تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

استاد عشق

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 10 May 2015 01:39
با درود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
استاد عشق
نویسنده : استاد ایرانی
درتالار خاطرات و داستانهای ادبــــــی را دارم
تعداد پستها : این داستان در۲۲ قسمت نوشته شده است .
کلمات کلیدی : استاد .. عشق ..دانشجو .. کلاس .. تحقیق .
باسپاس
شهرزاد
     
#2 | Posted: 10 May 2015 04:35
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱

فرشته حس کرد که تدریس براش خیلی سخت شده .. جای خالی اونو نمی تونست ببینه . تحملش براش سخت بود .. خیلی سخت . چقدر زمان زود می گذره .. ولی حالا براش خیلی دیر می گذشت . خیلی دیر ...اصلا حوصله شو نداشت که درس بده .. باورش نمی شد که سروش فارغ التحصیل شده باشه .. اون بهترین دانشجوش بود .. اون قبلا معلم دبیرستان بود .. نخستین روز های تدریس در دانشگاهش مصادف بود با نخستین روز های تحصیل سروش در دانشگاه .. با این که تجربه تدریس در دبیرستانو داشت ولی روز اولی که به این دانشگاه اومد به شدت استرس داشت .. در دبیرستان دخترونه تدریس می کرد . می تونست با دانش آموزان دختری که بین هشت ده سالی رو ازش کوچیک تر بودن یه جورایی کنار بیاد . ولی محیط دانشگاه رو نمی دونست چیکار کنه . استرس عجیبی داشت . از این نظر که در این فضا باید شاهد دخترا و پسرا و یا حتی زنا و مردایی می بود که حتی ممکن بود از اون بزرگ تر باشن .. و شاید هم خیلی ها می خواستن سواد خودشو نو طوری نشون بدن که به نوعی اظهار فضل کرده باشن . ولی اون باید ازپس همه این مشکلات بر میومد . اون معلم ادبیات بود و بیشتر درسای ادبیاتو به اون واگذار کرده بودند . تمام این سالها مثل تصویر یک فیلم از از جلو چشاش رد شد . لبخندی رو لباش نقش بسته بود .. فرشته هنوز مجرد بود . راستش اون هنوزم نمی تونست باور کنه که مرد ایده آلشو پیدا کرده . شایدم می ترسید . اون ازدواج رو یک قمار می دونست و تا به حال چند تا خواستگار رو رد کرده بود . مثل بقیه دخترا عاطفی بود . تا قبل از جریانات اخیر هیچوقت دوست پسر نداشت ولی یکی دوبار پیش اومده بود که به دیدن یکی قلبش بلرزه اما گذرا بود . خودشو با مطالعه سر گرم می کرد . اون تنها دختر خونواده اش بود . و حالا رسیده بود به مرز سی سالگی . تا حالا چند تا خواستگارو ردکرده بود که یکی از اونا همکارش بود . استاد دانشگاهی که در همین دانشگاه تدریس می کرد و چند سالی رو ازش بزرگ تر بود . نمی دونست چرا بهش جواب منفی داده . با این که مرد خوبی بود . بهش گفته بودن که حواسش به پسرای شلوغ و متلک انداز باشه . به اونایی که شاید گاه یه تیکه های زشتی هم بندازن . باید سیاستشو حفظ کنه ولی در عین حال نبایدم خشک باشه . سعی کنه زیاد مسائل غیر درسی رو پیش نکشه . هر وقت حس کرد که رشته سخن داره از دستش خارج میشه موضوع رو بر گردونه به مسائل جدی .. اون بیشتر اینا رو می دونست ولی برای روز هایی حس کرد که فضای دانشگاه با دبیرستان فرق داره .. شاید دامنه اختلاف دانشجویان یه چیزی حدود بیست و پنج سال بود . کم سن ترینشون هیجده سالش بود و مسن ترین اونا چهل و سه سال سنش بود .. خیلی سخته که یک زن خودشو با این فضا مطابقت بده .. فرشته دوست داشت تدریسو به سبکی انجام بده که دانشجو فقط برای کسب نمره درس نخونه . بخواد یه چیزی یاد بگیره . دوست داشت یه دانشجوی کارشناسی ادبیات حداقل بتونه یه نامه اداری رو بنویسه .. فقط این نباشه که به خاطر پاس کردن واحد های کلیشه ای به زور توی مغزش یه سری درسای عروض و قافیه و مثلا اشعار سنگین خاقانی رو بچپونه و فر دا یادش بره .. برای همین به به نگارش و نویسندگی اهمیت زیادی می داد .. چند واحد دانشگاهی که در همین مورد بود ولی اون به بهانه های مختلف و تا اون جایی که می تونست از بقیه می خواست که در موارد خاصی تحقیق کنند و و این تحقیق رو به صورت مکتوب بهش ارائه بدن .. خیلی زود تونست پسرا و دخترای شیطون کلاسو سر جاش بنشونه و آرومشون کنه و آروماشو هم به خودش علاقه مند کنه .. کسی جرات نداشت سر زنگ اون حرف بی خود بزنه یا مزه الکی بریزه و پارازیت بی خود ول بده . وقتی که تونست به خوبی بر امور مسلط شه حس کرد باید کمی نرم تر شه کاری کنه که کلاس به جنب و جوش در بیاد . یه شور و حال عجیبی رو به وجود بیاره .. سر زنگ نگارش از بچه ها خواست که هر احساسی رو که در مورد عشق دارن بیان کنن . حالا این عشق می تونه نسبت به هر چیزی باشه . می تونه یک عادت بد باشه ..می تونه عشق به خدا باشه . می تونه عشق به یک جنس مخالف باشه .. عشق به یک حیوون .. عشق به طبیعت .. عشق به زندگی .. عشق به چیزی که آدمو علاقه مند به موندن و بودن و رسیدن به فر دا و فر داهای زندگی می کنه .. عشقی که باعث میشه ما فعالیت کنیم ..کار کنیم .. فرشته در مورد عشق خیلی چیزا نوشته بود و خیلی چیزا رو احساس می کرد . از بچگی با عشق بزرگ شده بود .. عشق به اونایی که عاشقش بودن .. عشق به مادر بزرگ .. عشق به عروسکاش , عشق به همبازی کودکیش , عشق به همکلاسی هاش , عشق به جوجه های کوچولو و به لاک پشتی که تا مدتها همدم و همبازیش بود .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#3 | Posted: 10 May 2015 04:37
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۲

یکی بود که از همون روزای اول به طرز عجیبی نگاش می کرد .. همون جوونی که حالا جای خالیشو حس می کرد . هیشکی به اون خیره نمی شد . ولی انگار سروش در عالم خودش بود .. پسر خوش قیافه و مودبی بود . ولی فرشته دوست نداشت که یکی.. اونم در محیط درسی به این صورت بهش زل بزنه .. حتی وقتی صورتشو به سمت اون می گرفت انگاری که پسر در عالم خودش نبود . دلش واسه اون روزا تنگ شده بود . واسه لحظاتی که در ذهنش مرور می کرد که هرچی از دهنش درمیاد به این پسره میگه .. پسره گستاخ بی ادب .. نمی تونست این نگاههای اونو تحمل کنه . خیلی براش سخت بود . اگه بقیه بخوان سوء استفاده کنن چی میشه .. بالاخره اون ساعتی رسید که هرکی باید میومد و متنشو می خوند . شده بود مثل دبیرستان که یکی انشاشو می خونه .. هرکی که مطلبشو می خوند بقیه هم تفسیر می کردند . کلاس هیچوقت تا به اون حد شلوغ نشده بود . خیلی ها نوشته هاشون به شوخی شباهت داشت .. خیلی هاشون هم سرسری گرفته بودن .. خیلی هاشون زیاده از حد متکلفانه می نوشتند انگار که هرچی سنگین تر نوشته شه کلاس مطلبو بیشتر نشون میده .. فرشته از نوشته های سنگینی که فقط نشون دهنده این بود که طرف غرق الفاظ کلیشه ای و یک مشت کلمات دهن پر کن عربی شده خوشش نمیومد . عصر جدید , شیوا نویسی رو می پسنده .. ارتباط ساده بین قلبها .. جانها و اندیشه ها ... سروش اومد تا مطلبشو بخونه . اصلا دوست نداشت صداشو بشنوه . حس کرد که اون پسر خیلی هیزیه .. انگار همین دیروز بود... فرشته متن اون روزسروشو پیش خودش نگه داشته بود .. دهها بار اونو خونده بود ... حالا یک بار دیگه اونو گذاشت روبروش .. دوست داشت بار ها و بار ها اونو بخونه .. ...سروش این طور نوشته بود .. چقدر از عشق نوشتن قشنگه .. به یکی میگن از عشق بنویس .. اون میگه من که تا حالا عاشق نشدم که از عشق بنویسم . میگه هنوز عشقمو پیدا نکردم .. هنوز دختری پیدا نشده , که بهش بگم دوستش دارم و یکی میگه هنوز پسری رو ندیدم که بهش اعتماد کنم . قلمشو می ذاره کنار .. و خیلی ها هستند که هرچی دلشون می خواد از عشق میگن .. فکر می کنن عاشقن .. عشق مثل هر چیز دیگه ای یه منبع انرژی داره .. وقتی وجودت از اون منبع , انرژی بگیره حس می کنی دوست داشتنی ها رو یه جور دیگه ای دوست داری .. می توی عاشق آدما باشی .. عاشق همه شون .. نه فقط به اون شکلی که مثلا بخوای یک پیوند عاشقونه ای ار نوع ارتباط با جنس مخالفت بر قرار کنی .. هر چند اونم نوعی عشقه ..می تونی قشنگی ها رو قشنگ تر ببینی .. می تونی با زشتی ها کنار بیای و اونا رو ندید بگیری .. وقتی که صبح چشاتو باز می کنی و می بینی که روز شده اون وقت دیگه ناراحت نیستی که چرا نمی تونی بیشتر بخوابی .. می تونی پنجره رو باز کنی حتی پنجره دلتو و خورشیدو بی واسطه ببینی ..عشق قشنگه .. عشقو می تونی همه جا ببینی ..در لبان نوزادی که سرشو رو سینه مادر گذاشته و دنبال شیره .. حتی می تونی اونو در احساس زیبای مادری احساس کنی که حس می کنه داره به یه موجود زنده ای زندگی میده .. می تونی همه جا ببینیش .. می تونی اونو در سقوط آبهای آبشاری ببینی که به عشق سبزه های دامنه به آغوش زمین پناه می برند . می تونی اونو در ناله مرغ سحر بشنوی .. عشقو می تونی در نور خورشیدی ببینی که هر روز صبح با اشک هایی روی چمنهای سبز طبیعت می ریزه سپیده رو متوجهش می کنه که وقت رفتن رسیده .. وقت این که یک بار دیگه عشق با حرارت خودش آدما رو از خواب بیدار کنه .. عشقو می تونی در کلوخ نوک پرستویی ببینی که با اون جثه کوچیکش داره واسه خودش لونه ای از عشق می سازه .. تا اون و جوجه هاش با عشق در اون زندگی کنن . عشقو می تونی درتماس نوک های تیز گنجشکهای نر و ماده ای ببینی که دارن از احساس پاکشون میگن به اسم و احساس یک بوسه . . در شگفتم که آدمای عاشق .. یک زن و مرد عاشق هم بوسه ای مثل بوسه پرنده ها رو دارن . نمی دونم ما آدما از اونا یاد گرفتیم یا اونا لبای ما رو دیدن ؟! وقتی چشاتو باز می کنی عشقو همه جا می بینی .. عشقو می تونی در میان برفهایی ببینی که روی کوهها می ریزه .. می تونی در آب شدن برفها ببینی .. در چشمه های پای کوه ببینی .. عشقو می تونی درصدای خدا ببینی .. می تونی در قرآن پاک احساسش کنی .. اون جا که خدا دلش واسه ما بنده ها می سوزه تا بنده اش در جهنم نسوزه آره خدا عاشق ماست . .. عشقو می تونی در نگاه رویایی پسری حس کنی که عاشق یه دختری شده که حس می کنه هیچوقت نمی تونه به قلبش نفوذ کنه چون دنیای اونا دو دنیای متفاوته . عشقو می تونی در صدای من احساس کنی در نوشته های من ........فرشته دیگه نتونست بیش از این متن دهها بار خونده شده سروشو بخونه .. وقتی سروش این متنو در کلاس خونده بود کلاس به سکوتی محض فرو رفته بود .. انگار همه به خوابی عاشقانه رفته بودند .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#4 | Posted: 10 May 2015 04:39
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۳

اون روز فرشته بهترین نمره رو به سروش داد .. حس کرد یکی پیدا شده که شاید بهتر از اون بنویسه . بهتر از اون عشقو درک کنه .. حس کرد که نباید در مورد آدما قضاوت عجولانه ای داشته باشه . با این حال سعی می کرد نگاهشو زیاد متوجه سروش نکنه . شاید این از عادت این پسر بود که این جوری به یه جایی خیره می شد . شاید منظور خاصی نداشت . اون که چیز خاصی ازش ندیده بود .. .. سروش کارمند اداره آموزش و پرورش بود .. مدرک لیسانس می تونست واسش یه ارتقاء شغلی رو به همراه داشته باشه . حقوقشو زیاد کنه . از طرفی اون از بچگی عاشق نویسندگی بود .. به اون صورت که بخواد با دختری دوست باشه و رابطه و پیوندی عاشقونه باهاش ببنده کسی در زندگیش نبود .. یه آپارتمان کوچیک از خودش داشت که اونو هم به کمک پدرش و وام بانکی تهیه کرده بود . با این که خونواده ازش می خواستن که ازدواج کنه و چند دختر به دید خودشون مناسب رو هم بهش معرفی کرده بودند ولی سروش قبول نکرده بود .. اولین بار که استاد فرشته رو دیده بود محو چهره زیبای اون شده بود .. دختری با قدی متوسط .. هیکلی نه درشت و نه لاغر .. شاید اگه کفش اسپورت پاش نمی کرد قد بلند تر نشون می داد . چادر مشکی بلند و مقنعه ای که یه وجهه خاصی بهش داده بود . صورت گرد و بینی قلمی و لبهای کوچولوش یه حالت خاصی داشت که سروشو به فکر فرو برده بود که اونو قبلا کجا دیده .. خیلی زود متوجه شد که اونو جایی ندیده .. اون شاهزاده رویاهاش بوده .. وقتی کتابای قصه ای می خونده که در آرشیو بابا بزرگش بوده و حالا دیگه از این کتابا ی عشق و عاشقی واسه کودکان چاپ نمی کنن همیشه خودشو یه شاهزاده ای فرض می کرده که عاشق شاهزاده خانومی میشه با فلان تیپ و چهره .. حالا که خوب به فرشته نگاه می کرد حس می کرد که اون همون شاهزاده خانوم قصه هاشه . همون دختری که می تونه عاشقش باشه . می دونست که این روزا دیگه این جور عاشق نمیشن . .. می دونست که عشق در یک نگاه یا با یک نگاه این روزا رنگ و بوی هوسو پیدا کرده . با این حال دوست داشت یه جورایی خودشو قانع کنه که استاد فرشته همون شازده خانوم خوشگل و قشنگ قصه هاشه .. یواش یواش یادش اومد که گاهی هم خودشو می ذاشت جای یه پسر فقیری که عاشق اون شازده خانوم میشه . اون پسر فقیر ثروتی نداشت جز قلب و پاک عاشقش . جز یه حس وفاداری .. قصه هایی بود که آخرش پسر فقیر به شازده خوشگل و مهربونش می رسید . شازده خانومی که عاشق اون پسر فقیر می شد حتی نازشو هم می کشید .. سروش حالا بیش از اون که خودشو شازده پسر حس کنه یک پسر فقیر می دید ..دانشجوها واسه استادشون یه احترام خاصی رو قائل بودن . سروش حس کرد که مهم ترین عاملی که اونو وادار می کنه کاری کنه که از بقیه دانشجوها بهتر و بیشتر خودشو نشون بده استاد فرشته هست . هرچند همه درسا رو با فرشته نداشتند ولی اون می خواست خودی نشون بده .. سر هر مسئله ای وارد بحث می شد اون از هر فرصتی استفاده می کرد تا استاد فرشته حس کنه که بیشتر می تونه روی اون حساب کنه .. سعی می کرد در مورد هر موضوعی که می نویسه عناصر خیال رو به بهترین شکلی وارد کنه . سروش شهزاده قصه هاشو خیلی زیبا می دید . زیبا و مهربون .. با این که اون اسیر چادر مشکی و مقنعه بود ولی فوق العاده زیبا نشون می داد . فرشته هم مراقب حرف زدنش بود .. سروش وقتی که مطالب عاشقونه و احساسی شو واسه فرشته می خوند و تفسیر می کرد سعی می کرد این کارو با احتیاط انجام بوده . طوری یه سری مسائلو رعایت کنه که از خط قرمزها خارج نشه .. .. یه روز ماشین استاد خراب شده بود . نمی شد اونو حرکتش داد .. فرشته هم عجله داشت . اون روز سروش اونو به خونه اش رسوند .... بین راه این فرشته بود که سر صحبتو باز کرده بود .. سروش می دونست که فرشته شوهر نداره . حتی شماره موبایل اونو هم می دونست . اینو از یکی از دوستاش گرفته بود که مسئول پرونده های دانشگاه بود . چند روز بعد روز زن بود .. دانشجویان دوست داشتن یه هدیه ای واسه استادشون بگیرن .. دسته جمعی یه قرآن نفیس , یه دسته گل و یک جعبه شیرینی تقدیمش کردند ..
-مگه وقتی ازم پرسیدین که من چی دوست دارم نگفتم سلامتی شما رو می خوام ؟
یکی از ته کلاس گفت
-استاد درسته ولی این هدیه دسته جمعی بود .. فرشته هنوز پیام سروشو که به موبایلش فرستاده بود نخونده بود .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#5 | Posted: 10 May 2015 04:41
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۴

سروش این پیامو برای فرشته فرستاده بود ..
روزت مبارک ای زن که اگرتو نباشی عشق نیست ..که اگر تو نباشی زندگی نیست ..که اگر تو نباشی دنیای من نیست و دنیا نیست و نابود خواهد شد ..الهه عشق واحساس ومحبت و مهربانی ها ! روزت مبارک ! ...سروشی عاشقانه از سروش عاشق .....
سروش حس می کرد که کمی غلیظ نوشته .. آخه اون عادت داشت در نوشته های خودش هم کمی پرچاشنی عمل کنه و می تونست در این جا هم این توجیه رو بیاره که منظورش از عشق نوعی عشق آسمونی بوده . به شرطی که استاد هضمش کنه .. همین اونو نگران کرده بود ..
فرشته در ساعت تفریح بین دوکلاس اینو خوند . .. پیامو خیلی زیبا و دلنشین دید . با این که اون احساس ناخوشایند اولیه رو نسبت به سروش نداشت و احساس اونو تحسین می کرد ولی از این که یک دانشجو جرات کرده برای اون پیام داده اینو یک گستاخی می دونست .. قبل از این که ساعت بعدی شروع شه در گوشه ای سروشو صداش زد ... -آقای سروش سرمدی اینو شما نوشتین ؟
سروش : خب به نظر شما کار بدی کردم ؟ که از یک زن و مقام اون زن و از استاد خودم قدر دانی کردم .؟
فرشته : شماره تلفن منو کی به شما داده .. اصلا از این اس ام اس بازیها خوشم نمیاد .. می دونی اگه بقیه متوجه شن چه بر داشتی می کنن ؟
سروش : برام مهم نیست . مهم اینه که شما چه بر داشتی بکنین .. ؟ این واسم مهمه ..
فرشته : که برات مهمه من چه بر داشتی بکنم ؟ آقای سروش عاشق ؟
سروش که خودشو برای همچین نکته سنجی هایی آماده کرده بود گفت ..
-چه اشکالی داره ؟ مگه شما عاشق نیستین ؟ مگه خدای ما عاشق نیست ؟ منم عاشق دنیا و خوبی هاشم . عاشق خدایی که ما رو آفریده . حس قشنگ عاطفه ها رو درسینه ما گذاشته . بهمون گفته که چطور عاشق باشیم . همدیگه رو دوست داشته باشیم . به هم احترام بذاریم ..
فرشته : شماره منو از کی گرفتی ..
سروش : از کسی نگرفتم . یه بار از شما اجازه گرفتم که یه زنگی خونه ام بزنم چون شارژگوشی تموم شده بود .فرشته : من که چیزی یادم نمیاد ..حالا دروغم میگی ؟ از تو انتظار نداشتم ..
سروش حس می کرد که فرشته بیشتر از همه از قسمت آخر پیام یکه خورده .
سروش : یعنی به نظر شما یک دانشجو نمی تونه با استادش دوست باشه ؟ صمیمی باشه ؟
فرشته : می تونه صمیمی باشه .. ولی سوءاستفاده هرگز ..
سروش : مگه من چیکار کردم .استاد دو تا خواهش از شما دارم .. یکی این که این ساعتو بهم اجازه بدین در کلاس شرکت نکنم اصلا روحیه شو ندارم یکی دیگه این که می خوام محترمانه یه چیزی به شما بگم ..
فرشته : اگه توهین نباشه بفر مایید ..
سروش : توهین نیست . بسته به بر داشت شما داره . فقط خواستم بگم من از شما معذرت می خوام که اون پیامو براتون فرستادم . در واقع یه اشتباهی شده . من باید این پیامو در روز مرد برای شما می فرستادم . چون شما هیچ حس زنانه و عاطفه اونا رو ندارین .
سروش واژه بهتری پیدا نکرده بود . فهمید گند زده .. ولی فرشته رو تحت تاثیر قرار داده بود ... سروش رفت و فرشته حس کرد کمی تند رفته .. از این که سروش بهش گفته بود تو حس و عاطفه زنونه نداری خیلی ناراحت شده بود .با خودش می گفت چرا اون نباید شرایط منو درک کنه . اون روز و دو ساعت بعدی رو فرشته خیلی ناراحت بود .. نمی تونست اون صحنه ای رو که سروش با ناراحتی ازش جدا شده رو فراموش کنه . اون شب وقتی پاش به خونه رسید دو ساعت داشت با خودش فکر می کرد که آیا برای سروش زنگ یزنه ؟ نمی دونست چی بگه و چیکار کنه . نمی خواست ازش معذرت بخواد ... بالاخره خودشو راضی کرد که تماس بگیره ..
فرشته : سروش خان امید وارم متوجه منظورم شده باشی .. در ضمن این که من یک احساس مردونه دارم یا زنونه اینو نمیشه به همین سادگی ها قضاوت کرد . الان خود تو هم یک مردی ولی راستش منم می تونم یه چیزی بهت بگم ؟
سروش : بفر مایید استاد ..
فرشته : تو هم بیشتر یه حالت زنونه داری یعنی زیادی حساس و عاطفی و زود رنج هستی ..
سروش : فکر می کنی این حسی که من دارم یه حس انسانی نیست ؟
فرشته : تو که همش می خوای نکته بگیری . خلاصه یادت باشه امروزو ازم اجازه گرفتی و نیومدی ولی این اجازه رو برای فردا بهت نمیدم . جات خالیه . اگه تو نباشی کلاس اون شور و حالی رو که باید داشته باشه نداره .. سروش با شنیدن این حرف حس کرد که دنیا رو بهش دادن . تمام اون دلخوری هاش از بین رفت .. حس کرد که عاشق شده .. یه حسی که تا حالا به این صورت به سراغش نیومده بود ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#6 | Posted: 10 May 2015 04:44
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۵

و از اون پس سروش خیلی راحت تر با فرشته بر خورد می کرد . البته در حضور دانشجویان اون سیاست و رابطه دانشجویی استادی رو باهاش داشت . هرچند فرشته مثل روز های اول خشک نبود .. و از طرفی حالت و سبک کلاسها به گونه ای بود که درهر کلاسی نسبت به کلاس دیگه دانشجوها یکدست نبودند و اون به خاطر این بود که در انتخاب واحد همه که با هم هماهنگ نبودند و یه حالت پس و پیش داشتند .. زمان برای سروش خیلی زود می گذشت ..کار به اون جایی رسیده بود که پسر تک نوشته هاشو به صورت پیام برای استادش می فرستاد . فرشته به نوشته های سروش عادت کرده بود .. به غیر از فرشته یه استاد زن دیگه هم به دانشگاه اومده بود که یکی از ترمها دو واحد درسی سروش با اون بود .. با حضور اون فرشته یه حس عجیبی پیدا کرده بود . انگار که دلش نمی خواست اون استاد اون جا باشه . از این فکرش خنده اش گرفته بود .. حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که بعضی روزا ماشینشو نمی آورد تا سروش اونو برسونه . مسیرشون با هم یکی بود و اتفاقا پس از این که پیاده می شد سروش به راهش ادامه می داد . دیگه هم از این باکی نداشت که بقیه چی میگن . ولی با همه اینا خط قرمز هایی بود که رابطه اونا رو تا یه حدی پیش می برد و این اجازه رو به اونا نمی داد که از این مرحله پیشروی کنن . سروش خیلی دوست داشت یه روزی عشقشو به فرشته ابراز کنه .. با این که صمیمیت اونا فوق العاده شده بود ولی سروش هنوز نتونسته بود خودشو قانع کنه که بتونه به فرشته اظهار عشق کنه .. زمان خیلی سریع می گذشت .. بازم روز زن دیگه ای از راه رسید . روز تولد فاطمه پاک و مقدس ... این بار سروش یک جفت گوشواره به شکل قلب برای عشقش گرفت ... فرشته : این چه کاری بود که کردی .. نه .. اینو دیگه نمی تونم قبولش کنم ..
سروش : یعنی اینو مثل پیام من نمی تونی پاکش کنی ؟ ..
فرشته یه نگاهی به سروش انداخت .. و دودل بود که آیا این حرفی رو که توی قلبشه بهش بزنه یا نه . می خواست بگه اون پیامهای گرم تو .. اون نوشته های تو هر کدومش واسم بیشتر از یه جواهر گرون قیمت ارزش داره .. می خواست بگه همه شونو ذخیره کرده ..
فرشته : من پاکش نکردم .. ولی کار درستی نکردی ..
سروش : می دونی یاد چی میفتم ؟
فرشته : یاد چی میفتی ؟
سروش : سال گذشته هم که برات پیام فرستادم بهم اعتراض کردی ..
فرشته : بد جنس نشو .. این جور بهت اعتراض کردم ؟
سروش : می خواستی با شمشیر سر از بدنم جدا کنی ؟
فرشته هدیه رو پذیرفت .. و چند هفته بعد روز مرد بود .. فرشته هم یه پیراهن مردونه واسش گرفت .. سروش باورش نمی شد ...
فرشته : می دونم خیلی ساده هست ولی خب دیگه نمی دونستم چیکار کنم .. در مقابل هدیه تو ...
برای اولین بار پس از گذشت دو سال برای ثانیه هایی نگاهشونو به نگاه هم دوختند . فرشته صورتش سرخ شد . سرشو انداخت پایین .. انگار از تدریس خسته نمی شد ... نگاهش همیشه یه نقطه از کلاسو می دید . خیلی مراقب بود که کسی به این حالت هاش دقت نکنه .. وقتی دختری با سروش همکلام می شد دوست داشت یه جوری کلامشو قطع کنه . دلش نمی خواست اون پسر به کس دیگه ای توجه کنه . هنوز اسم این حسشو یه احساس عاشقونه نذاشته بود . چون ازش فرار می کرد . نمی خواست قبول کنه که عاشق شده . نمی دونست عشق چیه .. دوست داشتن به چی میگن .. با این که در موردش خیلی چیزا نوشته بود ولی اونو خیلی رو یایی تر از این حس می کرد . و رسیدن تقریبا به ترم آخر درس سروش ... این ترمو پسر واحد های کمتری گرفته بود . چون زیاد نمونده بود . و تعداد درسایی رو هم که با فرشته داشت از نصف درسای ترم قبل هم کمتر بود . این یعنی این که اونا کم تر همو می دیدن .. فرشته تازه داشت متوجه می شد که جدایی چقدر می تونه براش درد آور و کشنده باشه . اون ساعتهایی رو که با سروش درس نداشت واسش مثل سالها می گذشت . اصلا از همه چی بدش اومده بود . اونم دیگه به پیام بازی عادت کرده بود .. پیامها رو خیلی ساده می نوشت .. طوری که خودشم متوجه بود که یه حالت اعتدال داره .. دیگه گیج شده بود .. یواش یواش یه ترس خاصی برش حاکم شد . اون حالا هم از عشق می ترسید و هم از جدایی ...و هر دو تا داشت میومد به سراغش ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایران
ی
     
#7 | Posted: 10 May 2015 11:10
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۶

سروش دوست داشت یه جورایی به فرشته بگه که دوستش داره .. اون همه صمیمیت و خندیدن های با هم .. صمیمی بودن ها .. حسی که در کلامشون نهفته بود .. و نوشته هایی که به عنوان موضوع نگارشی تحویل استادش می داد همه و همه رو با تمام احساس و حتی در مواردی خارج از موضوع مربوطه می نوشت . جالب این جا بود که فرشته به بهانه های مختلف از دانشجوهاش می خواست که در مورد موضوع خاصی مطلب بنویسند و اینو بهونه کرده بود که یک دانشجوی رشته ادبیات وقتی که داره فارغ التحصیل میشه نباید از نوشتن هراسی داشته باشه . باید بتونه احساس خودشو بگه .. روزها برای هر دو نفرشون خیلی سریع می گذشت ... فرشته دلهره خاصی داشت .. نمی خواست که این روزا و این ترم به انتها برسه .. پسر فکر می کرد که دیگه نمی تونه بهونه ای داشته باشه برای این که بتونه فرشته رو ببینه . حالا سروش یه فرصت دیگه داشت برای این که بتونه از احساسش بگه . از این که چگونه می تونه به یکی بگه دوستش داره . چگونه می تونه عشقشو نشون بده . حالا اون باید در مورد احساسش می نوشت .. در مورد این موضوع که علاقه خودتونو به کسی یا چیزی که دوستش دارین چه جوری ابراز می کنین .. البته استاد از دانشجوهاش خواست که موضوع رو به گونه ای مطرح کنن که با رعایت اصول و ضوابط خاص جامعه ما باشه .. .. اون روز غروب بود که کلاس تعطیل شد .. سروش و فرشته با هم به سمت خونه رفتند . طبق معمول فرشته زود تر پیاده می شد ..
-میریم یه چیزی بخوریم ؟ هوس بستنی کردم ..
فرشته : موافقم . به شرطی که این بار من حساب کنم .
سروش : درست نیست که وقتی یک مرد هست یه زن دست به جیب کنه .
فرشته : این که نمیشه همیشه تو برنده شی ...
سروش : استاد چی میل می فرمایند ؟
فرشته : این جا هم استادم ؟
سروش : یک زن همیشه رئیس و استاده .
فرشته : حریف زبونت نمیشم . همون جوری که حریف نوشته هات نمیشم .
سروش : مگه من باهات جنگ دارم ؟ ولی انگار این جور گشت و گذار های ما تا چند هفته دیگه بیشتر دوام نداره . اصلا میای یه کاری می کنیم ..
فرشته : چه کاری ! سروش : تو منو بنداز .. یعنی بهم نمره نده ...
فرشته : واسه چی ؟
سروش : واسه این که یه ترم دیگه هم درس بخونم
فرشته : خب برای چی ؟
سروش : واسه این که یه ترم دیگه بازم با هم بیاییم و بگردیم ..
فرشته : خب تو خودت می تونی هر درسی رو که دوست داری حذف کنی ولی خودت هم می دونی که این کارت درست نیست . اونم از دانشجوی ممتاز و درجه یک دانشگاه ما .. که من دوست دارم در جشن فارغ التحصیلان تو رو اون بالا بالا ها ببینم سروش : واقعا این طور دوست داری ؟ واسه چی ؟
فرشته : برای این که حقته .
سروش : راستی تا یادم نرفته این نوشته رو تقدیم تو کنم که گفته بودی چه جوری احساس خودمونو بگیم برای اونایی که دوستشون داریم یا حالا در مورد هر چیزی می تونه باشه ..
فرشته : ببینم طوری ننوشتی که نشه خوند ..
سروش : اینو فقط نمیشه خوند .. اینو با تمام احساسم نوشتم . شاید برای اون آدم خیالی که یه روزی ممکنه بهش علاقه مند شم . شایدم یه مقداری خارج از موضوع نوشته باشم ..
فرشته : زمان خیلی زود می گذره .. انگار همین دیروز بود که من تدریسمو شروع کردم ..
سروش : و من تحصیلمو ..
فرشته : این که شروع تحصیلت نبود ..
سروش : و همین طور شروع تدریس تو ..
فرشته دل تو دلش نبود .. دوست داشت زود تر فرصتی پیدا کنه و بخونه که سروش چی نوشته . به نوشته هاش و به خود اون عادت کرده بود . با این حال یه وحشت خاصی داشت . از این که یه روزی با حالتی روبرو شه که براش تازگی نداشته .. حالتی که بهش میگن عاشق شدن .. وابستگی .. یک احساس لطیف .. لحظات رو به امید یکی دیدن سپری کردن .. بیش از نیمی از این حالات رو همین حالاشم داشت . و سروش هم دوست داشت که فرشته زود تر نوشته هاشو بخونه . طوری نوشته بود که فرشته حدس بزنه که اون نامه روواسه اون نوشته .
فرشته : تا حالا روزای خوبی رو با بچه ها گذروندم . باید یاد بگیرم که دیگه شرایط من طوریه که باید از خیلی ها دل بکنم . از دانشجویانی که واسه من بهترین دوستن .. فرشته نمی دونست چه جوری ادامه بده . فرشته : راستی منو عروسیت دعوت می کنی ؟
... سروش یکه خورد ... تا به حال سابقه نداشت که فرشته باهاش از این حرفا بزنه .. خیلی دوست داشت بهش بگه که دوست دارم تو عروسم بشی ... فرشته سوالشو تکرار کرد ... و سروش هم جوابی دوپهلو داد
سروش : اگه تو قبول بکنی ...... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
#8 | Posted: 10 May 2015 11:12
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۷

سروش : اگه تو نیای عروسی نمی کنم ..
فرشته برای لحظاتی خیره به سروش نگاه کرد و به فکر فرو رفت . نمی دونست چی بگه .. اونو بازم با حرف دیگه ای به فکر فرو برده بود . نه ..اون چه منظوری می تونست داشته باشه . اون نباید این جوری حرف بزنه .. اون از من کم سن تره .. نه .. -سروش منو برسون خونه ..
دوست داشت زود تر اون نوشته رو بخونه . یه حسی بهش می گفت که یه چیزایی نوشته که شاید بتونه خیلی چیزا رو روشن کنه . من نباید این قدر دستپاچه شم . من اصلا نمی دونم دوست داشتن چیه . اگه این جوره پس چرا تا به حال دوبار که خواستگار اومده حس وابستگی به سروش نذاشت که من در مورد اون خواستگارا خوب فکر کنم .. فرشته به خونه رفت . وقتی می خواست شروع کنه حس کردتمام تنش می لرزه .. سروش این موضوع روخیلی ساده و خودمونی نوشته بود ...با انگشتایی که می لرزید شروع کرد به خوندن . رفته رفته بر خود مسلط شد ....
راستی ما چه طوری می تونیم احساس خودمونو به کسی که دوستش داریم بیان کنیم . این کس می تونه هر کسی باشه .. پدر , مادر , خواهر , یک دوست .. همکلاسی و یا یک جنس مخالف که می تونه به عنوان یک عشق و یک آرام بخش زندگی برای هر کسی باشه . راستی چه جوری میشه بهش گفت که دوستش داریم ؟ آدما عشق و دوست داشتنشونو باید بیشتر در عمل نشون بدن .. چه در اول کار و چه بعدا .. ولی یه وقتایی آدما باید اون چیزی رو که تو دلشونه به کسی که دوستش دارن بگن .. اگه احساسشونو نگن شاید فاصله ها خودشو نشون بده ... میگن دلها ی عاشق صدای همو می شنون ولی گاه صدای سکوت خیلی قوی تره .. یه جرقه ای لازمه تا آتش عشقو شعله ور کنه . وقتی که این آتیش روشن شد دیگه هیچی نمی تونه خاموشش کنه . خیلی سخته آدم نتونه به اونی که دوستش داره بگه که دوستش داره . خیلی سخته که ندونه عکس العمل اون چیه .. خیلی سخته سالها با یکی بگی و بخندی ولی ندونی وقتی که بهش بگی عاشقشی اون چیکار می کنه .. بهت میگه این دیوونه بازیها چیه ؟ یا درکت می کنه . همرات میاد ؟ وقتی که از خواب پا میشی و چهره یکی مرتب میاد تو خاطرت .. وقتی که با یاد یکی چشاتو رو هم می ذاری وقتی آفتابو به رنگ دیگه ای می بینی .. وقتی سرت رو به سمت آسمون می گیری تا ستاره های آسمون بهت آرامش بدن و تو با اونا حرف بزنی .. وقتی که دنیا رو قشنگ می بینی و دلت به دیدن همونی که همه اینا رو واست ساخته می تپه متوجه میشی که دوستش داری . عاشقشی .. وقتی که هراس داری که بهش بگی دوستش داری متوجه میشی که چقدر دوستش داری . آخه می ترسی اگه بهش بگی دوستش داری اون خونه رویایی تو رو خرابش کنه .. تو رو از خواب خوشت بیاره بیرون . همه آرزو هاتو باد هوا کنه . خیلی راههاست واسه این که یکی به یکی بگه که دوستش داره .. بعضی چیزا رو باید حس کرد . اما بعضی حس کردنی ها رو باید بیانش کرد . اگه گفته نشن تو هرگز به چیزی که دوست داری نمی رسی . دیگه فرصتها از دست میرن . خیلی سخته احساس کنی عاشق کسی هستی با دلی مهربون و عاشق ولی ندونی چه جوری بهش بگی منم همون حس تو رو دارم . شاید تارهای عنکبوتی تردید روح منو آزار میده .. می تونی کلمات رو احساس درونتو طوری بهش برسونی که بعدا بخوای عکس العمل اونو ببینی .. شاید اون وقت راحت تر بهش بگی که دوستش داری . راحت تر بهش بگی که رنگ آفتابی عشقو با عشق و احساس اون به گونه دیگه ای می بینی . باید گفتنی ها رو زود تر گفت . شاید یه روزی دیگه فرصتی نباشه . یه روزی که دیگه مرغی رو که دوستش داری از قفس عشقت پریده .. یک عشق رویایی . رویا قشنگه .. آدم با رویاهاش زندگی می کنه . با دنیای خیالی خودش . رویا به آدم انرژی میده .. ولی آدمایی که در رویا هستند نباید همش در خوابی رویایی به سر ببرند . ماه هیچوقت زیر ابر پنهون نمی مونه . این که بخوای به یکی بگی دوستش داری گناه نیست . شاید عشق و یک رابطه عاطفی رو هر قدر مقدس تر حسش کنی بیان این احساس برات سخت تر باشه . به خصوص این که تا به حال در زندگیت عاشق کسی از جنس مخالف نشده باشی ... و من به هر صورتی که شده پیاممو بهش می رسونم . بهش میگم که دوستش دارم . میگم بدون اون نمی تونم زندگی کنم . عاشقشم . می خوام تا آخر عمرمو کنارش باشم . با یک عشق پاک . عشقی که ریشه اش هوس نیست . عشقی با تمام وجود و با تمام احساسم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#9 | Posted: 10 May 2015 11:14
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۸

میگن عشق فاصله ها رو از بین می بره . ولی شاید بعضی فاصله ها هم بین خودشون یه دیواری کشیده باشن که نذارن عشق بیاد بینشون و اونا رو از بین ببره . ممکنه نتونی به اونی که دوستش داری بگی عاشقشی .. چون ممکنه ازت بزرگ تر باشه ..ممکنه از یه طبقه اجتماعی بالاتر باشه .. ولی همیشه یک راهی پیدا میشه برای این که حس خودت رو بیان کنی .. وقتی که حس کنی که عشق تو در قلب کسی که عاشقشی نفوذی نداشته یه احساس شرم بهت دست میده .. تا به حال این مورد برای من پیش نیومده . ولی وقتی که فکرشو می کنم به کسی که سنش ازم بیشتره و موقعیت شغلی و اجتماعی بهتری از من داره اظهار عشق کنم و اون جواب منفی بهم بده از خجالت باید آب بشم و برم زیر زمین .. اما این چاره کار نیست . و من باید هر طوری شده بتونم حس خودمو یه جوری بهش نشون بدم . اونو متوجهش کنم که دوستش دارم . میشه واسش یه چیزی نوشت . میشه یه چیز کلی رو براش شرح داد و مسئله رو از جنبه عام بر رسی کرد که اگه یه وقتی به روت آورد و باز خواستت کرد تو بتونی انکار کنی .. در صورتی که اونی که دوستش داری .. دوستت داشته باشه این می تونه یک بازی جالب باشه ولی با همه اینا بازی خطر ناکیه . وقتی که حس می کنی همه چی رو با یه حس و رنگ دیگه ای می بینی .. راه رفتن , خندیدن , حرف زدن , خوردن , خوابیدن و حتی فکر کردن های تو به شکل دیگه ای در اومده و اونو در رابطه با یه کسی می دونی که بهت آرامش میده شاید بتونی حس کنی که عاشقش شدی . که عشق بالاخره در خونه ات رو زده .. اگه اون تا یه حدی با هات همراهی کنه دیگه می تونی این موش و گربه بازیها رو هم در نیاری و خیلی راحت بهش بگی که دوستش داری و اونو می خوای .............
سروش در این متن بار ها و بار ها از موضوع اصلی دور شده به حاشیه رو آورده بود . فرشته اینو به خوبی حس می کرد . می دونست که سروش داره از اون میگه ولی حتی چند درصد تردید هم داشت آزارش می داد ... هم دوست داشت که اون دختری رو که سروش ازش حرف زده اون باشه و هم این که نگران بود از این که وقتی که سروش به اون بگه دوستش داره اون باید چه عکس العملی نشون بده . می ترسید .. تا حالا کسی بهش نگفته بود که عاشقشه و اونم از کسی خوشش نیومده بود ... حس می کرد بدنش گر گرفته .. تا صبح چش رو چش نذاشت .. نتونست خوب بخوابه ... فقط یکی دو ساعت مونده بود به این که بره به دانشگاه تازه خوابش برده بود . دو ساعت اول رو هم با سروش کلاس نداشت ولی همش در این فکر بود که چی میشه . وقتی اونو ببینه چی بگه . سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . خودشو خیلی آروم نشون داد . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی در قلبش آشوبی بر پا بود . بالاخره ساعتی رسید که استاد فرشته و دانشجو سروش روبروی هم قرار گرفتند . سروش نگرانی عجیبی داشت . فرشته ساعتها تلاش کرده بود که بر خود مسلط شه ولی انگار سروش این تمرینو با خودش نکرده بود . سرشو انداخته بود پایین . می خواست نگاش نکنه ولی نمی تونست . شرایط فرشته هم همین بود .. با این حال دقایقی گذشت تا سروش تونست خودشو پیدا کنه . نگاهشو به فرشته دوخت .. برای لحظاتی فرشته سرشو بالا گرفت .. و برای ثانیه هایی نگاهشونو به هم دوختند . وقتی زنگ خورد سروش صبر کرد بقیه برن ... فرشته هم به روش نیاورد ..
سروش : هوا داره گرم میشه آدم حوصله اش سر میره اگه بخواد زود بره خونه . میگم موافقی که امروز هم قبل از رفتن به خونه بازم یه دوری بزنیم ..
فرشته : ممنونم من ماشین خودمو آوردم . و کار دارم ..
سروش پکر شد ... سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت و از کلاس خارج شد . .
میلاد : چته سروش .. تو هم باید پکر باشی و ما هم پکر ؟ این استاد فرشته هم ما رو گیر آورده .. انگار ما بچه مدرسه ای باشیم راه میره بهمون انشاء میده ..تحقیق میده . دانشجو های دوره دکترا این جور بهشون فشار نمیاد . می تونم ازت خواهش کنم در مورد این آخرین موضوعی که داده یه چیزی واسم بنویسی . یه جوری ماسمالیش کن ... چیه با استاد بحثت شد ؟
سروش : نه اتفاقا می خواستم بحث کنم که نشد ..
میلاد : تو که با هاش دوستی .. رابطه اش با تو خوبه . تو نویسنده درجه یک کلاساشی ..
سروش : میلاد در یه صورت من این کارو برات می کنم که تو هم یه کاری واسم بکنی .. کار تو خیلی راحت تره ولی حساس تر .. می دونم تو خیلی زبل هستی .. حداقل دو تا از لاستیک های استاد رو پنچرش کن ...
میلاد : واسه چی ؟
سروش : شاید یه روزی بهت بگم ..
میلاد : اگه بخوای سه تا لاستیکشو پنچر می کنم ..
سروش : همون دو تا کافیه .. فقط خیلی مراقب باش کسی نفهمه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#10 | Posted: 10 May 2015 11:16
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۹

میلاد به وعده اش عمل کرد . فرشته تعجب کرده بود که چرا دو تا از لاستیک هاش پنجر شدن .. سروش از دور شاهد قضیه بود . خودشو کشیده بود گوشه دیوار .. چند دقیقه ای رو صبر کرد و بعد رفت به سمت فرشته که از در داشت می رفت بیرون ..
-استاد خسته نباشی .. فرمودی که ماشین داری ..
سروش در حضور جمع کمی رسمی تر با فرشته بر خورد می کرد . فرشته سکوت کرده بود ..
-چرا این قدر ساکتی ؟ مگه من کاری کردم که از من دلخوری ؟
نتونست بیشتر حرف بزنه .. چون چند تا دانشجو از کنارش رد شده رسیده بودن به نگهبانی ...
فرشته : نمی دونم چرا دو تا از لاستیک های ماشینم پنچره .. یه زاپاس بیشتر ندارم و تازه درست هم نیست که بخوام از دو زاپاس استفاده کنم ..
سروش : من در خد متم . گفتی کار داری . منم عجله ای برای رفتن به خونه ندارم . میریم کار شما رو می رسیم و من بعدش خودم شما رو می رسونم ..
فرشته : مستقیما میرم خونه ..
سروش می خواست بگه چی شده .. ولی گفت فعلا ولش تا اون سوار ماشین شه و سر صحبتو باز کنم و بعدش ببینم چی به چیه . برای دقایقی رو هر دو در سکوت سپری کردند . سروش دوست داشت که دیر تر به مقصد برسن .
سروش : چرا ساکتی . چیزی ناراحتت کرده ؟ فرشته : نمی دونم چی بگم . تعجب می کنم چطور شد که ماشینم یهو دو تا لاستیک پنچر کرد ..
-پیش میاد .. ممکنه از یه جای پر میخی رد شده باشی و میخ رفته اون داخل و بعد از چند ساعت دیگه به این صورت در اومده باشه . حتی ممکنه اون دو تا چرخ هم همین وضعو داشته باشه . نوشته منو خوندی ؟ البته من ازت انتظار ندارم که به خاطر این دوستی بخوای بهم ارفاق کنی .. یه نمره بهتری به من بدی ..
فرشته : من تا حالا به اندازه کافی بهت ارفاق کردم .
سروش رنگش پرید . احساس کرد که فرشته دیگه کاملا احساس اونو می دونه و از این که این چیزا رو نوشته از دستش دلخوره ... لباشو می جوید ... فرشته مراقب حرکاتش بود .
فرشته : من تا حالا نمی دونستم که یکی هست که ازش خوشت اومده باشه و بخوای که به اون اظهار علاقه بکنی . هرچند ربطی به من نداره .
فرشته نمی دونست که چطور شده یهو موضوع رو به این جا کشونده . اضطراب از چند زاویه اونو محاصره اش کرده بود . با این که بیشتر احتمال می داد که منظور سروش از دختری که می خواد بهش اظهار عشق کنه اون باشه ولی بازم مختصر نگرانی داشت که نکنه داره از یکی دیگه میگه ولی در این مدت دختری رو ندیده بود که سروش با اون باشه . حتی حواسش هم به این بود که این پسر با چه کسانی می پلکه . فرشته عصبی نشون می داد با خودش می گفت اگه بخواد در مورد من حرف بزنه چی ؟ سروش گیج شده بود . منظور فرشته از اون یکی کی می تونه باشه . آیا یکی رو در معنای غایب و عام آورده و منظور به خودشه . یا این که فکر کرده منظورش یه دختر دیگه ایه . اون وقت این اعتراضش ممکنه هر معنایی بده . و با توجه به اون معناست که سروش می تونه واکنش نشون بده ..
سروش : منظورت چیه فرشته .. یعنی در این مدتی که با من آشنایی .. دیدی که من با کسی باشم ؟
فرشته قلبش به شدت می تپید . در زندگی آدم یه زمانهایی وجود داره که آرامش همراه با یه هیجان دیگه ای میاد به سراغ آدم . هم تحمل او ن آرامش سخته و هم تحمل اون هیجان .
سروش : حالت خوب نیست . میای با هم چیزی بخوریم ؟
فرشته : نه من می خوام برم خونه .
سروش : چت شده ؟ مگه من ازت چیزی خواستم ؟ تا حالا در این مدت شده که من ازت انتظار داشته باشم که بهم ارفاق کنی ؟ مثلا می خوام در فلان درس تنبلی کنم ؟ بهم نمره بدی ؟ فکر می کنی ازت سوء استفاده کردم ؟
سروش حس کرد که جمله سنگینی رو به کار برده . ولی نمی تونست عبارت دیگه ای رو جایگزینش کنه .
فرشته : من بهت اجازه این کارو نمیدم .. ندادم ..
سروش : چته فرشته .. امروز انگار حالت خوب نیست .
فرشته : من همون آدم همیشگی هستم . حالم خوبه . خیلی هم خوبم .
سروش : می تونم ازت یه چیزی بخوام ؟
فرشته قلبش به شدت می تپید . اگه بگه دوستش داره ؟!! ... ولی سروش نمی خواست این حرفو بزنه . دلسرد شده بود ...
سروش : ازت می خوام ازم نخوای که متنمو در حضور دیگران بخونم . اونو پاره اش کن ...
فرشته : چرا ؟
سروش : به خاطر این که حس می کنم این مطالب واسه اونی که نوشتم ارزشی نداره . اهمیتی بهش نمیده ..
فرشته : تو از کجا می دونی ؟
سروش : از حرکاتش .. از حالاتش ... فرشته نمی تونست فضای حاکم بین خودشونو تحمل کنه ... ولی از رنجوندن سروش هم خوشش نمیومد .. سروش : گاهی حس می کنی که یکی واسه احساساتت ارزش قائله ولی این طور نیست .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / استاد عشق بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites