تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

استاد عشق

صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#11 | Posted: 10 May 2015 10:19
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۰

سروش : برای خودت خیالبافی می کنی . خودت رو غرق رویاهای شیرین خودت می کنی . حس می کنی هر چی که تو بهش اهمیت میدی اونم اهمیت میده . ولی خیلی زود متوجه میشی که اشتباه فکر می کنی , اون در قلبش نسبت به تو هیچ حسی نداره . اون دنیا رو اون جوری که تو می بینی نمی بینه . ولی عیبی نداره نمیشه آدما روبه خوبی شناخت ..
فرشته : تو با کی داری ؟
سروش : تو اونو نمی شناسی .
فرشته : چرا این قدر دو پهلو حرف می زنی . نگه داشته باش تا من پیاده شم .. سروش : می خوای رفیق نیمه راه باشی ؟ مثل همیشه ؟
فرشته : من با تو کجا اومدم تا حالا که رفیق نیمه راهت باشم ؟ ..
سروش از فرشته خواست که وقتی رسیدن به چند صد متری خونه شون در پارکی که همون اطراف بود بشینن و چند دقیقه ای رو با هم حرف بزنن . فرشته به شدت اضطراب داشت . سروش می ترسید . از این که دیگه این آخرین امیدش هم هیچی شه . با این حال کنار هم نشستن .
سروش : فرشته نمی دونم چرا تغییر کردی . راستش همیشه خوشحال بودم . احساس غرور می کردم از این که استاد من خیلی با هام صمیمیه ..
فرشته : همین ؟
سروش : خب یه دوستی هایی هست که آدم می تونه خیلی چیزا رو از هم یاد بگیره و حرفایی که می تونه با رعایت عرف و ادب به هم بزنه . گاهی هم می بینی آدما به هم عادت می کنن . می تونم یه چیزی بهت بگم ؟ یه چیزی ازت بخوام ؟
فرشته سکوت کرد . نه نایی واسه حرف زدن داشت نه جواب مناسبی واسه گفتن .. فرشته : من می خوام زود تر برم .
سروش : ازچی می خوای فرار کنی ؟ از من ؟ یا از خودت ؟ نمی تونی فرار کنی . شاید تو هم متوجه شده باشی که من اون چیزایی رو که نوشتم مخاطبش کی بوده .. فرشته سرشو انداخته بود پایین . دوست داشت از اون فضا فرار کنه .
سروش : وایسا کجا داری میری . فرار نکن . اصلا بهت نمیاد که تو این همه دانشجو رو در کنترل خودت داشته باشی ..
فرشته با صدایی لرزون گفت
-ولی تو یکی رو نتونستم کنترل کنم . تو داری حرفایی می زنی که نباید بزنی .. چیزایی رو نوشتی که نبایستی می نوشتی ...
سروش : من ازت می پرسم اگه یه مردی از زنی خوشش بیاد و دوستش داشته باشه گناهه ؟ اگه عشقش یه عشق پاک باشه چی ؟ اگه هدفش پاک باشه ؟ مگه خدا عشقو توی دل ما نکاشته ؟.. فرشته !من دوستت دارم . خیلی وقته .. خیلی وقته که می خوام اینو بهت بگم . ولی نمی تونم . دیوار فاصله های قلابی نذاشته که من اینا رو بهت بگم . اما من و تو می تونیم با عشق این فاصله ها رو بشکنیم . می تونیم به فر دا هایی نگاه کنیم که من و تو با هم راحت تر بتونیم بهش برسیم . می تونیم با هم خوشبخت شیم .. اگه یه روز نبینمت دیوونه میشم . تمام لحظات زندگیمو با یاد تو می گذرونم ..
فرشته سرشو انداخته بود پایین .. سختش بود که توی صورت سروش نگاه کنه .. فرشته آرامش و طوفانو در کنار هم حس می کرد . نمی دونست چی بگه .. نمی دونست چه حسی داشته باشه . اونم به سروش عادت کرده بود . ولی می ترسید . نگران بود . یه دنیای غریبو پیش روی خود می دید . اون حالا سی سالش بود و سروش بیست و شش سالش ..نمی دونست چه فکری در مورد آینده داشته باشه . فکر کرد که برای این دقایق خودش هم نمی تونه تصمیم بگیره . اون دوست داشت زود تر از این فضا فرار کنه و خودشو بندازه توی رختخوابش و فقط فکر کنه به اون چیزی که سروش گفته .
فرشته : تو که منو نمی شناسی . واسه چی میگی عاشقمی ..
سروش : مگه تو منو می شناسی ؟
فرشته : حالا شد دو تا سوال . تو از کجا می دونی که من عاشقتم . خیلی مغروری سروش .. فکر می کنی تصوراتت درسته ..
سروش : همین ؟
فرشته : پس می خواستی چی باشه ..
سروش حس کرد که دنیا دور سرش می گرده .. کمی سکوت کرد تا بتونه بر خودش مسلط شه . سرشو گذاشت میون دستاش ... فرشته حس کرد که زیادی تند رفته .. ولی یه حس عجیبی داشت از این که سروش بهش گفته بود دوستش داره . دیگه به این توجهی نداشت که با این بر خوردش اون چه احساسی می تونست پیدا کرده باشه . سروش : فراموش کن من بهت چی گفتم . فرض کن شوخی کردم . منو ببخش . من نباید زیاده روی می کردم . می خواستم لقمه گشاد تر از دهنم وردارم . حق با توست . فکر می کردم تو هم همون حس منو داری . من خیلی مغرورم . فکر می کردم اگه بدونی یکی هست که دوستت داره و صادقه .. یکی که با تو خندیده .. و شاید خیلی از علاقه مندیهای تو رو می دونه .. یکی هست که هیچوقت ازت انتظار بیجایی نداره یکی که درکت می کنه شاید بتونی که دوستش داشته باشی ..منو ببخش فرشته ..ازت معذرت می خوام استاد . فراموش می کنم . نباید این قدر زود پسر خاله می شدم . من پامو از گلیم خودم دراز تر کردم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#12 | Posted: 10 May 2015 16:48
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۱

فرشته فقط سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت . خیلی آشفته بود . نمی دونست چی بگه . اون دوست داشت فقط فکر کنه . با این که بار ها و بار ها حس کرده بود که ممکنه بیاد لحظه ای که در همچین شرایطی قرار بگیره ولی هیچ کلام مناسبی پیدا نکرده بود که با سروش در میون بذاره .
-استاد این جا نزدیک خونه شماست . اگه افتخار میدید من شما رو برسونم .
-نه من خودم میرم . پیاده زود تر می رسم .
سروش آشفته بود . ماهها به این روز فکر می کرد که چی باید بگه و چی ممکنه بشنوه . فکرشو نمی کرد که با واکنش سرد این زن مواجه شه . دیگه تمام امید هاش نقش بر آب شده بود . فرشته هم رفت خونه شون . حوصله هیچی رو نداشت . گرسنه اش نبود . مدام با خودش فکر می کرد . سردرد رو بهونه کرد و دراز کشید .. نه .. نه ... چرا .. واسه چی آخه .. .. نمی دونست چی می خواد . خوابش نمی گرفت . همش چهره اونو مجسم می کرد . چرا فرشته . چرا این کارو با هاش کردی .مگه تو اونو دوستش نداشتی ؟ مگه نمی خواستی که اون مرد زندگیت باشه .. ولی نه ..نه .. من که مرد رویاهایی نداشتم . بهش عادت کردم . به نوشته هاش .. به فر هنگ و ادبش .. ازم کوچیک تره .. ولی اگه خونواده اش منو نخوان . یعنی اون واقعا دوستم داره ؟ من چه جوری می تونم خودمو با هاش هماهنگ کنم . ولی حالا دیگه همه چی تموم شد . حالا دیگه اون بهم گفته که پشیمون شده .. چرا من نتونستم بهش چیزی بگم . چرا من نتونستم بهش بگم که تا به حال به خاطر اون بوده که دو تا خواستگار خوبو رد کردم . اون وقتی که حتی فکر این روز رو هم نمی کردم . چرا نتونستم بهش بگم که منم همش به فکر توام . در هر مکان و هر زمانی .. چرا من نتونستم احساس خودمو بیان کنم . چرا احساس شرم کردم . ازچی خجالت کشیدم ؟ از من بعید بود . چرا صدای عشقو نشنیدم ؟ مگه اون از من چی می خواست ؟ چرا بهش نگفتم بعدا فکرامو می کنم .. شایدم اصلا فایده ای نداشته باشه که بخوام با اون باشم و این یه حکمتی بوده که من ازش جدا شم .. اون تا چند وقت دیگه فارغ التحصیل میشه . دیگه بهونه ای واسه دیدنش ندارم . و اونم که همه چی رو فراموش کرده .. یعنی به همین سادگی ؟! خب حق هم داره . اگه من به جای اون بودم و این حرکتو می دیدم شاید دیگه تو روش هم نگاه نمیکردم . ... صبح روز بعد فرشته و سروش همون ساعت اولو با هم کلاس داشتند . شبو سروش با این خیال که فرشته رو فراموش کنه سر کرده بود . تا صبح بار ها با خودش تکرار می کرد .. دیگه بهش اعتنایی نمی کنم . دیگه بهش اهمیتی نمیدم . مثل سابق با هاش گرم نمی گیرم . شاید خودشم این جوری بیشتر دوست داشته باشه . پسر خودشو قانع کرد که اونو فراموش کنه و دیگه بهش اهمیتی نده . با این حال خیلی دوست داشت که ببینه عکس العمل اون چیه .. فرشته ملتهب تر از اون بود . یه حس بدی داشت . منتظر اخم و بی توجهی سروش بود . حس کرد که سالهاست که اونو می شناسه . می دونست که سروش چقدر حساسه . قلبش به شدت می تپید . حس کرد این همونیه که بهش میگن عشق . باید عشقو باور می کرد . دوست داشتنو باور می کرد . فرشته زود تر از سروش خودشو به کلاس رسونده بود . سروش سعی کرد خودشو خونسرد و بی خیال نشون بده . با بقیه بگه و بخنده . حتی با دخترا .. به فرشته نشون بده که دختر واسش کم نیست . حتی در این مدت خیلی از دخترا دوست داشتن که باهاش گرم بگیرن و اون به خاطر فرشته توجهی به اونا نمی کرد . برخورد سرد سروش , فرشته رو متوجهش کرد که دیگه مسئله خیلی جدی شده و اون نمی خواد مثل گذشته توجهی به استادش داشته باشه . رسیده بود به خونه اول . حالا نمی دونست که اون چه احساسی داره . همه چی به این روز بستگی داشت . به این که تا چه حد بتونه خودشو قانع کنه که برای حفظ عشقش تلاش کنه و اون تابو های درونشو بشکنه . این که از ابراز عشق و علاقه خجالت نکشه . اون حس کرد که شاید تونسته باشه از سروش فرار کنه ولی از خودش که نمی تونه فرار کنه . اگه از خودش فرار کنه بازم به خودش می رسه . .. فرشته با خودش درگیر بود ..بالاخره تصمیم گرفت که بره به سمت سروش ..
فرشته : هروقت زنگ خورد باهات کار دارم ..
سروش می خواست به استادش بگه که من باهات کاری ندارم ولی دور و برش چند نفری نشسته بودند که اونا چیزی از رابطه استاد و دانشجو و اظهار عشق دانشجو نمی دونستن . فکر می کردند که در مورد مسائل درسی می خوان حرف بزنن . لحن جدی فرشته طوری بود که سروش حس کرد که فرشته در تاکید حرفای روز گذشته اش می خواد یه چیزایی بگه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#13 | Posted: 11 May 2015 11:06
درود
استاد ایرانی خسته نباشید .داستان بسیار زیبایی است .

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد/
تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد/
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها/
خطوط نقش زندگی، چو نقشه ای بر آب شد/
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما/
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد/
نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی/
قرار عاشقانه ه
     
#14 | Posted: 11 May 2015 11:51
hamiice:
درود
استاد ایرانی خسته نباشید .داستان بسیار زیبایی است .

ممنونم ازت حامی آیس نازنین که داستانهای منو که در زمینه ها ی مختلفه پیگیری می کنی و بهم انگیزه بیشتری برای نوشتن میدی ..البته این داستانو تا آخرش و در ۲۲ قسمت نوشته ام ظرف این دوسه روزه بقیه شو می ذارم ..ولی اگه داستانو طولانی ترش می کردم بهتر می شد . دست گلت درد نکنه ... دوست و برادرت : ایرانی
     
#15 | Posted: 11 May 2015 11:54
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۲

فرشته : فکر می کردم واسه خودت مردی شده باشی . دیگه نمی دونستم این جور اخلاق بچه ها رو داری .. سروش : مردا عاشق نمیشن ؟ اونایی که عاشق میشن مرد نیستن ؟
فرشته ساکت شد . حس کرد که این جوری نتونسته حریف اون شه ..
وقتی سروش ازش دور بود حس می کرد که دوست داره احساساتشو بیان کنه . ولی وقتی که به اون می رسید دست و پاش می لرزید انگار نمی تونست چیزی بگه ..
سروش : چیه فرشته .. چیه .. بین خودت و من فاصله احساس می کنی ؟ چون من شاگرد تو بودم لیاقت اینو ندارم که دوستم داشته باشی ؟ کسرت میشه . حس می کنی شخصیت اجتماعیت افت می کنه ؟ تو دیگه کی هستی ؟ توی سینه ات به جای قلب سنگ قرار داره . اصلا منو خواستی که چی بهم بگی ؟ که بهم بگی من لقمه گشاد تر از دهنم بر ندارم ؟ پامو از گلیم خودم دراز تر نکنم ؟ نه .. نه.... دوست داشتن و عاشق شدن گناه نیست . من دوستت دارم . ولی گفتم که فراموشت می کنم و دارم این کارو می کنم . دلیل نمیشه که هر کی هر کی رو دوست داشته باشه بهش برسه . سر نوشت من این بوده که عاشق یکی بشم که اون اصلا معنای عشق و احساسو نمی دونه . فقط می تونه بنویسه . فکر نمی کردم یه آدم بی احساس بتونه بنویسه و درک کنه استاد ...
فرشته : فعلا تو داری استاد بازی در میاری . شایدم باشی ..
سروش از کلاس رفت بیرون ..فرشته به یه بهونه ای دو ساعت در دانشگاه موند تا به هنگام خروج سروش همراه با اون برگرده ...
سروش : استاد کاری داشتی ؟
فرشته : منو نمی رسونی ؟ ماشینمو نیاوردم .
فرشته سوار شد . سروش تصمیم گرفته بود ساکت باشه ولی به شدت عصبی بود ... حالا وسط روز بود ...
فرشته : خوب ادای عاشقا رو در میاری ...
سروش : مگه چیکارت کردم . چی گفتم ؟
فرشته : هیچی : اگه کسی کسی رو دوست داشته باشه هیچوقت راضی نمیشه ناراحتش کنه ..
سروش : اینو داری به خودت میگی ؟
فرشته : نه به تو دارم میگم . اصلا احساسات من برات مهم نیست .
سروش : سر کار خانوم اصلا احساس هم دارن ؟ فکر کنم تو باید می شدی یک مرد سنگدل بی وفا که اصلا نمی فهمه عشق چیه ..
فرشته : تو خودت هم هیچی نمی دونی ..
فرشته برای یه لحظه تصمیم گرفت که پیاده شه ولی حس کرد که نباید لجبازی کنه . اگه بازم بخواد این ناراحتی بین اونا وجود داشته باشه فردا هم همین فکر و همین نا آرامی درون اونو متلاشی می کنه . اگه بهش بگه دوستش داره . اگه بگه که اونم بهش فکر می کنه .. اون وقت چه وضعی پیش میاد ؟!
فرشته : می خواهم باهات حرف بزنم . این جا نه . در حال رانندگی واست خوب نیست . راستش توی پارک هم سختمه ...
سروش : بازم می خوای نصیحتم کنی ؟ یا سکوت کنی ؟
فرشته : خیلی بی انصافی سروش . من کی خواستم نصیحتت کنم ؟! تو احساس منو باید درک کنی . سی سال از سنم گذشته .. تا چند سال پیشا شاید یک زن سی ساله می شد مامان بزرگ .. ولی من حالا یک زنی هستم که نمی دونم آینده ام چی میشه . یک زن که نمی تونه همیشه تنها زندگی کنه .
سروش : میای خونه من با هم حرف بزنیم ...
فرشته بازم سکوت کرد ..
سروش : می ترسی بخورمت ؟
فرشته : نه موضوع این نیست . باشه میام ... یه آپارتمان هفتاد و پنج متری در یه مسکونی دوازده واحده و شش طبقه بود که واحد سروش در طبقه چهارم قرار داشت ...
فرشته : چقدر با سلیقه ای .. همه چی سر جای خودشه .. مرتبه ..
سروش : هرچی هم مرتب باشه تا یه زن این جا نباشه خودشو نشون نمیده ..
فرشته : دعا می کنم یه همسر خوب گیرت بیاد ...
سروش : درسام تموم شه حتما یه فکری می کنم . به نظر تو کدوم یک از دخترای کلاسمون می تونه مورد مناسبی باشه ...
فرشته با این که حس می کرد یه متلک یا لجبازی در حرفای سروش وجود داره اعصابش به هم ریخت از این که اون داره راجع به دختر دیگه ای حرف می زنه .
فرشته : مردا چقدر زود تغییر می کنن . چقدر راحت می تونن عشقشونو عوض کنن .
سروش : منظورت کیه و چیه ؟
فرشته : خودت رو به کوچه علی چپ نزن . تو رو میگم دیگه ..
سروش : من که هنوز همونم ..
فرشته : ولی خیلی راحت همه چی رو فراموش کردی ..
سروش : من چیزای تلخو خیلی راحت فراموش می کنم ولی چیزای شیرینو نه .
فرشته : بودن با من برات این قدر عذاب آور بوده ؟
سروش : من از کسی عشقو گدایی نمی کنم . ازت گله ای ندارم . از خودمم ناراحت نیستم . به خودم می بالم که شجاعم و شجاعانه عمل کردم . از آدمای ترسو خوشم نمیاد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

     
#16 | Posted: 11 May 2015 12:11
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۳

فرشته : از من انتظار چه کاری رو داشتی . که بیام بگم دوستت دارم . منم همون حسی رو دارم که تو داری ؟ آره این خوب بود ؟
سروش : نه من انتظار اینو ندارم .. و دیگه هم ندارم ..
فرشته : پس داشتی ؟ حالا من ازت می پرسم تو عشق رو درچی می بینی . فقط این که بخوای چهار تا کلام عاشقونه به اونی که دوستش داری بگی و تموم شد رفت ؟
سروش : حالا که همه چی تموم شده ..
فرشته : ولی من دوست دارم بشنوم . دوست دارم اون حس و انتظار تو رو ...
سروش : یه حس قشنگیه .. یه حس انتظار . یه حسی که منو به سمت نیمه گمشده من می رسونه . انگار دوست دارم که دنیا رو با چشای اون نیمه هم ببینم . قشنگی ها رو با اونم احساس کنم . نمی دونم شاید از خودم خسته شدم . شاید می خوام با اون نیمه ام تکمیل شم . نمی دونم چیه .. گاه حس می کنم که نمی خوام اون کسی رو که به من این حسو میده از دست بدم .
سروش دیگه نمی خواست از فرشته حرف بزنه . نمی خواست بگه که اون کسی رو که نمی خوام از دست بدم کیه فرشته : مگه غیر من کس دیگه ای هم بود که بخوای اونو از دست ندی .
سروش : نمی دونم .. نه .. نه ... دیگه تموم شد ..
فرشته : ولی اگه من یه روزی عاشق بشم این جوری تمومش نمی کنم . سعی می کنم به اونی که دوستش دارم فرصت بدم . بذارم فکراشو بکنه . بذارم فکر کنه که آیا اون حسی رو که داره و می خواد بیانش کنه درسته یا نه ؟ اون حسی که قشنگی های دنیا رو واسش زیبا تر می کنه . همونی که به قول تو خورشیدو خوشرنگ تر می کنه و ماه رو ماهتر ... همونی که سبب میشه ما خودمونو سبز ببینیم فردا رو روشن ببینیم و حرکت کنیم . همونی که من و تو رو بیدارمون می کنه . زندگی رو با ما و ما رو با زندگی آشتی میده . این که به یکی بگی دوستت دارم حرف کوچیکی نیست ...
در این جا فرشته صداشو برد بالاتر
-ولی باید به این هم فکر کنی که وقتی به کسی میگی دوستت دارم تا آخرم باید پاش وایسی . وقتی که به کسی میگی عاشقتم این یه حرف ساده و سبکی نیست . باید بدونی چی داری میگی ..
سروش: داری بهم درس میدی ؟! این جا رو با کلاس اشتباه گرفتی ؟
فرشته : من اینا رو به عنوان یک دستور نمیگم .. چرا حالیت نیست سروش .. چرا نمی دونی .. چرا نمی خوای بفهمی ؟ تو چه جور عاشقی هستی که حس یه عاشقو درک نمی کنی . راز نگاهشو نمی فهمی ؟
سروش : چی داری میگی فرشته منظورت چیه ؟
فرشته : دوست داری که بشنوی منم دوستت دارم ؟ منم عاشقتم ؟ منم با تو دنیا رو به رنگ دیگه ای می بینم ؟ منم وقتی که تو نیستی همش به این فکر می کنم که کی از در وارد میشی ؟ یکی یکی نگاهمو به دانشجو هام می دوزم تا ببینم اونی که قلبمو می لرزونه کی از راه می رسه ؟
فرشته سرشو انداخته بود پایین و مرتب حرف می زد . اون یه حس عجیبی داشت . بالاخره خودشو قانع کرده بود که احساسشو بگه . سروش اون لحظه یه حس پروازو داشت . می دونست که می تونه با فرشته خودش در آسمون عشق و محبت بپره ولی حالا حس می کرد که به تنهایی اوج گرفته . باورش نمی شد که در یه لحظه از اوج نا امیدی به نهایت امید و موفقیت رسیده باشه .
سروش : فرشته باورم نمیشه .
فرشته : میگن عاشقا باید حرف دلشونو به هم بگن . تا گرمای محبت جون بگیره . تا اونا بدونن که چقدر به هم نیاز دارن . و چه جوری می تونن این راه رو به پیش ببرن . ولی گاه صدای قلب آدما قوی تره . وقتی صدای دلتو می خوای بر زبون بیاری اون وقت یه تعهدی واست درست می کنه . تا اون موقع می تونی با دلت کنار بیای ولی وقتی که به یکی دیگه گفتی دوستش داری باید با دل اونم کنار بیای . شاید گفتنش سنگین باشه .. ولی آدمو راحت می کنه .. یه حس سبکبالی خاصی به آدم دست میده . یه حس عاشقونه . یه حسی که با همه اون احساساتی که تا حالا داشتیم فرق می کنه . حالا واسه دفعه دوم راحت می تونم بگم که دوستت دارم . ولی می دونی حالا دلم چی می خواد ؟
سروش : چی می خواد عشق من ! فرشته من !
فرشته : دوست دارم بزنمت . تنبیهت کنم . تو رو از چند تا درس بندازم . تو رو که اصلا نمی دونی با یه خانوم باید چگونه رفتار کنی . چی شده سروش ؟ خوابت برده ؟ حواست کجاست پسر ؟
سروش : فرشته ! تو شوخی نمی کنی ؟ فرشته : مگه تو شوخی می کردی که من شوخی کنم ؟ دوست داری همه اینا خواب و خیال باشه ؟ ولی یه اشکالی هست . تو که گفتی همه اینا رو فراموش کردی و دیگه به من اهمیتی نمیدی . عشق یک طرفه هم که فایده ای نداره .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#17 | Posted: 12 May 2015 10:45
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۴

فرشته : بد جنس مگه تو نگفتی که همه اینا رو فراموش کردی . مگه تو نگفتی که دیگه منو دوست نداری . و همه اینا یک خواب و خیال و اشتباه بوده . پس من با چه امیدی بهت گفتم که دوستت دارم . خودت مگه نگفتی که عشق باید دو طرفه باشه . یعنی آدما باید از دوست داشتن فقط حرف زدن اونو بلد باشن ؟ من نمی دونم که تو دیگه داری چیکار می کنی .
سروش به حرفای فرشته گوش می داد . می دونست چی داره میگه ولی به خوبی مشخص بود که داره به عنوان شوخی و ناز از حرفاش بر علیه اون استفاده می کنه . چون به خوبی آرامش و خوشبختی رو در چهره فرشته می دید . حالا کبوتر عشق بر بام اونشسته بود . حالا می تونست شاهد عشقو در آغوش بکشه . حالا می تونست برای فرشته اش هر کاری که دوست داره انجام بده .
فرشته : جواب ندادی که چرا این قدر تو بد جنسی .
سروش : استاد می خوای تنبیهم کنی من حرفی ندارم . می خوای منو از چند تا درس بندازی حرفی ندارم . می خوای با من از دواج کنی بازم حرفی ندارم . اون وقت من هر وقت که سر کار نیستم می شینم کارای خونه رو انجام میدم و تو بابت درسایی که باهات دارم به من نمره میدی .
فرشته : من اهل پارتی بازی نیستم
سروش : خب اون موقع من و تو میشیم شریک زندگی هم .باید هوای منو داشته باشی .
فرشته : اولا تو کی بله رو از من گرفتی ؟ در ثانی هنوز هیچی نشده از من انتظار داری که عدالت رو بذارم زیر پا ؟
سروش : نه من همچین انتظاری ندارم . داشتم با هات شوخی می کردم . ولی تو که جدی نمیگی در مورد این که هنوز به من بله رو نگفتی .
فرشته سکوت کرده بود . با این که ماهها بود با سروش صمیمی بود و بار ها و بار ها بهش فکر کرده بود اما اون لحظاتو متفاوت تر نسبت با سایر لحظاتی می دید که با سروش به سر برده بود . براش اون لحظات شور و هیجان خاصی داشت . اون که تا به حال عاشق نشده بود . لحظاتی که انگاردر زیر پوستش یه حرکت دیگه ای رو حس می کرد . تمام بدنش گر ما و حرارت خاصی رو پیدا کرده بود . سروش دوست داشت حرفای قشنگی رو از عشقش بشنوه . ثانیه ها رو باور کنه . باور کنه که فرشته بالاخره تونسته طلسم رو بشکنه و به عشقش بگه که عاشقشه . چقدر دوست داشت بغلش کنه . اونو بوش کنه . باورش نمی شد که استادش بهش گفته باشه که عاشقشه . راستش بیشتر مطالبی که سروش می نوشت اگه امکانش بود اونو به شکلی در می آورد که در واقع نوعی خطاب به فرشته باشه . اوایل فرشته اینو به حساب این می ذاشت که اون می خواد یه نمره خوبی بگیره .. بعد که یواش یواش به سروش گرایش پیدا کرددوست داشت که سروش این مطالبو برای اون بنویسه و از طرفی یه حسی بهش می گفت که همین کارو هم داره می کنه .
فرشته : چه احساسی داری سروش ..
سروش : راستش یه حس قبل از زلزله رو . وقتی که روز گذشته تو رو با اون حال و شرایط دیدم حس کردم که یه زلزله اومده . کاخ امید و آرزو هامو ویرون کرده .. دیگه نمی تونم به تو امید وار باشم . یه حس دلشکستگی عجیبی داشتم . گفتم شاید بین من و خودت احساس فاصله می کنی . این که شغل بالاتری داری . این که چون من زیر دست تو بودم تو این اجازه رو به خودت نمیدی که اگه مثلا عاشق منم شده باشی بیای و ابرازش کنی .
فرشته : یعنی تو فرشته رو این جور شناخته بودی و به خاطر این مدل شناخت هات بود که عاشقش شدی ؟ پس تو از چه چیز من خوشت اومد ؟
-همون چیزایی که به خاطرش گفتم عاشقتم . دوستت دارم .
فرشته : بگو بازم می خوام بشنوم . تو که همش پراکنده میگی . من دوست دارم حرفای قشنگت رو بشنوم .
سروش : بگم که تو خیلی خانومی ؟ مهربون و زیبا و دوست داشتنی و نجیب و متین هستی ؟ بگم که عشق تو رو با هیچ چیز دیگه ای در این دنیا عوض نمی کنم ؟ حتی با زندگی خودم ؟ بگم که تو رو قشنگ تر و نورانی تر از خورشید می بینم ؟ بگم که تو اون قدر خوب و مهربون و با شخصیتی که می تونی درکم کنی ؟ می تونی پا به پای من در سختی و در راحتی کنارم باشی و به من دلگرمی و امید بدی ؟امید برای زندگی بهتر ؟ حس می کنم هر کس دیگه ای که وارد کلاس میشه و تدریس می کنه جای تو رو گرفته .. یعنی اشغالش کرده . دلم می خواد تو باشی . یه حس خاصیه وقتی که تو نیستی . وقتی که تونیستی حس می کنم تمام غمهای دنیا به طرفم هجوم میارن . وقتی هم که سر و کله نازت پیدا میشه حس تولد دیگه ای رو دارم .
فرشته : منم حس می کنم که با تو متولد شدم . حس می کنم که با تو تازه دارم خودمو می شناسم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#18 | Posted: 12 May 2015 10:48
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۵

فرشته : با تو دارم خودمو می شناسم و دوست دارم که این شناخت روز به روز بیشتر شه . شاید به دیدن تو بود که اون شعله های نهفته وجود منو سوزوند . من خیلی چیزا رو حس نمی کردم . ولی در کنار تو بودن سبب شد که همه اینارو حس کنم . بدونم عشق چیه . با هم بودن چه معنایی میده ! عاشق شدن و قلب هم به خاطر هم تپیدن چه معنایی می تونه داشته باشه . تو این حسو در من بیدار کردی . حالا من یک عاشقم با چشمانی باز . سروش همچنان دوست داشت فرشته رو بغل کنه . اونو ببوسه . واسش از عشق و محبت بگه . از این که اون این طور بهش ابراز محبت می کرد بی نهایت خوشحال بود . هوس اینو کرده بود که مثل عاشقای دیگه سرشو بذاره رو سینه اش یا این که سر فرشته شو رو سینه اش حس کنه . ولی تا رسیدن به این جا شم کلی با سلام و صلوات بوده . دیگه نمی تونست در این شرایط انتظار بیشتری داشته باشه تازه پس از مدتها اعتماد اونو جلب کرده بود و درست نبود که حسن اعتماد بقیه رو کم کنه .سروش : فرشته باور کنم حرفاتو ؟ نکنه پشیمون شی.
فرشته : تو کی دیدی که فرشته یه حرفی رو بزنه و اون به نوعی دروغ و اذیت کردن باشه . چرا با من این طور حرف می زنی . تو اگه منو دوست داری شاد بودن منم برات اهمیت داره و تو باید به منم روحیه بدی .
سروش : من تو رو از خودم بیشتر دوست دارم . بیشتر از زمزمه های بلبل برای فصل بهار . بیشتر از تپش قلبهای تمام عشاق جهان . من تو رو دوست دارم . این آسمون و گلها و گیاهان قشنگو . اما این قشنگی ها زمانی زیبا هستند که من قشنگ ترین آفریده رو پیش خودم داشته باشم .
فرشته : این حرفا رو نزن سروش جون که یه وقتی دیدی خودت منو چش کردی و دیگه طرفت نیومدم .
سروش : برای من خواسته تو اهمیت داره و هر چیزی که می خوای . فکر نکن من تو رو فراموشت می کنم . شخصیت و منش تو بالاترین شخصیتهاست . یک فرشته . یک الگو .. یک سوپر استار .
فرشته : سوپر استاری که حالا فکر کنم توسط یک شکارچی بزرگ شکار شده . سروش : بعضی چیزا اصلا نشون نمیده که ما زن ذلیل باشیم .ولی به خوبی نشون میدیم که ما مردا به خاطر زنهاست که زندگی می کنیم . تا زن نباشه زندگی معنا نداره .تا زن نباشه محبت خودشو نشون نمیده . عشق رنگ و بویی نداره . احساس به رنگ یخ های سخت تر از سنگه . تا زن نباشه عشق خودشو نشون نمیده . و من با تو و با احساس تو زنده ام . دوستت دارم . دوستت دارم . بدون تو هیچ چیز و هیچ کس واسم اهمیتی نداره . من با تو به همه چی می رسم . به همه جا . فرشته تنهام نذار .. دوستت دارم .
سروش می خواست دستاشو دور کمر عشقش بذاره . بغلش کنه اونو ببوسه . ولی یه حس عجیبی داشت از این که اون هنوز نمی تونست اینو باور کنه . برای فرشته هضم این مسئله که دو عاشق در آغوش هم باشند خیلی زود بود هر چند که خود سروش هم تا حالا با کسی دوست نبود .ولی از بس در این مورد فیلم دیده بود حس می کرد که خیلی دوست داره و علاقه منده که عشقشو درآغوش بگیره . با موهاش بازی کنه . نوازشش کنه .. ودر عین این که احساس آرامش می کنه براش حرفای قشنگ عاشقونه بزنه . از اون جایی که سروش حس کرده بود که شرایط اونا در خونه یه حالت یکنواخت داره از فرشته خواست که با هم برن بیرون و یه چیزی بخورن . اون می خواست این جوری دقایق بیشتری رو با فرشته خودش باشه . بیشتر با هاش حرف بزنه . بیشتر از عشق بگه و اونو وابسته به خودش کنه . طوری که وقتی اونو بغلش کنه اون این حسو داشته باشه که سروش بازم داره براش حرفای عاشقونه می زنه و در آغوش کشیدن همون معنای حرف زدنو داشته باشه .
-دوستت دارم . دوستت دارم فرشته . تنهام نذار . هیچوقت . دیگه با من از اما و اگر حرف نزن . من نمی ذارم دیگه نمی ذارم که بین ما فاصله ای بیفته .
فرشته : فاصله ؟ مگه هیچوقت فاصله ای بوده ؟ این اون چیزیه که تو فکرشو می کنی . من که هر گز هیچ فاصله ای رو بین خودمون حس نکردم .
اون روز با هم رفتن بیرون . بعدش سروش فرشته رو رسوند به خونه شون . و روز های بعد تکرار همان روز ها بود . حرفایی که رنگ و بوی عشقو داشت و گفتن از روزایی که با هم زیر یه سقف زندگی کنن اما برنامه ای رسیدن به اون روز نداشتند و در این مورد حرف خاصی نزدند .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#19 | Posted: 13 May 2015 17:14
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۶

سروش و فرشته با این که حرفای عاشقونه زیادی رو به هم می زدند ولی یه احساس شرم و حیلی خاصی بین اونا حاکم بود . البته سروش کمی بی پر وا تر بود . و اگرم تا به حال دستشو به بدن فرشته نرسونده بود به این دلیل بود که اونو با وجود همه عاشق بودنهاش خیلی جدی می دید . یه روز که فرشته خونه شون بود حس کرد که می تونه صمیمیت خودشو به نحو دیگه ای نشون بده . اون روز با هم خیلی می گفتند و می خندیدند . سروش احساس کرد که می تونه کمی پیشرفت داشته باشه .. دستشو بگیره .. لمسش کنه . با موهاش بازی کنه . و شاید اگه بتونه دلشو به دست بیاره حتی اونو ببوسه . فرشته روی صندلی نشسته بود ..
-فرشته تا چه حد دوستم داری ؟
-یه سوالی کردی که نمی دونم تا چه حد جوابت رو بدم .
-تا هر اندازه ای که خودت دوست داری و حس می کنی . مگه عشق و دوست داشتن رو حد و اندازه ای هست ؟ دستای سروش رو شونه های فرشته قرار گرفت . فرشته یه حس نا خوشایندی بهش دست داده بود . برای لحظاتی فکر کرد که سروش اونو به خاطر هوس دوست داره .به همین سادگی . اون دوست نداشت حس قشنگ عشق رویایی شو با هیچ چیز دیگه در این دنیا عوض کنه . اون دوست نداشت که نسبت به سروش , درش یه احساس بد بینی ایجاد شه . از جاش بلند شد و با عصبانیت خاصی از عشقش فاصله گرفت ..
-چی شده فرشته ..
-نمی دونم . حس خوبی ندارم . دوست ندارم قبل از رسمی شدن رابطه یه حرکات عجیبی ازمون سر بزنه که بین من و تو فاصله بندازه ..
-بهم اعتماد نداری ؟
-صحبت اعتماد نیست . من خیلی ها رو دیدم و از خیلی ها شنیدم که ...نمی دونم چه جوری بگم ..
-من بگم فرشته ؟ از خیلی ها شنیدی که اگه یه پسری عشقشو بغل بزنه .. دوست دخترشو ببوسه .. دیگه اون حس عاطفی رو که قبلا بهش داشته دیگه نداره . ازش زده و خسته میشه . من خوب تو رو می شناسم فرشته ..
-ازم ناراحت نشو سروش ...
-دست خودم نیست .
-ولی فرشته اینکاری که تو داری می کنی به معنای عشق نیست .
-سروش خیلی بد جنسی .تو اصلا درکم نمی کنی . یادت رفت در قضیه عشق و عاشقی و اون اوایلش چه جوری منو محکوم می کردی که دوستت ندارم و احساسات خودمو بیان نمی کنم ؟
-یعنی میگی حالا هم ممکنه اشتباه کرده باشم و بعدا رضایت بدی که بغلت کنم .؟
-سروش چرا این جوری شدی ؟ اصلا باورم نمیشه تو همون آدم باشی . ازت انتظار این حرکتو نداشتم .
-باشه هرچی تو بگی .
حالا این سروش بود که با یه حالت قهر به عشقش بی توجهی می کرد ...
فرشته : می خوام برم خونه ..
سروش : باشه می رسونمت ..
فرشته : چه بی احساس !
سروش : بهتر از اینه که احساسی مثل احساس تو رو داشته باشم ...
فرشته : اگه دوستم داشته باشی هر گز کاری رو انجام نمی دی که خلاف خواسته من باشه ..
سروش کمی به فکر فرو رفت .. به یاد آورد اون روزی رو که از این که چرا فرشته عشقشو ابراز نمی کنه عذاب می کشید ..
-حق با توست فرشته منو ببخش ...
سروش با این که می خواست به فرشته نشون بده که دیگه بی خیال این موضوع شده ولی فرشته ناراحتی اونو احساس می کرد .
-ناراحت شدی ؟
-نه عزیزم .. ولی راستشو بخوای فرشته ..من از خودم ناراحت شدم که چرا ناراحتت کردم .
-به من دروغ نگو ..
-منو ببخش فرشته ..
-از من دلخوری ؟
-نه از خودم دلخورم .
-حالا می تونم ازت خواهش کنم که لبخند بزنی ؟ من ازت دلخور نیستم سروش ...
سروش لبخندی مصنوعی به لباش آورد ولی نمی تونست مکث زیادی روی لبخندش داشته باشه . چون چهره در هم رفته اش گویای همه چی بود .
فرشته : نمی خوای حقیقتو بهم بگی ؟
سروش : کدوم حقیقت ؟ همونی که هر روز بهت میگم ؟ وقتی که پیشتم و پیشت نیستم ؟ هر دقیقه و هر ثانیه ؟ بگم که با نفسهام تو رو فریاد می زنم ؟
فرشته : حالتت طوریه که انگار داری از روی نوشته مطالبی رو می خونی ... حق با توست سروش . من یه چیزی رو فراموش کردم . اونم به این خاطر که در این دوره و زمونه عشقای بی دوامی آمده که اساس زندگی خونواده رو داغون می کنه .من فراموش کردم وقتی که ازت انتظار دارم که دوست داشتن خودت رو نشون بدی خود منم این کار رو برای تو و در حق تو انجام بدم .
سروش : من دوست ندارم دیکته بنویسی ..
فرشته : تا دیکته ننویسی نمی تونی انشا رو خوب بنویسی ..
فرشته ازجاش بلند شد .
-من ازت دلخورم ..
-واسه چی فرشته . چون دستامو گذاشتم رو شونه هات ؟
-نه سروش .. واسه این که بهم دروغ میگی ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#20 | Posted: 13 May 2015 17:16
استــــــــــــــــــــاد عشــــــــــــــــــــق ۱۷

سروش : تو رو چه حسابی بهم میگی که من دارم دروغ میگم . داری این جوری راجع به من قضاوت می کنی ؟ اون وقت بهم میگی دوستم داری ؟ بگذریم فراموش کن .. اصلا این حرفای الکی رو ولش کن .
فرشته : باشه من دیگه حرفی نمی زنم . ولی می دونم تو یه چیزیت هست .
سروش : باشه تو این طور فکر کن ...
سروش اولش خیلی ناراحت شده بود . ولی یه حسی بهش می گفت که شاید اینو هم باید به خجالت فرشته نسبت بده . هر چند اون انتظار داشت وقتی که با فرشته احساس صمیمیت کرده وقتی که با هم از عشق و یکرنگی و دوست داشتن گفتند خیلی راحت بتونن بسیاری از مسائلو حل کنن . فرشته حس می کرد که برخورد این روزای سروش باهاش خیلی جدی تر شده . انتظار گرمی و حرارت بیشتری داشت . می دونست موضوع از کجا آب می خوره . با این حال این انتظارو داشت که سروش درکش کنه ..
فرشته : به همین زودی ازم خسته شدی ؟ اصلا باورم نمیشه این همون تو باشی . تویی که اون جوری برای خواستن من و اظهار عشق به من بی تابی می کردی .
سروش : من همون آدم هستم و هیچ فرقی هم نکردم . شاید تو عوض شده باشی که فکر می کنی بین ما فاصله هست . ولی از نظر من عشق حلال مشکلاته . من شاگرد شما هستم استاد فرشته . به هر حال لقمه گشاد تر از دهنم بر داشتم و شایدم اشتباه کرده باشم ..
فرشته : بچه بازی رو بذار کنار . تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که من دوستت دارم . شاید خیلی بیشتر از اونی که تو دوستم داشته باشی من دوستت دارم ولی نمی دونم چرا اینو نمی خوای قبول کنی . تو دوست داشتن رو در یه چیز دیگه می بینی . ..
سروش : ادامه بده فرشته . حرفات داره قشنگ میشه . خوشم میاد از این که رک میگی ..
فرشته : من دوستت دارم .. عاشقتم .
سروش : دوست دارم که به من عاشق بودن و دوست داشتن رو یاد بدی . چیکار می کنی که این قدر موفقی ؟ فرشته : داری مسخره ام می کنی ؟
سروش : مگه از جونم سیر شدم ؟ یه دانشجو که با استاد خودش این جوری در نمیفته .
فرشته : امان از دست تو . من دیگه نمی دونم چیکار باید بکنم .
سزوش : هیچ کار . فقط دیگه چیزی نگو . فقط اینو می دونم که به اون اندازه که من سروش عاشقت هستم تو دوستم نداری ...
سروش گفت و گفت و گفت تا بتونه احساسات فرشته رو تحریکش کنه .. چند روز گذشت .. فرشته می خواست هرجوری که شده از دل سروش در بیاره . و اونو با خودش همراه کنه . حس کرد که رفتارش کمی تند بوده . تا حالا رفتار تند و بی ادبی از سروش ندیده بود .
فرشته : حالا من واست غریبه شدم ؟ دیگه ازم دعوت نمی کنی که بیام خونه ات ؟
سروش : حس می کنم که این جوری عذاب می کشی . منم دوستت دارم و به هیچ وجه راضی به عذاب کسی نیستم که دوستش دارم .
فرشته : اینم یه حرفی .. ولی می دونی که من بیشتر به خاطر چی عذاب می کشم ؟
فرشته : به خاطر چی ؟
سروش : به خاطر ناراحت کردن تو . یعنی دلم نمی خواد حرکتی ازم سر بزنه که باعث ناراحتی تو شه ..
فرشته : دلم می خواد یه جای راحتی خیلی راحت باهات حرف بزنم . ببینم بالاخره تکلیف من و تو چی میشه ..
-هیچی استاد . من فارغ التحصیل می شم و تو فارغ السروش . دیگه از دست من راحت میشی .
فرشته : از این شوخی ها با من نکن که دلم می گیره .
فرشته و سروش یک بار دیگه در خونه سروش با هم تنها شدن ..
فرشته : تو که می دونی من خیلی دوستت دارم . چرا مث دخترا واسم ناز می کنی ..
سروش : خوبه که می دونی دخترا اهل ناز کردنن .
فرشته : واسه اینه که ناز کردن به اونا میاد . لطیف ترو ناز ترشون می کنه . راستشو بگو مث سابق دوستم نداری ؟ دیگه اون آتیش نگاهتو نمی بینم . یه حسی بهم میگه که تو از یکی از دخترای این جا خوشت اومده و اونو دوست داری .
سروش : خودت بهم یاد دادی که این جور قضاوت نداشته باشم .
فرشته نگاهشو به نگاه سروش دوخت . نگاه سروش رو مثل روزای اول نگاهی عاشقونه دید و دونست که می تونه روش حساب کنه . فرشته دوست داشت خودشو به آغوش عشقش بسپره . سرشو بذاره رو سینه اش . یواش یواش داشت درک می کرد که سروش چه احساسی می تونه داشته باشه . و سروش نگاه فرشته رو مظلومانه تر از هر وقت دیگه ای یافته بود و عطششو واسه در آغوش کشیدن اون بیشتر از هر وقت دیگه ای . اما این بار حس کرده بود که لمس فرشته راضیش نمی کنه . این بار اون دوست داشت که اونو ببوسه .. اضطرابو در چهره فرشته به خوبی می دید . فرشته از خود می ترسید .. سروش این بار وقتی که دستاشو رو بازو های فرشته قرار داد با اعتراضی روبرو نشد .. فرشته سرشو انداخت پایین . ولی سروش دستشو گذاشت زیر چونه عشقش و سرشو بالا آورد . صورتشو به صورت فرشته نزدیک کرد . دختر حالا گرمی لبای پسرو به خوبی احساس می کرد . سروش به خوبی متوجه رنگ پریدگی فرشته شده بود .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / استاد عشق بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites