تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وارث عذاب عشق

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 17 Dec 2014 13:53
( ۶۰ )




توهمیشه بهترین مزاحمی هستی که در عمرم سراغ دارم، هر چه می خواهی بگو.
چیزی لازم ندارم اما می خواهم برایم کاری انجام دهید.
فرشاد، من با تمام وجود حاضرم هر کاری که بخواهی برایت انجام دهم!
پشت تلفن نمی توانم صحبت کنم، اگر اشکالی ندارد قراری بگذارید تا بیرون همدیگر را ببینیم.
محمود هیجان زده گفت : هرجور که تو بخواهی، همین الان راه می افتم.
کجا ببینمتان؟
همان کافی شاپی که همیشه همدیگر را می دیدیم خوب است؟
بله خیلی خوب است. پس تا یک ساعت دیگر شما راآن جا میبینم.
فرشاد از او خداحافظی کرد. محمود همچنان که گوشی تلفن را در دست داشت چشمانش پر از اشک شد. سه سال
بودکه در آرزوی شنیدن کلامی از فرشاد سوخته بود. حالا فرشاد می خواست با او صحبت کند. محمود گوشی تلفن
راسرجایش گذاشت و به سرعت از جا بلند شد و پس از برداشتن کتش از اتاق خارج شد. منشی با دیدن او از جا
برخاستو با تعجب پرسید : آقای رهام اتفاقی افتاده است ؟
محمود سرش را تکان داد و گفت : نه، فقط امروز کمی زودتر می روم، تمام قرارهای امروز را عقب بیندازید چون
ممکناست بر نگردم.
اما آقای رهام، شما امروز قرار مهمی با شرکت پیمانکاری...
خانم مهم نیست، قرار را برای روز دیگری بگذارید. خدانگهدار.
محمود به سرعت پله های شرکت را طی می کر. مستانه هاج و واج بود و به رئیسش که پله ها را دو تا یکی طی می
کردنگاه می کرد. او به خوبی می دانست که این قرار ملاقات چقدر برای شرکت اهمیت دارد و بازهم می دانست که
رئیسشچقدر مرتب و دقیق است. با خود گفت : یعنی چه کار مهمی برای آقای رهام پیش آمده است که او چنین
سراسیمه بود؟و چون پاسخی پیدا نکرد نفس عمیقی کشید و سر جایش نشست و مشغول گرفتن شماره تلفن
شرکت طرف قرارداد شدتا قرار آن روز را برای روز دیگری تعیین کند.
محمود به سرعت پشت فرمان نشست و خود را به محل قرار رساند.از حدود سه سال پیش به این مکان پا نگذاشته
بود ودیدن انجا برایش چون رفتن به مکان مقدسی بود. در فکر بود که فرشاد این ملاقات را به چه منظور ترتیب
داده است.پیش خود فکرهای مختلفی کرد. محمود خود را برای هر پیشنهادی از طرف فرشاد آماده کرده بود. برای

او دیدن فرشادو پای صحبت او نشستن از هر چیز دیگری مهم تر بود. محمود همچنا که در فکر بود فرشاد را دید
که به میزی که اونشسته بود نزدیک می شود. از جا برخاست و دستش را به طرف پسرش دراز کرد . فرشاد با او
دست داد و با لبخند
گفت : فکر نمی کردم اینقدر زود اینجا باشید ، فکر می کردم باید کمی منتظرتان باشم.
محمود لبخند او را به جان خرید و با لبخند متقابلی گفت: اگر این مسابقه بود مطمئن باش من پیروز می شدم
چونخیلی زوده که تو بخواهی بدانی یک پدر وقتی پسرش او را می طلبد چه سر و جانی گرو می گذارد تا خود را به
اوبرساند.
فرشاد به او نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: من در این مدت شما و مادر را خیلی اذیت کردم!
محمود شنیدن چنین حرفهایی را از فرشاد بعید می دانست. با ناباوری به او نگاه کرد و گفت : پسرم دیر نشده، تومی
توانی با برگشتنت به کانون عشق و علاقه من و مادرت سعی در جبران گذشته کنی.
فرشاد سرش را بالا گرفت و به سقف نگاه کرد. دوباره به پدرش چشم دوخت و گفت : می خواهم ترک کنم ... از
شما میخواهم در این مورد کمکم کنید. محمود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : حتی اگر جان
من گروخواسته شود به وجوت قسم حاضرم آن را به پایت بریزم.
فرشاد و محمود ساعتی با هم گفتگو کردند و قرار بر این شد که فرشاد در بیمارستانی بستری شود تا اعتیادش را
ترککند. فرشاد از پدرش خواست غیر از خودش هیچ کس از ماجرا با خبر نشود به خصوص غزل. با شنیدن نام
غزل از دهانفرشاد محمود متوجه شد علت اینکه فرشاد خواستار ترک مواد مخدر شده چه چیز می باشد. او با
خوشحالی فکر کردکه وجود گرانبهای غزل ، هم همسرش را به او برگردانده و هم تنها پسرش را که فکر می کرد او
را برای همیشه از دستداده است. قرار بر این شد که فرشاد عنوان کند برای مدت یک ماه می خواهد به مسافرت
برود. پس از این که موفق بهترک شد به منزل برگردد. زمانی که فرشاد و محمود از کافی شاپ خارج می شدند
دلهایی پر از امید و آرزو در کالبدشانمی تپید. فرشاد برای ترک در یکی از بیمارستانهای خصوصی بستری شد و
غیبت او با عذری که محمود برای او تراشیدهبود برای منیژه و غزل موجه شد. غیبت فرشاد حوصله غزل را خیلی سر
می برد. برای او که عادت کرده بود با فرشادصحبت کندو گاهی همراه او به موسیقی گوش دهد و حتی فرشاد در
درسهایش به او کمک کند خیلی سخت بود.رابطه اوبا غزل درست مثل برادری بود که او همیشه آرزوی داشتنش را
داشت. از طرفی غزل هر روز محمد را ملاقات می کرد ودر اثر این ملاقاتهای پی در پی که با ابراز علاقه محمد همراه
بود او هم احساس می کرد روز به روز علاقه اش به محمدافزوده می شود.او دیگر به نگاه محمد و صدای دلنشین و
گرم او و همچنین شنیدن واژه های قشنگ عاشقانه از لبان اوعادت کرده بود. برای غزل تلفن کردن به محمد مانند
نفس کشیدن شده بود. او هر روز سر ساعتی مشخص با محمدتماس می گرفت. محمد با علم به اینکه غزل پشت خط
می باشد خودش گوشی تلفن را بر می داشت و با کلام گرمشآتش عشق را در قلب غزل شعله ورتر می کرد.غزل
پس از دوازدهمین بار که با محمد به منزل باز می گشت با صراحتبه عشقش نسبت به او اعتراف کرد و به او گفت

که او هم از صمیم قلب دوستش می دارد. بر خلاف خواسته محمد، برایاو هم این احساس کم کم بوجود می آمد که
غزل را دوست دارد و نمی تواند از او دل بکند و چون می دید که ممکناست این علاقه برایش دردسر شود و نتواند
او را به نیت پلیدی برساند که به خاطر آن با غزل از عشق گفته بود به اینفکر افتاد که نقشه اش را زودتر عملی کند.
محمد با دیدن غزل تصمیم می گرفت از کاری که قصد انجامش را داشتمنصرف شود و با افتادن به پای او به نیت
شومی که در دل می پروراند اقرار کند. اما احساس تنفری که گاهی اوقات بر اوغلبه می کرد و همچنین رفتن به سر
خاک فرشته باعث می شد محبتی که در دلش نسبت به غزل احساس می کرد و میرفت تا به عشقی آتشین تبدیل
شودهم نتواند با نفرتی که اواز فرشاد در دل داشت برابری کند. محمد بارها با فریاد بهخود یادآور شده بود : در
قلب عشق و تنفر یک جا جمع نمی شود. با این حرف می خواست به خود تلقین کند که غزل رادوست ندارد و فقط
برای هدف خاصی با او طرح دوستی ریخته است. به همین منظور دست بکار شد و کلید ویلای یکیاز دوستانش را که
در منطقه اوین بود گرفت و بعد برای اجرای نقشه اش منتظر نخستین فرصت شد. غزل مطابق هر روزبه محمد تلفن
کرد و به او گفت که خیلی دلش برای او تنگ شده است. او به محمد گفت که در منزل بزرگ عمویشتنهاست و
حوصله هیچ کاری ندارد. محمد با مهارت و بدون این که غزل حتی شک کند از او علت تنهایی اش را پرسید.غزل به
او گفت که عمو و زن عمویش برای دیدن فرانک که تازه وضع حمل کرده به اصفهان رفته اند. آن دو میخواستند او
را هم همراه ببرند که با وجود کلاسهای او این کار عملی نبود اما قرار شد زن عمویش چند روزی که فرانکدر
بیمارستان است آنجا بماند و پس از مرخص شدن فرانک را به تهران بیاورد.اما عمویش فردا شب برمی گردد.محمد
احساس کرد فرصتی که به دنبالش بوده به بهترین نحو پیدا شده است. او به غزل گفت که اگر می تواند همین
الانآماده شود تا او به دنبالش بیاید و با هم گشتی بزنند. غزل که از تنهایی خیلی کلافه بود قبول کرد و با خوشحالی
آمادهشد. او پیش از آن که از منزل خارج شود به پروانه گفت که برای دیدن یکی از دوستانش که برای عروسیش
رفته بود بهمنزل آنان می رود. پروانه که می دانست غزل دوستی در تهران دارد موافقت کرد و به او سفارش کرد تا
شب نشده بهمنزل بر گردد. غزل او را بوسید و از محبت مادرانه او تشکر کرد. ئر حالی که با شادی قدم بر می
داشت از منزل خارجشدو سر خیابان، محمد را منتظر خودش دید و با شادی سوار خودرو او شد.غزل و محمد به
رستورانی رفتند تا کمیصحبت کنند. آن روز محمد کت و شلواری مشکی به همراه بلوزی زرشکی رنگ به تن داشت
که غزل کلی از آن و این کهچقدر به او می آید تعریف و تمجید کرد. محمد با لبخند به غزل نگاه می کرد.او با
حرارت از اتفاقاتی که سر کلاس درسبرایش افتاده بود تعریف می کرد و با خنده هایش محمد را به خنده واداشته
بود. محمد یقین اشت که جز غزل کسینمی تواند اتفاقات روزمره را به این زیبایی تعریف کند به طوری که کسی که
آن را می شنود احساس نکند که ایناتفاقات چقدر خسته کننده و تکراری هستند. محمد همچنان که به غزل نگاه
میکرد در دل زیبایی او را ستود وهمچنین بیان زیبا و حالتهای قشنگی که هنگام صحبت کردن از خود نشان می داد
او را از انجام هر گونه کاری که درپیش گرفته بود منصرف کرد. محمد از درون ملتهب و نگران بود.او مدتها منتظر
چنین فرصتی بود اما حالا که این فرصترا بدست آورده بود دوست داشت از آن فرار کند. محمد برای منحرف
کردن فکرش از احساسی که در درونش بوجودآمده بود به غزل نگاه کرد و گفت : عمویت به جز یک دخترکه گفتی
به تازگی صاحب فرزندی شده ، فرزند دیگریندارد؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#62 | Posted: 17 Dec 2014 13:53
( ۶۱ )




غزل با شادی گفت : اوه چرا. عمو به غیر از فرانک یک پسر به نام فرشاد دارد که مدتی است به مسافرت
رفته.محمد احساس کرد نام فرشاد تمام وجود او را به لرزه انداخته است. غزل بدون توجه به چهره محمد که کم کم
رنگ میباخت گفت : فرشاد مرد خیلی خوبی است، یک مرد واقعی ، طفلی...
صدای محمد با خشونت حرف او را قطع کرد.
- بسه دیگه.
غزل که تاکنون چنین رفتاری از محمد ندیده بود هاج و واج به او نگاه کرد و در فکر بود که چه چیز باعث شده
محمد تااین حد خشمگین شود.محمد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سپس به غزل که با حیرت به او خیره
شده بودنگاه کرد و گفت : عزیزم متاسفم. شنیدن نام دیگری از لبان تو مرا تا حد جنون عصبانی کرد.تو نمی دانی
یک عاشقحسودترین آدم دنیاست.
غزل که تازه متوجه عصبانیت محمد شده بود ابروانش را بالا برد و گفت: یعنی تا این حد؟ اما نمی خواستم...
محمد حرف او را قطع کرد و گفت : عزیزم بهتره به جای بحث کردن از چیزهای دیگری حرف بزنیم .
مثلاً از چی صحبت کنیم؟
مثلاً از اینکه من چقدر دوستت دارم. قراره الان تو را با خودم به یک جای خوب ببرم.
غزل لبخند زد و گفت : خوب منم دوستت دارم و می خوام بپرسم کجا می خواهی منو ببری؟ می خواهم ببرمت مهشید را ببینی.
یعنی بریم خونتون؟
نه عزیزم، مهشید خونمون نیست، بیمارستانه .
غزل دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت : وای خدای من پس مهشید زاییده؟
محمد با لبخند سرش را تکان داد و گفت : آره ، یک پسر تپل و خوشگل مثل خودش به دنیا آورده .
وای، یعنی شبیه خودشه؟
والله نمی دونم، مادرم که میگه عین کوچکی های من می مونه.
غزل به محمد نگاه کرد و گفت :اگر به داییش رفته باشه بی شک یکی ازخوشگلترین مردهای دنیاست .
-بلند شو بریم.

محمد و غزل از رستوران بیرون آمدند. محمد گفت : غزل کسی منتظر تو نیست؟
- عمو و زن عمو که خونه نیستند، فرشاد هم ... اما به سرعت حرفش را قطع کردو با ترس به محمد نگاه
کرد.محمدمشغول باز کردن در خودرو بود و به ظاهر توجهی نکرد. اما از نفس عمیقی که کشید غزل متوجه شد که
باز هم او راناراحت کرده است. او نمی دانست چرا محمد اینقدر حساس است. با صدای آرامی گفت : فقط پروانه می
دونه که منبرای دیدن یکی از دوستام رفتم و زود بر می گردم.
محمد به او نگاه کرد و گفت : پروانه؟
زن خوبیه، با شوهرش رحمان از خیلیوقت پیش خونه عمویم کار می کنند و تقریباً همه کاره خونه هستند.
اگر قرار باشه امشب پیش مهشید بمانی می توانی؟
غزل با تعجب به او نگاه کرد و گفت : یعنی به عنوان همراه؟
ای ، یه همچین چیزی.
آره ، تازه خیلی هم خوشحال میشم.
پس بریم؟
من حاضرم ، اما اول باید برم منزل به پروانه جون بگم تا دلواپس نشه، بعد هم به عموجان زنگ بزنم و از او
اجازهبگیرم.
محمد تلفن همراهش را به طرف غزل گرفت و گفت : از همین جا زنگ بزن.
غزل به محمد نگاه کرد و پس از چند لحظه تلفن را از او گرفت و شماره تلفن عمویش را گرفت.تا فاصله ای که
ارتباطبرقرار شود محمد به او گفت : بهتره بگی قراره امشب پیش یکی از دوستام باشم و نامی از کسی نبری. پس از
چند بار ،عاقبت تماس برقرار شد. وقتی محمود صدای غزل را شنید با گرمی با او احوالپرسی کرد. غزل به او گفت که
قرار است بهملاقات یکی از دوستانش که دربیمارستان بستری است برود و ممکن است شب به عنوان همراه پیش او
بماند.محمود نامدوستش را پرسید و غرل نام مهشید را گفت.
محمود از او پرسید : عزیزم این دوست تو آدم مطمئنی است؟
اوه عموجان خیلی خیلی ماه است.
عزیزم مواظب خودت باش.

مطمئن باشید. راستی حال فرانک چطور است؟
فرانک و دخترش خیلی خوب هستند و خیلی دوست دارد به تهران بیاید تا تو را ببیند.
عموجان از طرف من فرانک را ببوسید و به او تبریک بگویید.سپس از او خداحافظی کرد و ارتباط را قطع کرد.پس
ازآن تلفنی به پروانه اطلاع داد که شب منزل دوستش می ماند و عموجان هم در جریان است. پروانه سفارشات
مادرانه ایبه او کرد و غزل با مهربانی از او خداحافظی کرد. غزل تلفن محمد را پس داد و گفت : خب ، همه چیز
درست شد، بهترهراه بیفتیم چون اونقدر دلم برای مهشید و پسر خوشگلش پر می کشه که دیگه طاقت نمیارم.
محمد نفس عمیقی کشید و به طرف مقصد حرکت کرد.هر لحظه که از مرکز شهر دور می شدند غزل با خود فکر می
کردمهشید را چرا به بیمارستانی به این دوری برده اند. اما فکر کرد لابد دلیلی برای این کار داشته اند.
حدود نیم ساعت در راه بودند و حوصله غزل کم کم سر رفت.
محمد نکنه مهشید را در بیمارستانی خارج از تهران بستری کرده اید؟
چیزی نمانده الان می رسیم.
محمد میدانی را دور زد و وارد خیابانی شد و جلوی در ویلایی ایستاد. غزل با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت :
یعنیاینجا بیمارستانه؟
محمد با لبخند گفت : آخه به اینجا میاد بیمارستان باشه؟
منم از این تعجب کردم، آخه مثل اینکه قرار بود بریم بیمارستان!
آره اما اگه گفتی کی تواین خونه منتظرمونه؟
غزل که از کارهای محمد سر در نمی آورد شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دانم.
خوب برای اینکه بدونی کی منتظر ماست ، بهتره بیای پایین تا بفهمی.
غزل بدون اینکه حتی شکی به خود راه دهد پیاده شد و با لبخند به محمد گفت : من همیشه از چیزهای غیر
منتظرهخوشم میاد ، اما این بار...
محمد به او نگاه کرد و با لبخند به طرف در رفت.
محمد وانمود کرد که زنگ در را فشار داده است و منتظر است. غزل همچنان که به در خودرو تکیه داده بود به دو
طرفخیابان نگاه کرد. محمد در را باز کرد و گفت : غزل بیا تو . و خودش مشغول باز کردن در بزرگ شد. غزل به

دنبال محمدداخل شد. بدون اینکه حتی بپرسد چرا خودرواش را داخل می آورد و مشغول تماشای محوطه زیبای
منزل شد. محمد بهسرعت وارد حیاط شد و در را بست. غزل همچنان محو تماشای گلهای باغچه و استخر زیبای
حیاط شده بود. گویی دراین دنیا وجود ندارد. محمد پس از بستن در به طرف او آمد و کنار او ایستادو گفت : چیه ،
به چی اینجور خیره شدی؟
-داشتم به زیبایی طبیعت فکر می کردم، هوای اینجا آنقدر تمیز است که تعجب می کنم چرا می گویند هوای
تهرانآلوده است.
آخه من تو را جایی آوردم که از آلودگی هوا خبری نیست.
غزل تازه متوجه موقعیتش شد. نگاهی به محمد کرد و گفت : خوب قراره چه کسی را ملاقات کنیم؟
محمد بدون گفتن کلامی داخل منزل رفت و غزل در حالی که با لذت به مناظر اطراف نگاه می کرد پشت سر او وارد
شد.وقتی هر دو داخل شدند محمد در ورودی را بست و با کلیدی که دردست داشت در را قفل کرد. غزل با تعجب
به محمدنگاه کرد. کمی بعد مانند اینکه ترس بر وجودش رخنه کرده باشد با صدای آرامی گفت : محمد شوخیت
گرفته؟
محمد سرش را بالا کرد و با چشمانی سرد و بی روح به او نگاه کرد و گفت : نه، شوخی در کار نیست.
غزل با دقت به چشمان او نگاه کرد و با ترس لبخند زد و گفت : محمد؟
محمد بدون نگاه کردن به او به طرف مبلهایی که وسط اتاق بود رفت و روی یکی از آنها نشست.غزل همچنان
ایستادهبود و فکر می کرد شاید این یک نوع شوخی و یا کاری غیر منتظره است. هر لحظه منتظر بود مهشید و یا
مهتاب و یاکسی که او را می شناخت از گوشه و کنار این ویلای ترسناک و وهم انگیز بیرون بیاید و با خنده او را
دست بیندازد. غزلمدتی در سکوت ایستاد تا این شوخی زشت زودتر تمام شود اما به نظر می رسید این شوخی
پایانی نداشته باشد. او بهمحمد که روی مبل نشسته بود و سرش را روی تکیه گاه آن گذاشته و چشمانش را بسته بود
نگاه کرد و گفت : محمد منخسته شدم، بهتره این شوخی را تمامش کنی ، می خوام به خونمون برگردم. محمد
سرش را بلند کرد و به غزل نگاهکرد. غزل هیچ نگاه آشنایی در چشمان او ندید به طوری که یک لحظه شک کرد که
آیا این همان محمد است یا نه.محمد با صدایی که به نظر غزل می رسید صدای دیگری بود که از حنجره او بیرون می
آمد گفت : برای رفتن به منزلعجله نکن، به منزل برمیگردی.
غزل با نگرانی گفت : منظور تواز این مسخره بازیها چیه ؟
منظورم را بعد می فهمی.
غزل کلافه پایش را به زمین کوفت و گفت : ببین محمد، من حوصله معما حل کردن ندارم، اگر چند دقیقه دیگر این
بازیرا ادامه بدهی آنوقت فکر می کنم که مرا ربوده ای.

محمد خنده بلندی کرد و گفت : فکر می کردم چطور منظورم را به تو بفهمانم، اما می بینم که خودت دختر
باهوشیهستی و خوب حدس زدی که چرا تو را به اینجا آوردم.
غزل با ناباوری به محمد نگاه کرد و گفت : یعنی تو مرا دزدیده ای؟
محمد سرش را تکان داد. غزل خندید و به او نگاه کرد : خیلی دیوانه ای ، شنیده بودم عاشقها حسودترین آدمهای
دنیاهستند، اما نمی دانستم دیوانه ترین هم هستند.
محمد بدون لبخند به او نگاه می کرد.
-خوب محمد باور کردم که عاشقترینی، تورو به خدا بلند شو بریم ، شاید مهشید الان منتظر ما باشه، مگه قرار
نیستبریم پیش او.
محمد طاقت نیاورد و با فریاد و گفت : ما قرار نیست جایی برویم، امیدوار بودم آنقدر احمق نباشی که وقتی می گویم
تورا دزدیده ام فکر کنی شوخی می کنم
فریاد محمد بند بند وجود غزل را به لرزه انداخت. هنوز با ناباوری به محمد نگاه می کرد. چشمان غزل نگاه محمد را
میکاوید تا نقطه روشنی در آن پیدا کند اما چشمان سیاه او هیچ چیز را بروز نمی داد. اشک در چشمان غزل حلقه
زده بودو باور نمی کرد این حرفها از دهان محمد بیرون آمده باشد.آنقدر به محمد اطمینان داشت که باورش نمی
شد او بتواندچنین کاری کند. محمد نیشخندی زد و بدون اینکه به او نگاه کند گفت : به نظرت یک دختر را برای چه
می دزدند؟دو قطره اشک بر روی گونه های غزل چکید: به من نگو که تمام اون دیدارها، اون حرفها، و اون قرارها
همه نقشه ای بودبرای ربودن من!
متاسفانه همینطوره که فکر می کنی.
هق هق غزل دل محمد را به درد آورد اما راهی را که شروع کرده بود باید به پایان می رساند.
اما من دوست خواهر تو هستم ، دوست مهشید!
اونم دوست من بود، اما عشقم را تصاحب کرد.
غزل نمی دانست محمد از چه حرف می زند اما به نظرش رسید حال محمد طبیعی نیست .
البته همین طور بود. محمد برای آنکه بدون احساس محبت و عشقی که نسبت به غزل احساس می کرد بتواند نقشه
اشرا عملی کند مقداری مشروب نوشیده بود، اما چون نخستین باری بود که لب به چنین چیزی می زد دچار سردرد
شدهبود. محمد خود را روی مبل رها کرد و گفت : غزل بسه، گریه نکن ، خسته شدم. به خاطر پول منو دزدیدی؟

-نه!
- پس برای چی منو به اینجا آوردی؟
نمی دونم
اما من تو را دوست داشتم.
باور کن منم دوستت دارم.
غزل با دست اشکهایش را پاک کرد تا بهتر بتواند او را ببیند. محمد سرش رابه تکیه گاه مبل گذاشته بود و با
کفدستهایش به دو طرف پیشانی اش فشار می آورد.
دوستم داری؟ چطور چنین چیزی رو میگی در حالی که منو اینجا آوردی؟
غزل یک لیوان آب به من بده.
غزل متوجه شد محمد حالش خوب نیست. پرسید : از کجا؟
محمد پاسخ نداد و غزل با گیجی به اطراف نگاه کرد تا بفهمد آشپزخانه کدام طرف قرار دارد. آنجا را پیدا کرد و
لیوانیآب از شیر آشپزخانه ریخت و به طرف محمد رفت. لیوان را به سمت محمد گرفت و به او گفت که برایش آب
آورده.معلوم بود محمد در حال درد کشیدن است زیرا چشمانش را بسته بود و چهره اش را در هم کشیده بود.غزل
با نگرانی به او نگاه می کرد و در این فکر بود که چه کار باید بکند تا حال محمد خوب شود. او از یاد برد که در
چهشرایطی بود. به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که کاری برای محمد انجام دهد. صدای محمد او را به خود
آورد :ببین داخل کیف من قرص مسکن پیدا می کنی؟
غزل مانند شاگردی که منتظر دستور استادش باشد به سرعت در کیف او را باز کرد و با کمی جستجو قرصی که
میدانست مسکن می باشد پیدا کرد و به سرعت آن را از کاغذش درآورد و همراه لیوان آب به محمد داد. محمد
قرص رابلعید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. غزل نگران و منتظر روی مبلی روبروی او نشست و به او خیره شد.
او محمد رادوست داشت، حتی پس از این که فهمید او را ربوده است. غزل دلیل کار محمد را نمی دانست و هر چقدر
فکر می کردبه نتیجه نمی رسید. مدتی گذشت و غزل متوجه شد که محمد همانطور که سرش را به تکیه گاه گذاشته
آرام به خوابرفته است. غزل نگاهی به اطراف انداخت و از جا بلند شد و به طرف محمد رفت و به او نگاه کرد.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#63 | Posted: 17 Dec 2014 14:24
( ۶۲ )




چهره محمد در خوابدوست داشتنی و مهربان بود. چشمان کشیده و ابروهای پیوسته او حالت زیبایی به او می
بخشید. به محمد نمی آمد
مردی باشد که از روی هوی و هوس او را ربوده باشد. وقتی غزل به خود آمد متوجه شد مدتی است ایستاده و به
صورترباینده خود چشم دوخته و در دل با او راز و نیاز می کند. او با خود فکر کرد که چقدر محمد را دوست دارد و
چقدر برایاو سخت است قبول کند محمد برای ربودن او نقشه می کشیده است. غزل به سمت در ساختمان رفت و
نگاهی به آنانداخت گشتی در منزل زد و تازه متوجه شد آنجا ویلایی کوچک می باشد که اتاق خوابی در طبقه بالا
قرار دارد. جز درورودی راهی به خارج نبود. پنجره های مشبک و زیبا دور تا دور اتاق نشیمن و آشپزخانه و دیگر
اتاق ها قرار داشتند کههمگی حفاظ آهنی داشتند. کسی نمی توانست به راحتی از راه پنجره ها داخل و یا خارج شود.
غزل می دانست محمدکلید را در جیبش گذاشته است. همچنین تلفن همراه او در جیب بغل کتش بود و می توانست
آن را بردارد و با جاییتماس بگیرد. برای این منظور به طرف کت محمد رفت که کنار او روی مبل بود. با حبس
کردن نفس در سینه اش بهارامی تلفن را برداشت. هنگام بیرون آوردن تلفن متوجه صدای دسته کلید شد. کلید رد
ورودی و همچنین سوئیچ
محمد را دید.اکنون غزل هم تلفن داشت تا بتواند با جایی تماس بگیرد و هم کلید های منزل را تا بتواند خود را از
آنجانجات بدهد. سوئیچ خودرو محمد را هم داشت و می توانست خود را به جایی برساند. غزل به کلیدها و تلفن
نگاه کرد وبعد نگاهی به محمد انداخت. اشک در چشمانش جمع شده بود. همه چیز برای رفتن مهیا بود اما تنها
چیزی که به نظرشمهمترین و با ارزشترین بود قلبش بود که هنوز در گروی محبت او بود. غزل می توانست به
راحتی از آنجا خارج شود ومحمد را به دست قانون بسپارداما می دانست هیچ گاه نمی تواند قلبی را که با رضایت و با
تمام وجود به او سپرده بودپس بگیرد. غزل مدتی فکرکرد. کیفش را باز کرد و ورق و کاغذ و خودکاری برداشت و
در حالی که اشک از چشمانش فرومی چکید شروع به نوشتن کرد. وقتی کارش تمام شد کاغذ را روی میز جلوی
محمد گذاشت. سپس تلفن و دسته کلیدرا روی آن گذاشن و خود به گوشه ای رفت و روی زمین نشست و
دستهایش را به هم قلاب کرد. سرش را روی دستانشگذاشت و همانطور که آرام آرام اشک می ریخت کم کم به
خواب رفت. نیمه های شب بود که محمد از جا برخاست.
گردنش خشک شده بود و چند لحظه نتوانست موقعیتش را تشخیص دهد. لوستری که بالای سرش به چشمانش نور
میتاباند او را به خود آورد. پس از به یاد آوردن صحنه های بعدازظهر گذشته به سرعت از جا پرید. به اطراف نگاه
کرد.همان موقع چشمش به غزل افتاد که سرش را روی دستانش گذاشته و همچنان که نشسته بود به خواب رفته
بود. محمدهمچنان که به غزل نگاه می کرد و در فکر بود که چرا او از موقعیتی که داشته استفاده نکرده چشمش به
روی میز افتادو تلفن و کلید منزل و همچنین سوئیچش را دید سرش را چرخاند و کتش را در کنارش دید. به یاد
آورد که خودش آن رادر آورده و کناری گذاشته بود. محمد لبعایش را به هم فشارداد و دوباره به کلیدها و تلفن
نگاه کرد. این بار متوجهکاغذی زیر آن شد. خم شد و آن را برداشت. غزل روی کاغذ نوشته بود:
نگاه حسرتم حیران به رویت زپشت میله های سرد و تیره
و من ناگه گشایم پر بسویت در این فکرم که دستی پیش آید
از این زندان خاموش پر بگیرم در این فکرم که در یک لحظه غفلت
کنارت زندگی از سر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم
مرا یارای رفتن زین قفس نیست در این فکرم من و دانم که هرگز
دگر از بهر پروازم نفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد
محمد بار دیگر شعر را خواند. بغضی به گلویش فشار می آورد و باعث شد اشک در چشمانش حلقه بزند. همانطور
که نامهدر دستش بود به غزل نگاه کرد که چشمانش بسته بود. دوست داشت او را بیدار کند و پیش پایش زانو بزند
و به اوالتماس کند که خطایش را نادیده بگیرد. اما می دانست در آن صورت سایه یک عمر شک و تردید در زندگی
اش او را بهنیستی می کشاند. اشکهایی که از چشمان محمد فرو می چکید او را به این باور رساند که برای همیشه
غزل را از دستداده است. محمد بی صدا می گریست و بر فرصتی که از دست داده بود تاسف می خورد. او فرصت
عاشقی را از دستداده بود. البته این نخستین بار نبود که او مرتکب اشتباه می شد. او همچنان که به غزل نگاه می
کرد به یاد فرشته افتاد.فرشته ای که تمام هستی او و نخستین عشقش بود. محمد چشمانش را بست تا چهره فرشته
را به یاد بیاورد اما به جاینگاه آبی او چشمان سیاه غزل در ذهنش جان گرفت. محمد هچه تلاش کرد تا تصویر
فرشته را به وضوح در ذهنش به یادبیاورد نتوانست. چهره فرشته در زمینه غباری محو در یادش به تصویر در آمد و
نگاه غمگین او جایش را به نگاه شاد وزیبای غزل داد. محمد با دست به چشمانش فشار می آورد تا حواسش را
متمرکز کند. محمد چشمانش را باز کرد و بهغزل نگریست که روبروی او بر روی زمین به خواب رفته بود. حالت
غزل که مظلومانه به مبل تکیه داده و به خواب رفتهبود قلب محمد را به درد آورد و پستی او را بیشتر نمایان می کرد.
محمد به خود گفت : تو چطور می خواستی به او دستدرازی کنی، در صورتی که او پاره ای از وجودت شده بود؟
محمد چون خطاکاری که نیمه شب از خواب برخیزد و گناهان خود را به یاد بیاورد دستهایش را جلوی صورتش
گرفت وگریست. برای اینکه صدای گریه اش غزل را بیدار نکند از جا برخاست و به گوشه ای دیگر پناه برد تا زخم
چرکینی را کهدر اثر تنفر ایجاد شده بود و باعث شده بود که دست به چنین کار کثیفی بزند با اشکهای چشمش
شستشو دهد. مدتیبه همان حال بود تا اینکه احساس کرد کمی از بار دلش سبک تر شده است. نفس عمیقی کشید و
به طرف شیر آب رفتو با مشتی آب التهاب صورتش را آرام بخشید. آرام برگشت و کتش را برداشت و آهسته
روی غزل انداخت که این کارباعث شد غزل تکانی بخورد و از خواب بیدار شود. غزل که فکر می کرد محمد نیت
شومی دارد با وحشت دستهایش راصلیب وار روی بدنش گذاشت و با ترس به محمد نگاه کرد. در نگاهش التماس
موج می زد. محمد نگاهش را از چشمان اوبر گرفت و به زمین دوخت و گفت : نترس کاریت ندارم. و به سرعت
پشتش را به او کرد و آرام به سمت آشپزخانه رفت.
صدای محمد گرم و اطمینان بخش بود. غزل به کت محمد که روی پاهایش افتاده بود نگاه کرد و آن را برداشت و به
رویخود کشید. کت محمد گرم بود و بوی ادکلن مردانه او را می داد. غزل چشمانش را بست و بو را به مشام کشید.
او دیگرنمی ترسید زیرا می دانست محمد به قالب خودش برگشته است. چند لحظه بعد محمد با دو فنجان چای
برگشت کهیکی از آنها را برای خودش روی میز گذاشت و دیگری را به طرف غزل گرفت. غزل به او نگاه کرد و
محمد نگاهش را از اوگرفت. چهره اش غمگین و گرفته بود. غزل فنجان چای را گرفت و به آرامی گفت : متشکرم.
محمد نگاهی گذا به اوانداخت و نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی گفت : متشکر از چی؟ از اینکه ربودمت، از
اینکه می خواستم...
محمد ادامه نداد و سرش را به دستش که روی دسته مبل بود تکیه داد. غزل با صدای آرامی گفت : مطمئنم کارت
بیدلیل نبوده. محمد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. غزل می دید که نگاه محمد کم کم به حالت دیگری در می
آید.غزل دوباره احساس وحشت کرد. به خوبی تشخیص داد چشمان محمد فقط به روی او دوخته شده اما نگاهش
چیزدیگری را می بیند. غزل حس نفرت را از نگاه محمد احساس کرد اما نمی دانست این نفرت از کی یا چیست. او
جراتپرسیدن نداشت و باید صبر می کرد تا خود محمد لب به سخن باز کند.
لحظه ها به کندی می گذشتند. عاقبت محمد سکوت را شکست و در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شده بود شروع
بهصحبت کرد.
- من آدم پستی هستم و خودم این را قبول دارم. اما بیش از این نمی توانم ظاهرسازی کنم. از همان ابتدای دیدارمان
درفرودگاه وقتی فهمیدم تو غزلف دختر عموی نامرد پستی به نام فرشاد هستی تصمیم گرفتم کینه و نفرتی که در
تماماین سالها در قلبم نسبت به او جمع کرده بودم سرتو خالی کنم. من به تو علاقه نداشتم و فقط سعی می کردم
نقشم را بهخوبی بازی کنم. می خواستم به من وابسته شوی و در فرصت مناسبی از تو سوء استفاده کنم. یعنی درست
همان کاریرا بکنم که فرشاد با فرشته کرد. من عاشق فرشته بودم، دیوانه اش بودم ، او همسر من بود، ازدواجی که
هنوز ثبت نشدهبود.
لحن محمد با متانت خاصی همراه بود اما حرفهایی که از دهانش بیرون می آمد بند از بند وجود غزل جدا می کرد.
غزلدسته فنجان را در انگشتان قفل شده اش می فشرد. بغض سنگینی راه فرو دادن هوا را برایش مشکل می
ساخت.حرفهای محمد او را متعجب کرده بود. بدنش به طرز عجیبی سست شده بود و فکر می کرد تمام بدنش به
جز مغز وگوشهایش از کار افتاده است. از همه مهمتر غرورش بود که جریحه دار شده بود اما نمی خواست با گریه
جلوی محمد تهمانده غرورش را با دست خودش از بین ببرد. او با خود می جنگید تا واکنش نشان ندهد، باید تحمل
می کرد تا محمدهمه حرفهایش را بزند. خشونت تمام وجود محمد را گرفته بود، گویی فرشاد را در پیش رویش می
دید. چشمان محمد راخون گرفته بود و رگهای گردنش متورم شده بودند. همچنین نبض شقیقه هایش تند می زد،
حال او جوری بود که گوییبه عقب بازگشته بود .
او دوست من بود ، اما ناجوانمردانه به من خیانت کرد. او با فرشته دوست شد و از او سوء استفاده کرد. تو باید
بدانیفرشته هنگام مرگ تنها نبوده، او جنینی در شکم داشت.
غزل احساس ضعف می کرد گیج و گنگ فکر کرد فرشته؟فرشاد؟ محمد؟ مرگ؟ جنین؟ او نمی توانست افکارش
رامتمرکز کند و حرفهای محمد را به هم ربط دهد. مغزش رو به فلج شدن بود. محمد با نگاه نافذی به غزل خیره
شده بود ودر این حال درست مانند پلنگی بود که به قربانی اش می نگریست. نفرت از او موجودی سخت و غیرقابل
تحمل ساختهبود. محمد با غیض نگاهش را از غزل برگرفت و به جای دیگری دوخت. کلمه ها به سختی از دهان
محمد بیرون میآمدند گویی مشتی گچ به دهانش ریخته باشند.
-فرشته......... باردار بوده......او از ....... فرشاد...... باردار بوده.
نفس غزل به شماره افتاد. دستهایش که تا آن زمان فنجان را در خود می فشرد شل شد و فنجان از دستش به
زمینافتاد و در برخورد با کف سنگی شکست. صدای شکستن آن مانند سوهانی روح او را آزرد. محمد ادامه داد: تو
طعمهبودی، طعمه ای زیبا و دوست داشتنی، طعمه ای که در لحظه های آخر فهمیدم که...
محمد می خواست بگوید که تازه فهمیده عاشقش بوده اما این علاقه در پس پرده ای از نفرت در قلبش نهان بوده
است.اما زود به خود آمد او نمی بایست به عشقش اعتراف می کرد، برای او خیلی دیر شده بود که به عشقش اقرار
کند. محمدآرامتر شد. بیرون ریختن حرفهای تلنبار شده در دلش او را به آرامش رساند. در عوض قلب غزل بود که
سرشار از غم واندوه شده بود. او فهمیده بود که محمد و فرشاد با یکدیگر دوست بودند و فرشته پیش از آشنایی با
فرشاد قرار بوده بههمسری محمد در بیاید. اکنون از همه چیز اطلاع داشت اما این محمد بود که از بعضی چیزها خبر
نداشت، فرشاد تمامماجرا را برای او تعریف کرده بود، تنها چیزی را که به او نگفته بود این بود که فرشته زمان مرگ
باردار بود، غزل میدانست که فرشاد هم از این موضوع بی اطلاع بوده است.
محمد، فرشاد را نامرد و دزد ناموس می دانست اما خبر نداشت که فرشته هم عاشق فرشاد بوده و به خواست خود و
بامیل و رغبت با فرشاد دوست شده بود. فرشاد به غزل گفته بود وقتی که از پدر فرشته شنیده که قرار بوده فرشته
بایکی از صمیمی ترین دوستانش ازدواج کند می خواسته پایش را پس بکشد که پس از بیماری فرشته، پدرش
مخفیانه بااو در دانشگاه تماس گرفته و به او گفته اگر ذره ای دیگر تامل کند فرشته از دوری او دق می کند. حالا
غزل فهمیده بودکه محمد همان دوست صمیمی فرشاد بوده است. همچنین محمد از نامه هایی که فرشته برای فرشاد
نوشته بود خبرنداشت و از همه مهمتر نمی دانست فرشته و فرشاد پیش از هر اتفاقی در محضری در شمال به عقد
یکدیگر درآمدهبودند. عزل تمام ماجرا می دانست اما دیگر دلیلی برای عنوان کردن آنها نداشت. قلب او شکسته
بود، قلبی که با یکدنیا مهربانی و عاطفه تقدیم به محمد کرده بود اکنون مانند فنجان خرد شده ای که جلوی پایش
افتاده بود در همشکسته بود. محمد به او گفته بود که او را دوست ندارد و این بزرگترین ضربه برای او بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#64 | Posted: 17 Dec 2014 14:24
( ۶۳ )




غزل با بغضی فروخورده همچنان که کت محمد روی پایش افتاده بود به زمین چشم دوخته بود. صدای محمد او را
بهخود آورد : بلند شو تو را به منزلتان برسانم.
غزل با رخوت وسستی ، درست مانند آدمی کوکی از جا برخاست و بدون این که سرش را بلند کند تا به محمد نگاه
کندنشان دادکه آماده حرکت است. محمد خم شد و از جلوی پای او کتش را برداشت. کیف غزل را از روی میز
برداشت و آنرا به طرف او گرفت. غزل تمایلی به گرفتن نشان نداد. او مانند آدمی گیج به کیف نگاه کرد اما دست
دراز نکرد تا آن رااز دست محمد بگیرد. محمد نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت، غزل با لحظه ای تامل به دنبال
او روان شد. محمدپس ازقفل کردن در به سمت در حیاط رفت و آن را باز کرد. محمد بازوی غزل را گرفت و او را به
طرف خودرو هدایتکرد. غزل بدون مقاومت و مانند کودک خردسالی بدون اینکه به محمد نگاه کند سوار شد. در
تمام طول راه سکوت بینآن دو برقرار بود . غزل به روبرو چشم دوخته بود و در افکار دور و درازی غرق بود. زمانی
که به منزل عمویش رسیدندسپیده صبح در حال دمیدن بود. غزل پیاده شد و با سرعت دستش را روی زنگ
درگذاشت و در کمتر ازچند ثانیه صدایرحمان ا زپشت آیفون به گوش رسید : کیه؟
غزل با بی حالی گفت : منم غزل.
در باز شد و غزل بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرش بیندازد داخل شد و در را بست. محمد صبر کرد تا غزل
داخلشود بعد حرکت کرد.محمد با بغض گفت : خداحافظ برای همیشه.او می دانست غرل را برای همیشه از دست
داده است ودر این بین فقط خودش مقصر بود. محمد به صندلی که تا چند لحظه پیش غزل روی آن نشسته بود نگاه
کرد و با حیرتمتوجه شد غزل کیفش را جا گذاشته است. محمد می دانست که آن کیف برای همیشه پیش او به
یادگار خواهد ماند.درست مثل یادگاریهایی که از فرشته به جا مانده بود. با این تفاوت که فرشته را روزگار از او
گرفته بود اما غزل را خود ازدست داده بود. با این فکر اشک از چشمانش روان شد. کنار خیابان توقف کرد و سرش
را روی کیف گذاشت و با صدایبلند گریست.
غزل از لحظه ای که از محمد جدا شد و به منزل رفت یکراست به رختخواب رفت. او احساس سرما می کرد و این
سرما باپتویی که تا زیر گلویش بالا کشیده بود رفع نشد.غزل به خوبی می دانست سرمایی که احساس می کند از
درونوجودش سرچشمه می گیرد و هیچ پتویی نمی تواند سرمای درونش را به گرما تبدیل کند. قلبش شکسته بود.
او میدانست تا آخر عمر بار این غم را به دوش خواهد کشید. غزل تا پیش از اینکه با محمد آشنا شود به هیچ مردی
اینچنین عاشقانه عشق نورزیده بود، حتی علاقه او به پدرش که تمام وجودش بود به نوعی دیگر بود. فرشاد هم که
ندیدهبه او علاقه داشت بیشتر برای او یک قهرمان اسطوره ای بود تا یک عاشق. او در نخستین تجربه اش شکست
خورده بود،آن هم شکستی که می دانست هیچ گاه از زیر فشار آن قامتش راست نخواهد شد. او اعتمادش را به تمام
مردان از دستداده بود و این بدترین تجربه برای یک دختر بود. غزل به محمد عشق ورزیده بود در قلبش قصری
از محبت بنا کرده ومنتظر بود با ازدواج با او بنای یک زندگی سراسر خوشبختی را پایه ریزی کند. اما درست در
لحظه هایی که فکر می کردچیزی نمانده تا به اوج خوشبختی برسد از مرد رویاهایش شنیده که او را هیچ گاه دوست
نداشته و از او به عنوان طعمهاستفاده کرده است. غزل پتو را بیشتر به خود پیچید اما لرزش بدنش همچنان ادامه
داشت. زمانی که پروانه به اتاق غزلرفت تا اور ا برای صرف صبحانه دعوت کند با پیکر نیمه جان غزل روبرو شد که
از شدت تب چون کوره می سوخت.پروانه سراسیمه رحمان را خبر کرد و به او گفت که هر چه زودتر با پزشک
خانوادگی تماس بگیرد و بعد به آقای رهامتلفن کند. خودش به سرعت ظرف آب تهیه کرد و تا رسیدن دکتر او را
پاشویه کرد. رحمان پس از تلفن به دکتر شمارهمحمود را گرفت و جریان را به او گفت. محمود با نگرانی از او
پرسید که حال او چطور است. رحمان برای اینکه او رانگران نکند گفت فکر می کنم سرما خورده باشد البته زیاد بد
نیست، اما من دکتر سلیمی را خبر کرده ام. محمود کهفکر می کرد غزل دچار سرما خوردگی ساده ای شده ، گفت
:رحمان گوشی را بده به غزل تا خودم با او صحبت کنم.رحمان با نگرانی گفت : ایشان دچار تب و لرز شده اند و فکر

نمی کنم بتوانند صحبت کنند. محمود به رحمان گفت کهدر اسرع وقت راه می افتد. پی از قطع تلفن به سرعت شماره
اتاق فرانک را در بیمارستان گرفت تا با منیژه صحبت کند.
منیژه خودش گوشی را برداشت. محمود به او گفت که قرار است همان موقع به تهران برگردد زیرا غزل بیمار شده
است.
منیژه پرسید : بیماری غزل چیست؟
- نمی دانم.
تو با او صحبت کردی؟
نه ، حمان گفت دچارتب و لرز شده، به همین جهت دلم شور افتاده، تو کاری نداری؟
کار که نه ، اما من هم می خواهم با تو بیایم.
منیژه توپیش فرانک بمانی بهتر است.
محمود فرانک تنها نیست و خانم محبی و دو پرستار مراقب او و فرزندش هستند. من اینجا کاری ندارم جز اینکه
دراتاق بیست متری فرانک قدم بزنم و به در ودیوار چشم بدوزم. هر وقت قرار شد فرانک مرخص شود خودم می
آیم و او رابه تهران می آورم. هرچند که خانم محبی گفت لزومی برای این کار نیست خودش می خواهد از عروس و
نوه اشپرستاری کند.
محمود می دانست منیژه تصمیم گرفته با او به تهران بیاید و بحث با او فایده ای ندارد، بنابراین گفت : خیلی خوب
بهتراست چمدانت را ببندی ، چون همین الان حرکت می کنم.
محمود و منیژه زمانی به منزلشان رسیدند که رحمان به آن دو اطلاع داد دکتر سلیمی تاکنون دوبار برای عیادت غزل
بهمنزلشان آمده و پس از معاینه او داروهایی را تجویز کرده ، اما تب غزل هنوز قطع نشده و دکتر سلیمی عقیده
دارد که اورا باید به بیمارستان انتقال بدهد. محمود بدون فوت وقت به بیمارستان تلفن کرد و تقاضای آمبولانس
کرد.غزل به بیمارستان انتقال داده شد. تشخیص دکتر سلیمی این بود که ممکن است به او ضربه سختی وارد شده
باشد زیراهیج نوع علائمی از سرماخوردگی و یا بیماری دیگری در او مشاهده نمی شد. فقط تب بود که بدنش را
گرفته بود. غزلدو روز در بیمارستان تحت مراقبت بود. محمود لحظه ای او را ترک نکرد. هیجکس از غزل نپرسید
چه اتفاقی برایشپیش آمده. دکتر غقیده داشت ممکن است ضربه روحی حاصل از خب و یا دیدن چیزی برای او این
حالت را بوجود آوردهاست. محمود فکر کرد ممکن است شبی که غزل برای ماندن پیش دوستش به بیمارستان رفته
بود با صحنه هایی مانندآوردن بیمار تصادفی و یا فوت کسی مواجه شده باشد و همین در او ترس ووحشت وضربه
روحی ایجاد کرده باشد که بهعقیده پزشک احتمال این قضیه خیلی به یقین نزدیک بود. حال غزل طوری نبود که
بتوان از او پرسید که چه چیز او رابه این روز انداخته است. دکتر برای او استراحت تجویز کرده بود و از محمود

خواست غزل را سوال پیچ نکنند وصبرکنند تا خودش لب به سخن باز کند. غزل پس از دو روز از بیمارستان مرخص
شد. آمدن او به منزل مصادف بود با مرخصشدن فرشاد از بیمارستان. زمانی که محمود به منیژه گفت که فرشاد
قرار است از مسافرت برگردد و برای او توضیح دادعلت غیبت چه بوده منیژه بی محابا اشک می ریخت و در میان
گریه می خندید. او می خواست خودش به غزل این خبررا بدهد اما محمود گفت که بهتر است خود فرشاد این خبر
را به گوش غزل برساند، چه بسا که ممکن است شنیدن اینخبر برای غزل مفید باشد. فرشاد در میان شادی اعضای
خانواده به منزل بازگشت. در میان استقبال کنندگانی که بهپیشواز او آمده بودند جای غزل خالی بود. فرشاد سراغ او
را از منیژه گرفت. فرشاد با وجودی که کمی لاغر شده بود اماچهره شادابی پیدا کرده بود و لبخند زیبایی بر لبش
بود که نشان از سلامت کامل او داشت. فرشاد وقتی شنید غزلبیمار شده برای دیدن او به اتاقش رفت. فکر می کرد
بیماری غزل زیاد جدی نباشد و به زودی با بنیه قوی ای که دارد بربیماری غلبه می کند. اما وفتی غزل را دید که با
رنگی پریده و چهره ای مات در بستری سفید خوابیده با ناراحتی فهمیدکه غزل دچار بیماری جدی ای شده است.
غزل خواب بود و فرشاد بدون کوچکترین صدایی کنار تخت او ایستاد و به او نگاه کرد. تمام شادی فرشاد از
بازگشت بهمنزل و شادی این که به غزل که با لبخند زیبایی برای استقبال او آمده بگوید اعتیادش را ترک کرده تا
عشق را به اوهدیه کند و او را برای همیشه از آن خود کند، چون بخار آبی به آسمان رفت. فرشاد مدتی به غزل نگاه
کرد و بعد بهآرامی از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت، جایی که خانواده با شادی منتظرش بودند. فرشاد روی
مبلی کنار محمودنشست و از او علت بیماری غزل را جویا شد. محمود تمام ماحرا را بی کم و کاست برای او تعریف
کرد. فرشاد از اینکهپدرش بدون اینکه دوست غزل را خوب بشناسد به او اجازه داده تا شب را پیش او بماند تعجب
کرد و با لحن سرزنشباری گفت : تا جایی که یادم می آید شما چنین کاری نمی کردید.
محمود با ناراحتی گفت : باور کن غزل آنقدر با التماس صحبت می کرد که من دلم نیامد خواهشش را رد کنم، به
خصوصکه می دانستم او دختری نیست که با هر کسی دوست شود.
-خوب حالا این دختره، اسمش چی بود؟ مهشید؟ چطور با هم آشنا شدن؟
زمانی که از شیراز به تهران می آمده در هواپیما با او آشنا می شود و از قراری غزل را او به منزل می رساند. بعد
همبرای عروسی خواهرش او را دعوت می کند.
فرشاد به یاد آورد که غزل تقریباض چند ماه پیش برای شرکت در عروسی یکی از دوستانش رفته بود. او نمی
دانستچه اتفاقی غزل را به این روز انداخته است. پروانه اعلام کرد که شام حاضر است، منیژه به فرشاد نگاه کرد و
با خوشحالیفکر کرد پس از مدتها دوری تنها پسرش امشب با آنان سر یک میز غذا می خورد. او به محمود و فرشاد
گفت که سر میزشام بروند. محمود از جا برخاست اما فرشاد گفت میلی به خوردن ندارد. از جا برخاست تا به اتاقش
برود. منیژه با نگرانیبه محمود نگاه کرد تا او کاری کند. محمود با بستن چشمها و تکان دادن سر به منیژه اشاره
کرد تا او را راحت بگذارد.فرشاد به اتاقش رفت و پس ازمدتی که از اتاقش دور بود نگاهی به دور و اطراف انداخت.
همه چیز مرتب و تمیز بود.

فرشاد می دانست که به جز غزل کسی اجازه نداشته به اتاق او بیاید، همچنین می دانسته این نظم حاصل سلیقه
ایاست که غزل به خرج داده است. فرشاد به طرف پنجره اتاقش رفت و نگاهی به حیاط انداخت. وجود برگهای زرد
درختانحیاط نشان از آمدن پاییز داشت. او به غزل فکر می کرد. می دانست که فقط وجود غزل انگیزه ای بوده برای
اینکهدوباره با زیبایی های دنیا از سر مهر درآید. فرشاد به طرف ضبط صوت اتاقش رفت و از بین کاست های زیادی
که بهردیف چیده شده بود کاست مورد علاقه اش را در ضبط صوت گذاشت. روی صندلی راحتی اتاقش، نزدیک
پنجره نشستو آرنجش را به دسته صندلی تکیه داد. سرش را روی دستش گذاشت و به موسیقی گوش کرد.تورو
باید که شناخت به تو باید دل باخت تورو بایدکه پرستیدتورو باید بوسیدبی تو باید هر دم از تب عشقت سوخت راز
عشقو تنها از تو باید آموخت
تو چه حسی هستی که به من پیوستی
هر نفس بی تردید تورو باید پرستید
با تو باید خوابید بر تن کهنه خاک در تو باید گم شد بی هراس و بی باک
با تو می شه بخشید روزگار دلگیر با تو می شه خندید به طلسم و تقدیر
تو چه حسی هستی که به من پیوستی
هر نفس بی تردید تورو باید پرستید

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#65 | Posted: 17 Dec 2014 14:25
( ۶۴ )




غزل از خواب بیدار شده بود اما حوصله برخاستن نداشت. او همچان که با چشمانی نیمه باز به سقف اتاقش چشم
دوختهبود احساس کرد صدای موسیقی آشنایی را که خیلی به آن علاقه داشت می شنود. بیشتر دقت کرد، متوجه شد
اشتباهنمی کند و این موسیقی ا در اتاق فرشاد شنیده است. او می دانست کسی به غیر از خودش و فرشاد پا به اتاق او
نمیگذارد. او مطمئن بود فرشاد برگشته است. برای دیدن فرشاد و شنیدن صدای او دلش خیلی تنگ شده بود.
پتویش راکنار انداخت و از جا بلند شد. بی اشتهایی چند روز اخیر حسابی او را ضعیف کرده بود و احساس می کرد
سرش گیج میرود. غزل کمی صبرکرد تا سرگیجه اش آرام شود. از روی تخت پایین آمد و آرام آرام به طرف در
اتاق رفت. وقتی دراتاق را باز کرد صدای موسیقی واضح به گوش رسید. غزل به طرف اتاق فرشاد رفت. وقتی پشت
اتاق فرشاد رسیدایستاد و به نوای محزونی که به گوش می رسید گوش سپرد
هیچی نمونده تا من دوباره زیر و رو شم این کوله بار عشقو گذاشتی باز رو دوشم
دیدی که چه ها کرد؟ آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد
دیدی که چه ها کرد؟ دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد
دیدی که فقط آمد و یک درد دوا کرد؟ با خود دو هزار غصه و درد تازه آورد

صدای فرشاد همراه با نوای غمگین موسیقی به گوش غزل می رسید. فرشاد چنان با احساس می خواند که غزل
بدوناینکه متوجه باشد آرام آرام گریست.
تو این غروب بی کسی راه گریز من بشی خیال نمی کردم که تو یه روز عزیز من بشی
اونی که دنبال همه ست یا اونکه عاشقت کیه به فکر من نمی رسید اصلا بدونی عشق چیه
تورو باید دید و باید به تو از قشنگی ها گفت مگه میشه تورو دید و به تو از دو رنگی ها گفت
تو خودت می شناسی عشقو هرکجا اونو ببینی مگه میشه که دروغ گفت به تویی که نازنینی
با من بی کس و غریب یه روزی هم قسم بشی خیال نمی کردم که تو یه روز همه کسم بشی
اما دیدم که مثل تو عاشق نمی شه هیچ کسی اصلا نمی اومد بهت که عشقو حتی بشناسی
غزل دیگر طاقت نیاورد و بدون اینکه حتی به دستگیره اتاق فرشاد دست بزند به اتاقش برگشت و خود را روی
تختاتاقش انداخت و گریست. پس از جدایی از محمد این نخستین بار بود که می گریست.سیل اشک از چشمانش
روان شدهبود و احساس می کرد عقده چند روزه اش تازه سر باز کرده است.غزل با صدای بلند می گریست. صدای
گریه او به گوشپروانه رسید که ظرف غذایی را به اتاق او می برد. پروانه در تردید بود که آیا به اتاق غزل برود یا
بگذارد او با گریه خود راسبک کند. در این فکر بود که فرشاد در اتاقش را باز کرد. او با دیدن پروانه که با
سرگشتگی ظرف غذا را در دستداشت گفت : چی شده؟
-والا آقا فکر می کنم غزل خانم گریه می کند نمی دونم مزاحمشان بشوم یا
فرشاد به او اشاره کرد که به طبقه پایین برود و ظرف غذا را هم با خود ببرد. به او گفت که خودش برای صحبت با
غزل بهاتاقش می رود و خواست کسی مزاحمشان نشود. پروانه سرش را تکان داد و به طبقه پایین رفت. فرشاد به
اتاق غزلرفت و پس از در زدن در را باز کرد. غزل روی تخت اتاقش نشسته بود و دستهایش را جلوی صورتش
قرار داده بود و میگریست. او حتی سرش را بلند نکرد تا ببیند چه کسی وارد اتاقش شده، گویی می دانست چه
کسی پا به اتاقش گذاشتهاست. فرشاد جلو رفت و روی لبه تخت نشست و بدون اینکه کلامی بگوید به او نگاه کرد.
مژگان خیسش به هم چسبیدهبودند و چشمهایش که مرتب باز و بسته می شد فرشاد را به یاد روزی انداخت که
فرشته درآغوش او گریسته بود. فرشادچشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. گریه تنها چیزی بود که قلب او را
جریحه دار می کرد. آن هم گریه یک زن.غزل نگاه تب دارش را به فرشاد دوخته بود. به سرعت متوجه شد که او
در این مدتی که نبوده کمی لاغرتر شده است امااز صورت مردانه و جذاب فرشاد طراوت و شادابی می بارید. غزل
لبخند زد. او فهمید فرشاد برای ترک اعتیاد رفته بود.در حالی که می خندید قطره اشکی از چشمانش فرو چکید.
فرشاد به او نگاه کرد. نگاه غزل آتش به جانش می زد و دلشرا غرق در اندوه می کرد. غزل بار دیگر دستهایش را
جلوی صورتش گرفت و گریست. فرشاد موهای بلند و پریشان او رااز چهره اش کنار زد و آرام آرام با او صحبت

کرد. از غزل علت ناراحتی اش را پرسید. غزل همچنان که می گریست تماماتفاقایت را که برایش از زمان پا گذاشتن
به هواپیما تا آشنا شدن با محمد و همچنین رفتن با او به ویلا و صحبت هایمحمد را یک به یک برای فرشاد تعریف
کرد. او همچنین کارت ویزیت محمد را که در تمام این مدت روی قلبش گذاشتهبود به فرشاد نشان داد و به او گفت
که محمد را از جان و دل دوست داشته است. با وجودی که از عشق او نا امید شدهباز هم نمی تواند او را فراموش
کند. تنها چیزی که غزل از فرشاد مخفی کرد مسئله بارداری فرشته هنگام مرگ بود.چون می دانست همان انگیزه
مرگ فرشته بوده است. غزل به خوبی می دانست که فرشاد کوچکترین اطلاعی از اینموضوع ندارد و شنیدن این
مطلب می تواند ضربه جبران ناپذیری به او وارد کند. در تمام مدتی که غزل برای او صحبتمی کرد فرشاد چون تکه
سنگی نشسته بود و در حالی که دستش را به پیشانی اش می فشرد با چشمانی بسته بهسخنان او گوش کرد. وقتی
صحبتهای غزل به پایان رسید، فرشاد چشمانش را باز کرد و به او نگاه کرد. در عمق چشمانفرشاد می شد غم
عمیقی را دید. او حس غریبی داشت، چون عقابی که در اوج پرواز ناگهان بالش شکسته شود از اوج بهزیر افتاد.
فرشاد به غزل نگاه کرد و در اشکهای او غم شکست عشق را احساس کرد. از حرفهای غزل به خوبی احساسمحمد
را درک کرد. فرشاد می دانست محمد اسیر عشق غزل شده و به همین دلیل بدون اینکه بتواند به او آسیبیبرساند از
گرفتن انتقام منصرف شده است.
فرشاد در حالی که احساس می کرد خودش احتیاج به دلداری دارد، با غزل صحبت کرد و او را دلداری داد. او به
غزلگفت که بهتر از هر کس دیگری محمد را می شناسد و می دادند که محمد به او دروغ گفته که هیچ گاه او را
دوستنداشته و برخلاف آن چیزی که عنوان کرده او را به شدت دوست دارد. محکمترین دلیلی که فرشاد برای
حرفش داشتاین بود که اگر محمد می خواسته از او به عنوان طعمه استفاده کند حتماً این کار را می کرده، دلیلی
نداشته که آیندهشخصی و شغلی خود را به خطر بیندازد. اما غزل این را نمی پذیرفت و همچنان می گریست. فرشاد
دستش را زیر چانهغزل گذاشت و به او گفت : غزل به حرف من اطمینان کن، محمد دوستت داشته و دارد، فقط مثل
همیشه دیر تصمیمگرفته، او فرشته را هم دوست داشت اما زمانی متوجه شده که باید به او بگوید دوستش دارد که
خیلی دیر شده بود.فرشاد آهی کشید و ادامه داد: باور کن من می دانم او چه می کشد، غزل قبول کن که محمد
تجربه تلخی را پشت سرگذاشته است. باید در این مورد کمی هم به او حق داد. زمانی که از انگلیس برگشتم فهمیدم
که فرشته پر کشیده و مرابرای همیشه تنها گذاشته است. اما این را زمانی فهمیدم که مدتها از مرگ او گذشته بود.
غم پذیرفتن مرگ فرشته برایمن خیلی سخت بود اما کوله بار درد واقعی به دوش محمد بود، کوله باری که مزه تلخ
شکست تحمل آن را خیلی سختتر می کرد. او سالها بار غم این شکست را به دوش کشیده و منتظر روزی بوده که
غمش را با فریادی از دل بیرون بریزد.غمگین نشو که سر تو که خیلی مهربان و دوست داشتنی هستی این فریاد را
خالی کرده، چون انسان همیشه سر کسیبلا می آورد که خیلی دوستش دارد.
غزل در سکوت حرفهای فرشاد را گوش کرد. فرشاد هر لحظه احساس می کرد دوست دارد فریاد بکشد. برای او
خیلیسخت بود غزل را متقاعد کند که به سوی محمد بازگردد، او با این کار با دست خویش بر قلب و روحش
جراحت وارد میکرد، زیرا آمده بود تا به غزل بگوید که دوستش دارد و می خواهد زندگی اش را با او آغاز کند.
شاید غزل هم ایناحساس او را درک کرده بود. غزل دستش را دراز کرد و دست فرشاد را که ملافه تخت او را در
میان پنجه هایش میفشرد گرفت و گفت: فرشاد، من فقط یک چیز از تو می خواهم.

فرشاد دست دیگرش را روی دست غزل گذاشت و با لبخند غمگینی گفت: بگو عزیزترین عزیزها، هرچه
بخواهیتقدیمت می کنم، حتی اگر این جان ناقابلم باشد.
غزل که بار دیگر اشک در چشمانش حلقه زده بود به چشمان فرشاد که منتظر حرف او بود نگاه کرد و گفت: فرشاد
با منازدواج کن.
قلب فرشاد فشرده شد. او آمده بود تا خود این پیشنهاد را به غزل بدهد اما حالا او بود که چنین پیشنهادی را
عنوانمی کرد آن هم در شرایطی که نمی دانست چه باید بکند. فرشاد احساس بدی داشت و فکر می کرد بر سر
دوراهیامتحان قرار گرفته است، اما به سرعت تصمیمش را گرفت و دستش را به آرامی از دستان غزل بیرون کشید
و از رویتخت بلند شد و گفت: غزل نه. خواهش می کنم چنین کاری را از من نخواه.
غزل بی صدا اشک می ریخت و با صدای ضعیفی گفت: چرا، ولی تو که مرا دوست داری. نداری؟
- چرا، چرا، باور کن خیلی دوستت دارم اما.... نمی توانم با تو ازدواج کنم.
گریه غزل شدت گرفت : چرا؟
فرشاد نفس عمیقی کشید و با فرو دادن بغضی که در گلویش جمع شده بود گفت: چون نمی خواهم یک بار دیگر
دستروی عشق کسی بگذارم. آن هم کسی که روزی یکی از بهترین دوستانم بود. غزل من یک بار عشق او را
تصاحب کردم ولقب نارفیقی را برای خود خریدم اما باور کن اگر ذره ای اطمینان داشتم که فرشته هم محمد را
دوست دارد، اگر شده بهقیمت جانم هم که شده بود این نامردی را در حق محمد نمی کردم چه برسد به حالا که می
دانم تو محمد را عاشقانهدوست داری و سردی حرفهای او تو را به چنین پیشنهادی وادار کرده است.
نه . فرشاد من تو را دوست دارم. تو بهترین و مردترین مردی هستی که در تمام عمرم دیده ام. فرشاد، محمد
مرادوست ندارد، اگر غیر از این بود در این سه روز با من تماس می گرفت و از من می خواست او را ببخشم، تو می
دونی کهمن اونو می بخشیدم، تو خوب می دونی که من هیچ وقت با او قهر نمی کردم، تو که می دونی من بلد نیستم
قهر کنم.
آره عزیزم، آره غزلم، من می دونم که تو بلد نیستی قهر کنی، درست مثل اون دفعه که من اذیتت کردم، اما تو با
منقهر نکردی و کلی من رو خجالت دادی. من می دونم اما آیا محمد هم اینو می دونه؟
نمی دونم، آخه هیچ وقت برخوردی بین ما پیش نیامد که از دستش ناراحت بشم.
خوب ب خاطر همینه که می گم دوستت داره، اون الان فکر می کنه تو ازش متنفری. به خاطر همین الان داره
داغونمیشه. قبول کن، چون من محمد را بهتر از خودم می شناسم .

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#66 | Posted: 17 Dec 2014 14:25
( ۶۵ )




غزل سرش را زیر انداخته بود و چیزی نمی گفت. فرشاد احساس می کرد که باید او را تنها بگذارد تا فکر کند.
خودشهم احتیاج به جای خلوتی داشت تا خودش را قانع کند. او به آرامی غزل را ترک کرد و برای پیدا کردن جای
خلوتیتصمیم گفت از منزل خارج شود. منیژه و محمود با نگرانی روی مبل های اتاق نشیمن نشسته بودند و به محض
دیدنفرشاد هر دو از جا برخاستند. منیژه به فرشاد نگاه کرد و گفت: غزل چش شده؟
فرشاد نگاهی به مادر و پدرش که با نگرانی چشم به دهان او داشتند کرد و گفت: نگران نباشید، غزل احتیاج به
کمیتنهایی دارد تا در مورد مسئله ای فکر کند، شما بهتر است پیشش نروید، حالش به زودی خوب می شود. و به
طرف درخروجی رفت.
-فرشاد.....
فرشاد به طرف مادرش که با نگرانی به او نگاه می کرد برگشت. از چشمان منیژه خواند که می خواست بپرسد که
اینموقع شب کجا می رود، اما به یادش آمد که نباید چیزی از او بپرسد. فرشاد لبخندی به او زد و گفت : نگران
نباشید،میرم یک دور می زنم و زود برمی گردم. منیژه نفس راحتی کشید و فرشاد از در خارج شد. او بی هدف در
خیابانها دورمی زد. کمی بعد کنار خیابانی که پارک کوچکی در حاشیه آن قرار داشت توقف کرد و همچنان که به
چراغهای پارکخیره شده بود به فکر فرو رفت. او به محمد و غزل فکر می کرد. کارت ویزیت محمد را از جیبش
خارج کرد و به آن نگاهکرد. لبخندی لبانش را از هم باز کرد و با خود گفت: پس عاقبت دکتر شدی!
چشمان محمد جلوی رویش جان گرفت و احساس کرد که هنوز هم او را دوست دارد. فرشاد غزل و نگاه گریان او
رازمانی که می گفت محمد مرا دوست ندارد به یاد آورد. فرشاد بار دیگر به کارت ویزیت محمد نگاه کرد و نشانی
مطب اورا به خاطر سپرد. فرشاد تا نیمه های شب خارج از منزل به سر می برد و زمانی که برگشت چیزی به صبح
نمانده بود.صبح روز بعد فرشاد به نشانی که روی کارت نوشته شده بود مراجعه کرد. ساختمانی که مطب محمد در
آن بودساختمان پزشکانی واقع در مرکز شهر بود. فرشاد نام دکتر محمد مهرنیا را در تابلویی بالای سر در ساختمان
دید. فرشاداز پلکان ساختمان بالا رفت و از مسئول اطلاعات پرسید دکتر مهرنیا چه وقت به مطب تشریف می آورند.
مسئولاطلاعات به او گفت که او چند روزی است به مطب نیامده و معلوم نیست که چه وقت بیاید. فرشاد نشانی
بیمارستانی راکه او آنجا کار می کرد از مسئول اطلاعات گرفت. وقتی به بیمارستان مراجعه کرد فهمید که از
بیمارستان هم مرخصیگرفته است.
چند روز بعد منوچهر از فرانسه با غزل تماس گرفت و نیم ساعت با غزل صحبت کرد. غزل به او گفت که دیگر
دوستندارد درسش را ادامه بدهد و می خواهد پیش او برود. منوچهر دلیل این کار غزل را پرسید. او گفت از درس
و مدرسه وهمچنین ماندن در ایران خسته شده و دوست دارد پیش خواهرش زندگی کند و در یکی از دانشگاههای
آنجا ادامهتحصیل بدهد. منوچهر به او گفت که در مورد حرفهای او فکر می کند و بعد با او تماس می گیرد.فرشاد
دیگر نمی دانست چطور باید محمد را ببیند و با او سنگهایش را وا بکند. او باید محمد را پیدا می کرد و با اوصحبت
می کرد. زیرا ممکن بود غزل برای همیشه به فرانسه برود و آنوقت بود که دیگر برای هر کاری خیلی دیر شدهبود.
یک هفته دیگر گذشت و منوچهر به محمود تلفن زد تا مقدمات سفر غزل رابه فرانسه فراهم کند. محمود هم پس

ازصحبت با غزل که از او می خواست برای رفتن تجدید نظر کند متوجه شد که غزل بریا رفتن تصمیمش را گرفته
است.هیچکس جز فرشاد نمی دانست چرا غزل تصمیم گرفته برای همیشه به فرانسه برود. محمود و منیژه فکر می
کردند بیناو و فرشاد تفاهمی برای ازدواج بوجود نیامده و همین موضوع غزل را به رفتن ترغیب کرده است. غزل از
عمویشخواست که هرچه زودتر ترتیب سفر او را بدهد. محمود به او قول داد که در اسرع وقت این کار را انجام
دهد. فرشادبدون اینکه بخواهد با غزل روبرو شود و حتی صحبتی با او کند هر روز برای پیدا کردن محمد به مطب و
بیمارستانی کهآنجا کار می کرد می رفت و هر روز ناامیدتر از روز پیش به منزل باز می گشت. محمود مقدمات سفر
غزل را خیلی زودتراز معمول فراهم کرد. بلیتش هم تایید شده بود و قرار بود دو روز دیگر به مقصد پاریس پرواز
کند غزل به کمک منیژهچمدانش را بست و آماده سفر شد. بعدازظهر آن روز فرشاد ناامیدانه به مطب محمد تلفن
کرد. منشی قسمت اطلاعاتکه دیگر او را شناخته بود به او گفت : دکتر مهرنیا امروز برای جمع آوری وسایل
مطبشان تشریف آورده اند. فرشاد علترا پرسید و منشی به او گفت: ایشان مطب را واگذار کرده اند. فرشاد برای
پیدا کردن چیزهایی که می خواست به سرعتکتاب های کتابخانه اش را بیرون ریخت. پس از پیدا کردن دسته ای
کاغذ که برایش حکم گنج گرانبهایی را داشتندبدون فوت وقت از منزل بیرون رفت. او به سرعت در خیابان رانندگی
می کرد و حتی چراغ قرمزها را هم رد می کرد توجهی به پلیس ها هم نداشت. فرشاد زمانی که به مطب محمد رسید
مانند این بود که تمام راه را دویده باشد. او نفسنفس می زد و با شتاب از پلکان مطب بالا رفت. منشی با دیدن او با
دلربایی لبخند زد و به او گفت که آیا می خواهد بهدکتر اطلاع بدهد که او منتظرش است. فرشاد سرش را تکان داد و
گفت مایل است خودش این کار را بکند، سپس بهطرف اتاق محمد رفت. وقتی در اتاق را باز کرد او مشغول جمع
کردن کتابهایی بود که در کتابخانه کوچکش بود. فرشاددر اتاق را بست و محمد برای اینکه ببیند چه کسی وارد اتاق
شده است سرش را چرخاند. محمد لحظه ای خشکش زد.او فکر کرد اشتباه می بیند، اما این حقیقت داشت و او
فرشاد را رو در رویش می دید.
فرشاد نگاهی به دو ر و بر اتاق انداخت و با نیشخندی گفت: مبارک باشد، خوشحالم که می بینم به آرزویت که
هماناپوشیدن لباس مقدس پزشکی بود رسیدی. راستش جا داشت برایت دسته گل بزرگی به اندازه نصف این اتاق
بیاورم، اماهرچه فکر کردم دیدم لیاقتش را نداری.
محمد بدون هیچ واکنشی بر وبر او را نگاه می کرد. او حتی فراموش کرده بود زمانی به خون فرشاد تشنه بوده است.
حالااو را می دید که با نگاهی دوستانه و در عین حال با لحنی نیش دار با او صحبت می کرد. درست مثل قدیم که
هنوز هیچاتفاقی نیفتاده بود و هر دو با هم دوست بودند. فرشاد به محمد نگاه کرد. با وجود ته ریشی که روی صورت
او نمایان بودبه نظر فرشاد محمد هیچ فرقی نکرده بود. اما فرشاد از نظر محمد خیلی تغییر کرده بود. اوخیلی لاغرتر
شده بود و از آناندام ورزشکارانه و عضلات پیچیده چیزی باقی نمانده بود. فرشاد همچنان که به محمد نگاه می کرد
گفت: زمانی کههنوز در این اتاق را باز نکرده بودم با خودم فکر کردم پس از این همه سال چقدر تغییر کرده ای؟ اما
وقتی دیدمتفهمیدم تغییری در ظاهرت پیش نیامده اما باطنت از زمین تا آسمان تغییر کرده است.

محمد خواست لب به سخن باز کند که فرشاد گفت: گوش کن، من برای صحبت آمده ام. تو اگر حرفی داشتی می
بایستبه دنبالم می آمدی و به قول خودت مرد و مردانه حرفت را می زدی، اما این کار را نکردی، پس ساکت باش
تا منحرفهایی را که به خاطرش تا اینجا آمده ام بزنم. محمد نفس عمیقی کشید و بدون گفتن کلامی کتابهایی که در
دستشبود در قفسه گذاشت پشت صندلی میزش زفت و روی آن نشست و به فرشاد خیره شد. فرشاد نگاهی به دور
و بر اتاقانداخت و گفت : تا جایی که می دانم در سوگند نامه پزشکی ات قسم خوردی که تا جایی که در توان داری
با خلوص بهمداوای بیماران بپردازی و من تا جایی که تو را می شناسم می دانم که چقدربه قولت پا بندی و مطمئن
هستم درچهاردیواری این اتاق و آن بیمارستانی که در آن کار می کنی این کار رابه نحو احسن انجام می دهی. اما
عجیب استکه درخارج از این محیط دختر سالمی را به بهانه گردش به ویلای خلوتی می بری و بعد او را به اسارت
خود در می آوری و بهجرم اینکه روزی پسر عمویش عشق تو را از چنگت بیرون آورده به آزار روحی او می پردازی،
آن هم دختری که از جانو دل به تو دلبسته شده و قلب بکر و دست نخورده اش را به جانوری چون تو سپرده بود.
جالب است که اسم خودت راهم مرد می گذاری!
محمد چون متهمی که اتهامش را پذیرفته باشد آرنجش را روی دسته صندلی تکیه داده بود و با دست پیشانی اش را
میفشرد. او می توانست فریاد کند ومنکر همه چیز شود اما می دانست فرشاد حق دارد. فرشاد به طرف صندلی خالی
کناراتاق او رفت و روی آن نشست. پس از چند نفس عمیق ادامه داد: می دانستم از من متنفری و در ذهنت مرا
نامرد و بیصفت می خوانی ، اما نارفیقی من در مقابل نامردی چون تو به سفیدی روز است در مقابل سیاهی
شب.محمد من نیامده ام برایت عذر موجه بتراشم، اما باید حقایقی را به تو بگویم. من وقتی با فرشته دوست شدم که
نمیدانستم دختر دایی توست و قرار بوده با تو ازدواج کند. زمانی این را فهمیدم که دوستی من و او به عشق تبدیل
شدهبود. پدر فرشته هم ازتمام ماجرا باخبر بود. او به فرشته گفته بود که با ازدواج من و او موافق است و فقط این
وسطمشکل تو وجود داشت. تازه آن زمان فهمیدم که رقیب عشقی بهترین دوستم شده ام. باور کن با اینکه برایم
سخت بوداما می خواستم پایم را از زندگی فرشته بیرون بکشم، خیلی سعی کردم اما نشد، باور کن نشد.
فرشاد حال خوبی نداشت، عرق از سر و رویش می ریخت اما با این وجود مقاومت می کرد. حال محمد هم دست
کمی ازاو نداشت. با این تفاوت که رنگ محمد به شدت پریده بود امابی حرکت و بدون اینکه صدایی از حنجره اش
بیرون بیایدبه حرفهای فرشاد گوش سپرده بود.
-خودت بودی چه می کردی. می توانستی بروی و به بهترین دوستت بگویی که عاشق زن مورد علاقه او شدی و
میخواهی با او ازدواج کنی؛ از طرفی فرشته بود که بی قرار بود و ناراحت. من یک هفته برای دیدن او به سر قرارمان
کهچشمه ای نزدیک منزشان بود نرفتم، فقط صبحهایی که می دانستم او به چشمه نمی آید به آنجا سری می زدم و
نامههایی که او برایم می نوشت و در شکاف درخت می گذاشت می خواندم و به دردی که او از درون می کشید و در
نامههایش از من می خواست تا به دیدنش بروم می گریستم. اما باز هم خودم را از چشمش پنهان می کردم تا او مرا
از یادببرد، اما نشد.
فرشاد از جا برخاست و دسته ای کاغذ روی میز محمد گذاشت و ادامه داد: اینها نامه هایی است که فرشته برای
مننوشته بود. عاقبت دل به دریا زدم و با سر خود را به دیدنش رساندم و از او خواستم کوتاهی ام را ببخشد. محمد

بر خلاففکر تو، من از فرشته سوءاستفاده نکردم. من و فرشته با رضایت و اجازه پدرش پیش از مرگ در محضری
به عقد هم درآمده بودیم و این سندی است که نشان می دهد فرشته همسر قانونی من بود.
سپس کاغذی که در آن تاریخ و مدت ازدواج موقت او و فرشته و همچنین شماره ثبت سند و دفتر خانه و مهر
محضرداردر آن مشهود بود را جلوی چشمان از حدقه در آمده محمد گذاشت. فرشاد به محمد نگاه کرد که به ورقه
محضر چشمدوخته بود.
-رفیق خیلی دوست داشتم یک روز بیام و این چیزها را به تو بگویم و از تو حلالیت بطلبم اما فکر نمی کردم روزی
اینکار را بکنم که بخواهم به تو بگویم که فرصت را داری از دست می دهی و اگر دیر بجنبی عشقت پرواز می کند و
به جاییمی رود که دسترسی به آن خیلی سخت است. محمد به او نگاه کرد. اشک در چشمان فرشاد حلقه زده بود،
اما لبخندیبر لب داشت. نگاه فرشاد خیلی پاک و شیرین بود و محمد احساس می کرد که دوست دارد سرش را به
دیوار بکوبد.
فرشاد گفت : محمد من نا خواسته دیر رسیدم. من برای سفری دو روزه به جای پدرم که پایش شکسته بود به
انگلیسرفتم و قرار بود پس از برگشتن با پدر و مادرم برای خواستگاری فرشته به منزلتان بیایم. باور کن پیه همه
چیز را به تنممالیده بودم اما قسمت این بود که قطاری که مرا به منزل عمه ام در بریستول می برد واژگون شود و من
بر اثر تصادفحدود دو ماه در بیمارستانی در نزدیک آکسفورد بستری شوم و هنگامی که برگشتم فرشته ام پر
کشیده و رفته بود.محمد من دیر رسیدم اما تو بجنب که دیر نرسی.
اشکهای فرشاد بر صورنش روان بودند. محمد همچنان که موهایش را بین پنجه هایش می فشرد هق هق می
گریست.فرشاد به طرف محمد رفت و دستش را روی دوش او گذاشت و گفت: غزل خیلی مهربان است، بلد نیست
قهر کند. اوخیلی زود تو را می ذیرد چون نمی تواند و نمی خواهد تو را از قلبش براند.
فرشاد ورق کاغذی تا شده را از جیبش درآورد و به روی زانوان محمد گذاشت و گفت: من این ورق را دور از چشم
غزلاز دفتر خاطراتش کنده ام، فکر می کنم این را خطاب به تو نوشته است.
غزل در تمام این مدت منتظرت بوده، محمد بجنب، با شاخه گل سرخی به دیدنش برو. او گل سرخ را خیلی
دوستدارد، درست مثل تو و تا جایی که یادم مانده هردوی شما آن را نشانه عشق می دانید.
.
.
.
.
.
محمد برای من بیش از این چیزی نگفته بود و من مانده بودم که داستانم را چگونه به پایان برسانم. حدود چهار روز
ازتنظیم آخرین نوشته هایم می گذشت که نامه ای سفارشی به دستم رسید.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#67 | Posted: 17 Dec 2014 14:25
( ۶۶ )




خانم بسیار عزیز، رفتم بدزدمش، اما این بار نه برای انتقام بلکه فقط برای خودم.
منتظرم باشید. روز چهارشنبه ساعت سه، محل قرار همیشگی
نامه بدون نام و امضاء بود. اما من از خط و طرز نوشتن نامه متوجه شدم پیغام محمد است.به تقویم نگاه کردم. آن
روز یکشنبه بود و من باید سه روز منتظر می ماندم.روز چهارشنبه برخلاف همیشه که یک ربع ، ده دقیقه ای تاخیر
داشتم نیم ساعت زودتر روی نیمکت چوبی پارکنشسته بودم و با بی قراری منتظر آمدن او بودم. می دانستم صندلی
و میز چوبی فرتئت پارک و همچنین درختی که برروی آن سایه انداخته بود مانند من منتظر آمدن او هستند. خیلی
سعی کردم خودم را متین جلوه بدهم اما فقط خودممی دانستم برای آمدن او تا چه حد بی قرار و آشفته ام. با نگاه
دقیقی به محیط اطرافم چشم دوخته بودم تا آمدنش راببینم. گاهی زیر چشمی ساعتم را نگاه می کردم. هر لجظه که
به ساعت سه نزدیک می شد تپش قلب من شدیدتر میشد. دوست داشتم زودتر بیاید و من او را با یک سبد لبخند و
امیدواری ببینم و تکلیف نوشته های نیمه کاره ام رامشخص کنم. دلشوره قرارم را گرفته بود و کم مانده بود با لگد به
میز جلوی رویم بزنم که خیلی زود به خودم مسلط شدم و به یاد آوردم که باید متانت یک نویسنده را حفظ کنم.
هنوز چند دقیقه ای به ساعت سه باقی مانده بود که ازفاصله چند متری او را شناختم که با قدمهایی آرام و محکم جلو
می آمد. کیف مشکی به همراه داشت و کت و شلوارمشکی و پیراهن کرم رنگی به تن داشت. موقر و متین نزدیک
شد و با احترام سلام کرد، از چهره آرامش که مانند اکثراوقات لبخند بر لب داشت نمی توانستم درونش را بخوانم. او
روی نیمکت مقابل من نشست و کیفش را روی میز گذاشتکه فاصله ما را تعیین می کرد. محمد با خونسردی در
کیفش را باز کرد و مشغول وارسی محتویات آن شد. هر چقدر اوآرام و خونسرد بود من در تشنج و هیجان به سر
می بردم. خوشبختانه با خونسردی ظاهری که خودم می دانستم چقدربه آن تظاهر می کنم به او نگاه کردم تا ببینم
چه وقت دست از بازی با کیف و محتویات داخل آن بر خواهد داشت. اماگویا او چنین قصدی نداشت. از حرکات
آرام و خونسردش که کاغذهای داخل کیف را بر می داشت و به آنها نگاه می کردو دوباره آنها را سر جایش می
گذاشت فهمیدم او هم مشغول بازی است و منتظر است من شروع کنم. از حرکاتش کهچون کودکی تخس و
بازیگوش بود خنده ام گرفته بود. حالتهای او مرا به یاد بازیگوشی پسرم در مواقعی خاص میانداخت. در حالی که
ضبط صوت خبرنگاری ام را به همراه دفتر یادداشتم از کیفم بیرون می آوردم با لحن آمرانه ای گفتم : خوب
منتظرم.
با حالتی ساختگی سرش را تکان داد و گفت : آه بله. معذرت می خواهم. من در خدمت شما هستم.
لبخندی زدم و به ضبط صوت و دفترچه اشاره کردم و گفتم: منتظرم بشنوم.
لبخندی بر لب آورد و گفت: به نظرتان اگر آخر داستان را تعریف نکنم فکر می کنید داستان نیمه کاره چاپ خواهد
شد؟

در حالی که به دفترچه ام نگاه می کردم گفتم: دکتر، خوشبختانه من از جمله کسانی هستم ک دوست دارم یک کار
را تاآخر انجام دهم. و در حالی که قلم را به دست گرفتم و آماده نوشتن شدم با لحنی که خودم هم احساس می
کردم کمیعصبی است گفتم: داستان من هیچ وقت نیمه کاره به چاپ نمی رسد. من آخر داستان را این طور می
نویسم. محمد باشاخه گل سرخی به خواستگاری غزل رفت و غزل با عشقی که از محمد در سینه داشت خیلی زود او
را بخشید و آن دوخیلی زود زندگی شیرین و گرمی را شروع کردند.
به محمد نگاه کردم تا تاثیر کلامم را در چهره اش ببینم. دو ستاره کوچک در چشمانش درخشیدند. احساس کردم
درچهره اش در عین لبخندی که بر لب داشت بغضی نهان شده است. دو ستاره چشمانش کم کم بزرگ شدند و من
فهمیدمآن دو ستاره ذره های ریز و شوری بودند که در چشمانش شروع به پیوستن کرده بودند و تبدیل به دو قطره
اشکشدند. سرم را زیر انداختم تا او راحت باشد. احساس کردم دستها و پاهایم بی حس و حرکت شده اند. فکر
کردم اشک اوچه معنی می تواند داشته باشد؟
هنوز نامه غزل میان تقویم جیبی ام بود. نامه ای از میان دفتر خاطرات غزل که توسط فرشاد ، بدون اطلاع غزل،
بهدست محمد رسیده بود.
او منتظر محمد بود با یک شاخه گل سرخ.
صدای محمد مرا از فکر و خیالاتم رهانید. بدون اینکه به او نگاه کنم متوجه شدم آمادگی صحبت دارد.محمد با صدای
گرفته ای گفت: رفتم ببینمش، رفتم بهش بگم دوستش دارم ، رفتم به خاطر بدی هام ازش معذرتبخواهم.رفتم
غرورم را خرد کنم و با خرد شده غرورم مرهمی درست کنم و آن را روی زخم دل شکسته اش بگذارم.رفتم با یک
شاخه گل سرخ و یک دنیا پشیمونی، یک شاخه گل سرخ. همون چیزی که منتظرش بود.با خودم گفتم اگه نخواست
منو ببینه ، اگر ازم روبرگردوند، اگه منو نبخشید باز هم می دزدمش، اما این بار هر روز هزار باتو محراب عشقش
دعا می کنم و بهش می گم دوستش دارم و اونقدر بهش میگم تا منو ببخشه. تا بازهم لباشئ غنچهکنه و بگه محمد تو
خیلی بدی. منم اقرار می کنم و بهش می گم آره تو راست می گی، من بدم، من بد بودم، من نفهمبودم اما تو خوبی،
تو عزیز منی، تو عشق منی، تو امید منی، تو زندگی منی، تو غزل منی....
آنوقت براش غزل عشق رو سر می دم و دورش یک حصار از محبت می کشم. یک حصار محکم و غیر قابل نفوذ به
نامعشق .
محمد آرنجهایش را روی میز گذاشت و قلاب دستهایش را تکیه گاه پیشانی اش کرد. قلمم گویی ایست قلبی کرده
بود ویا شاید دستم حس نوشتن نداشت. همچنان سست و بی اراده فقط ادای نوشتن در می آوردم. سرم را زیر
انداخته بودمبه طوری که احساس می کردم رگهای گردنم به شدت کشیده شده اند. دوست نداشتم سرم را بلند کنم
و شاهد درد اوباشم. صدای فریاد چند کودک که فارغ از دنیای پرآشوب بزرگترها به دنبال هم می دویدند نگاهم را
به سوی آنان کشاندبه حال شاد و بی خیال آنان غبطه خوردم و لحظه ای خودم را کودکی در بین آنان تجسم کردم.
محمد همچنان چونمجسمه سنگی بی حرکت نشسته بود. قصد نداشتم خلوت او را بهم بزنم. باید صبر می کردم و

منتظر می ماندم تاخودش لب به سخن باز کند. اشتیاق دانستن به قدری بود که احساس کردم صورتم در تب تندی
می سوزد. حرارتصورتم را با وجود ملایمت هوا حس می کردم. من هم در دنیایی از چراها غرق شده بودم. هزاران
پرسش و نکته مبهمآرامش را از من گرفته بود به طوری که متوجه نشدم چه مدت ساکت و بی صدا نشسته ام. با
صدای محمد روح سرگردانو کنجکاوم به جسمم بازگشت. به او نگاه کردم با چهره ای درهم که لبخندی بی روح بر
روی آن نقاشی شده بود نگاهپوزش خواهانه ای به من انداخت. با لبخندی به او اطمینان دادم که برای آرام شدن
روحش باز هم می توانم منتظر بمانم.لحظه ای به کیفش خیره شد و بعد به آرامی کتابی از آن خارج کرد. کتاب قطور
و پزشکی بود. تعجب کردم او چه قصدیدارد. او کتاب را به طرف من گرفت و باز کرد. گل سرخی که هنوز کاملاً
خشک نشده بود وسط کتاب بود. گل سرخ بزرگ و زیبایی که می توانستم حدس بزنم زمانی که اینچنین پژمرده
نشده بود چقدر زیبا بوده. نوار ظریفی به رنگ سفید رویساقه گل پاپیون شده بود. به گل سرخ خیره شدم و صدای
محمد را شنیدم که گفت: با این گل سرخ به دیدنش رفتم اماباز هم مثل همیشه دیر رسیدم. زمانی به منزل عمویش
رسیدم که به من گفتند غزل خانم چند ساعت پیش برای پروازبه مقصد پاریس به همراه خانم و آقای رهام که برای
بدرقه او را همراهی می کردند به فرودگاه رفته است. زمانی که بهفرودگاه رسیدم هواپیمای او نیم ساعتی بود که
پرواز کرده بود. من فهمیدم که بار دیگر دیر رسیده بودم .
محمد شاخه گل را از بین کتاب بیرون آورد و آن را روی دفترچه یاداشت من گذاشت و با صدای گرفته ای گفت :
مراببخشید، خیلی سعی کردم آن طور که شما دوست داشتید داستان را به پایان برسانم اما افسوس که فقط به چند
ساعتوقت احتیاج داشتم. بله من باز دیر رسیده بودم و این بار اولم نبود.
با گفتن این جمله کیفش را بست و از جایش برخاست. من به او نگاه کردم و در این فکر بودم که چقدر حیف شد.
محمدپس از چند لحظه مکث لبخند آشنایش را بر لب آورد و گفت : من از شما به خاطر زحمتی که کشیدید نهایت
تشکر رادارم. شما سنگ صبور خوبی برایم بودید و در این مدت خیلی خوب مرا تحمل کردید. اما در مورد داستان.
شما میتوانید این دیدار را از آخر داستان حذف کنید و بگذارید خوانندگانتان فکر کنند محمد و غزل....
سکوت کرد و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت گفت : نمی دانم ....هرجور که دلتان می خواهد بنویسید ،
شایدحقیقت تلخ داستان به جوانانی مثل من بفهماند که نباید وقت را از دست بدهند، حال این وقت در هر مورد که
میخواهد باشد. اما به هر صورت من منتظر یک نسخه از کتابتان هستم.لبانم به هم دوخته شده بودند و با تکان سر
این قول را به او دادم. محمد رفت و من در تردید بودم که آیا این واقعیت راکتمان کنم و یا حقیقت را در عین تلخی
عریان به نمایش بگذارم.
نوشته هایم چند هفته ای بود که آماده بودند اما برای دادن آنها برای چاپ در تردید بودم. کم کم به این فکر افتادم
که ازخیر چاپ این کتاب بگذرم که با رسیدن نامه ای در تصمیمی که داشتم تجدید نظر کردم. نامه به خط نا آشنایی
بود، امابا خواندن آن احساس کردم نیروی تازه ای بر روحم دمیده شد و تصمیم گرفتم متن نامه را همانطور که
برایم رسیده بودبه عنوان قسمت پایانی داستانم چاپ کنم و از شعر زیبایی که در انتهای آن نوشته شده بود برای
انتخاب نام کتاب بهره بگیرم.

سلام ، با اینکه هنوز شما را ندیده ام اما در دلم محبت خالصانه ای نسبت به شما احساس می کنم ، محمد نگران شما
بودو برای غافلگیر کردنتان از من خواست برایتان نامه ای بنویسم و شما را در پایان رساندن داستانتان که امیدوار
بود هنوزآن را برای چاپ نفرستاده باشید یاری کنم.
شما می توانید داستان را این گونه به پایان برسانید.
محمد پس از خداحافظی با شما به قصد ترک کردن همیشگی تهران مشغول انجان دادن کارهای اداری اش بود
.فرشاد به دیدن او می رود و زمانی که می فهمد محمد چنین قصدی دارد او را از انجام چنین کاری منصرف می کند و
اورا امیدوار می کند که غزل بدون او نمی تواند زندگی کند و به زودی به سویش بازمی گردد . از او می خواهد با گم
و گورکردن خود کار غزل را دشواتر نکند .
یک ماه از دیدار فرشاد و محمد گذشته بود که فرشاد از پدرش می شنود که قرار است غزل با یکی از دوستان
کاوههمسر فرزانه نامزد شود . فرشاد می فهمد که غزل با این کار می خواهد وسوسه ی بازگشت به ایران و یاد
محمد را بهفراموشی بسپارد.
فرشاد با تهیه ی مقدمات سفر به سرعت راهی فرانسه می شود و زمانی به آنجا می رسد که کاوه و منوچهر مشغول
آمادهکردن مقدمات ازدواج غزل با پیمان هستند.
فرشاد بدون اینکه با غزل دیداری داشته باشد با منوچهر صحبت می کند و تمام ماجرا را برای او تعریف می کند و به
اومی گوید غزل برای لجبازی با محمد و فراموش کردن او تصمیم گرفته خود را نابود کند . ازدواج عجولانه و بدون
فکرشبا پیمان این را ثابت می کند.
منوچهر پس از شنیدن ماجرا از زبان فرشاد و برای اینکه حقیقت را بفهمد با غزل صحبت می کند . غزل با ریختن
اشکبه پدرش اعتراف می کند که بله ، تمام ماجرا حقیقت داشته است . با تمام اینها محمد هنوز مالک و صاحب قلب
اوست وهیچ مردی نمی تواند جای او را در قلبش بگیرد.
منوچهر پس از شنیدن سخنان غزل با پیمان صحبت می کند و او را متقاعد می کند تا از ازدواج با غزل صرف نظر
کند .آنگاه در پی تدارکات بازگشت به ایران می شود.
فرشاد پیش از منوچهر و غزل به ایران باز می گردد تا مبادا محمد از بازگشت غزل ناامید شود و در پی تصمیمی
ناگهانی باعث بر هم ریختن تمام نقشه هایی شود که او برای رساندن آن دو به هم کشیده بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#68 | Posted: 17 Dec 2014 14:25
قسمت آخر

غزل و پدرش به ایران بازمی گردند و فرشاد ترتیب دیدار آن دو را می دهد.اینک من ، یعنی غزل می نویسم که
چطور پس از بازگشت به ایران محمد را ملاقات کردم.هنوز چند ساعتی نگذشته بود که پرواز را پشت سر گذاشته
بودم و هنوز خستگی سفر در تنم بود . با وجود این منتظرتماس فرشاد بودم . او ساعت ورودمان را می دانست و قرار
بود به محض رسیدن ما با من تماس بگیرد . پدر پیشنهاد کردکه با گرفتن دوش آبگرمی خستگی را از تنم دربیاورم
، اما من بی قرارتر از آن بودم که قدمی از کنار تلفن دور شوم.فرشاد با من تماس گرفت و گفت محمد هنوز از
رسیدن من به ایران خبر ندارد و او تصمیم گرفته محمد را غافلگیر کند .راستش از اینکه محمد این بار هم عشقم را
پس بزند دچار ترس و تردید بودم . به فرشاد گفتم:
-فرشاد اگر این بار هم...
او نگذاشت کلامم را تمام کنم و گفت:
مطمئن باش این طور نمی شود باز هم می گویم من او را بهتر از خودم می شناسم.
قرار شد ساعت هفت بعد از ظهر در رستورانی حوالی میدان ونک همدیگر را ملاقات کنیم.
ساعت شش بعد از ظهر بود و من تمام نیرویم را به کار گرفتم تا بتوانم حاضر شوم . با تمام اینها اگر محبت و یاری
پدرنبود هرگز قادر نبودم قدم از قدم بردارم.
یک بار دیگر نامه ی سراسر عشق و محبت محمد را از کیفم در آوردم و آن را از اول تا به آخر خواندم . احساس
میکردم نیرویی از غیب مرا به رفتن تشویق می کند . آن نامه تردیدی را که از ابتدای حرکتم از فرانسه برای دیدن
محمدبه وجودم چنگ انداخته بود از بین می برد.
وقتی سرم را از روی نامه محمد بلند کردم پدر را دیدم که اشک در چشمانش حلقه زده است. او مرا در آغوش
دخترم فرصت عاشقی خیلی زود از » : گرمشگرفت و با کلامی گرم که از درون قلب با محبتش بیرون میآمد گفت
دست میره،باید قدر لحظه لحظههاشو دونست. من مطمئنم مادرت هم الان خیلی خوشحاله و داره از جایی تو رو نگاه
میکنه. من ومادرت با اینکه سعی کردیم فرصتی رو از دست ندیم اما نشد و دست سرنوشت فرصت داشتن او را از
من گرفت، دوستدارم همیشه اینو خوب به خاطر بسپاری، برای یک عاشق غرور و تعصب جایی نداره و این غرور
مثل سد محکمی جلویابراز محبت رو میگیره، یک وقت به خودت میآیی که میبینی خیلی دیره.
غزل فکر نکن با پیش قدم شدن برای ابراز عشق کوچکی میشی، نه دخترم، خصلت عشق اینکه که نگاه و «
فهمیدرست به عاشق عطا میکنه. تو با نخستین قدم که برداری بزرگ میشی و میرسی به اونجا که باید برسی ... به
مقامبلند عاشقی . همون جایی که وقتی خدا بندههاشو خلق کرد ذرهای از عشق خودشو تو وجود اونا به ودیعه
.» گذاشت. برو،امیدوارم که موفق بشی

کلام پدر نیرویی تازه به من بخشید و بدون اینکه سعی کنم از زیور و آرایشی استفاده کنم با همون لباس ساده سفر
وبدون اینکه سعی کنم چمدانم را باز کنم تا لباس مناسبتری به تن کنم با برداشتن کیفم از در اتاقمان در هتل
بیرونرفتم.
خیابانها در آن موقع شب شلوغ بودند و زمانی که به رستورانی که فرشاد نشانی آن را به من داده بود رسیدم
ساعتهفت و بیست دقیقه بود.
با عجله وارد رستوران شدم. وقتی پیشخدمت جلو آمد شماره منیزی را که فرشاد داده بود از او پرسیدم او مرا به
آنسمت راهنمایی کرد. رستوران خلوت بود و فقط چند زوج میزهایی را اشغال کرده بودند.
اما میزی که پیشخدمت به من نشان داده بود خالی بود برای اینکه اشتباه نکرده باشم نام رستوران را پرسیدم و او
بهمن گفت که میز شماره هفت توسط آقایی به نام مهرنیا رزرو شده است. بله همه چیز درست بود، جیز اینکه کسی
منتظرمن نبود. گامهایم را به سستی به طرف میز برداشتم و احساسات مختلفی در وجودم جریان داشت.
بغض گلویم را گرفته بود و با خود فکر کردم که من فقط بیست دقیقه تأخیر داشتم. آقا از نظر محمد ارزش آن را
نداشتمکه برایم صبر کند و یا اینکه او اصلاً سر قرار نیامده است؟
میز سفید شیشهای با وجود زیبایی برای من حکو چوبه دار را داشت. آهسته کیفم را روی میز گذاشتم و بدون
اینکهحسی داشته باشم تا بنشینم، کف دستهایم را روی شیشه تمیز و براق گذاشتم.
چشمانم به ساعت مچیام افتادکه ساعت هفته و سی دقیقه را نشان میداد. همه چیز حاکی از این بود که محود این
بارهم مرا بازی داده بود و بار دیگر غرورم را شکسته بود. بدتر از آن دلم بود که فکر میکردم چون آینهای صد تکه
کهدوباره آن را بشکنند هزار تکه شده است. نفهمیدم چه شد، وقتی به خود آمدم عکس خود را روی میز شیشهای
دیدم وهمچنین قطرههای اشکی که روی شیشه میچکید و میرفت تا از بهم پیوستن قطرههای جوی باریکی ایجاد
کند.دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود و از اینکه کسی مرا به آن حال ببیند باکی نداشتم. ناگهان از لای پلکهای نیمه
بستهام کهاشک آنها را تار کرده بود عکسی محو از شاخهای گل سرخ را میان شیشه دیدم. هنوز تصویر گل را باور
نکرده بودم کهصدایی آشنا نزدیک به گوشم احساس کردم.
در مقابل جرم سنگین کسی که عاشقی را بیست دقیقه در انتظاری کشنده بگذارد ریختن اشک جزای زیادی «
گریهام بند نیامد، اما اشکم دیگر از شکستگی قلبم نبود، احساس میکردم معجزهای رخ داده و ذرههای » نیست
شکسته قلبم بههم پیوند میخورد. اشک چشمم آینه قلبم را صیقل میداد. با تمام وجود احساس خوشبختی میکردم
اما خودم همنمیدانستم چرا هنوز میگریستم.
به طرف محمد برگشتم تا چهره او را که چون نقشی بر سکهای در قلبم حک شده بود ببینم. بله اشتباه نمیکردم
اومحمد من بود، او نیز میگریست. اشکهای او درشت و صاف بودند و من صافی آن را با زلالی تمام چشمههای دنیا
برابرمیدانستم. اشک او به زلالی صداقت بود و به شفافی عشق.

با دیدن او لرزشی از عشق سراپای وجودم را فراگرفت. احتیاج به تکیهگاه امنی داشتم تا حقیقت را باور کنم زرا
بارهاخواب آن لحظه را دیده بودم و هر بار که دست دراز کرده بودم تا وجودش را لمس کنم از خواب بیدار شده
بودم. اما اینبار او حقیقت داشت و تکیهگاه من آغوش او بود.
محمد دستش را دور شانههایم انداخت و من نیز بدون هیچ شرمی صورتم را روی سینه گرمش پنهان کردم.
تمامعقدههای دلم باز شده بود و احساس میکردم اشکهایم از زیر بلوز سفید رنگی که به تن داشت به پوستش نفوذ
میکند.وقتی که سرم را از روی سینهاش برداشتم جای لکه خیس اشکهایم را روی بلوزش دیدم.
محمد دستمالی از روی میز برداشت و به طرف من گذشت. در حالی که بازویم را میگرفت با لحن شوخی که
غزل باید یک جای خلوتتر گیر بیاوریم تا بقیه گریههایمان را بکنیم. ببین همه » همیشهعاشق آن بودم گفت
تازه آن وقت بود که دیدم تام کارکنان رستوران و همچنین چند زوجی که میزهای .« برگشتهاند و ما رانگاه میکنند
رستوران را اشغالکرده بودند به طرف ما برگشته و ما را نگاه میکردند. به محمد نگاه کردم و لبخند زدم. دیگر
چشمه اشکم خشکیده بودو دوست دشاتم لبخند بزنم.
شرط میبندم هر وقتی یکی از این آدمها از کنار این رستوران بگذرد به یاد خاطرهای میافتد » : محمد خندید و گفت
». کهما برایش به یادگار گذاشتیم
خندید و خوشحال بودم که خاطرهای را که برای این آدمها میگذارم یکی از بهترین خاطرات خودم میباشد.
محمداسکناسی روی میز گذاشت و در حالی که دست مرا محکم در میان دستهای گرمش گرفته بود هر دو از
رستوران خارجشدیم.
آن شب تا نیمههای شب من و او در خیابانها دور زدیم و تمام قول و قرارهای عروسی را گذاشتیم. حدود نیمههای
شبمحمد مرا به هتل رساند.
طفلی پدر با نگرانی منتظر آمدن من بود و تا آن موقع هنوز نخوابیده بود.
محمد با دیدن پدر سرش را خم کرد و پدر با مهربانی او را به داخل اتاق دعوت کرد. محمد در حالی که به پدر
آقای رهام میخواستم امشب از شمار اجازه بگیرم و غزل را به طور رسمی از شما خواستگاری » : نگاهمیکرد گفت
» کنم.میخواهم شما در حق من پدری کنید
محمد با اینکه فکر نمیکردم از غزلم » : پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود بدون هیچ تشریفاتی گفت
اینجور خواستگاری شود و مجبور باشم به خواستگارش نیمه شب و در حالی که ایستاده پاسخ بدهم، اما
». خواستگاریت رامیپذیرم و در حق تو و دختر عزیزم دعای خیر میکنم
نامه غزل به پایان رسید و من زمانی به خود آمدم که متوجه شدم من هم میگریم. مطمئن بودم که گریهام از روی
شادیو غرور است. شادی از اینکه محمد و غزل پیوندی عمیق و جاودانه بسته بودند و غرور از اینکه من از کشوری

هستم کهعشق در ذره ذره خاک پرمهرش وجود دارد و تمام احساسات و عواطف انسانی در آنجا به عرصه وجود
میرسد.اما من هم چون دوستانی که نوشتههایم را میخوانند کنجکاو شده بودم که بدانم فرشاد چه میکند. او که با
ثابت کردنمردانگی و گذشتش نشان داده بود لایق این میباشد که نامش زینتبخش داشتانی عاشقانه باشد.فرشاد
که به عقیده من قهرمان اسطورهای داستانم میباشد هم اکنون مشغول ادامه تحصیل در دانشگاه میباشد. زمانیکه او
را از نزدیک دیدم با اطمینان قبول کردم که او درست همان کسی است که پیش از دیدنش وصفش را کرده
بودم.یک دوست، یک مرد و مهمتر از آن یک انسان و زندگی او مصادق این شعر میباشد:
همه ما وارثیم، وارث عذاب عشق
سهم اونکس بیشتره که میشه خراب عشق
سوختن و فریاد زدن، اینه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه؛ لحظه آغاز عشق




پایان


Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وارث عذاب عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites