تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 31 از 31:  « پیشین  1  2  3  ...  29  30  31  
#301 | Posted: 1 Dec 2015 16:08
با اصرار آفر که گاهی پشت چشمی هم نازک می کرد و دلیلش رو نمی دونستم، من و آبان هم برای اولین رقص بلند شدیم.قبل از پیوستن به حلقه ی وسط، آبان با خجالت سر پایین آورد.
-خدا بگم این آفرو چیکار نکنه؟من که رقص بلد نیستم.
خندیدم.
-نه تو رو خدا بیا بلد باش.
اصلا از مردهایی که توی مجلس زنونه می رقصن خوشم نمی اومد.دوست هم نداشتم آبان اینجا و میون زنهای فامیلم برقصه.خودم هم آنچنان بلد نبودم.در حد همون جفتک پرونی های سپهرداد بود و فقط کمی عشوه قاطیش می شد.آهنگ قبلی، تموم شده بود که وسط ایستادیم.دورمون حلقه ای از دخترهای جوون و نوجوون فامیل خودم و فامیل آبان درست شد.
-خب... از ماه داماد و عروس خانمش درخواست می کنم با این آهنگ وسط بیان و اولین رقص متاهلیشونو افتتاح کنن.
به اصطلاح، دی جی امشب بود.صدای بد و کلفتی داشت که باعث می شد اخم کنم.
-چرا اخم کردی زن داداش؟
نیم نگاهی به آفر کردم.
-کی به این ملیجک گفته صداش قشنگه آخه؟
آفر با خنده، دستهاش رو کنار لبش گذاشت.
-منو نخندون آرایشم می ماسه.
آهنگ که شروع شد، غرغر کردم.
-هرکی از مامانش قهر می کنه خواننده میشه.
با ریتم آهنگ عروس مهتاب، با ویلن قشنگش، آروم و با ناز، شروع به رقصیدن و تکون بالا تنه ام کردم و قدمی به جلو و دوباره قدمی به عقب برداشتم.آبان، روبروم ایستاده و فقط دست می زد.
دست چپم رو به دامن بلندم و دست راستم رو بالای سرم بردم و با ریتم، آروم پایین آوردم و باباکَرمی با چاشنی نازی که برای اولین بار صرف می شد خم و راست شدم.این بار هردو دستم رو به کمر گرفتم و گردن و بالاتنه ام رو حرکت دادم.نگاهم به آفر افتاد که با لبخند به آبان نگاه می کرد.تا حالا، نگاهش نکرده بودم تا خجالت نکشم.ناخواسته چشمم به لبخند عمیقش خورد.چشم از صورتش، از چشم های براقش برداشتم و به کراواتش خیره شدم.
-چهره ی امیر عارف جلوی چشمم اومد.چقدر اون زمان که با سحر دوست بود چهره ی بهتری داشت.لاغرتر بود.اونموقع هم همون همسایگیمون باعث کنجکاویم شد.می خواستم ببینم می شناسمش یا نه؟و زمانی که مفخم به نوشین معرفیش کرد بازهم سر ِ همین همسایگیمون کنجکاو شدم.دفعه ی اول، امیر بود و دفعه ی دوم، عارف.من از کجا می دونستم امیر و عارف، یک نفر هستن؟وقتی که عارف شباهت کمی به امیر داشت؟امیر لاغر و عارف چاق.امیر وقتی رو در رو شدیم مودب بود و عارف بی ادب و شلخته.
-" امشب تموم عاشقا، با ما ميخونن يك صدا/ميگن تويي عاشق ترين عروس دنيا"
ابرو بالا انداختم و جلوی چشم های آبان نیم چرخی زدم.
-صحنه ی ورودم به کلاس ریاضی جلوی چشمم اومد.با آرامش راه رفتم و خودم رو به صندلی رسوندم.صندلی آخر کلاس.درست کنار یه پسر.نگاهی که بهش نکردم و نگاهی که بهم کرد.مستقیم توی دیدم نبود اما می دیدمش.می دیدمش که نگاهم می کنه... لبخند تلخی زدم.
-"دلمو وردارو ببر، كوچه به كوچه شهر به شهر/بگو كه نذر چشماته اي عروس دلبر"
چشمک زدم.انگار تازه خوشم اومده بود.
-"يه جفت چشم سياه و يه حلقه ي طلايي/يه فرش ياس و الماس و دلي كه شد فدايي"
آبان رو می دیدم که با لذت نگاهم می کنه.چه اشکالی داشت اگه لذت می برد؛ بعد از اونهمه سختی و زجر و درد.

-ثبت نام دانشگاه و رفتن به اتاق مالی.دیدن یاحقی و نگاه عجیبش و دونستن اسمم.بیخود نبود که اسمم رو می دونست و بیخود نبود که اسمش توی ذهنم نبود.من اصلا موقع حضور و غیاب سرکلاس نبودم.نه اون جلسه و نه جلسات بعدی.هیچ وقت نفهمیدم اسمش چیه؟حتی روی برگه ی امتحانش هم اسم ننوشته بود.همون زمانی که کنارم نشست و برگه رو از زیر دستش بیرون کشیدم تا سوالهای ننوشته اش رو جواب بدم.شاید اگه اون زمان اسمش رو می دیدم، روز ثبت نام و با دیدن اسمش می شناختمش.اما انگار همه چیز طوری چیده شد که همونطور ناشناس برام بمونه... لبخند تلخی زدم.
-"آره من مست ِ مستم با اين عهدي كه بستم/پيش اون آيينه ي چشمات واي نپرس از من كي هستم"
با آهنگ لب می زدم.زمانی از این آهنگ به شدت بیزار بودم.ولی حالا...
-"اي عروس مهتاب اي مستي ِ مي ناب "
آفر، بدجنس، به سمت آبان هُلم داد و به صورت سرخش اشاره کرد.
-"امشب با صد تا بوسه دومادو درياب"
می فهمیدم منظورش رو.روی پنجه ی پا بلند شدم و خیلی سریع بوسیدمش و عقب رفتم.
-"حالا كه با تو هستم دنيارو ميپرستم/نگي كه يه وقت نگفتم عاشقت هستم/تا كي؟تا زنده هستم"
-مفخم و مزاحمت تلفنیمون.چقدر خجالت می کشیدم وقتی یادم می اومد...
شروع کردم به دورش چرخیدن.شب من بود و آبان و از شبی که متعلق به ما بود لذت می بردیم.
-"امشب شب ما سحر نداره"
باز رقص گردن رفتم.آبان هم انگار مثل من، خوشش اومده بود و با خوشی، نگاه می کرد.
-"مستي و راستي اين عروس رو دست نداره"
با ادا، خودم رو به آبان نشون دادم.
-منو می گه.
فقط خندید.
-"با اين همه ستاره كي ديگه خبر نداره/ماه شب چهارده امشب پيش تو كم مياره"
-افشین... اسمش بین حرفهای مریم.برادرش که توی شرکت اینترنتی کار می کرد و برای نصب ADSL وارد خونمون شد.عموی رئیس دانشگاهش.پدرش که توی دادسرا بود.کمکش به ما.ظاهر موجهش موقع همراهی با آبان.ظاهرش روز دادسرا وقتی که آبان نبود.کنار رفتن پرده از جلوی چشمهام.فهمیدن ِ عمق ِ بازی خوردنمون.چه روز بدی بود.چقدر سخت بود.چطور نشستم و فقط نظاره کردم؟
دور دیگه ای، درحالی که دستهاش رو می گرفتم، چرخیدم و با خودم، چرخوندمش.
-"اين سرنوشت زيبا ببين چه كرده با ما/همگي بگين ماشااله مباركه ايشاله"
دستهاش رو رها کردم و دستهام رو پشت گردنم بردم و با آهنگ، با خواننده ای که اصلا ازش خوشم نمی اومد و گروهش، لب زدم.
-"اي عروس مهتاب اي مستي مي ناب/امشب با صد تا بوسه دومادو درياب"
-حرفهای یاحقی روز آخر.پیدا شدن عارف و اسیدپاشی.به چه جرمی؟کاش می شد می فهمیدم.کاش کسی پیدا می شد و من رو قانع می کرد... چشمم سوخت.اما نه... من نباید گریه می کردم.باید از امشب به بعد، اسم همه ی این آدمها رو از ذهنم پاک می کردم.نباید بهشون فکر می کردم.نباید زندگیم و آینده ام رو با آوردن اسم اینها خراب می کردم...
با لوسی، لبم رو غنچه کردم و ادای بوسیدن رو درآوردم.از امشب باید آدم دیگه ای می شدم.باید غم ها و غصه ها رو همین جا دفن می کردم و به خونه ام می رفتم.
-"حالا كه با تو هستم دنيارو مي پرستم/نگي كه يه وقت نگفتم عاشقت هستم/تا كي؟"
چشمک زدم و خوندم.
-"تا زنده هستم"

دستهام رو به کمر گرفتم و دامن بلند لباسم رو و همزمان با اون، گردن و بالاتنه ام رو تکون می دادم.با ریتم اولیه، این بار دستهام رو پشت موهام بردم و با لبهای غنچه شده، با ناز، با هرچیزی که تا امشب بلد بودم و استفاده نکردم، مشغول رقص شدم.
-"امشب تموم عاشقا، با ما مي خونن يك صدا"
دستش رو گرفتم تا پا به پام، وسط سالن بیاد و بچرخه.رقص که بلد نبود و صد البته، دوست نداشتم برقصه.خودش هم انگار از این روند راضی بود.چشم هاش که داد می زدن راضی و خوشحاله.چقدر چشمهای خوشحال و درخشانش رو دوست داشتم.کاش همیشه همینطور بدرخشه.
-"ميگن تويي عاشق ترين عروس دنيا/دلمو وردارو ببر ..."
عقب عقب می رفتم و با خودم می کشیدمش.
-"كوچه به كوچه شهر به شهر/بگو كه نذر چشماته اي عروس دلبر"
حواسم رفت پی آفر و مامان آبان که با ذوق، به ما نگاه می کردن.مامان با چشم های اشکی، با لبخند، همراه بقیه دست می زد.
-"يه جفت چشم سياه و يه حلقه ي طلايي/يه فرش ياس و الماس و دلي كه شد فدايي
آره من مسته مستم با اين عهدي كه بستم/پيش اون آيينه ي چشمات واي نپرس از من كي هستم"
مهتاب و نوشین، با لبخندی عریض، با لباسهای پوشیده، نزدیک باقی دخترها ایستاده بودن.از بعد از ماجرای جلوی دانشگاه و اسیدپاشی، هیچ کدوم رو ندیده بودم.اینکه بی معرفتی از کی بود مهم نبود.مهم امشب بود و شادی ِ ما بعد از مدتها.
-"اي عروس مهتاب اي مستي مي ناب/امشب با صد تا بوسه دومادو درياب
حالا كه با تو هستم دنيارو ميپرستم "
انگشت اشاره ام رو، رو به آبان تکون دادم و لب زدم.
-"نگي كه يه وقت نگفتم عاشقت هستم/تا كي؟ تا زنده هستم"
آهنگ که تموم شد، مامان نزدیکمون اومد و صورت من و آبان رو بوسید.شادباشی داد و عقب رفت و راه رو برای مامان آبان و آفر و بقیه بازگذاشت.مامانش، با چشم های خیس، به آغوشم کشید.
-هرچند که ازت دلگیرم اما الهی که خوشبخت بشید.
دلم می خواست اخم کنم.دلم می خواست جواب بدم.اما اینجا جاش نبود.نه اینجا و حالا و نه وقت دیگه ای.نباید حرفی می زدم.خب آبان، پسرش بود و براش غصه می خورد.شاید هرکسی رو مقصر می دونست.باید خودم رو به جای مادر و پدر آبان می گذاشتم... آفر با خنده ضربه ای به بازوم زد.
-خوب دلبری می کنی.
خندیدم و چیزی نگفتم.با آبان، با لبخند پهنش رفتیم و سر جامون نشستیم.قبل از اینکه چیزی بگه، نوشین و مهتاب به سمتمون اومدن.
-وای روجا.
بلند شدم و همدیگه رو به آغوش کشیدیم.به سمت آبان چرخیدن.
-آقای پایدار مبارک باشه.
آبان سرش رو خم کرد.
-ممنون ان شاالله برای جشن شما خدمت برسیم.
نوشین کمی جا به جا شد.
-روجا گفته کسی حق نداره شما رو به اسم صدا کنه.
آبان خندید و مهتاب ادامه داد.
-تازه می خواست مجبورمون کنه بهتون بگیم استاد.

خندیدم.
-یعنی اگه من شوهراتونو به اسم صدا کنم، ناراحت نمی شید؟
نوشین بی لحظه ای مکث جواب داد.
-چشماتو درمیارم.
مهتاب تایید کرد.
-می کشمت.
سعی کردم قهقهه نزنم.
-خب پس چی می گید؟
دور که شدن دوباره نشستیم.آبان کمی به سمتم مایل شد.
-روجا پشتم می سوزه.
مثل فنر از جام پریدم.
-بلند شو.
به آفر که نزدیکمون بود اشاره کردم.نزدیکتر شد.
-چی شده؟
سرم رو توی گوشش فرو بردم.
-آبان باید بلوزشو دربیاره.یه لحظه می ریم دستشویی.حواست باشه کسی نفهمه کجاییم.حوصله ی چرت و پرت گویی و نگاهای ترحم آمیزو ندارم.
نگاهش غمگین شد.
-باشه برید.
دست آبان رو گرفتم و کشیدم.با تعجب نگاهم کرد.
-تو کجا؟
بی توجه به چشم های کنجکاو، از سالن خارج شدیم و به سمت سرویس بهداشتی بانوان رفتیم.در یکی رو باز کردم و اشاره زدم جلو بیاد.داخل که شد، در رو بستم.
-بلوزتو دربیار.
طور خاصی نگاهم کرد.
-ناراحت نیستی؟
لبم رو جمع کردم و بی جواب، کت و بلوزش رو درآوردم و آویزون کردم.نگاهی به صورت ملتهبش انداختم.
-بشین خب.
روی در سرویس فرنگی نشست.با دستم، دامنم رو کمی بالا گرفتم تا نجس نشه و گاهی خم می شدم و پشتش رو فوت می کردم.سر تا پام رو با دقت نگاه کرد.چشمک زدم.
-چطورم؟
خندید.
-قشنگ می رقصیدی.
لبخند زدم و چیزی نگفتم.دستم رو گرفت و بوسید.
-مرسی که همراهم اومدی و درکم کردی.
چقدر وقتی چهره اش اینطور دردمند و مظلوم شده بود دلم می خواست گریه کنم.سرم رو بالا گرفتم و به سقف خیره شدم.
-خدا لعنتش کنه.
دستم رو گرفت.
-نفرینش نکن.
آب دهنم رو قورت دادم.
-عادت ندارم کسی رو نفرین کنم.ولی آتیش می گیرم می بینم اینجوری اذیت می شی.اونوقت خود نامردش راست راست می چرخه و اصلا معلوم نیست کجاست؟اون یکی هم که فقط یه مدت رفته زندان.که تازه می دونم یه جوری جور می کنه و میاد بیرون.
گردنش رو کج کرد.
-وقتی همراه و پا به پام میای درد یادم میره.روجا...
لبخند زد.
-اون خیلی حقیر بود که نفهمید هرکاری کرد بیشتر به هم نزدیک شدیم.
به سالن که برگشتیم، همه، طور خاصی نگاهمون می کردن.برام مهم نبود چه فکری می کنن؟آبان مهم بود و جسم و روحش.حالش که خوب بود، دنیا هم بهم دهن کجی می کرد برام مهم نبود.
بعد از چند لحظه آبان از سالن خارج و وارد قسمت مردونه شد.قبل از شام که اومد چون از ظهر وضو داشتم، وارد نمازخونه شدیم تا نماز بخونیم.بین دو نماز، از خدا خواستم همیشه همینطور بمونیم.همینطور دوست.همینطور عاشق.همینطور رفیق.همینطور صمیمی.
شام رو با اداها و ژستهای درخواستی فیلمبردار صرف کردیم.استرس داشتم و نمی تونستم چیزی بخورم.آبان هم مثل من.از تنهایی باهم زیر یه سقف، سقفی جدا از خانواده هامون، می ترسیدم.درسته که قبول کردم.درسته که بله گفتم، ولی همیشه اولین تجربه از هرچیزی ترسناکه.درست مثل روز اول مدرسه که اکثر بچه ها گریه می کنن چون نمی دونن چه خبر میشه؟
مهمونهای غریبه که رفتن، شنلم رو به کمک آفر و آرام، دختر خاله مینا، که استرسم رو می دیدن، پوشیدم.آرام، که برای بدرقه ی چند نفر رفت، آفر نزدیکم شد و کمی نصیحت و سفارش کرد و در آخر، دستش رو روی شونه ام گذاشت.
-آبان، همونیه که خیلی دوستت داره.مطمئن باش هیچ وقت باهاش به مشکل نمی خوری.
پیشونیم رو بوسید.
-ایشالا که خوشبخت بشین.
سوار ماشین شدیم و با بوق بوق اطرافیان راه خونه ی بابا رو پیش گرفتیم.جالب بود.تا صبح می گفتم خونه ی ما و حالا خونه ی بابا شده بود.به خونه ی بابا رفتیم تا به خونه ی دخترونگی هام بدرود بگم و به سمت خونه ی بختم برم.مامان و بابا و رضا رو همونجا بوسیدم تا ازشون خداحافظی کنم.رسم بود باقی راه رو با خانواده ی همسرم برم.
بابا دستم رو توی دست آبان گذاشت و صورت هردومون رو بوسید.
-مواظب هم باشید.سعی کنید صداتونو هیچ نفر سومی نشنوه.نشونه که بعدها توی زندگیتون دخالت کنه.سعی کنید باهم خوش باشید.
صورتم رو دوباره بوسید.
-خوشبخت بشی.
نفس عمیقی کشیدم تا اشکهام جاری نشه.آبان قدبلندم هم خم شد و بابا رو بوسید.
-ایشالا که همه ی اینا، زیر سایه ی آقا امام زمان و بعد، شما باشه.
از خونه ی روز های صورتی و گاه خاکستریم خداحافظی کردم تا بزرگ بشم.
جلوی ساختمون خونه ی مشترک، ماشین رو پارک کرد و در جوار علیرضا و مهنامه و پدر و مادرش و آفر و همسرش، ایستادیم.گوسفندی رو زیر پامون به زمین زدن و از روی خون ِگوسفند رد شدیم.بابا و مامانش هردومون رو به آغوش کشیدن و آرزوی خوشوقتی کردن و همگی رفتن.حتی فیلمبردار سمج و علیرضا و مهنامه که با چشم های اشکی نگاهمون می کردن.علیرضا مثل یه برادر، خیره می شد به برادر تازه دامادش که توی شب عروسی، رو به بختش می رفت. بعد از رفتنشون و تنها شدنمون، دستم رو محکم گرفت و پایین دامنم رو توی دست آزادش نگهداشت تا زیر پام نره. خودم که استرس داشتم و نمی تونستم.حتی نفهمیدم لاشه ی گوسفند رو چیکار کردن... در رو باز کرد.کنار گوشم خم شد.
-خوش اومدی.
سرم گیج می رفت.سعی کردم آروم باشم.نگاه کوتاهی بهش انداختم و لبخند محوی زدم.خم شد و کفشم رو از پام خارج کرد و توی جاکفشی گذاشت.در که بسته شد، دستم رو گرفت.
-ناراحت نمی شی من بلوزمو دربیارم؟
سرم رو که عقب بردم، کلاه شنل از روی موهام کنار رفت.
-نه.دربیار.
بلوزش رو درآورد و خم شد و گره ی جلوی شنلم رو باز کرد.با آزاد شدن شنل سنگین، روی موهام رو بوسید.نگاهش کردم.نگاهم کرد.
-از چی می ترسی؟
مکث کرد.
-از من؟
لبم رو غنچه و آروم زمزمه کردم.
-از تو هیچ وقت نمی ترسم.
به اتاق اشاره کرد.
-بریم لباستو عوض کن و موهاتو برات باز کنم.
کنارهم حرکت کردیم و وارد شدیم.با دیدن یه عالم گلبرگ که رو روی روتختی قشنگم ریخته و قلب درست کرده بود ذوق کردم.
-چه قشنگه.
آروم خندید.
-صبح رفتم سراغ گل و یه راست اومدم اینجا.
لبخند زدم.
-چه با سلیقه.
زیپ لباسم رو باز کرد و قدمی به عقب برداشت.
-میرم آب بخورم.
چیزی نگفتم.به محض خارج شدنش از اتاق، لباس رو درآوردم و کشوی پاتختی رو باز کردم و لباس سفیدی برداشتم و پوشیدم.یقه اش مثل یقه ی لباس عروسم بود و بلندیش تا روی زانو.وارد اتاق که شد، کمی به قد و بالام خیره موند و لبخند زد.نزدیکم اومد و کمک کرد گیره های موهام رو باز کنم. صورت و موهام رو شستم و آرایش کردم.دوباره از اتاق خارج شد.وقتی برگشت، صورت و دستهاش خیس بودن.آروم نگاهم کرد.
-من یه نماز بخونم.
کمی نگاهش کردم.
-صبر کن منم وضو بگیرم.
با کیف لوازم آرایشم، وارد حمام اتاق شدم و وضو گرفتم.کمی کرم پودر به صورتم و رژ لب صورتی به لبم زدم.ریملم رو تجدید کردم و به سمت جانمازی که مامان برام گذاشته بود رفتم.لباسم کوتاه بود.جورابی مشکی تا زانو پوشیدم و چادر سفید، روی سر انداختم.
-من آمادم.
لبخندی زد و رو به قبله ایستاد.چقدر خوب بود که توی کارها، اتفاق نظر داشتیم.چقدر خوشایند بود... پشت سرش ایستادم و هردو باهم قامت بستیم و نماز دو رکعتی مستحبی خوندیم. نماز که تموم شد به سمتم چرخید.
-بیا بشین اینجا.
کنارش خزیدم و جورابهام رو درآوردم.دستم رو گرفت و به سمت قبله چرخید.
-اَللّهُمَّ ارزقنی اُلفَها و وُدَّها وَ رِضاها، وَ ارضِنی بِها، و اجمَع بَینَنا بِأَحسَنِ اجتماعٍ وَ انس وَ ائتِلافٍ، فَاِنَّکَ تُحِبُّ الحَلالَ وَ تُکرِهُ الحرامَ.(خدایا، دوستی و محبّت و خوشنودی او را روزی من گردان، و مرا به او خشنود ساز و بین ما و او به پیوند نیک و صمیمانه جمع کن، چرا که تو حلال را دوست داری و حرام را ناپسند می دانی.)
خوند و من، آمین گفتم و به مرد کنارم، لبخند زدم.برگشت و صورتم رو بوسید.
-خوابت نمیاد؟
با همون لبخند، نگاهش کردم.
-چرا.
با آرامش چادر رو از سرم برداشت و تا کرد و روی جانماز گذاشت.به سمت تخت رفتم و گوشه ای رو برای نشستن انتخاب کردم.جورابهام رو توی کشوی پاتختی گذاشتم.سر بلند کردم و بهش چشم دوختم.به مردی که همچنان رو به قبله، با دستی روی سینه اش، ایستاده بود.
- اَللّهُمَّ ارزُقنی وَلَداً وَاجعَلهُ تَقیا زَکیاً لَیسَ فی خَلقِهِ زیادَهٌ وَلا نُقصانٌ واجعَل عاقِبَتهُ اِلی خیر.(خدایا فرزندی به من عطا فرما، و او را پرهیزگار و پاک گردان، جسمش را کامل و موزون قرار بده، و عاقبت امرش را ختم به خیر بفرما.)
نگاهش می کردم که به سمتم چرخید.لبخند لرزون ولی پررنگی روی لبش خودنمایی می کرد.


پایان

     
صفحه  صفحه 31 از 31:  « پیشین  1  2  3  ...  29  30  31 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites