تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

چراغ آخر

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 26 Sep 2015 13:47
درخواست ایجادتاپیک درتالار خاطرات وداستان های ادبی دارم
رمان چراغ اخر
نویسنده صادق چوبک
تعداقسمتا کم ترازبیست قسمت

     
#2 | Posted: 26 Sep 2015 15:27
قسمت اول چراغ اخر
کشتی تازه لنگر برداشته و راه دریا را پیش گرفته بود،اما هنوز صدای دندان قرچه چرثقیل ها که مدتی پیش از کار افتاده بودند توگوش جواد زق رق میکرد ودرونش را می خراشید.کشتی به خودمیلرزید. صدای کشدار جهنمی آتشخانه وموتور ولرزش دردناکی در تن آن انداخته بود.تخته های کف آن زیرپایش مورمور میکرد وحالت خواب رفتگی در پای خودش حس میکرد.او باسفردریا اشنابود.امان آن چه در این سفر آزارش میداد، گروه بسیاری ازمسافرین جور واجور و زوار رنگ ورانگی بودند که بلیت درجه سه داشتند و روی سطح کشتی پهلوی او تو همدیگر وول میزدند اگرپول بیشتری داشت، او هم دست کم یک بلیت درجه دو میخرید و میرفت تو یک اتاق کوچک که حمام و روشویی و تخت خواب پاکیزه ای داشت و دور از شلوغی در را رو خودش میبست و از دریچه کوچک گردی که در چسبان کیپی داشت تو دریا نگاه میکرد.اما اکنون که او هم روسطحه جا داشت ناچار بود دست کم از بوشهر تا بصره را باصد جورآدم دیگر همنشین و دمخورباشد و تو روی آن ها نگاه کند وجار و جنجالشان راتحمل کند.چاره نبود.فصل زیارت بود.مسافرین درجه یک و دو،در اتاق های خود درطبقه های بالای کشتی جا گرفته بودندو جا گروهی ازآن ها که کاری نداشتند رو نرده های عرشه خم شده بودند وبه مسافرین درجه سه و دریا نگاه میکردند. مسافرین درجه سه گله بگله روسطح کشتی جاگرفته بودند.هرکه هر فرشی داشت زیرپایش گسترده و نشسته بود.از دم پله ورودی همینطور آدم نشسته بودتا دورانبار بزرگ وپای پلکانی که به عرشه و پل واتاق های درجه یک و دو میرفت همه جاپر بود ازمسافرین زوار ومسافرین ایرانی و هندی و افغانی و عرب و سیاه و سفید و زن و بچه که تو هم وول میزدندمیان آن هابازرگانان دم و دستگاه دارهم بودندکه مسافرت روی سطحه رابر اتاق ترجیح میدادند.این ها رو جاجیم های قشقایی و خورجین های پر وپیمان خود لم داده و دارای قبل منقل مفصل بودند وغلیان بلور میکشیدند و افاده میفروختند. این ها بارها به سفر رفته بودند وراه چاه را میدانستند و هوای باز و معاشرین تازه میخواستند وازاتاقک زندان مانند کشتی بیزار بودند. میخواستند بگویند و بخندند. میان مسافرین گدا و درویش وبیمار و سید قاچقاچی نیز زیاد بودکه همه درکنارهم میزیستند وحریم هریک همان تکه فرش یاگونی و بار بنه ای بود که رویش نشسته یا به آن تکیه داده بود.آنهایی که باهم آشناشده بودندباهم میگفتند و میخندیدندو برای هم تکیه میگرفتند وچیز بهم تعارف میکردند.و آنهایی که هنوز نمیشناختند پی بهانه میگشتند تازودبا هم آشناشوند.این ها بیخودی تو رو هم لبخند میزدند.خواهان آشنایی هم میبودند.چپق و سیگار وغلیان وباسلق و جوزقند وماهی مویز وخرما وانجیرخشک بود که پیاپی بهم تعارف میکردند. در این سفر دراز گویی آشنایی همنشینان اجباری بود وخواه ناخواه باهم بودند وچاره ای نداشتندجزآن که با هم آشنا بشوند و سفر دراز دریا را تنها نباشند.هرکس برای خود کاری میکرد.یکی فرش میگسترد،یکی غلیان چاق میکرد.یکی منقل سفری خوراک می پخت،یکی ماهی سرخ میکرد،یکی آتش چرخان می چرخاند.سماورها غل غل می جوشید وپریموس ها ناله میکرد.شوق سفر.ومخصوصا در زایرین شوق زیارت، همه را بهم نزدیک کرده بود و ذوق زدگی و سبکسری بچگانه ای حتی درمیان پیران پدیدآورده بود.جوادتنهابود. میرفت به کلکته درس بخواند. سالی دوبار این راه را میرفت، و ازاین روباکشتی ومسافرین جور واجور همیشگی آن آشنا بود،میدانست چگونه از آن ها دوری بجوید وچگونه با آن ها آشناشود.اما این بار ناچار، کشتی به بحرین و قطرهم میرفت واز آن جا به سوی هندوستان روانه میشدو سفری درازبود.اما او خوشش می امد سفردریا را دوست داشت.کشتی یکراست میرفت بصره و از آن جا برمی گشت به کویت واز آن جابه بحرین وسپس به قطر وازآن جا یکراست میرفت به کراجی.و جواد از کراجی باترن میرفت به کلکته.می دانست که همه زایرین در بصره پیاده می شوند.اکنون هم روی سطحه کنارنرده برای خودجا گرفته بود.تخت خواب سفری خود را زده بود وچمدانش راپهلوی آن گذاشته بود و ایستاده بود به مسافرین نگاه میکرد. هوای دریااعصباش رانرم وآرام ساخته بود.ازمسافرین دلش زده بود.روی نرده خم شد وبه دور نمای مه آلود بوشهر نگاه کرد.بوشهر پس پس میرفت و از دریا فرار میکرد.برج های(عمارت دریا بیگی)و خانه های بلندکنار دریا آهسته جاهای خود راعوض میکردندوپس و پیش میشدند. زمین وخانه ها و آسمان و نخل ها کج و کوله میشدندو تمام بندرفرارمیکرد.یادش آمد که چقدرکنار این دریا بازی کرده و از آن ماهی گرفته بود. چقدر(لوت)و(گل بگیر شده)و(خرمن چن من)بازی کرده بود.هراندازه بندر تندتر از پیش چشم اومیگریخت دلبستگی اوبه آن دیارکه در آن جابه دنیا آمده بود بیشتر میشد.او بوشهررا دوست داشت.بیش ازهمه،چهره زار وبیمارمادرش که هم اکنون در پست آن دیوارهابود جلوش بود.(این پیره زن از دوری من خیلی برنج میبره. بااین ناخوشی ای که داره خیال نمیکنم امساله رو به اخر برسونه. کاش بیچاره زودتر بمیره وراحت بشه و اینقده رنج نبره.چشماشم داره کور میشه.منم که هنوز دوسال دیگه کار دارم.که درسم تموم کنم،نمیدونم اخرش چه جور میشه)جواد لاغر ودرشت چشم وزردمبو وبیست ودو ساله بود.پوزه باریک و پیشانی پهن برآمده داشت.استخوان گونه هایش زیرچشمانش بیرون زده بود.

     
#3 | Posted: 26 Sep 2015 18:35
قسمت دوم چراغ اخر
ماهیخوار بزرگی از بالای سرش پرید.گویی میخواست کشتی زودتراز آن جا برود و دشت نیلی آب را برای جولان او باز گذارد.جواد گرسنگی ومالشی درون خود یافت. دیشب شام درستی نخورده و بامدادنیزتنهایک فنجان چای خورده بود.گویی درونش رابا قاشق می تراشیدند.پیش خودش گفت(برم چندتا پکوارا)بخرم بخورم.پکوارا چقده خوبه با آردنخود و فلفل درس میکنن.دهنش آب افتاد. پاشد راه افتاد.پکواراها رابا نان های کوچک گردی که از آشپزهندی خریده بودخورده و هنوزتندی آن روی زبانش می جوشید.روی تخت خوابش طاق باز درازکشید.هنوز سستی تنش به جا بود.از بامداد تاهنگام سوار شدن به کشتی که نزدیک های ظهر بود،زیاد دوندگی کرده بود. کمی که درازکشیدخیالش از ته کفشش_که گمان میکرد خیس شده وممکن بود پتویش را آلود کند_ناراحت شد. برخاست و کفش هایش را در آورد.تخت کفش هایش خیس وچرب بود.اخم کردو پیش خودش گفت.(نگفتم کفشام خیسه؟)کفش هایش را گذاشت زیرتخت خوابش و دوباره درازکشید وتو آسمان خیره.هوا صاف و روشن بود. آسمان نیلی بودو آفتاب درآن می درخشید.آفتاب داشت به مغرب می رفت،چشمان جواد بازبازبود وبه ته آسمان خیره شده بود.گویی درآن جا چیزی می جست.صداهای درهم مسافرین که دوربرش بودآمیخته باصدای گنگ و گیج کننده کشتی گوشش را پر کرده بود.به آسمان نگاه میکرد وپیش خودش میگفت: کاش برای آزادی آدامیزاد یک فلسفه،تنهایک فلسفه جهانگیر پیدابشود که مانندخورشید که هنگام روز نورستاره های دیگر را از بین میبرد،همان گونه ادیان و فلسفه های احمقانه دیگر ار ازمیان ببرد. ازفکرخودش خوشش امد، بازپی فکرش را گرفت: (هیچوقت آدمیزادراضی و خوشبخت نبود.همیشه رنج برده و همیشه دنبال خوشبختی بوده و همیشه دوشیده شد.ستاره کوره که به آدم شادی وخوشبختی نمیدهد.یک فلسفه نو و راه زندگی ودرست که مثل خورشیدجهانتاب نورپاشی کند برای آدم لازم است.حالاچه باید کرد؟باید ستاره کوره ها را اول از بین برد یا یک خورشید بزرگ خلق کرد که آمد تمام ستاره کوره ها حساب کار خودشان را می کنند.دیگراصلاکسی آن ها رانمی بیند.)لبخندی زد وبیشتر ازفکرخودش خوشش آمد. مخصوصا که لفظ قلم هم فکرکرده بود.مثل اینکه معلم به اون دیکته کرده بود.دوباره به فکرفرو رفت: (یادت هست وقتی که بچه بودی عمه ات می گفت خدا توآسمونه و هرکاری ما می کنیم او می بینه و تو هرچی توآسمون خیره می شدی چیزی نمی دیدی؟اخرش هم پیدانکردی. آسمون ازهمون اولش همین جوری گود وتهی بود_این تهی چه کلمه قشنگیه_اگه بنابود ته آن خدایی قایم شده باشه چه زشت ودردناک بود.)یک ماهیخوار دربدر مانندتیر شهاب ازبالای سرش گذشت و به سوی موج هاشیرجه رفت. نمیدونم این دیگه میون دریا چیکارمیکنه شب کجا می خوابه؟روموج؟روبال توفان؟ توگوشش صدامیکرد.تو گوشش ونگ ونگ خواب آلودی صدا میکرد.داشت بی حال وسبک میشد.صدای مسافرین درهم و قاتی تو گوشش میرفت_صداها و بوهای گوناگون آشناو ناآشنا درونش فرومیرفت وباذهن و حواسش بازی میکرد وروی آن ها سرمیخورد و در ته چاه سردرگم خاطرش سرنگون می گردید.یکی پهلویش پشت سرهم سرفه میکرد._(بیابابا یه لقمه پلو داریم باهم می خوریم...عمرسفرکوتاهه تاچش بهم بزنی رسیدی بصره...)_(اخ اومدم قلفشو بگیرم پا دردموخوب بکنه...)_( کاکوسرعلی واسیه چی چی رشتاتو میریزی زیرپای بندگون خدا،خداروخوش میاد؟...)_( دسات دردنکنه اگه داری یه ذره نمک بده بریزم توآش ناخوش، اینجانمکاشون نجس...)_(چکرا!ایدراو!پاتی او...)_(بنده خداحالش بهم خورده..._(عق...عق...)_(سردی به منم نمی سازه.تایه سردی ازگلوم میره پایین انگار میخوام خفه بشم.ماهی سرده؟...)_(کبریت میخوای؟...) _(نه،بصره ارزونیه.اما بایس اسباباتوبپایی.تاروت برگردونی عرباچیزاتومی زننن.بایدچش بهم نزنی...)_(من این سفر هفتممه.هرسال اومدم و بحول و قوه الهی سال به سالم دراومدم بیشترشده. شمادفعه اوله مشرف میشین؟)_(من باراولمه رو آب ردمیشم.اول به خیالم کشتی کوچیکه.یه شهریه.پنج ساله نذر کرده بودم.تازه امسام امام طلبیده...)_(می گذره. شماهمه جورمیتونین گذرون کنین...)_(السلام علیکم عمی. اشلونک؟)_(زین.الله یسلمک. اشلون انت،زین؟)_(ممنون. حله البرکه...)_(خانم شمام مال (درشازده) این؟مام اولا در شازده مینشسیم آمو حالا دم(سنگ دقاقو)میشینیم.) _( حالاکه دریا خوبه.میگن بعضی وقتادیونه میشه اگه توسون بود آدم پس می افتادیه سالی تو توسون اومدم بوشهرکه برم کربلا;تو همون بوشهر آزارمراق گرفتم.گلاب توروتون ،هی قی،هی اشکم تابر گردوندنم شیراز...)_(لال و بی زبون از دنیانری یه صلوات بلندختم کن.)(الله...مصل علی...)(الله...مصل علی... محمد...وال محمد...)(محمد... وال محمد...)_(به رسول خدا تم انبیاصلوات...)(الله...مصل علی...محمد...وال محمد...)( الله...سردهوا...بیرون نخواب بروتواتاق...)_(بابابلندتر.مگه آردتودهنتونه؟)تک تک صلوات توگوشش خورد.چرتش پاره شده بود.سنگین شده بود.اما سیل صدا وصلوات و نور ورنگ و بوهای دور ور،درونش راپر کرده بود.چشمانش رابااخم بازکرد.انچه توگوشش گم و نابود شده بود دوباره درش جان گرفت.صدای صلوات مردم خاموش شد.اماتنهایک صدای دریده گرفته،مثل این که ازگلوی گل وگشادچاک خورده ای بیرون می آمد شنیده میشد

     
#4 | Posted: 27 Sep 2015 14:28
قسمت سوم چراغ اخر
مسلمونون!ذاکرسید الشهدا روپیش کفار کنفت نکنی.مام چشممون بدس زوار حسینیه. ماکه هنوزچیزی ازشما نخواستیم.اقلا جمع شین تا کفاربدونن که به مذهب عقیده دارین.مادرجون سر و صدا نکن.مگه نمی خوای داخل ثواب بشی؟مگه روز قیموت ازیادت رفته؟مگه شفیع روزپنجاه هزارسال فراموشت شده؟من امروز میخوام رواین کشتی علی رو به جمعیت بشناسونم.مام جونمون کف دستمون می ذاریم ورنج سفر رو به خودمون هموار میکنیم.تا میخ اسلاموتوزمین کفربکوبیم. جواد،رو دنده هایش غلتی زد وبه مردیکه حرف میزدنگاه کرد.دیدسیدی است درازقدکه شال سبز به کمر ودورسرش بسته.صورت سرخ و پشت گردن پهن و ریش تویی سیاه وچشمانی درشت و دریده دارد.گویی میخواست با چشمانش آدم رابخورد.لب هایش سرخ سرخ بود،مثل اینکه آن هارا رنگ کرده بود. دست هایش ازحناخونین بود. چشمان درشت و هوشمندش درمیان جمعیت دودومیزد.او همچون مارافسای کهنه کاری می کوشیدتاهمه راسرجای خودشان میخکوب کند وبه خودمتوجه سازد.در دست او یک جعبه حلبی لوله ای بود که ته آن رابه زمین گذاشته بود ومثل چماقی به ان تکیه زده بود.جعبه بلند بود وتا سینه او میرسیدو یک بندچرمی در میانش بودکه میشدمثل تفنگ آن راحمایل کرد.جمعیت خاموش بود.هرکس میخواست بدانددرآن جعبه دراز استوانه ای چیست.سید داد زد: (اهای شیعیون مرتضی علی،تواین جعبه که تودس منه یه پرده هایی هست که تموم احکام و احادیث اسلام ازبای بسم الله تا تای تمست روشون نقش شده که اگه یه سال آزگار بشینی و گوش بدی بازم تمومی ندارن.همینقدر بدون که اگه من بخوام واست تعریف کنم که چه چیزا اون تو هس خودش یک هفته طول میکشه تموم معجرات دوازه تا امامت این توه.معجزه های پیغمبرازشق المقره وحرکت درخت پیش آن حضرت و بازگشت آن به اشاره آن بزرگوارسرجای اولش وجاری شدن چشمه های آب از انگشتان آن حضرت وسیراب کردن لشگریان وبه حرف اومدن بزغاله مسموم که روش زهر ریخته بودن که حضرت تومسموم کنن و شهادت دادن سوسماربر نبوت آن بزرگواروبرگرداندن آفتاب برای خاطر مولای متقیان گرفته،تاخروج دجال ملعون و صورالسرافیل دراین هاهس که اگه خدابخواد وعمری باشه ذکرشونوواست میگم. خواهی دیدجهنم وبهشت و حوض کوثر وپل صراط رو بچشم خود.)آن گاه آرام و با تأ کلاهک درجعبه را برداشت و سپس جعبه را خوابانیدرو زمین وخودش چندک نشست پای آن و یک پرده که معلوم بود آن رانشان کرده بود از میان پرده های دیگرسواکرد وبااحتیاط آن رابیرون کشید وپرده رادوباره درجعبه گذاشت و آن راهمان جا رو زمین ولش کرد.پرده را هم چنان که لوله بود به دیرکی آویزان کرد.درحاشیه پرده سوراخ هایی منگنه شده بود که میشد تاهرجای پرده راکه دلش بخواهد پایین بکشد. پرده را که آویخت،نگاه تحسین آمیزی به آن کرد و دست هایش رابهم مالید وچند باربه مرده نگاه کرد و داد زد: (فرمودهرکی صلواه منو فراموش کنه راه بهشتوگم میکنه.حالایه صلواه بلند ختم کنین.)صدای صلواه های نازک وکلفت وجویده و نیم خورده و کوتاه و بریده وبریده وبویناک هوا رابه موج انداخت. مسافرین کم وبیش به سید و پرده اش نگاه میکردند.چند تاحمال هندی وچینی ومالایی که سیگارمیکشیدن یا(پان) می جویدند،باشگفتی و علاقه به سید وپرده اش نگاه میکردند وچون چیزی را رفتار وکردار او دستگیرشان نشده بود به مسافرین نگاه میکردند و لبخند میزدند.همه چشم براه بودندببیننداز درون پرده چه بیرون می افتد.بازسید باصدای گره گره خشکش داد زد.
‏(نمیخوام از سرجاتون بلند شین بیاین پیش من.ازهرجا که میتونین تماشاکنین.اما اونای که نمیبینن و اونای که درون یه خرده بیان جلو. این پرده هاحرمتشون به اندازه همون پرده کعبس.ازشون غافل نشین.خیلی شده که زوار کربلادس به دومن همین پرده هاشدن ومرادگرفتن. به همون علی که مهرش تو سینه بزرگ و کوچکمون جا داره،بیش از هزارنفرازهمین پرده هامرادگرفتن.کورمادرزاد روشفادادن چون عقیدش صاف بود.لمس زمینگیر و یه کاری کردن که پاشد راس راس راه رفته،واسیه اونیکه نیتش پاک بوده.جنی رو غشی روعاقل و سربراه کردن.تو برو نیت روصاف کن.اگه بدی دیدی بیا این شال سبزمن شراب صاف کن.بیا تف تو صورت من بکن.حالامن از میون این جمع که ماشاالله همشون زوارقبرحسینن یک جونمردمیخوام چراغ اول ما رو روشن کنه و دشت ما رو بده تابریم سر ذکرمون.مردم! پول جیفه دنیاس.پول مرداره. مال دنیا رو ول کن به اخرتت بچسب.به حق حق من پولت رو نمیخوام نیتتومیخوام. نخواسی آخرسربیاپولتوازمن پس بگیر.نون مادس کس دیگس.گرنگهدارمن آنست که من می دانم.شیشه رادربغل سنگ نگه می دارد.من میخوام از دس یه جونمرد که صدقش باخونواده پیغمبر صاف باشه دشت کنم.تورو بهمون پیغمبر،اگه ذره ای به آن رسول شک داری پولتو واسیه خودت نگه دارد.من همچوپولی رونمیخوام. همچو پولی واسیه من از آتش جهنم سوزنده تره.شرط دیگش اینه که باهاس پولت حلال باشه. پول حلالوباهاس در راه حسین خرج کنی.)لاغری، با گردن باریک که ریش کوسه ای داشت وشال شلوق چرک مرده ای دورسرش ول بود از پای بار وبندمختصرخود برخاست وپیش سیدرفت.سید پیش دوید ودستمال چرک چروکی ازجیب درآورد و رو زمین پهن کردوگفت: (پول رو بدس من نده.این پول رو تو به علی دادی بذارش میون همین دسمال.بسم الله الرحمن الرحیم نادعلیامظهر العجایب.)

     
#5 | Posted: 27 Sep 2015 17:58
قسمت چهارم چراغ اخر
دشت کردیم از دس حلالزاده که برهرچی حرومزاداده س لعنت بگو بشباد.و جمعیت نعره کشید(بشبار.)آن مرد پول را گذاشت تو دستمال و برگشت سرجایش.(برو مرد، که حق دس دهنده تو رو زیردس نکنه.برو که همیشه نونت گرم و آبت سرد باشه. عوض از دلدل سوار صحرای محشر بگیری.)جواد با دلچرکی و چندش گزنده ای به سید نگاه میکرد.از او و مردمی که با گردن کشیده و دهن باز به او نگاه میکردند بیزار شده بود.(اینم ستایشگر یکی از اون ستاره کوره هاس یک فلسفه آزادی بخش همه را خرد میکنه.حیف از زبون فارسی که تو دهن شما رجاله هاس)کاشکی گداییم به زبون عربی میکردی:زبون ندبه و چسناله و گدایی.تف! پرده با قیطان سبزده مرده رنگی بسته شده بود.سید آن را چند مرتبه باز کرد و دوباره آن ها را بست.تو پرده عکس یک لشکر آدم بود باخود و زره و نیزه و شمشیر و سبیل های کلفت و چشمان دریده و ابروان پیوست ولبان سرخگون زنانه که همه آن ها یک خال رو لپشان چسبیده بود.فرمانده سپاه سیدی بود درشت شبیه سید صاحب پرده. گویی آن را عینا از روی شکل سید صاحب پرده کشیده بودند تنها یک خال درشت رو گونه تصویر بود که سید صاحب پرده آن را نداشت.تصویر هم همان طور مثل سید صاحب پرده شال سبز به سر و دور کمرش پیچیده بود و سرخ رو و تنومند و بزن بهادر بود.یک هاله نور تند هم دور سر فرمانده سپاه تنوره می کشید و به هوا میرفت.یک شمشیر دو شاخه خونین تو دستش بود.دور ورش گله بگله عکس یک عالمه سر بریده و تن بی سر،با گردن های خونین و دست و پای قلم شده ولو بود. پشت سر لشگریان نخل بود و خیمه بود و شتر و صحرای برهوت بود. روبروی فرمانده سپاه،یک آدم دیگر بود که از همان قماش باقی سپاهیان پرده بود و درحالی که انگشت دستش را حیران به دندادن گزیده بود ایستاده بود و شمشیر فرمانده سپاه او را تا ناف شقه کرده بود و خون از دو نیمه های تنش بیرون زده بود.سپاه کنار آب بود،کنار دریا یا رود.یک ماهی گنده که صورتش شکل آدامیزاد بود تا کمر از آب بیرون آمده بود و ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف میزد.ماهی چشمان بادامی شکل و آرواره های برآمده داشت.و گویی تو دهنش یکدست دندان مصنوعی بود که برای دهنش بزرگ بود.چشمان وق زده اش به قدر یک بادام درشت بود و مژه و ابرو داشت و خوشحال به نظر میرسید معلوم بود که این ماهی سر کرده ماهی هایی بود که پشت سرش بهم فشرده صف کشیده بودند و همه چشمان بادامی و دندان مصنوعی داشتند.سرکرده ماهی ها ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف میزد و ماهی های دیگر نگاه میکردند.در این هنگام سید فریادکشید: (علی در سرازیری قبر به فریادت برسه یک صلواه بلند ختم کن.)
‏(الله...مصل علی...محمد.)(لا... مصل علی...)(لا...مصل علی... محمد....و آل محمد.)باز سید داد کشید: (بی ایمون از دنیا نری بلندتر.)(الله...مصل علی)
‏(محمد...و آل)(محمد...)(لا مصل...علی محمد...)(و آل محمد)سید ادمه داد: (ای مردم این تمثالو که می بینین جنگ صفین شاه مردان علیه. اون بزرگوار که ذوالفقار تو مشتشه.اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب دوماد پیغمبره. او یازده امامی که عاشق جمال همشون هسی و می پرستیشون اولاد این بزرگوران اینا برگزیدگان رب الا رباب اند. حال من دوازده نفر تو این جمع میخوام که دوازده تا چراغ ناقابل نذر دوازده امام بکنه.اما یه دقه پولتو نگهدار تا چن کلمه ازجهنم برات بگم. جهنم حکایتیه.ازقیامت خبری میشنوی،دستی از دور بر آتش داری. من یه خردوشو واست میگم.میدونم طاقت نداری همشو بشنفی.اون پرده جهنم من تو این جعبه علیحده س یه روز تموم باید واست شرحشو بگم.حق تعالی به جبرییل فرمود هزار سال آتش جهنمو دمیدنش تا سفید شد. بعد هزار سال دیگه دمیدنش تا سرخ شد.هزار سال دیگه دمیدنش تا سیاه شد.اگه یک قطره از عرق جهنم که از تن اهل جهنم و چرک فرج زنان زناکارس و تو دیگ های جهنم می جوشه و به عوض اب بخورد اهل جهنم میدن،تو تموم آب های دنیا(که این دریا عظیم یه قطره ش حساب میشه)بریزن،جمیع اهل دنیا از بو گندش خفه میشن.اگه یه حلقه از زنجیرای هفتاد ذرعی که تو گردن یکایک اهل جهنمه میون زمین و آسمون آویزون کنن،تموم دنیا از گرمیش می گدازه و آب میشه. اگه یه دونه پیرهنی که اهل جهنم می پوشن تو این دنیا بیفته زمین و آسمون آتیش میزنه.وحتی یکی به جهنم میفته هفتاد سال طول میکشه از ته اون بالا بکشه. تازه اون بالا که رسید، ملایکه با گرزهای گداخته میزنن تو سرش و پرتش میکنن سرجای اولش.باز روز از نو روزی از نو سبحان اله.برادرم، خواهرم، گوشاتو خوب واکن. این آتشی که تو این دنیا باش سر و کار داری و باش آش و پلو درس میکنی یه نمونه کوچیکه از آتش جهنم

     
#6 | Posted: 27 Sep 2015 23:43
قسمت پنجم چراغ اخر
فرقش اینه که آتش جهنمو هفتاد بار با آب خاموشش کردن تا شده این که تو باش آش و پول میپزی.سبحان اله. روز قیموت جهنمو به صحرای محشر میارن که پل صراط رو روش بنا کنن.جهنم هفتاد در داره.از یه درش فرعون قارون و هامان میرن تو،از یه درش تموم بنی امیه میرن تو، از یک درش دشمنان علی و اونایی که با ما جنگ دارن و میخوان معرکه مونو بهم بزنن میرن توش.این در از همه درای دیگه بزرگتره.باقیشو نمیگم طاقت نداری.اگه حق تعالی به جهنم اجازه بده که یه نفس ذره بکشه،هر چه رو زمینه نابود میشه اهل جهنم به خدا پنها میبرن از گرمی و تعفن اون.اونجا یه کوهی هس که جمیع اهل اونجا به خدا پنها میبرن از گند و کثافت او کوه.و تو اون کوه دره ای است که اهل کوه به خدا می نالند از گرمی و کثافت اون دره و تو اون دره چاهیه که پناه بر خدا از حرارت و تعفن اون چاه و تو اون چاه اژدهاییه که چه جوری بگم تو خودت عقل و شعور داری بفهم. توشکم این اژدها هفت تا صندوق هس که تو یکیش قابیلیه که برادرش هابیلو کشت.تو یکیش نمردوه که با ابراهیم خلیل دعوا کرد و گفت من مرده رو زنده میکنم. تف به روی ملعونت تو شپشو میتونی زنده کنی که آدمو زنده کنی؟تو یکیکش یهوده کی یهود رو گمراه کرد تو یکیش یونسه که نصارا رو گمراه کرد و تو دوتای دیگش چیزای دیگس.دیگه باقیشو نمیگم طاقتشو نداری.حالا مردم حق ما یه پول خردیه. هرجوری باشه میره.فرمود تو سفر صدقه بدین.صدقه تورو به خدا نزدیک میکنه.صدقه قضا و بلا رو از جونت دور میکنه.صدقه مرگو برات آسون میکنه.صدقه مال تو زیاد میکنه. صدقه سپر آتش جهنمه صدقه کلید رزقه.صدقه فقر و نابود میکنه.صدقه روز قیموت مثه چتر رو سرت سایه می ندازه و نمیذاره آفتاب قیموت که یه وجب بالای سرت پایین اومده و مغز تو میسوزونه بت کارگر بشه.صدقه هفتاد بلا رو از جونت دور میکنه.آتیش نمیگیری.زیر هوار نمیری. دیونه نمیشه.تو دریا غرق نمیشی.صدقه از کام هفتاد شیطون بیرون میاد و هر یکی از اون ها مانعه میشه که صدقه بدس سایل برسه.اینو بدون که صدقه اول بدس خدا میرسه و بعدش بدس ما سایل میرسه.اما من ازت صدقه نمیخوام.ذاکر حسینم. بجده ام زهرا قسم که من روضه خون بودم.اومدم دیدم یه جا موندن فایده نداره. فرمود.چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور، چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن، که ساکن است،نه ماندن آسمان دوار.اومدم خونه و زندگی مو از هم پاشیدم و آواره دریا شدم تا ذکر چارده معصوم بگوش خلق هفت پر کنه عالم برسونم.ما صدقه نمیخوایم.ما پول زحمت خودمونو می خوایم.خدا بسر شاهد،من هر ذکری که روز میگم شبش از گلو درد خوابم نمیبره،خیال میکنی کار آسونیه گلو آدم جر میخورده.)در این هنگام چشمان سید گرد شد و به گوشه ای از معرکه خیره مانند.لحضه ای ساکن ماند. چهره اش از خشم خونین شده بود.تنها یک گوشه خیره مانده بود.گویی ناظر نزدیک شدن روح پلیدی بود.نگاه مردم هم کم کم به همان نقطه که سید نگاه می کرد برگشت.در خاموشی و خشمی که او را از حرکت باز داشته بود ناگهان آرام و تحریک کننده و با لحن خشم آلودی گفت: (مردم تو معرکه ما خرمگس افتاده.نه یکی بلکه دوتا خرمگس نا تو.اونجا دو تا مجنون میبینم که دارن می خندن نمی دونن خنده جاش اینجا نیس.نمیدونن مسجد جای خندیدن نیس.لا اله الا الله.فرمود اوناییکه تو این دنیا بخندن باهاش تو اون دنیا گریه کنن.بدبخت این دنیای فانی جای گریه اس و هرکی این جا گریه کنه عوضش تو بهشت میخنده.یک روز رسول خدا به جماعتی از انصار گذر فرمود دید اونا دارن برای خودشون میگن و میخندن.فرمود ای مردم معلومه که زندگی شما رو مغرور کرده که میخندیدن. برید به قبرها نگاه کنین تا اخر و عاقبت خود تونو به چشم ببینین.به روز قیامت و عذاب الهی فکرکنین و عبرت بگیرین. حالا من می بینم این دو بیچاره دهناشونو مثه شتر وا کردن و به دسگاه ما می خندن.نه به دستگاه ما،به دستگاه خدا میخندن.تقصیرم ندارن.اینا نمیدونن که قهقه کار شیطان رجیمه.)

     
#7 | Posted: 28 Sep 2015 15:27
خاموش شد،ولی هنوز نگاهش تو جمعیت می دوید و میخواست ببنید دیگر کی ها هستند که می خواهند معرکه اش را تق و لق کنند.ناگهان فریاد ترسناکی از ته جگر کشید و پایش را به زمین کوفت و گفت: (والدلزناست حاسد.بذات پروردگار قسمه اگه بخوای بی حرمتی کنی یه هو میکشم دود میشی میری هوا.اگه دل ساداتو بشکنی ذریت از زمین نابود میشه. نسلت منقرض میشه.حالا دیگه خودت میدونی.) آرام شد و خشم از گفتارش پرید. احوالش عوض شده بود و حالا دیگر دوستانه به جمعیت نگاه میکرد.دیگر سر دعوا نداشت.حالا دیگر میخواست دل مردم را به دست بیاورد. سپس خواهشمندانه گفت:
‏(حالا بگو لا اله الا الله. نپرسیدی چر.حق تعالی به حضرت موسی خطاب فرمود اگه تموم آسمونا و ساکنین اون و تموم زمین و ساکنین اون تو یه کپه ترازو بذارن و لا اله الا الله رو تو یه کپه دیگه بزارن الا اله الا الله می چربه) حالا بلند بگو لا اله الا الله مردم نعره کشیدن لا اله الا الله.(از صدقه میگفتم.حالا اینم بشنو تا برم دعات کنم. بچه جون واسه چی اینقده تو خودت وول میخوری.شاش داری؟روزی یهودی ملعونی بر حضرت رسالت گذشت و گفت السام علیک.یعنی مرگ بر تو، نگفت السلام علیک یعنی درود بر تو.حضرت در جوابش فرمود.که بر تو باد.صحابه عرض کردن بر تو سلام به مرگ کرد و از خدا مرگ شما رو طلبید.فرمود همون که او برای من خواسته بود منم براش خواستم و امروز ماری از پشت سر او رو خواهد گزید و خواهد مرد.یهودی ملعون هیزم شکن بود.رفت صحرا هیزم بیاره.وختی برگشت، حضرت تعجب فرمود که یهودی رو زنده دید.پرسید ای یهودی امروز چیکار کردی؟ عرض کرد دو تا گرده نون داشتم یکیشو خودم خوردم و یکیشو دادم به گدا.فرمود بار هیزمتو بذار زمین.تا گذاشت، ماری عظیم از لای هیزما بیرون اومد که تکه چوبی تو دهنش بود.حضرت فرمود مار و ببین.همون صدقه ای که در راه خدا دادی بلا رو از جونت برداشت.خداوند تو دهن این مار چوپ گذاشت که تو رو نگزه.سبحان الله.(حالا ای عاشقان قبر جدم حسین!من از میون این این جمعیت میخوام که دوازه نفر دوازه تا چراغ ناقابل نذر سفره ما بکنن. من چیز زیادی نمیخوام. پول هرجا هس خوبه.مام مثه شما زواریم و دنیا رو می گردیم و میتونیم خرجش کنیم.)موجی در جمعیت برخاست.چند نفر از لای جمعیت کنار کشیدند.سید خیلی مظلوم و قابل ترحم ایستاده بود و با خودش می گفت: (گمونم اون چن نفری که در رفتن،عمری بودن. باهاس هوای کارو داشته باشم.یه وخت نریزن سرم نفلم کنن.این عمریا خیلی بد کینن.حالا بگو مرد که دبنگ اینقده وراجی کردی میخواستی دیگه اسم عمر و ابوبکرو نیاری.چکنم،عادته حالا خیلی بد شد.اما اگه به همین جا کار تموم بشه میباس کلاهمو بندازم آسمون. خیلیا دساشون بلند کردن که پول بدن.بدنیس.کارم میگیره.) بیش از انتظار سید مردم برای دادن پول دستهایشان را دراز کرده بودند.سید به چابکی خم شد و از لای بار و بنه اش یک جام ورشو براق بیرون آورد و به دور افتاد.تند تند جام را تو جمعیت می گرداند و پشت سر هم میگفت:از صاحب ذوالفقار عوض بگیری. قرهالعین محمد مصطفی عوضت بده.صاحب ذوالجناح عوضت بده.از بیمار کربلا عوض بگیری.از ابا جعفر عوض بگیری.صادق ال محمد عوضت بده.سید بشر وشافع محشر عوضت بده.از ضامن آهو عوض بگیری.امام نهم عوضت بده.از کل بوستان مرتضوی علینقی عوض بگیری.سید اولیا و فخر اسفیا عوضت بده.از امام زمان عوض بگیری.)درست از دوازده نفر پول گرفت و سکه سیزدهمی را پس زد.چند نفری هم به اون اسکناس داده بودند.به چند نفر دیگر که باز دستشان برای دادن پول دراز بود گفت: (الهی درد و بلاتون بخورده بجون هر چی نامرد بی مروده.پولتو نگردار برای بعد.من این دو رو به اسم دوازه امام جمع کردم و سیزه تاش نمیکنم.سیزده نحسه.پولتو نگردار.تو این پولو وقف گلوی بریده حسین کردی و در راه اونم از خودت دورش میکنی.غصه نخور.تازه اول عشق است اضطراب مکن.بهم میرسیم.پولتونو نگردارین و چشم و گوشتونو واز کنین.)سپس آرام برگشت و جام را گذاشت گوشه دستمالی که وسط معرکه پهن بود.و بعد با گام های شمرده به سوی پرده راهی شد و بغل آن ایستاده و نعره کشید.(امام ششم حضرت صادق بیکی از صحابه فرمودن:میخوای یه چیزی بت یاد بدم که تو رو از آتش جهنم دور نگهداره؟عرض کرد جانم به فدایت چرا نمیخوام.مگه ......ناخوانا بهترم چیزی تو دنیا هس؟فرمودن بگو الهم صل ال محمد و آل محمد.حالا میخوام یه جوری این کشتی رو بلرزونی که کفار حساب کار خودشو بکنه.حال پشت سر هم سه تا صلوات بلند ختم کن.)پس از انگه صلوات ها پشت سرهم بلند و ختم شد و لرز تازه ای_غیر از آنچه را که آتشخانه کشتی در تن آن انداخته بود_پیدا نشد،سید با گلوی خراشیده و التهاب گفت: (گفتم جنگ صفین شاه مردان علیه،ای مردم این تمثال مبارک رو که رو این پرده میبینین تصویر جنگ صفین علی مرتضاس.اون بزرگوارم که میبینین ذوالفقار تو مشتش گرفته خود مولای متقیانه.ایها الناس!ما علی را خدا نمی دانیم،از خدا هم جدا نمیدانیم. اهای شیعیان علی!من میخوام امروز رو این کشتی آتشی،که علی ناخداشه، مولات علی رو بت بشناسونم. میخوام بدونی که شفیع روز قیموتت کیه.میخوام بدونی دس به دومن کی زدی.ای علیجان!)

     
#8 | Posted: 29 Sep 2015 14:39
قسمت ششم چراغ اخر
سپس به آواز خواند: (زادم هم محمد بود منظور.علی پس معنی نور علی نور.محمد با علی گرچه دو اسم اند.ولی یک روح که اندر دو جسم اند. اگر آن یک علی شد و آن محمد،علی نبود جدا هرگز ز احمد.یکی نوراند و از یک منبع آیند دو،اندر چشم احول می نمایند.محمد سایه نور خدا بود علی آینه ایزد نما بود.محمد تاجدار ملک لولاک،علی خود باعث ایجاد افلاک.خدا را آنکه محبوب و ولی بود،علی بود و علی بود و علی بود.)حالا میخوام دعات کنم.نیاز دعا رو حالا نمیخوام.وختی دعات کردم چارتا پول ناقابل ازت میگیرم اونم واسیه اینکه دعات اثر داشته باشه.این دعا دعای آخرته.به درد این دنیات شاید نخوره.این دعا رو یاد بگیر هر روز ورد زبونت باشه. دستاتو اینجوری جفت بگیر جلوی صورتت.اگه اهل دنیا هسی و به آخرت کار نداری نمیخواد زحمت بکشی.ول کن. اصلا نمیخواد دعا کنی.من روی سخنم با اونایه که اهل آخرتن.هرچه من گفتم تو هم کلمه به کلمه بگو.الهم...صل... علی...محمد...و آل...محمد...و اجرتی...من النار...و ارزقتی... الجنه...و زوجنی...من حور...و العین...امین.حالا دساتو بکش به صورتت.حالا واسیه این که دعا اثر کنه باید نیاز شو بدی. یعنی اگه ندی اثر نمیکنه.اما از همه نمیخوام.چار نفر که بدن مثه اینه که همه دادن.اینم مثه سلام میمونه.اگه تو با عده ای نشسته باشی و یکی وارد بشه و سلام بکنه،بر تموم شماها واجبه که جواب سلامشو بدین.سلام کردن مستحبه،اما جواب سلام واجبه اما اگه یکی از شما سلامشو جواب داد،دیگه از گردن باقی ها میفته.دیگه واجب نیس همه جواب بدن.همین چار نفر که نیاز این دعا رو بدن مثه اینه که همه داده باشن.) مجلس سید گرم شده بود.هر کس توانسته بود کلمات دعا را شکسته بسته سرهم کرده بود و گفته بود یا خیال میکرد که گفته.پرده و حرف های سید رعب بر دل ها انداخته بود و مردم را افسون کرده بود.هرکس منتظر بود ببیند آخرش چه میشود.سید که نبض معرکه را در دست داشت،ناگهان از جاش پرید و پایش را به زمین کوفت و دست راستش را تو هوا بلند کرد و از ته ناف داد کشید.(بگو بر عمر و عاص لعنت.)جمعیت نعره کشید.(بر عمر و عاص لعنت.)باز سید گفت:بر شکاک که اولیش شیطون علیه اللعنه بود لعنت.جمعیت داد زد: (بر شیطون لعنت.)سید لحن صدا را عوض کرد و آرام گفت.( حالا چار نفر میخوام از چار گوشه این مجلس را که این چارتا نیاز تصدق کنن.هر صاحب خیری که به نون سادات کمک کنه،هرگز نون گدایی تو دومنش نذاره.کجا بود اون جونمردی که منو صدا کنه و بگه بیا سید این یه نیاز اولو بگیری؟نیاز اول رسید.از اون جون. برو جون که حق بیمارت نکنه.از چارده معصوم عوض بگیری.محتاج خلق نشی.نیاز دومم از این مادر رسید.برو زن که داغ فرزند نبینی.از صاحب پرده عوض بگیری.از چارستون بدن نیفتی. از صدیقه زهرا عوض بگیری. نیاز سومم این بچه داد.برو بچه که عمر نوح نبی بکنی.تا سر کاسه زانوات مو در نیاره از دنیا نری.از علی اکبر حسین عوض بگیری.پیرشی.از عمرت خیر ببینی.پول جیفه دنیاس. مال دنیا به دنیا میمونه.و کو آن نفر چارم تا من برم سر اصل حدیث؟کو آن نفر چارم که میخواس با علی مرتضی معامله کنی؟هان یکی پیدا شد.نیاز چارمم رسید.برو مرد که صد در دنیا و هزار در آخرت عوض بگیری.ساقی حوض کوثر عوضت بده.از سید سادات عوض بگیری. خیالتون تخت باشه که دعایی که دادم اثرش نخورد نداره. اینم میخواسم بت بگم که بدونی من دعاها و طلسمات باطل السحر خیلی موثر دیگه هم دارم که اگه خواستی بعد از اون که ذکر حدیث تموم شد میایی اینجا درد تو میگی و میگیری.اگه هوو سرت اومده، شوور تو بسن،اگه بچه دار نمیشی،اگه زبون مادر شوور سرت درازه،اگه سیاهی واست کرد،دعای باطل السحرش پیش منه.اگه غش میکنی،اگه از ما بهترون آزارت میده،دواش پیش منه،پپه گرگ و فرج کفتار و مهر مار و مهر گیا و استخون هدهد و پنجه کلاغ و سبیل پلنگ و خون خشکیده لاک پشت و زهره سمندر و عود هندی و مصطکی و مومیایی اصل و ببین و تبرک همه رو دارم. از مرحمت سید سادات در پنج علم کیمیا و لیمیا و سیمیا و ریمیا و هیمیا فوت آبم. اینجوری نگام نکن که مثه گداها کاسه چکنم دستم میگیرم و جلوت راه می افتم برای دوتا پول سیاه. این خودش جزو ریاضت ماس.ما ماموریم نونمونو از این راه در بیاریم.ما ماذون نیسیم که نونمونو از علممون در بیاریم.

     
#9 | Posted: 29 Sep 2015 20:42
اینو واسیه این بت گفتم که پیش خودت نگی(ای سید حقه باز اگه کیمیا گری بلدی واسیه چی مسو طلا نمی کنی که گدایی نکنی.)نه قربونت برم. ما علمشو یاد گرفتیم اما اجازه نداریم اون وسیله زندگی خودمون قرار بدیم.ما ریاضت کشیدیم تا این علممو یاد گرفتیم.)در این هنگام یکی از باربرهای چینی که کنار معرکه ایستاده بود،یک سکه میان معرکه انداخت.سید شاد شد و گفت: (لا اله الا الله.)من دیگه نیاز پنجم و نخواسه بودم،اونم از دس یک خارج مسب.معلوم میشه اینم مهر علی تو دلشه.برو که علی عوضت بده.یه موی گندیدت می ارزه به صدا تا مسلمون بی اعتقاد.با این کمکی که بنون سادات کردی،شوور بیوه زنون و پدر یتیمون عوضت بده.خدا به سر شاهده، مسلمون راس و درس تویی و خودت ملتفت نیسی.بشارت باد تو رو که با همین جیفه بو گندو که از خودت دور کردی یه قصر تو بهشت برای خودت ساختی و هر چه تا به امروز گناه کردی بودی ریخت و مثه بچه نابالغ بی گناه شدی.)سید تند تند و پشت سر هم حرف می زد و به چینی اشاره می کرد.چینی می خندید و با چشمان ریزش به سید نگاه می کرد.سید راه افتاد و رفت پیش او و دستش را به سوی او دراز کرد که دست او را بگیرد.چینی واخورد و پس پس رفت.سید با چهره آب زیرکاه و گام های اهسته، همچون افسونگری که بخواهد ماری را افسون کند دنبالش کرد و او را گرفت و آوردش میان معرکه.چینی بی آنکه مقاومتی کند دنبالش رفت.او هنوز می خندید و دندان های سفیدش که تو صورت زرد انبوش برق می زد او را بی ترس و آزار نشان می داد.سید او را در وسط معرکه نگه داشت و گفت: ( شما نترس،من مسلمون;من عجمی.شما مسلمون؟)چینی نگاه مشکوکی به سید انداخت و حرکتی کرد که واپس برود. گویی از پولی که داده بود پیشمان شده بود،و از این که او را مانند جانوری به میان جمع کشیده بودند که او را انگشت نما کنند ناراحت و شرم زده شده بود.سید.دنباله حرفش را گرفت: (شما مسلمان یا بت پرست؟کافر؟ شما لازم بگو اشهد ان لا اله الا الله.اونوخت شما دیگه کافر نه.شما مسلمان.شماشیعه. شما بگو اشهد ان لا اله الا الله.هرچی من گفت شما بگو. اشهد...اشهد...شما بگو اشهد...) نگاه چینی روی او و جمعی می دوید و خنده تو صورتش مرده بود.سنگینش را به عقب داد که خود را از معرکه خلاص کند.سید که همچنان محکم مچ دست او را گرفته بود به آسمان اشاره کرد و گفت(الله).چینی چهره شرم زده خود را با اکراه از او بگردانید.فهمیده بود سید چه منظوری دارد،و اکنون دیگر جدا میخواست از معرکه کنار برود.چند بار دست دیگرش را که آزاد بود به علامت نفی و انکار تو هوا تکان تکان داد و با بی اعتنایی و تنفر گفت: ‏(نی.نی.)و سپس با دلچرکی دستش را از تو دست سید بیرون کشید و از معرکه بیرون رفت.سید بور شده بود، ولی هنوز دست بردار نبود. هم چنان که دستش را به سوی جای خالی باربر چینی دراز کرده بود با خنده قبا سوختگی گفت:بیچاره نور حق به دلش افتاده،اما زبون بسه مثه حیون لاله.آنگاه صدا را بلند و دگرگون ساخت گفت: (ایها الناس!ما می ریم به بلاد کفر که این گمراها رو براه راس بیاریم.من خیال دارم تموم هندوستون و چین و ما چینم و با همین پرده ها سیاحت کنم و اسم علی و یازده فرزندش رو بگوش خلق الله برسونم.) آنگاه با حالت خماری برگشت و کنار پرده ایستاد.پشت سر سید و پرده جمعیتی نبود.معرکه بشکل نعل،دایره ناقصی داده بود.صدا از کسی در نمی آمد. سید یک بار دیگر از مردم خواست صلوات بلند ختم کنند و مردم صلوات را ختم کردند و منتظر ایستادند و چشمشان بپرده بود.یادش آمد که موقع خوبی است برای دلجویی از سنی هاییکه احتمال می داد در جمع باشند و قبلا دل آن ها را آزارده بود.پس با بی اعتنایی گفت: (این مرد که کافره،نمیدونم.بت پرسته، نمی دونم.می بینی صدقش با خونواده نبوت صافه.ما با کسی دشمنی نداریم.هر که را خلقش نگو،نیکش شمر،خواه از نسل علی،خواه از عمر ناگهان نعره ترسناکی از خودش بیرون آورد: (لافتی الا علی،لا سیف،الا ذوالفقار. حضورتون عرض شد که جنگ جنگ صفین هستش و مولای متقیان می خواد از نهر فرات بگذره.محل عبور فرات معلوم نیس.حضرت به نصیر ابن هلال که یکی از اصحابه می فرماید یا نصیر_ایناها،این هم تمثال نصیره_می فرماید یا نصیر همین حالا می خوام بری کنار نهر فرات،اونجا که رفتی از طرف من کر کره رو آواز بده و از ماهی فرات بپرس گذرگاه فرات کدومه و جوابش رو بگیر و بیار نصیر اطاعت میکنه و برشط فرات میاد و فریاد می کنه یا کرکره. هنوز اینو نگفته که هفتاد هزار ماهی سر از آب فرات بیرون میارن که لبیک لبیک چه میگویی؟نصیر مات می مونه، میگه مولای من غالب کل غالب سلطان المشارق و المغارت اعنی اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب پیغامی جهت شما فرستادن.

     
#10 | Posted: 30 Sep 2015 21:31

قسمت هفتم چراغ اخر

ماهی ها عرض کنن اطاعت امر مولای خودمون بدیده منت داریم، ولی این شرف در حق کدوم یکی از ما مرحمت شود.نصیر میگه برگشتم خدمت مولا و ماجرا رو عرض کردم.فرمودند برگرد از کرکره ابن صر صره بپرس.نصیر بر می گرده به سوی فرات و فریاد می زنه این کر کره ابن صر صره،یعنی کجاس کرکره ابن صرصره؟دوباره شصت هزار ماهی سر از آب بیرون میارن که ما همگی کرکره ابن صرصره هستیم و در اطاعت حاضریم.اما مولای ما این مرحمت رو در حق کدوم یک از ما فرمودن؟نصیر بر می گرده و صورت حکایت رو خدمت مولا عرض می کنه می فرماید برو کرکره ابن صرصره ابن غرغره رو بگو. نصیر بر می گرده بسوی شما فرات و چنان می کنه که فرموده بودن.این بار پنجاه هزار ماهی سر از آب بیرون میارن و لبیک لبیک گویان جواب میدن همه ما کرکره ابن صرصره اب غرغره ایم، مقصور کدوممونه؟نصیر،باز پیش مولا بر می گرده و ما وقغ رو به عرض علی می رسونه.می فرمایند مقصود ما کرکره ابن صرصره ابن غرغره این در دره است.از او بخوا و جواب رو بگیر و بیار. نصیر تا هفت بار بکنار فرات میره و برمی گرده و در مرتبه هفتم صدا میزند کجاست کرکره ابن صرصره ابن غرغره ابن دردره ابن مرمره ابن جرجره ابن خرخره؟اون وخت همین ماهی بزرگ رو که رو پرده می بینین سر از آب فرات بیرون می کنه و آواز میده لبیک لبیک منم آن ماهی چه میخواهی و چه می گویی؟نصیر می گوید مولای متقیان امیر مومنان به تو سلام می رسونه و می فرماید امروز ما را نصرت کن و معبر فرات رو به ما نشون بده. ماهی از شنیدن حرف نصیر قاه قاه بنا می کنه به خندیدن. یاللعجب!ماهی می خنده.چرا می خنده؟حالاس که باهاس جود و سخاوتتنو نشون بدی. حالاس که می باس به کفار نشون بدی که به خونواده پیغمبر اعتقاد داری.من نمی گم چند تا چراغ میخوام.من جومو ورمی دارم و دور می افتم.از این گوشه می گیرم و میام دور می زنم تا دوباره همین جا سر جای خودم برسم.دس بکن تو جیبت، خودتو و کرمت،هرچی داشتی بریز این تو خجالت نکش.هر چی وسعت رسیده بده.من که نمی بینم چقده میدی.اما خدا خودش می بنه.من به پولت نگاه نمی کنم.بلندم دعات نمی کنم.من یه ذکری دارم که باهاس آهسته تو این دور تو دلم بخونم.خودم چیکار کنم که آتش جهنمو از جونت دور کنم.)جام را برداشت به دور افتاد.سرش پایین بود و چشمانش بسته بود.هر سکه ای که تو جام می افتاد ذوق می کرد.یکی دو تا اسکناس هم افتاد که خش خش نرم و دل انگیز آن ها دلش را به قیلی ویلی انداخت.لب هایش به آرامی تکان میخورد.یک دور تمام گشت و دوباره جام را برد و با بی اعتنایی میان دستمال گذاشت و پیش پرده برگشت و گفت: (باری ماهی قاه قاه بنا می کنه به خندیدن. نصیر علت خنده رو جویا میشه ماهی میگه ای نصیر!علی ابن ابیطالب راه های دریا رو از ما ماهیا بهتر می دونن.بدون و اگاه باش وختی که یونس پیغمبر از نینوا فرار میکنه و به کشتی سوار میشه و به دریا غرق میشه،از رب الا رباب به من خطاب میرسه که او را ببلعمش.ناگاه جوانی از ابر فرود آمد با هیاتی که لرزه بر اندامم افتاد و به من خطاب فرمود که یا یونس که شیعه منه و مهمون توه به مدارا رفتار کن.عرض کردم ای مولای من نام مبارک چیست؟ فرمود فریاد رس درماندگان، چاره بیچارگان،امیرمومنان علی ابن ابیطالب.ماهی فرمود ای نصیر هر روز چند بار می امدند و با یونس نبی، محض رفع دلتنگی،در شکم من صحبت می فرمودند و عجایب دریاها و اسرار افرینش رو به او یاد می دادن. از آن روز دوستی من با آن بزرگوار شروع شد و حالا دان که معبر فرات فلان و فلان جاست.نصیر مات و مبهوت بر می گرده خدمت مولا عرض ‎می کنه قربونت برم داستان از این قراره.فرمود انا اعلم بطریق السموات من طریق الا رض.نصیر ناگاه صیحه ‎می زنه و غش می کنه و چون به هوش میاد فریاد می زنه اشهد انک الله الواحد القهار. یعنی من شهادت می دهم که تو خدای یگانه قهاری.حضرت می فرماید نصیر کافر.به خدا و مرتد از ملت محمد شده و قتلش واجبه و فوری شمشیر مبارک رو_همین شمشیری که ملاحظه می کنین خون ازش می چکه_از غلاف می کشه حالا واسیه اینکه باقی حدیث شریفو بشنفی شش نفر شیعه علی رو میخوام که ششتا چراغ ناقابل نذر شش گوشه قبر عزیز زهرا بکنه نپرسیدی چرا شش گوشه.هر قبری که چارگوشه بیشتر نداره.این چه جور قبریه که ششتا گوشه داره؟بله،معجزه همینجاس.‏‎ ‎

     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / چراغ آخر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites