تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آبان ماه اول زمستان است

صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#31 | Posted: 18 Nov 2014 10:04 | Edited By: sepanta_7
اصلاً بهار اونقدر قاطع و محکم بود که برای یه لحظه تو کافه سکوت شد و سرا به سمتون چرخید. یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم:ببخشید! منظوری نداشتم!
- آدم نیست اصلاً که بخوام نگرونش باشم! از خدام هم هست که زودتر بره به درک!
:دعوا رو کی شروع کرده؟
-بابک! اما مسبب اصلی سهیل بوده! گناهکار هم اونه! یه قاتله! اصلاً ولش! نمی خوام در موردش حرف بزنم.آموزشگاه هایی که شما درس می دی کجاست؟
: یکیش همین نزدیکی هاست.
-عصرا اگه کلاس داشته باشه خوبه. هم می تونم بیام اینجا هم برم کلاس.
:قصدت جدیه؟
-نه هنوز ولی اگه خواستم حتماً می گم.
داشتیم در مورد اینکه تا چه سطحی کلاس رفته و کدوم آموزشگاه درس می خونده حرف می زدیم که دستی نشست سر شونه ام! برگشتم و دیدم ونداده! اومدم از جام پاشم که با دستش فشار آرومی به شونه ام آورد و مانع شد و به بهار سلام کرد و حالشو پرسید.
بهار تشکری کرد و من به ونداد گفتم: بهار خانم هستن دخترخاله ی صفا.
همینکه خواستم ونداد رو معرفی کنم خودش گفت: من هم بهمن هستم پسردایی آبان!
متعجب نگاهش می کردم که گفت: خوب تو که آبانی! ایشونم که بهاره! گفتم یه ماه از زمستون هم باشه که حق کشی نشه! می مونه تیرداد که زنگ بزنم بیاد تکمیل می شیم!
تیردادی که می گفت بچه ی 5 ساله ی دخترخاله اش بود! بهار لبخند واضحی زد و ونداد رو به من گفت: ماشینم تعمیرگاهه با ماشین بابا اومدم.
از جام پاشدم و به بهار گفتم: شما راحت باش و اومدم برم سمت پیشخون که بهار گفت:من راحتم آقا آبان. مشکلی نیست. بعد صفا رو صدا کرد و اشاره زد که بیاد. ونداد خیلی راحت نشست پشت میز و صفا هم اومد و بهار گفت: بیا بشین پیش دوستات! امشب گویا مهمونی داریم!
صفا هم نشست پشت میز و شروع کرد با ونداد خوش و بش کردن! سرجام وایساده بودم که ونداد در حین حرف زدن با صفا یه لحظه روشو کرد سمت من و گفت:چیه چرا مثل چوب خشک وایسادی اونجا؟!
رفتم کنارش نشست و به بهار گفتم: میزای دیگه ای هم خالی بود. ما می رفتیم جای دیگه می نشستیم!
قبل حرف زدن بهار ونداد گفت: همین جا نشستیم دیگه! حالا من قهوه بخوام کی سفارش می گیره. صفا از جاش پاشد و گفت: الآن می یام.
ونداد آروم زیرگوشم گفت: بگو بخندت رو با بهار خانم داری به من که می رسی بق می کنی آره؟!
جوابشو ندادم و بهار گفت: این طور که معلومه خیلی با هم صمیمی هستین.
ونداد لبخندی زد و گفت:من حکم داداش بزرگترشو دارم.
معترض گفتم: ونداد فقط 2 ماه ازم بزرگتری ها!
- به هر حال بزرگترم!
بهار پرسید:بعد اونوقت چرا شما از صفای ما خوشتون نمی یاد؟!
ونداد عملاً جا خورد! مات نگاهش کرد و آب دهنشو قورت داد و گفت: کی گفته این حرفو؟!
-صفا! همیشه گفته آقا آبان یه پسردایی داره که چشم دیدن منو نداره و من نمی دونم چرا!
از زیر میز پای وندادو محکم لگد کردم!
برگشت سمتم و بعد به بهار خیلی صادقانه گفت: والله خب حق داره! یه خرده از همون اول به رفاقت اینا مغرضانه نگاه کردم! بهشون حسودیم می شد! آخه من و آبان از بچگی با هم رفیق و همبازی هستیم. من رفیق زیاد دارم اما با هیچکدوم مثل آبان صمیمی نیستم! بهم بر می خورد پسرخاله شما یه سری مسائل رو در مورد پسرعمه من می دونست که گاهاً من ازش بی خبر بودم! دلم می خواست من اولین نفری باشم که آبان درداشو بهم می گه! حرفاشو بهم می زنه!
بهار لبخندی زد و گفت:پس خوش به حال آقا آبان که یه همچین پسردایی داره!
لبخندی نشست روی لب ونداد و برگشت نگاهم کرد و بعد آروم زد تو پشتم و گفت: حیف که قدر نمی دونه!
پرسیدم: من قدر نمی دونم؟! چه جوری به این نتیجه رسیدی اونوقت؟!
زل زد به چشمام و گفت: از اونجایی که خیلی چیزا رو صفا می دونه که هنوز من نمی دونم!
متعجب نگاهش می کردم که بحث رو عوض کرد و شروع کرد با بهار حرف زدن! احتمالاً داشت موضوع بهار رو می گفت. احتمالاً خیال می کنه من به خاطر وجود بهار کار توی اون کافه رو انتخاب کردم!
صفا با یه سینی قهوه و چند قاچ کیک اومد و نشست کنارمون و شروع کردیم به حرف زدن. جالب بود که پشت همون میز نحس شماره 6 نشسته بودیم، حرف می زدیم و من و صفا سر به سر ونداد می ذاشتیم بدون اینکه بهار تنها و ناراحت نشسته باشه. برای اولین بار صدای خنده هاشو می شنیدم و تو این فکر بودم که گاهی وقتا حضور بعضی آدمها یه محیط رو چقدر می تونه عوض کنه! بهاری که هر روز می یومد و مغموم و پرکینه پشت این میز می نشست و به خاطرات تلخی فکر می کرد حالا داشت باهامون حرف می زد و به حرفامون گوش می داد و ساعات کوتاهی از زندگیش رو بدون درد و غم سپری می کرد. درست مثل من. وقتی به خودم اومدم دیدم جزء معدود زمان هایی بوده که درد اون زخم اذیتم نکرده! به اندازه ی خوردن یه فنجون قهوه ذهنم تهی از ویدا، آرمان، خیانت و هر چیز سیاهی شده بود!
به ساعتم نگاه کردم. وقت رفتن بود. ونداد نگاهم رو دید و گفت: بریم دیگه. باید ماشین بابا رو هم ببرم بدم بهش!
-تا خونه باغ باید بریم؟
:نه اومده خونه.
از جامون پاشدیم. از بهار و صفا خداحافظی کردیم و زدیم از کافه بیرون. اومدم برم سمت ماشینم که ونداد دستم رو کشید و گفت: رسیدیم خونه مفصل با هم حرف می زنیم!
-در مورد چی؟!
:خودت می دونی!
-چی شده؟!
:بریم بهت می گم. بیا دم خونه ما که منو سوار کنی!
اینو گفت و رفت! مونده بودم این که تا چند لحظه پیش سر اون میز این همه هره و کره راه انداخته بود چرا یهو قاطی کرد! یه ساعت بعد در حالی می رفتیم تو خونه که کاملاً معلوم بود ونداد از چیزی شاکیه!

وسط هال وایسادم و زل زدم به ونداد که داشت پالتوشو در می آورد و پرسیدم: چی شده باز ونداد؟!
پالتوشو در آورد و آویزون و یه سیگار روشن کرد. گذاشتش گوشه لبش و رفت دستاشو شست. بعد اومد نشست روی مبل و شروع کرد به دود کردن سیگار و زل زد به من!
کنجکاو پرسیدم: چیه؟!
- داری چی کار می کنی؟!
:چیو؟!
- با زندگیت داری چی کار می کنی؟!
:یعنی چی؟!
-جریان دخترخاله ی صفا رو می گم!
:یعنی چی ونداد؟!
-بیا برو لباساتو در بیار، بشین با هم حرف می زنیم!
:برای من تعیین تکلیف نکن! حرف بزن ببینم چی شده!
-لااقل اون پالتوی صاحب مرده رو درآر بعد بیا اینجا بشین بگم چی شده!
پالتومو در آوردم و بی حوصله پرت کردم روی مبل و نشستم روبروش و گفتم:درست حرف بزنم بفهمم دردت چیه ونداد!
-اتفاقاً من می خواستم تو حرف بزنی من بفهمم دردت چیه!
زل زدم بهش بلکه عین آدم لب وا کنه تا بفهمم چی شده. نیم خیز شد به سمت جلو و چشم دوخت به چشمام و گفت: ببین آبان! می خوام بدونم داری چی کار می کنی؟! می خوای خرابه های زندگی خودتو رو خرابه های زندگی اون دختره بنا کنی؟! دو تا دیوار شکسته و ترک خورده می خواین به هم تکیه کنین؟!
-نمی فهمم از چی حرف می زنی!
:از این بساط جدیدی که داری راه می ندازی!
-چه بساطی؟!
:همین توجهی که به این دختره داری!
-توجهی در کار نیست!
:به من دروغ نگو! تا قبل از این اسم یه دختر رو می آوردیم می رفتی پشت سرت رو هم نگاه نمی کردی! همین ترمه! پوف نکن آبان دارم حرف می زنم! به محض اینکه گفتم یه دختری تو شرکت هست بیا ببینش دیگه گذرت هم به شرکت نیافتاد! اگر هم اومدی وقتی اومدی که خیالت راحت بود همه رفتن!
-که چی؟! بهت بر خورده نخواستم ببینمش یا به قول تو به یه چشم دیگه ببینمش؟!
:چرت نگو! حرف من ترمه نیست! می دونم خوب از زندگی بهار خبر داری!
-خوبه! خبرا بهت به موقع و جامع و کامل می رسه! شدی بپای من ونداد؟!
:آره!
-غلط کردی!بی خود می کنی مو رو از ماست می کشی بیرون تو زندگی من!
:همین آدمی که نشسته روبروت و غلطای زیادی کرده، یه روزی 2 بار از اون دنیا برت گردونده! نه به خاطر تو! منتی هم سرت نیست! به خاطر خودش! به خاطر مادرت! پدرت! خونواده ات! خیال می کنی این انتخابی که کردی درسته؟!
-انتخابی در کار نیست! اگر هم باشه به خودم مربوطه!
:پس هست! دلت دوباره لرزیده! آره؟!
-نه ونداد! چرا همه چیو بزرگ می کنی؟! دو کلوم حرف زدن با یه دختر معنیش ازدواجه؟!
:در مورد تو معنیش خیلی چیزا می تونه باشه! سایه هرچی دختره با تیر می زدی حالا شدی محرم اصرار این زخم خورده از روزگار؟! گشتی یکی مثل خودت پیدا کردی؟!
-فرض کن آره! چه اشکالی داره؟!
:خودت یعنی با این سنت نمی فهمی چه اشکالی داره؟! تو مگه دیروز تو اون باغ خراب شده هوار نمی کشیدی سر ویدا که منو ببین بزرگ شدم! مرد شدم! عوض شدم! پس کو؟! این بزرگ شدنت کو آبان؟! می دونی خونواده اون پسره سهیل قسم خورده ان اگه اعدام بشه آب خوش از گلوی بهار و خونواده اش پایین نره؟! می دونی یعنی چی؟! یعنی دردسر! یعنی بدبختی!
-از کجا معلوم پسره اعدام بشه؟!
:نه بابا؟! نکنه تو قراره جلوی اعدامشو بگیری؟!
-اگه بتونم چرا که نه؟!
:آبان باید بری بگردی یه آدم بی حاشیه رو پیدا کنی که بتونه بهت آرامش بده! بتونه آرومت کنه! بتونی در کنارش خوشی رو تجربه کنی! شاد بودنو لمس کنی! اون بنده ی خدا که خودش زندگی کردنو فراموش کرده می تونه به تویِ دست از دنیا شسته زندگی کردن دوباره رو یاد بده؟! می تونه شاد بودنو دوباره یادت بندازه؟! یکی می خواد دست خود اونو بگیره!
-این اطلاعات دقیقو از کجا گیر آوردی؟!
:چه فرقی می کنه؟!
-فرق می کنه! نکنه رفتی از صفا پرسیدی؟!
:نه!
-پس چی؟! از کجا فهمیدی خونواده سهیل تشنه خون بهارن؟!
:اینا اصلاً اهمیتی نداره آبان!
-واسه من داره! دلسوزیات داره تبدیل می شه به دخالت ونداد! داری تو زندگی و استقلال من دخالت می کنی!
:نگرونتم!
-واسه چی؟! اصلاً من اگه بخوام بی خیال من بشی کیو باید ببینم؟!
:عین این نوجوونای احساساتی حرف نزن آبان!
- دلیلی واسه نگرونی وجود نداره!
:تا وقتی بخوای دور و بر اون دختره بپلکی جای نگرونی هست!
-چرا؟! به خاطر تهدید احمقانه ی خونواده اون پسره؟!
:نه داداش من! به خاطر اینکه بهار کیس مناسبی واسه تو نیست! به خاطر اینکه داری پا جای اشتباهی می ذاری دوباره!
-پامو جایی نذاشتم ونداد! سرجام سفت وایسادم! باز شد مثل قضیه ویداها! باز داری قصاص قبل از جنایت می کنی! باز داری زود نتیجه گیری می کنی!
:در مورد ویدا قصاص قبل از جنایت نبود! خودت خوب می دونی که دلت لرزید! هنوز هم مطمئنم یه کوچولو کسی هولت بده پات لغزیده!
-چرند نگو!
:با هوار کشیدن سر من نمی تونی کتمانش کنی!
-خوشت می یاد منو آزار می دی نه؟!
:دارم چشماتو وا می کنم. آبان بهار به درد تو نمی خوره! دورشو خط بکش!
-لابد ترمه خانمی که تو و احسان نقشه اشو واسه من کشیدین خوبه آره؟! چه تضمینی داری؟!
:هیچ زوجی رو با تضمین نمی شه به هم وصل کرد اما بعضی از آدما بوی دردسر می دن! آبان این دختره خودش درگیره! خودش پر بغض و کینه است! نمی تونه به تو فراموش کردن و گذشتن رو یاد بده!
-قرار نیست من از چیزی بگذرم یا ببخشم!
:دِ همین دیگه! یکیو باید پیدا کنی که بعد یه مدت بهت یاد بده که بگی قراره من ببخشم و بگذرم و نادیده بگیرم! یه عمر که نمی تونی با این کینه زندگی کنی! یه جایی باید بریزیشون دور! باید بی خیال بشی!
-موعظه هات تموم شد بگو برم لباس عوض کنم!
:موعظه نیست اینا! رفیقمی، برادرمی، پسرعمه امی، دلم می سوزه که دارم می گم! چون می دونم از این خریت جدیدت کسی با خبر نیست دارم می گم!
-کدوم خریت دقیقاً؟!
:همین جلب شدن توجه ات نسبت به بهار!
-دو کلوم باهاش حرف زدم یعنی اینکه توجه ام نسبت بهش جلب شده؟!
:آبان باهات بزرگ شدم! تو نگاهت همه چیو می خونم! همون روز تو کافه نگاهتو که بهش دیدم فهمیدم یه چیزایی سر جاش نیست! فهمیدم بعد مدتها وقتی نگاهت دم به دیقه به سمت یه میز و یه دختر کشیده می شه یعنی چی!
-آهان! بعد هم کارآگاه بازیت گل کرد و رفتی زیر و روی زندگی دختر بدبختو کشیدی! آره؟!
:فقط چند تا پرس و جو کردم ببینم کیه! می خواستم ببینم اگه کیس خوبیه خودم یه کاری کنم زود زود دستتو بذاری تو دستش! بیشترش هم از ترس برگشتن ویدا بود! می ترسیدم بخوای خامش بشی! ولی الآن دارم بهت می گم آبان این دختره به درد تو نمی خوره! تو هم به درد اون نمی خوری! نمی تونی تکیه گاهش باشی! نمی تونه روی روحیه ات حساب کنه واسه بلند شدنش از این زمینی که خورده! بفهم چی می گم خواهشاً!
زل زدم به چشمای پر حرص ونداد! اونقدر توی این سالها ضعف از خودم نشون داده بودم که وقتی حرف می زد انگار داشت با یه بچه ی 5 ساله حرف می زد!
از جام پاشدم برم تو اتاق که هم بحث تموم شه و هم لباس عوض کنم که گفت: نکنه واسه جزوندن ویدا دست گذاشتی رو بهار؟!
براق شدم سمتش و زل زدم تو صورتش! از جاش پاشد و گفت: رم نکن! وقتی دیروز تو باغ گفت که شما رو با هم سر خاک آقاجون دیده و مبارک باشه حس کردم شاید بخوای به خاطر حرص دادن اون بری سمت بهار! اشتباه می کنم دیگه این طور نیست؟!
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و با حرص گفتم: هر جوری و هر مدلی که می خوای فکر کن! برام اصلاً مهم نیست!
بعد رفتم تو اتاق و در رو محکم کوبیدم بهم!

نشسته بودم روی تخت و عصبی داشتم پامو تکون می دادم. شاکی بودم از دست ونداد! مخصوصاً از حرف آخرش! از یه طرف می گفت نگاه های خاص منو به بهار اون روز تو کافه دیده و از طرف دیگه می گفت واسه خاطر جزوندن ویدا دارم می رم سمتش!
بلند شدم رفتم دم پنجره و یه سیگار روشن کردم. در باز شد و ونداد اومد تو اتاق! بدون اینکه برگردم با تحکم گفتم: برو بیرون ونداد!
-بیا بشین با هم حرف بزنیم!
:الآن نمی خوام حرف بزنم!
-نمی خوام این جوری عصبی باشی!
:پس برو بیرون!
-نمی خواستم به هم بریزمت!
چشمامو رو هم گذاشتم تا به اعصابم مسلط شم و بعد برگشتم سمتش و پرسیدم: تو در مورد من چی فکر می کنی ونداد؟!
دیدم جواب نمی ده، محکم تر پرسیدم: با توام!
-در مورد تو خیلی فکرا می کنم اما اینو هم می دونم که وقتی اسیر احساست بشی عقلتو می ذاری کنار!
:همه باید با عقلشون پیش برن؟! یکی هم روی این زمین خاکی با احساسش عمل کنه! به جایی بر می خوره؟!
- یه عمر با احساست زندگی کردی که وضعت شده این آبان! بهار به درد تو نمی خوره!
:مگه قراره من بگیرمش که این حرفو می زنی؟!
-پس چی؟! قصدت از نزدیک شدن به این دختر چیه؟!
:می خوام بهش کمک کنم!
-یکی باید بیاد به تو کمک کنه اونوقت تو می خوای بشی ناجی یکی دیگه؟!
:ونداد می خوام این جوری خودمو به خودم اثبات کنم! در ضمن من نیاز به کمک کسی ندارم!
-منظورم اینه تو خودت به اندازه کافی درگیر مشکلات هستی! نیاز نیست درگیر مشکل کس دیگه ای بشی!
:احتیاجی نیست تو برای من تعیین تکلیف کنی!
-من نگرونتم! بفهم اینو!
:فکر نمی کنی شاید همین نگرونی های بی جای شماها منو 7 ساله که اینجایی که هستم نگه داشته؟! فکر نمی کنی یه خرده باید منو به حال خودم بذارین؟! ببین ونداد! این من نبودم که 7 سال پیش دچار اشتباه شدم! این من نبودم که پاهام لغزیده! من تاوان اشتباه یکی دیگه ام! پس دلیلی نداره خیال کنی من هر لحظه و هر ثانیه دارم مرتکب یه اشتباه و به وجود آوردن یه دردسر می شم!
-تو هم کم بی تقصیر نبودی توی اون جریان آبان! اشتباهاتی هم داشتی! یکی قبول نکردن خیانت اون دو تا بود! یکیش خودکشی هات! یکی غرق شدن بیش از اندازه ات توی این مصیبت!
:لازم نکرده اشتباهات منو واسه ام بشمری!
-حرفی ازش نزنیم دلیل بر اتفاق نیافتادنش نیست! آبان نشون دادی تو شرایط بحرانی خیلی منطقی تصمیم نمی گیری! نباید خودتو درگیر مشکلات دیگران بکنی! می شنوی چی می گم؟!
:می تونم ازت یه خواهشی بکنم؟! یه مدت بذار من به حال خودم باشم! اینقدر مثل یه لَله دنبال من نباش!
-این کار رو هم بکنم دلیل بر این نیست که نگرونت نباشم! دلیل بر این نیست که وقتی داری راه اشتباهی رو می ری بهت گوشزد نکنم!
:خیلی و خب گوشزد کردی دیگه! تموم شد! بذار خودم تصمیم بگیرم!
ونداد عصبی سری به تأسف تکون داد و گفت:کاش می فهمیدی چقدر داری اشتباه می کنی!
-فرضاً هم که تو راست بگی! بذار خودم بفهمم! باز شد جریان ویدا و اون آرمان بی شرف! الآن تو شدی آقاجون! یه ریز داری می گی اشتباهه اشتباهه!
:دقیقاً تو هم توی همون موقعیتی! هرچی می گم اشتباهه این تصمیم، سعی می کنی نشنوی! نبینی! قبول نکنی!
-قرار نیست اتفاقی بیافته ونداد. واسه خودت بریدی و دوختی؟!
:سر اون مسأله که اصلاً باهات بحث نمی کنم!
-بعدشم تو اگه ایمان داری که دلم لرزیده اون چه حرفی بود زدی؟! من می یام واسه انتقام با احساس یه دختر دیگه بازی می کنم تا خودم به آرامش برسم؟! منو اینجوری شناختی؟! من می یام واسه اینکه کاری کنم ویدا به حسرت برسه با زندگی دخترخاله ی بهترین رفیقم بازی کنم؟! منو اینقدر پست دیدی ونداد؟!
:نمی دونم چرا اون حرفو زدم ولی حس کردم وقتی روز سوم پدربزرگت و درست بعد اون دعوا بلند می شی واسه دیدن اون دختر می ری کافه شاید دلیلش تفکر غلط ویدا باشه! حس کردم شاید اون با حرفش هولت داده باشه سمت بهار!
-بعد دعوای دیروز، بعد اینکه با خواهرت حرف زدم و حرفاشو شنیدم، تکلیفم با خودم روشن شد! حس کردم دیگه جایی تو زندگی من نداره! حس کردم دلم می خواد از نو شروع کنم! به بهار هم نزدیک نشدم که بخوام ازش خواستگاری کنم! فقط می خوام بهش کمک کنم از شر اون همه کینه خلاص بشه! داستان اون با داستان من فرق داره. خیانت ندیده که نتونم کاری براش بکنم. داره راهیو می ره که من دارم می بینم اشتباهه! شیوه ای رو واسه آروم کردن خودش انتخاب کرده که من حالا با همه ی احساسی بودن و غیرمنطقی بودنم می بینم غلطه! می خوام سعی کنم شاید بتونم از این وضعیت بکشمش بیرون! این فکر هم مال امروز و دیروز نیست! مال روزیه که با یه لحن و نگاه خاص وایساد جلوم و گفت که اون هم از کینه خسته است! شاید نتونم کاری از پیش ببرم! حداقل در مورد چیزی که آزارم می ده سکوت نکرده ام و یه قدمی برداشته ام! می فهمی ونداد؟! می شنوی چی می گم؟! بکش کنار و بذار من حس کنم که مستقلم! بهت قول می دم هر وقت حس کردم دارم کم می یارم ازت کمک بخوام!
:چه اصراری داری این شیپورو از سر گشادش بزنی آبان؟! چرا خودتو درگیر یه مسأله عاطفی نرمال نمی کنی؟!
-هه! که چی بشه؟! برای فرار از این وضعیت برم سراغ یه آدم! یه انسان با تموم احساسات انسانی؟!به صرف فرار از اتفاقی که یه زمونی تو زندگیم افتاده برم ازدواج کنم؟! این راهش نیست ونداد! من اگه بخوام کسی رو تو زندگیم راه بدم باید دلم لرزیده باشه واسه اش! باید چشمم گرفته باشدش! نه اینکه واسه فرار از اون عشق اشتباهی برم پی گدایی محبت یکی دیگه! اون هم با نقشه قبلی! بهار رو وقتی دیدم ناخودآگاه یه حس خاصی بهم دست داد! هر چند که باز هم دلیل نمی شه ته این رابطه به یه رابطه جدی ختم بشه! فقط می خوام کنارش باشم تو این بحران. فقط می خوام سعی کنم یکی رو به زندگی برگردونم وقتی با همه ی دنیای دور و ورش قهر کرده!
:خود تو رو یکی دیگه باید بکشه بیرون و به خودت بیاردت! حالا تو می خوام بشی ناجی یکی دیگه؟!
- همین قدر که توجه ام به همچین ماجرایی جلب شده یعنی به خودم اومدم ونداد. خودت خوب می دونی تا چند وقت پیش کوچکترین اهمیتی به همچین مسائلی نمی دادم!
:نمی تونی قانعم کنی آبان!
-تو هم همین!
:داری اشتباه می کنی! داری با سر شیرجه می زنی وسط یه فاجعه ی جدید!
-عیبی نداره! نهایتش سرم می خوره به سنگ!
:مطمئنی بعدش بلند می شی؟! مطمئنی جنازه اتو از این اتاق نباید بکشیم بیرون؟!
زل زدم تو چشماش! متنفر بودم از اینکه مرتب یه اشتباه رو بهم یادآوری می کرد! نگاهمو که دید گفت:با حرف نزدن در مورد اون اشتباه نمی تونی واقعیتو انکار کنی! در این که دو بار و با قاطعیت سعی کردی خودتو از بین ببری هیچ شکی نیست! می دونی چی نگرونم کرده، اینکه تو هرگز و هیچ وقت از اون اتفاق ابراز پشیمونی نکردی! هیچ وقت نگفتی از اینکه زنده موندی خوشحالی و راضی!
-اگه بتونم جون یه آدمو نجات بدم مطمئناً حکمت بی موقع رسیدنت به اون انبار و این اتاق رو می فهمم! الآن هم می خوام بخوابم! از صبح سرپام و صبح زود هم باید برم دانشگاه! با حرفات هم بیشتر از قبل خسته ام کردی! برو بذار یه خرده استراحت کنم.
ونداد نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: بحثمون اینجا تموم نمی شه آبان!
- می دونم! تو وقتی به یه مسئله ای گیر بدی حالا حالاها ول نمی کنی!
: سر فرصت با هم حرف می زنیم!
-باشه!فقط یه چیزی! ونداد دیگه دوست ندارم زیرآبی بری تو زندگی من! دوست ندارم کارآگاه بازی در بیاری! دلم نمی خواد پشت سرم یه سری کارا رو انجام بدی!
با اخم نگاهم کرد و رفت از اتاق بیرون و قبل از اینکه در رو ببنده گفت: خدا به داد ما برسه با این ماجرای تازه ای که راه انداختی!
-پاتو بکشی کنار نیازی نیست دست به دامن خدا بشی!
:خواهیم دید! شب به خیر!
ونداد در رو بست و من موندم و کلی فکر و خیال! هر چند که ته تهش می رسیدم به اینکه هر جور فکر و هر جور نگاه می کردم بهار برام اهمیت داشت! چه بی دلیل، چه بی منطق، چه اشتباهی!
     
#32 | Posted: 18 Nov 2014 10:08
قسمت هشتم

سه روز از آخرین روزی که بهار رو دیدم گذشت. توی اون سه روز ونداد رو هم ندیدم. درگیر کارای مراسم آقاجون بود لابد که حتی یه زنگ هم بهم نمی زد! یعنی ترجیح دادم این جوری فکر کنم تا اینکه بخوام پیدا نشدن سر و کله اش رو به پای قهرش بذارم!
سر کلاس آموزشگاه بودم و داشتم از بچه ها امتحان می گرفتم که موبایل ویبر خورد. نگاهی به گوشی انداختم. اس داشتم و شماره ناشناس بود: سلام آقا آبان. من بهار هستم. می خواستم راجع به کلاس زبان صحبت کنم.
اس دادم: سلام من الآن آموزشگاه هستم. اگه می یای آدرس و اسم آموزشگاه رو بنویسم.
جواب داد: ممنون می شم.
آدرس رو براش فرستادم و نشستم پشت میزم. همه ی ذهنم رفت پیش حرفای ونداد! یه جورایی بهش حق می دادم نگرون باشه. می دونستم اشتباهات گذشته ام چشمشو ترسونده. می دونستم رفتاراش به خاطر دوست داشتن منه. ولی خب به نظرم داشت زیاده روی می کرد! اونقدر که اون به من سخت می گرفت بابام باهام کاری نداشت!
به ساعت نگاهی انداختم. وقت کلاس تموم شده بود. از جام پاشدم و گفتم:وقت تموم شد. برگه هاتونو بیارین.
بعد کلاس رفتم تو اتاقی که مخصوص استراحت استادها بود. همون جوری که یه لیوان چایی می خوردم شماره بهار رو توی گوشیم سیو کردم و بهش زنگ زدم. بعد چند تا بوق برداشت و سلام کرد و گفت:تو ماشینم دارم می یام سمت آدرسی که دادی.
-می تونی پیداش کنی؟ خیلی سرراسته.
:پس می رسم تا چند دیقه دیگه.
-تصمیمتو گرفتی؟
:در واقع تصمیمو صفا گرفت! انقدر گفت که ترجیح دادم بیام بشینم سر کلاسا و اگه تونستم تحمل کنم ادامه بدم!
-خوبه! منتظرم.
:مرسی. دارم می یام.
داشتم با یکی از همکارام صحبت می کردم که ضربه ای به در زده شد. برگشتم و دیدم بهار وایساده دم در اتاق. از جام پاشدم و رفتم سمتش و بعد سلام و احوال پرسی گفتم: ایشون همکارم آقای نیازی هستن. یه آزمون تعیین سطح می دی و معلوم می شه که من استادت می شم یا نه!
لبخندی زد و گفت:بله استاد!
استاد گفتنش دقیقاً مثل همون روز توی کافه بود! با آقای نیازی سلام و احوال پرسی کرد و وقتی نشست روی صندلی گفتم: کلاس من شروع شده. نتیجه رو بهم خبر بده. باشه؟
سری به علامت مثبت تکون داد و من رفتم سر کلاس. یه ساعت بعد بهار در زد و ازم خواست برم بیرون. یه الآن می یام به بچه ها گفتم و از کلاس خارج شدم و پرسیدم: چی شد؟
بهار برگه ای رو نشونم داد و گفت:فکر کنم شاگرد شما باشم استاد!
-خوبه.
:باید از فردا بیام درسته؟
-آره ساعت شیش شروع کلاسه.
:پس می بینمتون استاد!
لبخندی زدم و گفتم: بمونی نیم ساعت دیگه دارم می رم می تونم برسونمت.
-می خوام برم پیش صفا.
سری به علامت تأیید تکون دادم و خداحافظی کرد و رفت. ته دلم خوشحال بودم از اینکه افتاده تو کلاس من! هر چند که خیلی هم اتفاقی نبود و از آقای نیازی این خواهش رو کرده بودم!
ساعت ده بود و پشت رل داشتم می رفتم سمت خونه که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود! الو که گفتم گفت: علیک سلام!
-سلام!
:معلوم هست کجایی تو؟!
-دارم از آموزشگاه می رم خونه!
:فقط زنگ زدم بگم یه وقت ناپرهیزی نکنی یه زنگ به مامانت بزنی ها! من که گور بابام!
-دو بار دیروز زنگ زدم گوشیشو جواب نمی داد!
:اون حواس نیست، می تونستی به آتنا یا آفاق زنگ بزنی!
-باز تو معلم اخلاق شدی؟!
:معلم اخلاق نیستم! مامانت گفت زنگ بزنم ببینم زنده ای، مرده ای، نفس می کشی یا نه!
-بهش بگو زنده ام، نفس می کشیم و منتظرم برگرده خونه چون از بس تخم مرغ و نیمرو خوردم همه جا رو زرد و سفید می بینم!
:همینم مونده این جمله رو به عمه بگم! تو که دم دستش نیستی، سر منو از تنم جدا می کنه! فردا هفت آقاجونه. ساعت 4 تا 6 تو همون مسجد مراسمه. شب هم شام می دیم. مامانت گفت حتماً باید باشی! دیگه خود دانی! کاری نداری؟!
-چرا دارم! چه خبر؟!
:از چی؟!
-از خونواده ی سهیل! تهدید جدیدی نکردن؟!
:خفه شو برو خودتو مسخره کن!
-جدی دارم می گم! یه آمار بده ببینم دور و ورم چه خبره! مثلاً بهار امروز کجاها رفته، خونواده اش چه کارایی انجام دادن، خونواده ی سهیل چه اقداماتی واسه نجات برادرشون کردن، من چند بار رفتم دستشویی!
-فردا که می بینمت! همون موقع درستت می کنم! خدافظ!
تماس قطع شد. لبخندی زدم و گوشی رو گذاشتم روی صندلی بغل راننده و دور زدم رفتم سمت خونه باغ. مامان حق داشت. تو این شرایط باید بیشتر پیشش می بودم.


ماشین رو تا دم ساختمون باغ بردم و پارک کردم. وقتی رسیدم پشت در سالن صدای جر و بحثی می یومد. دو به شک بودم در رو باز کنم یا نه که زن دایی در ایوون رو وا کرد و از دیدنم جا خورد! سلام کردم و دیدم چشماش پر اشکه! پرسیدم:طوری شده؟
نگاهشو دوخت بهم و سری به تأسف تکون داد و از کنارم رد شد و رفت تو محوطه. رفتم توی هال و آروم سلام کردم.
وضعیت خونه کاملاً غیرطبیعی بود.
بابا ساکت و در هم یه گوشه نشسته بود. دایی و آرمان وسط هال با یه خشم واضح تو صورتشون وایساده بودن! ونداد هم که یه سمت دیگه ایستاده بود و سیگار می کشید!
ویدا هم روی پله ها نشسته بود و قیافه اش از بقیه دمغ تر!
ونداد با دیدن من اومد جلو و پرسید: این جا چی کار می کنی؟!
یه بار دیگه نگاهمو روی بقیه چرخوندم و آخر سر از ونداد پرسیدم: مامانم کجاست؟
با سر به بالا اشاره کرد و گفت: تو اتاق آخری!
رفتم سمت پله ها و اومدم از کنار ویدا رد بشم که شنیدم دایی به ونداد تشر زد: تو خبرش کردی بیاد؟!
برگشتم سمتشون و متعجب زل زدم بهشون! ونداد هم عصبی براق شد: خبر کردنی در کار نبوده! اومده دلخوری عمه رو رفع و رجوع کنه! هر چند که بودنش هم خیلی نابه جا نیست! آبان دوست داری بدونی اینجا چه خبره می تونی باشی و بشنوی!
دو تا پله ی بالا رفته رو برگشتم و پرسیدم: چی شده؟!
بابا زیر لب یه استغفرالله گفت و روی مبل جا به جا شد! اخم توی صورتش و اینکه نگاهم نمی کرد خیلی آزارم می داد. برگشتم سمت ونداد و با تحکم پرسیدم: چی شده ونداد؟!
ونداد عصبی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: من نمی دونم! از این دو تا بپرس!
دقیقاً متوجه نشدم منظورش از این 2 تا یعنی کیا ولی می تونستم حدس بزنم به آرمان و ویدا اشاره می کنه.
برگشتم سمت دایی گفتم: می گید چی شده یا نه؟!
دایی عصبی یه قدم اومد جلو، ونداد هم پرید وسط و بابا هم از جاش پاشد! بوی دعوا که چه عرض کنم بوی جنگ می یومد! دایی از عصبانیت چند تا نفس از دماغش داد بیرون و از بین دندونای فشرده اش گفت: به ویدا وعده دادی که اگه برگرده می گیریش پس کو؟!
-چی؟!
چی رو چنان بلند گفتم که فکر کنم خودم تا مرض سکته رفتم و بقیه تا مرز کر شدن!
به فاصله چند ثانیه مامان بالای پله ها ظاهر شد و گفت: آبانو کی خبر کرده؟! تو چرا اومدی اینجا؟!
بی توجه به مامان برگشتم سمت دایی و با اخم پرسیدم: من چی کار کردم؟!
- برای چی آبان؟! اینا که گورشونو گم کرده بودن! حتماً باید زهرتو می ریختی؟! نشستی پای دختر بی شرف حروم لقمه ی من که اگه طلاق بگیره و برگرده می گیریش و وقتی فهمیدی طلاق گرفته، آب ریخت روی آتیشت و آروم شدی و بی خیالش؟! نگفتی این دختر با یه بچه چی کار باید بکنه بعد طلاق؟!
-کی این مزخرفات رو گفته؟!
کسی جواب نداد. بلندتر گفتم:پرسیدم کی این چرت و پرتا رو سر هم کرده!
نگاه دایی رفت سمت آرمان! زل زدم به چشماش و پرسیدم: من زیر پای زنت نشستم؟! من ازش خواستم طلاق بگیره؟! بازی جدیدتونه؟!
بابا اومد جلو بازومو کشید و گفت: بیاین بشینین حرف بزنیم معلوم شه کی داره این وسط دروغ می گه!
دستمو کشیدم و گفتم: دادگاه تشکیل دادین ببینین مقصر طلاق این دو تا کیه؟! دیواری هم کوتاه تر از من گیر نیاوردین و تقصیرا رو انداختین گردن من؟!
دایی عصبی داد کشید: پس برادرت چی می گه؟!
-من برادری ندارم!
:آرمان چی می گه آبان؟! واسه چی زنگ می زدی به ویدا؟! واسه چی این همه سال بی خیالش نشدی؟! برای چی تا لحظه ای که طلاق بگیرن و جدا بشن سایه اتو انداخته بودی رو سر زندگیشون؟!
-کی این اراجیفو سر هم کرده؟!
صدای ویدا اومد که با ناراحتی گفت: آرمان!
برگشتم سمتش! عملاً داشتم کنترل اعصابم رو از دست می دادم! وقتی نگاه منتظرم رو دید اومد پایین و روبروم وایساد و گفت: توهم اینو داره که من با تو در تمام این مدت رابطه پنهونی داشتم! می گه به خاطر آبان بوده که اومدی ایرون و 2 سال مخفیانه زندگی کردی! شیش ماه بعد رفتنمون این توهم زد به سرش که من دارم بهش خیانت می کنم!
آرمان براق شد سمت ویدا و گفت: خفه شو! توهمی در کار نیست! خود کثافتت هم خوب می دونی!
از عصبانیت چیزی که شنیده بودم نفسم بالا نمی یومد. حس می کردم گوشام از حرارت داره می سوزه! گر گرفته بودم! رفتم سمت آرمان و یقه اش رو گرفتم و هولش دادم و چفتش کردم به دیوار و از لای دندونای از عصبانیت چفت شدم با حرص گفتم: داری بهونه می تراشی واسه گندی که به زندگی خودت و زنت و بچه ات و من زدی؟! داری می گی من باعث شدم زنت ازت طلاق بگیره؟! داری انگ خیانتی که خودت در حق من کردی به من می چسبونی؟! تو مریضی آرمان! حقش بود همون 7 سال پیش می کشتمت! کثافت روت شده اومدی این اراجیفو سر هم کردی؟!
-تو تا آخرین روز ویدا رو می خواستی! به زور اومدی محضر طلاقش دادی! با اینکه می دونستی دلش با منه و منو می خواد و بهت پشت کرده باز هم دوست داشتی داشته باشیش!
:احمق بودم! بچه بودم! کور بودم! بی لیاقتی اون عوضی رو نمی دیدم! نمی خواستم خریتمو باور کنم! ولی چرا خیال کردی می تونی منو هم ردیف خودت و اون قرار بدی؟! چی با خودت فکر کردی؟! گفتی می یای این چرندیاتو ردیف می کنی که طلاق دادن زنت و ول کردن اون با یه بچه رو توجیه کنی و برگردی به خونواده؟!
ونداد اومد جلو و دست گذاشت روی دستم که گیر یقه ی آرمان بود و گفت: آبان!
بی توجه به اون تو صورت آرمان توپیدم: فکر کردی منم به پست فطرتی تو و اون عوضیم؟! فکر کردی منم همون راهی رو می رم که شما دو تا انگل رفتین؟!
آرمان تکونی به خودش داد تا از زیر دستم خلاص بشه و در همون حال گفت: می دونم که این کار رو کردی! می دونم والا دلیلی نداشت ویدا بعد شیش ماه سر ناسازگاری بذاره! دلش قرص عشق تو بود که با من نساخت!
محکم تر کوبیدمش به دیوار و با حرص گفتم: چوب بی وجدانی و خیانتش رو می خورد که نتونست باهات خوشبخت بشه! افکار مالیخولیاییت از خیانتی که در حق برادرت کردی می یاد کثافت! تو عذاب وجدان گناه خودت غرق شدی که خیال کردی زنی رو که با خیانت به برادرت به دست آوردی به خاطر خیانت از دست دادی! البته حق هم داری! پیش خودت فکر کردی وقتی ویدا می تونه به خاطر تو خیانت کنه چرا برای بار دوم نتونه این کار رو بکنه! فقط موندم چرا یه سر قضیه رو به من ربط دادی؟!
دوباره ونداد دستمو کشید و گفت: آبان ولش کن! یه چرتی پرونده! خودش نمی فهمه چی می گه!
دوباره رو کردم به آرمان و گفتم: ببین آرمان یه بار قبلاً تو این خونه بهت گفتم دور و ور من و ویدا نگرد! امروز دارم بهت می گم تو و اون عوضی دور و بر من نپلکین! می شنوی چی می گم؟! کاری نکن کار درستی که 7 سال پیش باید انجام می دادم رو امسال تموم کنم! نذار خونتو بریزم! برو خودتو درمان کن!
بابا اومد جلو و بازومو گرفت و گفت: آبان!
یقه ی آرمان رو ول کردم و زل زدم به چشمای بابا و پرسیدم: فقط یه سوال! می خوام بدونم چرت و پرتایی که این سر هم کرده بود رو باور کردین؟!
-بیا بشین با هم حرف می زنیم!
:باور کردین؟!
-نه!
:پس چی؟! اون نگاه چی بود وقتی اومدم تو؟!
- آبان! حرفای این پدرسگو باور نکردم! بیا بشین با هم حرف می زنیم!
دستمو کشیدم عقب و رفتم سمت در و قبل از اینکه برم بیرون رو به دایی گفتم: پای دخترت و پدر نوه ات رو از زندگی من بکش بیرون! والا مجبور می شم خودم این کارو بکنم!
هنوز از در نرفته بودم بیرون که صدای مامان رو شنیدم که با التماس می گفت: طاهر نذار بره! نذار این جوری بشینه پشت فرمون!
قبل از اینکه بابا بخواد به خودش بیاد نشسته بودم تو ماشین و داشتم دنده عقب می رفتم تا از اون باغ نحس که هر وقت پامو توش گذاشته بودم یه بلایی سرم نازل شده بود دور شم!

توی هال روی کاناپه دراز کشیده بودم. پاهام روی دسته ی مبل و ساعدم روی چشمام بود. یه سیگار بین انگشتام داشت دود می شد. اونقدر شاکی و عصبی و ناراحت بودم که کارد می زدی خونم در نمی اومد!
تا خود خونه رو حرص خرده بودم و به زنگایی که به گوشیم می خورد اهمیتی نمی دادم. آخرش هم مجبور شدم گوشیو خاموش کنم.
صدای باز شدن در اومد. بدون اینکه دستمو از روی چشمم بردارم گفتم: ونداد اگه اومدی چرت و پرت بگی و نصیحت کنی اصلاً الآن وقتش نیست!
سلام بابا از جا پروندم! تا حالا پیشش سیگار نکشیده بودم! می دونست که می کشم اما به احترامش ترجیح می دادم این کار رو جلوش انجام ندم! نگاهش از سیگار بین دستام آروم اومد سمت صورتم و زل زد به چشمام.
سیگار رو توی زیرسیگاری خاموش کردم و از جام پاشدم. از اون هم دلخور بودم! از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه و کتری رو آب کردم. داشتم با کبریت زیر گازو روشن می کردم که اومد، پشت میز کوچیک وسط آشپزخونه نشست و گفت: بشین کارت دارم .
بدون اینکه نگاهش کنم نشستم و سرمو انداختم پایین. گلوشو صاف کرد و گفت:اگه دوست نداشتیم امشب اونجا باشی واسه این بود که این جوری بهم نریزی! واسه این بود که می دونستم اون پسره داره چرت و پرت می گه! نمی خواستم ذهنت درگیر یه سری حرفای بیخود بشه! چی فکر کردی با خودت؟! که چون اونجا نشستم و اخم کرده و تو هم هستم، باورش کردم؟! من پسر خودمو نمی شناسم؟! نمی بینم که چه جوری داری زندگی می کنی؟! اعصابم به هم ریخته بود چون قبل اینکه بیای داشتیم با داییت و آرمان داد و بیداد می کردیم! اعصابم خرد بود چون داشتم می دیدم دوباره داره یه شر جدید به پا می شه!هر کدوم اونا یه چیز می گن! آرمان می گه ویدا تو تموم این سال ها مرتب اسم تو رو می آورده و اینکه تو بهش وعده ی زندگی و عشق دادی! به ویدا می گیم واسه چی این چرت و پرت ها رو تحویل آرمان می دادی، می زنه زیر گریه و می گه من نگفتم اینا توهم خودشه!
داشتم با انگشتم روی سطح میز حرکت می دادم که بابا دستشو گذاشت روی دستم و گفت: آبان منو ببین.
سرمو بلند کردم و چشم دوختم به چشماش. چند ثانیه ای نگاهم کرد بعد گفت: به جان خودت که برام خیلی عزیزی یه لحظه هم بهت شک نکردم! دلم نمی خواد این جوری فکر کنی!
-مهم نیست!
:مهمه! واسه من مهمه!
-مهم این نیست که کی چی فکر کرده! مهم اینه که من حوصله ی یه بساط جدید رو ندارم! به قرآن خسته ام! به خدا دیگه نمی کشم! دارم دیوونه می شم! من اگه قرار بود با همچین وعده ای اون دختره ی عوضی رو بکشونم ایران دیگه نمی ذاشتم بره اصفهان دو سال تموم یواشکی زندگی کنه! من اگه...
     
#33 | Posted: 18 Nov 2014 10:08
-چیو داری توضیح می دی آبان! بهت می گم یه چرتی گفتن دو تاییشون! منو چرا داری توجیه می کنی وقتی خودم می دونم یه مشت مهملاته!
:چی کار کنم که این جریان تموم بشه؟! چی کار کنم که دیگه چشمم به چشم اینا نیافته؟!
- خودم این جریانو از نطفه خفه می کنم آبان. بهت قول می دم.
سرمو در کمال ناباوری به دو طرف تکون دادم و بابا گفت: دارم بهت قول می دم. نمی گم شاید دیگه تنشی بینتون نباشه ولی نمی ذارم این قضیه ی جدید اذیتت کنه! نمی ذارم دیگه کسی حرفی بزنه. اگه لازم باشه جفتشونو می فرستم برن پیش روانپزشک! بهت قول می دم!
از جام پاشدم و زیر کتری رو روشن کردم و دوباره نشستم سر جام. بابا گفت: جریان باغو ونداد بهت گفته دیگه؟
نگاهش کردم که بیشتر توضیح بده. ادامه داد:سندش دست رحمانیه. می خوای چی کار کنی با باغ؟
:نمی خوامش!
-اون خدا بیامرز واسه تو گذاشتتش. می تونی بفروشیش.
:ترجیح می دم آتیشش بزنم تا بفروشمش! من نمی خوام اون باغو! شاید اصلاً رفتارای دایی واسه همین باغه! شاید ناراحته از اینکه اون باغ به نام من شده!
-خودش در جریان بوده. خودش همراه آقاجون رفته محضر. از اون دلخور نشو آبان. هم زندگی دخترشو از هم پاشیده می بینه، هم پدرشو از دست داده!
:مگه گناه منه؟!
- فقط با تو این رفتارو نداره! کنترل اعصابش رو به کل از دست داده! به زن داییت هم رحم نکرد امشب!
:من زن و بچه اش نیستم!
- به اون هم امشب گفتم! گفتم دیگه حق نداره بهت بی احترامی کنه! بهش گفتم دخترشو جمع کنه و جلوشو بگیره وگرنه کلاهمون می ره تو هم!
:احتیاجی به گفتن شما نیست! من از این به بعد به هر کی که بخواد آرامش منو بهم بزنه نشون می دم آزار دادن من چه عواقبی داره!
: می خوام یه چیزی بهت بگم می بینم اونقدر آتیشی هستی که نمی شه باهات حرف زد. پس می ذارم واسه بعد. خیلی هم خسته ام. فردا هم مراسم هفت آقاجونه و کلی کار دارم. سر فرصت باهات حرف می زنم.
-در چه موردی؟!
:در مورد آرمان! برادرت!
-بابا!
:چیه؟! اگه بگی برادرم نیست این نسبت خونی از بین می ره؟!
-من نمی خوام هیچ نسبتی باهاش داشته باشم!
:خواستن و نخواستن تو تغییری تو این مسئله ایجاد نمی کنه!هر اتفاقی هم که افتاده باشه اون برادرته!
از جام پاشدم و گفتم: به من نگین که ببخشمش! اون هم امشبی که منو تا مرض جنون عصبانی کرده!
-باشه! سر وقتش باهات حرف می زنم. شبو همین جا هستم. یه زنگ به مادرت می زنی؟! خیلی نگرونت بود.
سری به علامت مثبت تکون دادم و بابا رفت بخوابه. بعد دم کردن چایی موبایلم رو برداشتم و روشن کردم و زنگ زدم به مامان. با اولین زنگ برداشت و گفت: آبان جان؟!
-سلام.
:بابات اومد پیشت؟
-رفته بخوابه.
:آروم شدی؟
سکوت که کردم گفت: آبان مامان، آرمان می خواد بعد این مراسما برگرده. تو خودتو ناراحت نکن باشه؟! فقط چند روز تحمل کنی همه چی تموم می شه. گوش می دی چی می گم؟!
-مامان بعداً با هم حرف می زنیم. خب؟!
:باشه. برو استراحت کن.
-ونداد اونجاست؟
:نه مادر. زن داییت حالش خوش نبود بردش درمونگاه.
-باشه. فعلاً
: آبان نشینی فکر و خیال کنی! اینا یه حرف بی ربطی زدن! تو به خودت نگیری ها!
-باشه مامان جان! چشم! کاری نداری؟!
:نه عزیزم. خدافظ.
وقتی داشتم می خوابیدم فقط به این فکر می کردم که این دو تا چه تاوانی دارن پس می دن! تو لجنی که به زندگی من زدن خودشون اسیر شدن و دارن دست و پا می زنن. تو فکر این بودم که اصلاً نیازی به انتقام من نیست! خودشون قراره باقی عمرشون رو تو خفت و خواری زندگی کنن! جالب هم این بود که با فکر کردن به این قضیه آرامشی هم بهم دست نمی داد! تو وجودم چیزی آروم و قرار نمی گرفت! منو خوشحال نمی کرد!

اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که تا خود صبح کابوس دیدم و صبح با یه سردرد وحشتناک از خواب پا شدم. از اون روزایی بود که بی خودی دلت می خواست به همه ی عالم و آدم گیر بدی! سر کلاس کلی به این بچه های بیچاره توپیدم و بعد و به زور خودمو تا ساعت 12 نگه داشتم و رفتم خونه. در رو که باز کردم دیدم سر و صدا و جیغ بچه می یاد. همین یکی رو کم داشتم! به خیال اینکه رهاست رفتم تو و از دیدن آرمان و مامان وا موندم! نگاهی به مامان انداختم بی حرف رفتم تو اتاقم و در رو کوبیدم به هم!
بعد چند دیقه ضربه ای به در خورد و مامان اومد تو . نشسته بودم روی تخت و سرمو گرفته بودم تو دستام.
اومد کنارم نشست و دست گذاشت پشتم و گفت: می دونم دلت نمی خواست اینجا ببینیش.
سرمو بلند کردم و برگشتم سمتش و گفتم:خونه ی پدر و مادرشه! من چی کاره ام که بخوام یا نخوام!
-این جوری حرف نزن آبان!
:چی می گم مگه؟!
- همین جوری! اینقدر تلخ!
:شیرین تر از این نمی تونم باشم!
-بابات داره می یاد اینجا آرمانو بیرون کنه! به محض اینکه شنید آتیشی شد! تو اگه بخوای می تونی یه کاری کنی که این اتفاق نیافته!
سری به علامت منفی تکون دادم و عصبی از جام بلند شدم و گفتم:برام مهم نیست قراره چه اتفاقی بیافته مامان!
مامان از جاش پاشد و اومد کنارم و گفت: آبان بیا آب بریز روی این آتیش بذار شر بخوابه!
پالتو و پلیورمو در آوردم و همون جوری که دکمه های پیرهنمو باز می کردم گفتم: شری رو که من بلند نکردم چه جوری بخوابونم مامان؟!
-وقتی بابات اومد بگو که مشکلی با اینجا بودن آرمان نداری!
پیرهنمو در آوردم و پرت کردم روی تخت و گفتم: تا حالا دیدی دروغ بگم؟!
-آبان! خواهش می کنم! به خاطر دل شکسته ی من!
:خاطر دل شکسته ی منو کی می خواد! جواب این روان داغون منو که الآن چند وقته داره روز به روز بدتر می شه کی می خواد بده؟! اصلاً بعد گندی که دیشب زده واسه چی اومده اینجا؟!
-همراه آتنا و احسان اومدیم. آب گرم باغ مشکل پیدا کرده. اومدیم واسه دوش گرفتن. چه فرقی می کنه مادر؟! می دونم بد کرده! می دونم وقتی می بینیش حالت بد می شه و دست خودت هم نیست ولی بیا بزرگی کن و نذار این پدر و پسر بیشتر از این تو روی هم در بیان!دیشب بابات زده چشمشو کبود بادمجون کرده! آبان بیا نذار وضعیت بدتر بشه! تو رو قرآن. تو روح آقاجون! تو رو هر کی می پرستی پسرم!
یه تی شرت پوشیدم و نشستم رو تخت. ناخودآگاه با انگشتای دست راستم داشتم جای بریدگی مچ دست چپم رو لمس می کردم.
مامان جلوم زانو زد و دست گذاشت روی پامو گفت: آبان. فقط بیا به بابات بگو که با بودن آرمان تو این خونه مشکلی نداری! بهت قول می دم کاری به کارت نداشته باشه. می خواد برگرده! یکی دو ماه دیگه بر می گرده! بذار این دو ماه رو حس کنم خونواده ام هیچ مشکلی با هم ندارن! حتی اگه این حس دروغی باشه!
-مامان نمی تونم! به قرآن نمی تونم! چرا منو اینقدر اذیت می کنین؟! مگه من چه گناهی کردم که همش از من کارایی رو می خواین که در حد توانم نیست؟!
:تو بخوای می شه مادر! من می دونم که چقدر با گذشتی! من می دونم که هر کی دیگه جای تو بود داداششو زنده نمی ذاشت. آبان یه بار گذشت کردی یه بار دیگه هم گذشت کن. بذار رابطه این پدر و پسر درست شه مادر!
-بابا اگه آرمانو نمی خواد و نمی بخشه به خاطر من نیست مامان!به خاطر آبروی از دست رفته خودشه! به خاطر اینه که هنوز که هنوزه نتونسته تو اون بازار سر بلند کنه!
:تو بگذری اون هم می گذره!
:من از چی بگذرم مامان؟!
-هیس داد نکش! نگذر ولی سکوت کن! آبان مادرتم! ازت یه چیزی خواسته ام! دیگه تا ابد هم چیزی ازت نمی خوام! همین یه بار!
رفتم عقب تخت نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم. مامان نشست کنارم و گفت: قربونت برم! می دونم سخته! می دونم همه ی حقا با تواِ ولی من مادرم آبان!نمی تونم از یک کدومتون بگذرم! هفت سال تحمل کردم! دیگه نمی تونم! پدر بشی خودت می فهمی !
-سرم داره می ترکه!
:ناهار بخوری بهتر می شی.بیا بیرون بدون اینکه محلش بذاری بشین سر میز. اگه حاجی تو رو پشت میز ببینه آروم می گیره.
-مامان!
:آبان تو رو جون من! دارم دق می کنم از این غم! اصلاً نگاهش نکن! اصلاً خیال کن نیست!
- حالم خوش نیست. برو می خوام دراز بکشم! تو رو خدا برو بیرون مامان!
هنوز این جمله از دهنم درنیومده بود که صدای نعره ی بابا رو شنیدیم. مامان زد تو سرش و گفت: یا پیغمبر! بعد دویید از اتاق بیرون!
سعی کردم به سر و صداها بی تفاوت باشم! می خواستم نشنوم! می خواستم نبینم پدر و پسر به خاطر من افتادن به جون هم! صدای التماسای مامان رو نمی خواستم بشنوم! عصبی تو اتاق راه می رفتم! یه سیگار روشن کردم! اونقدر محکم و باحرص پک می زدم که خیلی زود خاکستر شد!
التماسای مامان اذیتم می کرد! نمی تونستم بمونم تو اتاق! رفتم بیرون و داد کشیدم: بســــــــــــه!
از صدای فریادم بابا که داشت هوار می کشید ساکت شد و برگشت سمت من!
آتنا با دیدن من اومد سمتم و با التماس گفت: داداش تو رو خدا تو یه چیزی بگو بابا آروم بگیره! به قرآن الآن سکته می کنه!
صدای بابا رو شنیدم که گفت: تو خونه ای؟!
علی رغم عصبی بودنم سعی کردم با خونسردی به مامان بگم: ناهار نمی خوریم؟ من باید برم کلاس!
مامان انگار با این جمله ی من جون دوباره گرفت. اشکاشو پاک کرد و لبخند مستأصلی زد و گفت: آتنا جان بیا کمک میزو بچینیم.
برگشتم تو اتاقم و در رو کوبیدم به هم و خودمو پرت کردم روی تخت. چند دیقه بعد صدای باز شدن در اومد و آتنا با یه لیوان وایساد بالای سرم و گفت: مامان گفت سردرد داری. برات قرص آوردم.
نیم خیز شدم و قرص رو خوردم و دوباره دراز کشیدم و گفتم: ناهار آماده شد خبرم کن!
آتنا اما بیرون نرفت. اومد کنار تخت نشست و دست انداخت توی موهامو گفت: مرسی آبان! مرسی که می ذاری حس کنیم یه خونواده ی خوشبختیم!
-ولی نیستیم! هیچ وقت هم نمی شیم!
:می دونم! ولی همین قدر که تونستی مامانو خوشحال کنی ازت ممنونم!
-من چی؟! من قراره کی خوشحال بشم؟! من قراره چه جوری آروم بشم؟!
:باید به خودت فرصت بدی. باید دوباره شروع کنی آبان. چرا راضی نشدی ترمه رو ببینی؟! دختر خیلی خوبیه!
-احسان قرار بود چیزی بهت نگه!
:وقتی دید قبول نکردی بری ببنیش بهم گفت.
-پس می دونی که قبول نکردم برم ببینمش و نمی خوام ببینمش و نمی خوام حرفی هم بشنوم!
:باشه
-منتظریم ونداد بیاد تا ناهار بخوریم.
:اون واسه چی؟!
- باید وسیله های حلوا رو بیاره که درست کنیم.نیم ساعت مونده غذا آماده شه استراحت کن تا اون موقع.
آتنا که رفت سعی کردم یه خرده بخوابم بلکه از این سردرد لعنتی خلاص شم اما خوابم نبرد. صدایی از بیرون نمی اومد. بابا احتمالاً به خاطر حضور من سکوت کرده بود. یا شاید هم با کوتاه اومدن من کوتاه اومده بود.
به هر حال هیچ پدری نمی تونه ببینه پسراش عین خروس جنگی افتادن به جون هم!
هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو آروم کنم. نمی تونستم کنار بیام که قراره باهاش سر یه میز بشینم. نمی تونستم خیلی راحت بشینم و ناهار بخورم و به روی خودم نیارم که با کسی که بهم خنجر زده نشسته ام سر یه میز!
وقتی مامان در رو وا کرد و گفت برم واسه ی ناهار ترجیح می دادم از گشنگی بمیرم اما از اتاق بیرون نرم ولی حیف که چاره ی دیگه ای نبود!
     
#34 | Posted: 18 Nov 2014 10:09
بی میل از جام پاشدم و از اتاق رفتم بیرون. اونقدر روم فشار بود که می تونستم حتی بشینم و عین یه بچه گریه کنم یا برم لبه ی یه دره وایستم و از ته دل هوار بکشم.
احسان که تازه از راه رسیده بود از جاش پاشد و بهم دست داد و احوال پرسی کرد و بابا هم از روی مبل بلند شد. اومدم برم سمت میز ناهارخوری که بابا بازومو گرفت و کشید سمت خودش و گفت: بعد ناهار باهات کار دارم!
سری به علامت موافقت تکون دادم و نشستیم پشت میز. از آرمان و ونداد خبری نبود. 2 دیقه بعد ونداد از دستشویی اومد بیرون و همون جوری که دستشو با دستمال خشک می کرد کنارم نشست و گفت: خوبی آبان؟
سرسری سرم رو تکون دادم به معنی آره و برای خودم یه لیوان آب ریختم. گلوم حسابی خشک شده بود. یه مقدار غذا کشیدم و مشغول بازی باهاش شدم که صدای آیدین رو شنیدم. سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. داشت همراه آفاق و آرمان از اتاق آفاق می اومد بیرون. سرمو انداختم پایین تا توان حفظ ظاهرم رو از دست ندم.
صدای ونداد رو شنیدم که گفت: یه چیزی بخور آبان! خیلی ضعیف شدی!
فقط تا موقعی تونستم اون شرایط رو تحمل کنم که آرمان مجبور نشده بود لب باز کنه و با آیدین حرف بزنه! صداش که به گوشم خورد تموم آرامش ظاهریم هم به باد رفت. تو دلم آشوب شد! مرتب یه جمله اش توی ذهنم تکرار می شد: من دوستش دارم آبان!
قاشق رو گذاشتم توی بشقاب و بی توجه به اعتراض مامان که متذکر می شد چیزی نخوردم ، رفتم توی اتاقم و در رو بستم.
نشسته بودم رو صندلی و سرم رو گذاشته بودم بین دستام روی میز که بابا در رو وا کرد و گفت: آبان؟!
سرمو بلند و نگاهش کردم. اومد تو و در رو بست و گفت: چی کار داری می کنی؟!
گنگ نگاهش کردم. اومد روی تخت نشست و صندلی چرخونی رو که روش نشسته بودم به سمت خودش چرخوند و پرسید: آبان چی به روز خودت داری می یاری؟!
- منظورتونو نمی فهمم!
:وقتی از بودنش اینقدر زجر می کشی به خاطر کی و چی راضی شدی بمونه! پاشو برو خودتو تو آیینه ببین! رنگ به روت نیست!
-سرم درد می کنه واسه خاطر اونه!
:سر من نمی تونی شیره بمالی!
-مامان گناه داره!
:همینو توی تو نمی تونم بفهمم و درک کنم! این حس ایثارتو نمی تونم بفهمم آبان! 7 سال پیش هم خواستی از ویدا محافظت کنی که قرص وایسادی به پاش و از جونت مایه گذاشتی! من نمی گم گذشت چیز بدیه! من نمی گم نباید ببخشی! نمی گم برادر بزرگتو نبخش! حرفم اینه که تظاهر به چیزی که نیستی نکن! وقتی هنوز اونقدر تو وجودت کینه هست که داری از درون منفجر می شی، به خاطر یکی دیگه تظاهر به همه چی عالیه نکن! چرا نذاشتی بیرونش کنم؟!
-به خاطر مامان! به خاطر آتنا! آفاق! به خاطر خود شما!
:من؟!
-آره! شما! کدوم پدری دلش می خواد بچه اشو طرد کنه؟!
:بس نیست آبان؟! اینقدر واسه خاطر دیگرون زندگی کردی بس نیست؟! 7 سال تموم عین یه تراکتور از خودت کار کشیدی که ماها مثلاً نفهمیم تو وجودت چی می گذره! آبان این راهش نیست! باید از ته دلت بخوای که بتونی این وضعیتو تحمل کنی! بشین و با خودت کنار بیا و از ته با بودن آرمان کنار بیا بعد بخواه که بذارم اینجا بمونه!
سرمو انداختم پایین. حرفی واسه گفتن نداشتم. بابا از جاش پاشد و گفت: بعد ناهار دست بچه اشو می گیره و می ره! اون موقع بیا بشین غذاتو بخور!
بابا که رفت بیرون حاضر شدم. باید می رفتم آموزشگاه. یکی دو تا کتاب برداشتم و پالتومو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. مامان با یه اخم روی صورتش از جاش پاشد و گفت: کجا؟!
-آموزشگاه!
:مگه مسجد نمی یای؟
-می یام. الآن کلاس دارم.
:ناهار نخوردی که!
-سیرم! خدافظ
لحظه آخر قبل از اینکه برم بیرون چشمم به آرمان . نگاهی که به من داشت نگاه یه آدم پشیمون و مغموم نبود!

مجبور شدم برای اینکه به مسجد و مراسم هفت آقاجون برسم یه کلاسو کنسل کنم. نیم ساعت دیرتر رسیدم و ونداد با دیدنم اومد جلو و سلام کرد و گفت:گفتیم دیگه نمی یای.
:کلاسم طول کشید. قبل شیش هم باید برم.
-همین که خودتو نشون بدی کافیه. خوب کردی اومدی. بریم تو. چقدر هوا سرد شده.
مثل دفعه ی قبل کنار ونداد نشستم. با این تفاوت که این بار دایی روبروم نشسته و به صورتم زل زده بود. یه خرده نگاهش کردم و رومو برگردوندم یه سمت دیگه. خدا رو شکر که ونداد هم اصلاً حوصله ی حرف زدن نداشت!
نیم ساعت موندم و بعد آروم زیر گوش ونداد گفتم: من می خوام برم.
برگشت نگاهم کرد و پرسید: چیزی شده؟
-نه! کلاس دارم.
همراه ونداد از مسجد اومدیم بیرون. خوشحال بودم که چشمم به آرمان نخورده. دم در ونداد گفت: می خوای امشب بیای خونه ما؟
-واسه چی؟!
: بابا اینا نیستن.
-چرا نباید برم خونه ی خودمون؟!
:نگفتم نباید! ولی گفتم اگه دوست نداری با آرمان دم خور شی می تونی بیای پیش من.
-مگه امشب خونه ی ماست؟!
:گویا!
-یعنی چی؟!
:نمی دونم والله ولی امشب قراره خونه شما بمونه!
- می رم پیش صفا!
:بیا خونه ی ما دیگه! تنهام شب!
-یه کاریش می کنم. بهت زنگ می زنم. برم دیرم شد!
با ونداد دست دادم و رأس ساعت شیش آموزشگاه بودم. بچه ها سر کلاس نشسته بودن. رفتم تو کلاس و چشم دوختم بینشون و بهار رو ندیدم. نبودن بهار دمغ ترم کرد. ده دیقه از شروع کلاس گذشته بود که ضربه ای به در خورد و بهار اومد تو و عذرخواهی کرد و اجازه خواست که بشینه. با دست اشاره به صندلی ها اشاره و شروع کردم به ادامه تدریس و این درحالی بود که همه ی حواسم پی بهار بود!
کلاس که تموم شد رو به بهار گفتم: خانم فروتن شما باشین کارتون دارم.
بچه ها که از کلاس رفتن بیرون، کیفش رو انداخت سر شونه اش و اومد کنار میزم و منتظر موند.
از جام پاشدم و پرسیدم: ماشین آوردی؟
-نه
:پس بریم من می رسونمت.
خواست تعارف کنه که گفتم: خودم دوست دارم این کارو بکنم. بریم.
تو ماشین ساکت نشسته بود و زل زده بود به بیرون. برای اینکه سر حرفو وا کنم پرسیدم: می ری خونه دیگه؟
-می خواستم برم پیش صفا ولی پشیمون شدم. خسته ام، می خوام برم خونه.
:طوری شده؟
-امروز ماشین بابکو فروختیم.
:همون که زیر پات بود؟
-آره.
:چرا؟
-واسه جور کردن پول دیه!
بعد چند لحظه سکوت پرسیدم: خیلی مونده تا جور شه؟
-آره! به مامان گفتم خونه رو هم بذاره برای فروش!
:می ارزه؟!
-خون برادرم به بیشتر از اینا می ارزید!
:خون سهیل رو بریزی بابک زنده می شه؟!
-دل من خنک می شه!
:مطمئنی؟!
بهار جواب نداد و ساکت شد. دنده رو عوض کردم و پرسیدم: منظورم از می ارزه این بود که مامانت گناه داره سر پیری بخواد آلاخون والاخون بشه.
-می دونم اما چاره ای نیست! دارم سعی می کنم یه خرده اشو وام بگیرم ولی با وام هم کلی کم دارم!
:از کدوم سمت باید برم؟
بهار آدرس رو گفت و دوباره ساکت شد. پرسیدم: اذیت می شی یه سیگار روشن کنم؟
سری به علامت منفی تکون داد و گفت:ولی سیگار کشیدن پشت رل جریمه داره.
-می دونم ولی حاضرم جریمه اشو بدم!
:می ارزه؟!
برگشتم سمتش و با یه لبخند گفتم: شدی ونداد؟! اون هم به ده دیقه نرسیده جمله های خودمو به خودم پس می ده!
وقتی دیدم خیلی دمغه گفتم: ناراحت ماشین نباش. می تونی بعداً بخری.
-بوی بابکو می داد!
:به یاد مرده ها بودن خوبه ولی با مرده ها زندگی کردن فکر نمی کنی کار درستی نیست؟
-اگه مسبب مرگ بابک، من نبودم اینقدر اذیت نمی شدم.
:سهیل اونو کشته!
-من سهیلو وارد خونواده ام کردم!
:مگه می دونستی قراره چه اتفاقی بیافته؟! اگه همون روز اول آیه نازل می شد که سهیل بعد عقدتون برادرتو از پا در می یاره، بازم قبول می کردی باهاش ازدواج کنی؟
-شاید آره! احتمالاً اون موقع می گفتم آیه اش دروغیه!
:با این حرفا نه بابک بر می گرده و نه گذشته عوض می شه. من در حدی نیستم که بخوام حرفی یا نصیحتی داشته باشم برات. خودم تا خرخره توی جریانی گیر افتادم که هر چی دست و پا می زنم نمی تونم بیام بیرون، یکی باید منو راهنمایی کنه ولی به این ایمان دارم که راهی که داری می ری اشتباهه!
-قانون می گه! آدم کشته باید کشته بشه!
:قانون خیلی وقتا دل ما رو ندیده می گیره!
-بینم نکنه تو فک و فامیل سهیلی؟!
لبخندی نشست رو لبم. پکی به سیگارم زدم و گفتم: نه. ولی می دونم این راهی که داری می ری تهش آرامش نیست. سهیلو اون بالا آویزون از طناب ببینی از هم پاشیده تر می شی اما قرار نمی گیری!
-تو از کجا می دونی؟! مگه کسی رو اعدام کردی که این جوری حرف می زنی؟! اینقدر با اطمینان!
:آره! خودمو!
بهار کاملاً برگشت سمتم و با بهت نگاهم کرد و بعد چند لحظه پوزخندی زد و گفت: شاعر خوبی می شدی اگه
-ترشی نمی خوردم؟! اتفاقاً اصلاً هم ترشی نمی خورم! یعنی دوست ندارم اصلاً!
: خودمو! هه! هر که به ما می رسه فیلسوفه!
-جدی گفتم!
:پس چرا هنوز اینجایی؟! چرا نفس می کشی؟! چرا زنده ای؟!
-ونداد نجاتم دادم!
:پس پشیمونی! اکثر آدمایی که خودکشی می کنن تو لحظه آخر پشیمون می شن ولی دیگه کار از کار گذشته!
-من تا آخرین لحظه پیشمون نبودم! به کاری که می کردم اطمینان داشتم! همیشه فکر می کردم ونداد ظلم بزرگی در حقم مرتکب شده! بی موقع رسیده و نجاتم داده! الآن فکر می کنم خیلی به موقع اومده!
:معجزه ای اتفاق افتاده که به همچین نتیجه ای رسیدی؟!
-خیال کن آره!
: اونوقت این معجزه چی هست؟!
-تو!
حس کردم بهار حتی نفس هم نمی کشه! اونقدر تو بهت بود که برای ثانیه ای اصلاً از جاش تکون نخورد و بعد از مکثی طولانی آروم گفت: نگه دار پیاده می شم!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: منظورم اونی نیست که خیال می کنی!
-گفتم نگه دار پیاده می شم!
:بهار! منظورم عشق و عاشقی نیست!
-پس چی؟! دیگه بدتر! وایسا می خوام پیاده شم!
گوشه خیابون نگه داشتم اما در رو قفل کردم و گفتم: ببین چی می گم بعد جوش بیار!
-لازم نکرده! باید می فهمیدم این همه توجه بی خود واسه چیه! اشتباه گرفتی! وا کن این درو!
: باید بذاری حرف بزنم بهار!
-بهار نه و خانم فروتن! وا کن والا شروع می کنم به جیغ و داد!
همین که اومد دهن وا کنه و جیغ بکشه ناچاراً قفل در رو وا کردم. از ماشین پیاده شد و قبل از اینکه در رو بکوبه به هم گفت: خودت به صفا زنگ بزن و بگو دیگه نمی ری کافی شاپ! والا اگه بفهمه به دخترخاله اش که حکم خواهری به گردنش داره، نظر داری مطمئناً واسه رفاقتتون بد می شه!
صدای کوبیده شدن در به چهارچوب مغزمو تکون داد! محکم کوبیدم روی فرمون و یه لعنتی گفتم! حق داشت اشتباه برداشت کنه! اما می تونست بذاره براش توضیح بدم! چه روز گندی بود امروز!

تصمیم داشتم برم خونه ی خودمون. تا ابد که نمی شد فرار کرد! نزدیکای خونه بودم که موبایلم زنگ خورد. ونداد بود و پرسید:کجایی؟!
-نزدیکای خونه ام.
:خونه ی ما؟
-نه خونه ی خودمون
:اونجا چرا؟!
-آدم می ره خونه ی خودش باید دلیلی داشته باشه؟!
:مگه قرار نبود بیای پیش من؟!
-گفتم بهت زنگ می زنم!
:پاشو بیا دیگه، من اینجا تنهام!
- راستشو بخوای امشب اصلاً حوصله نصیحت شنیدن ندارم!
:حوصله آرمانو دیدنو داری؟!
- برم بچپم تو اتاقم اونو هم احتیاجی نیست ببینم!
:بیا اینجا نصیحتت نمی کنم! می ذارم هر غلطی دوست داری بکنی!
-شام داری یا یه چیزی بگیرم؟!
:بیا غذا هست. فعلاً
شماره خونه رو گرفتم و آفاق گوشی رو برداشت. براش توضیح دادم که ونداد تنهاست و شبو می رم پیش اون و خواستم قطع کنم که گفت: آبان، مامان باهات کار داره. یه لحظه گوشیو نگه دار.
مامان یه الو آبان گفت و بعد با اعتراض شروع کرد به غرغر کردن: به خاطر آرمان خودتو آواره کردی؟! پاشو بیا می فرستمش بره خونه ی خودش!
-به خاطر اون نیست مامان. ونداد تنها بود اصرار کرد. دارم می رم پیشش.
:دروغ نگو آبان!
-دروغ نمی گم! نزدیکای خونه بودم زنگ زد، دور زدم و دارم می رم پیشش.
:به هر حال من می تونم از آرمان بخوام بره خونه اش.
-فردا ظهر می یام خونه. کاری نداری؟
:نه به سلامت. آبان!
-جان؟
:نشینین تا صبح سیگار دود کنین ها!
-خدافظ!
     
#35 | Posted: 18 Nov 2014 10:10
زنگ واحد دایی رو که زدم ونداد از پای آیفون گفت: در رو می زنم ماشینو بیار تو. پشت ماشین من پارک کن.
باشه ای گفتم و نشستم پشت رل و منتظر موندم در کنترلی پارکینگ باز بشه و وقتی توی آسانسور زل زدم به چهره ی خودم تازه یادم اومد که چقدر خسته و گرسنه و کلافه ام!
ونداد دم در واحدشون وایساده بود. از آسانسور رفتم بیرون باهاش دست دادم و پرسیدم: مامانت اینا کجان؟
-خونه باغ! خوششون اومده انگار!
به محض ورودم به خونه خودمو انداختم روی مبل و سرمو تکیه دادم به پشتی و چشمام رو بستم. ونداد آروم زد به پام و گفت: پاشو لااقل اون پالتو رو درآر!
-الآن پا می شم. چایی داری؟
:شام بخور اول بعد چایی. پاشو دست و روتو بشور، میز شام چیده است.
با خستگی از جام پاشدم و پالتومو در آوردم و آویزون کردم. اومدم برم سمت دستشویی که ونداد گفت: بهار خانم خوبن؟!
متعجب برگشتم سمتش . همون جوری که از تو مایکرویو ظرفی رو در می آورد گفت: صفا زنگ زده بود بهم!
-کی؟!
:حدودای ساعت 6.
-چی کار داشت؟
:به موبایلت زنگ زده در دسترس نبودی. می گفت با بهار کار داره!
-خوبه! همه دست به دست هم می دن اطلاعات به تو برسه!
:به من چه؟!
-حالا با بهار چی کار داشت؟!
:نمی دونم والله! این قسمتو دیگه بهم گزارش نداد! ولی می دونم که بهار خانمت گوشیشو خونه جا گذاشته بود، واسه همین زنگ زد به تو!
- برگردم از دستشویی جواب اون بهار خانمت رو می دم!
:مگه حرف بدی می زنم؟!
-خودت بهتر می دونی!
از دستشویی که اومد بیرون دیدم نشسته جلوی تلویزیون. پرسیدم: مگه نگفتی میز شام چیده است؟
-صبر کن یه خرده تا شام آماده بشه!
:مگه قرمه سبزی بار گذاشتی که باید جا بیافته! من ناهار نخوردم گرسنه امه!
-می خواستی بخوری! غذای به اون خوبی!
دیدم از جاش بلند نمی شه گفتم: من می رم سر میز!
خیلی خونسرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: بذار صفا هم بیاد بعد می خوریم. نزدیکه گفت دو سه دیقه دیگه اینجاست.
با تعجب پرسیدم: صفا؟!
-آره گفتم بیاد دور همی صفا کنیم!
نشستم روبروش و با اخم پرسیدم: تو مغزت چی می گذره ونداد؟! می خوای چی کار کنی؟!
-هیچی به خدا! وقتی فهمید من و تو شب تنهاییم راغب شد بیاد پیشمون، تعارف کردم ، اون هم قبول کرد!
: خیلی چیک تو چیک شدین شما دو تا! تو که تا حالا چشم دیدنشو نداشتی!
-از این به بعد دارم! آدما متحول می شن!
از جام پاشدم و همون جوری که می رفتم تو آشپزخونه گفتم: ونداد دری وری بگی جلوش خودت می دونی ها!
-دری وری یعنی چی؟! می شه مشخص کنی که من دقیقاً بدونم چه حرفایی نباید بزنم؟!
:در مورد بهار!
-پس اگه در مورد بابک حرف بزنیم مشکلی نیست دیگه؟!
کتری رو آب کردم و گذاشتم روی گاز و گفتم: ونداد کاری نکن دق دلیه این چند وقتو امشب سر تو خالی کنم! حواست باشه!
-خب خودت گفتی بهار! حرفی از بابک خدابیامرز نزدی که!
:در مورد اون می خوای حرف بزنی که چی بشه؟! برسی به بهار دیگه؟! این پسره از هیچی خبر نداره!
-مطمئنی؟!
:یعنی چی؟!
- والله تا اونجایی که من خبر دارم این خود صفا بود که اولین بار به من زنگ زد و گوشیو داد دستم که داری سعی می کنه باز یه بلایی سر خودت بیاری!
:صفا؟!
-احتمالاً نگاه های عاشقونه ای رو که بینتون رد و بدل می شده دیده!
:چرت نگو! چه عشقی؟!
-حالا هر چی!
اومدم از آشپزخونه بیرون و وایسادم روبروش و پرسیدم: ونداد درست حرف بزن ببینم چی می گی؟!
از جاش پاشد و خیلی خونسرد گفت:درست حرف زدم دیگه!
بعد اومد از کنارم رد بشه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: صفا کی بهت زنگ زده؟
-مچمو ول کنی واسه ات توضیح می دم! نیازی به خشونت نیست عزیزم!
:حرف بزن بعد ولت می کنم!
دستشو محکم از دستم کشید بیرون و گفت: مرتیکه ی هار! خیال کردی منم آرمانم اونجور بدبختو کوبیدی به دیوار؟! هیچی بابا! چند روز پیش زنگ زد. مثل اینکه متوجه توجهات تو به بهار شده. جریان بابکو واسه ام گفت و گفت که حواسم بهت باشه. می گفت دخترخاله اش واسه اش خیلی عزیزه ولی با روحیه ای که از تو می شناسه به درد هم نمی خورین! جریان سهیل و خونواده اش رو هم اون بهم گفت. می ترسه تو دوباره بیافتی تو دردسر! همون ترسی که من دارم! همون ترسی که اگه بقیه هم پی به زندگی بهار ببرن دچارش می شن!
-من واسه خوش آمد تو یا بقیه قرار نیست کاری بکنم!
:نمی گم کاری انجام بده! دارم می گم این کارو انجام نده! می گم این دختره بهار به دردت نمی خوره!
-ونداد دوباره شروع کردی ها! گفتم یه امشبو موعظه نکن!
:باشه! الآن خود صفا می یاد باهات می شینه حرف می زنه. به من می گی دایه دلسوزتر از مادر، ببینم حرفای اونو شنیدی چی داری بگی!
کلافه نشستم رو مبل! خوبه حالا گفته بودم خسته ام و حوصله ندارم! مهمونی ترتیب داده بودن که منو نصیحت کنن!
صدای زنگ در اومد و ونداد از تو آشپزخونه گفت: وا می کنی؟!
پامو انداختم رو پام و گفتم: به من چه؟! مهمون تواِ!
رفت سمت آیفون و در همون حال چپ چپ نگاهی هم به من انداخت! در بالا رو هم باز گذاشت و دوباره برگشت تو آشپزخونه.
از جام بلند شدم و پلیورم رو در آوردم و گذاشتم روی دسته ی مبل. صفا رسیده بود دم در. رفتم جلو سلام کردم و باهاش دست دادم. اومد تو و سراغ ونداد رو گرفت. با دلخوری به آشپزخونه اشاره کردم. اخم ریزی کرد و سری تکون داد به معنی چی شده؟
آروم یه هیچی گفتم و رفتیم سمت آشپزخونه. ونداد هم اومد بیرون با هم سلام و احوال پرسی کردن و نشستیم پشت میز شام! که احتمالاً قرار بود میز محاکمه ی من هم باشه!

برعکس اون چیزی که فکر می کردم سر شام جز در مورد کار و یه سری مسائل پیش پا افتاده حرف دیگه ای زده نشد. ونداد یه سیگار روشن کرد و کنارم روی مبل نشست و پرسید: می خوای با باغ چی کار کنی؟
-هیچی!
:یعنی چی هیچی؟!
- به بابا هم گفتم! نمی خوامش!
:چه به خوای چه نه مال تواِ!
-اونقدر بیافته اونجا که نابود بشه!
:باغ بدبخت و درختاش چه گناهی دارن؟!
- در حال حاضر نمی دونم! شاید بعداً در موردش تصمیم گرفتم.
ونداد از جاش پاشد و پرسید: چایی می خورین؟
هر دومون موافقت کردیم و صفا پرسید: جریان باغ چیه؟
- پدربزرگم باغی رو که خونه اش توش بوده قبل از فوتش به نام من زده!
:چه خوب!
-البته دیگه زیاد باغ نیست. بیشتر قسمتاش متروکه شده.
:خب زمینش ارزش داره.
ونداد از تو آشپزخونه گفت: آره ولی خر مغز آبانو گاز گرفته می گه نمی خوامش!
-اون باغ حق بابای تو و خاله پروین هم هست!
:حاتم طایی بازی در نیار! آقاجون انقدر داشته که به اونا هم برسه!
-بیشتر حس می کنم با گذاشتن باغ برای من یه جورایی سعی کرده اشتباهات گذشته ام همیشه جلوی چشمم باشه!
ونداد اومد کنارمون و سینی چایی رو گذاشت رو میز و گفت: مزخرف نگو آبان! بنده ی خدا خواسته یه جوری خوشحالت کنه!
صفا که خیلی در جریان اتفاقات گذشته ی من نبود تو سکوت زل زده بود به صفحه ی تلویزیون. در عجب بودم این دو تا چرا سر حرفو وا نمی کنن! چایی رو که خوردیم خودم گفتم: نصیحتاتونو بکنین بعدش برم بخوابم! خیلی خسته ام!
نگاهی به هم دیگه انداختن و صفا گفت: نصیحتی در کار نیست آبان. ما فقط نگرون این رابطه ای هستیم که تو دنبالشی!
عصبی پرسیدم:چه رابطه ای؟!
ونداد دستشو گذاشت روی پام و گفت: داریم حرف می زنیم آبان! قرار نیست دعوا کنیم!
سرمو انداختم پایین و شروع کردم دسته ی مبل بازی کردن.
صفا دوباره سکوتو شکست و گفت: نگفتی آبان!
سرمو بلند کردم و زل زدم به صورتش و گفتم: دنبال رابطه ای نیستم!
-پس چی؟!
:چی پس چی؟! چهار تا سوال ازت پرسیدم و یه بار منو سر میزش دیدی به این نتیجه رسیدی؟!
-کتمان نکن پسر خوب! می دونم که برات جلب توجه کرده.
:دلیلی نمی بینم مسائل خصوصی خودمو واسه شماها توضیح بدم!
- این مسئله ی خصوصی که می گی مربوط به دخترخاله منم هست!
:صفا چرا داری چرت و پرت می گی؟!
- چه چرت و پرتی؟! به ونداد هم گفتم. نه بهار به درد تو می خوره، نه تو به درد بهار! هر دوتون اونقدری مشکلات دارین که نتونین به هم کمک کنین! نه تو پسر بدی هستی، نه بهار دختر بدی! اتفاقاً جفتتون رو هم می تونم تضمین کنم ولی نه واسه هم دیگه!
برگشتم سمت ونداد و با حرص گفتم:چرندیاتت رو تو مخ اینم فرو کردی؟!
ونداد از جاش پاشد و سینی رو از رو میز برداشت. همونجوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: اتفاقاً چرندیاتی که ازش حرف می زنی رو اول صفا با من در میون گذاشت!
برگشتم سمت صفا و با اخم پریسدم: من رفتم خواستگاریش که شماها بریدین و دوختین؟! بهش نزدیک شدم چون دوست دارم بهش کمک کنم. در واقع دلم می خواد این جوری یه هدفی داشته باشم و برگردم به زندگی، اون رو هم برگردونم به زندگی!
- این رابطه رو به هر طریقی و به هر بهونه ای که شروع کنی تهش می شه وابستگی! دوباره می خوای یه دردسر جدید داشته باشی؟! نگاه بهار خیلی وقته که به عشق و ازدواج تغییر کرده! آبان دوباره سرخورده می شی! این بار زمین بخوری می تونی پاشی؟! تو جریان این کمک اگه وابسته اش بشی، اگه حس کنی دوستش داری چی؟!
:نشستی داری قصاص قبل از جنایت می کنی صفا!
-آبان این دختره شکننده است! خیلی داغونه! بدتر از خودت! هر کدومتون جداگانه احتیاج به کسی دارین که بتونه بهتون آرامش بده! بذار هنوز هیچی نشده جلوی این اتفاق گرفته بشه!
:صفا می دونی من الآن 30 سالمه؟! یا تو هم مثل این ونداد زبون نفهم خیال می کنی من یه نوجوون 14 ساله ی احساساتیم؟!
ونداد که وسط حرفای ما با یه ظرف میوه اومده و نشسته بود کنارم گفت: هوی! مودب باش آبان! هر چی هیچی نمی گم داری پشت هم بارم می کنی ها!
-مگه دروغ می گم؟! نشستین کمیته تشکیل دادین منو به راه راست هدایت کنین؟! صفا این که معلوم الحاله! از تو ولی اصلاً توقع نداشتم! منکر این نمی شم که از روز اول به خاطر یه جمله بهار مورد توجه ام قرار گرفته ولی اون پیرهنی که شما دوختین گنده تر از هیکل منه!
ونداد دست گذاشت رو پشتم و گفت: آبان! از بچگی با هم بزرگ شدیم! تا به این سن برسیم، سر جمع که حساب کنی، فقط یه ماه پیش هم نبودیم! دیگه تو بگی ف من می رم فرحزاد و بر می گردم! پس لطف کن نشین اینجا شعر بگو! اگه به بهار فکر می کنی فقط به خاطر کمک بهش نیست! نسبت بهش کششی داری که می ری سمتش! آبان تموم نوجوونی و جوونیتو پای عشق ویدا گذاشتی و نگاه چپ به کسی نکردی، 7 سال بعدشو هم که کلاً شدی زاهد و سالک! خودت داری می گی مورد توجهت قرار گرفته! می شه اینو برای من تفسیر کنی؟!
از جام پاشدم و گفتم: دلیلی نمی بینم که بخوام واسه شماها توضیح بدم! بگو کجا باید بخوابم اگه هم می خواین باز به این بحثتون ادامه بدین برم خونه ی خودمون کپه امو بذارم!
قبل از اینکه ونداد حرفی بزنه صفا گفت: بشین آبان! من می خوام تکلیف بهار معلوم شه!
-چه تکلیفی؟!
:پس بی خیال بهار می شی دیگه؟!
برگشتم سمت ونداد که با اخم زل زده بود بهم و گفت: آقاجون می شه لطف کنی یه گرمکنی، شلوارکی چیزی بدی من بپوشم و برم بخوابم؟!
ونداد از جاش پاشد و گفت: فردا جمعه است! رفیقتم نیومده اینجا که حال منو بپرسه! بشین بحثمون به یه نتیجه ای برسه بعد برو بگیر تو جات تا صبح غلت بزن!
به صفا گفتم: می شه بذاری این داستان روند خودشو طی کنه؟!
- روندی که داری ازش حرف می زنی، می دونی برای تو و بهار چقدر می تونه دردسرساز باشه؟! آبان شما دو نفر به درد هم نمی خورین!
     
#36 | Posted: 18 Nov 2014 10:10
:فقط می خوام بهش کمک کنم از این بحران رد بشه!
ونداد یه سیگار روشن کرد و گفت: خودت تو بحرانی یکی دیگه رو می خوای بکشی بیرون؟!
-بحران من با اون فرق می کنه! من بلدم گذشت کنم! می خوام به اون هم همینو یاد بدم!
:تو از ویدا و آرمان گذشتی؟!
-نگذشته بودم هر دوشون سینه قبرستون بودن الآن!
صفا متعجب پرسید: آرمان؟! برادرت؟!
رو به ونداد گفتم: بفرما! توضیح بده! واسه اش همه چیو بگو! چرا ساکتی؟!
-آبان!
:چیه؟! آبان و زهرمار!
-فکر می کردم رفیق صمیمیت همه چیو می دونه.
:چیو باید می دونست! افتخار بود برم همه جا جار بزنم که برادر بزرگم و نامزدم با هم ریختن رو همو منو دور زدن؟! گوش کن صفا! زندگی من به خودم مربوطه! بهار هم هر تصمیمی که بخواد بگیره به خودش مربوطه! لطف کن تو زندگی خصوصی من دخالت نکن! شب به خیر!
رفتم تو اتاق ونداد و درو کوبیدم به هم. اعصابم به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیدن چمدون ویدا و لباسای آیدین و به یاد آوردن مزخرفاتی که آرمان سرهم کرده بود و نگاه سر ظهرش بدتر جریم کرد!
نشستم روی تخت. کاش پالتوم همراهم بود و می تونستم یه سیگار بکشم! دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم رو چشمم تا یه خورده آروم شم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. بی حوصله از تو جیبم درش آوردم. تقریباً مطمئن بودم پیام تبلیغاتیه اما با دیدن شماره بهار شوکه شدم!

نوشته بود: سلام. از بابت امروز معذرت. اعصابم از دست ماشین بابک خرد بود سر شما خالی کردم.
نوشتم: سلام. مهم نیست. شاید منم باید یه طور دیگه قضیه رو مطرح می کردم.
- به هر حال باید فرصت توضیح دادن رو به شما می دادم.
:منظورم اونی نبود که برداشت کردی. می خواستم بگم حس کمک کردن به تو برای خلاصی از کینه هایی که خسته ات کرده، باعث شد به این موضوع فکر کنم که شاید زنده موندنم حکمتی داشته!
- یعنی حکمت بوده که شما زنده بمونی، بابک کشته بشه، من از زندگی ببرم و شما بیای منو نجات بدی؟!
: نه منظورم اون جوری نیست! منظورم اینه که اگه تا امروز داشتم بی هدف زندگی می کردم و فقط روزا رو می گذروندم، از وقتی حس کردم می تونم برای کمک به شما یه قدمی بردارم، روحیه گرفتم!
- چرا فکر می کنی می تونی به من کمک کنی؟!
:چون خودم یه قدم جلوتر ازت دارم راه می رم!
- باید مفصل با هم حرف بزنیم!
:حتماً
- کافه ی صفا می بینمت
:اونجا نه!
-چرا؟!
: بعداً توضیح می دم. یک شنبه تو کلاس می بینمت.
-باشه.
:از من دلخور نیستی که؟
-نه استاد!
:خوبه. شب به خیر.
یه شکلک خداحافظی فرستاد. گوشی رو گذاشتم روی میز کامپیوتر ونداد و دوباره دراز کشیدم روی تخت. خوبه که این روز گند یه اتفاق خوشایند هم داشت. خوشحال بودم تونستم واسه بهار منظورم رو توضیح بدم و خوشحال بودم دیگه دلخور نیست.
یه ربع بعد ضربه ای به در خورد و صفا اومد تو اتاق. نیم خیز شدم که بلند شم اومد جلو و گفت: دراز بکش . دارم می رم. کاری نداری؟!
از جام پاشدم و گفتم: ببخش یه لحظه عصبی شدم.
-نه بابا. یه وقت که خسته نبودی و حوصله داشتی می شینیم باهم مفصل صحبت می کنیم.
دستشو آورد جلو و باهام دست داد. باهاش تا دم در واحد رفتم. ونداد هم اومد و خداحافظی کرد و وقتی رفت در رو بستم و اومدم برم تو که ونداد مچ دستمو گرفت و گفت: ببخشید آبان واقعاً نمی دونستم که صفا از چیزی خبر نداره!
دستمو از دستش در آوردم و رفتم نشست روی مبل و گفتم: مهم نیست!
-چرا مهمه! کاش بهم می گفتی از قبل!
:خیال نمی کردم یه روزی برسه که شما دو تا اینقدر با هم صمیمی بشین که علیه من تشکیل جلسه بدین!
ونداد هم اومد روبروم نشست و گفت: علیه تو جلسه تشکیل ندادیم آبان! چرا نمی خوای بفهمی که ما نگرونیم؟! هم نگرون تو هم نگرون اون دختر بدبخت!
-اشتباه می کنین که نگرونین!
:واقعاً نمی دونم چرا نمی تونم منظورمو بهت بفهمونم!
-منظورتو کاملاً فهمیدم ونداد. می خوای بگی دو تا داغون، پنچر، دست به عصا نمی تونن کنار هم دووم بیارن! باشه! عیب نداره! بذار خودم به این نتیجه برسم!
:مطمئنی وقتی به این نتیجه برسی دوباره شکستو تجربه نمی کنی؟!
-وقتی قصدم عشق نیست، آره مطمئنم! ونداد یه چیزی رو بدون! دیگه هرگز هرگز عاشق نمی شم! شاید دوست داشته باشم، اما عشق نه! به هر کی که می پرستی فقط می خوام جلوی اون اعدامو بگیرم. یعنی می خوام هر کاری از دست بر می یاد انجام بدم که اون پسره اعدام نشه!
-چرا؟! سهیل فک و فامیلته؟!
:هه! بهار هم دقیقاً همنو پرسید!
-خب؟! چی جوابشو دادی؟! لابد کس و کارته که این جوری می خوای از خودت مایه بذاری!
:کس و کارم نیست. به خاطر اون هم نیست که می خوام تلاشمو بکنم! به خاطر بهاره، به خاطر خودم!
-بهار رو می تونم درک کنم که اگه یه کاری کنی از خون سهیل بگذره مطمئناً به آرامش بیشتری می رسه تا بخواد یارو رو بالای دار ببینه! اما تو چه جوری قراره نفع ببری از این قضیه موندم!
:نجات جون یه آدم انگیزه خوبیه واسه زندگی! خودت وقتی منو از بالای اون دار می کشیدی پایین یه همچین حسی بهت دست نداد؟!
ونداد سرشو انداخت پایین و حرفی نزد. ادامه دادم: همین قدر که یه دختر به زندگی کردن امیدوار بشه و یه آدم هر چقدر هم گناهکار بخشیده بشه واسه ام کافیه!
- می دونی درگیر چه مسائلی می شی؟! می دونی اگه این وسط بهار رو بخوای و بهت نه بگه چه اتفاقی واسه ات می افته؟!
:ونداد آدم برای به دست آوردن یه چیز باید از بعضی چیزا بگذره! مطمئناً از اینی که الآن هستم خالی تر نمی شم!
-اگه نتونستی چی؟! اگه نتونستی قانعش کنی ؟! لابد می خوای بری وایسی بین جمعیت اعدام طرفو نگاه کنی!
: اگه نشد حداقل پیش خودم نمی گم که نشستم و دست روی دست گذاشتم! برام اعدام نشدن سهیل مهمه! ولی خلاص کردن بهار از این وضعیت واسه ام اولویته!
-پس دختره برات مهمه!
:آره! گفتم که! توجه ام بهش جلب شده!
- نشستیم داریم دور تسلسل باطل رو هی مرور می کنیم!
:منم که می گم بی خیال شو! خیلی خسته ام ونداد.
-پاشو یکی دو تا مبل و جا به جا کنیم ، همین وسط جا بندازم یه فیلم قشنگ گرفتم ببینیم.
گرچه که می دونستم فیلم به ده دیقه یه ربع نرسیده خوابم می بره ولی موافقت کردم. وقتی دراز کشیدم سر جام ونداد پرسید: زیر کتری رو خاموش کنم؟
-آره. از تو جیب پالتوی من سیگارمو می یاری؟!
:نه! آفاق بهم اس داد گفت عمه می گه نذارم سیگار بکشی!
-غلط کردی!
ونداد بالشت خودش رو از روی مبل برداشت و محکم کوبید تو صورتم و گفت: این واسه اینکه امشب کلی فحش و دری وری به من گفتی! بعدشم این حرف مامانت بود نه من!
بعد رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت: آبان با صفا یه تصمیمی گرفتیم!
-چی؟!
: می خوایم با هم رفیق فابریک بشیم و تو رو بندازیم دور!
-چرا اونوقت؟!
:به خاطر اینکه خیلی خر زبون نفهمی هستی!
-آهان از اون لحاظ! اونوقت هرکی به حرفتون چشم و گوش بسته گوش کنه، رفیق خوبیه آره؟!
:چرا که نه؟!
-زهرمار! بیا فیلمو بذار، من دیگه چشمام داره می ره.
نفهمیدم کی خوابم برد. ونداد همون جوری که زل زده بود به تلویزیون حرف هم می زد!اصلاً نمی شنیدم چی می گه! فقط تو فکر کلاس زبان پس فردا بودم. کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

دستام می لرزه! حس می کنم هوای اتاق خیلی گرم شده و از درون دارم می سوزم! صندلی رو می ذارم زیر لوستر و می رم بالاش و طناب رو می بندم بهش. بهار در رو باز می کنه و به کسی که نمی بینمش با تحکم می گه: برو تو!
از اون بالا چهره ی پسر رو نمی تونم ببینم. سرش تا جایی که جا داره پایینه. بهار با خوشحالی پشتش می یاد تو و در رو می بنده و می گه:خوشحالم که وقتش رسیده! خوشحالم که این صندلی رو خودم با لگد می ندازم!
طنابو می بندم و امتحانش می کنم که یه وقت باز نشه و بعد از رو صندلی می یام پایین. پسر پشتش به منه و باز هم نمی تونم چهره اش رو ببینم. بهار با تحکم داد می زنه: برو بالا!
پسر با تعلل می ره بالای صندلی و بهار هوار می کشه: طنابو بنداز دور گردنت!
پسر باز هم بعد مکثی به دستورش گوش می ده و بهار می ره جلو. وایسادم و تماشا می کنم. توی ذهنم یه ندایی بهم می گه باید جلوشو بگیرم اما مغزم فرمونی صادر نمی کنه! بهار با یه لگد صندلی رو می ندازه! پسر آویزون می شه و با خرخر شدید شروع می کنه به دست پا زدن و وقتی می چرخه به سمتم می بینم خودمم که اون بالا دارم خفه می شم! دستم ناخودآگاه می ره سمت گلوم! حس می کنم دیگه نمی تونم نفس بکشم. بهار می خنده! از ته دل می خنده و بعد شروع می کنه به گریه کردن!
***
با تکون های شدیدی از خواب پریدم. خیس عرق بودم و نفس نفس می زدم. ونداد کنارم نشسته و نگرون نگاهم می کرد. نشستم و دستمو بردم سمت گلوم. هنوز نفسام جا نیومده بود. ونداد پاشد و رفت سمت آشپزخونه و وقتی برگشت برق رو روشن کرد و لیوانی رو گرفت سمتم و گفت: یه خرده بخور.
سعی کردم چند تا نفس عمیق بکشم. با دیدن اون کابوس کاملاً بهم ریخته بودم! ونداد دوباره تکونم داد و گفت: آبان؟!
به زور گفتم: خوبم!
-بد نفس می کشیدی! انگار داشتی خفه می شدی! واسه همین بیدارت کردم!
:خوب کردی. الآن خوبم.
دوباره دراز کشیدم. ونداد لیوان آب رو گذاشت روی میز و پاشد برق رو خاموش کرد و دراز کشید. بعد چند دیقه گفت: سیگار می خوای بیارم؟!
-نه. ببخش، بدخوابت کردم.
:نه بابا. دوباره می خوابم!
پشت کردم به ونداد و چشمامو بستم. صحنه های اون کابوس از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
ونداد بعد چند لحظه سکوت پرسید: بیداری؟!
-اوهوم.
:می دونی که واسه خلاصی از این کابوسا راهی هم وجود داره؟!
-می دونم!
:نمی خوای بری پیش روانشناس؟! لااقل هفته ای دو سه بار توی خواب تا مرزی خفگی نمی ری!
-نمی دونم!
:اگه بخوای می تونم واسه ات وقت بگیرم. اگر هم دوست داشته باشی بین خودمون می مونه.
-شب به خیر
:آبان مثلاً تحصیل کرده ی این مملکتی!
-بخواب ونداد!
تا نزدیکای صبح غلت زدم و خوابم نبرد. کابوسی که دیدی بودم بدجوری روم اثر منفی گذاشته بود. سپیده زده بود که به زور سعی کردم بخوابم. خسته بودم، باید می خوابیدم. باید صبح زود از این خونه می زدم بیرون که مجبور نباشم دایی یا ویدا رو ببینم!
با صدای پچ پچ بیدار شدم. منگ بودم و در لحظه اول تشخیص نمی دادم کجام. سرمو بلند کردم و ونداد رو که دم اپن کنار زن دایی دیدم تازه یادم اومد شب قبل اومدم پیش ونداد! سرمو برگردوندم و به ساعت نگاه کردم، یازده و نیم بود. از جام پاشدم و ونداد گفت: به! صحت خواب! می خواستی الآن هم بیدار نشی!
دستمو کشیدم روی صورتم و برگشتم سمت زن دایی و سلام کردم. با لبخند جوابمو داد! چه خوب که اون هم عقیده ی شوهرش نبود!
ونداد اومد کنارم وایساد و گفت: پاشو! پاشو می خوام لحاف تشک ها رو جمع کنم!
از دستشویی که اومدم بیرون زن دایی گفت: بیا بشین واسه ات صبحونه بیارم.
-مرسی باید برم خونه.
:یه چایی بخوری دیر نمی شه پسر خوب.
-به مامان قول دادم واسه ناهار برم خونه. دیر برسم شاکی می شه.
رفتم سمت اتاق ونداد و همزمان با ورودم صدای ونداد رو شنیدم که صدام کرد: آبان!
دیر شده بود. دیگه وارد اتاق شده بودم و با ویدا رودرو! برای لحظه ای مات موندیم به هم! دیدنش منو آزار می داد! رفتم سمت میز و موبایل و شلوارم رو برداشتم و اومدم برم بیرون که گفت: اگه می ری خونه به برادرت بگو آیدینو تا عصر بیاره!
برگشتم سمتش و زل زدم بهش و گفتم: می تونی خودت به شوهر سابقت زنگ بزنی!
-نیازی نیست متلک بگی!
:تو هم نیازی نیست تا منو می بینی دهن واکنی و حرف بزنی!
- 7 سال پیش انقدر خشن نبودی!
:7 سال پیش آدم نبودم! عاقل نبودم!
- نمی دونستم آدم بودن و عاقل بودن به بداخلاق و خشن بودنه!
:حالا بدون!
رفتم سمت در و قبل از اینکه برم بیرون گفتم: 7 سال پیش عشق خام دوران بچگیمو همراه برادرم از دست دادم! جفتشون مردن! من 40 روز براشون سیاه پوشیدم و 7 سال عزاداری کردم و تازه چند وقته از عزا در اومدم! گفتم که بدونی واسه مرده پیغوم پسغوم نفرستی!
-این همه تلخی اصلاً بهت نمی یاد آبان!
:هنوز تلخی منو مزه نکردی! مراقب خودت باش که پرم به پرت نگیره!
- اتفاقاً دوست دارم پرم به پرت بگیره و تو با حرفات خودتو خالی کنی! دارم می بینم که چه عذابی رو داری تحمل می کنی!
:سخت در اشتباهی! دیگه عذابی نیست! دیگه واسه ام وجود خارجی ندارین که بتونین عذابم بدین!
- با کتمان کردن چیزی رو به دست نمی یاری آبان. فقط خودتو گول می زنی!
:حتی اگه این طور باشه، گول زدن شیرینیه! دوستش دارم!
-یه زمونی منو هم دوست داشتی! یه زمونی منم برات شیرین بودم! اما حالا این همه تلخیت به خاطر منه!
:دیگه خاطری نداری که بخواد تلخ یا شیرین باشه! دنبال چی می گردی؟! می یای سمتم و سر حرفو وا می کنی که به چی برسی؟! به خیالت من گولتو می خورم و می یام طرفت و این جوری می تونی آرمانو بجزونی؟! می خوای به افکار مالیخولیایی اون دامن بزنی و انتقام جوونی برباد رفته اتو بگیری؟! بی خودی تلاش نکن، موفق نمی شی!
-می خوام تو رو داشته باشم! می خوام همه ی اون محبتایی رو که به پام می ریختی و قدر ندونستم جبران کنم!
:احتیاجی به داشتن من نیست! واسه جبرانش می تونی گورتو گم کنی و بری همون جایی که بودی! همین قدر که کاری کنی نبینمت، لطف بزرگیه در حق من!
-پشیمونم آبان! خیلی زود فهمیدم که به محبتت عادت کردم! آدم به هر چیزی که عادت کنه دیگه نمی بیندش! دیگه متوجه اش نیست! وقتی از دستش می ده تازه خلائش رو حس می کنه! وقتی از ایرون رفتم فهمیدم چه چیز بزرگی رو از دست دادم! فهمیدم اشتباه کردم!
:یه سری اشتباهات هست که هرگز جبران نمی شه!
-می دونم! ولی می شه یه فرصت دوباره داشت! می تونی لااقل بهش فکر کنی!
یه قدم بهش نزدیک شدم و زل زدم تو چشماش و گفتم:فکرم اونقدر مشغول بهار هست که جایی برای تو توش نباشه! به هدفت نمی رسی! بی خودی بال بال نزن! جای تو بودم به جای گدایی محبت سعی می کردم آینده ی پسرمو بسازم!
اومدم تو هال. ونداد نشسته بود روی مبل و عصبی پاشو تکون می داد. با بیرون اومدن من از اتاق سرش رو بلند کرد و متفکر زل زد به صورتم. احتمالاً می خواست واکنش منو در برخورد با ویدا بفهمه!
شلوار و موبایلمو گذاشتم روی مبل و گفتم: تو می یای پیش ما ناهار؟!
-آره. حاضر شو منم الآن لباس می پوشم.
: یه آبی به صورتم بزنم الآن می یام.
از دستشویی که اومدم بیرون ویدا تو آشپزخونه بود. رفتم توی اتاق ونداد و داشتم شلوارمو عوض می کردم که ونداد در حال آماده شدن گفت: می خواستم صبح زود بیدارت کنم اما از اونجایی که هر وقت نصفه شب بیدار شدم دیدم داری وول می خوری، فهمیدم دیر خوابیدی و بیدارت نکردم!
-مهم نیست.
:با تو بیام منو عصری بر می گردونی؟!
-آره دیگه. بی خودی ماشین نیار.
5 دیقه بعد از زن دایی خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت خونه و این در حالی بود که فقط داشتم با خودم کنار می اومدم یه جوری به حضور آرمان توی خونه بی تفاوت باشم!
     
#37 | Posted: 18 Nov 2014 10:11
قسمت نهم

کلید انداختم و وایسادم تا ونداد بره تو و خودم پشتش راه افتادم. وارد هال که شدیم آفاق داشت با آیدین و رها بازی می کرد و آرمان و احسان هم نشسته بودن روی مبل. دوباره تپش قلبم داشت بالا می رفت. شاید ونداد راست می گفت. شاید نیاز به یه کمک جدی داشتم واسه اینکه بتونم با این مسئله کنار بیام!
با احسان احوال پرسی کردم و بدون نگاه کردن به آرمان رفتم سمت آشپزخونه. مامان همون جوری که برنج رو آبکش می کرد برگشت سمتم و با لبخند گفت: خوبی؟
-مرسی
:صبحونه خوردی؟
-نه. یه چایی می خورم.
:یه لقمه نون پنیر هم بخور تا ناهار آماده شه.
-نه. همون یهو ناهار می خورم. بابا کجاست؟
:تو اتاق دراز کشیده.
-طوری شده؟
:نه!
-مامان؟!
:نه عزیزم. برو لباساتو عوض کن بیا چایی بخور.
رفتم سمت اتاق مامان و بابا. هیچ وقت سابقه نداشت بابا این ساعت از روز دراز بکشه یا بخوابه. از نه گفتن مامان هم معلوم بود یه خبرایی بوده!
دو تا ضربه زدم به در و رفتم تو. بابا دراز کشیده بود روی تخت و ساعدش روی چشماش بود و داشت سیگار می کشید. با ورود من دستشو از روی چشماش برداشت و نگاهم کرد. رفتم جلوی تخت وایسادم و پرسیدم: سلام . طوری شده؟
متفکر زل زده بود بهم. دوباره پرسیدم: بابا طوری شده؟
نشست و خاکستر سیگار رو توی زیرسیگاری روی پاتختی تکوند و گفت: کی اومدی؟
-همین الآن. چی شده؟
:هیچی.
-پس چرا اینقدر گرفته این؟!
:گرفته نیستم. دراز کشیده بودم تا ناهار آماده بشه.
-مطمئنین؟!
بابا بدون اینکه نگاهم کنه سری به علامت مثبت تکون داد. از اون هم نمی شد حرفی بیرون کشید. باید می رفتم سراغ آفاق!
اومدم برم سمت در که گفت: آبان؟!
برگشتم و منتظر موندم ادامه بده. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: می خوای برات یه خونه بگیرم؟
اخمی از تعجب نشست رو صورتم و پرسیدم: خونه؟!
-که یه مدت اون جا باشی؟! تا دوباره همه برن سر خونه و زندگیشون و ...
:همه یعنی آرمان؟!
بابا از جاش بلند شد و اومد جلو و گفت: واسه آرامش خودت می گم.
-چی شده؟!
:چیزی نشده! فقط می گم ...
-اگه قرار بود جدا بشم 7 سال پیش این کارو می کردم !
:می دونم ولی ...
-روش فکر می کنم. اگه خواستم بهتون می گم!
:خوبه!
دوباره اومدم برم بیرون باز بابا صدام کرد و گفت: نمی خوام هر دیقه اینجا جنگ و جدالو داشته باشیم!
-می دونم!
:من فکر می کنم آرمان باید حتماً بره پیش متخصص. فکر می کنم مشکل روحیش خیلی شدیده!
یه قدم به بابا نزدیک شدم و گفتم: بحثتون شده؟!
- آره!
:سر من؟!
-سر همه چی!
:من فکر می کنم به خاطر اون توهمی که زده و خیال می کنه من با زن سابقش رابطه دارم باید حتماً خودشو به یه دکتر نشون بده! البته اگه فیلمش نباشه برای اینکه خودشو از جرم بزرگی که مرتکب شده تبرئه کنه!
اومدم از اتاق بیرون. ونداد داشت با احسان حرف می زد. خبری از آرمان نبود و آتنا از تو آشپزخونه سلام کرد. جوابشو دادم و رفتم تو اتاقم. چه بساطی بود! انگار این خونه قرار نبود هیچ وقت روی آرامش ببینه!
دو دیقه بعد ضربه ای به در خورد و ونداد از لای در گفت: بیام تو؟!
با سر جواب مثبت دادم. اومد و در رو بست و پرسید: طوری شده؟! جو خونه یه جورایی بوداره!
-بوی گند آرمانه!
:دعوا بوده قبل اینکه ما بیایم؟!
-گویا!
:سر چی؟!
-نمی دونم! ولی بابا به این نتیجه رسیده که باید آرمانو ببرن پیش روانپزشک!
:یعنی چی؟!
-بدبخت بابام که از پسراش خیری ندید! هر جفتشون دیوونه ان!
:هر کی می ره پیش روانشناس و روانپزشک روانی نیست آبان! البته در این که شما دو تا مختون تاب داره هم شکی نیست!
یه چشم غره بهش رفتم و همون جوری که لباسامو عوض می کردم گفتم: هه! می گه می خوای برات یه خونه بگیرم!
-کی؟!
:بابام!
-واسه تو؟!
:اوهوم! یه چیزایی مشکوکه این وسط! از یه چیزی ترسیده!
-لابد نمی خواد بینتون تنش ایجاد بشه!
:در اون صورت که آرمان هم می تونه بره! تازه خونه هم داره!
ونداد متفکر ابروهاشو بالا انداخت و گفت: نمی دونم والله!
-آفاقو صدا می زنی بیاد؟! اون می گه چه خبر بوده اینجا!
ونداد که کنار در ایستاده بود در رو باز کرد و با صدای بلندی آفاق رو صدا زد.
آفاق یه الآن می یام گفت و ونداد دوباره در رو بستم و پرسید:ویدا چی می گفت؟!
-هیچی!
:یه موبایل و شلوار رو از رو میز برداشتن 5 دیقه طول می کشه؟!
-چیز خاصی نمی گفت.
:همون حرف غیرخاص چی بوده؟!
-اظهار پشیمانی و ندامت!
:مسخره نکن آبان!
-به جان خودم!
:اظهار ندامت و پشیمونی واسه چی؟! واسه اینکه تو دوباره بری سمتش؟!
-نه! واسه اینکه ببخشمش!
:دروغ که نمی گی؟!
-نه! از چی نگرونی؟!
:از اینکه بخواد خامت کنه!
-ونداد یه سوال! خواهرته! خودت گفتی گوشت همو بخورین استخونتونو نمی ندازین دور! چرا تو این قضیه پشتش نیستی؟!
:بذار پای عذاب وجدان!
-از چی؟!
:مهم نیست!
-چرا مهمه! می خوام بدونم!
:خب کار ویدا درست نبوده! آبروی ما رو بردن این دو تا!
-توقع داری باور کنم؟! از چی وجدانت در عذابه ونداد؟!
ونداد اومد وایساد کنار پنجره و زل زد به حیاط و گفت:قبل اینکه این ماجراها رو بشه، قبل از اینکه اصلاً تو و ویدا با هم عقد کنین، یه یه چیزایی شک کرده بودم! اما انگار ذهنم نمی خواست باور کنه! حتی فکر اینکه ویدا داره بهت خیانت می کنه رو پس می زدم! شاید اگه پی اش رو می گرفتم، شاید اگه به چیزایی که به شک انداخته بودم توجه نشون می دادم هیچ وقت فاجعه به این بزرگی نمی شد!
شاید ضربه ای که می خوردی اینقدر محکم نبود!
رفتم دستمو گذاشتم رو پشتش و گفتم: اون فاجعه چه من با ویدا عقد می کردم چه نه، برای منی که از بچگیم دوستش داشتم به اندازه کافی بزرگ بود! بی خیال این عذاب وجدان شو!
در باز شد و با اومدن آفاق هر دو برگشتیم سمتش و ونداد گفت: بیا تو، درو ببند.
آفاق همین کار رو کرد. نشستم لبه ی تخت و پرسیدم: تو خونه چه خبر بوده؟!
آفاق اخمی کرد و گفت: منو واسه جاسوسی خبر کردین؟!
-می خوام بدونم چی شده!
:بابا و آرمان بحثشون شد!
-سر چی؟!
:همه چی!
-این همه چی شامل چرت و پرتایی که در مورد من و ویدا گفته هم می شه؟!
:نه!
-این نه یعنی آره دیگه؟!
آفاق سرشو انداخت پایین. ونداد یه قدم بهش نزدیک شد و گفت: ببین آفاق. می خوایم بدونیم این پسره تا چه حد روی این مسئله پافشاری داره!
آفاق نگاهشو دوخت به ونداد و بعد با مکثی منو نگاه کرد و گفت: خیلی!
از جام پاشدم و یه سیگار از تو جیب پالتوم در آوردم و همون جوری که روشنش می کردم گفتم:حالا می فهمم نگرونی بابا از چی بوده! می خواد منو از این خونه بفرسته بیرون که جونمو مثلاً حفظ کنه! عروس خیلی قشنگ بود آبله هم زد!
آفاق آروم گفت: آبان بابا خونه است!
برگشتم سمتش ببینم منظورش چیه، اشاره ای به سیگار کرد! عصبی سرمو تکون دادم و رفتم دم پنجره و یه خرده بازش کردم و در همون حال به ونداد گفتم: خنده داره! عوض اینکه اون مرتیکه بی شعور از من بترسه، بابا اینا واسه خاطر من می ترسن!
ونداد به آفاق گفت: می خوای بری برو.
بعد اومد کنارم و گفت: بابات ماجرا رو فیصله می ده . تو نگرون نباش!
-شیطونه می گه یه کاری کنم تو این توهم بیشتر غرق بشه ها!
:چه جوری؟! نکنه می خوای به ویدا نزدیک بشی؟!
-نه بابا!
:ول کن آبان! پا رو دم شیر نذار! آرمان مریضه! گندی رو که خودش زده داره جامعیت می ده به بقیه! به تو! باید ازش دوری کنی!
سری به علامت موافقت تکون دادم و ونداد پرسید: نمی یای بیرون؟
-ناهار آماده شد می یام.
:راستی یه سوال. بچه ی بابک چند سالشه؟
-نمی دونم. اصلاً نپرسیدم. فقط وقتی صفا گفت باید دیه رو جور کنن، حدس زدم که پای بچه ای در میونه.چطور حالا یهو همچین چیزی به ذهنت رسید؟
:همین جوری. دیشب یهو یادش افتادم. تو جریان بهار، هر چند که هنوز هم معتقدم داری اشتباه می کنی و نباید درگیرش بشی ولی رو من حساب کن. اگه کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم.
-مرسی
:من می رم تو هم بیا.
ونداد که رفت بیرون سیگارو خاموش کردم و نشستم پای نت. خیلی وقت بود میل باکسمو چک نکرده بودم. خدا تا اسپم و میلهای تبلیغاتی توش بود. سرم گرم پاک کردنشون بود که در باز شد و آتنا گفت: بیام تو؟!
برگشتم سمتش. اومد و در رو بست و گفت: آفاق گفت چی شده دیگه؟!
- نه کامل! فقط گفت با هم بحثشون شده.
:بهتره یه مدت خونه دایی اینا نری!
-واسه چی؟!
:آرمان دیوونه شده! وقتی فهمید شبو اونجا هستی انگار خل شد! هی می گفت من می دونم رفته اونجا که ویدا رو ببینه!
-آره اتفاقاً دیدمش! تازه نشستیم گل گفتیم و گل شنفتیم!
:هیس! آبان!
-خب چیه مگه؟! اون که دیگه زنش نیست!
:آبان خواهش می کنم! می خوای بندازیش به جونت؟! دارم می گم خل شده!
-اتفاقاً خیلی دوست دارم بیاد سراغم! خیلی دلم می خواد کار نکرده ی 7 سال پیشو به انجام برسونم!
:مامان گناه داره آبان! اونقدر امروز گریه کرد که دل سنگ براش آب می شد! همش می گفت نمی دونه چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شده که دو تا پسراش دارن از دستش می رن!
-باشه! کاری به کارش ندارم! خوبه؟!
آتنا دست انداخت توی موهامو بهمشون ریخت و گفت: مرسی! فقط به خاطر مامان و بابا.
-باشه.
:پاشو بیا می خوایم ناهار بخوریم.
-برو می یام.
آتنا که رفت تو این فکر بودم که کارمون به کجا رسیده که حالا باید از آرمان بترسیم! عمراً! حاضر بودم بمیرم اما باج ندم بهش! نمی ذاشتم پاشو از گلیمش درازتر کنه! زنگ اس ام اس موبایلم رشته افکارمو پاره کرد. بهار بود! نوشته بود: سلام. من فردا نمی تونم بیام کلاس زبان!
پنجر شدم! لبام آویزون شد و نوشتم: سلام. چرا؟!
نوشت: اما بعد کلاس دم در روبروی آموزشگاه منتظرتون می مونم!
لبخندی نشست رو لبم و نوشتم: کلاسو چرا نمی یای؟!
- با سپهر و مامانش می خوایم بریم بیرون. پسر بابک
:چند سالشه؟
-4 سال.
:خدا حفظش کنه. باشه. ولی من بیشتر از 3 تا غیبت رو نمی پذیر م!
-چشم استاد! خدافظ
:به سلامت!
موبایل رو گذاشتم روی میز و از اتاق رفتم بیرون. همه پشت میز نشسته بودن. رفتم کنار احسان نشستم. می دونستم بهار شیطنت کرده که اولش نوشته نمی تونه بیاد! می دونستم می تونسته توی همون اس ام اس هم بنویسه که بعد کلاس می یاد! ناخودآگاه یه لبخندی نشست رو لبم و به ثانیه نکشید که با صدای آرمان تبدیل شد به یه اخم غلیظ.
با یه صدای دورگه ی عصبی پرسید: به بزمی که دیشب داشتی می خندی؟!
سرمو بلند کردم و با نفرت زل زدم بهش.
بابا با تحکم گفت: آرمان!
آرمان اما کوتاه نیومد و ادامه داد: خوش گذشت؟! تونستی یه دل سیر ببینیش و باهاش حرف بزنی؟!
اومدم جواب بدم که بابا محکم کوبید رو میز و گفت: آرمان بسه!
صدای گریه ی ترس خورده ی آیدین باعث شد سرم بچرخه سمتش و بعد دوباره نگاهمو دوختم به آرمان و گفتم: اتفاقاً مامان این بچه پیغوم داد که عصری ببریش تحویلش بدی!
-خوبه! پس نشستین دل دادین و قلوه گرفتین با هم!
دستمو بردم جلو و کفگیر رو برداشتم و برای خودم پلو کشیدم و در همون حال گفتم: تو هر جور دوست داری فکر کن!
با غیظ از جاش بلند شد، طوری که صندلی پرت شد رو زمین و گفت: غلط اضافی نکن!
بدون اینکه تکون بخورم یا حتی نگاهش کنم، همون جوری که خورش می ریختم توی بشقابم گفتم: اونو که تو می کنی نه من!
اومد بیاد طرفم که بابا و احسان و ونداد از جاشون بلند شدن و بابا به زور بازوشو کشید و گفت: بیا برو آرمان شر به پا نکن!
سرمو بلند کردم و زل زدم بهش و گفتم: لااقل از این بچه ای که مثلاً پدرشی خجالت بکش!
-مطمئنی؟!
وا موندم! یه لحظه انگار زمان ایستاد! فقط صدای گریه ی آیدین می یومد و صدای ترسخورده ی رها که مرتب می گفت: مامانی من می ترسم!


از جام پاشدم و اومدم برم سمتش که احسان اومد جلوم و گفت: آروم باش آبان!
زل زدم تو چشمای پر از تنفر و حرصیش و پرسیدم: منظورت چیه؟!
در حالی که سعی می کرد خودشو از دست بابا خلاص کنه گفت: تو که باید بهتر بدونی!
دست احسانو پس زدم و یه قدم دیگه رفتم سمتش و گفتم: نمی فهمم چه پرت و پلایی داری می گی!
ونداد هم اومد جلوم وایساد و گفت: زشته جلو بچه ها! آرمان دهنتو ببند تا خودم نبستم! بیا بشین آبان!
زل زده بودم تو چشمای برزخی آرمان. اومدم برگردم سر جام که گفت:ویدا اومد ایران! به دو ماه نکشید زنگ زد و گفت حامله است! کشوندیش اینجا و دستمالیش کردی، شکمشو بالا آوردی و بعد عین یه آشغال انداختیش دور؟!
قلبم داشت می ایستاد از چیزی که شنیده بودم! تیره پشتم خیس عرق شده بود! مات مونده بودم و با چشمای از حدقه در اومده نگاهش می کردم. هیچیکی تکون نمی خورد.
رفتم جلو و تو صورتش وایسادم و شمرده شمرده از لای دندونام پرسیدم: چی زر زدی؟!
خیلی راحت تو روم نگاه کرد و گفت: خودت شنیدی! اصلاً احتیاجی به گفتن من نیست! خودت بهتر می دونی! به هر حال اصل کاری تویی تو این ماجرا!
نفهمیدم چه جوری پریدم بهش! افتاده بودیم رو زمین و من نشسته بودم روی سینه اش و داشتم با مشت می زدمش! اونقدر یهویی حمله ور شده بودم بهش که فرصت دفاع پیدا نکرده بود! به زور بابا و احسان و ونداد کشیده شدم عقب. دست خودم هم از مشتایی که بهش زده بودم درد گرفته بود.خیس عرق شده بودم و به زور نفس می کشیدم!
به زور سر پا شد و بدون توجه به التماسا و گریه های مامان و آتنا همون جوری که نفس نفس می زد گفت: با این کارات می خوای ایز گم کنی؟! می خوای بقیه گمراه بشن که چه غلطی کردی؟!
دوباره خیز برداشتم سمتش. بابا و احسان محکم نگه ام داشتن و این بار ونداد رفت جلوش وایساد و گفت: حواست باشه داری چی زر می زنی آرمان!
-کاش تو حواست بود این رفیقت دورمون نزنه ونداد!
مشت محکم ونداد نشست تو صورت آرمان و دوباره پرتش کرد روی زمین. مامان اومد جلو بلوز ونداد و کشید و با التماس گفت: بسه. تو رو قرآن بسه! ونداد خواهش می کنم!
سعی می کردم خودمو از دست بابا و احسان خلاص کنم. نمی خواستم برم سمت اون کثافت! فقط می خواستم ولم کنن! رو کردم به احسان و با حرص گفتم: ولم کن!
بابا دستاشو پس کشید و بلند شد رفت سمت آرمان و داد کشید: پاشو گورتو گم کن از این خونه!
یه قدم رفتم سمتش که احسان باز اومد جلوم. از همون جا هوار کشیدم: کثافت خیال کردی همه مثل توان؟! بی ناموس فکر کردی منم به حروم لقمگی توام؟! پست فطرت وقتی می گفتی شده ام کابوست واسه این بود؟! فکر کردی من آبرو و شرف سرم نمی شه عین تو بی شرف؟!
بابا سرم داد کشید: بسه آبان!
بعد رو کرد به آرمان و گفت: بهت گفتم بلند شو برو از این خونه تا نزدم ناکارت نکردم!
آرمان به زور دیوار از جاش پاشد و همون جوری که می رفت سمت در آیدینو صدا کرد!
آفاق وسط دعوا بچه ها رو برده بود تو اتاق خواب. ونداد یه قدم رفت سمتش و گفت: گورتو گم کن! اون بچه جایی باهات نمی یاد!
آرمان در حالی که از روی میز چند پر دستمال بر می داشت گفت: آره خب! حق دارین! باید هم بمونه پیش کس و کارش! باید هم بمونه ور دل دایی و باباش!
دوباره خیز برداشتم سمتش، این بار ونداد جلومو گرفت و گفت: ولش کن آبان! بذار گمشو! می خواد عصبیت کنه!
بعد رو کرد به آرمان و گفت: باید خودتو حتماً به یه روانپزشک نشون بدی! روانی شدی! عذاب وجدان دیوونه ات کرده!
هیکلمو از تو دستای ونداد کشیدم بیرون و رفتم توی اتاق خودم و در رو با شدیدترین حالت ممکن کوبیدم به چارچوب و قفلش کردم!
به حد مرگ عصبانی بودم! از تو جیب پالتوم پاکت سیگارو در آوردم و پناه بردم بهش! تو شقیقه هام نبض می زد و سرم داشت می ترکید! ضربه ای به در خورد و دستگیره بالا و پایین رفت و بعد بابا صدام کرد: آبان؟! واکن این درو کارت دارم! آبان!
بلند گفتم: می خوام تنها باشـــــــــــم!
دوباره صدام کرد و گفت: یه لحظه وا کن!
عصبانی پاشدم و در رو باز کردم و برگشتم نشستم روی تخت. بابا اومد تو و یه لیوان آبو گرفت سمتم و گفت: نکش اونو دم به دیقه!
با دستی که سیگار بین انگشتاش بود چشمامو مالیدم و گفتم: می خوام تنها باشم بابا!
دست دراز کرد و سیگار رو از لای دستم گرفت. رفت از پنجره پرتش کرد توی حیاط و اومد روبروم و گفت: با تنهایی آروم نمی شی! می خوای بشینی اینجا بریزی تو خودت؟! آبان آرمان دیوونه شده! بهت که گفتم! حرکات و رفتار و حرفاش دست خودش نیست! باید درمان بشه! تو که می دونی داره دری وری می گه چرا اینقدر می ریزی به هم! تو که می شناسیش چرا اجازه می دی اینجوری عصبانیت کنه؟!
- بشینم نگاهش کنم هر شر و وری که می خواد بارم کنه؟!
     
#38 | Posted: 18 Nov 2014 10:12
:نه! دهن به دهنش نمی ذاشتی خودم ساکتش می کردم!
-منم آدمم بابا! یه ظرفیتی دارم! دیگه نمی کشم! نمی تونم خفه شم! نمی تونم خودمو خفه کنم!
:هیس! داد نکش آبان! داریم با هم حرف می زنیم!
-خونه ای که گفتینو خودم پیدا می کنم! نمی مونم اینجا! می رم جایی که هیچکی آدرسمو نداشته باشه!
:پاشو بیا برو یه دوش بگیر، آروم شدی با هم حرف می زنیم. پاشو
از جام پاشدم و رفتم سمت پالتوم و پوشیدمش. موبایل و پاکت سیگار رو هم کردم تو جیبم بدون حرف از اتاق زدم بیرون. دم در هال بودم که مامان اومد جلوم و گفت: کجا آبان؟!
دستمو بردم سمت دستگیره در و بدون اینکه جوابی بدم رفتم از هال بیرون و داشتم کفشامو می پوشیدم که مامان اومد جلوم و دستمو گرفت و گفت: آبان کجا داری می ری؟!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بر می گردم مامان!
-با این اعصاب داغون کجا می خوای بری؟! آرمانو که طاهر انداخت بیرون، تو کجا می ری؟!
زل زدم به چشماش و شمرده شمرده گفتم: می رم بیرون مامان! می رم آروم شدم بر می گردم!
مامان با التماس گفت: با این اعصاب داغون نرو! بهت التماس می کنم آبان! مادرت پیشمرگت بشه! بیا بشین برات یه دم کرده بیارم آروم شی!
دست مامانو از دستم جدا کردم و گفتم: بر می گردم، تا عصر می یام.
اومدم برم بیرون تو آخرین لحظه چشمم افتاد به ونداد که روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بود و سرشو گرفته بود بین دستاش! حق داشت! یه ور این تهمت خواهرش بود! حق داشت اونقدر بهم بریزه! در رو کوبیدم به هم و پیاده راه افتادم تو خیابون. ظهر جمعه بود و همه جا خلوت! دلم می خواست اونقدر راه برم که از خستگی بمیرم! به مامان گفته بودم تا عصر بر می گردم اما مطمئن بودم که وقتی برگردم خونه دیروقت شبه!

ساعت یک شب کلید انداختم و رفتم تو خونه. از سر شب موبایلم مرتب زنگ خورده بود. حوصله ی جواب دادن نداشتم. مامان نشسته بود روی مبل و تو دستاش یه قرآن بود.
زیر لب یه سلام گفتم و اومدم برم تو اتاقم اما با صدای بابا ایستادم. برگشتم سمتش که دم در اتاقشون وایساده بود و منتظر شدم حرفشو بگه.
اومد جلو و پرسید: کجا بودی آبان تا این وقت شب؟!
-تو خیابونا!
:مگه موبایلت همراهت نبود؟!
جوابشو ندادم و ادامه داد: می دونی چه کشیدیم تا این وقت شب؟!
-منم اوقات خیلی خوشی رو نمی گذروندم!
:مامانت تا مرز سکته رفت!
-حوصله ندارم بابا! بذارین واسه یه وقت دیگه!
:عصری آرمان اومد اینجا!
سرم که پایین بود رو آوردم بالا و نگاهمو دوختم به نگاهش تا توضیح بده. رفت نشست روی مبل و گفت: اومد بلیط برگشتش رو نشونمون داد. داره می ره! دوشنبه پرواز داره! گفتم که شاید دونستنش یه خرده آرومت کنه!
-مرسی
مامان با یه صدای گرفته گفت: ناهار هم نخوردی، غذا برات گرم کنم؟!
می خواستم بگم نه، اما خب دیدم هم واقعاً گرسنه ام، هم از شنیدن برگشت آرمان روحیه ام بهتر شده و هم مامان گناه داره گفتم:لباسامو عوض می کنم و می یام.
مامان لبخند کم جونی زد و رفت تو آشپزخونه.
موبایلمو در آوردم و چک کردم. کلی میس کال از ونداد هم بود. دیگه دیروقت بود واسه تماس گرفتن و گذاشتم که فردا بهش زنگ بزنم. شام رو خوردم و از مامان تشکر کردم و رفتم تو اتاقم. تا نزدیکای صبح توی نت الکی می گشتم. دلم نمی خواست برم تو رخت خواب! می ترسیدم با اون روان آشفته باز هم کابوس ببینم!
***
آخرین کلاس رو نفهمیدم اصلاً چه جوری گذشت. فقط دلم می خواست زودتر از آموزشگاه بزنم بیرون و برم پیش بهار. داشتم به این نتیجه می رسیدم تموم حرفایی که به ونداد و صفا در مورد کمک کردن به بهار گفته ام باد هواست و واقعاً برای دیدنش و پیشش بودن مشتاقم. خودم رو نمی تونستم گول بزنم. کششی به این دختر داشتم که فراتر از بحث کمک بهش بود!
ده دیقه زودتر کلاس رو تعطیل کردم و اومدم بیرون. بهار هنوز نیومده بود. ماشین رو از پارک در آوردم و رفتم روبروی آموزشگاه دوبل وایسادم و چشم دوختم به روبروم. داشتم به برخورد اولم با بهار فکر می کردم که زد به شیشه ی پنجره ی بغل راننده.
برگشتم سمتش و ناخودآگاه لبخندی نشست رو لبم و اشاره کردم سوار شه. نشست تو ماشین و سلام کرد و گفت: می دونم که این حرف خیلی کلیشه ایه ولی هوا خیلی سرده!
ماشینو روشن کردم، بخاری رو زدم و راه افتادم و در همون حال پرسیدم: با سپهر خوش گذشت؟! سپهر بود دیگه؟!
-آره. خیلی. بردیمش بازار و با یه خرده از پول ماشین بابک براش خرید کردیم.
: مگه ماشین مال بابک نبوده؟
-نه مال مامانم بود. ولی خب از اولش دست بابک بود.
:زن داداشت هم راضی به اعدامه؟!
-حرفی نمی زنه. می دونی که اون ولی دم محسوب نمی شه!
:می دونم.
- چیزی نمی گه. حتی وقتی خواستیم ماشینو بفروشیم و پولش رو بذاریم واسه دیه هم چیزی نگفت!
خب حالا بریم سراغ جواب دادن به سوالای من!
:اوه اوه! بفرمایید!
-چرا نیومدی کافه صفا؟
:چون چند دیقه قبل از اینکه بهم اس بدی داشت منو ارشاد می کرد که سمت شما نیام!
-چی؟!
:معتقده که اگه وابستگی پیش بیاد ما به درد هم نمی خوریم؟!
-اونوقت چرا به همچین چیزی اعتقاد داره؟!
:نمی دونم والله! می گه چون هر دو تون گذشته خوبی نداشتین، نمی تونین تکیه گاه خوبی برای هم باشین!
-حالا مگه قراره تکیه گاه هم باشیم؟!
لبخندی زدم و سکوت کردم و بعد چند لحظه گفتم: بعدی!
- از گذشته ی من باخبری ولی من چیزی جز یه عشق ناکام در مورد شما نمی دونم.
:گذشته ام هم جز یه عشق ناکام چیز دیگه ای نداشته!
-وقتی کسی اینقدر مبهم جواب یه سوالی رو می ده منظورش همون کلمه ی بعدیه!
:بریم یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم؟
-بریم.
دم رستورانی که اکثر مواقع با ونداد می اومدیم نگه داشتم و پیاده شدیم و رفتیم تو. وقتی نگاهش رو دیدم که اطراف می چرخه گفتم: میزای اینجا شماره نداره!
برگشت سمتم و با مکث لبخندی زد و گفت: عیبی نداره. بریم اون ته. جاش دنجه. رفت و آمد هم نیست.
نشستیم کنج دیوار و غذا سفارش دادیم و گارسون که رفت بهار گفت: کینه هایی که می گفتی ازشون خسته ای مربوط به اون عشقه؟
-آره!
:وقتی گفتی خودت بالای دار بودن رو تجربه کردی منظورت چی بود؟
تو سکوت زل زدم به صورتش! قرار نبود من درد و دل کنم! قرار نبود گذشته بیاد وسط! قرار بود آینده رو ببینیم! از آینده حرف بزنیم! از گذشت!
نگاهشو از نگاهم گرفت و گفت: قرار بود حرف بزنیم نه اینکه من هی بپرسم و بخورم به بن بست!
-ببخشید.
:اگه دوست نداری می تونی نگی!
-به خاطر همون عشق خودمو دار زدم!
: می ارزید؟
- تو اون لحظه فکر می کردم این تنها راهه! خیال می کردم دیگه نمی تونم و نمی خوام زندگی کنم!
: طرف شانس بزرگی رو از دست داده وقتی اینقدر عاشق بودی!
- خیال می کرد شانس بزرگی رو داره به دست می یاره با دور زدن من!
:پس تو گذشته ات فقط یه عشق ناکام نبوده، خیانت هم دیدی!
باز هم سکوت کردم. شروع کرد با یکی از گلهای روی میز بازی کردن. سرمو انداختم پایین و با یه صدایی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم: برادرم و نامزدم به من خیانت کردن!
سرمو که آوردم بالا دیدم بهت زده خیره ی چشمامه!
شروع کردم با انگشت دستم ور رفتن و در همون حال گفتم: جریان مال 7 سال پیشه! حالا بعد 7 سال این مرده سر از گور در آورده! از ایرون رفته بودن و حالا برگشتن!
- متأسفم! خیلی وحشتناکه!
لبخندی به صورتش زدم و شام از راه رسید. یه خرده با غذاش بازی کرد و گفت: اینکه آدم خودشو بکشه یه موضوعه، اینکه یکی دیگه رو بکشه یه موضوع دیگه!
-می دونم!
:هر چند که در واقع هر دوش یه نتیجه رو داره!
- بعد اون اتفاق سهیلو دیدی؟!
:قبل از اینکه طلاق بگیرم آره. رفتم زندون و دیدمش! از سهیلی که می شناختم چیزی توش نبود!
-حرفی هم زد؟
:فقط گریه می کرد و اظهار پشیمونی!
-تو چی گفتی؟!
:فقط یه جمله گفتم. بهش گفتم روزی که بالای دار ببینمش شاید ببخشمش! شما چرا گذاشتی برادرت با اون خیانتی که در حقت کرده بود از دستت در بره؟!
-بحث در رفتن نبود. تو اون روزا همه ی تلاشم این بود که ویدا رو ازش پس بگیرم!
:با اینکه می دونستی بهت خیانت کرده؟!
- باور نمی کردم که اون هم با رضایت خودش تن به این رذالت داده! فکر می کردم اونم یه قربانیه!
:چی شد که به این نتیجه رسیدی که با هم همدست بودن؟!
-بعد 7 سال چشمام باز شد و تونستم به ماجرا از یه دید دیگه نگاه کنم.
:چه نگاه واضحی بوده که تونسته همه چیزو بهت نشون بده!
-آره! البته دیگرون هم کمک کردن. مخصوصاً ونداد!
:بهمن؟!
لبخندی نشست رو لبم و گفتم: آره بهمن! واقعاً هم بهمنه! منتها نه ماه بهمن! بهمنی که گاهی وقتا رو سر آدم آوار می شه!
-دوست خوبیه واسه ات.
:خیلی. زنده بودنمو مدیون اون هستم هر چند که 7 سال تموم همش سرکوفتش زدم!
-خوشحالم که مشکل من باعث شده به این نتیجه برسی که زنده بودنت حکمتی داشته!
:ربطی به مشکل شما نداره! همه چی دست به دست هم داد تا به این نتیجه برسم. چرا نمی خوری؟! دوست نداری؟!
-دارم می خورم.
:واقعاً می تونی وایسی و ببینی که عشق سابقت بالای داره؟!
قاشق و چنگالش رو گذاشت توی بشقاب و زل زد به چشمام و گفت: آره! می تونم!
-پس راسته که فاصله بین عشق و تنفر خیلی باریکه!
:دقیقاً!
-ولی من از اینکه دیدم برادرم و زنش با هم خوشبخت نشدن، خیلی خوشحال نشدم!
:مگه خوشبخت نشدن؟!
- از هم جدا شدن! دو ساله!
:من اگه جای شما بودم از خوشحالی بال در می آوردم!
-شاید خیال می کنی! چون من هم قبل از اینکه تو اون موقعیت قرار بگیرم خیال می کردم شنیدن از بدبختی اونا آرومم می کنه! ولی وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم دیدم اصلاً خوشحال نشدم! واسه همینه که می گم خیلی مطمئن نباش که وقتی سهیل رو بالای دار ببینی بتونی ببخشیش یا خوشحال بشی!
:کلاً با اعدام مخالفی آره؟!
-با کشتن هر موجود زنده ای مخالفم! به بجه ها از بچگی یاد می دیم هر کی به گل دست بزنه زنبوره نیشش می زنه! گل رو نباید چید! گل زنده است، جان داره! خب کشتن یه آدم هم همینه دیگه!
:سهیل آدم کشته! برادر منو کشته!
-می دونم!
:قانون می گه باید بمیره!
-می دونم!
:پس چی می گی؟!
-می گم اینکه امیدواری با اعدام اون آروم بگیری و خوشحال بشی و زندگیت به حالت عادی برگرده سخت در اشتباهی!
:نمی تونم از خون برادرم بگذرم!
-نمی گم بگذر!
:فقط با اعدام سهیله که می تونم حق برادرمو از اون نامرد پس بگیرم.
-مطمئنی بعدش به آرامش می رسی؟!
:آره!
-پس حرفی نمی مونه واسه زدن!
:دقیقاً!
-صفا می گفت که اگه کسی در این مورد باهات حرف بزنه جوش می یاری!
:جوش نیاوردم!
یه مقدار آب ریختم توی لیوان گذاشتم جلوش و گفتم: نمی خواستم تا این حد عصبیت کنم!
-عصبی نشدم!
چیزی نگفتم. سرشو بلند کرد و لبخندمو که دید گفت: فکر نمی کردم پشت این چهره آروم تو همچین گذشته ی پر از آشوبی باشه.
-کلاً آدم توداری هستم!
:مرموز!
-هر چی شما بگی!
:گاهی وقتا از صفا اسمتو می شنیدم. اسمت اونقدر خاص هست که به خاطر آدم بمونه.
-مرسی! حالا چی می گفت از من؟!
:حرف خاصی نمی زد. الآن دقیق یادم نمی یاد. اما وقتی اسمتو بهم گفتی یادم اومد که از صفا اسمت رو شنیدم.
- ولی از من تودار صفاست که جریان پسرخاله اش رو هیچ وقت به من نگفته بوده!
:آره اون هم خیلی مرموزه که وقتی از شما پرسیدم فقط در مورد یه عشق ناکام حرف زد!
-از موضوع خبر نداشت!
:جداً؟!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: دیگه نمی خوری؟!
-نه.
:تقریباً هیچی نخوردی!
- ممنون بابت شام.
همون جوری که از جامون پا می شدیم گفتم: بریم تا سر و کله ی ونداد پیدا نشده! اینجا پاتوقشه!
سوار ماشین که شدیم گفتم: اون شب که نذاشتی برسونمت، حالا آدرس بده تا ببرمت خونه.
آدرس رو گفت و بعد پرسید:فقط به خاطر جلوگیری از اعدام سهیله که دوست داشتی با هم بیشتر آشنا بشیم؟
برگشتم سمتش. نگاهش به من بود. زل زدم به روبرو و گفتم: دوست داری راستشو بگم یا یه چیزی الکی بپرونم؟!
-فکر نمی کنم کسی هم باشه که از شنیدن دروغ خوشحال بشه!
:همه امون تو بعضی از موقعیت ها حاضریم به جای شنیدن واقعیت های تلخ دروغ های شیرین بشنویم!
-اوه اوه! اهل فلسفه هم هستی!
:واقعیته!
-نگفتی!
:قول می دی اگه بخوام راستشو بگم باز داد نمی کشی و اون دستگیره ی در بدبختو از جا نمی کنی؟!
خندید و ادامه دادم:به صفا و ونداد گفتم فقط به همین دلیله که دوست دارم بهت نزدیک بشم! اما دروغ گفتم! نمی دونم دلیلش چیه اما وقتی اس ام اسی ازت می بینم یه حالی بهم دست می ده! وقتی تو کافه می بینمت خوشحال می شم و وقتی می خوای بیای کلاس ثانیه ها رو می شمرم!
-پس اهل شعر گفتن هم هستی!
:شعر نگفتم! واقعیت بود! حالا اگه دوست داری به جای این واقعیت، دروغی که به مزاجت خوش بیاد بشنوی بگو تا واسه ات یه چیزی دست و پا کنم!
سکوتی که بعد حرف من توی ماشین پیچید نشون از رضایت بهار می داد و این خوشحالم می کرد. دلم نمی خواست به بعدش فکر کنم! دلم نمی خواست به حرفای ونداد یا صفا فکر کنم و دلم نمی خواست خیال کنم من به درد بهار نمی خورم! هر دومون تشنه محبت بودیم و می تونستیم همو درک کنیم و می تونستیم همو از این محبت سیراب کنیم! همیشه همه ی معادلات درست از آب در نمی اومد! می تونستیم به بقیه بفهمونیم که گاهی وقتا دو دوتا چهارتا نمی شه!
     
#39 | Posted: 18 Nov 2014 10:13
فردای اون روزی که با بهار شام خوردیم، همش درگیر دانشگاه و آموزشگاه بودم. بعد آموزشگاه هم حوصله رفتن به کافه ی صفا رو نداشتم و ترجیح دادم برم خونه یه خرده بخوابم چون خیلی خسته بودم از کم خوابی! تازه راه افتاده بودم که تلفن زنگ خورد. ونداد بود. گوشی برداشتم و جانم که گفتم گفت: بله؟! از این ناپرهیزی ها هم می کنی؟!
-مثل اینکه بنال می گفتم بیشتر استقبال می کردی!
:مودب باش!
-می خوام ولی تو نمی ذاری!
:معلوم هست کجایی؟!
-دارم می رم خونه!
:می یای بریم خونه باغ؟!
-اونجا واسه چی؟!
:بابا می گه هر شب یکی اونجا بخوابه تا تکلیف وسیله ها معلوم بشه! به هر حال آقاجون کم عتیقه جمع نکرده اون جا! اگه نیای من مجبور تنهایی برم!
-خب برو!
:نچ! باغ به اون گندگی یکی بیاد خب راحت منو ناکار می کنه! بیا دو تایی بریم که اگه یکی اومد جفتمونو ناکار کنه!
-گمشو مسخره!
:می یای؟!
-نه! حوصله اونجا رو ندارم!
:رفیق بد به تو می گن! موقعی که به آدم احتیاج داری آویزون آدمی! موقعی که آدم بهت احتیاج داره ...
-می یام نمی خواد شعر بگی!
:آفرین پسر خوب. خونه ام. بیا دنبالم.
-چشم! امر دیگه ای نداری؟!
:نه فعلاً!
-واسه من لباس راحتی بیار. حال ندارم تا خونه برم.
:باشه!امر دیگه ای نداری؟!
-نه فعلاً
تماسو قطع کردم و زنگ زدم به مامان خبر دادم که شب نمی یام و با ونداد می ریم خونه باغ. از صدای مامان معلوم بود که راضی نیست اما حرفی نزد. یه ربع بعد دم خونه ی دایی منتظر پایین اومدن ونداد بودم. از پشت رل اومدم پایین و رفتم کنار راننده نشستم. وقتی اومد پایین با تعجب نگاهی بهم انداخت و نشست پشت رل و گفت: سلام! چرا خودت ننشستی؟!
-خیلی خسته ام. می خوام تا اونجا بخوابم یه چرت.
:تنبل!
-از صبح سر پام، دیشب هم اصلاً نخوابیدم!
:باشه. بخواب. لپ تاپت همراهته؟
-آره چطور؟
:یه فیلم خوب آوردم می خوام ببینم.
-لپ تاپ خودت کو؟
:شرکت.
-لپ تاپ خریدی گذاشتی شرکت؟! همراهت نمی یاری خونه؟!
:چرا ولی بازم ماشینم خراب شد و تعمیرگاهه! امروز کلی بار داشتم دیگه نیاوردمش خونه.
-باز چه مرگشه این ماشینت؟!
:چه می دونم بابا! فکر کنم باید عوضش کنم!
جواب ونداد رو ندادم و کم کم خوابم برد.
\\
از پله های زیرزمین تاریک و نم گرفته ی خونه باغ می رم پایین. صدای پچ پچ کنجکاوم کرده و می خوام بدونم چه خبره! نزدیکای در ورودی می ایستم و سعی می کنم از روی صداها تشخیص بدم که اون دو نفری که دارن با هم حرف می زنن چه کسایی هستن. اما صداها خیلی ناواضحه! آروم در رو هول می دم و می رم تو. هیچ نوری نیست! تاریک تاریکه! طول می کشه تا چشمام به تاریکی عادت کنه و وقتی می تونم ببینم راه می افتم و به جایی که منبع پچ پچه نزدیک می شم.
صدای نفس هاشون رو می شنوم که پرهوس، فضای زیرزمین رو از سکوت در می یاره. می رم جلوتر و از باریکه نوری که از پنجره های بالای دیوار به تو می تابه می بینم که توی هم می لولن! حالا صدای آرمان رو تشخیص می دم و می تونم بفهمم که اون زن هم ویداست! گرچه نتونستم هنوز ببینمشون! یه حسی بهم می گه که ویداست! یه قدم جلوتر می رم و اینبار به وضوح صدای آرمان رو می شنوم که داره زمزمه های عاشقانه اشو تو گوش ویدا می خونه! اونقدر از ناراحتی و عصبانیت به مرز انفجار رسیده ام که می تونم کاری دست خودم یا اون دو تا بدم! یه قدم دیگه بر می دارم و با صدایی دو رگه ویدا رو صدا می زنم. برمی گرده به سمتم. خودشه! ویداست! چهره اش خندونه! در اوج خوشی و لذت! بدون توجه به من بر می گرده سمت آرمان! صدام رو بلند می کنم و فریاد می کشم: ویــــــــــــــــــدا!
این بار وقتی بر می گرده سمتم می تونم صورت آرمان رو هم ببینم! صدای آرمانه اما چهره ی خودم! حرف که می زنه و ازم می خواد که گورمو گم کنم آرمانه اما صورتش منم! ویدا با لحنی آروم و پرعشوه می گه: گناه داره آرمان! بذار راحت باشه!
عصبی تر از قبل حمله ور می شم سمتشون. نشستم روی سینه ی آرمانی که سر خودمو روی گردن داره و دارم با مشت می کوبم تو صورتش! اونقدر زدمش که خودم به نفس نفس افتادم! خیس عرق شده ام و می خوام سعی کنم از اون زیرزمین برم بیرون! اما در قفله! هر چی تقلا می کنم فایده ای نداره! ویدا رو می بینم که بیرون در وایساده، کلیدی توی دستشه و می خنده! وقتی صداش می کنم با شدت بیشتری می خنده و ازم دور می شه!
***
با صدای ویدا گفتن بلند خودم از خواب پریدم! از عرق خیس بودم و بی حال بی حال! انگار یه مسافت طولانی رو دوییده بودم. ونداد دست گذاشت روی پامو گفت: بازم کابوس؟!
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و پلکامو بستم و محکم فشار دادم و گفتم: خیلی خسته ام! چند شبه درست و حسابی نخوابیدم!
ونداد جلوی یه سوپر وایساد و گفت: الآن می یام. چیزی نمی خوای؟!
سرمو به علامت منفی به دو طرف تکون دادم. رفت و چند دیقه بعد اومد و یه آب معدنی و یه لیوان آب هم دستش بود. لیوان رو پر آب کرد و گفت: بخور اینو نفست جا بیاد. سیگارم تموم شده بود. عصری فراموش کردم بگیرم.
لیوان رو از دستش گرفتم. وسیله ها رو گذاشت روی صندلی عقب و استارت زد و راه افتاد و در همون حال گفت: توی کابوسات ویدا نقش اوله آره؟! این جوری بخوای ادامه بدی دیوونه می شی!
جوابشو ندادم، اون هم سکوت کرد. وقتی رسیدیم خونه باغ و وقتی ماشین رو دم ساختمون باغ نگه داشت، چشمم به زیرزمین بود.
ونداد پیاده شد و همون جوری که وسیله ها رو از عقب بر می داشت گفت: پیاده نمی شی؟
اومدم پایین و رفتم جلوی پنجره های کوچیک زیرزمین که همسطح زمین بود زل زدم به توش. تاریک تاریک بود. هیچی دیده نمی شد اصلاً. ونداد اومد و بازومو کشید و گفت: بیا بریم! دنبال اونی می گردی که قراره ناکارمون کنه؟!
رفتیم تو خونه و ولو شدم روی مبل. کاش اصلاً چشم رو هم نمی ذاشتم تو ماشین که سرخوشی سرشب و بودن با بهار رو تو وجودم از بین ببره!
ونداد رفت توی آشپزخونه و بعد چند دیقه اومد و گفت: حاج طاهر بهت گفت آرمان داره بر می گرده؟
-آره.
:خوشحال شدم وقتی عمه زنگ زد به مامان گفت که آرمان داره می ره!
-بره شرش رو کم کنه از زندگی من!
:بنده ی خدا واقعاً مشکل پیدا کرده. اونقدر نشسته و به این افکار دیوونه کننده فکر کرده که باورش شده!
-احتمالاً خواهر تو خیلی تو بال و پر دادن به این افکار نقش داشته! دلم برای اون بچه می سوزه!
:محصول یه اشتباهه که هیچ جوری نمی شه پاکش کرد!
-عصری با بهار بودم.
ونداد که تا حالا مشغول روشن کردن شومینه بود برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت و گفت: خوش گذشت؟
-هیچ جوری از موضعش کوتاه نمی یاد!
:خب! الحمدالله یکی لنگه ی خودت به تورت خورده!
-دختر خوبیه! در موردش این جوری حرف نزن!
:مگه تو بدی که اگه شبیه تو باشه یعنی بده؟! می گم عین خودت مرغش یه پا داره!
-حالا لااقل اجازه می ده من حرفامو بزنم! صفا می گفت کسی اگه از سهیل حرف بزنه سرش بریده است!
:نگرون نباش به اونجا هم می رسیم!
ونداد اومد روبروم نشست و گفت:آبان می خوام یه چیزی بگم ولی نمی خوام به هم بریزی!
-اگه در مورد بهار می خوای نصیحت کنی لطف کن بذار برای بعد!
:در مورد اون نیست!
-چی؟!
:آرمان برو نیست!
-یعنی چی؟!
:رفتنی تو کار نیست!
-از کجا می دونی؟!
:برای فردا با یه شرکتی مصاحبه داره واسه کار!
-تو از کجا می دونی؟!
:چه فرقی می کنه؟!
-فرق می کنه! می خوام بدونم تو کاراگاهی که همه چیو می دونی و از همه چی باخبری؟!
:آبان نمی فهمی چی می گم؟! طرف دروغ گفته می خواد بره!
-حتماً اینو گفته که دل مامان و بابا رو به دست بیاره!
:نه آبان! یه حس بدی بهم می گه موندنش اون هم این جور مخفیانه خیلی نرمال نیست! داریم در مورد یه آدم روان پریش حرف می زنیم!
-چرا به بابام نگفتی؟!
:گفتم اول به خودت خبر بدم. در ضمن ترسیدم بابات بره مستقیم تو شکمش و لو بده که می دونیم می خواد بمونه. می ترسم بازیشو عوض کنه.
سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و زل زدم به سقف و گفتم: وای! واقعاً حوصله ی یه داستان جدیدو ندارم! فکر کنم بزنم ناکارش کنم و خیال همه رو راحت!
-حواسم پی اش هست. نمی ذارم پاشو از گلیمش درازتر کنه. شاید هم قصد بدی نداره و فقط برای بستن دهن بقیه گفته می خواد بره.
:نمی دونم!
-پاشو! پاشو بریم رخت خواب بیاریم همین وسط ولو شیم.
دمر خودمو انداختم روی مبل و گفتم: ول کن بابا! یه جا گیر بیار خودتو ولو کن!
ونداد از جاش پاشد و یه مشت آروم زد به بازوم و گفت: پاشو تنبل!پاشو لااقل این مبلا رو هول بده عقب کنار این شومینه جا بندازم!
ونداد رفت بالا و اومدم بلند شم مبلا رو تکون بدم، یه لحظه حس کردم زیر نگاه کسی هستم. سرمو چرخوندم سمت در ورودی. بیرون تاریک بود. ونداد با دو تا تشک از پله ها اومد پایین و وقتی دید دارم به بیرون نگاه می کنم گفت: چیه؟!
-هیچی!
:اینا رو پهن کن من برم بالش و پتو بیارم.
تا ونداد بره و برگرده در رو باز کردم و نگاهی به محوطه انداختم. چیزی دیده نمی شد. برگشتم تو خونه و در رو بستم و قفل کردم و به ونداد که برگشته بود و با غرغر داشت تشک ها رو پهن می کرد گفتم: سماور رو روشن کردی؟
-آره.
:چایی دم کنم؟
-زحمتت نشه یه وقت؟!
:چرت نگو!
وقتی منتظر بودم قوری از آب جوش پر بشه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم احتمالاً به خاطر حرف ونداد خیالاتی شدم!
قوری رو گذاشتم و اومدم بیرون به ونداد که روی شکم دراز کشیده بود و داشت با لپ تاپم ور می رفت گفتم:صبح ساعت چند می خوای پاشی؟
- هر وقت تو بخوای بری سر کلاس.
:من فردا کلاس ندارم.
-اه؟
:امتحانا شروع شده دیگه.
-پس بیا بخوابیم تا ظهر!
:من کلاس ندارم تو که شرکتت تعطیل نیست!
-تو بخواب من با ماشین تو می رم و ظهر ناهار می گیرم می یام اینجا. خوبه؟!
دراز کشیدم تو جام و گفتم: عالیه! واسه من زرشک پلو با مرغ بگیر. شب به خیر!
ونداد دیگه حرفی نزد و کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

با صدای قدم هایی از خواب پریدم. انگار یکی داشت تو طبقه ی بالای ساختمون راه می رفت. همون جوری که دراز کشیده بودم گوش وایسادم. صدا قطع شد اما خواب از سرم پرید.
سر جام نشستم و نگاهی به اطراف انداختم. ونداد خوابش برده بود و لپ تاپ داشت فیلمی رو پخش می کرد! کشیدمش سمت خودم و خاموشش کردم. خواستم دوباره دراز بکشم که صدایی توجه ام رو جلب کرد. انگار صدای لولای زنگ زده ی در یکی از اتاق ها بود.
ترسخورده از اینکه شاید کس دیگه ای هم توی ساختمون باشه آروم ونداد رو تکون دادم و صداش کردم.
بعد چند بار تکون دادنش، برگشت سمتم و خواب آلود یه چشمش رو باز کرد و زل زد بهم. شاکی بود از اینکه وسط خواب نازنینش چشم باز کرده! آروم سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم:پاشو ونداد انگار یکی دیگه هم تو خونه است!
رفتم عقب تا از جاش بلند شه اما با دست اشاره کرد نزدیک شم و آروم زیر گوشم گفت: ولش کن لابد روح آقاجونه. بذار راحت باشه!
بعد پشتش رو کرد به من و خوابید! دوباره آروم زدم بهش و گفتم: ونداد!
کلافه برگشت سمتم و نیم خیز شد و سری تکون داد به معنی چیه؟!
به طبقه ی بالا اشاره کردم و گفتم: یکی تو خونه است! سر شب هم حس کردم از پشت شیشه داره تو خونه رو دید می زنه!
کلافه دستی توی موهاش برد و گفت:یا فیلم زیاد می بینی یا این کتاب هیچکسان رو خوندی و روت تأثیر گذاشته!
سرشو آورد بالا و نگاه عصبی من رو که دید گفت: فرض مثال هم که یکی تو خونه باشه! ما که نمی تونیم جلوش در بیایم! طرف دست خالی که نمی یاد دزدی! بذار هر چی می خواد ببره! بگیر بخواب!
عصبی از جام پاشدم و از توی جیب پالتوم سیگاری در آوردم، روشنش کردم و رفتم دم پنجره. بیرون تاریک تاریک بود.
ده دیقه بعد ونداد گردن کشید، نگاهم کرد و پرسید:مگه نگفتی از خستگی داری پاره می شی؟! پس چرا نمی یای بخوابی؟!
-می یام. تو بخواب.
ونداد که انگار خواب از سرش پریده بود نشست و گفت:خیالاتی شدی عزیز من! قرار نیست کسی بیاد ما رو ناکار کنه! الکی یه چیزی گفتم که راضی بشی بیای اینجا! حوصله ی نق و نوق بچه ی ویدا رو نداشتم! نمی دونستم می یام اسیر توهمات تو خرس گنده می شم!
-یکی تو خونه است. اینو مطمئنم!
:کو کجاست؟!
-بالا! صدای راه رفتنش رو شنیدم. صدای قیژ قیژ در رو هم همین!
:بیا بریم بگردیم که خیالت راحت بشه و بخوابی. بیا!
مردد از اینکه اصلاً کار درستی هست یا نه دم پله ها دست ونداد رو کشیدم و گفتم: ولش کن ونداد! شاید فقط خواب دیدم!
ونداد کلافه از بی خوابی برگشت سمتم و گفت: خب اگه خواب دیده باشی که می ریم و می گردیم و صحیح و سالم بر می گردیم پایین! اگر هم تو بیداری اتفاق افتاده باشه که جنازه می شیم و بر نمی گردیم پایین! می ترسی مرده گنده؟!خوبه حالا خودم پریروز دیدم عین یه شیر زخمی افتاده بودی به جون اون آرمان بدبخت! یکی از اون مشتا رو حواله این دله دزد هم بکنی دیگه تمومه!
تموم طبقه ی دوم رو گشتیم و کسی رو ندیدیم. وقتی دراز می کشیدیم سر جامون ونداد گفت: نکنه به خاطر حرفای من در مورد آرمان ترسیدی؟!
-نترسیدم ونداد!
:اوه ببخشید! راست می گی! نکنه به خاطر آرمانه که دچار توهمات ارواح پنداری شدی؟!
-بخواب! شب به خیر!
:با وجود تو فکر نمی کنم شبم خیلی هم به خیر بگذره!
یه دو سه دیقه سکوت شد و این بار من سکوتو شکستم و گفتم: تکلیفت با ملیکا چیه؟
زیرلب نالید: ملیکا خانم!
-هرچی!
:تکلیفم روشنه!
-کی شیرینی دامادیتو می خوریم؟!
:همین روزا!
-جدی می گی؟!
:نه! نصف شبی شوخی می کنم که بخندیم!بخواب آبان صبح باید برم سر کار!
-شب به
:آره! باشه! خیر! خدافظ!
یه لحظه یه حسی قلقلکم داد که اذیتش کنم. دوباره آروم گفتم:ونداد؟
با عصبانیت سرش رو از رو بالش بلند کرد و براق شد تو صورتم و گفت:زهرمار!
لبخندی زدم و گفتم: خوابای خوب ببینی!
یه چشم غره بهم رفت و دوباره دراز کشید. نیم ساعتی از این پهلو به اون پهلو شدم و گوش خوابوندم ببینم باز هم صدایی می یاد یا نه و کم کم خوابم برد.

با تکون آروم دستی از خواب بیدار شدم. روی شکم خوابیده بودم و سرم توی بالش بود. با صدای دورگه و خواب آلودی گفتم:ونداد سفره رو بنداز، من پا می شم!
ونداد دوباره تکونم داد و این بار یه خرده محکم تر! کلافه نالیدم:پا می شم الآن!
وقتی دیدم بی خیال نمی شه و باز هم داره تکونم می ده برگشتم سمتش که بهش بتوپم، دیدم ونداد نیست و آرمانه! از جام پریدم! هر چی خواب بود از سرم پرید! خیلی خونسرد نشسته بود کنارم و زل زده بود به چهره بهت زده ی من!
لبخندی نشست روی لبش و از کنارم پاشد و همون جوری که می رفت سمت آشپزخونه گفت: پاشو یه آبی به دست و روت بزن، واسه ات چایی دم کردم و میز صبحونه هم چیدم!
عین فنر از جام پریدم و همون جوری که سریع شماره ی بابا رو می گرفتم رفتم دنبالش. قبل از اینکه برم توی آشپزخونه موبایل رو گذاشتم توی جیبم و پرسیدم: این جا چی کار می کنی؟!
-اومدم با برادرم حرف بزنم!
:مگه قرار نبود امروز برگردی؟!
-دیر نمی شه! هنوز وقت دارم! تازه ساعت 9 صبحه.
همون جوری که صورت کبودش رو نگاه می کردم گفتم:چی می خوای از من؟!
برگشت سمتم و زل زد به صورتم و گفت: هیچی فقط می خوام باهات حرف بزنم!
-بهت گفته بودم که نمی خوام به حرفات گوش بدم!
:می دونم! ولی من می خوام! بشین صبحونه اتو بخور!
تحکم توی صداش، پلکی که عصبی می پرید و عرقی که کرده بود نشون می داد حالش خوش نیست. نباید سعی می کردم عصبانیش کنم. پس گفتم: صورتمو بشورم می یام.
اومدم برم سمت در که مچ دستمو محکم گرفت و کشید سمت خودش و گفت: بشین گفتم!
بعد هولم داد سمت میز. با اکراه نشستم روی صندلی و خدا خدا می کردم که بابا گوشیو برداشته باشه. برای اینکه بفهمه کجاییم گفتم: دیشب تو بودی که بالا راه می رفتی آره؟!
با لبخند سری تکون داد و یه استکان چایی گذاشت جلوم و گفت: آره!
-با ونداد اومدیم بالا ولی پیدات نکردیم!
:خب دیگه! یه چیزایی از قایم موشک بازی های بچگی هنوز یادمه!
اومد روبروم نشست و اشاره ای به میز کرد و گفت: بخور!
داشتم نگاهش می کردم. داغون بود! حتی داغون تر از من! مثلاً هم خون بودیم! مثلاً برادر بودیم! چی به روزم اومده بود که خیلی راحت و بدون عذاب وجدان اون جور گرفته بودمش زیر مشت و لگد! چی به روزش اومده بود که به من تهمت ناموسی می زد! چی به روزمون اومده بود که شده بودیم دشمن خونی! به کجا رسیده بودیم که وقتی تو خونه باغ باهاش تنها موندم، همه ی حس امنیتم پوچ شد و از ترس اینکه کار احمقانه ای بکنه زنگ زدم به بابا!
وقتی نگاه خیره ام رو روی صورتش دید گفت:به چی فکر می کنی؟! داری سعی می کنی ذهنمو بخونی؟! باور کن فقط می خوام باهات حرف بزنم!
-می شنوم!
:اول صبحونه رو بخور بعد!
-عادت به صبحونه ندارم. بگو!
:بچه که بودیم اگه صبحونه دیر آماده می شد جار و جنجال راه می نداختی!
-بچه بودیم به خیلی چیزای دیگه هم عادت داشتم که حالا ترک کردم!
:آره! یکیش داشتن برادر بود! بچه که بودیم من برادرت بودم! حالا منو ترک کردی! دیگه برادری نداری!
-خودت خواستی! خودت رابطه امونو نابود کردی!
:چرا؟! چون فقط حقمو می خواستم؟!
-حق؟! خیانت کردن حقت بود؟!
:ویدا حقم بود! من داداش بزرگه بودم! نمی فهمیدم چرا هر وقت این فامیل دور هم جمع می شن از تو و ویدا می گن! نمی فهمیدم چرا نباید آقاجون ویدا رو مال من می دونست!
-تو و اون باهام خیلی تفاوت سنی داشتین! صمیمیت من و ویدا رو که دید به این نتیجه رسید ما رو به نام هم بزنه!
:همه عشقشونو فریاد نمی کشن! بعضی ها یواشکی عاشق می شن! بعضی ها پنهونی محبت می کنن!
- مطمئنی هوس نبوده؟! مطمئنی عاشق بودی؟! یا شاید چون برات ممنوعه بود بهش کشش پیدا کردی؟!
:دوستش داشتم! همیشه!
-می تونستی بگی! می تونستی لب وا کنی! نه اینکه واسه دور زدن داداشت باهاش نقشه بکشی!
:نذاشت! هیچ کدومتون نذاشتین!
-اگه عشق بود واسه به دست آوردنش به آب و آتیش می زدی! نه اینکه بشینی و نگاه کنی داره به عقد من در می یاید!
:بهم قول داده بود فقط واسه یه مدت کوتاهه! بهم گفته بود نمی ذاره بری طرفش! نمی ذاره بهش دست بزنی!
-اسمش رفته بود توی شناسنامه ام! شناسنامه برادرت!
:از عشق ویدا که مطمئن شدم، خیالم تخت شد! فهمیدم حق تموم بچگیمو ازت پس می گیرم! همه ی محبتی که خرج تو شد و من ازش بی نصیب موندم!
-چه محبتی؟! همه همون قدر که تو رو دوست داشتن به من هم اهمیت می دادن!
:چرت نگو! همه ی توجه آقاجون به تو بود! عاشقت بود! یه جور دیگه، خیلی متفاوت دوستت داشت! از این توجه، از این محبت بیش از حد متنفر بودم! نمی دونستم چرا اینقدر دوستت داره! تو مرموز بودی! ساکت بودی! رام بودی! در مقابل رفتارهای آقاجون سکوت می کردی! روزی که وایسادی تو صورتش و گفتی که ویدا رو به هیچ قیمتی از دست نمی دی کیف کردم! خوشحال بودم که زنده ام و این صحنه رو می بینم! لذت بردم از کشیده ای که ازش خوردی! از ته دل همیشه منتظر رسیدن یه همچین لحظه ای بودم!
-پس واسه اینکه من و آقاجونو بندازی به جون هم دست گذاشتی رو ویدا!
آرمان با شنیدن این جمله ی من محکم کوبید روی میز و زل زد به چشمام و با حرص گفت: عاشقش بودم!
رومو ازش گرفتم و گفتم: عاشقش بودی که الآن با یه بچه داره تنها زندگی می کنه؟!برگ و بار این عشق چه قدر زود ریخت؟!
-خودش نخواست! خودش ما رو به اینجا رسوند! به عشق تو! به خاطر تو! به خاطر وعده های پوچ تو بود که از زندگی با من دلسرد شد!
:چرند نگو! هیچ وعده ای بهش ندادم! بعد رفتنتون دیگه ندیدمش! دیگه نشنیدمش! باهاش هیچ ارتباطی نداشتم!
-خودش بهم گفت! گفت که حیف تو و اون عشق بوده که گذاشته و دنبال من راه افتاده تو غربت! خودش بارها بهم گفت که بر می گرده و عشق تو رو دوباره زنده می کنه! خودش بهم گفت که به عشق تو بر می گرده ایران!
:حرفای بی سر و تهی تحویلت داده تا آزارت بده! تا طلاقش بدی! نمی دونم! به هر دلیلی که اینا رو گفته معنیش این نیست که منم همدستش بوده باشم!
     
#40 | Posted: 18 Nov 2014 10:13
-بودی! مطمئنم که در مقابل وسوسه ی عشقش نمی تونستی مقاومت کنی! من عشقتو به ویدا دیده بودم آبان! دیده بودم که چه جوری به آب و آتیش می زدی دختری رو که برادرت دستمالی کرده از دست ندی! تو بی منطق عاشقش بودی!
:از برگشتش بی خبر بودیم! همه امون! تنهایی تو اصفهون زندگی می کرده! اینو بفهم که من هیچ ارتباطی باهاش نداشتم!
آرمان از جاش پاشد و عصبی شروع کرد توی آشپزخونه راه رفتن و بعد گفت: عشق تو ویدا رو ازم گرفت! محبتایی که بهش می کردی هواییش کرد! به خیال اینکه می تونه تو رو داشته باشه منو پس زد! پشیمون شد! برگشت! دوباره بهت باختم! همه ی زندگیمو بهت باختم! محبت مامان و بابا! محبت آقاجون و دایی! محبت ویدا! همه مال تو شد! باز من تنها موندم! طرد شدم! بعد دنیا اومدنت همیشه نفر دوم بودم! همیشه تو مرکز توجه بودی! از این آرامشی که داری متنفرم آبان! از اینکه اینقدر آروم و سربه زیری! از اینکه هیچ وقت به خاطر شیطنت کسی رو به دردسر ننداختی! از اینکه همیشه حرف گوش کن بودی! از اینا بدم می یاد! بدم می یاد که به خاطر سربه راهی تو من شدم آدم بده! من شدم شیطون! من شدم یاغی! با به دست آوردن ویدا حقمو ازتون گرفتم! عاشقش شدم چون مال من بود! سهم من بود!
آرمان ساکت شد. یه خرده از شیشه ی در آشپزخونه بهباغ خیره موند و گفت: اون بالاهای نصف بیشتر این درختا کنده کاری شده A و V ! خیال می کنی اول اسم تواِ اون A ؟! نه! منم! آرمان! دوستش داشتم! از ته دل! واسه من ممنوع نبود! مال من بود! ولی بازم تو ازم گرفتیش! به عشق تو اومده ایرون! به عشق تو منو پس زده!
-اینا رو صد بار دیگه هم بگی فایده ای نداره آرمان! من کاری به کار ویدا ندارم! پی زندگی خودمم! اگه هنوز هم اونقدر دوستش داری برو سمتش! برو پسش بگیر!
:خیال می کنی نرفتم؟! خیال می کنی واسه از دست ندادنش، واسه به دست آوردن دوباره اش کاری نکردم؟! اون تو رو می خواد! دیگه براش اهمیتی ندارم! دیگه التماسامو نمی شنوه! مثل همه کر شده! کور شده! منو نمی بینه چون تو هستی! چون بازم این تویی که توجه همه بهت جلب شده! ازت متنفر آبان! ازت بدم می یاد که همیشه سایه ات افتاده روم!
-اینا همه فکر و خیالای بی خودیه که از بچگی واسه خودت ساختی! هیچ وقت نخواستم ازت دور باشم! هیچ وقت نخواستم باهام بد باشی! اما همیشه ازم فاصله گرفتی! همیشه باهام بد رفتاری کردی!
:حقت بود! الآن هم حقته! نمی ذارم وجودت زندگیمو از هم بپاشونه آبان! نمی ذارم ویدا مال تو بشه! نمی ذارم بشی نقش اول و آدم خوبیه زندگی همه ی کس و کارم!
نگاه آرمان دلم رو لرزوند. ترسی نشست تو وجودم و احساس خطر کردم. اومدم از جام پاشم اما ضربه ی محکمی که به سرم خورد پرتم کرد رو زمین و همه چیز تو تاریکی مطلق فرو رفت.

با احساس یه سرمای شدید چشمامو به سختی باز کردم. با همون تیشرتی که دیشب خوابیده بودم دمر افتاده بودم کف نمور و سرد زیرزمین! زیرزمینی که قسمتی از کابوس روز قبلم بود! سرم سنگین بود و درد می کرد. گردنمم همین طور! سعی کردم تکونی به خودم بدم و بشینم. وقتی نشستم و چشمام به تاریکی عادت کرد، متوجه شدم یه پام با زنجیر به لوله ای که از کنج دیوار رد می شه بسته است! دستی به پشت سرم که می سوخت و درد می کرد کشیدم. خیسی دستم نشون از خونریزی می داد!
دنبال اهرم یا آهنی بودم که شاید بتونم باهاش قفل زنجیر رو بشکنم. همه ی امیدم به بابا بود که از راه برسه.
در زیرزمین با صدای بدی باز شد و آرمان برق رو روشن کرد. وقتی چشمام به نور عادت کرد، دیدم که بدون توجه به من از روی یه صندلی بالا رفته و داره تنابی رو به قلابی که روی سقف بوده می بنده!
آروم صداش کردم و گفتم: آرمان؟! داری چی کار می کنی؟!
برگشت سمتم و خیلی خونسرد گفت: معلوم نیست؟!
-می خوای چی کار کنی؟!
:گفتم که! معلوم نیست؟!
- ببین آرمان. داری اشتباه می کنی! خیلی وقته دیگه چشمم دنبال ویدا نیست! اگه اون بهت گفته که من باهاش در تماس و ارتباط بودم، دروغ گفته آرمان! می خواسته تو رو بجزونه! گوش می دی چی می گم؟!
خیلی خونسرد و بدون اینکه جوابم رو بده یه دار برپا کرد. بعد اومد پایین و نشست روبروم روی زمین و گفت: مهم این نیست که تو هم بهش کششی داری یا نه! مهم این نیست که با حرفای تو تحریک شده منو ول کنه و بیاد ایران یا نه! مهم اینه که به خاطر تو منو ول کرده! سیگار می خوای؟!
خودش یه سیگار روشن کرد و بدون اهمیت به من شروع کرد به کشیدن و بعد از جاش پاشد و گفت: پریروز وقتی جلوی آیدین اون جوری پریدی روم و شروع کردی منو زدن خیلی خرد شدم!
-دست خودم نبود! تحمل تهمتی که بهم زدی خارج از توانم بود!
:منم خیلی وقتا خیلی چیزا دست خودم نبوده و نیست! مثل عاشق ویدا شدن! مثل تنفر از تو! مثل این!
اینو که گفت با لگد محکم زد توی صورتم! دنیا پیش رو تیره شد و وقتی تونستم به خودم بیام که خون از به سمت گونه ام راه افتاده بود! دستمو گرفتم روی زخم. احتمالاً شکسته بود!
آرمان ازم فاصله گرفت و گفت: دست خودم نیست که خیال می کنم تو یه سد بودی واسه خواسته های من! دست خودم نیست که دوست دارم روی زمینی که نفس می کشم تو نباشی!
دوباره اومد سمتم و این بار چنگ انداخت و موهامو از پشت کشید و همون جوری که زل زده بود تو چشمام گفت: دست خودم نیست که دلم می خواد برادرم نباشی! یه عمر عذاب کشیدم! یه عمر شدی عذابم آبان! حالا من می خوام عذابت بدم! می خوام یه عمر زجر بکشی!
محکم سرمو به جلو هول داد و ازم فاصله گرفت. با تموم دردی که داشتم سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. خیلی راحت و با آرامش رفت و وایساد روی صندلی! جایی که هفت سال پیش من ایستاده بودم! با ترس پرسیدم: می خوای چی کار کنی آرمان؟!
بدون اینکه نگاهم کنه طناب رو انداخت دور گردن خودش و گفت: از مامان شنیدم که یه همچین بلایی سر خودت آوردی! شنیدم که بعد عقد ما دو بار سعی کردی خودتو بکشی! برادرت بودم و وقتی شنیدم
گرچه که ازت دل خوشی نداشتم اما ناراحت شدم. دلم نمی خواست اونقدر احمق باشی که به خاطر کسی که ذره ای دوستت نداشته دست به همچین کاری بزنی! دوست داشتم برادرم عاقل تر از این حرفا بود! برات یه صحنه ی تأتر درست کردم که ببینی و تا عمر داری یادت بمونه! تا عمر داری گذرت که به این خونه باغ بیافته و چشمت به این زیرزمین زجر بکشی! زجر تموم روزایی رو که توی این باغ من کشیدم! زجر تموم سال هایی رو که حضور تو به زندگیم داد! آبان! حس کردم بهت مدیونم! حس کردم صحنه مردنم رو بهت مدیونم و تو باید ببینی که چه جوری جون می دم! کار نیمه تموم تو رو اینجا تموم می کنم!
صدای فریاد آرمان گفتن من با صدای افتادن صندلی از زیر پای آرمان یکی شد! اونقدر تو شوک بودم که اصلاً نفهمیدم کی بابا از راه رسید! کی آرمانو با کمک مأمورای پلیس و امداد از زیرزمین برد بیرون و کی ونداد نشست کنارم و واسه اینکه هوش و حواسم برگرده سر جا محکم تکونم داد! به خودم که اومدم بیرون ساختمون روی پله ها نشونده بودنم، یه پتو روی شونه هام بود و ونداد داشت باهام حرف می زد. نگاه خیره ام رو از انتهای باغ حرکت دادم و دوختم به چشماش. فشاری به دستامو که تو دستش بود وارد کرد و شنیدم که گفت: زنده است آبان. نفس می کشه! نمرده. دارن می برنش بیمارستان! می شنوی چی می گم ؟!
آروم زمزمه کردم: خودشو دار زد!
-آره ولی نمرده! طناب پوسیده بوده! پاره شده قبل از اینکه خفه شه!
:گفت که به خاطر من این کارو می کنه!
-تو هم یه روزی به خاطر اون این کارو کردی! حالا دیگه تموم شد. می برنش بیمارستان روانی و بستریش می کنن و حالش خوب می شه! پاشو بریم تو آمبولانس. سرت بخیه می خواد.
چشمامو بستم. فقط صحنه ی آویزون شدن آرمان جلوی چشمم بود! تا چند وقت پیش فکر نمی کردم از دیدن یه همچین صحنه ای اینقدر بهم بریزم! چند وقت پیش انگار آدمیت تو وجودم مرده بود! انگار اونقدر کینه توی وجودم جا گرفته بود که نسبت ها رو نمی دیدم! آدما رو نمی دیدم!

دو ساعتی می شد از بیمارستان اومده بودیم خونه. دراز کشیده بودم روی تخت و سعی می کردم بخوابم اما نمی شد! یه سمت صورتم کلاً ورم کرده و کبود و دردناک بود. چشمم تار تار می دید و به زور از میون ورم باز می موند. تموم دندونام و سرم و گوشم داشت از درد می ترکید. به رضایت خودم و بدون توجه به داد و بیداد و اصرار ونداد اومده بودم خونه. آفاق و ونداد و آتنا توی هال نشسته بودن و صدای حرف زدن آرومشون رو می تونستم بشنوم، چون در باز بود تا اگه کاری داشتم بتونم بگم. مامان و احسان هم همراه بابا رفته بودن بیمارستان بالای سر آرمان. صدای زنگ در اومد و بعدش صدای سلام و احوال پرسی صفا. دستمو از روی پیشونیم برداشتم و منتظر موندم بیاد تو اتاق.
صفا که اومد تو اتاق، خواستم بشینم اما شونه هامو هول داد سمت تخت و گفت: دراز بکش پا نشو! اوخ اوخ! چی کار کردی با خودت؟!
با اینکه حرف زدن برام سخت بود گفتم: خیلی داغونم؟!
-افتضاح!
:کی ... به تو
-مثل اینکه کلاس نرفتی، بهار اومد کافه و بهم گفت. نگرون شدم، به موبایلت زنگ زدم، ونداد جواب داد و جریانو گفت!
ذهنم رفت پیش بهار. با تموم دردی که داشتم، با تموم کلافگیم دلم می خواست به اون فکر کنم. نمی دونستم با این سر و صورت قراره دیگه کی ببینمش! با این وضع حالا حالاها نمی تونستم برم آموزشگاه!
صفا دست گذاشت رو دستم و گفت: خوبی آبان؟!
سرمو به علامت مثبت آروم تکون دادم.
:اگه کاری از دستم بر می یاد بگو تا انجام بدم.
-ممنون.
: برم که استراحت کنی. راستی بهار سلام رسوند!
باهاش دست دادم و رفت. صداشو می شنیدم که نشسته بود تو هال و داشت با ونداد حرف می زد. دستمو دراز کردم و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و برای بهار نوشتم: یه روز من هستم، تو نیستی، یه روز تو هستی، من نیستم!
فوراً نوشت: خوبی؟!
-خوبم. بهتر می بودم اگه می تونستم بیام کلاس!
:براتون غیبت زدیم استاد! بیشتر از سه جلسه غیبت مورد پذیرش نیست!
یه شکلک لبخند فرستادم. برام نوشت: صفا می گفت ونداد گفته بدجوری زخمی شدی!
-ونداد عادت داره پیاز داغشو زیاد کنه!
:یعنی خوبی؟!
-آره.
:پس چرا سر کلاس نیومدی؟!
-با یه صورت داغون به نظرت زیر نگاه های بچه ها می تونستم درس بدم؟!
:پس صورتت داغونه! در واقع خوب نیستی!
- تا اون حدی که ونداد گفته بد نیستم! حداقل با یه چشم باز دارم بهت اس می دم!
:وای! پس قیافه ات دیدنیه!
-آره خیلی!
:برو استراحت کن.
- ممنون که نگرونم شدی و به صفا بابت نیومدنم به کلاس خبر دادی!
:نگرون نشده بودم! چون زود رفتم کافه، خودش از تشکیل نشدن کلاس متعجب شد!
یه شکلک ناراحت براش فرستادم و اون هم نوشت: ذهنم عادت نداره اول بره سراغ احتمالات ناگوار! گفتم شاید کاری پیش اومده که نتونستی بیای!
-آهان!
:آخر هفته می خوایم توی کافه برای صفا تولد بگیریم. دخترخاله هام هم هستن. به آقا ونداد هم بگین. صفا خوشحال می شه اگه بیاین.
-فقط صفا؟!
:من زیاد رغبتی به دیدن کسی که می خواد کمک کنه سهیل اعدام نشه ندارم!
- دلیل من برای اشتیاق به دیدنت جلوگیری از اون اعدام نیست، هر چند که علاقه ی خاصی به این قضیه هم دارم! فکر می کنم دلیلم رو واضح برات توضیح دادم!
:خیلی برام قانع کننده نبوده! باورش نکردم!
-ولی من از سکوت توی ماشینت برداشت دیگه ای کردم!
:سکوتمو گذاشتی به معنی رضایت؟! اون لحظه داشتم فکر می کردم!
-من ترجیح می دم بذارمش پای رضایتت!
:آخر هفته می یاین؟!
-با این صورت داغون؟!
: مگه بده! آرتیستی هم هست!
- سعی می کنم بیام اما دلیل اومدنم تولد صفا نیست! یعنی اون دلیل دومه! دلیل اولش شمایی!
یه شکلک خداحافظی فرستاد. منم یه خداحافظ نوشتم و موبایل رو گذاشتم روی میز. صفا از تو هال خداحافظی کرد. دستمو بلند کردم و تکون دادم. ونداد بعد بدرقه ی صفا اومد تو اتاق و گفت: مامانت زنگ زد داره می یاد خونه. فقط جریان بلایی که آرمان می خواسته سر خودش بیاره رو نمی دونه. یه وقت چیزی بهش نگی!
یه باشه زیرلبی گفتم و ونداد همون جوری که کامپیوتر رو روشن می کرد گفت:چرا یه خرده نمی خوابی؟! استراحت کنی دردت هم کم می شه ها.
-خوابم نمی یاد.
:نباید زیاد حرف بزنی.
شمرده شمرده گفتم: برای آخر هفته تولد دعوتیم.
-تولد؟!
:صفا!
-به من که چیزی نگفت.
:بهار بهم گفت.
-آهان! می خوای بری؟
:تو نمی یای؟
-حاضرم قسم بخورم اگه بهاری در کار نبود عمراً با این قیافه پاتو از خونه می ذاشتی بیرون!
چشمامو گذاشتم رو هم و ونداد گفت:می یام باهات.
یه خوبه ی زیر لبی هم گفتم و سعی کردم بخوابم. واسه رسیدن آخر هفته لحظه شماری می کردم. دلم می خواست با فکر کردن به بهار، صحنه ها و حرفای تلخ امروز رو فراموش کنم! دلم می خواست فکر کنم آرمان با هواپیمای امروز پرواز کرده و برگشته سر خونه و زندگیش!

تا آخر هفته رو موندم تو خونه و بیشتر مواقع رو هم توی اتاقم. دلم تنهایی می خواست. تو تنهایی دنبال آرامش بودم. ونداد هم هر روز می اومد، سری می زد، سراغی می گرفت و وقتی می دید خیلی حوصله ندارم می رفت. همه ی کلاسام تا آخر هفته کنسل شد. برای رسیدن پنجشنبه ثانیه شماری می کردم. فکر کردن به دیدن دوباره ی بهار حس خوبی بهم می داد.
ظهر پنجشنبه جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم واسه شب چی بپوشم که زنگ در رو زدن. اومدم از جام پاشم اما آفاق از تو اتاقش اومد بیرون و گفت: من وا می کنم.
ونداد بود. از در اومد تو و سلام کرد و خسته نشست روبروم. نشستم سر جام و پرسیدم: چیه چرا انقدر پنچری؟!
-مردم بابا! خیلی سرم شلوغ بود امروز! حالا تولد هم باید می رفتم تو این هیر و ویر!
:اگه دوست داری می تونی نیای!
-اونوقت تو جرأت داری بدون من بری؟!
لبخندمو که دید پرسید: آبان تو امشب قراره دقیقاً اونجا چی کار کنی؟!
متعجب از این سوال و قیافه ی جدیش گفتم: یعنی چی؟!
-منظورم اینه نقش تو اونجا چیه؟!
:از چه لحاظ!
-مرگ و از چه لحاظ! کلاً می گم!
: دارم می رم تولد رفیق صمیمیم!
-اون که آره. می گم امشب نقش گارسونیت رو هم ایفا می کنی؟!
دولا شدم دستمال کاغذی رو از رو میز برداشتم و پرت کردم سمتش که رو هوا گرفت و گفت: خب می خوام بدونم! مثلاً اگه یه نوشیدنی خواستم باید تو رو صدا کنم؟!
-چرت نگو!
:با این قیافه واقعاً هم باید بری تولد! قراره با این چهره ی دلنشین همه ی مدعوین رو از خود بی خود کنی آره؟!
-صد رحمت به قیافه ی داغون من!
:جدی روت می شه بیای؟!
-پاشو برو ونداد! اومدی چرت و پرت بگی؟!
:می گم بهار جونت نگفت من می تونم ملیکا جونم رو هم بیارم یا نه؟!
- چرا گفت! ولی من نگفتم که دلت بسوزه!
:می یارمش ها!
-خب بیار!
:خود صفا بهم زنگ زد و گفت می تونم یکی رو همراهم بیارم. بهش گفتم خوب من همراه آبان دارم می یام، گفت اون به درد نمی خوره! یکی رو که باهاش راحتی و از مصاحبتش لذت می بری با خودت بیار! منم گفتم جای آبان ملیکا رو می یارم!
-غلط کردی!
:عمه که نیست تو خونه اتون ناهار گیر نمی یاد؟!
-برو خونه ملیکا خانمت بخور!
ونداد از جاش پاشد. به خیال اینکه می خواد بره گفتم: داری می ری؟!
-نه بابا برم بزنم تو سر این آفاق پاشه بیاد یه کوفتی جلوی ما بذاره!
:غذا آماده رو گازه. برای خودت بکش بخور.
-شماها خوردین؟
:آره.
ونداد بعد شستن دستاش رفت سمت آشپزخونه و گفت: به بهار گفتی واسه چی بهش نزدیک شدی؟!
-آره!
:خب؟! با کمال میل قبول کرده که به خاطر جلوگیری از اعدام قاتل برادرش باهات همراه باشه؟!
-نه!
:پس چه جوری امشب دعوتت کرده مهمونی؟!
- دلیل واقعی توجه ام رو براش توضیح دادم!
ونداد اومد بالای سرم وایساد و گفت: دلیل واقعیت؟! چیه اونوقت؟!
-بهش گفتم از همون روز اولی که دیدمش یه حسی بهم دست داد! البته خودش خیلی استقبال نکرده هنوز اما واکنش بدی هم نشون نداده. حس می کنم خودش هم خیلی بی میل نیست. فقط به خاطر تجربه ی قبلیش یه خرده می ترسه!
:تو نمی ترسی؟!
-نه! دارم به حرف دلم گوش می دم و البته با عقلم جلو می رم!
:امیدوارم.
-برو ناهارتو بخور.
:می خواستی بری بیمارستان رفتی؟!
-نه! هنوز نتونستم با خودم کنار بیام. ضمن اینکه فعلاً اجازه ملاقات باهاشو نمی دن. مامانم هم الکی می ره از صبح تا شب می شینه اونجا.
:آره می دونم.
از جام پاشدم و گفتم: هستی دیگه؟
-آره لباسامو آوردم. از همین جا بریم. حال نداشتم تا خونه برم.
:می رم دراز بکشم.
-برو بخواب شاید یه خرده این صورت از ریخت افتاده ات رو بیاد!
لبخندی زدم و رفتم دراز کشیدم. دل تو دلم نبود برای شب. اصلاً برام مهم نبود هنوز یه سمت صورتم کبود و ورم کرده است! واسه ام مهم دیدن بهار بود.
هوا تاریک شده بود که ونداد تکونم داد و گفت: آبان جان اگه اینقدر کمبود خواب داری می خوای نریم؟!
     
صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آبان ماه اول زمستان است بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites