تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آبان ماه اول زمستان است

صفحه  صفحه 11 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  
#101 | Posted: 18 Nov 2014 12:33
دستمو با حوله خشک می کنم و می یام تو هال، دست آبتین رو که افتاده دنبال وندا می گیرم و زانو می زنم جلوش و می گم:مامانی بهت نگفته بود تو خونه نباید دویید؟!
آبتین با اون صدای بچه گونه می گه: داریم مسابقه می دیم!
-بهت نگفته بودم توی پارک یا حیاط خونه ی مادرجون باید مسابقه بدین؟!
:هر وقت می ریم اونجا آیدین و وندا با هم بازی می کنن و منو بازی نمی دن!
صدای خنده ی ونداد بلند می شه! بر می گردم و با تعجب نگاهش می کنم! خنده اشو جمع می کنه و می گه: وقتی روح عمو ونداد در آبتین حلول می کند! چقدر بچه بودیم منو می پیچوندی و باهام بازی نمی کردی! یادته؟!
نگاه از ونداد می گیرم و دست آبتین رو که به زور می خواد از دستم در بیاره محکم تر می گیرم و می گم: بچه ی خوبی باشی، بعد عروسی عمه آفاق که می خوایم بریم مسافرت تو رو هم با خودمون می بریم!
ونداد دوباره می گه: عمو جون بگو معلومه که منو با خودتون می برین! بدون من که اصلاً جایی نمی تونین برین!
یه چشم غره به ونداد می رم و به آبتین می گم: برین بشینین با لگوها بازی کنین تا مامان بهار بیاد خب؟!
آبتین لب ور می چینه و می گه: وندا با لگو بازی نمی کنه!
نگاهی به وندا که برگشته تو اتاق و جلوی تلویزیون کوچیک اتاق آبتین وایساده می ندازم و می گم: خب بشینین خاله بازی کنین با هم!
آبتین اخمی می کنه و می گه: مگه من دخترم؟!
لبخندی می شینه رو لبم: فقط دخترا که خاله بازی نمی کنن!
ونداد می گه: ببین عمو همین الآن بابا آبانت هم چایی دم کرد، هم ظرف شست، هم غذا درست کرد! می بینی بعضی وقتا آقایون هم می تونن خاله بشن!
از جام بلند می شم و همون جوری که آبتین رو به سمت در اتاقش می برم به ونداد می گم: بیام بیرون، نشونت می دم کی خاله است! پدر هم شدی عوض نشدی به خدا!
می خنده و می گه: پدر شدم! آدم که نشدم!
سری به تأسف تکون می دم و می رم می شینم وسط اسباب بازی های آبتین که یه جوری این یکی دو ساعت مونده تا برگشت بهار و ملیکا بتونم سرگرم نگه اشون دارم!

دستمو از پشت دور کمر بهار حلقه و آروم زیر گوشش زمزمه می کنم: خیلی خوشگل شدی خوشگل خانوم!
از تو آیینه با لبخند نگاهم می کنه و می گه:چشمای خوشگلت خوشگل می بینه آقا!
با شیطنت زمزمه می کنم:کاش می شد نریم عروسی!
اخم ریزی به ابروهاش می ندازه و می گه:شیطونی موقوف!
لبخند می زنم و نگاهش می کنم. بر می گرده به طرفم و در حالی که کمرش رو به حلقه ی دستام تکیه داده می گه: چه عجب بعد یکی دو روز یه لبخند زدی؟!
حالا این منم که اخم می کنم و می گم:اوف نگو! کاش واقعاً می شد که نریم!
خودشو از حلقه ی دستام در می یاره و همون جوری که داره گوشواره هاشو به گوشش می ندازه می گه: عروسی خواهرته بی ذوق!
می شینم لبه ی تخت و همون جوری که دارم گره کرواتم رو می بندم می گم: از اینکه آفاق داره عروسی می کنه خوشحالم! از اینکه باید تو این عروسی شرکت کنم معذبم!
زل می زنه تو چشمام و می پرسه: چون بعد چند سال می خوای با ویدا روبرو بشی ناراحتی؟!
اخم غلیظی می شینه رو صورتم و زل می زنم به چشماش! یه قدم بهم نزدیک می شه و می گه: خب واکنشی که تو داری نشون می دی این برداشتو به آدم القا می کنه!
بی حوصله و کلافه از جور در نیومدن سایز کروات، پرتش می کنم روی تخت و از جام بلند می شم و می گم:اگه می بینی چند ساله که اجازه ندادم هر جا که هستیم ویدا هم باشه، فقط به خاطر تو بوده! به خاطر ناراحتی اون روزت توی شیراز! به خاطر اشکایی که اون روز ریختی!
- پس مشکلت چیه؟! مشکلت چیه که ونداد زنگ می زنه و از من می پرسه آبان چشه؟! چرا اینقدر بهم ریخته است؟!
دوباره می شینم رو تخت، دستامو می برم عقب و تکیه امو می دم بهشون و زل می زنم به سقف.
بهار می یاد و کنارم می شینه و می گه: چیه آبان؟ من نباید بدونم از چی اینقدر بهم ریخته ای؟!
نگاه از سقف می گیرم و چشم می دوزم به چشمای نگرونش. صاف می شینم و دستشو می کشم، وادارش می کنم کنارم بشینه و می گم: می ترسم!
-از چی؟!
:یه مسئولیت سنگینی انگار روی شونه هامه که امشب سنگین تر هم می شه! کاش لااقل عقد و عروسی رو با هم نمی گرفتن! کاش یه خرده با هم نامزد می موندن تا شناخت بیشتری نسبت به هم پیدا کنن!
بهار سرشو بر می گردونه و متعجب زل می زنه به صورتم. نگاهمو می دوزم به صورتش و می گم: از آینده ی آفاق می ترسم بهار! می ترسم یه روزی من بشینم تو جایگاه آقاجونم!
بهار دستشو بلند می کنه و می ذاره رو پیشونیم و بعد می گه: نه تب هم نداری! حالت خوش نیست ولی انگار! مگه تو آفاقو وادار به این ازدواج کردی؟! خودشون عاقل و بالغن! خودشون این تصمیم رو گرفتن!
سری به تأسف تکون می دم و می خوام چیزی بگم اما بهار دستشو می یاره بالا و ساکتم می کنه. روبروم می ایسته و همون جوری که کروات رو می ندازه دور یقه ام می گه: وسواس بی خود گرفتی آبان! فکرای الکی نکن! الآن هم فقط به این فکر کن که چه جوری باید از شر ونداد خلاص شی تا وادارت نکنه بندری برقصی!
کلافه پوفی می کشم و منتظر می مونم تا بهار کروات رو ببنده. کارش که تموم می شه کروات رو می کشه و صورتمو به صورتش نزدیک می کنه. می خوام حرفی بزنم که با یه حرکت مانع می شه! شیرین می شم! برای لحظه ای تموم دلنگرونی هام محو می شه! ازم که فاصله می گیره مات می شم روش! روی این آرامشی که داره! روی این آرامشی که چندین و چند ساله داره بهم منتقل می کنه!
همون جوری که مانتوشو می پوشه با لبخند می گه: چیه خوشگل ندیدی؟!
از جام بلند می شم و همون جوری که دارم کتمو می پوشم می گم:خوشگل دیده ام ولی خوشگلی که فقط یه دستشو لاک زده باشه تا حالا ندیدم!
متعجب مات دستاش می شه و بعد می گه: ای وای! خوب شد دیدی!
می رم سمت در اتاق خواب و می پرسم:چیو؟! خوشگلو؟!
با احساس پرتاب چیزی سرمو می دزدم. تی شرتی که قبل از آماده شدنم تنم بوده گوله شده از بالای سرم رد می شه و جلوی پام می افته زمین! بر می گردم سمت بهار و چشمکی بهش می زنم و از اتاق می رم بیرون!
***
صدای آهنگ تا سر کوچه هم می یاد! خوشحالم که همسایه ای وجود نداره تا این سر و صدا رو تحمل کنه!ماشینو یه گوشه پارک می کنم و از بهار می پرسم: مطمئنی که مامانت اومده؟! نریم تو ببینیم مامانت و آبتین جا موندن خونه؟!
دسته گل رو می گیره تو دستش و می گه: مامانم از صبح اینجاست.
از تو آیینه یه بار دیگه نگاهی به خودم می ندازم و با حس سنگینی نگاه بهار بر می گردم سمتش. لبخند قشنگی روی لبشه. یه ابرومو می دم بالا و می پرسم: چیه؟! خوشگل ندیدی؟!
می خنده و می گه: چرا دیدم! اما خوشگلی که هم اسمش آبان باشه، هم امشب به اصرار ونداد مجبور بشه برقصه ندیدم!
می خندم و می گم: به همین خیال باشین! هر سه تاییتون با هم! هم تو! هم ملیکا! هم ونداد! ایشالله که صبح دولتتون می دمه!
پیاده می شم، دست بهار رو گره می کنم به بازوم و می ریم تو. میزا رو دور تا دور محوطه خونه باغ چیدن. خوشحالم که با همت دو تا باغبون خوب، باغ دوباره زنده شده. انگار یه خرده دیر رسیدیم که عروس و دوماد قبل از ما اومدن. می ریم سمت جایگاهشون. آفاق با دیدنمون جیغی می کشه و از جا می پره! وقتی می رسیم کنارشون محکم بغلم می کنه و می گه: وای داداش چقدر دیر اومدین؟!
لبخندی می زنم، دستی به پشتش می کشم و آروم زیر گوشش می گم:یواشتر بچه! الآن همه می گن چه عروس زیبای جلفی!
سرخوش می خنده و می گه:همه یه داداش مثل داداش آبان من ندارن که بدونن وقتی دیر می یاد چقدر غصه دار می شم!
خودمو از دستش خلاص می کنم و می گم:اینا رو جلوی این شوهرت نباید بگی که حس حسادتشو تحریک کنی!
صدای خنده ی آقا دوماد بلند می شه! دست مردونه و محکمی بهم می ده و بغلش می کنم! خوش آمدی بهم می گه و زیر گوشش زمزمه می کنم: بدبخت کنی خواهرمو خونتو می ریزم!
ازم فاصله می گیره، گره ای مصنوعی به ابروهاش می ندازه و می گه: چند بار دیگه قراره منو تهدید کنی آبان؟! حالا خوبه من دیده شناخته ام! غریبه بود حتماً همین اول کاری کشته بودیش!
می خندم و دستی می شینه روی شونه ام. بر می گردم به عقب و می بینم ونداد که با یه لبخند وایساده پشت سرم!
سلام می کنه و باهام دست می ده و می گه: چطوری خوشتیپ؟! خودتو آماده کردی واسه رقص؟!
بعد بهم نزدیک می شه و زیر گوشم زمزمه می کنه:من بهت قول می دم اگه آفاق این بی چاره رو بدبخت نکنه، صفا تضمینی خوشبختش می کنه!
لبخندی می زنم، نگاهی به نگاه خندون صفا می ندازم و می رم سمت بهار که داره با ملیکا خوش و بش می کنه. دستشو گره می کنم دور بازوم و می گم: بریم بشینیم.
سری به علامت مثبت تکون می ده. می شینیم پشت یه میز و ونداد آروم می پرسه: خوبی؟!
نگاهش که می کنم می گه: یه خرده این چند روز بولداگی شده بود اخلاقت! واسه همین می پرسم!
شروع می کنم به پوست کندن یه پرتقال و در همون حال می پرسم: نژاد همه ی سگا رو حفظی؟!
-چطور؟!
:آخه یه چند سالی می شه که هر وقت می خوای اخلاق منو تشبیه کنی اسم یه نژاد متفاوت رو می یاری!
-خب اطلاعاتم در مورد سگا زیاده! برای اینکه با تو سر کنم لازم بود یه خرده اطلاعات کسب کنم در موردشون!
قبل از اینکه جوابشو بدم آبتین از بین جمعیت می دواِ سمتم و صدام می زنه. بلند می شم و چند قدم از میز فاصله می گیرم و بغلش می کنم و می پرسم: خوبی؟! خوش می گذره؟!
همون جوری که تو بغلم وول می خوره می گه: اوهم! کلی با سپهر بازی کردیم!
لبخند می زنم و بر می گردم که بشینم سر جام، نگاهم به نگاه ویدا گره می خوره! کنار یه میز، دست تو دست آیدین، وایساده و داره نگاهم می کنه! آخرین باری رو که دیدمش به خاطر می یارم! توی همین خونه باغ! دست تو دست آیدین! انگار هزار سال گذشته! انگار هزار سال از اون روزا فاصله گرفتیم! انگار بهار منو فرسنگ ها از اون سال ها، از اون تلخی ها دور کرده! نگاهمو که از صورتش می گیرم چشمم می افته به بهار! با لبخند زل زده به صورتم!کنارش می شینم و دستشو محکم توی دستم می گیرم! خوشحالم! خیلی خوشحالم! بهارم! بهارِ بهار!



من این صبرو مدیون لبخندتم
چی می خوام تا رویای تو با منه
چشاتو تو دنیای سردم نبند
که آینده تو چشم تو روشنه
نشونم بده می شه وقتی بخوای
تو برف زمستونی هم گل کنم
تو این روزها زندگی ساده نیست
تو باعث شدی من تحمل کنم
تو هستی نمی ترسم از بی کسی
نمی ترسم از بازی سرنوشت
نمی بینمت اما حس می کنم
کنارم قدم می زنی تا بهشت
به من یاد می دی صبوری کنم
نمی ذاری از زندگی خسته شم
با اینکه هوای جهان خوب نیست
به عشق تو دارم نفس می کشم.


21/12/1392

محرابه سادات قدیری(رهایش)


پــــــــــایــــــــــانــــــــــ

     
صفحه  صفحه 11 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آبان ماه اول زمستان است بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites