تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 1 از 31:  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#1 | Posted: 9 Nov 2015 16:38 | Edited By: sepanta_7

درود


درخواست ایجاد تاپیک در تالار خاطرات و داستان های ادبی را دارم


نام تاپیک : حس پایدار



ژانر:عاشقانه-اجتماعی-معمایی-پلیسی

نویسنده : ف – کوئینی

تعداد صفحه:بیش از ۶ صفحه


کلمات کلیدی: کلمات کلیدی: رمان + رمان ایرانی+ رمان حس پایدار + ف – کوئینی


  • توضیح : این رمان براساس یک زندگی واقعی نوشته شده است.

     
#2 | Posted: 9 Nov 2015 22:59
قسمت اول

-دینگ دینگ دینگ.
با نگاهی به اطراف با صدای بلندتری ادامه دادم.
-به یک کارگر ساده جهت همراهی در رفتن به انباری نیازمندیم...به یک کارگر ساده جهت همراهی در رفتن به انباری نیازمندیم.
رضا، نزدیک و حین زدن ضربه ای به بازوی راستم، خم شد تا بهتر صورتم رو ببینه.
-تو واقعا داری فارغ التحصیل میشی؟
پوزخندی زد.
-ببین تورو خدا توی یه جمله ی ساده چندتا "به" و "در" استفاده کردی.
با دقت به صورتش که ته ریش کمرنگی، تیره تر و مردونه ترش کرده بود خیره شدم.
-دقت کردی واج آرایی "ت" رفتی؟
روی نوک بینی نسبتا بزرگش دستی کشید.
-واج آرایی؟
چینی به بینی داد.
-منظورت همونیه که ...
وسط حرفش پریدم.
-یعنی یه حرفو چندبار تکرار کردی جوری که توی جملت، لمس شد.
ابرویی بالا فرستاد.
-همش چهار تا "ت" بود.
با کج کردن دهن و ریز کردن چشم ها به نیم رخ ایستادم.
-حالا هرچی، بی خیال.میای بریم انباری می خوام کتابای اضافمو بذارم اونجا؟
دور از چشم های رضا، لگدی به لباسهای پخش شده روی زمین زدم.
-ساختمون بغلی چند تا معتاد می رن توی زیرزمین.الانم که سر صبحه هیشکیم پایین نیست.همه خوابن.
می ترسیدم به تنهایی به انباری برم و بی وقفه حرف می زدم تا راضی به همراهیم بشه.
-اگه یه وقت یکی بیاد منو خِفت کنه چی؟اگه منو بگیره دستمو بِبُرّه النگوهامو برداره چی؟اگه بیاد سرمو بِبُرّه چی؟ اگه...
مکث کردم.
-" اگه " کم آوردم. رضا " اگه " ی دیگه ای سراغ نداری؟
نیشخند بانمکی زدم و چشم چپم رو بستم و با یک چشم به خودم توی آینه ی میز توالت نگاه می کردم.می خواستم چهره ام رو موقع نیشخند زدن ببینم.با صدای کلفت و مردانه ی رضا دوباره برگشتم و همون حین، نگاهم رو دنبال روسری، که مطمئن بودم بین لباسهاست چرخوندم.
-تو مگه النگو داری؟
مکثی بین حرفهاش کرد و نفس عمیقی کشید.
-وایسا من یه پیرهن رو رکابیم بپوشم بیام.
گوشم به حرفهای رضا بود و چشمم به گوشه ی روسری صورتیم و توی همون حال روسری رو با یک حرکت از توی کپه ی لباسهای ریخته شده وسط اتاق، که اتفاقا کار خودم بود و دونه به دونه امتحانشون می کردم، برداشتم.نیم نگاهی با پوزخند بهش انداختم.
-آره با اون پیرهن راه راهو پیژامه، میشی عین این مفلوکا.هرچند که ذاتا قیافه نداری.
نگاهم که به صورتش افتاد زمزمه کردم:
-نه تو هم قیافه داریا.ا چقدر تو خوشتیپی.
با تک خنده ای حرفهای قبلیم رو ادامه دادم:
-خداییش اینجوری بیای بیرون هیشکی زنت نمیشه رضا.
ریز خندیدم و زمزمه کردم.
-ببین حالا که می تونی یه کاری در حق خواهر بدبختت بکنی، چجوری دریغش می کنی.
دستهاش رو به کمرش، بند و چشمش رو ریز کرد و فهمیدم صدام رو شنیده.
-چه کاریو دریغ می کنم؟
قدمی به عقب برداشتم.
-زن بگیری بری رد کارت، هم راهو برام باز کنی هم خونه جادارتر میشه.
رضا که به سمتم حمله کرد، شروع به دویدن دور خونه کردیم.اونقدر دویدیم و وسایل رو بهم ریختیم که نفس کم آوردیم ولی من که می خواستم حواسم از اطراف و تاریخ امروز پرت بشه، ادامه می دادم.بالاخره کنار مبل تک نفره ایستاد و خم شد.دستی روی زانوهاش گذاشت و خطابم کرد.
-خودت برو...اگه دیگه باهات اومدم...
می دونستم دیگه همراهم نمیاد.صدام رو مظلوم کردم:
-رضا خان، من میرمو اگه مُردم حق نداری دلت برام تنگ شه.اگه دلت تنگ شه شب میام توی خوابت.تازه اگه دیدم اونورم مثل اینور خیلی بیکارم،شایدم اومدمو باخودم بردمت بلکه از بیکاری دربیام.
درحالی که از اینهمه چرت و پرتی که بی وقفه می گفتم کلافه شده بود چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید:
-می دونستی خیلی حرف می زنی؟فقط بفهمم تو، توی این فامیل به کی رفتی، یه محله رو شام میدم.
بعد از حرافی من، وارد انباری شدیم.همیشه همینطور بودم.وقتی از چیزی خیلی عصبی می شدم عکس العمل های بی ربط و مسخره نشون می دادم.مثل زیاد حرف زدن یا بلند خندیدن.
کتاب های سیستم عاملی که برای کنکور چندسال پیش خریده بودم رو توی قفسه ی کتابخونه ی متعلق به خودم گذاشتم.بقیه ی کتابهای خریداری شده برای کنکور رو همراه چند رمان، هفته ی پیش رضا آورده بود و می خواستم یادگاری نگهدارم.دلم نمی اومد از خودم دورشون کنم.
چشمم وسط اونهمه کتاب و دفتر و جزوه های خاک گرفته، به دفتر سیندرلایی صورتی هشتاد برگم که پنهانش کرده بودم تا کسی نتونه ببینه خورد.
     
#3 | Posted: 9 Nov 2015 23:00
هفته ی پیش حالم خوب نبود و این دفتر رو به همراه بقیه فرستادم و حالا پشیمون بودم و می خواستم بخونمش.می خواستم، چون باید می خوندم.درواقع دل بخواهی نبود.خودم رو موظف می دونستم از اول تا آخر رو مرور کنم.
با خوردن کلی گرد و خاکِ نشسته روی دفتر سیندرلایی، که به قفسه های بالایی مربوط می شد، برداشتمش و بالا رفتیم.به محض باز کردن در، خودم رو به داخل خونه پرت کردم.به اتاق مشترکم با رضا رفتم و روی زمین دراز کشیدم و پاهام رو طبق عادت، روی دیوار گذاشتم.تازه اون موقع بود که متوجه شدم با همون شلوار صورتی که پایینش نوار باریک طوسی رنگی داشت و بلوز و روسری صورتی، پایین رفتم.عجیب بود که رضا با اونهمه ادعای غیرت، چیزی نگفت.
روسری رو همونطور درازکش، از روی سرم برداشتم و باز روی کپه ی لباسها پرت کردم.به سمت میز توالت برگشتم. چشمم به لباسهای مامان که قاطی لباسهای خودم و چند تیشرت جذب رضا ریخته بود خورد.
-اوه...اگه بیاد ببینه لباساشو دست زدم خفم می کنه.
اونقدر حالم خوب نبود تا لباسهاش رو به سر جای اصلیشون برگردونم.اونقدر هم حوصله نداشتم تا بلبشوی اتاق رو سر و سامون بدم.شونه ای بالا انداختم و سرم رو به سمت مخالف جایی که لباسها بودن برگردوندم و دوباره نگاه نا آروم و همیشه بازیگوشم به دفتر سیندرلایی که هنوز توی دست چپم قرار داشت افتاد.نگاه چندباره ای بهش انداختم.دفتری با همه جور خاطره.تلخ...شیرین...بعضی بی مزه...معمولی...بدون اتفاق خاص و قابل توجه.
پنج-شش سال پیش خریدم که شعر بنویسم.فقط چند صفحه ی اول شعر نوشتم و تمام شعرها رو پاره کردم و خاطره نوشتم.خاطره هم که نه، میشه گفت روزنوشتهام.
دفتر رو باز کردم:
به نام خدا
من روجا هستم.هیجده سالمه.پیش دانشگاهیو تازه تموم کردم.رشتم ریاضی بود.تک دخترم و یه داداش دوقلو دارم به اسم رضا.هنرستان حسابداری خونده و الان هم توی دانشگاه شهر خودمون ادامه میده.
چند صفحه جلوتر رفتم:
کلی برای مامان و بابا فلسفه چیدم که نمی خوام ادامه تحصیل بدم و دوست دارم کلاسهای متفرقه و هنری مثل گیتار و آرایشگری برم.مامان مخالف بود اما بابا نهایتا گفت هرجور که خودم صلاح می دونم و توی کارم دخالت نمی کنه.برای همین کنکور شرکت نکردم.اما حالا و بعد از چند ماه که می بینم تمام همکلاسی هام دانشجو شدن و فقط من بیکارم، پشیمون شدم.برای همین تصمیم گرفتم کنکور علمی کاربردی شرکت کنم که از ترم مهرماه، وارد دانشگاه بشم.تعریف دانشگاه علمی کاربردی شهرمون رو زیاد شنیدم.میگن دانشگاه خوبیه.می خوام در کنار دانشگاه، کلاس زبان ثبت نام کنم تا بتونم مدرک زبانمو بگیرم.دلم نمی خواد از کسی عقب باشم.بابا و مامان هم از تصمیم خوشحال شدن.
چند صفحه ی بعدی توصیف روزهایی بود که برای گرفتن مدرک پیش دانشگاهی به مدرسه رفتم.اونها رو رد کردم و به صفحات بعدی سرک کشیدم:
امروز اولین روز کلاسهای زبان بود.به خاطر کم بودن جمعیت، دختر و پسر قاطی هستیم.البته توی شهر ما، اکثر کلاسهای آزاد، مختلط برگزار میشن.چون تعداد ِ ثبتنامی همیشه کمه.فقط دو تا از پسر ها کم سن و سال هستن.مصطفی فَدَوی و محمد راد.
چند تا دوست پیدا کردم.سارا حاتم و سحر امجدی.بقیه ی بچه ها، که تعدادشون زیاد نبود، فاصله ی سنی زیادی با ما داشتن و ناخودآگاه، به سمتشون نرفتیم.
وقتی کلاس تموم شد و هنوز کامل خالی نشده بود و پسرها نشسته بودن، یه ID پشت یکی از صندلی ها نظرم رو جلب کرد.کنجکاو شدم و توی دفترم یادداشت و سحرو مامور کردم جوری وایسه که پسرها نببین و ID خودم رو همونجا نوشتم.از ظاهر ID مشخصه مال پسره.
-میشه یه پسر خوشگل قدبلند و هیکلی با چشمای آبی یا سبز باشه؟میشه مثل این رمانا عاشقم بشه؟
نگاهی به آسمون انداختم.
-خدایا میشه؟...
تا به خونه رسیدم هنوز لباسهام رو درنیاورده و عوض نکرده، دکمه ی Power کامپیوتر رو زدم و وارد آشپزخونه شدم. تا کمر خودم رو توی یخچال فرو بردم و چشم می چرخوندم که نگاهم به شیشه ی رب انار افتاد.لبخند عمیقی زدم.شیشه رو با سرعت برداشتم و با نون، پشت اوپن نشستم و کمی نون و رب انار خوردم.صدای مامان که نزدیک می شد وادارم کرد شیشه رو به یخچال برگردونم.بطری آب رو برداشتم و سر می کشیدم که رسید و چشم غره ی بدی رفت.بطری رو سرجاش گذاشتم.بلافاصه برداشت و آب توش رو خالی کرد و شست.خواست حرفی بزنه که خودم شروع کردم:
-باز با بطری خوردی؟چقدر بگم نکن اینجوری؟کی می خوای بزرگ بشی؟شاید یکی بدش بیاد از بطری دهن زده ی تو آب بخوره.کی اینا رو یاد می گیری؟
خندش گرفت:
-تو که همشو حفظی چرا عمل نمی کنی پس؟
لبخند مسخره ای زدم.
-آخه مامان گلم من توی این درس تئوریم خوبه،عملیم خرابه.
و از آشپزخونه خارج شدم و به سمت کامپیوتر تازه روشن شده رفتم.به اینترنت کانکت شدم.مسنجر رو باز و اون ID رو add کردم.منتظر شدم تا بالاخره چراغش روشن و on شد.با دیدن چراغ روشنش لبخند پررنگی زدم و تایپ کردم.
-سلام.
-سلام.ID تو پشت یکی از صندلیای کلاس دیدم.
لبخند زدم.پس اون هم پشت صندلی و یادداشت من رو دیده بود.
-آره منم مال تو رو دیدم بعدش مال خودمو نوشتم اونجا.معرفی می کنی بدونم دارم با کی حرف می زنم؟
-من مصطفی فدوی هستم.
قیافه ی اون لحظه ی من دیدنی بود.از مسنجر بیرون اومدم و سیستم رو با فشار دکمه ی Power خاموش کردم.با اینکه فقط فدوی و دوستش همسن و سال ما بودن، اما نمی دونم چرا فکر می کردم شخص دیگه ای باشه.من همه ی پسرهای حاضر سرکلاس رو دیده بودم.همگی چهره های معمولی داشتن.اما ته دلم آرزو می کردم...غر زدم:
-خدابا اینهمه گفتم پسره خوشگل باشه این بود؟همون پسره ی...
بعد یه لحظه، فقط یه لحظه به این فکر کردم :
-روجا مگه تو خودت چه شکلی هستی دختر؟مگه چقدر خوشگلی اصلا؟ اصلا خوشگلی؟
     
#4 | Posted: 9 Nov 2015 23:01
مثل بچه ها و بیخودی بغض کردم.
-خدایا من خوشگلم؟
به اتاق رفتم و در رو بستم و خودم رو جلوی آینه ی میز توالت رسوندم.درحال بازکردن دکمه های مانتوم، صورتم رو بررسی می کردم.
-یه ابروی نازک خدادادی که وسطش خالی شده و به مدد مداد ابروی قهوه ای پُر کردم.یه جفت چشم نه درشت و نه ریز که رنگش بین قهوه ای و میشی و عسلیه.درست مثل خیلی از دخترها، درست مثل بقیه.بینی تقریبا گوشتی که یه قوز کوچیک روش داره.لب غنچه ی خیلی کوچیک صورتی.پوست سفید.گونه های نه چندان برجسته که وقتی می خندم یا اینکه لبهامو یه کم بیش از حد روی هم فشار میدم گونه ی راستم، یه چال بانمک می افته.یه مدت برای اینکه چال گونم بیشتر معلوم بشه، جلوی آینه تمرین می کردم چجوری حرف بزنم که همه ببینن و بعد از یه مدت، به این نتیجه رسیدم که "م" ها رو یه کم فشرده و غلیظ تر بگم بهتره.موهام بین شرابی و خرمایی و قهوه ایه.بازم درست مثل خیلی از دخترهای اطراف...
لب زدم.
-خوشگل نیستم زیاد.معمولیَم...
آه کشیدم.
-روجا.به چی می نازی تو؟به چیزای نداشته؟به چی می نازی؟ تازه اگه داشتیَم، نازیدن داره؟
مانتو رو با ناراحتی از فکر بدم در مورد مصطفی فدوی پرت کردم.مانتوی مشکی دوست داشتنی و مقنعه ی مشکی نه چندان بلند.شلوار جین لوله تفنگی تیره ی دوستداشتنی.و در آخر، کتونی های صورتی تیره.چشمهام درشت شد و ضربه ای روی صورتم زدم.
-هـــــین.یا خدا.با کتونی اومدم توی خونه روی فرش.اگه مامان ببینه...
نوچ نوچی کردم.
-خوب شد توی آشپزخونه بودم ندید.
همونجا نشستم و درآوردم و توی کشوی لباسهام قایم و جوراب هام رو از پا خارج کردم.لباسها رو که مرتب گذاشتم، خواستم از اتاق بیرون برم که تازه متوجه شدم شلوار نپوشیدم.هنوز هم تاپ زیرمانتویی چرک و لک تنم بود.ریز خندیدم:
-خوبه در اتاق بسته بودا وگرنه دار و ندارمون به فنا می رفت.
باز به خودم خندیدم.
-نه که خیلی پاهای توپولیَم دارم.
از کشوی لباسم شلوار سفید/قرمز و تیشرت قرمز/سفید برداشتم و پوشیدم.بعد از کمی ور رفتن با موهام، از آینه دل کندم و از اتاق بیرون و به سراغ میعادگاه همیشگیم رفتم؛ کامپیوتر رو روشن و مسنجر رو باز کردم.مصطفی هنوز بود. pm دادم:
-شرمنده آقا مصطفی کاری پیش اومد مجبور شدم یهو برم.ببخشید.
از دروغی که گفتم ناراحت شدم اما بهتر از این بود که بهش واقعیت رو بگم.منتظر شدم تا جواب بده.
-اشکال نداره.فقط حس کردم منو شناختی از قیافم خوشت نیومده که گذاشتی رفتی.خدا کنه راست بگی.
از خودم خجالت کشیدم.چون درست می گفت و دروغم توی صورتم می خورد.
-این چه حرفیه هم کلاسی؟
-خب خودتو معرفی کن تا بیشتر بشناسمت هم کلاسی.
-روجا کامجو.
-اِ. پس هم کلاسی شیطون خودمی که.راستی چند سالته روجا؟
-نوزده سالمه.تو چی؟
-بیست سالمه.متولد 69 هستم.
خواستم تایپ کنم که متوجه سایه ای روی مانیتور شدم.برگشتم.مامان عصبی بالای سرم بود.هرچقدر لبخند زدم تا حواسش رو از مانیتور پرت کنم فایده نداشت.مانیتور رو خاموش کردم و بلند شدم.مامان که دور شد، مانیتور رو دوباره روشن کردم و بی توجه به چیزی که مصطفی نوشته بود کیبورد رو جلو کشیدم و تایپ کردم:
-باید برم.بای.
مامان همیشه با چت کردن مشکل داره.قبلا که رضا دانشگاه نمی رفت هرروز و هرساعت مشغول چت کردن بود.و حالا هم من.البته من زیاد اهل این کار نیستم.اما مامان همین رو هم نمی تونه بپذیره.
چند صفحه ورق زدم:
امروز سارا با محمد راد دوست شد.قبلا نگاهای خاصی به هم می کردن و امروز رسما دوست شدن.البته سارا خودش دوست پسر داره.نمی دونم دیگه چرا به محمد پا داده.
دفتر رو کنار کشیدم و ناخواسته لبخندی زدم.
-چقدر بچه بودم.حتی توی نوشتن کلی ایراد داشتم.
به فکر رفتم.
-ای کاش تموم اشتباهاتم ختم می شد به همین غلطای املایی و گاها انشایی.
سرم رو با تاسف تکون دادم و دوباره مشغول خوندن شدم:
-...شماره ی منم داد به محمد تا بده به مصطفی.البته اینو زمانی فهمیدم که مصطفی پیام داد.وقتی خودش رو معرفی کرد، سیم کارتم رو از توی گوشی درآوردم و خط دیگه ای که داشتم رو انداختم.قبلی رو هم به مامان دادم تا برام نگه داره.شاید بعدا دوباره ازش استفاده کنم.هر بدی ای دارم یه نکته توی وجودم هست که بهش افتخار می کنم و اینه که اجازه نمیدم هیچ پسری توی حریم خصوصی من پا بذاره.
با پوزخندی، ادامه ی نوشته هام رو خوندم.
-از سر این کار سارا،به سحر نزدیکتر شدم.دختر خوبیه.تجربی خونده و امسال کنکور قبول نشد.مثل خودم توی فاز پسر و دوست پسر بازی نیست.شاید برای همین خیلی به هم نزدیک شدیم.چون بیشتر خلقیاتمون مثل همدیگس.
     
#5 | Posted: 9 Nov 2015 23:02
سحر یه خط جدید خریده.شماره رو توی گوشیم ذخیره نکرده بودم.اشتباهی به یه شماره ی دیگه که فقط یه رقم با مال سحر فرق می کرد پیام دادم.تا پیام رو فرستادم بلافاصله گوشیم زنگ زد.همون شماره بود.جواب که دادم متوجه صدای پسرونه ی اون طرف خط شدم.تازه فهمیدم پیام رو اشتباه فرستادم.خواستم معذرت خواهی کنم اما با حرفهای زشتی که می زد پشیمون شدم.فحش می داد و نمی دونستم چرا.با ناراحتی تماس رو قطع کردم.طبق معمول، با سحر تماس گرفتم تا ماجرا رو سریعا اطلاع بدم.
-این پسره روز اول که خطمو فعال کردم بهم زنگ زد گفت خطمو می خواد بخره.منم قبول نکردم.یه چندبار دیگم گفت، گفتم نه حالا می گه بیا باهم دوست بشیم.من تو رو دیدم و ...
تعجب کردم.
-تو رو از کجا دیده؟
مکث کرد.
-چه می دونم؟ولی فکر می کنم شاید یکی از همونایی باشه که خطو ازشون خریدم.
ابروهام رو با تعجب بالا فرستادم.
-عجب...
بعد از گذشت چندروز، چند روزی که اون پسر، امیر، با سحر تماس می گرفت فهمیدیم خونشون نزدیک خونه ی ماست.سحر هم کم کم نسبت بهش نرم می شد.بالاخره با شور و مشورتی که باهم کردیم تصمیم گرفتیم با امیر قرار بذاره تا من ببینم کیه؟آشناست؟چون خونشون اونطور که خودش می گفت نزدیک ما بود.
توی این قرار، سحر از امیر خوشش اومد و با هم دوست شدن.نمی دونم اگه جاش بودم خوشم میومد یا نه؟سحر مثل من برادر نداره و شاید از سر کنجکاوی دوست داره به پسری نزدیک باشه.حتی خواهر هم نداره و همیشه احساس تنهایی می کنه. شاید همین احساس تنهایی باعث شد به امیر، رو بیاره.
چند صفحه جلوتر:
مدتی بود که مزاحم تلفنی داشتم که اسمم رو می دونست.علاوه بر این، حرفهای ناجوری می زد.روزهای اول اصلا جواب نمی دادم.ولی وقتی زنگ خور گوشیم بیشتر شد و از هرکدوم می پرسیدم شمارم رو از کجا آوردید، شماره ی همون مزاحم اولی رو می دادن.جواب اولی رو که دادم می گفت می خوام باهات دوست شم.می گفت دیدمت و ازت خوشم اومده. هرچقدر فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که کسی شماره ی من رو نداره.این خط رو جدید خریده بودم.حتی سارا هم نداشت که بگم دوباره به پسرهای ترم جدید کلاس زبان داده.
یه بار که مزاحم اصلیم زنگ زد و اتفاقا من و سحر توی پارک و پیش هم بودیم گوشی رو دادم تا جواب بده.تا صدا رو شنید قطع کرد و به سمت من که چیپس رو به طرز بدی توی دهنم فرو می بردم، برگشت:
-روجا.
درحال لیسیدن انگشتهام به همراه خورده چیپسهای باقی مونده، سعی کردم جواب بدم.
-هان؟
نگاهی با چندش به انگشتهای توی دهنم انداخت:
-اه روجا یه دیقه نخور.
مکث کرد.
-این که امیره.
سرم رو با گیجی تکون دادم. شماره رو نگاه کردم:
-من که شماره رو نمی شناسم.
دوباره گوشی رو با نوک انگشتهاش از دستم گرفت و نگاهی به صفحه انداخت:
-اه لعنتی.قبلا امیر با این خط زنگ می زد بهم.
گردنش رو کج کرد.
-ولی الان با یه خط دیگس.
دوباره سرم رو با گیجی و بیخیالی توامان تکون دادم و ملچ ملوچی کردم.
-نمی دونم والا.چرا باید این کارو بکنه؟فقط زنگ می زنه فحش میده.یا اینکه خب شمارمو پخش کرده.
پوزخندی زد.
-انگار مریضه.با من حرف می زنه انقدر مودبه بعضی وقتا خجالت می کشم از خودم که چرا انقدر بی ادبم.
لب برچیدم.
-چی بگم والا؟
مکث کردم و سرم رو پایین انداختم.
-اصلا شاید فقط صداش شبیه امیر باشه.می خوای بهش زنگ بزن.
تند ادامه دادم.
-ولی هیچی نگوها.فقط مطمئن شو همون صداییه که الان شنیدی.
لبم رو فشار دادم.
-هان؟چی میگی؟
سر تکون داد و شماره ی امیر رو گرفت.صدا، همون صدا بود.برای اینکه به حرفهاشون گوش ندم، سرم رو به سمتی که گروهی پسر با سر و صدای زیادی رد می شدن رفت.جایی نشسته بودیم که نمی تونستن ما رو ببینن.بین اون اکیپ، امیر رو تشخیص دادم که وسط بقیه راه می رفت اما گوشی به دستش نبود.با تعجب نگاهی به سحر انداختم.همچنان صحبت می کرد.دوباره به امیر نگاه کردم.هندزفری هم نداشت.به سحر اشاره کردم تماس رو قطع کنه.
-سحر.دیدی؟
سحر با گیجی نگام کرد:
-چیو؟چرا گفتی قطع کنم؟
توی سرش کوبیدم:
-خیلی خنگی.نفهمیدی؟
با تاسف، سر تکون دادم.
-یکی باهات تلفنی حرف می زنه ولی یکی دیگه رو می فرستن سر قرار.اینا چند نفرن.
درحالی که سرش رو می مالید جواب داد.
-آخه چرا؟مگه مریضن؟بعد تازه این وسط به تو هم زنگ بزنن فحش بدن؟
-مریضن دیگه.فکر کن...دو ماه تمام، تو رو گذاشتن سر کار و تو نفهمیدی.
سحر با بغض فقط نگاهم کرد.
چندروز گذشت و سحر جواب امیر رو نمی داد.من هم همینطور.چندباری امیر، جلوی سحر رو گرفته و مزاحمش می شد و می ترسیدیم مشکلی پیش بیاد ولی به کسی نگفتیم.چندبار من رو ترسوندن و ترسیدم به رضا یا بابا بگم و فکر کنن تقصیر خودم بوده.خب من که کاری بهشون نداشتم.من که اصلا با امیر یا هیچ کس دیگه ای دوست نبودم.هرروز با سحر بیرون می رفتم و با ترس به خونه برمی گشتم و تا در پارکینگ رو نبسته خیالم راحت نمی شد.فکر می کردم نکنه یکی از پسرهای اکیپ امیر دنبالم باشن؟نکنه اذیتم کنن؟
     
#6 | Posted: 9 Nov 2015 23:03
در پارکینگ رو باز کردم.آتوسا و آناهیتا دو تا دختر کوچولوی یکی از همسایه ها خاله بازی می کردن.یه فرش کوچیک هم گوشه ی پارکینگ پهن کرده و نزدیک راه پله ها و نشسته بودن.با چند استکان و نعلبکی کوچولو و چند عروسک، بازی می کردن.با دیدنشون یاد بچگی هام افتادم.وسطی بازی کردن با پسر همسایه بغلی که دوماه از من و رضا بزرگ تر بود.چقدر خوب بود.من و علیرضا و محسن و میلاد.همیشه می خواستن بازی کنن دنبالم میومدن.
دفتر رو کناری کشیدم و به فکر رفتم.
-توی خاطره هام، رضا خیلی کمرنگه.اگه یه خواهرم داشتم...
آه کشیدم.رضا اکثرا به خونه ی خاله مینا می رفت و پیش پسرش می موند.با من نبود.برای همین پسرهای همسایه رو دوست داشتم.جای رضا و تنهاییم رو پر می کردن.شاید همین شد که هیچ وقت به رضا احساس نزدیکی نکردم و روز به روز ازش فاصله گرفتم.شاید همین شد که نمی دونستم اگه ماجرای امیر و مزاحمتها رو براش تعریف کنم، چه عکس العملی نشون میده.همین شد که از خانواده دورتر شدم و سعی می کردم خودم مشکلاتم رو حل کنم.اوقات بیکاریم بیرون از خونه و دور از خانواده می گذشت و به همون وضعیت، خو گرفتم و عادت کردم.که اگه اینطور نبود می دونستم و یاد می گرفتم که باید مزاحمت امیر رو به مامان بگم و ازش راهکار بگیرم.ولی از وقتی دبیرستان رو شروع کردم، وقتهای بیکاریم یا جلوی کامپیوتر بودم و یا بیرون از خونه و اکثرا برای غذاخوردن به جمع خانواده می رفتم.جمع خانواده ای که بیشتر مواقع، من بودم و بابا و مامان، و رضایی که هیچ وقت نبود...
باز دفتر رو به دست گرفتم و صفحه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم.
رضا دانشگاه بود و مثل همیشه تنها بودم.از این تنهایی خسته شدم.من هم دلم می خواست گاهی با برادرم بیرون برم.دلم می خواست گاهی باهم درد دل کنیم.دلم می خواست ... خیلی چیزها دلم می خواست که رضا بهم نمی داد، که رضا برآورده نمی کرد. شاید برای همین بود که گاهی شیطنت می کردم.کارهایی که نباید رو انجام می دادم.تنها بودم و دوست های آنچنانی نداشتم و کلافه بودم.اگه کسی بود که وقتم رو به درستی باهاش می گذروندم، نه سحر ِ مثل خودم تنها، انقدر تنها نمی شدم.اهل دوست شدن با پسر نبودم و جدیدا از جنس پسرها ترس داشتم.ترسی که نمی دونستم علتش چی هست ولی همراهم بود و وقتی سحر باهام بود به پسرها نگاه می کردم و وقتی نبود، نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم یا مستقیم به صورت کسی نگاه کنم.
***
بالاخره جواب کنکور علمی کاربردی اومد.یکی از شهرستانهای نزدیک، مهندسی کامپیوتر قبول شدم و سحر هم توی منطقه ی خودمون همون رشته.انگار وقت جداییمون رسیده بود.انگار وقت اون شده بود که کنار هم و توی یه کلاس نباشیم.
کلاس ها که شروع شد با زور و اجبار حاضر می شدم.زیاد راضی به رفتن نبودم خصوصا که سحر با من نبود.از تنهایی بدم می اومد و دلم نمی خواست سرکلاس برم.چون تقریبا کم سن و سال ترین دانشجوی کلاس بودم و اذیت می شدم.
پسری همیشه سر کلاسهای ریاضی حضور داشت که بهش می خورد بیست و سه-چهار ساله باشه.سعی می کرد به سمتم بیاد.متوجه بودم تمام دخترها با اینکه ازش بزرگ تر هستن به سمتش گرایش دارن.ازش خوشم نمی اومد.غروری توی چشم هاش بود که باعث نفرتم می شد.جلسه ی اول ریاضی، دفعه ی اولی که دیدمش، اونقدر اذیتم کرد که ضایعش کردم و استاد از کلاس بیرون انداختش.هرچند که سر میان ترم، بهش تقلب رسوندم.ولی همونجا و سر همون ضایع کردن، باهام لج کرد.سعی می کردم ندید بگیرم.نمی فهمیدم چرا از بین اونهمه دختری که سرکلاس حضور داشتن و بهش توجه می کردن، اون همه دختر با تیپ های آنچنانی، چرا من که ساده می رفتم و ساده می اومدم و حتی با یک نفر صحبت نمی کردم رو اذیت می کنه؟
اونقدر تنهایی بهم فشار آورد که افسرده شدم و نمی تونستم درس بخونم.خصوصا که حتی یه دختر همسن و سال خودم اونجا نبود.یا اگه بود، اصلا همفکر نبودیم.اما تصمیم های مهمی برای آینده گرفتم.تصمیم هایی که می دونستم هم به نفعم هست و هم مسیرم رو عوض می کنه.پس ترم بهمن واحد کمی برداشتم تا بتونم درسها رو پاس کنم و در کنارش می خواستم کنکور شرکت کنم.کنکور فنی.کاردانی کامپیوتر چون خودم دانشجوی مهندسی کامپیوتر بودم و بهش علاقه داشتم و با درسهاش آشنا می شدم.کتابهایی که لازم بود رو خریداری کردم تا کنکور رو به خوبی پشت سر بذارم.قصد نداشتم کنکور آزاد شرکت کنم.چون فکر می کردم دانشگاه آزاد هم چیزی شبیه به علمی کاربردی خواهد بود.
کنکور دولتی کاردانی رو به خوبی دادم.دانشگاه غیرانتفاعی بزرگی نزدیک خونه بود که تا سال گذشته، کاردانی کامپیوتر، دانشجوی دختر بر نمی داشت و فقط کارشناسی و کارشناسی ارشد داشت.از امسال، برای کاردانی کامپیوتر هم پذیرش دختر داشتن و به امید همون دانشگاه بودم.تراز بالایی داشت و تعداد قبولی هرساله خیلی کم بود، اما مطمئن بودم قبول میشم.
جواب کنکور که اومد جزو رتبه های برتر بودم.تهران قبول می شدم، اما ترجیح دادم شهر خودم و کنار خانواده باشم و روزانه ی تهران و چند شهر نزدیک بهمون رو جزو انتخاب هام قرار ندادم.می دونستم تحمل زندگی توی خوابگاه رو نخواهم داشت و باعث افت تحصیلیم میشه.
روز قبل از ثبت نام، قرار بود برای فاطمه ی عمه نیره خواستگار بیاد.جلسه ی خواستگاری توی خونه ی ما برگزار می شد.خونه ی خودشون بنایی داشتن و نمی شد مهمونی بدن.
غروب، تلویزیون رو روشن کردم و نزدیکش نشستم.شبکه دو، فیلم پلیسی می داد.ایرانی بود.حمیدرضا پگاه که ازش خوشم می اومد توش بازی کرده بود.همین من رو جذب کرد.فیلم قشنگی بود فقط حیف که وسطش اذان شروع شد و بعد از اذان تا خواستم ببینم چی به چیه زنگ رو زدن.
-اه. جای حساسش بودا.
ساعت رو نگاه کردم روی شش خوابیده بود.
-بعدا باید باطریشو عوض کنم.
و تندی به همراه رضا اتاق خودمون رفتم و در رو بستیم.دراز کشیدم و هندزفری رو به گوشی وصل و شروع به آهنگ گوش دادن کردم.رضا هم روزنامه می خوند و طبق معمول توجهی به من نداشت.
بعد از ده دقیقه که از گوش دادن به آهنگها خسته شدم، هندزفری رو درآوردم و با انگشت شَست پام، بند کیف رو کشیدم و هندزفری رو توی جیب مخفی داخل کیف گذاشتم.سر و صدای بیرون و سلام و احوالپرسی ها که خوابید شنیدم انگار بابای پسر، از شوهر عمه نیره که بهش عمو حسین می گفتم اجازه گرفت دختر و پسر به اون یکی اتاق برن و حرف بزنن.پنج دقیقه صبر کردم ولی دیدم نمی تونم اینجوری تحمل کنم.
-نه...اینطوری نمیشه.من باید ببینم اون پسره چه شکلیه. می خوام ببینم اون تو چه خبره.
رضا با حرص سر از روزنامه بلند کرد:
-روجا سر جدت امشبه رو مثل آدم رفتار کن.
تا به حال برای خودم که خواستگار نیومده بود.برای همین خیلی کنجکاو بودم.بدون توجه به رضا از جا بلند شدم و به پنجره ی مربعی شکل نزدیک سقف بین دو تا اتاق که بابا شیشه زده بود و البته قابل باز شدن نیست چشم دوختم.
     
#7 | Posted: 9 Nov 2015 23:04
-اه. اگه به بابا گیر نداده بودم شیشه بزنه اونجا رو ...
و به پنجره اشاره کردم:
-الان می تونستم صداشونو بشنوم.
با حسرت نگاه می کردم که مغزم جرقه زد.روی پنجه ی پا وایسادم و گوشی رو بالا بردم و دوربینش رو روشن کردم که فیلم بگیرم.رضا، پای چپم رو کشید:
-روجا اگه ببینن، پسره هیچ، فاطمه ما رو می کشه. بگیر بتمرگ.
برام مهم نبود.باید می دیدم اونجا چه خبره.من که خودم خواهر نداشتم تا بتونم جلسات خواستگاری رو تجربه کنم. همین برام تجربه می شد.
کمی که گذشت دستم خسته شد.گوشی رو پایین آوردم تا فیلم رو ببینم اما فقط بالای موهای پسره توی فیلم افتاده بود.
-نخیر فایده نداره رضا.من می ترکم از فضولی.
چشمم به کمد دیواری که توش رختخواب بود افتاد و بعد از شور و مشورتی که توی ذهنم با خودم انجام دادم درش رو باز کردم.چند تا از رختخوابها رو کشیدم و کنار دیوار، زیر پنجره چیدم و روش وایسادم.
-هـــه.آخجون چه ویویی داره رضا بیا ببین توام.
هیجان زده، خندیدم.
-پسره دقیق روبروی منه.
-چه شکلیه؟هیکلش چجوریاس؟
برگشتم.با کنجکاوی نگاهم می کرد.بینیم رو چین دادم.
-برای این پسرام انگار فقط هیکل مهمه.
زبونم رو براش تکون دادم.
-تو که می گفتی بده و اخه و نکن.
-حالا که رفتی.بگو دیگه.
دوباره برگشتم و توی اتاق بغلی رو دید زدم.
-خوش هیکل که نیست.معمولیه.فاطمه ازش سر تره.نمی دونی چه میخ فاطمه شده و نیشش بازه.
لگدی به رختخواب ها زد.
-بیخود.غلط کرده مرتیکه ی ...
رختخواب زیر پام جا به جا شد و تا به خودم بجنبم، روی رضا افتادم.با سر و صدای ِ بلند شده، توی پذیرایی سکوت مطلق برقرار شد.قبل از اینکه به خودم بیام و از روی رضا بلند بشم، در اتاق باز و مامان سراسیمه وارد شد و پشت سرش در رو بست.نگاه حرصیش به ما خورد.قبل از حرف زدن،متوجه رختخوابهای جلوی پای من شد. این بار، نگاهش به پنجره ی بالای اتاق خورد.خیلی سعی کرد خودش رو کنترل کنه و نخنده.با این حال صورتش سرخ شده بود.من رو از روی رضا بلند کرد.رضا فقط می خندید.مامان سریع رختخوابها رو جمع کرد.
-روجا دیگه نری بالا.باشه؟بچه که نیستی...آبرومون رفت.فکر کردن چی شده.
لب برچیدم.
-وا چرا آبرومون بره؟من حق ندارم توی خونه ی خودمونو ببینم؟
سر تکون داد و هیسی گفت و بیرون رفت و در رو بست.من موندم و رضا.رضا هم بعد از اینکه حدود پنج دقیقه صحنه ی افتادن من رو، از پشت سرم که از نظر خودش خیلی مسخره شده بودم تحلیل کرد، دوباره مشغول روزنامه خوندن شد. هرکاری کردم دیگه حتی حرف نزد.
-اه نمیشه که.حوصلم سر رفت.
دوباره دراز کشیدم و گوشیم رو به دست گرفتم.حواسم به نور زیر در که مربوط به پذیرایی می شد رفت.
-همینه.خودشه.
و به زیر در، شیرجه زدم.خودم که نمی تونستم چیزی ببینم.گوشیم رو از زیر در فرستادم و فیلم گرفتم.
-چیکار می کنی باز؟اگه یکی ببینه چی؟
با نوک پاش، به پهلوم زد.غر زدم.
-اه رضا می خوام ببینم اونجا چه خبره.
لب برچیدم.
-تو رو خدا.
ساکت شد و هر چند لحظه، با نگرانی نگاهم می کرد. پنج دقیقه ای که فیلم گرفتم گوشی رو نزدیکم آوردم و فایل فیلم رو باز کردم.اما فقط تونسته بودم از پاهاشون فیلم بگیرم.
-اه.بازم نشد.
نگاهش کردم.
-اینجوری نمیشه رضا من باید بفهمم بابا اینا چی می گن.باید ببینم اونا چند نفرن.
با ذوق ادامه دادم.
-تازه شیرینیَم می خوام.
با اخم و تخم نگاهم کرد:
-حق نداری بری بیرون.از این خبرا نیستا.تو میری آبرو ریزی می کنی.
کمی فکر کردم.
-اصلا من دستشویی دارم.می خوام برم دستشویی.
ابروهام رو بالا انداختم.این رو که نمی تونست چیزی بگه.مانتوی مشکی پوشیدم با شلوار جین لوله تفنگی مشکی و شال صورتی و بسم ا... گویان، بعد از تایید رضا، از اتاق بیرون رفتم.تا در رو باز کردم سکوتی توی پذیرایی برقرار شد.بابا نگاهش بهم افتاد و خنده اش گرفت و سرش رو پایین انداخت.مامان و عمه نیره و عمو حسین هم همینطور. ولی زن و مرد ِ غریبه، متعجب به دختر فضولی که از اتاق بیرون اومده بود نگاه می کردن.با خنده ی خجولی که ناشی از مرکز توجه بودنم بود، سلام کردم و همزمان سر تکون دادم و گردنم رو متمایل به راست کردم و به سمت دستشویی رفتم.صدای بابا رو شنیدم که از خنده ی فروخورده می لرزید و من رو معرفی می کرد.
کمی جلوی آینه ی دستشویی ایستادم و دندونهای عقبیم رو بررسی کردم که انگار دکترلازم می شدن.کمی انگشت اشاره ی دست راستم رو زیر بینیم گذاشتم و رو به بالا فشار دادم و نگاه کردم.سرم رو بالا انداختم:
-نه شبیه خوک میشم.
و دستم رو از زیر بینیم برداشتم و ماساژ آرومی دادم و بالاخره خارج شدم.
     
#8 | Posted: 9 Nov 2015 23:04
نگاهی روی میز انداختم.از شیرینی هاشون خوشم نیومد.وارد آشپزخونه شدم.از داخل یخچال،میوه و شیرینی دلخواهم رو برداشتم.بابا سلیقه ی من توی شیرینی رو می دونست و همیشه مدل خاصی می خرید که ممنونش بودم.به محض برگشتنم با جسم نرمی برخورد کردم.با نگاهی متوجه زن غریبه شدم.پیش دستی برداشتم و میوه شیرینی های سرقتی از یخچال رو توش ریختم.بدون توجه به اون خانوم به سمت اتاق خودمون رفتم.هرچند دلم می خواست سرکی توی اتاقی که فاطمه نشسته بود بکشم.ولی نمی شد.همه نگاهم می کردن.زن هم همونجور پشت سرم اومد که توی اتاق سرک بکشه.دیگه طاقت نیاوردم برگشتم:
-حاج خانوم اینجا کاری دارین؟
چشم غره ای رفت و نگاه خطرناکی کرد.داخل اتاق شدم و در رو بستم.
-جناب مروج فقط همون یه خونه رو دارین؟پول چقدر توی بانک دارین؟پس اندازتونو میگم...چقدره؟می تونین واسه دخترتون خونه بخرین؟
پوزخندی روی لبم نشست.صدای مادر پسر بود.صدای گرفته و ناراحت عمو حسین بلند شد:
-من هرچی دارم مال بچه هامه.ولی فقط یه بچه ندارم که همشو بدم بهش. داشته باشم دریغ نمی کنم.
به سمت رضا که فکری بود برگشتم و پیش دستی میوه و شیرینی رو جلوش گذاشتم و توی همون حالت شالم رو از روی سرم برداشتم و مچاله کردم.
-رضا...زنه انقدر بی تربیت بود.انقدر بدم اومد.اومده بود ببینه چی داریم.الانم که شنیدی چی گفت؟خجالت...
نذاشت ادامه بدم و همونجور که سرش پایین بود و شیرینی از توی ظرف برمی داشت زمزمه کرد.
-هیش...روجا...
***
صبح، با صدای مامان از خواب پریدم.تمام شب، خوابهای آشفته می دیدم.
-جایی بودم که حس می کردم دانشگاهه.انگار تنها بودم.زلزله اومده و مرد جوونی با من زیر میز گیر کرده بود.هیکل درشتی داشت و کل میز رو اشغال کرده بود و من اصلا جا نداشتم.یه جورایی انگار روی شکمش بودم و کمک می کرد من رو بیرون می کشید.صداش که سعی داشت آرومم کنه حتی وقتی بیدار شدم توی گوشم مونده بود.
-بار دوم که با زور خودم رو خواب کردم، خواب دیدم توی جای وسیع مثل حیاط هستم.چند کفتار، گوشتهای تنم رو تیکه تیکه می کنن ولی نمی خورن و فقط می ریزن جلوی پاشون.همون مرد جوون اومده از روی زمین استخونها و باقی مونده ی گوشتهای بدنم رو برمی داشت.اون مرد رو ندیدم ولی می فهمیدم آدم خوبیه.
فکرم مشغول شده تا بفهمم اون مرد جوون کی هست و حتی تصمیم گرفتم توی دانشگاه، همه ی کسایی که می بینم اعم از کارمند و دانشجو رو زیر نظر بگیرم.خب در هرصورت، خوابم انگار مربوط به دانشگاه بود...
به ساعتم که دائم دستم بود نگاه کردم.هفت بود.از رختخواب دل کندم و بلند شدم.دست و صورتم رو شستم و صبحانه خوردم.مانتو مشکی کمردارم رو با جین لوله تفنگی پوشیدم.مقنعه مشکی سر کردم.کرم ضد آفتاب و کمی ریمل زدم که خواب آلودگی چشم هام مشخص نشه. کتونی مشکی/سفیدم رو پوشیدم.مدارک ثبت نامم دست رضا و مامان بود.
وارد دانشگاه که شدیم، مامان توی نگهبانی نشست.یکی از کارمندهای دانشگاه که هنوز نفهمیده بودم اسمش چیه بهش گفت بیا اینجا استراحت کن.پسر جوونی بود.به فکر رفتم.یعنی می تونست همونی باشه که توی خواب دیدم؟سر تکون دادم تا از گیجی دربیام.تصمیم گرفتم موقع برگشتن برم سراغش.صدایی از اون مرد، توی ذهنم مونده.صداش رو بشنوم، شاید همون باشه.
جلوی ساختمون اداری، خانم جوون چادری فرم هایی بهمون داد که پرکردیم و به دستش دادیم.وارد ساختمون شدیم و به اتاق آموزش رفتیم.آقایی نشسته بود که حلقه داشت و برای همین به صداش دقت نکردم. اونجا هم کارمون رو انجام دادیم و به امور مالی رفتیم.اسم مسئولش رو از بالای سرش خوندم:
- آرنا یاحقی.
پشت پیشخون نشسته بود و متوجه هیکلش نشدم.برگه ی انتخاب واحد رو به دستش دادم.سلام نکردم.رضا با کمی فاصله ایستاده بود.طوری که آرنا یاحقی نمی دیدش و من رو برای اولین بار توی امروز جلو فرستاد.یاحقی کمی زوایای صورتم رو بررسی کرد و چشمش رو به برگه ای که به دستش دادم دوخت و به حرف اومد:
-چرا اسمتو ننوشتی؟
صدای گرمی داشت.کمی مکث کردم.
-خب بدید بنویسم.
با بی حوصلگی دستم رو دراز کردم.ابرو بالا انداخت.
-نمی خواد.روجا بود اسمت؟
چشم هام نیمه ی بالایی و دهن باز شده ام نیمه ی پایینی صورتم رو پر کردن.با همون وضعیت کمی نگاش کردم:
-آره...
-کامجو؟
دهنم رو بستم.
-اوهوم.
همزمان سرم رو چند بار تکون دادم.به قیافه ی متعجبم خندید.
-خوبه.خوش اومدی.
خوش اومدی رو جوری گفت که خوشم نیومد.توی برگه ایی شهریه رو نوشت و به دستم داد.با اخم، تشکر کردم و به سمت رضا که با چشم های درشت نگاهم می کرد برگشتم.صدای یاحقی رو شنیدم:
-خواهش می کنم خانم.
فاصله که گرفتیم رضا ایستاد.دستم رو گرفت.
-وایسا ببینم.این یارو اسمتو از کجا می دونست؟
شونه ی راستم رو با بی تفاوتی بالا انداختم:
-نمی دونم.تو اگه فهمیدی به منم بگو.
بینیم رو چین دادم.
-شایدم چون رتبم خوب شده اسممو می دونست.
چون با اون رتبه بعید بود که کسی، جایی دور از پایتخت و خصوصا دانشگاه غیرانتفاعی رو انتخاب کنه، فکر می کردم به همین دلیل اسمم رو می دونه.شهر خودمون، روزانه ی فنی و حرفه ای نداشت و من هم دوست نداشتم به شهر دیگه ای، ولو با دو ساعت فاصله، برم.
به سمت نگهبانی جلوی در راه افتادم و رضا که بی محلیم رو دید، پشت سرم اومد.اون پسر کارمند هم اونجا بود. برای اینکه هم خودش رو ببینم هم صداش رو بشنوم به سمتش رفتم.پشتش بهم بود:
-سلام.مامانم کو؟
برگشت و با دقت اجزای صورتم رو بررسی کرد.چشمش که به رضا خورد، احتمالا از روی شباهت ظاهریمون فهمید خواهر و برادریم، خودش رو جمع و جور کرد:
-مامان توئه؟خیلی مهربونه قدرشو بدون.
صدای جالبی داشت.ولی فکر نمی کنم این باشه.لبم رو جمع کردم.
-می دونم.راستی اسم شما چیه؟
رضا ضربه ای به پهلوم زد ولی چیزی نگفت.
-امیر مفخم.توی بخش اداری/فنی کار می کنم.بیشتر کارای فنی دانشگاه دست منه.
وقتی ازش فاصله گرفتیم، رضا دستم رو کشید.
-صدبار بهت گفتم با پسرا و مردا گرم نگیر.تو چرا حالیت نمیشه؟
چشمم رو درشت کردم.
-گرم نگیر یعنی چی رضا؟کی گرم گرفتم؟فقط اسمشو پرسیدم.
اخم کردم.
-یعنی نباید بدونم قراره دو سال کجا درس بخونم؟
     
#9 | Posted: 9 Nov 2015 23:05
چند صفحه از دفتر پاره شده بود.بالای صفحه ی بعد از پارگی ها، تاریخ زده بودم.شنبه یکم مهر:
دلم نمی خواد به خواب اون شب فکر کنم.اگه قرار باشه اتفاقی بیفته حتما می افته.چه کنار اون مرد باشم چه نه.
صبحونه خوردم و دفتر و خودکارهای رنگی دوست داشتنیم رو توی کیفم ریختم و گوشی به دست، به سمت سرنوشت رفتم.وارد حیاط دانشگاه شدم و چشمم روی تک تک ماشینهای کارمندها که انگار تازه اومده بودن می گشت.امیر مفخم بی توجه از کنارم رد شد و به سمت آرنا یاحقی که از دووی مشکی رنگش پیاده می شد رفت.شاید حق داشت بی توجه باشه.خب اینهمه دانشجو توی دانشگاه بود، نمی تونست چهره ها رو حفظ کنه.بی توجه به نگاه یاحقی، وارد ساختمون فنی مهندسی شدم.طبقه همکف عده ای دختر سردرگم ایستاده بودن.نمی دونستن کلاس کجا تشکیل میشه.روی بُرد مشخصه ی درس رو که "برنامه نویسی" بود نگاه کردم.دختری قدبلند و هیکلی و دختر چادری ریز نقشی مثل خودم و چند نفر دیگه ایستاده بودن.کلاس ما توی سایت تشکیل می شد.سه تا سایت رو روز ثبتنام دیده بودم.نمی دونستم سایت دیگه ای هم توی این ساختمون وجود داره یا نه؟اما یکی رو مطمئن بودم سایت بچه های کاردانی مهندسی کامپیوتر هست. سایت دیگه مربوط می شد به بچه های کارشناسی ارشد عمران.
به سمت پله ها رفتم و بعد از من چند نفری پشت سرم راه افتادن.درحال مستقر شدن، به سمت بچه ها برگشتم:
-سلام بچه ها.من روجا کامجوام. بیست –بیست و یک سالمه.دو ترم علمی کاربردی خوندم.حالا از اینور ...
و به سمت راست اشاره کردم
-یکی یکی معرفی کنید باهم آشنا شیم.
چون دو ترمی رو دانشگاه دیگه ای درس خوندم، حس برتری داشتم.هرچند که انصراف داده بودم.می خواستم بدونن با این سن، کاردانی رو شروع کردم اما قبلش هم دانشجو بودم.
-سلام.من سودابه مجیدیَم.نوزده سالمه.
-سلام.من فرانک بهبهانیم.هفده سالمه.
-سلام.من مریم بهروزیم.هفده سالمه.
-سلام.من مُبینا ساغریم.هفده سالمه.
نگاه با دقتی بهش انداختم.مبینا چادری بود و وقار قشنگی همراه با خوشرویی داشت.با صدای دختر کناریش، نگاهم رو ازش گرفتم:
-سلام.من مانا ابراهیمیم.هیجده سالمه.
معرفی که تموم شد دختر هیکلی ای که بالا دیده بودم، همراه با دختر چادری ریزنقش، با هیاهو وارد سایت شدن.
-سلام بچه ها کلاس برنامه نویسی1 با مشخصه ی ...
نگاهی به برگه ی توی دستش کرد.
-صد و بیست اینجاس؟
با سر، تایید کردم.
-آره همینجاس.ولی فعلا استاد نیومده.
مکث کردم.
-من روجا کامجو ام.بیست –بیست و یک سالمه خونمونم همین نزدیکیه.شما چی؟
و دستم رو به سمتش دراز کردم تا باهاش دست بدم.
-من نوشین صدیقم.هفده-هیجده سالمه از یکی از شهرای اطراف میام.اینم...
و اشاره ای به دختر چادری که قیافه ی بانمکی داشت کرد.
-مهتاب نامی.
دخترچادری، به حرف اومد:
-سلام.منم مهتابم دیگه.هفده سالمه.از مرکز استان میام.
استاد اومد.خانمی حدود بیست و هشت-نه ساله بود.پای سیستم دوم نشستم مهتاب و نوشین هم سیستم اول.استاد درس رو شروع کرد و سوالی داد که من و مهتاب و نوشین اول از همه برنامه رو نوشتیم.
بعد از کلاس درحال جمع کردن وسایل به سمت مهتاب و نوشین برگشتم:
-بچه ها پایه این بریم بیرون،تا شروع کلاس بعدی؟
اون روز به هر ترتیبی که بود گذشت و بیشتر آشنا شدیم.نوشین خواهر کوچیک تر از خودش به اسم نیاز داره و پدرش فوت شده.مهتاب برادر بیست و سه-چهار ساله به اسم مجتبی داره.وضع مالی و عقیدتی هر دو، تقریبا مثل خودمون هست و با هم احساس راحتی می کنیم.
***
یک ماه از شروع ترم می گذره.اتفاق خاصی نیفتاده.پاتوق ما پارک کنار دانشگاه شده که قبل از هر کلاس با فرانک بهبهانی و مریم بهروزی جمع میشیم و روی چمن خنک میشینیم.با مریم بهروزی زیاد راحت نیستیم چون دائم درمورد دوست پسرش صحبت می کنه.به غیر از اون، مشکل دیگه ای نداریم.
     
#10 | Posted: 9 Nov 2015 23:06
بعد از کلاس به همراه نوشین و مهتاب توی حیاط بودم و از هر دری صحبت می کردیم.موقع اذان، دختری با آستین های تا زده و صورت خیس توجهم رو جلب کرد.انگار که وضو گرفته بود.
-من انقدر بدم میاد توی دانشگاه وضو بگیرم.چندشم میشه کفش و جورابمو اینجا دربیارم.همش حس می کنم نجس میشه.
نوشین با تایید سر تکون داد:
-آره حالا من از فردا توی خونه وضو می گیرم میام.
خندیدم:
-چجوری می تونی صبح تا ظهر دستشویی نری؟من که می ترکم.
و دوباره با صدا خندیدم.در ساختمون اداری باز شد و آرنا یاحقی بیرون اومد.سرش رو که چرخوند، ما توی نقطه ی دیدش قرار گرفتیم.سرم رو براش تکون دادم:
-سلام خسته نباشید.
با لبخند نگاهم کرد.
-سلام. شمام همینطور.
نوشین و مهتاب هم سلام کردن و با سر جواب داد و به سمت ساختمون فنی مهندسی که سلف جدید اساتید و دانشجوها و نمازخونه ها قرار داشت رفت.با دیدنش توی فکر رفتم.چهره و نگاه خاصی داشت که هربار می دیدمش به فکر فرو می رفتم.به مهتاب و نوشین نگاه کردم و متوجه شدم نگاه بدرقه کننده شون روی یاحقی افتاده.باز به یاحقی چشم دوختم که با آرامش قدم برمی داشت.حس کردم پشت سرش هم چشم داره و متوجه نگاه ما هست.
-نوشین.
-باشه.
با تعجب به سمتش برگشتم.
-چی باشه؟
با خنده چشم هاش رو چرخوند:
-مگه نمی خواستی دنبالش بری ببینی کجا میره و چیکار می کنه؟
فقط خندیدم.خیلی خوب حرف دلم رو بی اینکه بیان کنم، فهمیده بود.صدای مهتاب بلند شد:
-وای نه بچه ها زشته اگه یکی ببینه چی؟
نوشین به سمتش چرخید.
-اگه می ترسی تو باهامون نیا.
تایید کردم:
-آره مهتاب.نیا ...
با نارضایتی سر تکون داد:
-نه دیگه وقتی شما می رید منم میام باهاتون.
به سمت ساختمون رفتیم و وارد شدیم.یاحقی رو دیدم که به سمت سرویس بهداشتی اساتید و کارمندها که انتهای طبقه ی همکف بود رفت.تعجب کردم.چون توی ساختمون اداری هم سرویس بهداشتی بود.فکری، لب زدم.
-نوشین.
-هوم؟
-ببین اونجا رو...
و به در دستشویی اشاره کردم:
-کلید روی در مونده.
بهش نزدیک شدم:
-برم قفل کنم؟
خندیدم.نوشین هم ریز خندید:
-برو دارمت.
با خنده، گامی به سمت سرویس بهداشتی برداشتم که مهتاب آستینم رو کشید:
-وای به خدا آبروریزی میشه نرو روجا.
نوشین آستینم رو از دست مهتاب آزاد کرد:
-بهت گفتیم نیا.حالام اگه می ترسی برو.
مهتاب باز هم سرش تکون داد:
-نه خب می مونم.تنها که نمیشه باشم.
با خنده به سرویس بهداشتی نزدیک شدم.کمی اطراف رو پاییدم.
-خوبه مداربسته نداریم.
نیشخندی زدم و خواستم در رو ببندم که صدای پچ پچ واری رو از توی دستشویی شنیدم.هرچند که واقعا قصد نداشتم در رو روش قفل کنم و فقط می خواستم در رو ببندم.چندبار پلک زدم.
-با کی حرف می زنه؟
     
صفحه  صفحه 1 از 31:  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites