصوص بیماران روانی بود ، انتقال دادند .
باز هم هفته ها و ماهها در آسایشگاه بستری بودم ... هیچ حس و انگیزه ای برای زنده بودن نداشتم ، حتی گذشت زمان را نمی فهمیدم . بیماری ام روز به روز بدتر می شد و پزشکان تقریبا از بهبودی ام قطع امید کرده بودند .
سعید وقتی اوضاع و احوال مرا اینگونه دید ، بعد از پایان درسش به شمال نقل مکان کرد تا هم در کنار من باشد ، هم مراقب بچه ها و پدر بزرگ و مادربزرگ .
شبی امیر را در خواب دیدم که وسط چمن زاری روی یک صندلی نشسته بود . کنارش نشستم ، سر بر زانویش گذاشتم و با گریه گفتم :
امیر ، خواهش می کنم یا برگرد یا منو همراه خودت ببر ... تو رو خدا !
سرم را با دست بالا آورد و با لبخند ، دست آزادش را به طرف دو بچه که کمی جلوتر از ما بازی می کردند ، دراز کرد ، آرام گفت :
دیگه این حرفو نزن ... تو باید به فکر اون دو تا هم باشی . اونا به تو احتیاج دارن ... می دونی متین چه عذابی می کشه ؟
با گریه گفتم :
امیر خیلی برات دلتنگم !
منم همین طور ، خودت که می دونی چقدر دوستت دارم .
منم همین طور .
پس به خاطر من با مشکلات بجنگ ! الان بچه ها به تو احتیاج دارن .
سپس از جایش بلند شد . دستم را گرفت و آرام به کنار بچه ها برد .
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود ، بخصوص متین . کنارشان نشستم و هر دو را در آغوش کشیدم . وقتی به خود آمدم امیر از من دور شده بود . بلند فریاد زدم :
امیر ... نرو ...
اما او برنگشت ! دوباره بچه ها را در آغوش کشیدم و زدم زیر گریه .
در همین هنگام از خواب پریدم . سعید روی صندلی خوابیده بود ، آرام طوری که بیدار نشود از روی تخت بلند شدم ، رو به روی پنجره ایستادم و لای آن را باز کردم ، تمام صورتم عرق کرده بود . سعید از خواب پرید و با دیدن من ، متعجب گفت :
برای چی از جات بلند شدی مهسا ؟!
دستم را گرفت و خواست مرا به طرف تخت ببرد . گفت :
برگرد سر جات !
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم :
من حالم خوبه سعید ...
مات و متحیر گفت :
تو ... حر ... ف می زنی مهسا ؟!!
خوشحال در آغوشم گرفت و با گریه گفت :
وای خدای من ! تو بالاخره سلامتیتو به دست آوری !
روی صندلی نشستم و گفتم :
چند وقته که اینجام ؟
کنارم نشست و گفت :
نزدیک به دو سال ...
با صدایی که شبیه فریاد بود گفتم :
دو سال ؟!!
گریه ام گرفت .
برای چی گریه می کنی ؟
من دو سال از بچه ها غافل بودم ، دلم براشون تنگ شده .
فردا صبح اول وقت می ریم خونه ، خوبه ؟
روی تخت دراز کشیدم و گفتم :
خوبه ، ولی قبلش جایی کار دارم .
کجا ؟!
بعدا می فهمی .
پتو را روی سرم کشیدم و به او فهماندم که می خواهم تنها باشم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#127 | Posted: 7 Nov 2014 12:07




صبح روز بعد ، سعید کارهای ترخیص را انجام داد و با هم از آنجا خارج شدیم . بین راه آرام گفتم :
سعید برو قبرستان !
کجا ؟!
می خوام برم پیش امیر .
ولی مهسا ...
گفتم برو اونجا !
مسیرش را به سمت گورستان عوض کرد . وقتی رسیدیم با قدم های آرام به سمت گور او به راه افتادم . احساس می کردم کسی دستهایش را دور گلویم گذاشته و قصد دارد خفه ام کند ، نفس نفس می زدم . با صدایی خفه خطاب به سعید که پشت سرم بود ، گفتم :
سعید ، می خوام تنها باشم .
ولی تو هنوز حالت خوب نشده ...
گفتم که ...
او هم پذیرفت و تنهایم گذاشت . آرام آرام جلو رفتم ، احساس می کردم پاهای نحیفم قدرت تحمل وزن بدنم را ندارند . بالاخره به زحمت کنار سنگ نشستم و با دستهایم خاک های نشسته بر آن را پاک کردم . در همین حال اشک هایم سرازیر شدند ...
امیر ... منو ببخش ، خیلی دیر اومدم .
سرم را روی سنگ گذاشتم و از ته دل گریستم . احساس می کردم صدای گریه ام فضای ساکت قبرستان را در آن وقت صبح پر کرده است . ساعتها گریستم و با خیال راحت عقده های دلم را خالی کردم . نمی دانم چه مدت گذشت ولی آرامشی عجیب روحم را نوازش می داد . سر بلند کردم و خطاب به او گفتم :
مثل همیشه آرومم کردی امیر ... نمی دونم اگه دیشب به خوابم نمی امدی چی می شد ... و بچه ها باید چه کار می کردن !
فرود دستی را روی شانه ام احساس کردم . سعید بود .
مهسا ، نمی خوای بلند شی ؟ می دونی چند ساعته که اینجا نشستی .
نگاهس کردم .
پاشو بریم ، همه توی خونه منتظر توان ... بلند شو دیگه . مگه نمی خوای بچه هاتو ببینی ؟
بلند شدم و همراه سعید به طرف ماشین به راه افتادم ، اما همچنان به عقب بر میگشتم و به سنگ قبر او نگاه می کردم . مطمئن بودم که روحش ناظر و شاهد این لحظه هاست ، لحظه ای او را در لباس سر تا پا سفید دیدم که با لبخند ، دست راستش را در هوا برایم تکان می داد و من در همان حال زمزمه کردم :

در شبان غم تنهایی خویش ؛
عابد چشم سخنگوی توام ...
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من ،
گیسوان تو شب بی پایان
کاش با زورق اندیشه شبی ، از شط گیسوی تو من ،
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم ...
من هوز از عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من ، گرم رقصی موزون ،
کاشکی پنجه من ، در شب گیسوی پرپیچ تو را راهی می جست
چشم من ، چشمه زاینده اشک ، گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود ...
سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت ، افسوس
سخت دلگیر است ؛
شوق باز آمدن سوی توام هست اما ،
تلخی سرد کدورت در تو ، پای پوینده راهم بسته ؛
ابر خاکستری بی باران ، راه بر مرغ نگاهم بسته ،
وای باران ؛ شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ؛ چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
... دانی زیبائی چشم تو تحقیرم کرد ؛
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست ،
زندگی ام از تو ، مرگم از توست ،
سیل سیال نگاهت ، همه بنیان وجودم را ، ویرانه کنان می کاود ...
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه ، عاقبت هستی خود را دادم ...
آه ! سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا ؛
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ...
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ،
رفته ای اینک ، اما ... آیا ! باز می گردی ؟
چه تمنای محالی دارم ، خنده ام می گیرد ...
چه شبی بود و چه روزی افسوس ؛
با شبان رازی بود ، روزها شوری داشت
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز چهار فصلش همه آراستگی است ،
من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست ...
در میان من و تو ، فاصله هاست ...
گاه می اندیشم می توانی به لبخندی ، این فاصله را برداری ...
تو توانائی بخشش داری ،
دستهای تو توانائی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند
چشمهای تو به من می بخشند ، شور عشق و مستی ؛
و تو چون مطلع شعری زیبا ؛
سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...
می توانی تو به من زندگانی بخشی ...
یا بگیری از من آنچه را که می بخشی ...
من بی سامانی ، باد را می مانم .
من به سر گردانی ، ابر را می مانم ...
قصه بی سر و سامانی من ، باد با برگ درختان می گفت .
باد با من می گفت : چه تهدستی تو ،
ابر باور می کرد ،
من در آئینه رخ خود دیدم ، و به او حق دادم ..
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ ...
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ ...
تو همه هستی من هستی ، تو همه زندگی من هستی ...
تو چه داری همه چیز ! و چه کم داری ؟ هیچ !
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه !
بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه ،
گردبادم در دشت ،
برگ پائیزم در پنجه باد ،
بی تو اشکم ، دردم ، آهم ، آشیان برده ز یاد ...
بی تو نتپید دیگر در سینه من ، دل با شوق ،
من به خود می گویم :
چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو
آری ! بی تو من مردم ...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد داد !
من به خود می گویم ، چه کسی باور کرد ؟
جنگل مرا آتش عشق تو ، تَر کرد ...
بی تو من رفتم ، تنهای تنها ...
و صبوری مرا ... کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو بر می گردم ، دست من خالی نیست .
کاروانهای محبت با خویش ، ار مغان آوردم .
با من اکنون چه خاموشیهاست ، با تو اکنون چه فراموشیهاست ...
چه کسی می خواست من و تو ما نشویم ؟ خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم ، تو اگر ما نشوی خویشتنی ...
من چه می گویم ، آه ... با تو اکنون چه فراموشیهاست ...
با من اکنون چه خاموشیهاست ...
تو مپندار که خاموشی من ، هست برهان فراموشی من ...
هست برهان فراموشی من ..
.


پـــــایــــــان

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites