تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آبان ماه اول زمستان است

صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#1 | Posted: 17 Nov 2014 21:53 | Edited By: sepanta_7
درود

درخواست تاپیکی در بخش خاطرات و داستان های ادبی دارم

نام رمان : آبان ماه اول زمستان است !

نویسنده : رهایش




تعداد صفحه:۶ صفحه

کلمات کلیدی: رمان +رمان ایرانی+رمان : آبان ماه اول زمستان است !+آبان ماه اول زمستان است !+رهایش+نویسنده : رهایش


  • خلاصه داستان : آبان برای فرار از خاطرات تلخ گذشته سرش رو به کار گرم می کنه، فارغ از اینکه با شروع ماجراهای جدیدی توی زندگیش تموم سعیش برای فراموش کردن گذشته ناکام می مونه ...

     
#2 | Posted: 18 Nov 2014 09:21 | Edited By: sepanta_7
قسمت اول


با صدای تق تق و سر و صدای دریل از خواب پریدم! عصبی و کلافه نشستم روی تخت و تو این فکر بودم که چرا هر وقت من تا نزدیکای صبح کار دارم و مجبورم بیدار بمونم صبح کله ی سحر با یه صدای مزاحمی از خواب بیدار می شم که در باز شد و رها دختر 3 ساله ی خواهر بزرگم آتنا سرک کشید توی اتاق و وقتی دید من بیدارم، دویید تو هال و گفت: مادرجون دایی بیدار شد!
انگار دنیا منتظر از خواب بیدار شدن من بود! کلافه پتو رو زدم کنار و رفتم توی هال و ولو شدم روی مبل که مامان از تو آشپزخونه گفت: علیک سلام! حالا هم بیدار نمی شدی!
با کف دستم چند بار صورتم رو مالیدم و غر زدم: چه خبره سر صبحی؟!

صدای مامانو از بین سر و صداها به زور شنیدم که گفت:ساعت دهه آبان! سر صبح به 6 می گن نه ده!
دوباره غر زدم: اون مال کسیه که 8 شب می ره می خوابه نه من که تازه 5 صبح رفتم تو رخت خواب!
مامان اومد تو هال و گفت: خب مادرِ من، هزار بار بهت گفتم شب زود بخواب که صبح اینقدر دمغ نباشی! پاشو برو یه آبی به صورتت بزن بیا صبحونه! بعدش برو ببین احسان کمک نخواد.
- چه خبر هست حالا؟!
: سرویس اتاق آفاقو آورده داره نصب می کنه.
- خونوادگی اومدن نصب؟!
: زشته آبان! پاشو برو صورتتو بشور!
پوفی کشیدم و تا دم دستشویی رفتم و یهو یاد ونداد افتادم و پرسیدم: ونداد اومد فایلا رو ببره؟!
مامان از نیمه راه آشپزخونه برگشت و پرسید: فایل؟!
- آره! اصلاً اومد صبح اینوری؟!
: نه. ولی زنگ زد گفت واسه ناهار می یاد پیش ما.
عصبی برگشتم توی اتاقم و موبایلم رو برداشتم و شماره ونداد، همکار و رفیق چندین چند ساله و البته پسرداییم رو گرفتم و تا برداشت گفتم: کجایی ونداد؟!
- خونه ام و شانس آوردی که خودم یه ساعت پیش بیدار شدم و الا اگه زنگ تو بیدارم می کرد، می کشتمت!
:ونداد ترجمه ها رو چرا نیومدی ببری؟!
- ناهار که اومدم می گیرمشون یهو.
:مگه یارو واسه صبح نمی خواستشون؟!
-زنگ زد گفت عصری می یاد!
:ونداد به قرآن دستم بهت برسه می کشمت! تا 5 صبح بیدار بودم! سرم داره از درد می ترکه!
- خوب من چی کار کنم؟! طرف زنگ زده گفته نمی تونم صبح بیام! یقه اشو بچسبم که ...
:مطمئنی از اول هم قرارتون عصر نبوده؟!
- هان؟! بذار فکر کنم! نه! هوم نمی دونم! شاید هم قرار بوده عصر بیاد!
:ونداد! مردی! یعنی خودتو مرده فرض کن! من تا حالا کی بدقولی کردم که تو اینجوری سرم شیره می مالی تا کارو برسونم؟! مگه من ملیکام که...
- هوی هوی! درست حرف بزن ملیکا نه و ملیکا خانم اولاً! دوماً ملیکا مگه چشه؟!
: چشم نیست گوشه! خوب بدقولیای اون چشماتو ترسونده که تاریخ تحویلا رو الکی به من می گی دیگه!
- خانمم سرش شلوغه از بس کارش فوق العاده است، والا ...
:خانمم؟!! از کی تا حالا شده خانمت که من خبر ندارم؟! خودش اصلاً می دونه؟!
- تو 5 صبح خوابیدی کی از خواب پاشدی؟!
: همین الآن! شانس ندارم که خونه نگو میدون نبرد!
- بعد اونوقت صبحونه ام خوردی؟!
: نه هنوز چطور؟!
- آهان! فکر کردم صبحونه تخم کفتر خوردی اینقدر زبونت وا شده!
: می کشمت ونداد اینو مطمئن مطمئن مطمئن باش!
- باشه! حالا برو مزاحم نشو که می خوام زنگ بزنم به خانمم و اطلاع بدم که ترجمه های اون هم به جای امروز فردا تحویل داده می شه!
یه خیلی پستی حواله اش و تماس رو قطع کردم! عجب شیادی بود این ونداد! بیشتر روزای عمرم رو از همون بچگی با اون گذروندم به قول معروف رفیق و یار غارم بود. شاید اگه اون نبود امروز اینجایی که هستم واینساده بودم! شاید هیچ وقت از روی زمین سرد خدا بدون کمک اون بلند نمی شدم. پسر خوب و شر و شیطون و خوش مشربی بود که هر جا پا می ذاشت با خودش شادی می آورد و در عین حال یه موقعهایی آدم دلش می خواست خال خال موهاش رو بکنه اینقدر که حرص در بیار می شد!
مامان صدام کرد. رفتم تو هال و یه لیوان چایی داد دستم و گفت: صبحونه و ناهارو یکی بخور دیگه! رفتی پیش احسان؟!
چایی رو گرفتم و رفتم تو اتاق آفاق و بلند گفتم سلام. احسان که داشت یه آیینه قدی رو به دیوار پرچ می کرد دست از کار کشید و دریل رو خاموش کرد و باهام دست داد و گفت: صحت خواب!
- نکه شماها خیلی می ذارین با این سر و صداتون! آفاق تو الآن باید به فکر جهیزیه جور کردن باشی، تازه یادت افتاده دکور اتاقتو عوض کنی؟!
آفاق خواهر کوچکترم که 24 سالشه، لب ورچید و گفت: اه داداش! حالا کو تا من شوهر کنم!
- آره نکه چهارده ساله اته تازه! قصد ادامه تحصیل داری!
آتنا عروسک رها رو پرت کرد سمتم و گفت: خواهر منو اذیت نکن!
عروسک رو از رو زمین برداشتم و دادم دست رها و به احسان گفتم: کمک نمی خوای؟!
احسان یه قربونت داداش گفت و مشغول به کار شد.
برگشتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر و منتظر شدم بیاد بالا تا برم تو نت. کل روزای هفته رو انقدر واسه خودم دلمشغولی و کار تراشیده بودم که وقت سر خاروندن نداشتم و فقط همین جمعه ها بود که اگه ترجمه ای نبود سری به نت می زدم.

یه ساعت بعد در اتاق باز شد و ونداد از همون لای در گفت: اگه آتش بسه بیام تو اگه نه به فکر پاتک باشم!
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم: به فکر پاتک باش!
- پس نیام تو؟!
: هر غلطی دوست داری بکن! خیلی از دستت شکارم ونداد!
اومد تو در رو بست و به میزم نزدیک شد و دستش رو آورد جلو و گفت: سلام.
برگشتم چپ چپ زل زدم بهش که گفت: خب بابا! حالا هر شب تا 5 صبح بیداری یه شب دیگه هم روش!
- خودت می دونی که جمعه ها خونه ی ما کاروان سراست و من شب قبلش زود می خوابم! بعدشم اصلاً کاری به نخوابیدنم ندارم. به قول خودت عادت شده برام! تو واسه چی به من دروغ می گی؟!
: به خاطر محکم کاری!
- مگه از من تا حالا شل کاری دیدی که خیال می کنی ممکنه بدقولی کنم و کارو نرسونم؟!
: از تو نه ولی از بقیه مترجما چرا! این شگرد کارم شده دیگه!
- خیلی و خب منم دفعه دیگه که این جوری هول هول یه کار بهم بدی چنان گندی می زنم تو ترجمه که طرف شاکی بشه و بیاد خرخره ات رو بجواِ!
ونداد در حالی که ترجمه ها رو از روی میز برداشته بود و ورق می زد گفت:قول می دم بهت که سعی کنم با تو دیگه این معامله رو نکنم! حالا خوبه؟! اوقات همیشه تلخت رو از اینی که هست تلختر نکن پسر خوب. مامانت گفت صدات کنم واسه ناهار.
کامپیوتر رو خاموش کردم و از جام پاشدم و پرسیدم: مامانت اینا هم اومدن؟!
-نه اونا اصلاً خبر ندارن من اینجام! آخرین لحظه ای که داشتم از پله های حیاط می رفتم بیرون شنیدم که مامانم از تو آشپزخونه بلند بلند داشت صدام می کرد که چرا بیدار نمی شم از خواب و کلی غر غر دیگه!
     
#3 | Posted: 18 Nov 2014 09:23 | Edited By: sepanta_7
:خب چرا نگفتی بهشون؟!
-ول کن بابا! می ره می بینه تو تخت نیستم دیگه!
:یعنی چی ونداد؟!
- بابا حوصله ی غرغرای بعدشو نداشتم! می خواست دو ساعت بشینه موعظه کنه که یه جمعه رو هم که می تونم خونه باشم نیستم و همش خونه ی شما پلاسم و از این حرفا!
:مگه دروغ می گه؟!
-تو دیگه خفه! همین الآن مامانت داشت می نالید که کل هفته رو عین خر داری از خودت کار می کشی و یه جمعه هم که خونه هستی تپیدی تو اتاقت! باز من به صله ی ارحام می پردازم که ثواب داره!
: مامانم دقیقاً اسم اون حیوون رو هم آورد؟!
- نه ولی منظورش همین بود! این جریان کافی شاپ چیه آبان؟!
:مگه کی اومدی که آمار کل اتفاقات این یه هفته رو تحویلت داده؟!
- یه نیم ساعتی قبل از اینکه بیام تو این اتاق! اما این آمارا رو دیشب تلفنی بهم داده! کافی شاپ موضوعش چیه؟!
: پس امروز کشوندت اینجا که منو نصیحت و پند و اندرز کنی آره؟!
- نه کج خیال! فسنجون درست کرده، می دونست من دوست دارم دعوتم کرد! کافی شاپو از کجات در آوردی؟!
: از تو جیب بابام! کافی شاپ صفاست! بهش گفتم یه روز در میون عصرا می رم پیشش واسه کار!
- چرا اونوقت؟!
:آدم می ره واسه کار جایی چرا داره؟! واسه کار!
-آدمی که هیچ احتیاج مالی نداره و هزار جای دیگه کار می کنه، با فوق لیسانس مترجمی زبان می ره جلوی این و اون تو کافی شاپ قهوه می ذاره و زمین تی می کشه؟!
: خودت می دونی که واسه مسائل مالی نیست که کار می کنم!
- درد منم همینه که می دونم دردت چیه که داری عین گاوآهن از خودت کار می کشه!
:خوبه که می دونی! پس دیگه بحثی نمی مونه!
- مامانت خط و نشون کشیده اساسی! گفت اگه پاتو بذاری تو اون کافی شاپ ...
: مامانم نفسش از جای گرم در می یاد! روزی هزار تا دختر واسه من کاندید می کنه به خیال خام اینکه یکیشون بالآخره می شه عروسش! مامانم کلاً تو رویاست!
- فکر نمی کنی حق داره یه خرده؟!
:نه همچین فکری نمی کنم ونداد! جایی که الآن من وایسادم محصول مشترک آقاجون و مامان من و مامان و بابای تواِ! اینو یادت نره!
- تاوانشو که پس دادن، ندادن؟! 7 ساله تو هیچ کدوم از مهمونی هایی که آقاجون باشه شرکت نمی کنی! خودت خوب می دونی این چقدر آقاجون و عمه و بابای منو آزار می ده! عمه 7 ساله که داره خودخوری ها و زجر کشیدنای پسرشو می بینه! مامان من 7 ساله چشم به راه دیدن دخترشه! همه مون تاوان اون ماجرا رو پس دادیم آبان و بیشتر از همه خود تو! کافی نیست؟!
لبخند تلخی نشست رو لبم و زمزمه کردم: یه عمر هم که بگذره خاطرات تلخ اون روزا دست از سرم ور نمی داره! با کار کردن دارم سعی می کنم زنده بمونم و زندگی کنم! جسمم از کار زیاد خسته بشه بهتر از اینه که روحم از فکر و خیال خورده بشه!
-تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی؟! می دونی که یه روزی می بری آبان!
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ماه دوم پاییزم! آذر که بیاد و بره و زمستون تموم بشه، بهار می یاد! یادت می یاد ونداد؟! اینو جمله رو خودت بهم گفتی! خیلی از این آذرا و زمستونا اومدن و رفتن اما پشتش بهاری نبود! واسه من دیگه بهار نمی شه! بذار لااقل تو همون پاییز بمونم که سرمازده ی زمستون نشم! بریم نهار!
رفتم سمت در اتاق که مچ دستم رو گرفت و گفت: شعرای قشنگیه اما اینا واسه ات زندگی نمی شه آبان! در مورد کافی شاپ بعد ناهار مفصل حرف می زنیم!

برای اینکه اون لحظه از سر خودم بازش کنم سری به علامت مثبت تکون دادم و رفتیم توی هال. نگاه منتظر و نگرون مامان با سری که ونداد به تأسف تکون داد تبدیل به اخم شد!
نشستم پشت میز کنار احسان و به آفاق گفتم: شیرینی این سرویس جدیدو می دی بهمون دیگه؟!
لبخندی زد و گفت: به مامان گفتم فسنجونو شیرین کنه که مزه اش زیر دندونتون بمونه!
احسان با خنده گفت: الحق که دختر حاج طاهر هستی!
برعکس روزای قبل ونداد خیلی ساکت بود و تقریباً تو طول ناهار هیچ حرفی نزد. خودم رو مسبب سکوت آزاردهنده ای می دونستم که حکمفرما شده بود و فقط گه گاهی با حرف زدن های بچگونه ی رها می شکست پس با اینکه جواب سوالمو می دونستم پرسیدم: بابا کی بر می گرده؟!
مامان فقط نگاهم کرد و آفاق گفت: احتمالاً فردا.
احسان پرسید: از حاجی بعید بود. هیچ وقت خودش واسه معامله نمی رفت ترکیه. چطور این بار ناپرهیزی کرد؟!
آتنا همون جوری که به زور سعی می کرد به دهن رها غذا بده گفت: موعد خرید و بستن قرارداد بود اما خانم میثم ناخوش بود، مجبور شد خودش این بار بره.
مامان با طعنه سکوتش رو شکست و گفت: البته پسر هم که نداره!
قاشق رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم:پسر حاج طاهر گرگ بازار نیست که بخواد واسه کارای بازار بره ترکیه!
-همراهش که می تونستی بری؟! کنارش باشی! که حس کنه یه پسرش لااقل پیششه!
:حاجی نیازی به من نداره! همون قدر که اون نوچه اش دور و برش می پلکه بسه!
- میثم خواهرزاده اشه !اگه همین بنده ی خدا هم نبود که بابات باید در حجره رو تا حالا تخته می کرد!
:منم که می گم با وجود میثم نیازی به من نیست!
- این بار میثم نتونست کنارش باشه! تو می رفتی که ...
:به آرمان یه زنگ می زد که از اون ور بیاد ترکیه! هم عزیز کرده اش رو می دید و هم ...
-عزیز کرده ای که ازش حرف می زنی به خاطر تو 7 ساله از خونواده اش دوره! حاجی 7 ساله پسر بزرگشو ندیده اونم به احترام تو!
از جام پاشدم و گفتم: مگه من خواستم ازتون؟! مگه من گفتم با اون کثافت کاریی که راه انداخت و اون بی آبرویی طردش کنین؟! مگه اصلاً از من تا حالا حرفی شنیدین؟!
- دِ همین داره من و حاجی رو می سوزنه آبان! چی کار داری می کنی؟! با زندگیت چی کار داری می کنی؟! تو اون جهنمی که به پا شد یه پسرمون از دست رفت! تو دیگه به خودت بیا! بس نیست؟!
:چی بس نیست؟! چی بس نیست مامان؟!
ونداد هم از جاش پاشد و اومد کنارم مچ دستم و گرفت و گفت: بشین آبان! داریم حرف می زنیم! واسه چی جوش می یاری؟!
-جوش نیارم؟! منت ندیدن پسرشو سر من می ذاره! مگه من گفتم دیگه حق نداره پاشو بذاره تو این خونه؟! مگه همین خودتون نبودین که گفتین عاقش می کنیم و ال و بل؟!خسته شدین؟! دلتنگین؟! پشیمونین از رفتارتون؟! زنگ بزنین بگین تشریف بیاره واسه زیارت روی مبارکش! مگه من جلوتونو گرفتم؟!
مامان هم عصبی از جاش پاشد و گفت: حرف من چیز دیگه ایه آبان! بی خودی با سفسطه کردن بحثو تغییر نده!
- حرفت چیه مامان؟! اینکه من دارم با زندگیم چی کار می کنم؟! یه بار ریش و قیچی دست شماها بود دیدم چه آشی برام پختین! این بار هم می خوام گند بزنم به زندگیم اما خودم می خوام گند بزنم نه کس دیگه ای!
     
#4 | Posted: 18 Nov 2014 09:26
مامان عصبانی سری به تأسف تکون داد و رو به آتنا گفت: می بینی طرز حرف زدنشو؟!
آتنا هم پاشد و رفت سمت و مامان و دستش رو گرفت و گفت: بیا بشین مامان جان! چرا الکی اعصاب خودتونو به هم می ریزین؟! آبان بیا بشین ناهارتو تموم کن!
مامان دستشو از دست آتنا در آورد و رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت: بلند شده رفته تو اون کافی شاپ خراب شده واسه کسی زمین می سابه و ظرف می شوره که شاگرد حجره ی باباشم نیست! تو نمی گی ما آبرو داریم؟! نمی گی یکی ببینه چی می گه؟!
- آبروی خونوادگی شما 7 سال پیش به باد فنا رفته! مردم هر حرفی می خواستن بزنن همون موقع زدن! ننشستن منتظر که ببینن من چه غلطی دارم می کنم که حرف در آرن پشت سرتون!
مامان با یه قرص برگشت و همون جوری که عصبی سعی می کرد تو لیوان آب بریزه گفت: تو باید آبروداری کنی! تو باید آبروی رفته ی باباتو جمع کنی! نه اینکه نفت بریزی روی این آتیش! ونداد تو بگو! من قدیمی! من سنتی! تو که جوونی، تو که همسن و سالشه، تو که افکارت مثل اینه بگو! درسته پاشه بره اونجا کار کنه؟! اگه به کار کردنه که می تونی بری تو حجره بابات وایسی که اونم با افتخار بگه یکی از پسرام ور دستمه! به قرآن آقا احسان ما اصلاً تو طول هفته اینو نمی بینیم! یا از این آموزشگاه به اون آموزشگاه می ره، یا از این دارالترجمه به اون دارالترجمه یا از این دانشگاه به اون دانشگاه! تو اصلاً نمی گی یکی از شاگردای دانشگاه یا آموزشگاهت تو رو تو اون کافی شاپ ببینن چه آبروریزی می شه واسه ات؟!
- می خوام تجربه اش کنم و به هیچ احدی هم ربطی نداره!
:بحث تجربه نیست! داری خودتو زجر می دی! واسه گناه یکی دیگه داری خودتو شکنجه می کنی!خوشت می یاد خودتو آزار بدی!
- آره! روانیم! خلم! دیوونه ام مامان جان! اگه دیوونه نبودم با طناب پوسیده ی شما به اصطلاح بزرگترا نمی رفتم تو چاه! اگه روانی نبودم رد 20 تا بخیه رو مچ دستم نبود!

اونقدر به هم ریخته بودم که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار! همون جوری که داشتم می رفتم سمت اتاقم، صدای آتنا رو شنیدم که با اعتراض به مامان می گفت: مامان واسه چی باهاش این همه می یاری؟! خودت که بهتر از همه خبر داری چقدر بهم ریخته است!
صدای مامان رو هم شنیدم که جواب داد: بس نیست؟! 7 سال واسه این بهم ریختگی بس نیست؟! نباید خودشو جمع و جور کنه؟! دق کردم از دست اینا! خدایا منو می کشتی و نمی ذاشتی این روزا رو ببینم!
رفتم تو اتاقم و در رو بستم و دیگه صدای گریه ها و آه و ناله مامان رو نشنیدم. از تو جیب پالتوم پاکت سیگارمو در آوردم و یه نخ گذاشتم گوشه لبم و داشتم عصبی توی جیبام دنبال فندکم می گشتم که در باز شد و ونداد اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش!
فندک تو جیبم نبود رفتم سر میز و زیر کاغذا دنبالش می گشتم که ونداد اومد جلو و از پشت بازوهامو گرفت و هدایتم کرد سمت تخت و نشوندم روش و سیگار رو از گوشه لبم برداشت و گفت: بوش می ره بیرون مامانت بدتر ناراحت می شه. بشین یه دیقه می رم واسه ات یه لیوان آب می یارم، بخوری آروم شی.
عصبی سرمو گرفته بودم بین دستام و پامو تند تند تکون می دادم که ونداد با یه لیوان آب برگشت و گرفتش سمتم و گفت: بخورش بعد حاضرشو بریم یه دوری بزنیم.
سرمو بلند کردم و زل زدم به روبروم و سری به تأسف تکون دادم و ونداد دوباره گفت: آبان یه خورده از این آب بخور!
بدون توجه بهش گفتم: حرفش حرف کافی شاپ نیست! دلتنگ بچه اشه! پسر دردونه اشو می خواد! دقدلیشو سر من خالی می کنه!
- اینجوریام نیست!
:چرا هست! همینه! از چشم من می بینه که حاجی ممنوع کرده آرمان پاشو بذاره تو این خونه! منو باعث و بانی آشتی نکردن حاجی و آرمان می دونه!روزی که بهت گفتم باید از این خونه برم وایسادی و گفت هیس! الآن داغی، عصبانی هستی، داری زود تصمیم می گیری! امروزو می دیدم که می خواستم برم!
- هیس! بسه آبان! حرفی نزد بنده ی خدا که این جوری جوش آوردی! بابا می گه دوست نداره پسرش با فوق لیسانس بره تو کافی شاپ کار کنه در حالی که اصلاً احتیاجی هم نداره!این حرف بدیه؟!
:مگه هر کی کار می کنه واسه احتیاج مالیه؟!
-احتیاج معنوی هم که داشته باشی اون همه کاری که انجام می دی کافیه واسه ارضا شدنت! با کی لج کردی آبان؟! با خودت؟! یا با حاج طاهر یا با آقاجون؟!
: خیال کن با همه!
- داری بچه بازی در می یاری!
:آره! خیال کن دارم بچه بازی در می یارم! بزرگا با اون همه بزرگی و عقل و شعورشون نفهمیدن دارن چه بلایی سر من می یارن! یه بار هم من بشم بچه و با بچگیم عشق کنم! چه ایرادی داره؟!
ونداد کلافه سری تکون داد و لیوان آب رو دست نخورده گذاشت رو میز و گفت: حالا اصلاً همه ی حرفای تو منطقی و درست. به خاطر دل شکسته ی مامانت نمی تونی از این کار بگذری؟! خودت خوب می دونی که تو این قضیه اون اگه بیشتر از تو ضربه نخورده باشه کمتر هم نخورده! همه امون داغون شدیم اون از همه ما بیشتر! یه پسرش که هیچی! یکی دیگه هم که تو باشی داری ذره ذره زجرش می دی! مادره! حق داره دلتنگ پسر 7 سال ندیدش یا نگرون پسر لجباز و خودسر و یه دنده ی از دنیا بریده اش باشه!
- بسه ونداد من حوصله ی موعظه ندارم!
:موعظه نیست! واقعیته! واقعیتایی که تو خیلی راحت داری از کنارشون می گذری چون معتقدی اونایی که این بازی رو رقم زدن مستحق این تاوانن! آبان مامانت گناه داره! به اندازه کافی زجر کشیده تو دیگه بدترش نکن! یک کم به دلش راه بیا!
- به دل اون راه اومدن می دونی یعنی چی؟! یعنی از بین اون همه کاندیدا یکیو انتخاب کنم و عین آدمای معمولی ازدواج کنم و تظاهر کنم همه چی عالیه و من خیلی خوبم و از این حرفا! ونداد من خوب نیستم! تو بهتر از هر کسی می دونی! دارم تظاهر به خوب بودن می کنم و مامان این اجازه رو هم بهم نمی ده! بابا یکی می خوره زمین در جا بلند می شه و شلوارشو می تکونه و انگار نه انگار یکی دیگه از خجالت آب می شه و نمی تونه سر بلند کنه و تا چند روز اون صحنه که می یاد جلوی چشمش اذیت می شه! منم خوردم زمین و دارم سعی می کنم دوباره بلند شم و فراموش کنم!حالا نتونستم؟! خب نشد! نمی تونم! به زور که نمی شه! می شه؟! هر روز تو این خونه یه بساطه! هر روز یه بحثه! امروز سر اینکه چرا دختر خانم فلانی رو که اومده بود اینجا درست و درمون نیگا نکردی! فردا سر اینکه چرا قبول نکردی به دختر خانم بهمانی درس بدی! دو روز دیگه سر اینکه چرا نمی ری حجره وردست بابات؟ چند روز دیگه سر اینکه چرا درست راه نمی ری! چرا غذا نمی خوری! چرا درست نمی خوابی! چرا چرا چرا! بسمه دیگه! برام کافیه! مادره؟! نگرونه؟! من نمی تونم واسه برطرف کردن نگرونیش کاری بکنم! دست خودم نیست! چند باره دارم بهش می گم اگه بودن من تو این خونه زجرت می ده،اگه منو می بینی اذیت می شی بگو برم یه گوشه خبر مرگم یه خونه بگیرم و توش بتمرگم! تکلیفش با خودشم معلوم نیست! صد بار گفتم من اگه برم شاید حاجی قبول کنه آرمان برگرده، جوابش فقط چیه اشک و آه و زاری که من هر دو تا پسرامو با هم می خوام و ال و بل! بابا نمی شه! من و آرمان دو تا خط موازی هستیم که هیچ وقت به هم نمی رسیم! هر اشتباهی یه تاوانی داره! اشتباه مامان من و بابای تو و آقاجون هم تاوانش بهم خوردن برادری من و آرمانه! من نمی تونم دیگه این آدمو ببینم! ببینم هم نمی تونم الکی تظاهر کنم که برادرمه و همه چی بینمون خوبه! من دیگه نمی دونم به چه زبونی اینا رو بهش بگم! تو برو واسه اش توضیح بده که دست از سر من برداره! به قرآن دیگه دارم خسته می شم از این همه گیر و گیر و گیر!
از بی خوابی و اون همه حرص و جوش مغزم داشت می یومد تو دهنم. دوباره دولا شدم و سرمو گرفتم بین دستام. یکی تقی زد به در و بعد آتنا اومد تو و شنیدم که به ونداد گفت: اینو بده بهش بخوره آروم شه! شربته، توش گلاب هم ریختم. آرومش می کنه.
در که بسته شد ونداد اومد کنارم نشست و پیش دستی و لیوان رو گذاشت روی تخت و گفت: آبان؟!
     
#5 | Posted: 18 Nov 2014 09:27 | Edited By: sepanta_7
کلافه سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. لیوان رو گرفت جلوم و گفت: باشه یه وقت دیگه که آروم شدی با هم حرف می زنیم. الآن اینو بخور بعد حاضرشو بریم بیرون.
-حوصله ندارم. سرم داره می ترکه! می خوام یک کم دراز بکشم!
: پس بذار برم یه مسکن هم برات بیارم با همین شربته بخوری.
ونداد رفت. زل زدم به دیوار روبروم و رفتم تو فکر. چه روزای خوبی بود بچگی! کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.

صدای مامان رو از رو ایوون بزرگ خونه ی قدیمی آقاجون می شنویم که می گه: ونداد، آبان، ویدا، کجایین شماها؟!
ته باغ بدون توجه به گرمای آزاردهنده ی تابستون داریم سرخوش بازی می کنیم و یادمون رفته که آقاجون ناراحت می شه اگه سر ناهار دیر برسیم.
صدای آرمان ما رو به خودمون می یاره. داداش بزرگمه، 10 سال ازم بزرگتره! گوشمو می گیره و می گه: مگه مامان صداتون نمی کنه؟!
دستمو می ذارم رو دستش و می گم: آخ آخ کندی گوشمو! خب داشتیم بازی می کردیم نشنیدم!
آرمان با اخم به ونداد و ویدا هم نگاهی می ندازه و می گه:یاالله راه بیافتین تا آقاجون خودش نیومده سراغتون!
گوشمو که ول می کنه عین فشنگ در می رم سمت ساختمون و در همون حال می گم:بابا شب بیاد بهش می گم بازم دست رو من بلند کردی!
عادتشه! همیشه می خواد یه جوری بزرگتریشو به من ثابت کنه و اکثر مواقع هم از راه زور گفتن و کتک زدن! البته زیاد هم جرأت نداره دست روم بلند کنه چون از بابا حساب می بره! بیشتر روزای تابستون رو با اینکه فقط 9 سالمه مجبورم تو حجره بابا سر کنم و جمعه ها که همه ی فامیل جمع می شیم باغ آقاجون واسه ام گلستونه! عاشق بازی کردن توی اون باغ پر دار و درختم! سرخوش و بی خیال غم دنیا همراه ونداد و ویدا، پسردایی و دخترداییم بازی می کنیم و گاهی وقتا هم دعوا! ونداد فقط 2 ماه ازم بزرگتره اما چون شهریوریه و شیش ماه اول دنیا اومده یه سال زودتر از من رفته مدرسه و من که متولد آبان هستم یه سال ازش عقبترم. ویدا هم 2 سال از ما کوچیکتره. دختر شیرین و نازیه. همیشه هواشو دارم چون ونداد به عنوان برادر بزرگش خیلی به اون زور می گه!
چشم غره های آقاجون رو به جون می خریم و می شینیم سر سفره! عین یه گاو می تونم غذا بخورم بس که دوییدم و شیطنت کردم! مامان با دیس غذا می یاد و چپ چپ نگاهی بهم می ندازه و می گه: دستاتونو شستین شما سه تا؟!
بدون حرف از سر سفره جیم می زنیم سمت دستشویی! ناهار رو خورده و نخورده دوباره می پریم تو باغ و بدون توجه به اعتراض های زن دایی که می گه مریض می شین تو این گرما، می ریم سمت ته باغ واسه جمع کردن کفشدوزک!
صدای جیغ کشیدن های ویدا وقتی ونداد یه سنجاقک رو می بره سمتش و صدای اعتراض من که می گم: ونداد نکن! بیا اینجا چند تا کفشدوزک هست تو صدای جیرجیر جیرجیرکها گم می شه.
بچگی دنیای خوبیه. کاش تو همون بچگی جا می موندم! کاش هیچ کدوممون هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و اون جور سرخوش کنار هم بازی می کردیم، می خندیدیم، می دوییدیم، زمین می خوردیم، گریه می کردیم و دوباره بلند می شدیم!

با صدای باز شدن در به خودم اومدم. ونداد یه ورق قرصو گرفت سمتم و گفت: مطمئنی می خوای بخوابی؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و قرص رو با یه قلپ شربت خوردم و دراز کشیدم. نیاز داشتم که بخوابم. دلم می خواست خواب اون باغو ببینم که الآن 7 ساله رنگشو ندیدم. الآن 7 ساله که پا توش نذاشتم و دست روی تنه ی درختاش که شاهد لحظه لحظه ی سرخوشی هام بودن نکشیدم!
نمی دونم چند ساعت روی تخت دراز کشیده بودم و خیره به دیوار روبروم تو فکر بودم که در باز شد و یکی برق رو روشن کرد. چشمام رو بستم که خیال کنه خوابم اما اومد جلو و نشست لبه ی تخت و آروم صدام کرد. آتنا بود. چشمم و باز کردم و زل زدم به صورتش. لبخندی نشست رو لبش و گفت: ما داریم می ریم خونه ی دایی. تو که طبق معمول نمی یای دیگه؟!
فقط تو سکوت نگاهش کردم. هنوز بعد این همه سال جواب این سوال رو نمی دونه واقعاً؟!
نگاهشو ازم گرفت و گفت: اگه می اومدی خوب بود. مامان هم یه خرده خوشحال می شد.
- به سلامت!
آتنا سری به تأسف تکون داد و گفت: ونداد می گفت فایلا رو جا گذاشته. بده که ما براش ببریم.
:اون جا رو میزه. یه فلش هم هست. بده بهش بگو فردا می رم فلشو می گیرم ازش.
- باشه. شام تو یخچال هست. فقط گرمش کن.
:رها رو صدا کن بیاد.
آتنا از جاش پاشد و همون جوری که می رفت بیرون گفت: رها و احسان زودتر رفتن چند تا خرید واسه من انجام بدن. یه سر خونه ما هم بزنی بد نیست ها!
-وقت کردم حتماً می یام.
: سعی کن وقت بکنی والا دخترم یادش می ره یه دایی خوشتیپ و خوش قیافه مثل تو داره! خدافظ!
صدای مامان رو شنیدم که ناامید پرسید: نمی یاد؟!
هه! جالبه! هنوز هم امید داره! هنوز هم سعی می کنه همه چیو مرتب بچینه کنار هم و تظاهر کنه هیچ اتفاق بدی نیافتاده! کاش می شد! کاش می شد زندگی رو از سر نوشت! اگه می شد هیچ وقت جوری زندگی نمی کردم که به این جایی که الآن هستم برسم!

صدای زنگ ساعت موبایلم بیدارم کرد. شنبه ها از صبح ساعت 8 کلاس داشتم تا 10 شب. صبح تا ظهر رو دانشگاه و یه ساعت وقت ناهار و بعدش هم 2 تا آموزشگاه. خوبیش این بود که اولین آموزشگاه نزدیک خونه بود و می تونستم واسه ناهار خونه باشم.
صبحونه رو هول هولی خوردم و رو به مامان که قهر کرده و بااخم نشسته بود روی مبل یه خدافظ زیرلبی گفتم و زدم از خونه بیرون. داشتم کفشامو پام می کردم که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود!
:الو سلام. فکر کنم اولین باره تو عمرت که این ساعت رو بیداری و می بینی! مگه نه؟!
- عوض متلک گفتن به من کارتو درست انجام بده که من مجبور نشم سر صبحی بیدار شم و بهت زنگ بزنم!
: چی شده؟!
- فایلو که نریختی تو فلش!
: ریختم! اسمشم ...
- تو فلش جز یه پوشه ی آهنگ چیزی نیست!
: ای بابا! وایسا ببینم، کدوم فلش دستته؟!
-همون 8 گیگ مشکیه!
: نچ! آتنا فلشو اشتباهی ورداشته!
- خب الان اشتباه خواهر عتیقه ی تو رو من چه جوری جبران کنم؟! طرف گفته ساعت 9 اینجاست!
: شرکتی الان؟!
- آره. کار داشتم.
:یکیو بفرست بیاد فلشو از خونه ما بگیره. من دارم می رم دانشگاه. کلاس دارم، دیرم هم شده!
- ببخشید گماشته هام الآن رفتن پی فرمایشات دیگه ام!
: ونداد خب خودت پاشو بیا!
- خودم اگه اینجا کار نداشتم مجبور نبودم این وقت صبح از خوابم بزنم و بیام!
: می گی چی کار کنم الان؟!
- سر راهت فلشو وردار بیار اینجا! دانشجوهات یه خرده منتظر استاد خوشتیپشون باشن مشکلی پیش نمی یاد آقای آن تایم!
پوفی کردم و کفشام رو در آوردم و برگشتم و فلش رو گرفتم و رفتم سوار ماشینم بشم که ونداد دوباره زنگ زد. با حرص گفتم: چیه بابا؟! دارم می یام دیگه!
- آبان بی خیال! برو به کارت برس. واسه ناهار می یام خونه اتون می گیرم.
:چیه؟! باز قراره بیای منو نصیحت کنی؟!
- نکه تو خیلی نصیحت پذیری؟! نترس بالا نمی یام. یارو گفت نمی رسه صبح بیاد عصری می یاد!
:باشه. می بینمت پس.
دانشگاه مثل همیشه گذشت. درس و حرف و کنار اومدن با شیطنت های بچه دانشجوهای جوون و سرخوش و پر از آرزو و امید.
ظهر کلید انداختم و هنوز نرفته بودم تو که صدای ونداد رو شنیدم. داشت با مامان حرف می زد. سعی کردم حضورمو با یه سرفه اعلام کنم. حوصله ی شنیدن حرفاشونو و فکر و خیال کردن بعدش رو نداشتم.
ونداد که آرنج دو تا دستش رو گذاشته بود رو اپن و داشت با مامان که تو آشپزخونه بود حرف می زد برگشت سمت من و گفت: سلام.
جوابشو دادم و برگشتم سمت مامان و سلام کردم. نیم نگاه دلخوری بهم انداخت و زیر لبی یه علیک گفت! کیفم رو گذاشتم رو دسته ی مبل و فلش رو از توش در آوردم و گفتم: بیا این فلشو بگیر و این کار لعنتی رو تحویل بده! از شرش خلاص شیم.
     
#6 | Posted: 18 Nov 2014 09:28
فلش رو گرفت و گفت: یه کار جدید هم گذاشتم رو میزت. واسه پس فردا عصر می خواد.
نشستم روی مبل و گفتم: پس فردا عصر یعنی 2 روز بعدش دیگه؟!
-نه دیگه باور کن وقت دقیقش رو گفتم.
: باشه. ببینیم و تعریف کنیم.
مامان ونداد رو صدا کرد و گفت: ناهار حاضره ونداد جان!
پوزخندی زدم و گفتم: پاشو برو ناهار! غذات آماده است!
یه مشت آروم زد به پهلوم و گفت:هیس! ببینم می تونی این نیم ساعتی که اینجا هستیم رو با این نیش زبونت تلخ کنی! پاشو بیا ناهار.
همراهش راه افتادم و در همون حال گفتم: تو مگه قرار نبود یه سر بیای فلشو بگیری و بری؟! زودتر از من خودتو رسوندی واسه ناهار؟!
نشست پشت میز و گفت: بترکه چشم حسود! عمه جونم اجازه نداد برم!
- تازگی ها پچ پچات با این عمه خانمت زیاد شده، خبریه؟!
مامان ظرف قرمه سبزی رو گذاشت روی میز و در همون حال یه چشم غره به من که زیرچشمی داشتم نگاهش می کردم رفت و ونداد گفت:پچ پچ کجا بود بدبین؟! با عمه ام درد و دل می کنم!
- مطمئنی اون باهات درد و دل نمی کنه؟!
ونداد هم یه چشم غره بهم رفت و گفت: بخور غذا رو دهنتو ببند!
مامان رفت توی اتاقش و ونداد دولا شد سر میز و بهم نزدیک شد و گفت:خجالت بکش آبان! خیلی رو داری به خدا!
- چطور؟!
: زن بدبختو ناراحت کردی متلک هم می پرونی؟!
- متلک نبود که!
:کوفت بود پس!
- بخور بابا! بحث الکی می کنیم همش!
دیگه جز چند تا جمله در مورد کارای ترجمه حرف دیگه ای نزدیم. بعد ناهار هم که ونداد رفت شرکت و منم رفتم آموزشگاه.
شب که خسته و کوفته برگشتم خونه بابا از ترکیه برگشته بود. درسته 7 سال پیش ، توی اون ماجرا قرص و محکم وایساد تو روی آرمان و گفت که دیگه حق نداره اسمشو بیاره اما رابطه اش هم با من روز به روز سردتر شد. درسته که توی اون جریان طرف منو گرفت اما بعدش، حرفای مردم و انگشت نما شدنش توی بازار و دوری پسر بزرگش فاصله ی منو و اونو زیاد و زیادتر کرد. شاید چون با دیدن من یاد موضوعی می افتاد که بدجوری عذابش می داد! شاید چون تنها چیزی که واسه اش اون روزای سخت رو یادآوری می کرد، حضور من بود! شاید هم رفتارهای سرد من بعد اون ماجرا و اتفاقات بعدش باعث شده بود ازم دوری کنه. شاید هم اصلاً این من بودم که ازش فاصله گرفته بودم! نمی دونم!
وارد هال که شدم، آفاق و بابا و مامان روی مبل نشسته بودن و بابا داشت واسه اشون از ترکیه و نتیجه ی سفرش حرف می زد. با سلام من ساکت شد و سرش به طرفم برگشت. رفتم جلو و باهاش دست دادم و گفتم:خوش گذشت؟!
متلک وار گفت: آره خیلی! واسه خوش گذرونی نرفته بودم!
همون جوری که می رفتم سمت اتاقم گفتم: می دونم ولی خب به هر حال ترکیه کشور دیدنی و قشنگیه.
صداش رو شنیدم که گفت: اگه خیلی دوست داری دفعه ی دیگه تو رو همراه میثم می فرستم!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم: یه بار که رفتم هر جایی رو که باید می دیدم، دیدم! نیازی به دوباره رفتن نیست!
خوبه که اتاقم در داره! خوبه که وقتی می بندمش ارتباطم با دنیای اون بیرون قطع می شه! خوبه که یه حریم خصوصی دارم که معمولاً کسی سعی نمی کنه بشکندش!

صدای خنده های ویدا منو به وجد می یاره! عاشق خرید کردنه! ونداد و آرمان و آفاق و شیده دختر خاله پروین رو پیچوندیم و دوتایی زدیم به خیابونای قشنگ استانبول! فکر کنم وقتی بیدار بشن و ببینن ما تو هتل نیستیم حسابی شاکی بشن! ویدا دستمو می کشه و می گه: وای آبان من عاشق این شهرم! من عاشق هر جایی غیر از ایرونم!
می خندم و می گم: منم عاشق ایرونم! هیچ جایی رو مثل ایرون دوست ندارم! هر چند که استانبول واقعاً شهر قشنگیه!
با مشت ظریفش می زنه تو بازومو می گه: ایش! سنتیِ دمُده! یه خرده روشنفکر باش!
بعد یهو با ذوق می گه: وای بریم خرید!
دستم رو که می کشه می خندم و می گم، وای دختر چقدر عجولی تو! داریم می ریم دیگه! دستش رو که تو دستمه می گیرم و می برم سمت دهنم و یه بوسه روش می زنم و می گم: سفر بعدی رو دو تایی با هم می یایم! تو یه هتل، تو یه اتاق و روی یه تخت!
دستش رو می کشه از دستم بیرون و یه نیشگون از بازوم می گیره و می گه: زشته بی حیا!
می خندم و می گم:جلوی تو دوست دارم بی حیا باشم! با این مرد سنتیِ دمده ی بی حیا مشکلی داری؟!
سرخوش می خنده و دستم رو می کشه که سریعتر به خریداش برسه!
تا شب مرتب از این ور می ریم و اون ور و وقتی می رسیم هتل دیگه نای راه رفتن ندارم! ونداد و آرمان عصبی تو لابی هتل منتظرمونن و من و ویدا سرخوش از اون همه خوش گذرونی و بی خیال نگاه های دمغ اون دو تا می شینیم جلوشون و ویدا می گه: از صبح تو هتل بودین شما تنبلا؟!
ونداد چشم غره ای بهش می ره و می گه: آره ! حتماً هم منتظر شما دو تا کفتر عاشق بودیم که بیاین و از خوش گذرونی ها تون واسه ما تعریف کنین!
چشمکی به ویدا می زنم و می گم: خب پس بریم شام بخوریم بعد بشینیم واسه اتون تعریف کنم که چقدر امروز به من و ویدا خوش گذشت!
ونداد از جاش پا می شه و می گه: پس یادت باشه بعد از شام ما هم تعریف کنیم که چه جاهای دیدنی رو دیدم و چقدر بهمون خوش گذشته!
صدای اعتراض ویدا رو می شنوم اما حواسم به آرمانه که خیلی دمغ نشسته روی مبل و از جاش بلند نمی شه.
نیم خیز می شم که واسه شام برم اما دوباره سر جام می شینم و می گم: طوری شده؟!
اخمی می کنه و می گه: قرارمون چی بود آبان؟!
- نمی فهمم!
: مگه به مامان قول ندادی تا وقتی که با هم عقد نکردین این جوری تنهایی جایی نرین؟!
- ما تموم مدت بیرون بودیم! تو خیابون! از این پاساژ به اون پاساژ! هتل کرایه نکرده بودیم که اینجوری گارد گرفتی!
: خیلی رو داری بچه! خیلی بی حیا شدی!
- نامزدمه! با هم اومدیم مسافرت! دلم می خواد باهاش برم بگردم! دایی و زن دایی و ونداد باید ناراحت باشن که مشکلی ندارن!
:مامان مشکل داره و اینو با تأکید از من خواسته که مراقب شماها باشم!
- من 21 سالمه آرمان! احتیاج به مراقب ندارم! خودم هم می دونم چی بده و چی خوب!
آرمان عصبی از جاش پا می شه و می گه: ماه عسل نیومدین که هر غلطی خواستین بکنین! از این به بعد هر جا می خوایم بریم همه با هم می ریم!
رفتنش رو نگاه می کنم و زیر لب می غرم: غیرتی شده واسه من! دایه دلسوزتر از مادر!
وقتی می رسم سر میز می بینم که آرمان داره به ویدا هم همین حرف رو می زنه! ویدا هم لب ورچیده و زیرچشمی نگاهم می کنه: با شیطنت چشمکی می زنم و با اشاره بهش می فهمونم که اهمیت نده! بعد یه شکلک هم واسه اش در می یارم که زیر نگاه خشمگین آرمان سعی می کنه خنده اش رو پنهون کنه!

     
#7 | Posted: 18 Nov 2014 09:32 | Edited By: sepanta_7
قسمت دوم

وقتی آفاق در رو باز و واسه شام صدام کرد، هنوز کنار پنجره ایستاده و زل زده بودم به بیرون و یه لبخند از مرور سرخوشی ها و شادی های اون سفر ترکیه رو لبم بود.
با مکث برگشتم سمتش و گفتم: برو می یام الآن.
ترجیح می دادم شام نخورم تا اینکه بشینم و زیر نگاه های سنگین بابا و سکوت از سر دلخوری مامان با غذا بازی کنم اما واسه اینکه مامان بیشتر از این ناراحت نشه رفتم و آبی به دست و صورتم زدم و کنار آفاق پشت میز نشستم.
مامان دیس برنج رو گرفت جلوی بابا و در همون حال گفت: آقاجون ناخوش شده!
سعی کردم اصلاً سرم رو از توی ظرف غذام بیرون نیارم! بابا همون جور که برنج می کشید پرسید: چشه؟
- دیشب خونه ی پرویز حالش بد شد، بردیمش بیمارستان. دکتر گفت فشار عصبیه و دارو داد و مرخصش کرد ولی حالش اصلاً خوب نیست.
:خب چرا نموندی خونه باغ پیشش؟
- اگه امروز نمی خواستی بیای، می موندم. گفتم دیگه بعد یه هفته که داری برمی گردی درست نیست خونه نباشم.
:آبان فردا صبح مامانتو برسون خونه باغ!
-من ساعت 8 کلاس دارم.
:قبلش مامانتو ببر.
- به ونداد زنگ می زنم می گم یه خرده دیرتر بیاد و ...
بابا دست از خوردن کشید و زل زد بهم و گفت: دارم به تو می گم ببرش!
منم قاشقم رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم: من اون وری نمی رم! خودتون می دونین!
-نگفتم برو توی خونه باغ! گفتم تا دم در ببرش!
سری به دو طرف تکون دادم و سکوت کردم. یه خرده به همون حال نشسته بودم که مامان گفت: بخور غذاتو آبان!
سرمو بلند کردم و نگاهشون کردم و پرسیدم: خبر جدیدی شده که من بی خبرم؟!
مامان نگاه ازم گرفت و شروع کرد با غذاش بازی کردن و در عین حال گفت: نه! چه خبری؟!
به بابا که نگاهم می کرد زل زدم گفتم: نمی دونم! ولی حس می کنم یه چیزایی تغییر کرده که دارین سعی می کنین هر دیقه و هر ساعت اون ماجرای لعنتی رو به یاد من بیارین!
آفاق آروم از زیر میز با پاش زد به پام و منم قاشق رو برداشتم و شروع کردم به هم زدن بی خودی غذام.
بعد یه خرده سکوت مامان گفت: خودم صبح با آژانس می رم. احتیاجی نیست تو تا اون سر شهر بیای!
نفس راحتی کشیدم و شروع کردم به خوردن غذام و این در حالی بود که نگاه سنگین بابا و جو بد خونه بدجوری آزارم می داد.
بعد شام از مامان تشکر کردم و یه شب به خیر گفتم و برگشتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر. حوصله ی شروع کردن ترجمه ی کار جدیدی رو که ونداد آورده بود نداشتم. زل زدم به صفحه ی مانیتور و رفتم تو فکر.
***
صدای مامان و زن دایی رو می شنوم. می دونم که گوش وایسادن کار بدیه ولی دوست دارم که حرفاشونو بشنوم! 18 سالمه و سرخوشم از اینکه بزرگترا وقتی به هم می رسن از من و ویدا می گن! از آقاجون خیلی ممنونم که اسم منو و ویدا رو روی هم انداخته! از همون بچگی دوستش داشتم و حالا یه جور دیگه بهش احساس دارم! ذوق می کنم وقتی مامان بهش می گه عروس گلم! مامان و زن دایی همیشه از آینده ی من و اون می گن و خوشحالن از اینکه حرف آقاجون رو زمین نمی ذاریم و این وصلت بالاخره دیر یا زود سر می گیره. فقط مونده من برم دانشگاه و سربازیم رو هم بابا بخره. به تصمیم اونا ویدا می تونه درسش رو تو خونه ی شوهرش، یعنی من! ادامه بده!

- ترجمه رو آوردی آبان؟
:آره. دادم به خانم مهدیان.
- بشین.
:نه کار دارم باید برم.
-کجا؟ روزای فرد 6 به بعد کلاس نداری که!
:می رم پیش صفا!
ونداد سرش رو از پشت مانیتورش آورد بیرون و با اخم محسوسی نگاهم کرد و گفت:مرغت یه پا داره دیگه؟!
کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم و گفتم: مرغی ندارم که پا داشته باشه! خدافظ.
ونداد از جاش پاشد و گفت:وایسا کارت دارم!
برگشتم و به خیال اینکه باز می خواد واسه منصرف شدنم از رفتن به کافی شاپ حرف بزنه ، کلافه نگاهش کردم که گفت: آقاجون بیمارستان بستریه!
فقط همون جوری نگاهش کردم که گفت: شنیدی چی گفتم؟!
- ایشاالله خوب می شه!
:آبان!
- چی بگم خب؟!
:می خواد ببیندت!
- من علاقه ای ندارم!
: آبان خیلی خودخواهی!
-می دونم! یاد گرفتم که این جوری باشم چون ...
:چون و کوفت! با اون فلسفه های مسخره ات! می گم پیرمرد پیغوم داده بری دیدنش، وایسادی می گی علاقه ای به دیدنش نداری؟! یه بار هم یه کاری رو بدون علاقه و از سر اجبار انجام بده!
عصبی دستی به موهام کشیدم و گفتم: تو این مورد حتی اجبار هم نمی تونه منو وادار کنه ونداد! خدافظ
ونداد مصر دستم رو گرفت و گفت: می میره و یه عمر آه و نفرین این برادر خواهرا می افته دنبالت ها!
لبخندی نشست رو لبم و گفتم: من خود نفرینم! دیگه نفرینی واسه ام وجود نداره که بیافته دنبالم!
- عذاب وجدان چی؟!
: نمی گیرم! وجدانی ندارم که عذابم بده!
- من که هر چی می گم تو یه چیزی بارم می کنی!
:خدافظ
ونداد جواب خداحافظیم رو نداد و راه افتادم سمت کافی شاپ. صفا یکی از دوستای صمیمی و هم دانشکده ایم بود. به اندازه ونداد بهش نزدیک نبودم اما از خیلی از مسائل زندگیم باخبر بود. وقتی شنیدم کافی شاپ باز کرده بهش پیشنهاد دادم که اجازه بده یه روز در میون واسه اش کار کنم. براش توضیح دادم که محیط کافی شاپ و آدمای رنگ و وارنگی که می یان و می رن رو دوست دارم و برام مهم نیست که حتی حقوقی هم بهم نده. توافق کردیم که درصدی کار کنم.
وقتی رسیدم اونجا خود صفا نبود. چند نفری پشت میزا نشسته بودن اما خیلی هم شلوغ نبود. با حاتم شاگرد صفا دست دادم و سلام و احوال پرسی کردم و رفتم تو آشپزخونه. کلی ظرف نشسته انبار شده بود تو سینک. کیفم رو گذاشتم یه گوشه ای و مشغول ظرفا شدم . آخرین تیکه ها رو داشتم آب می کشیدم که در باز شد و صفا صدام کرد. برگشتم سمتش دیدم اخم کرده و دستش به دستگیره وایساده و داره نگاهم می کنه.
با سر پرسیدم: چیه؟!
اومد جلو و آب رو بست و ظرف رو از دستم گرفت و گفت: قرار بود ظرف بشوری واسه ام؟!
- خب مگه چیه؟!
: آبان! مگه نگفتی دوست داری اینجا کار کنی چون از اینکه آدمای مختلفی می رن و می یان لذت می بری؟! از این پشت آدما رو می بینی؟! با چشم مسلح؟! قرار شد فقط وایسی و سفارش بگیری!
-قرار شد تو کافی شاپ تو کار کنم تا سرم گرم بشه! هر کاری!
:چرت نگو! یاالله راه بیافت!
-چرت نمی گم! اگه یه شاگرد استخدام می کردی، ازش این کارا رو نمی خواستی؟!
:تو شاگرد نیستی اینجا!
- صاحب مغازه هم نیستم!
: آبان می زنم فکتو می یارم پایینا! بریم!
دستمو خشک کردم و کیفمو برداشتم و ناراضی دنبالش راه افتادم. رفت پشت پیش خون و یه صندلی هم کشید جلو و گفت: بشین!
بی میل نشستم و آروم زیر گوشش گفتم: الآن قراره بشینم اینجا و زل بزنم به آدما؟! این جوری که حوصله ام بدتر سر می ره!
- اول هفته است انقدر خلوته، بعضی اوقات نمی دونی با کدوم دستت سفارشا رو بنویسی!
:خودت اینجا چه کاره ای؟!
- من صاحب مغازه ام! بحث نکن آبان! اجازه نمی دم اینجا خدمات بدی و ظرف بشوری و تی بکشی! اصلاً در حد تو هست این کارا؟!
:هه! مثل مامانم حرف می زنی!
- پس ما حرف درست رو می زنیم!تو آشپزخونه 3 نفر کار می کنن، الآنو نبین که نیستن. خلوت بود هر کدوم رفتن پی یه کاری. اون پشت نیازی به تو ندارم. می خوام اینجا ور دلم باشی و به یاد زمون دانشگاه گل بگیم و گل بشنویم!
     
#8 | Posted: 18 Nov 2014 09:33
نگاهی به دختر و پسر جون و کم سنی که نشستن پشت یکی از میزای کنج دیوار انداختم و رفتم تو فکر

-آبان بریم اون کافی شاپی که تو ولیعصر باز شده و یه کافه گلاسه بزنیم تو رگ؟!
:ناسلامتی تو دختری ویدا!
- وا؟! چه ربطی داره؟! دخترا کافه گلاسه نمی خورن؟! کافی شاپ نمی رن؟!
از قیافه متعجب ویدا خنده ام می گیره و می گم: نه کافه گلاسه اش مشکل داره نه کافی شاپش! ولی آخه بزنیم تو رگ چیه دختر؟!
-اوه! حالا! ول کن معلم اخلاق! همچین حرف می زنه انگار صد سال از من بزرگتره! حالا خوبه فقط 2 سال با هم اختلاف سن داریم! من 20 سالمه دیگه!
:چون 20 سالته می گم که این جوری حرف زدن در شأنت نیست خانم خوشگله!
با لبخند نگاهم می کنه و می گه: واقعاً از نظر تو من خوشگلم؟!
- اگه نبودی که اصلاً نیگات نمی کردم!
با اخم نگاهم می کنه و با اعتراض می توپه:یعنی منو فقط واسه قیافه ام می خوای؟!
لبخندی به حساسیت دخترونه اش می زنم و می گم: نه عزیز من! واسه من تو عزیزترین آدم روی زمینی و این به خاطر قیافه ات نیست! از نظر من تو از همه لحاظ ایده آلی!
می رسیم به کافی شاپ. وقتی سفارشامون حاضر می شه ، همون جوری که داره به اطراف نگاه می کنه می گه: آبان یه سوال! تو که تا چشم وا کردی من و دور و برت دیدی، ممکنه یه روزی دلتو بزنم؟! ممکنه یه روزی دلت یه تجربه جدید بخواد و عاشق کس دیگه ای بشی؟!
با اخم نگاهش می کنم که توضیح می ده: خب منو واسه تو انتخاب کردن! آقاجون و مامان و بابای من و عمه! خب می خوام بدونم ممکنه بعداً از انتخاب اونا پشیمون بشی؟!
- کسی تو رو واسه من انتخاب نکرده ویدا! انتخاب اول و آخرم تو بودی. اونا فقط باهام هم نظر بودن! این خودم بودم که دلم می خواست تو رو داشته باشم! ازت خواهش می کنم دیگه هیچ وقت همچین فکر احمقانه ای به سرت نزنه!
یک کم فکر می کنم و بی مقدمه ازش می پرسم: ببینم نکنه احساس خودتو این جوری گفتی؟! نکنه تو پشیمونی از اینکه ...
با هول دستش رو تکون می ده و می گه: وای نه نه! خب ما خانما که تنوع طلب نیستیم! شما آقایون فوری دلتونو همه چی می زنه!
- کی گفته؟!
:خب حالا! بیشترتون این ریختی هستین!
-نظرتو راجع به من نگفتی!
:ای شیطون! اگه می خوای بشنوی ازم که انتخاب اول و آخرم تو بودی، کور خوندی! نمی گم که تو خماریش بمونی!
می خندم! اون هم می خنده! از ته دل خوشیم! هیچ غمی نیست که بخواد ته دلمون رو خالی کنه! سرخوش تا ته ته کافه گلاسه رو می خوریم و حرف می زنیم و آینده ی با هم بودنمون رو توی اون کافی شاپ تصور می کنیم.

صدای زنگ موبایلم بلند شد. شماره ی موبایل مامان بود و این یعنی اینکه خونه نبوده. الو که گفتم با صدای خیلی آرومی گفت: آبان کجایی؟!
-سلام. چطور؟!
:می گم کجایی؟!
- کافی شاپم!
مکثی که کرد کاملاً نشون داد که داره سعی می کنه خونسردیش رو از شنیدن جواب من حفظ کنه. شمرده شمرده گفت:گوش کن ببین چی می گم! همین الآن پاشو بیا خونه باغ!
- ونداد که می گفت آقاجون بیمارستانه؟!
:اِ ! پس خبر داری و به روی خودت نمی یاری! مرخص شده فعلاً! پاشو بیا اینجا می خواد ببیندت!
- به ونداد هم گفتم! ترجیح می دهم همچین ملاقاتی سر نگیره!
:یعنی چی؟!
-من اگه بیام، نمی تونم جلوی دهنمو بگیرم و حال آقاجون بدتر می شه!
:آبان! پیرمرد حالش خوب نیست، می خواد ببیندت!
-مگه بهش نگفتین که من خیلی وقت پیش مردم؟!
:آبان!
-آبان بی آبان مامان! بهش بگین آبان مرد!
: یا خودت راه می یوفتی می یای اینجا یا من همین الآن جریان کافی شاپو به بابات می گم و می فرستمش سراغت، با زور بیاردت!
چشمامو گذاشتم و هم تا آروم شم و بعد چند لحظه مامان گفت:الو!
- متأسفم مامان. نمی یام!
:خیلی و خب پس من یه زنگ به بابات می زنم ببینم چه واکنشی نشون می ده وقتی بفهمه پسرش کارگر مردم شده!
- هر جور راحتین. من کار دارم باید قطع کنم. خدافظ
تماس رو قطع کردم و زل زدم به ماشینایی که از تو خیابون رد می شدن. همون اول حرف زدنم با مامان اومده بودم از کافی شاپ بیرون. دوست نداشتم صفا خیلی هم از نگفته های زندگیم با خبر بشه!
وقتی برگشتم تو صفا گفت: می خوای بری؟
- نه چطور؟!
:آخه ونداد زنگ زد گفت داره می یاد دنبالت!
یه لحظه با مکث نگاهش کردم و برگشتم دوباره تو خیابون و شماره ی ونداد رو گرفتم و گفتم:الو ونداد؟!
با صدای بلند گفت: آبان پلیس دارم. نمی تونم حرف بزنم. بمون پیش صفا دارم می یام اونجا!فعلاً
تماس رو قطع کردم و رفتم تو کافی شاپ و به صفا گفتم: حرفی نزد. گفت داره می یاد اینجا!
نشستم کنار صفا و برای اینکه سرم گرم شه شروع کردم باهاش حرف زدن که گوشیم تک خورد. نگاه کردم دیدم ونداده. سرک کشیدم و دیدم دوبله وایساده جلوی کافی شاپ. به صفا گفتم الآن می یام و رفتم سمت ماشینش. اشاره کرد که بشینم. دو تا زدم به پنجره که شیشه رو داد پایین و گفت: بشین دیگه!
-کجا؟!
: بشین واسه ات می گم!
- بگو بعد می شینم!
: آبان می زنمتا!
- کار دارم هنوز . ساعت 11 کارم تموم می شه. برو اون موقع بیا!
: غلط کردی! بشین آبان بابات داره می یاد اینجا!
- چرت نگو! همین الآن مامانم زنگ زد گفت می خواد تازه چقولیمو بهش بکنه!
:دروغ گفته بهت پسر خوب! بابات از ترکیه در جریان این شاهکارت بوده! فقط منتظر مونده ببینه سر عقل می یای یا به خل بازیت ادامه می دی!
- دلیلی نمی بینم که بخوام فرار کنم!
: آبان یا عین آدم بیا بشین تو ماشین یا من می رم و جوری با صفا صحبت می کنم که دیگه اسمتم نیاره! زود باش!
- کیفم مونده تو! برم بیارمش لااقل!
برگشتم تو کافی شاپ و قبل از اینکه چیزی بگم صفا کیفم رو آورد و داد دستم و گفت: سه شنبه می بینمت. برو به سلامت.
عذرخواهی کردم و رفتم سوار ماشین ونداد شدم و گفتم: ماشینم تو خیابون پایین پارکه!
- شب می یایم برش می داریم!
: کجا مگه داریم می ریم؟!
-خونه باغ!
:وایسا ونداد!
- کر شدم بابا! چرا هوار می کشی!
:بهت می گم وایسا!
- خیلی و خب خونه باغ نمی ریم!
: بپیچ سمت چپ برم ماشین خودمو وردارم!
- یه زنگ به بابات بزن بگو داری می ری خونه که بلند نشه بیاد اینجا!
:مگه نگفتی تو راهه!
- واسه همین می گم زنگ بزن که پا نشه بیاد این جا سر این صفای بدبخت داد و بیداد راه بندازه!
موبایلمو در آوردم و گرفتم تو دستم و داشتم فکر می کردم که ونداد گفت: استخاره می کنی؟! زودباش الآن می رسه! بگو داریم با ونداد می ریم خونه!
-نمی خوام خیال کنه که فرار کردم! من این کارو ول نمی کنم!
:هر گ... می خوری بخور! فقط الآن زنگ بزن بهش خیلی قاطی بود!
شماره بابا رو گرفتم و هنوز یه بوق نخورده ورداشت و گفت: کدوم گوری هستی ؟!
یک کم تعلل کردم و گفتم: دارم با ونداد می رم خونه!
- یعنی الآن تو اون کافی شاپ خراب شده نیستی دیگه؟!
: نه ولی پس فردا...
ونداد یه دونه محکم زد تو بازوم که یه آخ خفه گفتم و حرفم نیمه کاره موند!
بابا عصبانی گفت: داشتم می یومدم اونجا! دور می زنم می رم خونه تا نیم ساعت دیگه اون جا باش کارت دارم!
بعد هم تماس رو قطع کرد! دستی به گردنم کشیدم و به ونداد گفت: بی شعور دستم درد گرفت!
خیلی خونسرد گفت: من بزنمت بهتر از اینکه بابات سرتو به باد بده! آبان مامانت حسابی گوش حاجی رو پر کرده! حواست باشه چرت و پرت نگی و دهنتو ببندی!
- هر اتفاقی که بیافته من حاضر نیستم پامو بذارم تو اون باغ لعنتی و حاضر نیستم آقاجونتونو ببینم!
:حالا شد آقاجون ما؟! هر کاری کنی نسبتت رو با اون نمی تونی پاک کنی!
-کاش می شد!
:نمی شه! نمی تونی آدما رو از زندگیت پاک کنی! چرا یه خرده با گذشت به این موضوع فکر نمی کنی آبان؟! حالش خوب نیست! فقط برو بشین کنارش و بذار هر چی می خواد بگه و نگاهت کنه و هیچی نگو و بیا بیرون! همین!
     
#9 | Posted: 18 Nov 2014 09:33 | Edited By: sepanta_7
-واسه تو فقط همینه! واسه من عذاب الیمه!
:شعر نگو خواهش می کنم!
-ول کن بابا! خودم حوصله ندارم!
: تو کی حوصله داری؟!
- ونداد دارم بالا می یارم می شه بس کنی؟! تو یکی دیگه دست از نصیحت کردن وردار!
:نصیحت نکردم که!
-باشه قبول! اصلاً حرف نزن!
:چشم. ماشینت دقیقاً کجاست؟!
- یک کم برو پایین تر زیر اون پل نگه دار.
از ماشین ونداد که پیاده می شدم تا سوار ماشین خودم بشم صدام کرد و گفت: منم دارم می یام خونه ی شما، اگه زودتر رسیدی وایسا تا منم برسم با هم بریم بالا!
-نمی فهمم از چی می ترسی اینقدر؟!
:بعداً واسه ات توضیح می دم. الآن راه بیافت.

وقتی رسیدم دم در خونه ونداد زودتر از من رسیده بود. ماشین رو بردم تو پارکینگ و با هم رفتیم بالا. در هال رو که باز کردم بابا عصبانی نشسته بود روی مبل و داشت سیگار دود می کرد. سلام کردیم. سرش رو بلند کرد و از پشت دود نگاهش رو دوخت به من و گفت: بیا بشین کارت دارم!
رفتم نشستم روبروش و ونداد هم رفت توی آشپزخونه و سر خودش رو گرم کرد. همین که بابا اومد حرفی بزنه گفتم: اگه می خواین در مورد کافی شاپ حرف بزنین، کافی شاپ دوستمه، واسه تنوع و تجربه دوست دارم برم پیشش!
پوک محکمی به سیگارش زد و گفت: به اونم می رسیم! اول می خوام در مورد آقاجونت حرف بزنم!
سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتام بازی کردن. بابا بعد یه خرده سکوت ونداد رو صدا کرد و گفت: بیا اینجا کارت دارم.
ونداد اومد و با فاصله از ما نشست. بابا رو کرد به ونداد و گفت: تو پدربزرگت رو دیدی دیگه؟!
-بله! صبح پیشش بودم.
:حال و روزش چطوره؟!
- خوب نیست! به اصرار خودش از بیمارستان مرخص شده والا باید می موند اونجا!
: ورد زبونش چیه؟!
ونداد نگاهی به من که داشتم نگاهش می کردم انداخت و گفت: آبان مرتب اسم تو رو می یاره!
سری به تأسف تکون دادم و گفتم: من نمی خوام ببینمش!
بابا از جاش پاشد و همون جوری که قدم می زد گفت: بسه دیگه آبان! من تو رو این جوری بزرگت کردم؟! من با کینه بارت آوردم؟!
-دلم نمی خواد برم اونجا! دلم نمی خواد آقاجونو ببینم بابا! دوست ندارم ببخشمش! دلم نمی خواد هیچیو فراموش کنم! شما دیگه جا پای مامان نذارین خواهشاً!
: مامانت حرف بدی نمی زنه بهت! توقع زیادی هم نداره ازت! فردا صبح ونداد می یاد دنبالت برو ببیندت اون پیرمرد!
سری به دو طرف تکون دادم و زل زدم به زمین. یه بغض بدی گلومو گرفته بود که نمی دونستم از کجا اومده! بابا اومد روبروم نشست و گفت: چی می گی؟ می ری؟!
تو سکوت فقط نگاهش کردم. حرفی واسه گفتن نداشتم. نظرم رو می دونست! بابا به خیال اینکه سکوتم نشونه ی رضایتمه لبخندی زد و گفت: حالا این جریان کافی شاپ رو توضیح بده ببینم مامانت واسه چی اینقدر شاکیه!
-کافی شاپ صفاست! می شناسینش که! یه روز در میون عصرا می رم اونجا! پشت دخل می شینم و سفارش می گیرم! نه قراره تی بکشم، نه قراره ظرف بشورم!
: خب اگه اون ساعت وقتت آزاده و می خوای پرش کنی چرا نمی ری پیش ونداد؟! چرا نمی یای پیش من؟!
- با ونداد تو خونه هم می تونم همکاری کنم! اون کار واسه ام تنوع داره!
:چرا نمی یای حجره؟!
سرمو بلند کردم و زل زدم به چشماش و بعد یه خرده مکث گفتم: که همه ی بازار با انگشت نشونم بدن؟!
بابا جا خورد. عقب رفت و تکیه اش رو داد به پشتی مبل و آهی کشید و سکوت کرد. ونداد از جاش پاشد و گفت: خب الحمدالله به خیر گذشت. عمه همچین زنگ زد و گفت که حاجی، شاکی داره می ره سراغ آبان که من نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم کافی شاپ!
بابا یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت:اولش واقعا می خواستم پوست از سرت بکنم! اما دیدم وقتی با حرف می شه همه چیو حل کرد بهتره که عصبانیت رو بذارم کنار! آبان جریان کافی شاپ رو یه جوری تعطیلش کن! دوست ندارم بین فک و فامیل و دوست و آشنا چو بیافته که پسر حاج طاهر رفته کارگر شده!
-من ...
: دیگه فکر نمی کنم بحث سر این مسئله فایده ای داشته باشه! نظرم تغییری نمی کنه، دوست هم ندارم سرش با هم دعوا کنیم! فردا می ری خونه باغ دیگه؟!
-کلاس دارم فردا!
: بعد کلاست، موقع ناهار بیا! منم اونجام!
سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: نمی تونم!
- نمی تونی یا نمی خوای؟!
: هر دوش! برام مهم نیست که آخرین خواسته ی آقاجون دیدن منه! واسه من اصلاً آخرین خواسته اش مهم نیست! همون قدر که وجود من و خواسته ی من واسه اون مهم نبوده!
-منو می ترسونی آبان!
: اتفاقاًخودمم بعضی وقتا از خودم می ترسم!
بابا از کنارم پاشد و در حالی که سعی می کرد خونسردیش رو حفظ کنه و صداش رو پایین نگه داره گفت: احتیاجی نیست تا فردا صبر کنیم! پاشو همین الآن می ریم اونجا. بشین و بذار حرفاشو بزنه و راحت بشه پیرمرد!
از جام تکون نخوردم. پالتوش رو پوشید و اومد کنارم وایساد و گفت: پاشو!
بلند شدم اما نه به قصد اینکه بخوام دنبالش برم. زل زدم تو چشماش و گفتم: نمی تونین منو به زور وادار به همچین کاری کنین بابا! برام مهم نیست حتی بشنوم که تو آرزوی دیدن من مرده!

عصبانیت رو از چشمای بابا می شد دید! ونداد یهو بلند شد و اومد جلو و دستم رو گرفت کمی عقب کشید و گفت: چرت و پرت نگو آبان!
- چرت و پرت نگفتم. فقط حرف دلم رو زدم! متأسفم بابا! من هر کاری رو که دلم بهم بگه انجام می دم! الآن خیلی وقته! 7 ساله که دارم با دلم راه می یام شاید یه روزی این عقده از رو دلم برداشته بشه! شاید یه روزی یادم بره که همین خاندان وادارم کردن خلاف دلم عمل کنم! هر چی دلم بگه گوش می کنم که شاید یه روزی احساسم باهام آشتی کنه! به هر حال متأسفم که پسر خوب و سر به راهی واسه اتون نیستم!
اینو گفتم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم. نشستم رو تخت و زل زدم به دیوار روبه رو. کاری که خیلی وقتا انجام می دادم و دیگه شده بود یه عادت واسه ام!
آقاجون نشسته صدر مجلس و طبق معمول همه ی جلسه های خونوادگی رئیس جلسه است ! مامان، دایی و زن دایی، آرمان، ویدا، بابا، ونداد، خاله پروین و ته اتاق و دم در هم من نشسته ام و بغ کرده زل زدم به زمین! سر زندگی و همه ی هست و نیست من شور گرفتن و تنها کسی که حق نظر دادن نداره خود منم! دارم از اون جو خفه می شم و دلم می خواد بذارم و بزنم بیرون اما پاهام گیره! در واقع پای دلم گیره! حرفی رو که آقاجون داره واسه اش دلیل و برهان و توجیح می یاره حتی باور ندارم چه برسه به اینکه بخوام قانع بشم و قبولش کنم! مات زمینم که ونداد آروم دست می ذاره روی پام. سرمو بلند می کنم و نگاهش می کنم. آروم به آقاجون اشاره می کنه. حتی نمی خوام چشمام به چشماش بیافته! صدای آقاجون رو می شنوم که می گه: آبان حرفی هم می مونه واسه زدن؟! چیزی داری بگی؟!
به زور خودمو راضی می کنم که سرمو بیارم بالا و به تک تک آدمای اون اتاق نگاه کنم و آخر سر برسم به آقاجون! نگاهش منتظره اما همچنان مستبد و محکمه! نگاهش می گه که این پیرهنی که واسه ات دوختیم رو باید بپوشی و راه دیگه ای نداری! اونقدر تو نگاهم تنفر هست که روشو می کنه سمت دیگه ای و می گه: من دیگه حرفی ندارم.
از جام بلند می شم و زل می زنم تو صورتش و می خوام یه چیزی بگم اما نمی تونم! حرف که بزنم بغضم می ترکه! نمی خوام بیشتر از این خرد بشم! تو آخرین لحظه بر می گردم سمت ویدا. حتی نیم نگاهی هم بهم نمی ندازه! می رم سمت در و صدای ونداد رو می شنوم که داره فحش می ده و داد و بیداد می کنه! خوبه که یکی وایسه تو روشون و حرفای دل منو بزنه! خوبه که وقتی زبونم قاصره واسه دفاع کردن از حق خودم یکی وایسه و واسه من داد بزنه حتی اگه دستش از گرفتن حقم کوتاه باشه!
     
#10 | Posted: 18 Nov 2014 09:36 | Edited By: sepanta_7
بعد مدتها دوباره حس بد اون شب تو وجودم زبونه کشید! دوباره تموم وجودم پر شد از بغض و دوباره لرزیدم و به حد انفجار رسیدم از حرفایی که ناگفته موند! در که باز شد به هوای ونداد برنگشتم و حتی سعی نکردم اشکایی که تو چشمم جمع شده بود رو پاک کنم. صدای بابا رو که شنیدم رومو برگردونم تا صورتمو نبینه. به در تکیه داد و بعد چند لحظه سکوت گفت: چی کار کنم که برگردی به خودت آبان؟! چی کار کنم که حال و روزت این نباشه؟! فقط تو موندی برام که بخوام تو پیری بهش تکیه کنم و تو هم شدی یه پا واسه نرفتن! آبان چی کار کنم که یادت بره چی به روزت اومده؟! مگه تو پسر من نیستی؟! مگه پسر حاج طاهر وزیری نیستی؟! چرا سعی نمی کنی یه خرده محکم باشی؟! به قرآن مادرت گناه داره! از یه طرف تویی، از یه طرف اون برادرت و از یه طرف هم پدر و برادرش! یه کم نمی خوای به فکر اون باشی؟! هر چی نباشه مادرته! خیال کن واسه اون داری یه قدم بر می داری!
از جام پا شدم و واسه اینکه صورتم رو نبینه رفتم سمت پنجره و پشت کرده بهش وایسادم و گفتم: مگه مامان واسه من و به خاطر خواسته من قدمی برداشت بابا؟! مگه اون موقع که ازش توقع داشتم تو روی آقاجون وایسه و بگه حق نداری با زندگی پسر من بازی کنی توقعمو برآورده کرد؟!
-حق انتخابی نداشت آبان! چاره ای نداشت! آقاجونت هم راهی واسه اش نمونده بود که یه همچین تصمیمی گرفت! ما هم همینو می خواستیم! تو داشتی احساسی فکر می کردی! هر تصمیمی که گرفته شد در درجه اول به نفع تو بوده!
- باید خودم تصمیم می گرفتم! کسی حق نداشت منو تهدید کنه! منو وادار کنه خلاف کاری که دوست دارم عمل کنم! کسی حق نداشت وادارم کنه پا رو دلم بذارم! نمی خوام دیگه پا رو دلم بذارم! نمی خوام خلاف احساسم عمل کنم! احساسم می گه نبخشم و نمی بخشم! نمی خوام به خاطر شما، مامان یا هر کس دیگه ای از خودم و غرورم بگذرم! دیگه نمی خوام این کارو بکنم!
صدای نفس بلندی رو که بابا کشید شنیدم. در رو باز کرد و وقتی خواست بره بیرون گفت: نشستی واسه ماجرایی اشک می ریزی و خودخوری می کنی که خیلی وقت پیش تاسش جفت شیش به نفع تو اومده زمین! فقط امیدوارم وقتی به این موضوع نرسی که دیگه خیلی دیر شده باشه! دیر واسه خودت نه به خاطر دیگرون! از این می ترسم وقتی به این نتیجه برسی که جوونی و سلامتی و انرژی و روحیه ات رو پاش هدر داده باشی!
بابا رفت و من موندم و یه عالمه خستگی و فکر و خیال و ناامیدی و زجر!

تا صبح فقط تو خیابونا دارم راه می رم. خستگی رو اصلاً نمی فهمم چی هست! هر چی راه می رم انگار عطشم واسه قدم زدن بیشتر می شه. به هیچ کس و هیچ چیز توجه ندارم! حتی به خودم که دارم از پا می افتم! صدای ویدا تو سرمه! نقشه هایی که واسه آینده قشنگمون کشیدیم! باورم نمی شه همه پوچ شده باشه! باورم نمی شه هیچ شده باشم! تهی شده باشم! خالی شده باشم از هر چی فکر امیدوارکننده است!
دستای ویدا رو گرفتم و وایسادیم جلوی یه سیسمونی فروشی! نگاه مشتاقم رو که به وسیله ها می بینه می گه: واقعاً اینقدر بچه دوست داری؟!
بدون اینکه چشم از ویترین وردارم می گم: نمی دونی چقدر! به نظر من 2 تا بچه کمه! آدم باید حداقل 3 تا بچه داشته باشه!
- اونوقت تو قراره بزاییشون و بزرگشون کنی؟!
:تو به دنیا می یاریشون، خودم نوکرشون هستم!
-آره جون خودت!
:خب یه فکر دیگه می کنیم! تو دنیا بیارشون، منم یه پرستار خوشگل و خانم می گیرم که بزرگشون کنه!
یه نیشگون از بازوم می گیره و می گه: پرستار خوشگل می خوای چی کار؟!
- خب بچه هام باید با روحیه بزرگ بشن دیگه! یه بیریخت ایکبریِ عقده ای که نمی تونه بچه هامو سالم تربیت کنه!
:آهان! فقط به همین دلیل دیگه؟!
-خب نه! خودم هم ترجیح می دم وقتی می یام خونه دو تا خانم خوشگل رو ببینم تا یکیشون بدشکل و ایکبیری باشه!
دوباره می یاد بزنتم که دستش رو می گیرم و با لبخند بر می گردم تو صورتش و می گم: بهتر نیست خودت بچه هامونو تربیت کنی که هم خوشگلی، هم با کمالاتی، هم یه دونه ای و هم اینکه یه وقت هوویی سرت نیاد؟!
یه مشت می کوبه تو دستم و می گه: من اصلاً یه دونه بچه بیشتر دوست ندارم! یکی باشه کل زندگیمونو بریزیم به پاش!
-چهار تا باشن کل زندگیمونو فداشون کنیم!
: چرا چهار تا؟!
- پس چند تا؟!
:یکی!
-چرا یکی؟!
:پس چند تا؟!
-دو تا!
:چرا دو تا؟!
- دو تا بچه نه که! دو تا خانم خوشگل و با کمالات!
اینو می گم دستشو که می خواد با حرص بیاره سمتم می گیرم و می خندم و لذت می برم از این حس مالکیتی که بهم داره و می کشونمش سمت خیابون و می گم: همون یکی که گفتی! یه خانم خوب و ناز مثل ویدا خانم خوشگل من!
می خنده و دنبالم کشیده می شه. سرخوش و خوشحالم از با هم بودنمون! خیلی شادم! شاید بیشتر از اون! از اینکه مردش باشم خوشحالم! از اینکه بهم تکیه کنه شادم! از اینکه تو زندگیمه سرخوشم! انگار همه ی دنیا رو دارم و هیچ چیزی نمی تونه این دنیا رو از چنگم در بیاره!
نفهمیدم ونداد کی رفت. خوابم برد و صبح زود رفتم دانشگاه و ظهر هم واسه ناهار رفتم یه ساندویچی چون می دونستم که مامان خونه نیست و خبری هم از ناهار نیست. ساعت 2 کلاس آموزشگاه شروع می شد. یک کم قدم زدم و بعد راه افتادم سمت آموزشگاه و این جوری تا شب ساعت 10 یه کله سرپا وایسادم و اخر شب خسته و کوفته رفتم خونه. وارد هال که شدم مات موندم به صحنه ی روبروم!
ونداد که رو مبل نشسته بود پاشد و با عجله اومد کنارم و آروم زیر گوشم گفت: خواهش می کنم لطف کن و کولی بازی در نیار!
نگاه مات مونده امو دوختم به صورتش که دستم رو فشار داد و گفت:آبان؟!
برای یه لحظه نفس تو سینه ام حبس شد! یه لحظه اصلاً یادم رفت که زنده ام! با صدای مامان به خودم اومدم که با یه لبخند مصنوعی پاشد اومد سمتم و گفت:آقاجون از امشب مهمون ماست! ترجیح دادیم به جای اینکه ما بریم خونه باغ اون یه مدت پیش ما یا پرویز و پروین باشه تا روحیه اش عوض بشه! بعد خیلی آروم و از لای دندونای چفت شده اش گفت: یه سلام که می تونی بکنی لااقل!
نمی فهمیدم که چرا کسی نمی خواد بفهمه من چه حالی دارم! یه عالمه سر و صدا و تصویر به ذهنم هجوم آورده بود و داشت مغزمو متلاشی می کرد!
     
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آبان ماه اول زمستان است بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites