تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

شکست سراب

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 6 Jul 2015 21:10
بادرود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
شکست سراب
نویسنده : استاد ایرانی
در تالار خاطرات و داستانهای ادبــــــــــی را دارم
تعداد پستها : این داستان در ۲۰ قسمت نوشته شده است
کلمات کلیدی : عشق .. دوستی .. مصلحت .. خوشبختی .. شهامت
با سپاس
شهرزاد
     
#2 | Posted: 6 Jul 2015 22:40
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱


مهرشاد و درسا دانشجوی ترم آخرکارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی بودند .. اونا بعد از تعطیلی کلاسای روزانه شون ساعتهای زیادی رو با هم گذرونده بیشتر وقتا با هم بودند ..رابطه اونا هیچوقت از مرز دوستی ساده فراتر نرفت . درسا دختری بود که دوست داشت زندگی راحتی داشته باشه و اول از دواج همه چی واسش فراهم باشه . وقتی پسرعموش داود که سی سالش بود و معاون بانک هم بود و اومده بود به خواستگاریش برای لحظاتی دچار تردید شد .. بدون این که حس کنه علاقه ای به مهرشاد داره مونده بود که چه جوری بهش بگه که قصد از دواج داره .. بله برون انجام شد . قرار بر این شد که واسه عید عقد کنند .روزبعدش در دانشگاه ..
درسا : مهرشاد می خواستم یه چیزی رو بهت بگم .
مهرشاد : چیه امروز دوست نداری دعوتت کنم به پیتزا ؟من که اصلا خوشم نمیادمخصوص از قارچش ..
درسا : نه این نیست ..
-پس چیه نکنه تولدت نزدیکه . واااااییییی یادم نبود ..دوماه دیگه .. سال گذشته بهم گفتی خسیس .. هنوز توی دلم هست .. ولی امسال با این چند تا شاگردی که گرفتم وضعم بهتر شده .. با هم میریم هر مانتویی که دوست داشتی واسه خودت بخر و خیلی چیزای دیگه .
درسا : نه من نمی خوام تو رو توی خرج بندازم . مگه آدم واسه یه دوست ساده اش هدیه می خره ..
-ازم دلخوری ؟ آخه من سال گذشته نداشتم دیگه ..
-بس کن .. من می خوام .....چه جوری بگم پسر عموم اومده خواستگاریم ..
درسا یه لحظه چهره مهرشاد رو در هم دید .. پسر همه چی دستگیرش شد ..
-مبارکه ..منم حواسم باشه ..
یه لبخند زورکی زد و از دختر فاصله گرفت . اون یه علاقه خاصی به درسا داشت . درسا : چیه ناراحت شدی ؟
-واسه چی ؟ بالاخره باید یه روزی ازدواج می کردی .
ولی درسا به خوبی ناراحتی مهرشاد و احساس کرده بود . اونا ماههابود که همومی شناختند .
مهرشاد : من ناراحت نشدم فقط ناگهانی بود .. حالا من برم ..
از اون روز به بعد دیگه کلاس که تعطیل می شد داود میومد سراغ دختر عموش و با هم می رفتن ..
مهرشاد تا یک هفته ای رو نتونست خودشو بگیره . حس می کرد که به درسا عادت کرده ولی مرغ از قفس پریده بود . داود خیلی خوش خرج بود ..مودب و مهربون .. پسری ایده آل که آرزوی خیلی از دخترا بود که با اون از دواج کنن . داود بیشتر وقتا درسا رو واسه خرید می برد به بازار ها و فروشگاههای شیک . درسا حس می کرد که این همون زندگیه که می خواسته به خواسته اش رسیده .انواع و اقسام روسری ها , مانتوهای شیک , کیف و کفش و لباساس خونگی ... خونواده از این که بالاخره به پسر عموش پاسخ مثبت داده راضی بودن . ولی اون از طرز رفتار مهرشاد نسبت به خودش خیلی ناراحت بود .
داود : الان بیشتر از دوازده ساله که آرزوی همچین روزایی رو داشتم . هدفم فقط تو بودی ..
درسا : هدف آدم در زندگی باید چیزای خیلی مهم تری هم باشه .
داود : راستش خیلی می ترسیدم از این که محیط و فضای دانشگاه یه طوری بشه که تو رو از دست بدم . هر بار که خونواده رو می فرستادم پیش عمو و زن عمو که ازت خواستگاری کنن و جواب می شنیدم که تو درس داری اونا اینو یه بهونه می دونستن ولی من امید وار بودم به این که یه روزی موفق میشم . نا امید نشدم .
درسا :بالاخره هم به خواسته ات رسیدی ..
داود : خیلی خوشحالم درسا ..
و اون ظرف مهرشاد هنوز در شوک از دست دادن درسا بود . اون بار ها و بار ها می خواست به درسا بگه که دوستش داره . اما هر بار تردید مانعش می شد و این که برای دوست داشتن باید بهای سنگینی می پرداخت . نه این که نخواد بپردازه بلکه از این می ترسید که نتونه در بهترین روزای زندگیش اون چیزایی رو که دوست داره واسه درسا فراهم کنه . اما هرگز به این فکر نکرده بود که اگه اون در زندگیش نباشه چه احساسی پیدا می کنه . باورش نمی شد که تا این حد به درسا وابسته بوده باشه .. همش می خواست خودشو قانع کنه که اگه به اون اظهار محبت خاص یا عشق می کرد بازم وضعیت به همین جایی می رسید که درش بود . یکی از این بعد از ظهر که کلاس تعطیل شده و داود بیرون دانشگاه منتظر درسا بود صدای سرفه هایی که واسه درسا آشنا بود واسه لحظاتی وادارش کرد که اون وایسه .. بوی سیگار خفه اش کرده بود .. آن سوی درختچه های سبز سیگاری رو دید که به سمتی پرت شده ومهرشاد صورتش کبود شده و چه جورم سرفه می کنه !
درسا : این چه وضعشه ! باورم نمیشه تو رو این جوری ببینم .. تا وقتی که با هم بودیم اهل این بر نامه ها نبودی .. تو که عادت نداری و نمی تونی مگه مجبوری ؟ مجبوری دور و بر دوستای بد می پلکی ؟
مهرشاد در همون حال پریشونش یه نگاه معنی داری به درسا کرد و بازم سر فه کرد.
مهرشاد : برو منتظرته ..
درسا : اصلا چه ربطی داره ! من از چی میگم و تو داری از چی میگی ؟ ! می خوای بگی بهم مربوط نیست ؟ من و تو با هم دوست بودیم . من می دونم تو چه جور آدمی هستی ..
مهرشاد : ولی من هنوز نشناختمت .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#3 | Posted: 6 Jul 2015 22:45
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۲


مهرشاد : ببین موبایلت زنگ می خوره . علاف نباش ..
درسا : حیفه سیگار بکشی ...دیگه این جوری نبینمت ..
-ببینم با پسرعموتم این طور صحبت می کنی ؟
-به تو ربطی نداره ..
مهرشاد که سرفه هاش قطع شده بود و حالا بر خودش مسلط بود گفت حرف منم همینه .. به من ربطی نداره .. فقط حواست باشه که به من ربطی نداره ...
درسا می دونست که مهرشاد چی داره میگه ..
درسا : یعنی میگی من در کار های تو فضولی نکنم . چشم ! آقا مهرشاد .. خوب شناختمت .. خدا رو شکر که داود اخلاق تو رو نداره .. پسر آقا و مهربون و دست و دلبازیه ...
مهرشاد چشاشو رو هم گذاشت تا درسا بغض چشاشو نبینه ... با خود زمزمه می کرد بی انصاف من واسه تو بود که شاگرد گرفتم تا واسه روز تولد تو که دو ماه دیگه هست یه هدیه خوب واست بگیرم .. چرا نفهمیدم که دوستت دارم . چرا بهت نگفتم ..ولی خوب شد که نگفتم . اگه بهت می گفتم و جواب منفی تو رو می شنیدم اون وقت دیگه خودمو نمی بخشیدم . اون وقت باید خودمو دار می زدم .
مهرشاد : مگه من چمه که اگه داود اخلاق منو می داشت نمی تونستی باهاش سر کنی -خود خواه و مغرور و لجوج و یکدنده ای ..
-اینا که همش شد یکی .. راستی یادت رفت بگی خسیس .. اون دیگه خسیس نیست . هرچی می خوای واست می خره . خوب با بقیه معرکه گرفتی .هدیه هایی رو که ازش می گیری نشون دوستات میدی .. تو فقط زندگی رو توی همین چیزا می بینی .
-ربطی به تو نداره .. من اصلا نیازی به تو نداشتم .. چیکاره بودی که بخوای واسم هدیه بگیری ..
در همین لحظه سر و کله داود پیداش شد .. اونا رو با هم دید .
درسا : آقا مهرشاد من تحقیقمو که تموم کردم میدم یه دور بخون و اون جا هایی رو که نیاز به اصلاح یا اضافه شدن داره به من بگو ..
مهرشادسرشو انداخته بودتا درسا حالت چهره شو نبینه . اون که دوزاریش افتاده بود گفت حتما این کارو می کنم . شاید دو روز بکشه ..
درسا : ایرادی نداره تا آخر هفته که وقت داریم .
داود : چرا گوشی رو بر نداشتی ..
-رو سایلنت بود ..
داود و مهرشاد یه دستی واسه هم تکون داده مهرشاد ازشون فاصله گرفت . باید فراموشش کنم . باید قبول کنم که من و اون واسه هم ساخته نشده بودیم . اون به تجملات علاقه داشت .. دختر خوبی بود ولی من نمی تونستم هر چی رو که می خواد واسش فراهم کنم . اون به سختی کشیدن عادت نداشت . در حالی که زندگی من سراسر سختی و عذاب بوده ..
داود : چیه درسا انگار امروز حالت خوش نیست ..
-نه چیزم نیست . یه تحقیق سنگین دارم نمیشه سرسری تنظیمش کرد . این پسره هم درسش بد نیست گفتم کمکم کنه ولی آدم هر کاری رو باید خودش انجام بده ...
داود : میگم تا قبل از ازدواج یه وام می گیرم و این ماشینمو عوض می کنم . می خوام زانتیا رو که گرفتم به اسم تو کنم . چه رنگشو دوست داری .. نقره ای ..نوک مدادی .. ولی درسا سکوت کرده بود .. برخورد تندی با مهرشاد داشت .
داود : اگه موافق باشی تو رو برسونمت خونه .. یه خورده به درسات برسی . من می خوام وقتی که زندگی مشترکمونو شروع کردیم خانوم خوشگل و مهربون من اعصابش آروم آروم باشه ..
-تو خیلی خوبی داود کاش همه مردا مثل تو بودند ..
داود متوجه نشد که چه لزومی داشت که درسا این حرفو الان بر زبون بیاره !درسا رو رسوند به خونه . دختر از اتاقش بیرون نیومد . همش به بر خورد تندش با مهرشاد فکر می کرد .. چرا اون حرفو بهش زدم . اون چه احساسی می تونست نسبت به من داشته باشه ؟ اصلا بین من و اون که چیزی نبود .. چرا نمی ذاره که من زندگیمو بکنم ؟ اصلا واسه چی نذاشتم سیگارشو بکشه ؟! ولی قبل از این که منو ببینه سیگارشو پرت کرده بود . اون فهمیده بود که این کاره نیست . درسا در گنجه لباساشو بازکرد و چند تا کشو رو باز و بسته کرد . پر بود از وسایل و هدایایی که این روزا داود واسش گرفته بود .. اون خلاف روز های قبل از تماشای اونا لذت نمی برد . اول باید از دل این پسره در بیارم باید بگم من تقصیری نداشتم . تقصیر خودت بود .. آخه تو بهم گفتی که من زندگی رو فقط در داشتن همین چیزای لوکس و مادیات می بینم . مهرشاد.. تو منو مجبورم کردی که اون جوری جوابت رو بدم . مجبورم کردی . ..یه زنگ واسه مهرشاد زد .. پسر اول نمی خواست گوشی رو بر داره .. نه این که دوست نداشته باشه .. اونم توی اتاقش تنها بود و از پنجره به کوچه نگاه می کرد .. به روزایی که وقتی درسا می خواست بیاد تا با هم واسه تحقیق برن به کتابخونه شهر دقایق زیادی رو به کوچه نگاه می کرد تا از سر پیچ سر و کله اش پیدا شه .. وقتی میومد هیجان زده می شد .. چرا به اینجا هاش فکر نکرده بود ؟ چرا این حسشو دست کم گرفته بود .. حالا چشاشو به انتهای کوچه دوخته بود .. نمی تونست حرف بزنه .. ولی دوست نداشت درسا گوشی رو قطع کنه و دیگه واسش زنگ نزنه . خودشم نمی تونست به خودش اجازه بده که به موبایل درسا زنگ بزنه .. با این حال خواست که پاسخ بده .. درسا زود تر شروع کرد
-الو مهرشاد ..
اما پسر سکوت کرده بود .. به سرعت گفت بله تا یه فرصتی داشته باشه که بر خودش مسلط شه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#4 | Posted: 6 Jul 2015 22:48
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۳


درسا : تماس گرفتم تا ازت تشکر کنم .. هر چند من و تو یک دوست بودیم و کلا در فضای دانشگاه دیگه دخترا و پسرا همه یه رابطه تحصیلی دارن ..
درسا مات مونده بود و نمی دونست چه جوری موضوع رو بکشونه به این که بابت رفتارش متاسفه .. حس کرد که داره بد تر می کنه و اصلا از چیزایی حرف می زنه که نباید به میون بکشه .
-از این که به دیدن داود با من هماهنگ شدی ممنونم .. ولی بیشتر به این خاطر تماس گرفتم که ازت عذر خواهی کنم به خاطر اون حرف بدی که بهت زدم . تو بهم گفتی که من پول پرستم .. ناراحت شدم . کسی نیست که از زندگی راحت بدش بیاد .. من و تو که فقط واسه این درس نمی خونیم که یه چیزی یاد بگیریم . می خوایم زندگی راحت تری داشته باشیم . یا حتی همین الان خودتو .. در این شرایطی که فرصت درس خوندن نداری چند تا شاگرد خصوصی اونم با نرخ کم گرفتی تا زندگیت پیش رفته .. منو ببخش مهرشاد ازت معذرت می خوام ..
مهرشاد می خواست به درسا بگه که اگه خودشو به سختی انداخته فقط به خاطر اون بوده . فقط به این دلیل که واسش هدیه بگیره . که این بار دیگه خجالت نکشه . دوست داشت اونو ببره بازار حتی یه انگشتر هم شده واسش بگیره .. تصمیم گرفت که این بار دیگه موضوع رو به درسا بگه . تا اون بدونه که می رسه زمانی که آدما به خاطر دیگران هم بتونن زندگی کنن . به خاطر آدمایی که واسشون اهمیت داره
-مهرسا می دونی چرا من می خواستم یه خورده پول بیاد به دستم ..
-معلومه دیگه واسه این که راحت تر زندگی کنی ..
-حرفت درسته درسا . واسه این که راحت تر زندگی کنم . اما آدما راحتی شونو در چی می بینن . همه آدما راحتی خودشونو در این نمی بینن که پول در بیارن واسه خودشون خرج کنن . که خودشون راحت باشن . یه شخصی شخصیتی در زندگیشون براشون اهمیت داره . می خوان واسه اون دوندگی کنن . خونواده ام در اون حد هزینه تحصیلمو می دادن .. یه پولی توی جیبم می ذاشتن که بتونم تو رو به یه ساندویچ دعوتت کنم ولی نمی تونستم برات هدایای قشنگی بخرم . مانتوهای رنگ و وارنگ .. وقتی می رفتی پشت ویترین مغازه ها و با یه حالتی به جنسای لوکس نگاه می کردی دلم می گرفت .. یادته ؟
-آره مهرشاد ..تو همش فرار می کردی
-خجالت می کشیدم ..
-آخه من که از یه دوست انتظار نداشتم .. اگرم یه بار بهت گفتم خسیس از ته دلم نبود . یه جورایی داشتم شوخی می کردم .
-ولی لحنت طوری بود که جدی هم قاطی شوخی بود .. من می خواستم با این پولی که از این شاگردام می گیرم واسه تولدت یه هدیه خوب بگیرم . هر چی که تو می خواستی ..
-که نشون بدی خسیس نیستی ؟
-نمی دونم درسا .. نمی دونم چی رو می خواستم نشون بدم . ولی همیشه چند قدم عقبم . دیگه واست اهمیتی نداره ..برات خوشحالم که خیلی راحتی . داود هم پسر خوبیه . قدر فرشته ای مثل تو رو می دونه .
-یعنی تو واقعا به خاطر من داشتی زحمت می کشیدی ؟
-حالا دیگه انگیزه ای ندارم . فقط به خاطر تعهدی که دادم دارم درس میدم ..
-سردر نمیارم . ولی باید یه قولی بهم بدی ..
-چه قولی ؟!
-دیگه سیگار نکشی ..
-شاید باورت نشه اون اولین و آخرین بود .. فقط سه چهار تا پک بهش زدم و انداختمش دیدم کار من نیست .
-حالا چرا این روزا این قدر ازم فاصله می گیری .. حدود دو ساله که با هم دوستیم . یعنی اگه تو هم می رفتی نامزد می کردی باید فراموش می کردیم که من و تو روزای خوبی رو به عنوان دو دوست و دو همکلاس با هم داشتیم ؟
-حق با توست درسا . ولی خب راستش من همیشه چهره داود رو مجسم می کردم که ممکنه مثلا حساس باشه نسبت به این که یک پسری داره با همسر آینده اش حرف می زنه ..
-مگه فقط تو تنها پسر این کلاسی .. هنوز باورم نمیشه .. تو واسه من خودت رو به درد سر انداختی ..
-نه چه درد سری ! این یه علاقه بود . به قول تو علاقه نسبت به یک دوست . یا یک همکلاس .. شریک درسی و تحقیقات ..
-چرا صدات گرفته مهرشاد
-دارم سر ما می خورم ..
مهرشاد و درسا با هم خداحافظی کردند .
مهرشادحالا توی اتاقش بود و بازم از پنجره بیرونو نگاه می کرد . چی می شد اگه قد و قامت درسا رو می دید که به ناگهان از سر پیچ پیچیده توی کوچه .. به سمت خونه شون بیاد .. زنگ درخونه شونو بزنه ..اونم با اشتیاق راه پله ها رو دو تا یکی کنه و خودش درو واسش باز کنه .. چرا بهش نگفته بود که دوستش داره . یعنی اون عاشق درسا بود و نمی دونست ؟ وقتی که اون رفت فهمید که چقدر دوستش داره ؟ که نمی تونه بدون اون زندگی کنه ؟ نه ..نه .. آدم که نمی تونه با هر دختری که سلام علیک می کنه عاشقش شه .. ولی اون و درسا ساعتهای زیادی رو در مورد مسائل مختلف با هم درددل می کردند .. هر دو از این می گفتند که تا به حال دوستی از جنس مخالف نداشتند .. در مورد همه چی صمیمانه حرف می زدند.. ولی شاید اون احساسش با احساس من فرق می کرد .. هر توری که داشتیم هیشکدوممون احساس همو به هم نگفتیم .. شایدم اون هیچ احساسی نسبت به من نداشت . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#5 | Posted: 6 Jul 2015 22:51
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۴


درسا فکرش بد جوری مشغول شده بود . حوصله جواب دادن به تلفن داود رو نداشت . همش به این فکر می کرد که چرا مهرشاد باید به خاطر اون دهها ساعت خودشو به سختی بندازه . از وقت خواب و درس خوندن خودش بزنه به چه انگیزه ای ! به این که به یه دختر نشون بده که خسیس نیست ؟ فرض کنیم که اون بخواد اینو نشون بده . مثلا درست گفته باشه واسه همین بوده باشه . چرا براش مهم بود که من د ر مورد اون چی فکر می کنم . چرا ؟ اصلا واسه چی خود منم باید راجع به کارای اون این قدر حساس باشم ؟ یه لحظه فکرش رفت به شب قبل . که اون و داود شامو رفته بودن بیرون و سفارش چلو ماهی داده بودن . اون عاشق ماهی بود . همون لحظه به یادش اومد که اون و مهرشاد رفته بودن به یه ساندویچی .. اون روز همبرگر حالشو به هم زده بود . دیگه به خودش گفته بود که امکان نداره همبر گر بخوره . ولی بازم خورده بود . دلش واسه رفتن به ساندویچی تنگ شده بود .. با پول چلو ماهی و مخلفاتش اون و مهرشاد می تونستن پنج بار برن به ساندویچی و همبر گر بخورن ولی اگه می خواستن پیتزا بخورن دو بار بیشتر نمی شد که برن .بازم بسته به اندازه پیتزا داشت . خنده اش گرفته بود از این جور حساب کتاب کردنای خودش .. پسر پسر من اگه بهت می گفتم خسیس این تکیه کلامم بود .. آره حق با توست شایدم یه نموره ای درکت نمی کردم .. دیوونه دیوونه کی به تو گفته واسه من خودت رو بندازی توی دردسر .. کی گفته .. یه نگاهی به لباسای جدیدش انداخت . به مانتوهاش .. به کیف و کفش و چکمه اش .. یعنی این نهایت اون چیزایی بود که می خواست ؟ حالا که همه اینا رو داره .. داره این جور فکر می کنه ؟ تا چند وقت دیگه داود واسش زانتیا می گیره .. ولی اون و مهرشاد بیشتر وقتا سوار اتوبوس می شدن . یه چیزایی هست که آدم همیشه و تا وقتی که زنده هست می تونه به دستش بیاره ولی یه چیزایی هم هست که وقتی از دستش دادی دیگه از دستش دادی . نه .. درسا چی داری به خودت میگی ؟ طوری حرف می زنی که انگار اون دوستت داره و تو هم عاشقشی . چرا الکی برای خودت می بری و می دوزی . دیگه مهرشاد تا همین حدی واست مناسب بوده که تو رو از تنهایی در بیاره . زشته دختر . تا دو سه ماه دیگه باید عروس شی .. چرا من فقط به داود به عنوان یه آدم مهربون و با شخصیت نگاه می کنم . چرا اگه توی دستش سیگار ببینم نمیرم به سمتش و نمیگم نکش ؟ ! چرا ؟! چرا نمی تونم یه جواب درستی واسه خودم داشته باشم ؟! یعنی نهایت لذ ت من از زندگی و راحتی این بوده که همین چند تا لباسو داشته باشم و آروم بگیرم که به خواسته هام رسیدم ؟ قسمتی از اینا رو که بابام می تونست ردیف کنه .. یعنی من حالا دارم این حرفا رو می زنم چون اشباع شدم ؟ نهههههههه درسا ... واسه این نیست . چون حتی یک ماشین گرون قیمت مثل زانتیا هم نمی تونه آرومم کنه .. چه طور می تونم .. این حالت خودمو توجیه کنم .. بس کن درسا .. یه خورده به خودت برس .. به شوهر آینده ات توجه کن . از مهرشاد فاصله بگیر . اون آرومه .. مظلومه . داره مظلوم نمایی می کنه . داره زندگیت رو به هم می زنه . اگه بهم علاقه داشت چرا قبلا نگفت . اون داره زندگی منو تباه می کنه . نابودم می کنه . منم باید از اون فاصله بگیرم . همون جوری که اونم ازمن فاصله گرفته . این جوری خیلی بهتر میشه فراموشش کرد . ازش معذرت هم که خواستم . نههههههه .. خدایا ! کمکم کن . دیگه توی چهره اش نگاه نمی کنم . سعی می کنم با این مسئله کنار بیام . به داود بیشتر محبت کنم . اون خیلی هوامو داره . اون سرم داد نمی کشه . این که دلیل نمیشه . الان خیلی جا ها می بینی یه دختر با کلی پسر دوست میشه یه دوستی ساده ولی با یکی دیگه از دواج می کنه . همه اینا واسه اینه که من تجربه نداشتم . وگرنه این که نشد خاطره که مثلا رفتم باهاش ساندویچ خوردم . یا رفتم شهر بازی .. یا توی کلاس فلان استاد دستمونو داشتیم جلو دهنمون تا صدای خنده هامونو نشنوه .. اینا که خاطره نشد بخوام واسش عذاب بکشم . پس من دیگه بهش توجهی نمی کنم ...
روز بعد در فضای دانشگاه فقط یه سلامی به مهرشاد کرد و ازش فاصله گرفت . پسر تعجب می کرد اونم با این که نا آرام بود ولی نسبت به روز قبل کمی بهتر شده بود . شاید واسه تلفن شب گذشته درسا بود و اشکهایی که در تنهایی تسکینش داده بود .. اما چرا این دختر این قدر سرد نشون میده . درسا حس کرد که شاید بتونه مهرشادو فریبش بده که هیچ توجهی بهش نداره ولی خودشو نمی تونست که فریب بده . ساعت تفریح شد .. یه لحظه از دور صحنه ای رو دید که اونو میخکوبش کرد . با این که در این محیط نباید حساسیت نشون می داد ولی از این که شیلا یکی دیگه از همکلاساش خودشو به مهرشاد چسبونده ولش نمی کرد لجش گرفته بود . اونا که اصلا با هم سلام و علیک هم نداشتن . مهرشاد هم که بعد از کلاس فقط با من بود .. یعنی چه ؟! اصلا به من چه مربوطه ؟! اون هر غلطی که دلش می خواد بکنه . سیگار بکشه بره دوست دختر بگیره . اصلا بره بمیره .. خدایا .. شیلا دخترقشنگیه .. اما بیشتر قشنگی هاش واسه آرایش زیادشه .. ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی
     
#6 | Posted: 6 Jul 2015 22:55
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۵


شیلا خیلی مار مولکه . اون به پسرا توجهی نمی کنه ولی اگه به یکی توجه کنه یعنی خیلی دوستش داره . می خواد قاپشو بدزده . کاری کنه که اونو واسه خودش داشته باشه . حتی شاید اونو به دام ازدواج بندازه . نه .. درسا مگه تو نگفتی که کارای مهرشاد ربطی به تو نداره ... ولی مهرشاد خیلی ساده هست . خیلی احمقه .. تو احمقی پسر ! خیلی راحت می تونه فریبت بده .. درسا فقط با خودش زمزمه می کرد و اصلا به دور و برش توجهی نداشت . بی اختیار پاهاش کشیده شد به سمتی که اون دو نفر رفته بودند . اونا روی نیمکتی میون درختچه های انبوه نشسته بودند . حتی اگه دست همومی گرفتن کسی نمی دید . فضای دانشگاه این جور نشستن کنار همو تحمل نمی کرد . ولی در اون ساعت روز اون جا خیلی خلوت بود .. درسا گوشه ای مخفی شد تا مهرشاد و شیلا رو بهتر ببینه . شیلا می خندید و مهرشاد به گوشه ای خیره شده بود .. به چی فکر می کنی مهرشاد ؟ به من ؟ نه ...تو نباید به من فکر کنی .. به شیلا هم نباید فکر کنی .. اصلا به هیشکی نباید فکر کنی .. نهههههه نههههههه ... چرا ..چرا ... یه لحظه دست شیلا رو دید که به سمت دست مهرشاد رفته . دستشو گرفت توی دست خودش .. مهرشاد دستشو ول کن . دیوونه .. احمق .. اون به درد ازدواج با تو نمی خوره ..خواهش می کنم .. ولش کن .. ولش کن ....
شیلا : این روزا خیلی ناراحتی .. راستش من فکر می کردم تو و درسا زوج خوبی واسه هم میشین . همه هم همینو می گفتن . یه لحظه از هم جدا نمی شدین . فقط شبا از هم جدا بودین ..
مهرشاد : واسه همین حرفا می خواستی با هام باشی ؟
-نه خواستم بهت بگم که دنیا به آخر نرسیده . رسم روزگار و زندگی همینه . این که نمیشه هر کی هر کی رو دوست داره بهش برسه. وقتی از یکی نا امید شدی یکی دیگه -من به کسی امید وار نبودم .
-به شیلا دروغ نگو ..
-تا حالا کجا بودی .
-زیر سایه عشقت درسا جون . من اگه می دونستم اون خیلی نامرده زود تر از اینا میومدم سراغت .
- خیلی راحت حرفاتو می زنی .
-من عادت کردم به این که خیلی راحت باشم . ولی فقط یه خوبی دارم این که هیچوقت پامو توی زندگی کسی نمی ذارم ولی اگه از کسی خوشم بیاد و بدونم به کسی وابستگی نداره برای به دست آوردنش هر کاری می کنم .
-مثلا تو یهو از وسط آسمون افتادی پایین که بگی دوستم داری ؟ یک روزه ؟
-نه یک روزه نیست خیلی وقته . ولی این درسا نمی ذاشت ..
-مگه کاریت داشت ؟
-نه وجودشو میگم .
-خوشحال شدی که اون بله رو گفته ؟
-نمی دونم . من بد جنس نیستم . می بینم خیلی ناراحتی . شاید دوست ندارم ناراحتی تو رو ببینم . چیکار کنم . بذار بقیه هر چی میگن بگن ..
-بهت نمیاد این قدر مهربون باشی .
شیلا : چرا ؟ چون یک کیلو پودر و ماتیک رو صورتم مالیدم ؟ تو که نگات به اینا نبود .
-تو منو از کجا می شناسی . به قول خودت درسا که وقتی واست نذاشته بود ..
-خب حالا ... پسر ! بعد از کلاس میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم ؟
-به شرطی که از اون حرفایی نزنی که من بهش اعتقادی ندارم .
-چون درسا ولت کرد ؟
-ما اصلا با هم رابطه اون جوری نداشتیم .
-ولی یه حسی بهم میگه تو خیلی دوست داشتی و دلت می خواست که رابطه اون جوری هم داشته باشی ..
-منظور ؟
-یعنی همون عشق و عاشقی دیگه .. فکر کردی به علاوه هیجده رو میگم ؟
-ببین شیلا بین من و اون دختر هیچی نبوده .
-خیلی دلت می خواست باشه ..نه ..؟
-بس کن .. بس کن دختر .. اصلا به تو چه ربطی داره . یهو پا شدی اومدی و داری توی همه کارا دخالت می کنی . رو اعصاب آدم راه میری . ..
مهرشاد حس کرد که کمی تند رفته ..
-ببین شیلا من اهل عشق و عاشقی نیستم از این چیزا خوشم نمیاد ..
-ولی من دوستت دارم .. حالا اون رفته ..
-تو چی رو می خوای بدونی .. این که من درسا رو دوست داشتم ؟ آره دوستش داشتم . ولی دیگه تموم شد . حالا فهمیدم آدم اگه یه کسی رو دوست داره باید بهش بگه . منتظر نباشه تا اون طرف هم احساس خودشو بهش بگه . یا موفق میشه یا نمیشه .. در هر دو حالت دیگه حسرت اینو نمی خوره که اگه عشقشو ابراز می کرده شاید موفق می شده . -حالا تو چون عشقتو ابراز نکردی و مرغ از قفس پرید حسرت می خوری ؟
-چرا این سوالا رو می کنی شیلا ؟
-واسه این که دوستت دارم . واسه این که می خوام بدونم روحیه ات چطوره . تا چه حد می تونی عاشق شی ؟ و عاشق بمونی . اصلا می تونی و حسشو داری ؟
-شیلا تو اصلا واسه چی عاشقم شدی ؟
-نمی دونم همین جوری . از حرکات و رفتار تو خوشم اومد . نمی دونم چرا . شایدم از تیپ تو .. از رفتار و طرز بر خورد تو ..
-ببین همین حس نمی دونم ها در منم باید باشه . منم باید ندونم واسه چی عاشقتم ..
-خوشم میاد مهرشاد از طرز صحبتت ..
-خیلی ها میگن از این دختر باید ترسید .. دختر خوشگلیه ونمی دونه دوست داشتن چیه -مهرشاد ! شیلا به هر کسی نمیگه دوستش داره . شیلا فریب نمیده .. ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی
     
#7 | Posted: 6 Jul 2015 23:00
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۶


شیلا : یعنی به نظرت آدمای خوشگل حق زندگی کردن و عاشق شدن ندارن ؟ چون ممکنه هر روز عاشق یکی شن ؟ چون ممکنه خیلی های دیگه عاشقش شن و قلبشو بدزدن ؟
مهرشاد : اومدی تا همینا رو بهم بگی ؟
شیلا : نه اومدم تا از آب گل آلود ماهی بگیرم . ولی حس می کنم که نمی تونم .
مهرشاد : خوشحالم که صاد قانه حرفاتو می زنی .
شیلا : خیلی دوستش داری ؟ با این که تا چند وقت دیگه از دواج می کنه ؟ بهش حسودیم میشه ..-گاهی آدم سالها و ماهها با یکیه .. یعنی نه این که براش حرفای فدایت شوم بزنه ولی همراهشه . اگه سرش درد بگیره سر اونم درد می گیره .. اگه گشنه اش شه اونم احساس گرسنگی می کنه . اگه یه چیزی بخواد اونم می خواد تا احساس اونو حس کنه .. وای که این پیتزا چقدر حالمو به هم می زد اونم فکر کنم همبرگر دوست نداشت ..
شیلا : پس خیلی به خاطر هم فداکاری می کردین ..
مهرشاد : اون به این شکلی که من دوستش داشتم دوستم نداشنت . دیگه همه چی تموم شد .. نمی خوام اسمشو بشنوم . نمی خوام حسش کنم .
شیلا : شاید نخوای اسمشو بشنوی . ولی در هر ثانیه از زندگیت داری حسش می کنی .
مهرشاد : ولی این حس واسم درد ناکه ..
شیلا : تو از کجا می دونی اونم این حسو نداره ..
مهرشاد تعجب می کرد از این که چرا شیلا این قدر زود دختر خاله شده ..شیلا مدتها بود که دوستش داشت ولی متوجه شد که دلی که پیش یکی دیگه باشه و هر چند بدونه هر گز به اون یکی نمی رسه فایده ای نداره که آدم دیگه ای بخواد دلشو به اون بده مگر این که اون شکست خورده همه چی رو فراموش کنه . اما شیلا در مهرشاد نمی دید که همه چی رو از یاد ببره .. یه لحظه یه تکه سنگی نزدیک شیلا و مهرشاد به زمین افتاد .
شیلا : چی شده ؟ انگار یکی داره سنگ پرت می کنه . فکر کنم یکی از بچه های موذی دیده که ما این جا نشستیم . مهرشاد : ظاهرا خیلی طرفدار داری شیلا . کسی دوست نداره که من و تو با هم باشیم .
شیلا : اگه تو باهام بودی هیشکی هیچ غلطی نمی تونست بکنه . ولی من تلاشمو می کنم . اون دیگه رفته . اون از زندگیت رفته .. اون حالا با یه مرد دیگه ایه به اون فکر می کنه ...
درسا همچنان اون دور و برا بود . اون بود که به سمت اونا سنگ انداخت .. یه لحظه متوجه شد که مهرشاد و شیلا از جاشون بلند شدند . فوری عقب نشینی کرد و خواست که خودشو در مسیر حرکت اونا قرار بده . حالا اونا از دو جهت مخالف به هم نزدیک می شدن . درسا سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . اون خیلی زود خوشو باخته . نه ..من نمی ذارم که اون بیبفته توی چاه . من دوستش هستم . باید مثل یک دوست خوب مراقبش باشم . اون جوری دوستش ندارم .. درسا داشت به این فکر می کرد که دوست داشتن چی می تونه باشه . به چی میگن . چرا وجود خود داود هیچ هیجانی رو درش به وجود نمیاره . چرا ترس از این که آینده چی میشه اونو وادار کرده که به یک مورد مناسب واسه از دواج پاسخ مثبت بده ...
شیلا : عشقت داره میاد این طرف .. اگه دوست داری ما یه عقب گرد بزنیم و باهاش سلام و علیک نکنیم ..
مهرشاد : نه این جوری زشته . ولی تو خیلی هوامو داری شیلا . خیلی خوبی .
شیلا : همه این کارا رو دارم واسه خودم می کنم .
مهرشاد : خیلی هم راحت حرف دلت رو می زنی .
شیلا : آدم باید راحت باشه وگرنه ناراحت میشه . آدما شاید بتونن دیگرانو گول بزنن ولی خودشونو نمی تونن فریب بدن .
درسا : به ! به ! احوال شیلا خانوم و آقا مهرشاد . خوشم میاد که فرصتها رو هدر نمیدین . از لحظات خوب استفاده می کنین . ببینم شیلا جون روز تولدت کی هست ؟ مهرشاد یک دوست خوبه که در همه حال هوای آدمو داره . من یکی ضمانتشو می کنم . فقط پیتزا دوست نداره ..
مهرشاد : یعنی تو الان داری به شیلا جون میگی هوای منو داشته باشه ؟
درسا : شیلا جون ؟ !! جالبه ..بعضی ها بعد از دو سال پسوند جون نمی گیرن ولی بعضی ها دوروزه جون می گیرن ..
چند کلام دیگه هم بینشون رد و بدل شد و از هم دور شدند ..
شیلا : میگم ظاهرا اون خوشش نیومده که من و تو با همیم . خیلی واست دل می سوزونه ..
مهرشاد : آره خیلی . جز اون جایی که باید دل می سوزوند .
شیلا: یه جاهایی هست که جز خود آدم هیشکی نمی تونه واسه آدم دل بسوزونه .
مهرشاد : طوری حرف می زنی که انگار پنجاه ساله که تجربه این مسائلو داری و سرد و گرم چشیده ای ..
شیلا : تو چه می دونی شایدم باشم . این جور که رو آدما قضاوت نمی کنن . زندگی مثل یک سرابه .. برای بعضی ها مثل چشمه آبه .. تو می تونی این سرابو نابودش کنی .. شایدم چشمه رو خرابش کنی . باید ببینی از زندگی چی می خوای . چه چیزی خوشبختی تو رو تضمین می کنه ..
مهرشاد حس می کرد که حرفای شیلا آرومش می کنه ولی به درسا فکر می کرد که چرا به ناگهان اون حرفا رو زده و شیلا هم حس می کرد که پیدا شدن سر و کله درسا اتفاقی نبوده . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#8 | Posted: 6 Jul 2015 23:14
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۷


داود : میگم عزیزم میای امروز بعد از ظهر که کلاس نداری بریم واسه خرید لباس عروس ؟ خودمون دو تا .
درسا : زن عمو و دختر همو نمیان ؟
داود : عزیزم .. اونا دیگه همه چی رو گذاشتن به عهده من و تو .. هر مدلی که تو پسندیدی من حرفی ندارم .
درسا : ولی تو هم باید خوشت بیاد ..
درسا فقط داشت به این فکر می کرد که حالا مهرشاد و شیلا حتما با هم رفتن بیرون .. ولی نه .. اونا که کلاس نداشتن از راه کلاس برن . اما از این دختر خیلی چیزا بر میاد .
داود و درسا رفتن واسه خرید لباس . اما درسا حواسش جای دیگه ای بود ..
داود : ببین عزیزم قیمتش واسم مهم نیست .. پنج میلیون .. ده میلیون ..
درسا : خیلی ها هستند که اونو کرایه می کنن . خیلی ها ندارن .. چرا بی خود بخوام اسراف کنم ..
واسه چند لحظه به این فکر می کرد که اگه مهرشاد جای داود بود چیکار می کرد . مهرشاد به خاطر اون داشت تلاش می کرد تا بتونه هدیه تولد واسش بگیره .. این قدر پول نداشت که واسه این لباسا میلیونی خرج کنه .. درسا در عالم خودش بود . من هیچوقت از ته دل بهش نگفتم خسیس . شاید نداشتن های اونو گاه زیاد درک نمی کردم . ولی خسیس گفتن های من یه کمی شوخی بود و واسه این که اذیتش کرده باشم ..
درسا : خسیس ..
داود : به من گفتی ؟
درسا به خود اومد و گفت .. اوه ببخش منو منظورم تو نبودی . این تکیه کلام یکی از دوستامه که نامزدش نمی تونه واسش خرج کنه ..
یه نگاه به داود کرده یه نگاه هم به لباسای عروس و پی در پی این کارو تکرار می کرد .. حس می کرد که به هیشکدوم از اینا توجهی نداره .. فقط حواسش پیش اینه که رابطه مهرشاد و شیلا تا به کجا رسیده . .. هیچ رابطه ای بین من و اون نیست . اگه می خواستم دوستش داشته باشم این قدر راحت به پسر عموم بله رو نمی گفتم ولی خود مهرشاد هم که اهل عشق و عاشقی نبوده .. یعنی بوده ؟ پس چرا این همه مدت سکوت می کرده و چیزی نمی گفته ؟ منم که اصلا در فکر این جور چیزا نبودم . من حتی حالاشم به این چیزا فکر نمی کنم . مسخره تر از عاشق بودن و عاشقی کردن هیچی وجود نداره . دو نفر که از دواج می کنن بعدا عاشق هم میشن . درسا می خواست با این حرفا خودشو قانع کنه که در شرایط ایده آلی از زندگیش قرار داره و هر کاری که تا حالا کرده درست بوده . من نمی ذارم شیلا به خواسته اش برسه . مهرشاد بهم گفته که تو به خاطر پول و راحتی هر کاری می کنی . اصلا این طور نیست . یعنی من این قدر پول پرستم ؟ من که در یک خونواده ندار بزرگ نشدم . من که ندید بدید نیستم . داود در همین چند وقتی حداقل یک میلیون واسم وسیله خریده .. تازه خیلی چیزای دیگه هم می خواد بخره ..شایدم خیلی بیشتر از یه میلیون هزینه کرده باشه .منم باید واسش هدیه بخرم . فکر نکنه من گداهستم . نه مهرشاد دیوونه .. بی شعور به من میگه تو پول مسلکی .. خسیس ...
داود : چیزی شده درسا ؟
درسا : نه ..من لباس عروس نمی خوام . اون شب کرایه می کنیم .
داود : چی شده تو که این چیزا رو دوست داشتی ؟ مگه نمی خوای این خاطرات قشنگتو به یاد بیاری .
درسا : من به دیدن عکسای عروسی خودم خاطرات قشنگمو اون لحظاتو مجسم می کنم . اصلا حتی اگه فیلم و عکس هم نگیریم همه اینا در ذهنم نقش می بنده ..
داود : خیلی عاطفی هستی درسا ..
درسا : نه مهرشاد ..من اصلا عاطفی نیستم .
داود : تو منو چی صدا کردی ؟ مهرشاد ؟ همکلاسته ؟
درسا : آره ..حواسم پیش اون تحقیقیه که باید تکمیلش کنم .
درسا : عزیزم ازت معذرت می خوام وقت هم نداری و همش تو رو این طرف و اون طرف می برم .
داود : نه مهم نیست . بیا بر گردیم ..
درسا همچنان در عالم خودش بود .. کی میشه درسام تموم شه و دیگه اونو نبینم ؟ وقتی نبینمش بی خیالش میشم . اصلا اگه جلو چشام نباشه دیگه بهش فکر نمی کنم .. پس چرا حالا دارم بهش فکر می کنم ؟
داود : درسا حالت خوب نیست . میریم دکتر ؟
درسا : نه خوبم . خوبم .. منو برسون خونه .. یه جوریم ..
درسا به محض این که تنها شد واسه مهرشاد زنگ زد ..
درسا : الو مهرشاد .. ببین به من مربوط نیست . تو آزادی با هر کی که دوست داری دوست باشی . همون جوری که با من دوست بودی و کسی هم مجبورت نکرده . ولی حواست به این شیلا باشه که از راه به درت نکنه . اون خیلی قالتاقه . باید ببینی هدفش چیه . اصلا پولدوسته کلاهبرداره ..
مهرشاد : راستش هرکی که باهام دوست میشه واسه این که پولدوسته منو ولم می کنه میره با یکی که وضعش خوبه .. حتما شیلا هم همینه دیگه . پس نگران چی هستی ؟
درسا : تو الان به من کنایه زدی ؟ آره ؟ منظورت من بودم ؟ باید از تو اجازه می گرفتم ؟ خیال کردی کی هستی ؟ هر غلطی که دلت می خواد بکن ..
مهرشاد : درسا این چه طرز حرف زدنه ؟ سابقه نداشته این جور بهم پرخاش کنی و حرف زشت بزنی ..
درسا : پس چی بگم ؟! فکر کردی زندگی همش رو پول می گرده ؟
مهرشاد : اینو باید از تو پرسید ..ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#9 | Posted: 6 Jul 2015 23:29
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۸


درسا : به نظر تو من و تو تا آخر درسمون باید همین جور دوست هم می بودیم و بعد خدا حافظ ؟ حالا فرض کن 3 ماه زود تر از هم فاصله گرفتیم .
مهرشاد : من که حرفی ندارم . من که همه چی رو قبول کردم . تویی که برام زنگ زدی . تویی که نمی ذاری من زندگیمو بکنم . تویی که نه بودنت معلومه نه نبودنت ..
درسا : یعنی من بمیرم تو راحت میشی ؟
مهرشاد : واسه چی بمیری عروس خانوم ؟ تو یه دنیا امید و آرزو داری . بهم خبر رسیده که خانوم پول پرست داشتن لباس عروس می خریدن .. پنج میلیون بیشتر شد ؟ تو خوشبختی رو در این چیزا می بینی و بهش رسیدی . واسه چی ناراحتی . واسه چی واسه کی دل می سوزونی ؟ واسه من ؟ واسه منی که تمام خوشبختیش تمام امیدش به این بود که روز تولدت خوشحالت کنه ؟
درسا : واسه چی می خواستی خوشحالم کنی ؟
مهرشاد : هیچی . می خواستم بهت بگم بعضی صفات شخصیت آدم می تونه ثابت باشه ..بعضی ها تغییر می کنه ..
درسا : اینم شد حرف ؟!
مهرشاد : می خواستم بهت بگم برام عزیزی . تو به هدیه من نیازی نداشتی .. می خواستم خیلی چیزا بهت بگم ..
درسا : ولی نگفتی ..
مهرشاد : بعضی آدما بعضی چیزا رو زود نمی تونن بگن . عادت ندارن . ولی میشه احساسشونو خوند . فکرشونو خوند . تو متعلق به دنیای دیگه ای بودی . شاید این واسم یه رویا بود که تو رو در دنیای خودم احساس کنم . من نمی تونستم در دنیای تو زندگی کنم . اما می دونستم تو خیلی خوبی . خیلی مهربونی ..منتظر آینده بودم . وقتی پشت ویترین مغازه ها به اون چیزایی که علاقه داشتی نگاه می کردی و هر چیزی رو با علاقه شرح می دادی من از خودم بدم میومد . فرهنگ تو رو دوست نداشتم دستم خالی بود ولی دوست داشتم دنیا رو به پای تو بریزم ..
درسا : نگفتی واسه چی ..
مهرشاد : واسه این که همکلاس بودیم . دو تا دوست بودیم . می خواستم خودی نشون بدم .
درسا : خیلی دیوونه ای مهرشاد . می دونی مهرشاد آدمایی که عاشق همن به هم پرخاش می کنن . دیوونه میشن .. از رو دیوونگی یه حرفایی می زنن . تحمل دوری همو ندارن ..
مهرشاد : یعنی تو هم دیوونه شدی درسا ؟
درسا : تو چی مهرشاد دیوونه نیستی ..
مهرشاد : نه ..عزیزم ..نه من دیوونه نیستم . هیچ وقت هم دیوونه نبودم که با دیوونه ای مثل تو باشم . تو حالا یکی دیگه رو داری که بهش بله رو گفتی . این جور حرف زدنای ما درست نیست ..
درسا : یعنی من در مورد احساس تو اشتباه می کنم ؟ آره مهرشاد ؟ تو دوستم نداری ؟ قبلا هم نداشتی ؟ هیچوقت عاشقم نبودی ؟
مهرشاد : نه .. هیچوقت دوستت نداشتم . هیچوقت عاشقت نبودم . اصلا من به عشق اعتقادی ندارم . همش چرنده ..مزخرفه ..چرته ..وجود نداره .. کلکه .. به درد کتابا می خوره .. برو به زندگیت برس ..
درسا : به خاطر شیلاست که این حرفا رو می زنی ؟
مهرشاد : درسا دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم ..
درسا : چون واست مهم هستم نمی خوای باهام حرف بزنی ؟
مهرشاد : نه ..نمی خوام وقتمو با تو تلف کنم عروس خانوم . ..
مهرشاد دیگه نتونست ادامه بده .. گوشی رو قطع کرد و یه زنگ واسه شیلا زد و ازش خواست که یه دوری با هم بزنن . اون یکی رو می خواست که با هاش درددل کنه . آرومش کنه . حرفاشو بشنوه .. ماجرا رو واسه شیلا تعریف کرد ..
شیلا : ببین من کنارتم . نمی خوام احساس نا امیدی و ناراحتی کنی . عذاب بکشی .. رو من حساب کن . چرا بهش نگفتی عاشقشی .. چرا ؟
مهرشاد : که بهم بخنده ؟که مسخره ام کنه ؟ تازه من نامرد نیستم . اون به یکی دیگه قول ازدواج داده .. اون وقت من باهاش حرفای عاشقانه بزنم ؟ گیریم که اونو تحت تاثیرش قرار بدم این نامردیه . خودم قربونی شدم کم نیست که یکی دیگه رو هم قربانی کنم ؟
شیلا : تو با این حرفات داری میگی که درسا دوستت داره ..
مهرشاد : نه فکر نکنم . شاید دلش واسم می سوزه این معناش دوست داشتن نیست .
شیلا : تو چقدر خوبی مهرشاد . کاش قبول می کردی عشق منو ..
مهرشاد : شیلا من دارم نابود میشم .
شیلا : به نظر من درسا هم داره نابود میشه . ما آدما بیستر وقتا قدر چیزا رو وقتی می فهمیم که اونا رو از دست بدیم . بعضی وقتا هم یه احساسی در ما هست که متوجهش نیستیم یه تلنگری لازمه که متوجه اون حس بشیم . من فکر می کنم شما هر دو تون خجالتی بودین ..اما ترس باعث شده که این خجالتو تا حدودی بذارین کنار .
مهرشاد : ترس از چی ؟
شیلا : ترس از روزای شکست . از حسرت به خاطر آینده .
مهرشاد : نه اون همچین احساسی رو نسبت به من نداره . اگرم داشته باشه حالا دیگه خیلی دیر شده .. با این که از همسر آینده اش بدم میاد ولی یاد نگرفتم که در زندگیم نامردی کنم ..
شیلا : این اسمش نامردی نیست . شما دو تا واسه هم ساخته شدین ..
مهرشاد : نمی دونم شاید دوست ندارم آبروی کسی که دوستش دارم بره . حالا تو چرا دو پهلو حرف می زنی شیلا . از یه طرف میگی عاشقمی . از طرف دیگه میگی برم و زودتر تکلیفمو با درسا روشن کنم ..
شیلا : جوابتو چند لحظه پیش خودت دادی . آدما وقتی متوجه میشن چقدر عاشقن چقدر طرفشونو دوست دارن که به خاطر اون حاضرن عذاب بکشن .. به خواسته شون نرسن ولی طرفشون خوشبخت باشه . اون حس و حرفا ی من با این حس تو یه تفاوتی هم داره .. من اگه یه کاری می کنم می دونم تو دوستم نداری . تو نمی تونی عاشقم باشی .. ولی تو که این کارو می کنی ته دلت یه حسی بهت میگه که شاید درسا دوستت داشته باشه .. میگی این طور نیست ولی حس می کنی که شاید باشه . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#10 | Posted: 6 Jul 2015 23:39
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۹


مهرشاد : حالا دیگه خیلی دیر شده . چه اون دوستم داشته باشه که می دونم نداره و چه دوستم نداشته باشه دیگه نمیشه کاریش کرد .
شیلا : میشه کاریش کرد . باید خواست . نخواستن با نتوانستن فرق می کنه . می رسه به جایی که ما آدما باید رو در بایستی ها رو بذاریم کنار . شاید دلی بشکنه . اما اگه یک دل بشکنه خیلی بهتر از اونه که دو تا دل بشکنه .. شیلا حرفی زده بود که برای لحطاتی مهرشادو به فکر فرو برد . و بعد ساعتها به اون حرف فکر کرد .. که اگه دلی بشکنه بهتر از اونه که دو تا دل بشکنه .. گاه آدما ایثار گری هایی می کنن خودشونو قربانی می کنن .. نمیشه به این گفت ارزش .. نمیشه گفت فداکاری .. فکرش رفت پیش فیلم خیلی قدیمی سنگام .. هرچند شرایط اون با شرایط مرد شکست خورده قصه فرق می کرد . در اون جا هم قلب دو نفر شکست تا یک نفر به آرامش برسه . شیلا مهرشادو دوست داشت . می خواست اونو داشته باشه .. اما دوست نداشت به هر قیمتی به این خواسته اش برسه . اون می خواست وقتی به عشقش می رسه اون دیگه حسرت اینو نخوره که برای به دست آوردن کسی که از دستش داده تلاشی نکرده . و در جهتی دیگه درسا حس می کرد که نمی تونه با پسر عموش خوشبخت شه حتی اگه کار اون و مهرشاد به جایی نرسه . به این فکر می کرد که تا به کی می تونه به خودش عذاب بده . فقط همینو متوجه بود که خیلی خوب شده وقتی بله رو به پسر عموش گفته در جا با اون از دواج نکرده . بیشتر دخترا به خاطر این از دواج می کنن که ترشیده نشن . که نمی دونن آیا خواستگار بهتری هم براشون می رسه یا نه . البته اونایی که بدون عشق از دواج می کن همچین حسی رو دارن . حتی خیلی از اونایی هم که دم از عشق و دوست داشتن می زنن وقتی که یه مورد مناسبی به گیرشون میفته اون عشق و احساس و وفاداری رو که نسبت به یکی دیگه داشتن دیگه ندارن . کمرنگ میشه واسشون . حس می کنن چشاشون به واقعیت باز شده . فر هنگها عوض میشن . این همه اون چیزی نبوده که من می خواستم . داود می خواد یه ماشین به اسمم کنه و خیلی چیزای دیگه . اون می خواد نشون بده که دوستم داره . واسه من هر کاری می کنه . می خواد نشون بده که منو بیشتر از خودش دوست داره . برای زن چی می تونه مهم تر از این باشه که یکی اونو این جوری دوست داشته باشه . نه به خاطر مالی که می بخشه . بلکه به خاطر این که از خودش می گذره .. فقط یه چیزی می تونه مهم تر باشه . این که اون زن بخواد قصه دلها رو با یکی دیگه بخونه . شاید اون قصه به روانی قصه ای نباشه که ازعاشقش می شنوه ولی واسه اون خیلی لطیف تر از تمام قصه های دنیاست . می تونه زیر درختان بی برگ و سایه با کسی که دوستش داره زندگی کنه . آخه می تونه به سایه های اون تکیه کنه . حتی اگه به عشقش هم نرسه دیگه حسرت اینو نمی خوره که چرا به دنبالش ندویده چرا خودشو از اونی که به بندش کشیده رها نکرده . درسا داغون شده بود . دوست داشت به داود بگه که همه چی رو بهم بزنن .. از یه طرف دوست داشت که اونم براش هدیه بگیره تا شرمنده اش نباشه .. ولی پول به اندازه کافی نداشت .. با این که می خواست از دام اجبار فرار کنه بازم به این فکر می کرد که اگه مهرشاد اونو دوست نداشته باشه و همه چی یک خیال باشه چی میشه . اگه داود می رفت به سمت دختر دیگه ای اون خوشحال می شد ولی حالا داشت از این عذاب می کشید که نمی دونست بین شیلا و مهرشاد چی می گذره .. چی پیش میاد . انگاری دوست نداشت به غیر از اون دختر دیگه ای در خاطرات مهرشاد جایی داشته باشه . چرا با هم خیلی حرفا رو نزده بودند ؟ چرا مهرشاد داره لجبازی می کنه ؟ چرا این قدر ناراحته ؟ حتما یه علتی داشته که اون رفتارو در پیش گرفته .. داود متوجه این سردی رفتار و حالاتش بود .. درسا حس می کرد داره افسردگی می گیره .. عذاب می کشه .. داود می خواست اونو ببره پیش یک روان پزشک ..
-نه من با تو نمیام ..من هنوز مجردم . بابام منو می بره ..
-چه فرقی می کنه ! من و تو تا یکی دو ماه دیگه با هم از دواج می کنیم ..
-نه داود من به اندازه کافی به گردنت خرج انداختم ..
-این حرفا چیه .. بیا با هم بریم ..
درسا فریاد می کشید .. و خونواده اش ازش می خواستن که این رفتارو با داود نداشته باشه . اونا خجالت می کشیدن .. درسا با ناراحتی و در خود بودنش می دونست داره چیکار می کنه . هوشیاری خودشو حفظ کرده بود .. حتی به زحمت درساشو می خوند . اون هر روز شاهد این بود که مهرشاد و شیلا چه جوری با هم گرم می گیرن .. ولی شیلا هنوز می دونست که دل مهرشاد با اون نیست ..
شیلا : یه سوالی ازت بکنم مهرشاد ؟
مهرشاد : بکن عزیزم .
شیلا : هیچوقت به این فکر کرده بودی که با درسا از دواج کنی ؟ البته می دونم جوابت چیه . تا وقتی که اونو از دست داده بودی که نه ..
مهرشاد : درست میگی .. بعدش به این فکر می کردم که چه خوب می شد به عنوان یک همسر همیشه در کنار خودم می دیدمش ..تا از دستش نمی دادم . تا یکی که امکاناتش بیشتر از منه نمیومد و ازم نمی دزدیدش ..
شیلا : ببین مهرشاد کسی اگه کسی رو دوست داشته باشه اصلا دزدیده نمیشه . الان اگه دنیای بدون تو رو بذارن یه طرف و تو رو در طرف دیگه ای قرار بدن من تو رو انتخاب می کنم . چون دوستت دارم . خوشبختی خودمو .. هستی خودمو در تو می بینم . دنیا با همه زرق و برق هاش نتونسته تو رو از من بدزده .. ماشین شاسی بلند .. کاخ های شیک .. سفر های خارجه ,. جواهرات .. هیشکدومشون نمی تونه جای قلب تو رو بگیره . و جای تو رو در قلب من .. ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / شکست سراب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites