تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 27 Aug 2014 15:41 | Edited By: andishmand




فصـــل چهارم


ساعت از دوازده گذشته بود که با صدای توقف ماشینش به خود آمدم.روبروی پنجره ایستادم و آمدنش را نظاره کردم.چقدر دلم می خواست به اتاقم بیاید و بابت رفتار صبح از من عذر خواهی کند.وقتی صدای بسته شدن در اتاقش را شنیدم درمانده و مستاصل به زیر پتو خزیدم.گرمی اشکهایم صورتم را داغ کرد.نمی دانم چقدر در آن حال بودم که دستی روی شانه ام خورد و با صدایی آرام که گفت:
_حالت خوبه مهسا؟
_نمی خواد تظاهر کنی که برات مهمم.
_معلوم هست چی میگی؟
در همان حال که پشت به او داشتم گفتم:
_عکشسو دیدم.خیلی زیباست...!زیبا که چه عرض کنم...درست مثل آهو می مونه!بیخود نیست که اسمشو فریبا گذاشتن.بهت حق میدم که نخوای هیچ کس رو به جای اون توی قلبت راه بدی!
_تو چی؟تو به جز من کسی رو توی قلبت راه دادی؟
نگاهی گنگ به چهره اش انداختم.
_تو حتی منو هم توی قلبت راه ندادی!
_اگه من تو رو راه ندادم کس دیگه ای رو هم راه ندادم.

سرش را نزدیک صورتم گرفت و خیلی جدی گفت:
_می دونی حرفت بزرگترین توهینه؟ولی من به خاطر این که می دونم خیلی حساسی چیزی بهت نمیگم.
با صدایی غمگین گفتم:
_من فکر نکنم هیچ وقت بتونم با تو و گذشته ات کنار بیام...فقط خدا کنه آتو جدیدی به دستم ندی!
در سکوت اتاق را ترک کرد.روز بعد ساعت هشت صبح با استارت ماشینش از خواب بیدار شدم.روبروی پنجره ایستادم اما اون رفته بود.چقدر از این سردی رفتارش دلم گرفت.حوصله ی هیچ کاری را نداشتم تا ظهر بی هدف روی تخت نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم.
ساعت دو بعد از ظهر با شنیدن صدای شکمم تازه متوجه شدم که از روز قبل چیزی نخورده ام.به آشپز خانه رفتم و بی میل لقمه ای نان و پنیر درست کردم و به دهان گذاشتم.اما هنوز لقمه از گلویم پایین نرفته بود که با شنیدن صدایش از پشت سر بر جا میخکوب شدم.
_زنگ زدم از بیرون برامون غذا بیارن اونو بذار کنار.
با شنیدن صدایش لقمه در گلویم گیر کرد.لیوانی آب به دستم داد و ضربه ای به کمرم زد.
_نگفتم خودتو خفه کن!
آرام صحبت کردنش هم خشک و جدی بود.با شنیدن صدای زنک مرا تنها گذاشت و دقایقی بعد با غذا برگشت.خودش میز را چید و روبرویم نشست.
_اگه می دونستم برای خودت هم غذا درست نمی کنی زودتر می فرستادم.
از کنایه اش عصبی بلند شدم که گفت:
_بشین!

بی توجه از کنارش رد شدم اما مچ دستم را گرفت و مرا روی صندلی نشاند.قاشق را به دستم داد و با تحکم گفت:
_می خوری یا خودم بذارم دهنت؟
اشکهایم جاری شدند و او عصبانی تر شد.
_برای چی گریه می کنی؟هیچ فکر نمی کردم اینقدر نازک نارنجی باشی.مگه من حرفی زدم؟
_من میل ندارم.میرم به اتاقم.
روبرویم ایستاد و با تردید در آغوشم گرفت:
_از چی ناراحتی؟بگو اگه بتونم رفعش میکنم.
_چطور می توانستم بگویم از این رفتار سرد و خشک تو ناراحتم؟چطور باید می گفتم که به محبت تو احتیاج دارم؟چطور باید می گفتم من منتظرم که از دهان تو بشنوم که دوستم داری؟
_نمی خوای حرفی بزنی؟من منتظرم.
نگاهش کردم.
_برام گفتن خیلی چیزا سخته بهم فرصت بده.
_گفتن چه چیز هایی برات سخته؟
_خودمم نمی دونم.
اشکهایم را پاک کرد و گفت:
_باشه من مدتی باهات کاری ندارم تا بتونی کمکم با این وضعیت کنار بیای.اما امیدوارم مشکلتو با خودت حل کنی.حالا هم بشین و غذاتو بخور.
امیر به وعده اش عمل کرد و مدتی مرا به حال خود گذاشت که البته این امر به سرد شدن روابطمان دامن زد.به خودم می گفتم:"کاش این فاصله را بر می داشت.من دارم از این زندگی خسته میشم.دارم دیوونه میشم!"رفتار سرد و خشک او به من هم سرایت کرده بود و من کمکم به یک آدم سرد و بی احساس تبدیل شده بودم.

از آن روز به بعد تمام وقتم را در خانه می گذراندم.حتی به دیدن خانواده ام هم نمی رفتم.از همه دنیا بیزار شده بودم.از خودم که به خاطر خانواده ام حاضر شدم با او ازدواج کنم.از او که هر شرطی گذاشتم پذیرفت و دهان مرا به شکوه بست.علی الخصوص از فریبا با آن همه زیبایی اش که تمام قلب امیر را به تسخیر در آورده بود.خانواده ام فکر میکردند من آنقدر غرق خوشی هستم که حتی آنها را هم فراموش کرده ام.اما هیچ کس از غم درونم خبر نداشت.ه جز امیر که خوب می دانست من چه رنجی می برم.حتی فهمیده بود که ازدواج با او مرا سرخورده و مایوس کرده است.اما به روی خودش نمی آورد.
یک روز وقتی در حیاط روی تاب نشسته بودم کنارم نشست و سعی کرد به هر بهانه ای سر صحبت را باز کند.
_چی شده مهسا؟چرا گرفته ای؟
تازه به خودم آمدم و با سردرگمی گفتم:
_بله؟
گویی از سوالش پشیمان شد که گفت:
_هیچی فراموشش کن.
اما لحظه ای بعد با لحنی جدی گفت:
_تو خیلی افسرده شدی مهسا.می خوای بری پیش یه روانپزشک؟شاید روحیت عوض بشه.
از روی تاب بلند شدم و با عصبانیت فریاد کشیدم:
_دیوونه خودتی نه من!این تویی که باید خودتو به یه روانپزشک نشون بدی.اگه میبینی به این حال و روز افتادم به خاطر ازدواج با توئه.می فهمی؟اون وقت منو مسخره می کنی؟
روبرویم ایستاد شانه هایم را دردست گرفت وگفت:
_منظور من این نبود.من به خاطر خودت گفتم.آخه از اینکه می بینم هر روز افسرده تراز روزقبل میشی عذاب میکشم.




آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#32 | Posted: 27 Aug 2014 15:44
andishmand:
خیلی عالی بود
واقعا که مدیریت شایسته ی شماست اندیشمند جان

ممنون عزیزم . این لطف و بزرگواری شما رو میرسونه

واقعا دستت درد نکنه خیلی دوست داشتم عزیزم

دیگه عاشق نمیشم
     
#33 | Posted: 27 Aug 2014 22:52




بعد از مدت ها بالاخره حرفی زد که نشان دهد که از ناراحتی من ناراحت است.
_خودمم نمی دونم چی کار کنم اصلا روح زندگی در من مرده!
_تو می تونی دوباره زنده اش کنی این خودتی که باعث افسردگیت شدی.تو باید نسبت به زندگی امیدوار باشی.
دوباره روی تاب نشستم و غمگین گفتم:
_امید؟!تمام مشکلات من از همین امید نشات میگیره.خیلی نا امید شدم امیر.خیلی!
کنارم نشست و دستش را دور شانه ام حلقه کرد:
_می خوای با هم بریم منزل پدرت؟مطمئناً همه دور هم جمع شدن.
با آوردن نامشان دلم هوایشان را کرد.مردد گفتم:
_من حوصله ی بیرون رفتن ندارم.
سرم را روی شانه اش گذاشت و در حال نوازش موهایم گفت:
_از من بیزاری؟
حواسم جای دیگری بود و مفهوم سوالش را متوجه نشدم اما جواب دادم:
_نه!
_از من متنفری؟
_نه.
_منو دوست داری؟
_نه...
فوری به خودم آمدم تازه فهمیدم که به او چه گفته ام.دستش بر روی موهایم سر خورد و روی شانه ام ثابت ماند.نگاهش به روبرو خیره شده بود.زبانم یاری نمی کرد که چیزی در این مورد به او بگویم.
احساس کردم از حرفم دچار بهت شده است.شاید بیشتر از آن عصبانی و ناراحت بود.ترجیح دادم تنهایش بگذارم.بلند شدم که مچ دستم را گرفت وئ بی آنکه نگاهم کند گفت:
_سریع حاضر شو تا با هم بریم منزل پدرت.
حرفی نزدم و به سرعت حاضر شدم.بین راه کلامی با من حرف نزد.حتی نگاهم هم نکرد.از چهره اش می خواندم که به شدت کلافه است.وقتی رسیدیم همه از دیدنمان تعجب کردند.مادر سخت در آغوشم گرفت و پدر صورتم را بوسید.مادر خیلی زود متوجه تغییر من شد و آرام گفت:
_مهسا چرا اینقدر لاغر شدی؟!
_حق با مادره مهسا خیلی لاغر شدی.
نمی خواستم آنها پی به ناراحتی ام ببرند.به همین خاطر لبخندی زدم و گفتم:
_رژيم گرفتم تا کمی لاغر بشم.
پدر تمام حواسش به داماد هایش بود علی الخصوص امیر.یک امیر می گفت و صد تا از دهانش بیرون می ریخت.حمید رو به من کرد و گفت:
_مهسا مثل اینکه خونه امیر خیلی بهت خوش می گذره که این دوماهه اصلا یادی از ما نکردی!
فکر کنم پدر ناراحتی را در چهره ام خواند.چون در ادامه حرفش گفت:
_دخترم تو که می دونی ما هر شب جمعه دور هم جمع میشیم.پس چرا این مدت سراغی از ما نگرفتی؟
نمی دانستم چه بگویم و چه عذر و بهانه ای بیاورم.لبخندی زدم و گفتم:
_تقصیر من نیست.امیر تمام مدت مشغول تکمیل تزشه به همین خاطر هیچ جا نمیریم.
امیر متعجب نگاهی به چهره ام انداخت.
نرگس به شوخی گفت:
_آقا امیر ولی این اصلا درست نیست که شما به خاطر درس خودتون مهسا رو در بند کنید!
_در بند چیه نرگس خانم؟مهسا شوخی میکنه.اتفاقا امروز هم به اصرار من تشریف آوردن!
جمله اش را با کنایه گفت.مادر برای پایان دادن به این بحث از جایش بلند شد و گفت:
_پاشید بریم وسایل شام رو آماده کنیم.
و سپس به طرف آشپزخانه رفت.مانیز به دنبالش رفتیم.با کمک هم سفره را پهن کردیم و وسایل را چیدیم.موقع خوردن شام امیر کنار پدر در بالای سفره نشسته بود و من در کنار مادر ولی بقیه برعکس ما کنار همدیگه نشسته بودند.اردلان با کنایه رو به من گفت:
_مهسا خانم چرا شما کنار آقا امیر نمی شینید؟
اصلا از شوخی های بی موردش خوشم نمی آمد.اصلا به او چه ربطی داشت که من کنار امیر میشینم یا نه؟با ناراحتی اخمی بر چهره نشاندم ولی حرفی نزدم.حمید رو به امیر گفت:
_راستی آقا امیر کی مدرکتونو میگیرید؟
_فکر کنم شش هفت ماه دیگه.
_بعد از اون خیال دارید چی کار کنید.
_میرم شمال پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم.
_برای تفریح؟
_نه برای همیشه.
غذا در گلویم گیر کرد.لیوانی آب نوشیدم و رو به امیر گفتم:
_برای همیشه؟!ولی تو که تا حالا چیزی در این باره به من نگفته بودی!
_خب پیش نیومده بود که بگم.ولی حالا میگم.شمال زادگاه منه.من فقط برای تحصیل به اصفهان اومدم ولی خب...ازدواج هم کردم.اما بعد از این مدت دوباره برمی گردم.

_ولی من...
پدر سریع میان حرفم پرید و گفت:
_بهتره فعلا شامتو بخوری که از دهن افتاد.
اردلان با خنده گفت:
_حق با پدرته.بهتره فعلا شامتو بخوری و اینقدر برای این آقا امیر بیچاره خط و نشون نکشی!
نرگس سقلمه ای به او زد.اما اردلان عمداًفریاد بلندی کشید و گفت:
_چه خبرته؟مگه می خوای بفرستیم سینه قبرستون؟
نرگس با اخم گفت:
_خدا نکنه!
نرگس عاشق اردلان و بود و قلبش به خاطر او می تپید.به همین خاطر هم همیشه با ابراز عشقش به او نشان می داد که چقدر دوستش دارد.اما من به شدت از این رفتار ها متنفر بودم.
بعد از شام همراه نرگس به حیاط رفتیم.و کنار هم زیر درخت نخل نشستیم.نگاهی به تنه اش انداختم و گفتم:
_وقتی می خواستم با امیر ازدواج کنم ساعت ها زیر این درخت گریه کردم.اما هیچ کس اشکهای منو ندید.
منظورم را نفهمید و با سردرگمی گفت:
_منظورت چیه؟
_ما همیشه راز نگه دار همدیگه بودیم.هنوز هم می تونیم باشیم؟
_البته...حالا مگه اتفاقی افتاده؟
_اتفاق خاصی که نه.راستش...چطور بگم.من می خوام از امیر جدا بشم.
_تو چی میگی مهسا؟اصلا معلوم هست چت شده؟
_من با عشق باهاش ازدواج نکردم فقط به خاطر پول بود که بهش جواب مثبت دادم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#34 | Posted: 27 Aug 2014 22:53




_یعنی پول اینقدر برای تو مهمه که به خاطرش هم زندگی خودت هم زندگی امیر رو خراب کنی؟
_زندگی من خراب شد نه امیر!
_تو تمام زندگی امیر رو به نام خودت کردی و وقتی هم بخوای ازش جدا بشی امیر موظفه تمام حق و حقوقت رو کامل بپردازه.
_این چیزیه که خودش خواسته.من تمام این شروط رو گذاشتم تا شاید پشیمون بشه.
_ولی دیدی که منصرف نشد.تو هم نباید اینطور زندگیشو به باد بدی.
_پس من چی میشم؟امیر می خواد بعد از پایان درسش برای همیشه به شمال بره.اون وقت تکلیف من چی میشه؟
_خب تو هم همراهش برو.مهسا زندگی شوخی نیست.
_اگه خودت بودی همراهش میرفتی اونم برای همیشه؟
کاملا مصمم گفت:
_من با اردلان تا اون سر دنیا هم که بخواد میرم.
_به خاطر اینکه تو اردلان رو دوست داری.اصلا عاشقشی.حتی نمی تونی یه روز بدون اون زندگی کنی ولی من اینطور نیستم.من امیر رو دوست ندارم.توی این دوماه از غصه به یه مرده ی متحرک تبدیل شدم.امیر هم خیلی سعی می کنه منو به زندگی امیدوار کنه اما امید من مرده.
_ولی این حرف تو اشتباهه مهسا.تو فعلا جوونی و فرصت های زیادی برای زتدگی کردن داری.
نگاهی به چهره اش انداختم و بی مقدمه گفتم:
_اگر تو می فهمیدی که اردلان قبل از تو زن داشته اونم یه دختر زیبا و فتان که چشم هر کسی رو خیره می کرده...و تمام شب و روزش رو با یاد اون می گذرونه چی کار می کردی؟
نرگس که از سوالم غافلگیر شده بود با تردید گفت:
_نمی دونم.
_ولی من می دونم.طلاق می گرفتی.
در همین موقع صدای سعید مارا متوجه خود کرد:
_مهسا آقا امیر می خوام برن.
از جایم بلند شدم و در حال رفتن به اتاق رو به نرگس گفتم:
_نرگس دلم نمی خواد هیچ کس حرفایی رو که بهت زدم بشنوه.
_مطمئن باش من به هیچ کس نمیگم.اما یه کم بیشتر فکر کن.
در راه بازگشت باز هم کلامی با هم صحبت نکردیم.دلم می خواست حرف دلم را به او بگویم.دوست داشتم به او بگویم که می خواهم طلاق بگیرم.اما هر بار که به صورتش می نگریستم پاکی چهره اش مرا بر حذر می داشت و همین امر موجب شد تا تنفرم نسبت به او بیشتر شود.
وقتی به خانه رسیدیم پس از تعویض لباس به اتاقش رفتم.تصمیم گرفتم که حرف دلم را به او بگویم.پشت در اتاقش که رسیدم آرام چند ضربه به در نواختم.
_بیا تو.
پشت میز کارش نشسته بود و بی آنکه به جانبم بنگرد گفت:
_بله؟با من کاری داشتی؟
لب تخت نشستم نمی دانستم از کجا باید شروع کنم.وقتی سکوتم را دید به جانبم نگریست و گفت:
_اومدی سکوت کنی؟
و چون جوابی نشنید گفت:
_اتفاقی افتاده؟
_نه.چطور مگه؟
_با لحنی کنایه آمیز گفت:
_آخه این اولین باره که پا به اتاق من گذاشتی!
جوابی نداشتم.دوباره چشم به جزوه ها دوخت و پرسید:
_چی شده؟ناراحت به نظر می رسی.
_مگه تا به حال رفتاری جز ناراحتی از من دیدی؟
_ولی فکر می کردم دیدن خانواده ات روحیه از دست رفته ات رو بهت برگردونه.و دیدن اونا بیشتر از من شادت کنه!
سکوت کردم.گویی وقتی با کنایه حرف میزد من جواب نداشتم.از جایش بلند شد و به میز تکیه داد و با عصبانیت آشکار گفت:
_اومدی حرفی رو که دوماهه روی دلت سنگینی می کنه به زبون بیاری.مگه نه؟
متعجب به چهره اش خیره شدم.چگونه امکان داشت به این راحتی ذهنم را بخواند و از افکارم با خبر شود؟وقتی سکوتم را دید صدایش را خشن کرد و گفت:
_البته احتیاجی به تکرار مکررات نیست.چون حرف بعد از ظهریتون بهم فهموند که گوشه گیری و ناامیدیتون توی این دوماهه به خاطر چیه.
دیگر طاقت نیاوردم که او بیش از این با حرف هایش مرا اذیت کند.
_تو در مورد رفتن به شمال اونم برای همیشه چیزی به من نگفته بودی.
_بی خود این موضوع رو پیش نکش.چون خودت خوب میدونی که این موضوع واسه تو تنها یک بهانه ست.
_بهانه یا هر چیز دیگه ای که تو می خوای اسمشو بذار.ولی من همراه تو به شمال نمیام.به همین خاطر اگه قصد رفتن به شمال رو داری من ازت جدا میشم.
ناگهان از کوره در رفت و با خشم فریاد کشید:
_تو غلط می کنی همچین کاری بکنی.تو اصلا از همون روز اول دنبال راهی می گشتی تا منو از سر خودت واکنی.از همون اول جواب رد دادنات همه اش الکی بود و دست آخر هم با گذاشتن چند شرط مسخره می خواستی تمام زندگیمو ازم بگیری.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#35 | Posted: 27 Aug 2014 22:59




تو نگران ثروت از دست رفته ات نباش منو طلاق بده هیچی ازت نمی خوام خونه و ماشینت رو هم بهت برمی گردونم.
چشم در چشمم دوخت و با جسارت تمام گفت:
_خیلی احمقی که فکر می کنی من به خاطر این چیزا ناراحتم!
در آن لحظه به قدری عصبانی بودم که منظور حرفش را نفهمیدم فقط برای تلافی در جوابش گفتم:
_احمق خودتی نه من.
گفتن این حرفا همانا و خوردن سیلی محکمی از او همان!برای لحظه ای بهت زده از این حرکتش در حالی که دستم روی گونه ام بود به چهره اش خیره شدم.خواستم از کنارش رد شوم که مچ دستم را گرفت.پشت به او ایستاده بودم و حالت چهره اش را نمی دیدم ولی لحنش پر تحکم بود.
_لوازمتو جمع کن چند روز دیگه با هم میریم شمال.
_من نمیام.
_مهسا اون روی منو بالا نیار.والا بد میبینی ها!
_هر بدی که بخوام ببینم بد تر از کاری که الان کردی نیست.
_اونم مقصر خودت بودی زبونت بیش از حد درازه.
_تو از همون اول با همین زبون منو شناختی.کسی هم مجبورت نکرده بود پا پیش بذاری.
_اشتباه کردم.یعنی نشناخته بودمت. والا صد سال امکان نداشت به دختری مثل تو نگاه کنم.
فکر نمی کردم در جوابم این جمله را بگوید.دلم شکست و حس کردم او صدای شکسته شدنشو شنید.خواستم حرفی بزنم اما بغضی تلخ در گلویم نشسته بود.
با همان لحن گفتم:
_منم این روی تورو ندیده بودذم.ولا اگه دنیا رو به پام می ریختن امکان نداشت بهت"بله"بگم.
این را گفتم و اتاق را ترک کردم.به حیاط رفتم و روی تاب نشستم.اصلا برایم قابل باور نبود او حتی ذره ای به من علاقه نداشت.پس چطور حاضر شده بود نیمی از زندگی اش را به نام من کند؟در جواب خودم گفتم:"قبول کرد فقط به خاطر اینکه با اینم ازدواج غرور منو خرد کنه!"در همین حین امیر از ساختمان خارج شد و با گام های بلندی که هریک آوایی از عصبانیتش را فریاد می کرد به طرف ماشین رفت.اما هنوز چند قدم از من دور نشده بود که گویی منصرف شد و به طرفم برگشت.
کوچکترین اعتنایی به او نکردم.روبرویم ایستاد و گفت:
_پاشو لوازمتو جمع کن تا خودم ببرمت منزل پدرت!
لحضه ای مات به او نگریستم.چطور می توانست تا این حد بی احساس باشه؟داشت همه چیز رو با دست خودش به هم میزد.از جایم بلند شدم و با بغض گفتم:
_خودم میرم احتیاجی به تو نیست.
و راه اتاقم را در پیش گرفتم. ساک کوچکی برداشتم و لوازمم را درون آن جای دادم.اما بغضی تلخ در گلویم نشسته بود.لعنت به من که اینطور زندگی ام را به خاطر دیگران تباه کرده بودم!سپس خطاب به امیر گفتم:"به تو هم لعنت که اینقدر بی شعور و بی احساسی!"چقدر در ان لحظه به فریبا حسادت می کردم.لب تخت نشستم سرم را در میان دو دست گرفتم.لحظه ای طول نکشید که در میان چهار چوب در نمایان شد.
_حالا چرا گریه می کنی؟مگه خودت اینو نمی خواستی؟
به چهره اش نگاه کردم و گفتم:
_اولا که گریه نمی کنم.تازه اگر هم گریه کنم به خاطر اون چیزی که توی مغز تو می گذره نیست.به خودم لعنت می فرستم که چرا با ازدواج با تو همه زندگیمو خراب کردم.

_خراب خرابم نکردی.یه همچین خونه و ماشینی به چنگ زدی.بده؟
به قدر عصبانی شدم که دیگه حال خودم را نمی فهمیدم.به جای این که جواب او را بدهم از جا برخاستم و مانتویم را به تن کردم.بعد شالم را روی سر انداختم و ساکم را از روی تخت برداشتم و به طرف در رفتم.ولی او دستش را به چهار چوب در تکیه داد و سد راهم شد.خیلی عادی گفت:
_کجا؟
_دستتو بردار.
_گفتم کجا؟
_مگه خودت نگفتی برم منزل پدرم؟
_من نگفتم.خودت خواستی بری.
_حالا چه فرقی می کنه؟دارم میرم.
با شنیدن این حرف دستش را برداشت و خودش زود تر از من از پله ها سرازیر شد.کنار ماشین ایستاد و رو به من گفت:
_سوار شو خودم می رسونمت.
_خودم میرم.
_مهسا اینقدر لجبازی نکن.بیا سوار شو.
سوار شدم و دیگر حرفی نزدم.او هم پس از من سوار شد و حرکت کردیم.به نظرم راه زیادی طولانی شده بود هرچه می رفتیم نمی رسیدیم.در افکارم غرق بودم که ماشین را گوشه خیابان پارک کرد.از کارش تعجب کردم اما حرفی نزدم.در سکوت به صندلی اش تکیه داد و چشمهایش را روی هم گذاشت.چند دقیقه ای به همان حالت نشسته بود.فکر کردم خواب است.آرام گفتم:
_خوابیدی؟
_نه
.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#36 | Posted: 27 Aug 2014 23:03




_پس چرا حرکت نمی کنی؟
با چشمهای بسته گفت:
_از بس حرکت کردم خسته شدم.حالا می خوام بایستم کمی .
متعجب به چهره اش نگریستم.چشمهایش را از هم گشود و در حالی که به روبرو نگاه می کرد گفت:
_یادمه پدرم همیشه می گفت هر وقت دیدی حرکت کردن خست هات کرده بایست و ایستاده سکان زندگی رو به دست بگیر.
به چهره ام نگریست و گفت:
_حالا من از این حرکت خسته شدم.
لحظه ای سکوت کرد و بعد دستش را پشت صندلی ام انداخت و صورتم را به جانب خود برگرداند و خیره در چشمهایم گفت:
_من تو رو طلاق نمیدم.
نمی دانم چرا ولی از حرفش هم خوشحال شدم هم تعجب کردم.
_برای اینکه بیشتر اذیتم کنی؟
_خودت باعث اذیت خودت میشی.
_من؟!
دستش را از پشت صندلی برداشت و به روبرو خیره شد و گفت:
_آره.تو با این اخلاقت هم باعث آزار خودت میشی هم من.
_یعنی اخلاق تو هیچ عیبی نداره؟
_چرا.ولی عیوب اخلاقی تو بیشتره.
نگاهم را ازشیشه به بیرون دوختم و گفتم:
_منم همینطور نظر رو در مورد تو دارم.
_هفته دیگه میرم شمال.اگه خواستی می تونی همراه من بیای.اگه هم دوست نداشتی می تونی بری منزل پدرت.که من راه دوم رو پیشنهاد میکنم.چون فکر میکنم یه کم دوری برای هردومون لازمه.
_تو میدونی برای چی اومدیم بیرون؟
اومدیم یه هوایی بخوریم.
با تمسخر گفتم:
_نه آقا.اومده بودیم بیرون که مثلا منو ببرید منزل پدرم!
نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
_ولی ما امشب منزل پدرت بودیم تو فکر نمی کنی که اگه دوباره بریم همه می فهمن مشکل ما سر چیه؟برای تو مهم نباشه برای من خیلی مهمه که دیگران پشت سرم چه حرفایی میزنن.آقا اردلان شما که در حضور من مراعات نمی کنه و هر حرفی دلش بخواد به زبون میاره.وای به حال اون موقع که نباشم و تنها حرف و حدیثم باشه.اونم به این صورت!
دیدم درست میگه به همین خاطر دیگه حرفی نزدم و با سکوت موافقتم رو اعلام کردم.او هم دور زد و به خانه بر گشتیم.امیر همان طور که گفته بود چند روزی به شمال رفت اما من اصلا حوصله ی رفتن بااو را نداشتم.به همین خاطر چند روزی به خانه پدرم رفتم.در آنجا سعی می کردم خودمو کنترل کنم.می خندیدم و حرف می زدم.اما هیچ کس از حال دلم خبر نداشت.
یک هفته ای از رفتنش گذشت.یک شب زود تر از شب های دیگه به بستر رفتم.سرگیجه داشتم.هنوز چند دقیقه ای از خوابیدنم نگذشته بود که در خوابی دیدم جنازه امیر رو به دوش می کشم.یکباره با وحشت از خواب پریدم.تمام بدنم خیس از عرق بود.موهایم به گردنم چسبیده بودند.از اتاق بیرون رفتم و آبی به صورتم زدم.مادر با دیدنم در آن حال با نگرانی پرسید:
_چی شده مهسا؟حالت خوبه؟
_بله خوبم...
_پس چرا رنگت پریده؟
_چیزی نیست.

دوباره به اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم.سعی کردم بخوابم اما ساعتی بعد دوباره با دیدن همان خواب وحشت زده بیدار شدم.خیلی نگران بودم.لیوانی آب نوشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم.سرم بد جوری درد می کرد و فکر اون خواب هم بر سردردم می افزود.می خواستم تلفنی با او صحبت کنم و. مطمئن شوم که حالش خوب است.اما غرورم اجازه نمی داد.چون در این یک هفته ای که از هم جدا بودیم حتی یک بار هم تماس نگرفته بود.چشمهایم را روی هم گذاشتم تا کمی آرام شوم.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که دوباره به خواب رفتم و باز همان خواب لعنتی را دیدم.این بار با فریاد از خواب پریدم.مادر شتابزده به اتاقم آمد و گفت:
_چی شده مهسا؟تو امشب چت شده؟یکباره گریه ام گرفت.دلیل گریه کردنم خواب نبود.می ترسیدم بلایی سر امیر بیاید.چون یک بار دیگر هم در کودکی سه بار همین خواب را برای مادر بزرگم دیده بودم و بیش از سه ماه طول نکشید که او فوت کرد و حالا این خواب را برای امیر می دیدم.مادر وقتی اشکهایم را دید نگران پرسید:
_مهسا با تو ام چی شده؟
دلم نمی خواست خوابم را برای کسی تعریف کنم به همین خاطر به دروغ گفتم:
_چیزی نیست سرم به شدت درد می کنه.
از جایش بلند شد و مسکنی برایم آورد.
_اینو بخور.سردردت به خاطر اینه که همش توی خودتی.دختر تازه سر شبه.اون وقت تو گرفتی خوابیدی؟پاشو بیا بیرون کنار بقیه.شاید سردردت هم خوب شد.
_شما برید من الان میام.
دیگر دوست نداشتم بخوابم.می ترسیدم باز هم همان خواب را ببینم.دوست داشتم با او صحبت کنم تا مطمئن شوم حالش خوب است.به همین خاطر به اتاق نشیمن رفتم.کسی آنجا نبود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#37 | Posted: 27 Aug 2014 23:06 | Edited By: andishmand




آرام شماره ویلای پدربزرگش را گرفتم.خیلی طول کشید تا صدای پیر زنی ارتباط را برقرار کرد.
_بله بفرمایید.
نمی دانستم چه بگویم.وقتی سکوتم را دید با لحنی عصبی گفت:
_آخه مردم آزار! این وقت شب هم دست از مزاحمت بر نمی داری؟
خواست قطع کند که گفتم:
_قطع نکنید عزیز جون منم مهسا.
خوشحال گفت:
_قربون تو عروس گلم برم نمی دونی چقدر دلم می خواد ببینمت.چرا همراه امیر نیومدی عزیز؟می گفت کسالت داری.حالا حالت بهتره انشاا...؟
_بله بهترم.شما چطورید؟آقا جون چطورن؟
_هر دومون خوبیم.
مردد پرسیدم:
_امیر چطوره؟
خنده ای کرد و گفت:
_امیر هم خوبه دخترم.
و بعد از مکث کوتاهی گفت:
_دلت براش تنگ شده؟می خوای تلفن رو بهش بدم؟
با لبخندی گفتم:
_بیشتر زنگ زدم با شما صحبت کنم.
در همین حین صدای امیر را شنیدم:
_با کی حرف می زنید عزیز؟
_دارم با مهسا صحبت می کنم.
_مهسا؟خودش تماس گرفت؟

دیگر صدای مادر بزرگ را نشنیدم.لحظه ای بعد با صدای امیر به خود آمدم.
_سلام مهسا.
_سلام.
_چه عجب.بالاخره یادی از ما کردی! شایدم می خواستی شماره جای دیگه ای رو بگیری.اشتباهاً اینجا رو گرفتی!
با اینکه از هم دور بودیم و تنها ارتباطمان تلفن بود باز دست از نیش و کنایه بر نمی داشت.
_اینجویا که تو فکر می کنی نیست. زنگ زدم با عزیز صحبت کنم.
_که من مزاحم شدم آره؟
نمی دانستم چه بگویم.وقتی سکوتم را دید با کنایه گفت:
_ببخشید که مزاحم شدم.
از رفتار غرور آمیزش حرصم گرفته بود.با خود گفتم:"تو نگرانش بودی ولی اون به خودش زحمت نداد حتی حالتو بپرسه."بغض راه گلویم را بسته بود.سردرد و دیدن خوابم هم این حالت را تشدید می کرد.با همان لحن گفتم:
_لطفا گوشی رو بده به عزیز.
بدون کلامی مادر بزرگ را صدا زد و گوشی را به او داد.می دانستم ناراحتش کرده ام اما این غرور لعنتی اجازه نمی داد تا در مورد خوابی که دیده بودم با او صحبت کنم.به همین خاطر خوابم را برای مادر بزرگ تعریف کردم و از او خواستم تا در این باره چیزی به امیر نگوید.
سرم به شدت درد می کرد.زود تماس را قطع کردم.می ترسیدم دوباره بخوابم و همان خواب را ببینم.
روز بعد قبل از ظهر امیر از شمال بازگشت.در حیاط نشسته بودم که صدای در به گوشم خورد.خودم در را باز کردم.برای اولین بار از اینکه می دیدمش خوشحال شدم.اما به روی خودم نیاوردم و تنها به یک "سلام" خیلی سرد بسنده کردم.از رفتار سردم تعجب نکرد چون دیگه به این رفتار ها عادت کرده بود.

دقایقی کنار مادر و پدر نشست.وقتی اجازه رفتن گرفت پدر ممانعت کرد و از او خواست برای ناهار بماند.دلم نمی خواست با او به خانه بر گردم.ولی اگر بیش از آن آنجا می ماندم مطمئناً همه شک می کردند و اگر به این زودی موضوع طلاق را پیش می کشیدم به هیچ وجه رضایت نمی دادند از او جدا شوم.
بعد از ناهار امیر برای استراحتی کوتاه به اتاق سعید رفت.مادر کنار گوشم گفت:
_یه فنجون چای بریز و برای امیر ببر.
از جایم بلند شدم و راهی آشپزخانه شدم.فنجانی چای ریختم و به اتاق سعید رفتم.خوابیده بود.با صدای باز شدن در چشمهایش را از هم گشود.فنجان چای را روی میز کنار تختش گذاشتم.خواستم بر گردم که صدایم زد:
_مهسا بشین باهات کار دارم.
لب تخت کنارش نشستم.
_بله؟با من چی کار داری؟
_میشه بگی دیشب چه خوابی دیده بودی؟
منظورش را فهمیدم.آن لحظه از دست مادربزرگ خیلی ناراحت شدم.چون دلم نمی خواست بداند که نگرانش هستم.وقتی سکوت مرا دید پوزخندی زد و گفت:
_اگه خوابت یادت رفته بگو تا من برات تعریف کنم!
خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت.
_چیه... باز حرف کم آوردی سکوت کردی؟
_این خواب برای من یاد آور یه خواب بد کودکیه.برای همین فقط کمی ترسیدم.علتش اون چیزی که تو فکر می کنی نیست.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#38 | Posted: 28 Aug 2014 21:08




دستهایش رازیر سر قلاب کرد و چشمهایش را روی هم گذاشت.از جایم بلند شدم و رو به پنجره ایستادم و گفتم:
_در مورد پیشنهادم فکر کردی؟
_کدوم پیشنهاد؟
_طلاق!
به جای جواب او هم بلند شد و روبروی پنجره ایستاد و آرام گفت:
_تو گفتی این خواب برای تو یادآور یه خاطره ی بده درسته؟
_بله همینطوره.
_میشه بگی چه خاطره ای؟
_مهمه؟
_بله می خوام بدونم.
_راستش وقتی کوچیک بودم در طول یک شب سه دفعه این خوابو دیدم.البته برای مادر بزرگم ولی سه ماه بعد فوت کرد.
_حالا تو می خوای از من طلاق بگیری؟
_آره.
_اگه واقعا این خوابت صحت داشته باشه مکنه من هم به این زودی ها بمیرم.حالا شاید سه روز دیگه.شاید سه ماه دیگه یاحداکثر سه سال دیگه...اون وقت من می میرم و تو از شر من خلاص میشی!
حرف و لحن گفتارش یک دفعه تکانم داد.آرام به طرفش رفتم بازویش را گرفتم و گفتم:
_من راضی به مرگ تو نیستم امیر.باور کن اگه میگم طلاقم بده فقط به این خاطره که دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم.
_آخه چرا؟من باید چی کار کنم که بتونی به این زندگی ادامه بدی؟
_طلاقم بده.
با عصبانیت دستی به موهایش کشید و گفت:
_برو بیرون!
اتاق را ترک کردم.آنقدر ناراحت بودم که دلم می خواست گریه کنم.او با این رفتار هایش غرور مرا حتی نزد خودم خرد کرده بود.چند دقیقه ای در اتاق نشستم که مادر وارد شد.
_مهسا امیر می خواد بره.گفت تو هم حاضر بشی تا با هم برید.
اصلا دوست نداشتم همراهش برم.با مادر به حیاط رفتم.کنار پدر ایستاده بود و با هم حرف می زدند.با دیدنم متعجب گفت:
_پس چرا حاضر نشدی؟
_می خوام چند روز دیگه هم اینجا بمونم البته اگه ایرادی نداره.
_ایراد که چه عرض کنم...ولی نمیشه.آماده شو تا با هم بریم.
لحن گفتارش آنقدر پر تحکم بود که دیگر نتوانستم مقاومت کنم و به اتاق برگشتم.
در میان راه کلامی بینمان رد و بدل نشد.وقتی به خانه رسیدیم یکراست به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم با خواب به روح و روانم آرامش بدهم.
وقتی چشم گشودم خورشید غروب کرده بود.سریع از جایم بلند شدم.پس از زدن آبی به دست و صورتم روبروی آیینه نشستم.سرگرم شانه کردن موهایم بودم که وارد اتاق شد.اعتنایی به او نکردم.باقدم های آرام به طرفم آمد و پشت سرم ایستاد.گردنبند خیلی زیبا و ظریفی را جلوی دیدگانم پایین آورد و به گردنم بست و گفت:
_تولدت مبارک عزیزم.
با شنیدن کلمه ی آخرش گویی برای لحظه ای مسخ شدم.از درون آیینه متعجب به چهره اش نگریستم.فکر کنم خودش متوجه نگاهم شد که لبخند ملیحی تحویلم داد.وقتی سکوتم را دید با ناراحتی گفت:
_از این هدیه خوشت نمیاد؟
باز سکوت کردم و حرفی نزدم.
_مهسا میدونم از دستم ناراحتی.اما دیگه تمومش کن.حرفای منم جدی نگیر.منظوری نداشتم.
_منظوری نداشتی؟خوبه والله.هر کاری دلت می خواد انجام میدی.بعد میگی منظوری نداشتی؟
_طوری حرف میزنی که انگار فقط من حرف زدم.مثل اینکه حرفایی که خودت گفتی رو فراموش کردی.

من چه حرف نامربوطی به تو گفتم؟
آرام با لحنی تاثیر گذار گفت:
_طلاق!از نظر تو طلاق کلمه ی نامربوطی نیست؟
_این چیزی بود که با هم توافق کرده بودیم.
روبروی پنجره ایستاد و آرام گفت:
_من اون شب به تو گفتم یه مدت میرم سفر تا این چند روزی که از هم دور هستیم بتونیم خوب فکر کنیم.نگفتم تا برگشتم از هم جدا میشیم.
_پس تکلیف من چی میشه؟
_این زندگی ایه که برای خودت و من ساختی پس مجبوری تا آخرش باهاش کنار بیای.
_امیر تمومش کن این زندگی نه سودی برای تو داره نه من.
_نمی خواد از جانب من حرف بزنی.تو از کجا میدونی که سودی برای من نداره؟
_سودی هم داره؟
پشت به من رو به پنجره ایستاد و گفت:
_اگه سودی نداشت زندگیمو به نامت نمی کردم.
_خب این چه سودیه که حاضر شدی به خاطرش زندگیتو به نام من کنی؟
دوباره به جانبم برگشت.
_برای من سود این زندگی توئی!
یک لحظه مات نگاهش کردم اما زود سرم را پاین انداختم.باز صدایش در گوشم نشست.
_حالا فهمیدی چرا طلاقت نمیدم؟
خواستم از کنارش رد شوم که دستم را گرفت و به جانب خود کشاند.
تمام تنم گر گرفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#39 | Posted: 28 Aug 2014 21:14




فصـــل پنجم


خودم هم نمی دانم برای لحظه ای مرا چه شد.وقتی اشکهایم را دید سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت:
_چرا برای چیزی که وجود خارجی نداره اینقدر خودتو عذاب میدی؟
_یعنی فریبا برای تو وجود نداره؟
_تو که باز حرف اونو زدی!
_نمی تونم به چیز دیگه ای غیر از اون فکر کنم.دارم دیوونه میشم امیر.بهم نگاه می کنی میگم توی صورت من یاد فریبا می افته.دستم رو میگیری میگم به یاد فریبا می افته.در آغوشم میگیری میگم به یا فریبا افتاده...
بوسه ای برسرم زد و گفت:
_قول میدم در اینده ی نزدیک همه چیزو برات تعریف کنم.
_چرا الان نمیگی؟
_چون تو فقط می خوای تکلیف خودتو روشن کنی بدون اینکه فکر منم باشی.
_منظورتو متوجه نمیشم.
_کمی فکر کن متو.جه میشی.
_سر از روی سینه اش برداشتم و در حالی که به چشمهایش می نگریستم گفتم:
_اگه تا یه ماه دیگه که می خوای بری شمال با تو و فریبا کنار نیام همراهت نمیام شمال.
پوزخندی زد و گفت:
_تو اگر همه ماجرا رو هم بدونی همراهم نمیای.

همانطور که گفته بود ظرف چند ماه تزش را ارائه داد و موفق به گرفتن مدرک دکتری شد.
این اواخر به قدر سرگرم تهیه مطالب پایان نامه اش بود که در هفته فقط چند بار همدیگه رو می دیدیم.رفتارش نسبت به من خیلی سرد شده بود و همین باعث شده بود احساس گنگی را که تا حدودی نسبت به او در خود یافته بودم با دوری اش از دست بدهم.به همین خاطر وقتی با یک جعبه شیرینی به خانه برگشت و اعلام کرد که مدرکش را گرفته حتی از شوق لبخندی هم نزدم.متعجب از این حرکتم گفت:
_مهسا از شنیدم این خبر خوشحال نشدی؟
_باید بشم؟
_فکر کنم حداقل باید لبخند بزنی.
با تمسخر گفتم:
_این هم لبخند خوبه؟
_تو چته مهسا؟چرا اینطوری شدی؟
_چطور شدم؟
خیره به چشم هایم نگریست و گفت:
_اتفاقی افتاده؟
_این سوال رو من باید از تو بپرسم.
_در چه موردی؟
از کنارش بلند شدم و گفتم:
_خب درسته که تموم شد.حتماً خیال داری به شمال نقل مکان کنی.درسته؟
_بله همینطوره قبلا در این مورد با هم حرف زده بودیم.
_و همونطور که قبلا هم گفتم من همراه تو به شمال نمیام.
از جایش بلند شد و گفت:
_اصلا معلومه تو چته؟
_هیچیم نیست.جرمه که میگم دیگه نمی تونم تو و این زندگی نکبت بار رو تحمل کنم؟
تحمل؟!یعنی تو تا حالا منو تحمل کردی؟
پوز خندی زدم و گفتم:
_فکر می کردم با هوش تر از این حرفا باشی.یعنی تو تا حالا نفهمیدی که من به زوردارم تورو تحمل میکنم؟
خیلی عصبانی شد.دستش رو بالابرد و سیلی محکمی به صورتم زد.صدایش از خشم می لرزید:
_فکر نمی کردم اینقدر بی شعور باشی!
با گفتن این حرفبه طرف اتاقش رفت.اونقدر از این رفتارش ناراحت شدم که دلم می خواست خفه اش کنم.به سرعت به اتاقم رفتم و لوازمم را جمع کردم.دیگر طاقت یه لحظه ماندن در ؟آن خانه را نداشتم.بالای پله ها که رسیدم روبرویم ایستاد.
_کجا داری میری؟
تمام وجودم مالامال از نفرت شده بود.به چهره اش نگاه کردم و با خشم گفتم:
_به تو ربطی نداره.برو کنار.
_حرف دهنتو بفهم اینقدر با اعصاب من بازی نکن.
_من با اعصاب تو بازی میکنم یا تو؟بابا دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم.
_مجبوری ادامه بدی.
_مجبورم؟کی منو مجبور میکنه؟حتماً تو!
عمداً کلمه ی "تو" را با حالتی خاص و تمسخر آمیز ادا کردم.طوری که خیلی به او برخورد.سعی کرد به خودش مسلط شود اما نتوانست.با خشم چنگی به موهایم زد.درد در تمام سرم پیچید و لحظه ای از شدت دردچشمهایم را بستم.دلم می خواست جیغ بکشم اما مقاومت کردم.دستش را گرفتم تا شاید متوجه شود و موهایم را رها کند اما او عین خیالش نبود.چشم در چشمم دوخت و گفت:
_حالا می بینی که مجبورت می کنم!



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#40 | Posted: 28 Aug 2014 21:21 | Edited By: andishmand




با گفتن این حرف مرا به طرف اتاقم برد.با پا در را باز کرد و بعد از خاموش کردن چراغ با حرکتی سریع مرا روی تخت پرت کرد.خیلی ترسیدم تا آن روز او را آنقدر عصبی ندیده بودم.برای لحظه ای چشم هایم سیاهی رفت و هیچ نفهمیدم.
وقتی چشم باز کردم آسمان تیره و تار بود و تنها نور ماه بر اتاق می تابید.خواستم بلند شوم که دستمالی از روی پیشانی ام به روی سینه ام افتاد و صدای امیر را شنیدم.
_بهتره فعلا بخوابی.
بلند شد و کنارم نشست و آرام گفت:
_سر دردت بهتره؟
لحن آرمش به جای آنکه آرامم کند مرا به یاد وقایع چند ساعت پیش انداخت.خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت:
_مهسا...
با خشم به چهره اش نگریستم.دستم را از دستش بیرون کشیدم و از روی تخت پایین آمدم.قدمی به طرف در برداشتم که روبروم ایستاد و با همان لحن آرامش بخش گفت:
_کجا می خوای بری؟
_برو کنار.
_آخه تو بگو کجا می خوای بری.
_مثل اینکه یادت رفته چه رفتاری با من داشتی.آره؟
_خب خودت باعث شدی مگه من مقصر بودم؟
یکباره تعادلم را از دست دادم ولی قبل از انکه بیافتم سریع مرا گرفت.
_من که بهت گفتم حالت خوب نیست.نباید از جات حرکت کنی.
در حالی که مرا به طرف تخت می برد گفتم:
__من فردا از اینجا میرم.

کجا می خوای بری؟
-همون جایی که به خاطرش این بلا رو سرم آوردی.
_من این بلا رو سرت نیاوردم.زبون درازی خودت باعث این درد شده.
_تو حتی آروم صحبت کردنت هم بوی دعوا و تهدید میده!
_من باید چطورصحبت کنم تا تو متوجه بشی من از حرفام منظور ندارم؟
سرم بی نهایت درد می کرد آنقدر که اشک را در چشمهایم نشانده بود.با بغض گفتم:
_من این حرفا حالیم نمیشه فردا از اینجا میرم.
نگاهی به چهره ام انداخت و آرام گفت:
_باشه.برو ولی الان استراحت کن.
سپس روی تخت خوابید.رفتارش حسابی مرا به فکر فروبرده بود.زیر لب با گریه زمزمه کردم:"اصلا امیر یه آدم دوشخصیتیه.یه لحظه مهربونه و یه لحظه عصبی...نه به رفتار ظهرش نه به الان!"پتو را روی سرم کشیدم و با بغض گفتم:"خدایا منو از این زندگی نجات بده."
صبح که از خواب بیدار شدم بدون اینکه به او اطلاع بدهم لوازمم را جمع کردم و از خانه خارج شدم و یکراست به منزل پدرم رفتم.وقتی رسیدم همه از دیدنم تعجب کردند.
پدر با نگرانی پرسید:
_چی شده مهسا؟!اتفاقی افتاده؟
بدن مکث پاسخ دادم:
_من قصد دارم از امیر جدا بشم!
مادر با شنیدن این حرف چنگی به صورتش کشید و گفت:
_خدا مرگم بده!هیچ معلوم هست چی میگی؟
_دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم.
_چرا به این نتیجه رسیدی دخترم؟

_چون دوستش ندارم تمام این مدت هم فقط به خاط شما تحمل کردم.اما دیگه نمی تونم ادامه بدم.در ضمن اون تصمیم داره برگرده شمال.
پدر از جایش بلند شد و از من خواست تا با او به اتاق دیگری بروم.کنارش که نشستم با نگاهی دقیق پرسید:
_چی شده دخترم؟!اصلا ماجرا چیه؟
_هیچی فقط دوستش ندارم و...
_پس چرا باهاش ازدواج کردی؟
به چهره پدر چشم دوختم و شجاعانه اعتراف کردم:
_به خاطر شما!روزی که با مادر به خاطر بدیهیتون صحبت می کردید شنیدم که گفتید اگر امیر با مهسا ازدواج می کرد می تونستم این پول رو از امیر بگیرم.منم به خاطر مهریه و پرداخت بدهی شما راضی به این ازدواج شدم.
به چهره پدر که نگاه کردم از اشک خیس شده بود.سرم را روی سینه اش گذاشت و با لحنی اندوهبار گفت:
_چرا همچین کاری کردی؟تو نباید خودتو فدا می کردی...من فکر می کردم تو امیر رو دوست داری.
_نه پدر اون زن اولشو فراموش نکرده امیری که من باهاش زندگی میکنم با اون امیری که شما میشناسید زمین تا آسمون فرق میکنه.
_منظورت چیه؟!
_اون جلو ی شما حفظ ظاهر میکنه که نشون بده آدم مودبیه و منو هم خیلی دوست داره.اما همش تظاهره!
_آروم باش دخترم تو الان بهتره استراحت کنی.باید با امیر حرف بزنم تو برو یکم بخواب.
پدر از اتاق بیرون رفت خودم رو روی تخت انداختم و چشمهایم را بستم.
نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مادر بیدار شدم:
_مهسا بیدار شو امیر اومده.
_اومده که اومده!من دیگه با اون کاری ندارم.
_پاشو دخترم.پدرت گفته بیام صدات کنم.
با بی میلی از جا بلند شدم وهمراه مادر به اتاق نشیمن رفتم.آرام سلام کردم او هم آرام تر از خودم پاسخم را داد.
پدر رو به من گفت:
_مهسا آقا امیر اومده با تو صحبت کنه.
_من حرفی ندارم تمام حرفامو دیشب بهش گفتم.فقط می خوام طلاق بگیرم.
پدر رو به امیرگفت:
_آقا امیر من دیروز متوجه شدم مهسا با ازدواج با شما فقط می خواسته به من کمک کنه و با دریافت مهریه بدهی های منو بپردازه متاسفانه زندگی شما رو هم خراب کرده.امیر بالبخندی تلخ رو به من گفت:
_حالا منظورتو از اجبار در این ازدواج می فهمم!برای خودم متاسفم!
_من خونه و ماشین رو بهت بر می گردونم.
_تو فکر می کنی پول چقدر برای من ارزش داره؟من احتیاجی به پس گرفتن اون ماشین وخونه ندارم.
_لازم نیست پولتو به رخ من بکشی.پول هایی که معلوم نیست از کجا به دست اومده!
با عصبانیت جواب داد:
_چرا.خوبم معلومه تو نخواستی بفهمی.
بعد رو به پدر گفت:
_من در شمال یه کار خونه دارم که البته از پدر بزرگم بهم ارث رسیده...


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites