تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#21 | Posted: 27 Aug 2014 00:08




_ولی مادر همه که مثل هم نیستن.همین خاله صدفت می دونی اگه بفهمه چی میگه؟
_برای من اصلا مهم نیست.
_پدر بلند شد و اتاق را ترک کرد.دقیقه ای بعد مادر و به دنبال آنها سعید.امیر از فرصت استفاده کرد و رو به من گفت:
_میشه بپرسم چرا با گرفتن جشن مخالفی؟دلیل خاصی داره؟
_خیر.دلیل خاصی ندارم.در کل دوست دارم تنها یک جشن ساده بگیرید.همین و بس!
_ولی هر کسی آرزو داره برای ازدواج بهترین جشن رو بگیره.
_حتما خودتون همچین آرزویی دارید!
_نه برای من فرقی نمی کنه.هرطور که بخوای رفتار می کنم.
_نباید هم فرقی داشته باشه چون هرچی باشه شما یه دفعه به این آرزوتون رسیدید.
جمله ام دوباره او را عصبی کرد.
_حالا تو هم اگه بخوای می تونی به آرزوت برسی!
_من هیچ آرزویی ندارم همون طور که گفتم عمل کنید.
_یعنی به هیچ وجه دوست ندارید که جشن بگیریم؟
_نه.فقط یه عقد ساده همین!
خواستم اتاق را ترک کنم که صدایش مانع شد.
_اگه با گرفتن جشن مخالفی نظرت راجع به سفر چیه؟می خوای با هم بریم سفر؟
_نه.حوصله ی سفر رو هم ندارم.
از جایش بلند شد و روبرویم ایستاد.
_ولی این طوری که نمیشه.نه جشنی.نه سفری...
به میان حرفش پریدم و گفتم:
_من که گفتم از جشن خوشم نمیاد.حوصله ی سفر رو هم ندارم.

-تو فقط به فکر خودتی...دیگران اصلا برات مهم نیستن.
در دل به خودم خندیدم من به خاطر دیگران زندگی خودم را تباه کرده بودم.دلم از این حرفش شکست.اما دوست نداشتم حرفش رو بی جواب بگذارم.در حالی که به چهره اش نگاه می کردم گفتم:
_اگر دیگران برای من مهم نبودن با یکی مثل شما ازدواج نمی کردم.
_حیف که الان اینجائیم.اگه تنها بودیم حقتو میذاشتم کف دستت!
چهره اش از عصبانیت کبود شده بود.از این حالتش تا حدودی می ترسیدم اما با این وجود گفتم:
_از چی می ترسید؟از پدر و مادرم؟بالاخره اونا هم حق دارن بفهمن که شما با اون امیری که اونا میشناسن فرق دارید.اگه یه چشمه از اون اخلاق گلتونو نشون بدید گوشی دستشون میاد که عجب آدم دورویی هستید.
با این حرفم واقعا عصبانی شد.دستش رو بالا برد که سریع سرم رو عقب کشیدم.خودش هم خیلی زود از این حرکتش پشیمان شد.از کنارم گذشت و با قدم های آرام روبروی پنجره ایستاد.
_خودتو برای اخر هفته آماده کن.فقط میریم محضر.هیچ جشنی هم نمی گیریم.
_ولی پدر و مادر این طور قبول نمی کنن.
به چهره ام نگاه کرد وبا لحنی آرام ولی ناراحت گفت:
_مگه برای تو مهمه؟
و وقتی سکوتم رادید دوباره گفت:
_داری فکر می کنی جمله ای که بهم گفتی چی بود تا دوباره تکرارش کنی.آره؟
_من حرفمو تکرار می کنم.شما هم عملتونو!
_بگو.اشکالی نداره.مثل اینکه باید از حالا به این حرفا عادت کنم.
_منم باید عادت کنم.ولی به رفتار شما.
_هر عملی عکس العملی داره.اگر تو اون عمل رو انجام ندی عکس العملی از جانب من نمی بینی.
فهمیدم که حرف زدن با او بیهوده است.راهم را کج کردم و فوری از اتاق خارج شدم.پدر با دیدنم گفت:
_بالاخره به توافق رسیدید؟
_در چه موردی؟
_در مورد نحوه برگزاری جشن دیگه.
_بله به توافق رسیدیم.
_خب چی شد؟
_فقط یک عقد ساده می گیریم.
مادر با عصبانیت گفت:
_تو هم حرف حرف خودته!
_این چه حرفیه مادر؟من دوست ندارم جشن بگیریم.جرمه؟
با ناراحتی وارد اتاقم شدم.روبروی پنجره نشستم و به اشکی که در چشمهایم جا خوش کرده بود اجازه دادم.آرام بر روی گونه هایم جاری شود .با خود گفتم:"آیا این درسته که به خاطر خانواده خودم رو یک عمر اسیر و پایبند کسی کنم. که کوچک ترین علاقه ای به او ندارم؟"
سرم را روی زانو هایم گذاشتم و در خال گریه گفتم:"کاش حداقل منو دوست داشت!اگر این طور بود مطمئنم که دل منم نرم می شد و کم کم در دلم جا باز می کرد."نگاه اشکبارم را به آسمان دوختم و زیر لب نالیدم:"خدایا!خودت کمکم کن."

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#22 | Posted: 27 Aug 2014 00:17




فصـــل سوم


روز بعد وقتی پا به شرکت گذاشتم مریم با نگرانی گفت:
_این چند روز کجا بودی؟همه نگران شدیم.
_ممنون.حالم خوب نبود.
_الان بهتری؟
_بله.بهترم.
هنوز پایش را از اتاق بیرون نگذاشته بود که نادری گفت:
_چه عجب ما شما رو زیارت کردیم.خانم رستگار!
به جای او نگاهی به صورت خندان مریم انداختم و گفتم:
_شما لطف دارید آقای نادری.
با بیرون رفتن مریم روبرویم ایستاد و گفت:
_توی این مدت دلمون براتون تنگ شده بود.
دلم می خواست جوابشو با یک سیلی بدهم اما وقتی صدای آشنای دورگه ای گفت:"اینجا جای مناسبی برای ابراز دلتنگیتون نیست آقای نادری."هر دو به جانبش برگشتیم.در دل گفتم:"خدایا!چرا هر وقت نادری با من حرف می زنه این پیداش میشه؟!"از شرم سرم را پایین انداختم.بی حرفی وارد اتاق شد.نادری لبخندی زد و گفت:
_من نمی دونم این آقای کمالی از کجا بو می بره که من می خوام با شما صحبت کنم.انگار موشو آتیش میزنن سر بزنگاه می رسه!
_به جای این که اینقدر بی خیال باشید بهتره کمی مراعات موقعیت جفتمونو بکنید.
_چه موقعیتی؟من در مقام یک پسر جوان و مجرد از شما خواستگاری کردم.جرم کردم؟
_نه جرم نکردید.ولی من که جوابتونو دادم.
_ولی من چیزی یادم نمیاد.
_مطمئنا از یاد نبردید که بهتون گفتم من مایل به ازدواج با شما نیستم.
_چرا؟!
_دیگه فکر نمی کنم دلیلش به شما ربطی داشته باشه!
از حرفم دلخور شد و بی حرفی اتاق را ترک کرد.پکر و عصبی سرم را روی میز گذاشتم.چرا درست روزی که من به شرکت آدم او هم پیدایش شد؟او که گفته بود مدتی است به شرکت نمی آید!
صدای مریم مرا متوجه زمان و مکان کرد.
_حواست هست مهسا؟
_چیزی گفتی؟
_نه مثل اینکه حسابی قاطی کردی.آقای کمالی هستش؟
_بله اگه کارش داری باهاش تماس بگیرم.
_لازم نیست خودش باهام تماس گرفت.
دستگیره در را چرخاند و در همان حال گفت:
_فعلا با اجازه.
صدایش را شنیدم که خطاب به او گفت:
_سلام آقای کمالی.
_سلام لطفا در را پشت سرتون ببندید.
دیگر صدایی نشنیدم با خود گفتم:"که چی؟اگه فکر کرده با این کارا حسادت می کنم.خیال کرده!"اما لحظه ای بعد وقتی دوشادوش هم از اتاق خارج شدند تا حدودی حسادت کردم.

کلید هارا روی میزم گذاشت و گفت:
_در انبار مشکلی پیش اومده من با خانم تابنده میرم یری به اونجا بزنم.
لحظاتی از رفتنشان نگذشته بود که مش باقر روبرویم ایستاد و گفت:
_دخترم طبقه دوم یه خانمی باهات کار داره.
_با من؟
_بله توی سالن انتظاره.
ان قدر گیج و منگ بودم که یادم رفت کلید هارا از روی میز بردارم.
ارام آرام به طبقه دوم رفتم وقتی به سالن انتظار رسیدم کسی منتظرم نبود.لحظاتی اطرافم را نگاه کردم.تازه با یاد کلید ها افتادم.سریع به سمت آسانسور رفتم اما پر بود.معطل نکردم و به سرعت از پله ها بالا رفتم.روی پله های طبقه سوم مش باقر را دیدم که گفت:
_دیدیش دخترم؟
_نه.کسی رو ندیدم مطمئنید با من کار داشت؟
_بله گفت خانم رستگار رو صدا کنم.
-خیلی خوب این بار اگه دیدیش بگو بیاد اتاق من.
_باشه.
سریع به اتاقم رفتم.در سالن طبقه چهارم با کمال تعجب اقای نادری را دیدم که بی اعتنا به من از پله ها پایین رفت.وقتی وارد اتاقم شدم در اولین لحظه نگاهم به کلید ها افتاد.خوب که فکر کردم یادم افتاد وقتی که می رفتم کلید ها لبه میز بودند اما حالا درست وسط میز قرار داشتند.
متعجب شانه بالا انداختم و آنها را در کشوی میز گذاشتم.درست ساعتی بعد امیر روبرویم ایستاد و گفت:
_کلید اتاق لطفا.
دسته کلید رو از کشو در آوردم و مقابلش گرفتم:
_بفرمایید.

خواست به اتاقش برود که گفت:
_با آقای نادری تماس بگیر بگو بیاد چکو ببره.
طبق گفته اش تماس گرفتم و دقایقی بعد وقتی نادری آمد بدون اینکه با من کلامی حرف بزند به جانب اتاق او رفت.در دل گفتم:"فقط مونده بود این یکی برای من قیافه بگیره!"
وقتی آقای کمالی آن طور نامم را فریاد زد با وحشت از جا پریدم.
_بیاید داخل در رو ببندید.
در را بستم و روبرویش کنار نادری ایستادم.
_وقتی من نبودم کسی وارد اتاقم شد؟
_نه جناب رئیس کسی نیومد.
دسته چکش را نشون داد و گفت:
_یک برگ چک سفید مهر و امضا شده از دسته چکم نیست می بینید که طرف مقابلش هم سفیده.
مانده بودم چه بگویم.آب دهانم را قورت دادم و مستاصل گفتم:
_من نمی دونم...
به جای او نادری گفت:
_مگه میشه شما ندونید؟کلید این اتاق تنها دست شماست.
_یعنی منظورتون اینه که...
من همچین منظوری نداشتم خانم رستگار...فقط گفتم شاید کلید رو دست کسی داده باشید.
-این قدر کودن نیستم که کلید رو بدون اجازه دست کسی بدم!
امیر خشمگین گفت:
_پس در غیابم کسی به اتاقم نیومد؟
_خیر.هیچ کس!



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#23 | Posted: 27 Aug 2014 00:20




سپس نگاهی به نادری انداخت و سریع چک دیگری نوشت و گفت:
_بفرمایید اقای نادر این چک رو بدید به اقای رحیمی.
چک را گرفت و با گفتن:"با اجازه"از اتاق خارج شد.من ماندم و او.
می ترسیدم.بی گناه متهم شده بودم.از جایش بلند شد و روبرویم دست به سینه به میز تکیه داد:
_تو مطمئنی در غیاب من کسی به اتاقم نیومد؟
بله مطمئنم.
_می دونی الان چی میشه؟
وقتی سکوتم را دید ادامه داد:
_الان آقای نادری همه جا جار می زنه که یک برگ از دسته چک آقای کمالی گم شده.اونم وقتی که کلید ها دست خانم رستگار بودن!
نمی دانستم چه باید بگویم.با خشم روبرویم شروع به قدم زدن کرد.
مستاصل گفتم:
_باور کنید آقای کمالی کلید ها همون جایی بودن که بهتون دادم.هیچ کس هم پاشو با اتاقتون نذاشت.
صدایش بالا تر رفت:
_گیریم من باور کنم بقیه چی؟می دونی اون چک یعنی چی؟یعنی یه چک سفید امضا شده که هر رقمی رو میشه توش نوشت!
وقتی اشکم را دید آرام شد و گفت:
_فعلا برو بیرون در این باره هم باکسی حرف نزن.
درمانده خودم را روی صندلی پشت میزم ولو کردم تا به خودم آمدم اشکهایم سرازیر شده بودند.
_چی شده مهسا؟نادری راست میگه؟واقعا چک آقای کمالی گم شده؟
_باز این نادری نتونست دهنشو ببنده سه سوته همه رو خبر دار کرد؟
_حالا می خوای چی کار کنی؟
در میان گریه گفتم:
_نمی دونم.
در همین موقع شقایق و نادری هم وارد اتاق شدند.شقایق سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت:
_چی شده مهسا؟
نگاهی به آقای نادری انداختم و گفتم:
_می ذاشتید یه ساعت بگذره بعد همه رو خبر دار می کردید!
_تقصیر منه.براتون همدم پیدا کردم.
-می خوام پیدا نکنید.حالا هم لطفا چفت دهنتونو ببندید و دیگه به کسی خبر ندید.
_حالا بدهکارم شدیم!به خاطر بی احتیاطی و سهل انگاری خانم چک اقای رئیس گم شده به ما می توپه!
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.دستم را بالا بردم و سیلی محکمی به صورتش زدم.به شدت عصبانی بودم و شوری اشکم چشمم را می آزرد.
با صدای آقای کمالی به خودمان آمدیم.
-هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟
نادری که از حرکت من بسیار عصبی بود با فریاد گفت:
_بهتره از این بی شعور بپرسید!
_حرف دهنتو بفهم وگرنه یکی دیگه میزنم اون ور صورتت!
به طرف آقای کمالی رفت و برای خالی کردن خشمش پوز خندی زد و گفت:
_آقای کمالی به نظر من دزدیدن چک کار خودشه!
دهنم از تعجب باز ماند.اگر کمالی حرفی نمی زد مطمئنا دوباره می زدم توی صورتش.
_شما نباید تهمت بزنید اقای نادری.

چه تهمتی؟کلید ها که دست خودش بوده.در ضمن میگه هیچ کس هم وارد اتاق نشده.از این گذشته قضیه مال امروز و چک هنوز توی همین اتاقه .می تونید برای اثبات حرفم کیفش رو بگردید.
بهت زده شده بودم.کمالی با تردید نگاهی به همه انداخت.من هم مطمئن از خود کیفم را روی میز خالی کردم.اما ای کاش این کار رو نکرده بودم.با دیدن چک نزدیک بود پس بیافتم.و اگر صندلی نبود حتما روی زمین ولو می شدم.
_دیدی گفتم!
با حرص نگاهی به دیگران انداخت و گفت:
_شماها برید سر کارتون.
نادری و مریم رفتند ولی شقایق کنارم ماند.
_مگه با شما نبودم؟
_اخه حالشون خوب نیست.
صدایش بیشتر شبیه فریاد بود:
_به شما چه مربوطه؟گفتم برید سر کارتون.
با رفتن شقایق رو به من گفت:
_بیا توی اتاقم باهات کار دارم.
دلم میس خواست بمیرم.چشم هایم از شدت گریه به سوزش افتاده بودند.وقتی وارد اتاق شدم در را بستم و مقابلش ایستادم.روبرویم قرار گرفت و با سیلی محکمی به صورتم زد طوری که سرم روی شانه ام خم شد.
بی اعتمادی او به من شدت گریه ام را بیشتر کرد.
روبروی پنجره ایستاد و گفت:
_تو اخراجی!همین الان از شرکت برو بیرون.
به سمت در رفتم که گفت:
_بایست!
چک را محکم به صورتم پرت کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#24 | Posted: 27 Aug 2014 00:24




_برش دار مگه برای همین این کار رو نکردی؟
چیزی نگفتم.تنها لحظه ای نگاه اشک آلودم را به چهره اش دوختم.بعد به سرعت وسایلم را داخل کیفم گذاشتم و با اولین تاکسی به خانه برگشتم.سرور با دیدنم در آن حال نگران شد و گفت:
_چی شده مهسا؟چرا به این حال و روز افتادی؟
_چیزی نیست کمی حالم بده.
_یعنی تو برای حال بدت گریه می کنی؟از کی تا کی؟
_از حالا تا وقتی که بمیرم.تنهام بذار.
با شنیدن فریادم ترجیح داد تنهایم بگذارد.در را از پشتن قفل کردم و خود را روی تخت انداختم.آن قدر گریه کردم که بالا خره با صدای مادر به خودم آمدم:
_مهسا.عزیزم بیا این در روباز کن ببینم چت شده.
با شنیدن صدای هق هقم نگران تر گفت:
_آخه برای چی داری گریه می کنی؟بیا این در رو باز کن ببینم.
هرچه خواهش کرد در را باز نکردم.ساعتی بعد از مادر.پدر پشت در اتاقم آمد:
_مهسا بیا این در رو باز کن ببینم چت شده؟دخترم به خاطر من در رو باز کن.خواهش می کنم.
بالاجبار در را باز کردم.با دیدنم در آن حال و روز گفت:
_چی شده مهسا؟چرا با خودت این کار رو می کنی؟!
نای ایستادنم نداشتم.دستم را گرفت و روی تخت نشاند.
_با امیر حرفت شده دخترم؟
با اوردن نامش به یاد سیلی افتادم که به صورتم زده بود.چقدر از او بدم می آمد.پدر از جایش بلند شد و گفت:
_پس من میرم که با امیر صحبت کنم.
با فریاد گفتم:
_نه پدر خواهش می کنم.می خوام توی خودم باشم.به اون خبر ندید.

_آخه برای چی؟ما نباید بدونیم؟
_سر فرصت همه چیزو براتون میگم.
دو روز دیگه هم گذشت و کار من فقط گریه بود.هر چه مادر اصرار می کرد که غذایی بخورم امتناع می کردم.اصلا چیزی از گلویم پایین نمی رفت.مدام با خود می گفتم:"اخه چرا این طور شد؟چطور اون چک توی کیف من بود؟من که روحم هم از این ماجرا خبر نداشت.چطور اون به من شک کرد؟به من که می خواستم یک عمر با او زندگی کنم؟"
روز پنجم پدر با عصبانیت گفت:
_دیگه داری عصبانیم می کنی مهسا!اگه چیزی شده یه ما هم بگو.با امیر حرفت شده؟
و در مقابل سکوتم گفت:
_مگه شما قرار نیست فردا با هم عقد کنید؟
وقتی مهر سکوت را بر لب هایم دید به سمت تلفن رفت.پس از چند لحظه صدایش را شنیدم:
_سلام آقا امیر...حالتون چطوره؟خوب هستید؟راستش تماس گرفتم که بگم قرار فردا که یادتون هست؟اخه مدتیه کم پیدا شدید مهسا هم که حال و روزش شده فقط گریه اگه اتفاقی افتاده به ما هم بگید.
پس از دقایقی سکوت صدایش بالا رفت:
_اصلا معلوم هست چی میگید؟مگه همچین چیزی امکان داره/ما کارت ها رو بین تمام فامیل پخش کردیم.اون وقت شما میگید پشیمون شدید؟نه آقا!فکر می کنید آبروی دختر من آب جوبه که این طوری باهاش بازی می کنید؟
نا گهان چشم هایم سیاهی رفتند و روی زمین افتادم.
وقتی چشم باز کردم از دیدم فضای نا آشنا کمی شوکه شدم.با شنیدن صدایی که گفت:
_بالا خره به هوش اومدی؟
به جانبش برگشتم.با دیدنش تمام ماجرا برایم تازه شد.دست پیش بردم تا سرم را از دستم بیرون بکشم که آرام مچ دستم را گرفت.
_تو فعلا به این سرم احتیاج داری.
با خشم دستش را پس زدم و گفتمک
_به من دست نزن عوضی!
لحظه ای ایستاد و نگاهم کرد.نه.پر رو تر از این حرفا بود!سرم را در اوردم و از تخت پایین آمدم.اما طولی نکشید که تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم.سریع به طرفم امد و گفت:
_وقتی به حرفم گوش نمیدی همچین عواقبی هم در انتظارته!
سپس مرا به طرف تخت برد.هنوز دستش زیر سرم بود و صورتش نزدیک صورتم. وقتی حرف میزد هرم نفس هایش را احساس می کردم.
نمی دانم چرا گریه ام گرفت.
_من هیچ وقت تورو نمی بخشم.تو به من تهمت زدی.اونم تهمت دزدی!جلوی همه!
_سر فرصت همه چیز رو برات توضیح میدم.
_من دلم نمی خواد دیگه تورو بینم...دستتم بکش.حالم ازت به هم می خوره!
دستش را از زیر سرم بیرون کشید و روبروی پنجره ایستاد.
_چند ساعت بعد از رفتنت تمام کارکنان از موضوع دزدیدن چک مطلع شدن.می دونستم کار نادریه دلم می خواست درجا اخراجش کنم.ولی باید اتویی ازش می گرفتم.به همین خاطر از اون روز به بعد مرتب خودم به شرکت رفتم.چهار پنج روز گذشت و هیچ خبری از تو نشد.از دستت واقعا عصبی بودم.می دونستم فقط منتظر بهانه ای بودی تا این مراسم رو به هم بزنی و منم ناراحت از این که این زمینه رو فراهم کرده بودم.به همین خاطر وقتی پدرت تماس گرفت منم اون حرفا رو زدم.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#25 | Posted: 27 Aug 2014 15:19 | Edited By: andishmand




اون روز ظهر موقع ناهار به سالن غذا خوری نرفتم.مش باقر با سینی غذا به اتاقم اومدو گفت:"دیدم برای صرف ناهار نرفتید براتون غذا اوردم."ضمن تشکر گفتم:"ممنون.نمی خورم."با اندوه سری تکان داد و گفت:"شما از بابت خانم رستگار ناراحتید؟"نمی دونم در لحنش چی بود که بی اراده گفتم:"مگه تو چیزی میدونی؟"سرش رو پایین انداخت و گفت:"راستش این فقط یه حدسه.یا شادم یه شک!مطمئن نیستم."بی تاب گفتم:"بگو ببینم چی می دونی؟"با دستپاچگی گفت:"راستش...اون روز که شما با خانم تابنده رفتید انبار آقای نادری به من گفت که به خانم رستگار بگم طبقه دوم یه خانم باهاش کار داره.منم بی خبر از همه جا بهش گفتم.اونم رفت.وقتی برگشتم که به ابدار خونه برم با تعجب دیدم که اقای نادری دور و بر میز خانم رستگار می پلکه..."
با خشم گفتم:"چرا این چیزا رو زود تر نگفتی؟"پیر مرد بی چاره کم مونده بود از خشم من سکته کنه."راستش آقا...فکر نمی کردم مهم باشه."گفتم:"حالا برو و در این مورد به کسی چیزی نگو."اونم اطاعت کرد و رفت.همون موقع با نادری تماس گرفتم گفتم بیاد به اتاقم.حتی فکرشم نمی کرد که من متوجه شده باشم برای همین یه دستی زدم و گفتمک"برای چی این کار رو کردی؟"با سردر گمی گفت:"کدوم کار آقای کمالی؟"عصبی گفتم:"فکر کردی من هیچ وقت متوجه نمیشم .هان؟اون چک رو گذاشتی توی کیف خانم رستگار!"
حدود یک ساعت با هم بگو مگو کردیم و کلنجار رفتیم تا بالا خره در تنگنا قرار گرفت و از ترس اینکه علیه اش شکایت کنم اعتراف کرد که چک رو توی کیف تو گذاشته...همون موقع از شرکت بیرون رفت.یعنی دیگه منتظر حکم اخراجش نموند.
با بغض گفتم:
_ولی تو به من اعتماد نداشتی به صورتم سیلی زدی و قرار عقدمونو کنسل کردی.

دوباره کنارم ایستاد و در حالی که چشم هایش می خندیدند گفت:
_تو از اینکه عقدمون به هم خورد ناراحتی؟
_نه.تنها ناراحت نیستم بلکه می خوام همه چیز رو به هم بزنم.فکر کنم پدرم تا حالا به انداه ی کافی تو رو شناخته باشه!
_اولا کاری نکردم که بترسم.درضمن اگر اون سیلی رو بهت زدم به خاطر این بود که خیلی بی احتیاطی کردی.من می دونستم کار تو نیست ولی بی احتاطیت موجب اینکار شده بود.در ضمن اگه به پدرت گفتم که قرار عقدمون کنسله فقط به خاطر این بود که توی اون مدت از تو هیچ خبری نشد.منم گفتم حتما تو از خدا خواسته از این فرصت استفاده کردی و می خوای قرار عقد رو کنسل کنی پس تصمیم گرفتم این بار من پیشقدم بشم.
_خب حالا که پیشقدم شدی برو پی کارت!
_کدوم کار؟کارم تازه شروع شده!آخر هفته جشن عروسیمونه.اونم مفصل مفصل!
_مگه توی خواب ببینی!من به پدرم میگم نمی خوام با تو ازدواج کنم.
_آخه چرا؟!دیگه چی بگم که تو باور کنی من بی تقصیرم؟
با بغض گفتم:
_تازه داشتم با موضوع زن اولت کنار می اومدم...حالا اینم موضوع هم پیدا شد!
دستش را کنار سرم گذاشت و ارام گفت:
_من نمی خوام با موضوعی در مورد من کنار بیای.مخصوصا زن اولم.چون مطمئنم به موقع اش همه چیز رو می فهمی.ولی دیگه حاضر نیستم دست از سرت بردارم.فهمیدی؟من همینطور هم می خوامت!
لحظه ای در میان اشک به چشمان خندانش زل زدم.از جایش بلند شد و گفت:
_من میرم کار های تسویه حساب رو انجام بدم.
به سمت در رفت که گفتم:
_من چند ساعته که توی بیمارستانم؟
_از ساعت گذشته دوروزه.
_دو روز؟پس پدر و مادرم...
_اونا خسته بودن فرستادمشون رفتن.این طور منم از فرصت استفاده کردم دو روز تمون کنارت موندم.
_یعنی تمام این مدت شما کنارم بودید؟
به جای جواب به سوالم لبخند زد و از اتاق خارج شد.
در راه بازگشت به خانه مقابل یک دفتر خانه ازدواج نگه داشت.
_چرا اینجا ایستادید؟!
شناسنامه هردومونو از داشبورد ماشین درآورد و گفت:
_می خوایم بریم عقد کنیم.
_اصلا معلوم هست چی میگید؟مگه میشه؟
_بله خودم از پدرتون اجازه گرفتم.گفتم می ترسم این دخترتون به هوش بیاد یادش بره چه قول و قراری با من گذاشته.به همین خاطر می خوام برای محکم کاری از راه بیمارستان ببرم عقدش کنم.
_این قدر مسخره بازی درنیارید.من با شما نمیام.بالاخره امضا پدرم رو که می خوان.
_تماس گرفتم الان همشون میرسن.
گریه ام گرفته بود.
_تورو خدا مثل دختر بچه ها گریه نکن.
با دست اشک هامو پاک می کرد که محکم زدم زیر دستش.
_اینقدر به من دست نزن.
خنده ای از سر خوشی کرد و گفت:
_به خاطر همین رفتارهات باید همین امروز عقدت کنم.
چانه لرزانم را بادست گرفت و خیلی جدی گفت:


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#26 | Posted: 27 Aug 2014 15:25




_من دیگه چی کار کنم تا تو منو ببخشی؟من گفتم که به تو شک نکردم...در مود اون سیلی هم می دونم اشتباه کردم ولی خب انسان جایز الخطاست.در مورد زن اولم هم تمام فکرات اشتباهه.
_خیلی دوستش داشتی؟
به صندلی تکیه داد و به روبرویش خیره شد و گفت:
_شاید یه روز همه چیز رو برات تعریف کردم.
_ولی این حق منه که بدونم گذشته تو چی بوده.
-ولی من از بیان گذشته اصلا خوشم نمیاد.تو هم لطفا کاری به گذشته من نداشته باش!
_مگه میشه؟مثلا همین ثروتتو از کجا به دست آوردی؟
_خیال کن بهم ارث رسیده.
_ولی تو که گفتی کسی رو نداری.
با دلخوری گفت:
_کسی رو ندارم.از زیر بوته که به عمل نیومدم!
فهمیدم سوال بی جایی پرسیده ام.وقتی سکوتم را دید گفت:
_می دونی چرا آقای نادری اون کار رو کرد؟
_چرا...
_برای اینکه بهش جواب رد دادی!
_به هیچ وجه نمی بخشمش.تو رو هم نمی بخشم.
_دوباره شروع کردی؟
_تازه شروع شده اون وقت میگی دوباره؟
دستش را پشت صندلی ام گذاشت و ارام گفت:
_من اشتباه کردم.درست.ولی انتظار بخشش دارم.
_مثل اینکه یادت رفته تازه گفتم نمی بخشمت!
برای لحظه ای سرش رو روی صورتم خم کرد.نمی دانم از خشم بود یا شرم که تمام تنم گر گرفت.کنار گوشم آرام گفت:
_حالا چی.می بخشی؟

خیلی خود خواهی!
قهقهه مستانه ای سر داد و خیره در چشم هایم گفت:
_تازه کجاشو دیدی!وقتی عقد کنیم خودخواه ترم می شم.چون دیگه مطمئنم که کسی نمی تونه تورو از من بگیره!
با دلخوری رو برگرداندم.
با آمدن پدر و مادر و حمید به داخل محضر رفتیم.بالاجبار برای بار سوم "بله"را گفتم و امیر حلقه را در انگشتم فرو کرد وکنار گوشم گفت:
_خیلی خوشحالم...خیلی!
با خود اندیشیدم:"چه فایده!اون یک باربیشتر از این ها هم طعم این خوشحالی رو چشیده!"
باصدای مادر رشته افکارم پاره شد:
_چرا معطلی؟
_برای چی؟
_خب عزیزم حالا نوبت توئه.
تازه متوجه حلقه امیر شدم.برای اولین بار دستش رو گرفتم و برای اینکه خوشحالی اش رازایل کنم گفتم:
_ببخشید چون بار اولمه.بلد نبودم!
خشمگین شد اما چیزی نگفت.تمام طول راه تا به خانه رسیدیم هم حرفی نزد.وقتی پیاده شدم خیلی سریع گاز داد و رفت.
*********
آخر همان هفته طی مراسم با شکوهی با هم ازدواج کردیم.
وقتی روبروی آیینه ایستادم برای لحظه ای شوکه شدم.اصلا باورم نمی شد تصویر درون آیینه خودم باشم.آرایشگر با رضایت از کارش لبخندی زد و گفت:
_خیلی خوشگل شدی دخترم!
ولی من اصلا خوشحال نبودم.به طوری که فهمید و آرام زیر گوشم گفت:
_حالا هم این اخماتو وا کن که قیافت بدون اخم جذابتره.
در همین حین یکی از شاگردانش به کنارمان آمد و گفت:
_آقا داماد اومده دنبال عروس خانوم.
سپس رو به جمع گفت:
_چه شود!یکی از یکی قشنگ تر و زیبا تر!
از روزی که در محضر آن حرف رازده بودم دیگر او را ندیده بودم.
حتی صبح هم با حمید به آرایشگاه آمدم.
وقتی از سالن بیرون آمدم او را دیدم که کنار ماشینش ایستاده.
به حق که با آن کت و شلوار واقعا جذاب و خوش تیپ شده بود.در ماشین را برایم باز کرد و من با قدم های آرام به طرف ماشینش رفتم و درون آن جای گرفتم.خودش هم بعد از من سوار شد و به راه افتاد.
هنوز از دستم عصبانی بود واین را به خوبی حس می کردم.در سکوت رانندگی می کرد و گاه زیر چشمی نگاهی به من می انداخت.وقتی به سالن محل جشن رسیدیم دوشادوش هم وارد شدیم.سالن پر از جمعیت بو.د.بعد از آنکه با همه سلام و احوالپرسی کردیم و به انها خوش امد گفتیم به جمعی که معلوم بود دوستان امیر هستند رسیدیم.همه با خوشحالی او را در آغوش گرفتند و تبریک گفتند.من هم با خانم هایشان آشنا شدم.دست در دست هم به جایگاه مخصوص رفتیم و انجا نشستیم.
چراغهای سالن خاموش شد و همه به شادی و پایکوبی پرداختند.وقتی من و امیر به جمع جوانان دعوت شدیم دستش را دور کمرم حلقه کرد من نیز به ناچار دستم را دور گردنش حلقه کردم.نمی دانم چرا از نگاهش هراس داشتم.هنوز از دستم ناراحت و نگاهش عصبی بود.سرم را پاین انداختم تا نگاهش را نبینم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#27 | Posted: 27 Aug 2014 15:27 | Edited By: andishmand




_اینقدر سرتو پایین نگیر سر درد می گیری.جرئت داشته باش و به چشمهام نگاه کن.چرا می ترسی؟از حرفی که زدی ناراحتی مگه نه؟
_چرا فکر می کنی ناراحتم؟حقیقت رو گفتم.تمام این اتفاقات برای تو عادیه چون یک بار تجربه کردی.
_از امشب به بعد حق نداری اسم اون ماجرا و زن اولمو بیاری!
_به این زودی فراموشش کردی؟مثل اینکه فراموش کردی به خاطر تو و بچه ات در اوج جوونیش مرد!حالا خیلی زود منکر وجودش شدی.حتما اگه همچین اتفاقی برای من هم بیافته چند سال بعد در همچین شبی با کمال وقاحت وبی خیالی به زن سومت میگی اسم منو نیاره!
_الان وقت مناسبی برای بازی کردن با اعصاب من نیست.فهمیدی؟
حرفش چنان قاطع بود که جوابی نداشتم.اما نمی دانم چطور جرئت پیدا کردم و با جسارت تمام گفتم:
_منو بیشتر دوست داری یا اونو؟
نیشخندی زد و از کنارم رد شد.تک و تنها در میان اون همه زوج مانده بودم.از خودم بدم آمده بود که چنین سوالی را پرسیده بودم.احساس کردم سوالم واقعا احمقانه بود و با نیشخندش به من اثبات کرد که او را بیشتر از من دوست دارد.
تا پایان جشن حال خوشی نداشتم.خدا خدا می کردم که زود تر آن ساعات به پایان برسد.وقتی ماشین ما جلوتر از همه تغییر مسیر داد و به سمت خانه مشترکمان رفتیم نفس راحتی کشیدم.
از دیدن خانه به ان زیبایی دهانم از تعجب باز ماند.همیشه چنین خانه ای را در رویا هایم می دیدم و حالا باورم نمی شد که صاحب آن خانه من باشم.
در حال بازدید خانه چشمم به زیبا ترین اتاق ان افتاد که در طبقه دوم قرار داشت.دکوراسیونش آنقدر زیبا بود که تصمیم گرفتم آنجارا به عنوان اتاق خودم انتخاب کنم.
سریع لباس عوض کردم و روبروی پنجره ایستادم.لحظه ای بعد روبروی آیینه مشغول شانه کردن موهایم بودم که وارد شد و پشت سرم ایستاد.
_از خونه خوشت میاد؟
_بله.خونه شیکی داری.
_ولی این خونه توئه نه من!
-احساس کردم کنایه می زند.از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
_دوست ندارم هر روز در این مورد به من کنایه بزنی.
از کنارش رد می شدم که مچ دستم را گرفت و به طرف خود کشید:
_نمیشه من حرف بزنم تو برداشت اشتباه نکنی؟
با خجالت گفتم:
_ولی لحن تو طوریه که من فکر می کنم کنایه میزنی.
_من هیچ وقت در زندگیم عادت به کنایه زدن ندارم.اینم بدون ازاین به بعد هر حرفی میزنم به منظور نیش و کنایه نیست.متوجه شدی؟
وقتی سکوتم را دید با دست چانه ام را بالا گرفت و خیره نگاهم کرد.
از نگاهش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.با لحنی آرام گفت:
_چرا سه دفعه بهم جواب رد دادی؟
همان سوالی که همیشه از جواب دادن به آن طفره می رفتم.وقتی سکوتم رادید دوباره سوالش را تکرار کرد:
_مهسا با تو بودم.چرا جواب سوال منو نمیدی؟
به چهره اش نگاه کردم و گفتم:
_مهمه؟
_اگه مهم نبود که هردفعه برای شنیدن جواب رد غرورمو زیر پا نمیذاشتم. و دوباره به خواستگاریت نمی اومدم.
_چرا این کار رو. می کردی؟
_کدوم کار؟
_این که دوباره به خواستگاریم میومدی.
دلم می خواست برای یک بار هم که شده مستقیما از زبان خودش بشنوم که مرا دوست دارد.ولی او مغرور تر از آن بود که من فکرش را می کردم.بی آنکه جواب سوال مرا بدهد گفت:
_مثل اینکه من از تو سوال کردم قرار نیست من جواب بدم.
_یعنی توی این زندگی فقط من مجبورم جواب پس بدم؟
روبرویم شروع به قدم زدن کرد.
_آره.فقط تو مجبوری جواب پس بدی.تو بایدبگی برای چی یک سال و نیم منو به بازی گرفتی.چرا هر دفعه پا پیش گذاشتم بهم جواب رد دادی.چرا با جواب رد دادن جلوی همه تحقیرم کردی و...چرا یک دفعه نظرت عوض شد و تصمیم به ازدواج با من گرفتی؟
مقابلم ایستاد و نگاه محزونش را به چشم هایم دوخت و ادامه داد:
_تو که می خواستی با من ازدواج کنی پس چرا اینهمه مدت منو به بازی گرفتی؟
ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم.
در مقابل سکوتم لحظه ای اتاق را ترک کرد.وقتی دوباره بازگشت روبرویم ایستاد و گردنبند بسیار زیبایی به گردنم آویخت.به صورتم نگاه نمی کرد ولی من با جسارت تمام به چهره اش خیره شدم.
دستهایش را از دور گردنم پایین آورد و گفت:
_این کادوی ازدواجمونه.
آنقدر زیبا و گران قیمت بود که دلم نمی امد لمسش کنم.زندگی با امیر برای من یعنی بر آورده شدن تمام آرزوهایی که از دوران بچگی حسرتشان به دلم مانده بود.خواست از اتاق خارج شود که آرام گفتم:
_تو هنوز سوال منو جواب ندادی.
_کدوم سوال؟
_همون که چند ساعت پیش پرسیدم.

روبرویم ایستاد و گفت:
_تو دنبال چی هستی؟حقیقت وجودی فریبا خودت یا من؟برای شناخت کدوممون احتیاج به شنیدن حقیقت داری؟فکر می کنم خدا اینقدر بهت عقل داده که در کنار همین زندگی به حقیقت دست پیدا کنی.دوست ندام پرده از راز هایی بردارم که اصلا دلم نمی خواد در موردشون صحبت کنم.
_ولی این انصاف نیست.فریبا هرچی باشه زن تو بود این کمال خود خواهیه که در موردش اینطور صحبت کنی.
_من کی گفتم اون بده؟من بدبودم والا اون مثل جواهر پاک بود.
در کمال بهت من از اتاق خارج شد. ومرا بیش از پیش در شک و دودلی باقی گذاشت.عقده دلم بیشتر شده بود.با خود گفتم:"چقدر هم نسبت بهش حساسه!پس معلومه حسابی دوستش داشته!"
برای خارج شدن از این افکار به رخت خواب رفتم و خود را به دست خواب سپردم.
صبح با طلوع و تابش اشعه های خورشید که با جسارت تمام سعی داشتند خود را به من برسانند بیدار شدم.یک لحظه بادیدن فضای نا آشنای اتاق جا خوردم.اما لحظه ای بعد وقتی آنچنان بهت زده سر از رخت خواب برداشتم و روی تخت نشستم به حقیقت گنگ ماجرا پی بردم.عرق سردی روی پیشانی ام نشست.نمی دانم چرا گریه ام گرفت.نا خواسته بلند شدم و سعی کردم تب تند بدنم را با آب سرد رفع کنم.بلوز و شلواری به تن کردم و پس از مرتب کردن موهایم از پله ها پایین رفتم.هنوز چند پله طی نکرده بودم که صدایش را شنیدم:
_چه عجب بیدار شدی!
همان جا ایستادم.شرم مانع می شد حتی به جانبش بنگرم.با قدم های آرام و محکم یک پله پایین تر از من ایستاد.با این وجود هنوز چند سانتی متر از من بلند تر بود.با دست چانه ام را بالا گرفت و به چشم هایم زل زد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#28 | Posted: 27 Aug 2014 15:31
خیلی عالی بود
واقعا که مدیریت شایسته ی شماست اندیشمند جان

دیگه عاشق نمیشم
     
#29 | Posted: 27 Aug 2014 15:36




بوی هرم نفس هایش صورتم را داغ کرد.نمی دانم چرا چنین حالتی به من دست داد.فکر می کردم من برای او تنها دست آویزی برای رسیدن به هوس هایش هستم.فکر می کردم در قلبش جایی کمتر از فریبا دارم.و دلم می خواست زجرش بدهم.با کنایه گفتم:
_روز اول زندگی با فریبا هم همین کار رو کردی؟
عصبی شد چنگی به بازویم زد و گفت:
_چند دفعه بهت گفتم اسم اونو نیار!
اشاره ای به دستش کردم و باهمان لحن قبلی گفتم:
_فکر نکنم همچین رفتاری باهاش داشتی چون اون زمان کس دیگه ای به غیر از خودش توی زندگیت نبود که بخواد حساسیت نشون بده!
صدایش بیشتر شبیه فریاد بود:
_هر کس توی زندگی من جای خودشو داره علی الخصوص توی قلبم.درست مثل مهره های شطرنج!
_حالا من کدوم مهره ام؟حتما فریبا شاه بود و من سرباز!
_تو مشکلت اساسی تر از این حرفاست!
این را گفت و از پله ها سرازیر شد.
_آره مشکل من تویی و این زندگیه!
_اگه مشکلت اینهاست پس چرا با من ازدواج کردی؟وقتی گفتی دوست نداری زن دوم بشی دیگه خیال نداشتم بیام خواستگاریت ولی خودت پیغام فرستادی.
_پیغام فرستادم چون فکر نمی کردم اینقدر این زندگی برام مسئله ساز بشه.بهم انگ دزدی زدی.فکر نکن از یادم میره و فراموش می کنم.به خاطر اون مسئله هرگز توی زندگی نمی بخشمت.
روبرویم ایستاد و گفت:
_اصرار هم نمی کنم که منو ببخشی.باید خودت اینقدر عقل داشته باشی که بفهمی یک سو تفاهم بوده.

_فریبا چی؟اونم سو تفاهم بوده؟
با جدیت گفت:
-_فریبا یک واقعیته یک واقعیت عینی!
از خشم داغ شدم.اشاره ای به اتاقم کردم و گفتم:
_اون اتاق فریباست مگه نه؟
_خودت اونو انتخاب کردی مگه من مجبورت کردم؟
دیگه کم مانده بود گریه کنم.
_وسایلشو باید ببری یه اتاق دیگه.
لحنش آرام شد:
_چرا خودت نمیری یه اتاق دیگه؟
_من همون اتاق رو می خوام.
_خیلی لجبازی.می خوای منم مثل خودت لجبازی کنم؟
اشکهایم ارام روی گونه هایم روان شدند.روبرویم ایستاد و با تردید سرم را روی سینه اش گذاشت.چقدر ضربان قلبش آرام و موزون بود.درست مثل یک موسیقی ارامش بخش.در حال نوازش موهایمگفت:
_هر کدومتون توی قلب من جای خودشو داره.
_ولی با این وجود اونو بیشتر از من می خوای.
سرم را بلند کرد و با لحنی که سعی می کرد آرام باشد گفت:
_تو چی؟مثلا الان خیلی منو دوست داری؟فکر نکن نفهمیدم برای چی با من ازدواج کردی ولی قول دادم چیزی نگم.تا خودت حرفی نزنی من هیچ حرفی از گذشته نمی زنم.از اون گذشته تا به زبون نیاری که جایگاه من توی زندگی تو کجاست از منم نخواهی شنید که تورو بیشتر می خوام یا فریبارو!
_با تمام این حساسیت معلومه که اونو بیشتر از من دوست داری هرچی باشه اون مادر بچه ات بود...

اجازه ادامه صحبت را به من نداد و گفت:
_خوب گوش کن ببین چی میگم!اگه یک بار دیگه اسمی از فریبا بیاری من میدونم و تو!نگاه به آرامشم نکن من همیشه هم اینقدر آروم نیستم.بهت هشدار میدم که حواستو جمع کنی چون بد جوری داری با اعصابم بازی میکنی.
این را گفت و به اتاقش رفت.کمتر از چند دقیقه بعد فرو رفته در کت و شلوار بسیار شیکی از پله ها پایین آمد و خانه را ترک کرد.روی پله ها نشستم دست هایم را ستون چانه ام کردم.دلم به حال خودم می سوخت آخه من چطور می تونستم با موضوعی که هیچ اطلاعی از آن ندارم کنار بیایم؟
بلند شدم و به اتاقم رفتم.تمام فضای اتاق گویی بود او را می داد.به طرف کمد ها رفتم.خوب انها را وارسی کردم.و با کمال تعجب تنها دودست لباس در انها دیدم.به همراه یک چادر نماز...
تمام وسایلش را در کمد جداگانه ای جا دادم.وقتی وسایل خودم را می چیدم عکسی را کف یکی از کمد ها یافتم.آن را برداشتم و با چشم هایی از حدقه در امده به آن زل زدم.زنی با چشم های گستاخ و وحشی به من زل زده بود.با آن موهای مشکی و براقش که روی شانه ها رها کرده بود.خدا چقدر زیبا بود!یک آن حسودی ام شد.با خود گفتم:"حق هم داره روش حساس باشه مگه ادم می تونه همچین فرشته ای رو از یاد ببره؟"مردد گفتم:"یعنی من هم به نظرش اینقدر زیبا هستم؟"خدایا!چرا این افکار مثل خوره به جانم افتاده بودند و دست از رم بر نمی داشتند؟داشتم دیوانه می شدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#30 | Posted: 27 Aug 2014 15:37




sanaz933:
خیلی عالی بود
واقعا که مدیریت شایسته ی شماست اندیشمند جان

ممنون عزیزم . این لطف و بزرگواری شما رو میرسونه

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites