تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من همانم

صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#1 | Posted: 11 Jan 2016 22:02
بادرود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
من همانم
نویسنده : استاد ایرانی
در تالار خاطرات و داستانهای ادبـــی رادارم
تعداد پستها : این داستان بیش از سی قسمت خواهد بود
کلمات کلیدی : دوست دختر .. علافی .. عشق .. سراب .. امید
باسپاس
شهرزاد
     
#2 | Posted: 12 Jan 2016 08:23
مـــــــــــــــن هــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱


خیلی سخته از سر بازی بر گردی و کار درست و حسابی گیرت نیاد . دو سال تمام مفت خوردم و خوابیدم . راحت بودم از دست نق زدنهای این و اون ..که پسر اگه سر بازی نمیری برو یه جایی خودت رو مشغول کن .. مگه این دختر بازی می ذاشت . اگه از مال دنیا همین چشم و ابروی مشکی و صورت قشنگ و موهای صافی که با دست می شد شونه زد رو نمی داشتم باید چیکار می کردم ؟! این دختر بازی ها مگه می ذاشت برم سر بازی . اون جا هم که بودم امون نداشتم .. با دخترای خیلی از افسرایی که گماشته شون می شدم می ریختم رو هم . چه دورانی بود خیلی زود گذشت .
بیست سالم بودکه رفتم خد مت و بیست و دو سالگی بر گشتم و به هزار مصیبت منو فرستادن به یک تعمیر گاه ماشین که یه چیزی یاد بگیرم . اصلا حس و حال این کارو نداشتم . یک سالی رو همین جوری بدون این که پیشرفت زیادی کنم و علاقه و انگیزه زیادی داشته باشم سر کردم . خونه مون توی یکی از محلات قدیمی جنوب شهرتهرون بود و منم توی یک تعمیر گاهی در اطراف آزادی کار می کردم . نصف در آمد چندرغازیمو می دادم واسه کرایه ماشین .. مزد نمی دادند که ... تا می خواستی یه چیزی بگی هم خونواده و هم صاحب کار می گفتن بعدا به دردت می خوره .. دیگه وقت نمی کردم حتی ماهی یک بار هم که شده برم دختر بازی .. دیگه خسته شده بودم از این وضع ... نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای شیرم کرد که تو که این قدر خوش تیپی و به اصطلاح دون ژوان شهری .. حداقل کاری کن که مخ یه دختر خوشگل و بچه پولدارو بزنی و با هاش عروسی کنی و نونت تو روغن بیفته ... دخترای پولداری پیدا میشن که اگه خوب رگ خوابشونو به دست بیاری حاضرن هر کاری برات انجام بدن . . خرج عروسی رو, خونه و زندگیتو همه چی رو تامین می کنن ...
این چیزا رو می شنیدم وسوسه می شدم ولی بازم میلم نمی کشید و به خودم می گفتم این دختر بازی ها رو چیکار کنم ..
راستش بیشتر دوست دخترام که چی بگم همه شون از همون بچه های پایین شهری بودن .
باز وضع من کمی توپ تر بود و وقتی می رفتیم بیرون هواشونو داشتم . اما منم گاه بهشون رحم نمی کردم .. عین جا رو برقی توی کیف و جیبشون هر مدل خوردنی به گیرم میفتاد قورتش می دادم ... دلم واسه اون روزا تنگ شده بود ..
پدر کیانوشم با هزار درد سر پول جمع می کرد که برم کلاس خصوصی با نرخ تعاونی ... کلاسا رو نمی رفتم و می رفتم علافی . آخرشم دانشگاه قبول نشدم .. تازه هوای خواهرم کتایونو هم که ده سال ازم کوچیکتر بود رو داشتم . هرچی این پدره بهمون گفت برم مغازه بقالی کهنه و نمور و قدیمیش وایسم و یه سر و سامونی به اون جا بدم قبول نکردم . آخه با این سوپری هایی که زده بودند کسی رغبت نمی کرد پا شو بذاره داخل مغازه ما ... صد بار بهش گفتم اون جا رو بفروش بذار سپرده .. هر ماه یه پولی دستمونو بگیره ... مادرم هما جون می گفت خاک توسرت بچه بی عرضه این یک سر مایه هست واسه تو .. فردا پس فر دا بعد از صد و بیست سال این بابات سرت رو گذاشت زمین تو بتونی یه نونی ازش در آری الان مغازه کجا پیدا میشه .. راست می گفت بنده خدا . حالا من کمی امروز نگر بودم ...
یه دوروزی می شد که یه پرادوی مشکی با دو تا دختر خوشگل عینک دودی به چشم میومدن به تعمیر گاه ما ... تصمیممو گرفته بودم .. اون راننده قیافه اش مشخص تر بود ... اون بغل دستی که شیشه عینکش نصف صورتشو گرفته بود ... با این که یه سالی می شد اون جا مشغول بودم ولی از بس بی میلی نشون داده بودم کارای سنگینو بهم نمی دادن .. در حد پنچر گیری و باد زدن لاستیک و تعویض روغن و ..اون روز توی آینه یه نگاهی به خودم انداختم و گفتم کامیار! دیگه باید کارو یکسره کنی . عیبی نداره وقتی گرفتمش یه مدت که گذشت و زندگیش اومد توی دستم می تونم برم دنبال دختر بازی .. این باید از اون خر پولا باشه ... از کیفش یه بسته تراول بیرون آورده بود .
تحقیق کردم و متوجه شدم که اون از یه خونواده محترم و چند میلیاردیه . من توی نامه نوشتن و عشق و عاشقی کردن عاجز بودم . اصلا عاشق که نشدم . ولی واسه مخ زنی هم چیزی وارد نبودم که بنویسم . یکی دو تا دوستت دارم که می گفتم دخترا میومدن طرف من ..
اون روز رو یه تیکه کاغذ شماره موبایلمو نوشتم و اینو هم اضافه کردم خانوم من از شما و اخلاق و رفتار شما خوشم اومد . خیلی دوستتون دارم .. دلم می خواد با شما دوست شم ..و شما اولین و آخرین دوستم باشین .. اینو همین جوری دادم به دستش .. هر چی گفت این چیه گفتم بعدا بخونین ... اونا رفتن .. حس کردم که باید از من خوشش اومده باشه . راستش خبری از تلفنش نشد ... دل تو دلم نبود .. رفتم یه سری از این کلمات عاشقونه رو از بر کردم . چند تا نامه فدایت شوم خوندم ..با چند تا کلمه آشنا شدم .. چند ساعت داشتم رو همینا وقت صرف می کردم ... اون روز با صاحب کارم بحثم شد . از کارم راضی نبود .. گفت اگه به همین شکل می خوام بیام بهتره از هفته دیگه نیام ... اگه این دختره با من جور می شد نونم تو روغن بود .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#3 | Posted: 13 Jan 2016 12:00
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۲


وقتی اون شب صدای زنگ موبایلمو شنیدم و شماره ای ناشناس روش دیدم اصلا فکرشو نمی کردم که اون باشه . فکر کردم یکی از دوست دخترای منه که پس از یک بار گردش با اونا دلمو می زنن . ولی وقتی شنیدم بهم میگه فردا صبح قبل ازرفتن به دانشگاه ساعت 8 در فلان جا منو منو می بینه نزدیک بود گوشی از دستم بیفته ... اون شب کلی با خودم کلنجار رفتم .. این که هر جوری شده باید خودمو عاشق نشون بدم . باید نشون بدم که دوستش دارم . شایدم بتونم دوستش داشته باشم . چرا آدم نتونه کسی رو که واسش پول خرج می کنه دوست داشته باشه ...
لعنت بر من لباس درست و حسابی نداشتم . اونم همش خاک گرفته و معمولی و از مد افتاده ... به درد همین می خورد که با دوست دخترای معمولی برم بیرون .. نشستم به هر مصیبتی بود چند تا شلوار و پیرهن رو کاندید کردم که از بد بختی اونایی که تمیز بودند و قابل پوشیدن با هم ست نبودن ..
کفشم که بوی گند می داد و اگه روزای بارونی پام می کردم از شکاف بغل هر دو سمتش آب میومد . دیگه مجبور بودم با همینا بسازم دیگه . چاره ای نبود .. ظاهرا این اسپری خودمو باید با خودم می بردم هر ده دقیقه در میون یه پافی به خودم می زدم تا وقتی به ترانه رسیدم خوشبو باشم .
بسوزه پدر فقر . دیوار های مغازه بابا در حال فرو پاشی بود . هر وقت بارون میومد قلبمون می لرزید ... تازگی موش هم افتاده بود مغازه مون . کاری کردیم کسی نفهمه وگرنه اون وقت چند تا خونه اطراف هم ازمون خرید نمی کردند ..
دلم مثل سیر و سر که می جوشید . اگه می خواستم برم به دیدن اون دختر باید دو ساعت دیر تر می رفتم سر کار . اون جایی هم که اون وعده گذاشته بود مسیر منو دور تر می کرد . حالا معلوم نبود چند دقیقه هم قراره با هم حرف بزنیم . دیگه واسم مهم نبود . چون فقط دو سه روز دیگه من شاگرد تعمیر گاه بودم . عذرمو خواسته بودن . وقتی اینو با پدرم در میون گذاشتم اون خیلی نارا حت شد .. با این حال ازم خواست که این چند روز آخرو هم مرتب و منظم برم شاید دلش بسوزه منو اخراج نکنه .. دیگه نمی دونست که من از خدامه که اخراج شم .
خسته شده بودم . بیست و سه سالم بود .. دلم نمی خواست به این زودی ها خودمو علاف کنم .مجبور بودم از این راه وارد شم . به یاد داستانهایی افتاده بودم که شاهزاده خانوم خوشگل و پولدار عاشق پسر گدا میشه .. به خودم گفتم من باید شخصیت خودمو حفظ کنم ... نباید این قدر دست پایین بگیرم . مگه شخصیت آدما به پوله ؟! یه نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست که این زمزمه های منو بشنوه با خودم گفتم چرا که نیست ! چرا که نباشه شخصیت تمام آدما به پوله . تا پول نداشته باشی بهت احترام نمی ذارن . اگه پول نداشته باشی باید بمیری . اگه پول نداشته باشی انسانیت معنایی نداره .
تا صبح خواب به چشام راه نیافت ... اون دختر با همون ماشین اومده بود سر وعده گاه .. یه جایی اطراف دانشگاه تهران .. از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . حداقل اینو مطمئن شده بودم که سر کاری نیست . رفتم سمتش .. رفتم در جلو رو باز کنم و بشینم که دیدم دوستش که نصف صورتشو عینک گرفته اون جا نشسته .. حرصم گرفت . غصه ام شد . لعنتی این مزاحم کی بود با خودت آوردی ! دو نفر که برای اولین بار می خوان با هم حرف بزنن و اختلاط کنن دیگه مزاحم با خودشون نمیارن . شایدم بخواد بهش بگه بره سر کلاس . من چه می دونم حتما هم کلاسن دیگه .
-اوهوووووووووی چه خبرته ! ..
وقتی اون اینو بهم گفت دلم هری ریخت پایین این چه طرز حرف زدن بود ! انگار داشت با نوکرش حرف می زد . رفتم پشت نشستم . سکوت کردم ..
- خب حرف بزن . چرا ساکتی !
-دیدم عصبانی شدی گفتم سکوت کنم بهتره ..
اخم کرده بود
-می بخشی ایرادی نداره بخوام پیش دوستتون حرف بزنم ؟
- این قدر رسمی نباش ...
این دوست بی ادبش حتی یک سلام هم نکرد . تازه جواب سلام منو هم نداد . انگاری از دماغ فیل افتاده بود .
-ببین آقا پسر تو این جور به یه دختر نامه میدی هدفت چیه ؟ آقای خالی بند ! تو با اخلاق و رفتار من از کجا آشنا شدی که میگی شیفته اخلاق و رفتار من شدی ؟! تو از کجا می دونی که من شوهر ندارم ؟ ! دوست پسر ندارم ؟!که واقعیتش اینه مجردم . بعد این که یه مقداری هم باید موقعیت شناس باشی .. من که هیچ حسی نسبت به تو نداشته با این اخلاق و نمایشی هم که بازی کردی هیچ انگیزه ای نسبت به تو ندارم و هر گز نخواهم داشت . من از اونایی نیستم که دوست پسر واسم پیر هن تنم باشه ...
-منم از اونایی نیستم که هر روز یه دوست دختر بگیرم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#4 | Posted: 17 Jan 2016 09:31
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۳


-تو عاشق چه چیز من شدی . تو که از اول تا آخرسرجمع ده دقیقه منو ندیدی .
-می تونیم با هم آشنا شیم ... همدیگه رو بشناسیم ..
-پسر تو باید بدونی شرایط خودت رو . ما هم هم هیچ تناسبی نداریم .
می دونستم چی داره میگه . بد مخمصه ای گیر کرده بودم . دست منو خونده بود و نمی تونستم از این دامی که واسه خودم درست کرده بودم رها شم . حس می کردم تحقیر شدم . احساساتم جریحه دار شده بود . اگه ادامه می دادم اون بی تردید از فاصله طبقاتی ما می گفت . حق با اون بود . اون شاید در هر وضعیت دیگه ای اینو بر زبون نمی آورد ولی من حسابی ضایع کرده بودم . تابلو شده بودم . اون انتظارشو نداشت که همون اول بند آب بدم . راست می گفت من نوشته بودم از اخلاق و رفتار شما خوشم اومده . آخه من با هاش بر خوردی نداشتم . چشم خودمو به روی واقعیت بسته بودم و انتظار داشتم که بقیه با من همراهی کنن . یاد بد بختی هام افتادم . یا د این که بالا شهری ها و خیلی از دور و بری های من هر چی که بخوان واسشون فراهمه .. ولی من وقتی با دوست دخترم میرم بیرون باید خجالت بکشم . زده بودم به سیم آخر . فیلم و غیر فیلمو قاطی کرده بودم . راستش هم خالی بندی می کردم و هم از درد هام می گفتم -شما ها هیچی از عشق و دوست داشتن نمی فهمین . چه می دونین در قلب ما چی می گذره . هر روز یه دوست پسر می گیرین و اونو مثل یه لباس کهنه پرتش می کنین یکی دیگه ..
-پس تو غلط کردی .. بسیار بیجا کردی که دنبالم راه افتادی . خودت که از همه احمق تری که میای دنبال اونی که بهش اعتقادی نداری ...
ای خدا همش گند می زدم . می رفتم بهتر کنم بد تر می کردم . نمی دونستم چرا این طوری میشه . چرا این قدر نا شیانه عمل می کردم ! اونم منتظر فرصت و یه اشتباه و سوتی از طرف من بود تا همونو چماق کنه بکوبونه توی سر من . دلم می خواست مثل آدمای پیروز صحنه رو ترک می کردم . یه چیزی می گفتم که دلم خنک می شد . دیگه منطق واسم مهم نبود . می دونستم دخترا می تونن احساساتی باشن . ولی دلمم گرفته بود .
از بخت بد خودم شاکی بودم . از مغازه کهنه ای که هر وقت بارون میومد خیلی از جنساشو باید جا به جا می کردیم که خیس نشه .. و از خوردنی هایی که اون طراوت و تازگی خودشو از دست می داد .. کمتر پیش میومد که پدر و مادرم سیر بخوابن .. راستش یه حس تنفری نسبت به اون دختر پیدا کرده بودم . حس بیزاری .. طوری که فکر می کردم مسبب تمام بد بختی ها و فقر و کمبود من اونه . نمی تونستم این همه فاصله رو ببینم و باور کنم .
در اون لحظات یاد چند تا از فیلمهای قدیمی افتاده بودم . اون جا که قهرمان داستان مرد احساساتی می شد و یه چیزایی به زن مورد علاقه سانتی مانتال با دک و پز بالاش می گفت .
-شما ها واسه عاشق شدن ساخته نشدین . اصلا نمی فهمین معنی عشق چیه . همه چی رو مسخره فرض می کنین . تفریح شما شکستن قلب دیگرانه اهل خیانتین . بویی از وفا نبردین . ...
یهو اون بغلدستیه که با اون عینک جادویی خودش اصلا قیافه شو نمی شد دید یه چرخشی به سمت من انجام داد و خواست منو بزنه که راننده , همونی که من واسش نامه داده بودم دستشو گرفت و اونو به سمت خودش کشوند .. انگاری زبونشو گربه خورده بود .. دلم می خواست جیگرشونو آتیش بدم ...
-شما ها همه تون وا داده این . واسه تون مهم نیست دختر باشین یا نه ..
-گم میشی یا یکی رو خبر کنم گمت کنه ..
دیدم هوا پسه ... اون دختر که می خواست مثلا منو بزنه به شدت منقلب شده به سقف ماشین نگاه می کرد .قمردرعقرب شده بود . ... گفتم بهتره برم . با دلی شکسته اون فضا رو ترک کردم . راست می گفت اون دختر . این دوره زمونه همه چی واقعی شده . اصلا خود من مگه عاشقش شده بودم که اومدم سمتش ؟! می خواستم مخ زنی کنم . رو احساساتش انگشت بذارم .. ولی می دونستم اون قدرا هم اهل نا مردی نیستم . شاید یه روزی هم می تونستم بهش علاقه مند شم . عاشقش شم . وقتی رسیدم خونه باید خبر اخراجمو هم بهشون می دادم . واسه این که سر کوفتم نزنن رفتم مغازه بابا نشستم . باید یه مگس کش هم دستم می گرفتم . اون جور نبود که در آمدی نداشته باشیم ولی من دوست داشتم از روزای جوونی ام استفاده کنم . از این که یه لباس درست و حسابی نداشته باشم خجالت می کشیدم . گریه ام گرفته بود .. یاد حرفای ضد و نقیضی بابت گریه مرد افتادم . یکی می گفت مرد که گریه نمی کنه .. یکی دیگه می گفت مرد تا گریه نکنه مرد نیست . ولی به نظر من یه آدم باید خودش باشه چه مرد چه زن ! اگه گریه اش گرفت اشکاشو خالی کنه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#5 | Posted: 21 Jan 2016 10:58
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴


آرزوهای بزرگی در سرم بود . واسه خودم نقشه ها داشتم . ولی دیگه نمی شد کاریش کرد . باید در همین فضای بسته خودم می موندم . با دخترای همین جا بر می خو ردم . کاش درسامو می خوندم و حداقل از این طریق به جایی می رسیدم .حوصله ام توی مغازه سر اومده بود . یه سه چهار تا دختر دبیرستانی اومده بودن توی مغازه . اینا چنگی به دل نمی زدند . .. یکی اومده بود که اصلا قیافه اش نمی خورد که دختر دبیرستانی باشه . به دانشجو ها بیشتر می خورد ... اونو این طرفا ندیده بودم . رخت و لباسش خیلی کهنه بود . آخه بیشتر مشتریای این اطراف از همین دور و بری ها بودند -بفر مایید
-آدامس می خواستم ...
-کدوم مدلشو بفر مایید هر کدومو دوست دارین بهتون بدم ..
آخ که این دختر چه کرمی می ریخت ! مرضشو فهمیده بودم . انگار تنش می خارید . باید یه قلقلکی هم بهش می دادم .
-ببخشید به غیر از آدامس چیز دیگه ای هم لازم دارید بهتون بدم .؟
- داری متلک میندازی ؟
-چه متلکی ! من الان دارم می بینم چند دقیقه ایه که مانع کسب و کارم شدی ..
-کدوم کسب و کار این جا که جز من مشتری دیگه ای نیست .
-ببین حیف که این جا مغازه هست و محل کسب و پدرم آبرو داره ..
-می دونم مثل پسرش نیست .. وگرنه چه غلطی می کردی ؟
-با یه اردنگی مینداختمت بیرون ..
-ازت شکایت می کنم در این مرغدونی رو تخته کنن . این چه طرز حرف زدن با یک دختره . ..
از مغازه رفت بیرون .. توپش پر بود .. منم چه گندی زده بودم ! نه .. اگه اون راست گفته باشه .. بابام دق می کنه . اون وقت باید بریم سماق بمکیم . این چه کاری بود که کردم . دنبالش راه افتادم .. یه چند تا آدامس گرفتم توی دستم و رفتم سراغش ...
-من که به شما تو هین نکردم . بفر مایید مهمون من .. آدامسا رو طرفش دراز کرده و گفتم همش مال شما ...
اونا رو از دستم بر داشت و پرت کرد سمت زمین .. منم دستشو محکم گرفته و گفتم هر غلطی دلت می خواد بکن . می دونم بچه این محله نیستی ولی تیپ در همت عین کولی هاست . باز اونا یه نظم وانضباطی دارن . تو انگاری تازه از خواب پا شدی . بر و! بچه های این جا اگه منو ببینن دیگه نمیان کمک تو . ما هوای همو داریم .
کارت ملی و موبایل قراضه شو بر داشتم و گفتم حالا هر جا دوست داری برو گدا گشنه ... باید شاهد داشته باشی که من بهت تو هین کردم . اگه کمترین اذیتی بشیم از کارت ملی و موبایل خبری نیست . این دوسه هزار تومن داخل کیفت هم مال تو .. خیلی پولداری ها .
رفتم سمت مغازه .. حالا اون بود که میومد طرف من ...
-بدش به من قول میدم کاری نکنم . خواهش می کنم .. غلط کردم .. اشتباه کردم . حق با توست .
زیر اون آشفتگی ها دختر قشنگی به نظر می رسید . منم اون روز حوصله ام سر اومده بود . دوست داشتم یکی باشه که با اون درددل کنم . حرف بزنم .. از رویای دختر پولدار به کجا رسیده بودم که حالا این دختر شندر مندری ولی جذاب داشت حال ما رو می گرفت و رو من منت می ذاشت .
-به یه شرط موبایل و کارت ملی رو پست میدم ..
ترانه : چه شرطی !
-با هم قدم بزنیم . راه بریم حرف بزنیم . از خودمون بگیم .
-من حرفی برای گفتن ندارم .
-ولی من دارم . دلم گرفته ..
-خب باشه زیاد وقتتو نمی گیرم . هر چی می خوای بنال . فقط من کلاس دارم باید به دانشگاهم برسم دیرم میشه .
-با همین پول می خوای خودت رو برسونی به دانشگاه ؟! تو که وضعت از من بد تره . صبر کن یه چیزی بیارم بخوری .
-ورشکست نشی .
-نخیر بابام ورشکست میشه ...
-آقا پسر غصه منو نخور ..
-چیه دوست پسرت هواتو داره ؟
-این فضولی ها به تو نیومده ..
-چه با ادب ! دختر ندیدم این قدر مودب باشه ..
ترانه : شروع نکن که می پیچونمت ..
-مادر دهر نزاده دختری که بتونه کامیارو بپیچونه ..
ترانه : پس تازه این کی بود که به التماس و غلط کردن افتاده بود ..
-من التماس کردم ؟! کی ؟ من ؟! ..البته من خواهش کردم التماس که نکردم ...
-حالا میدی وسیله هامو من برم ؟
-تو که می خواستی با هام درددل کنی ..
-آخه دیرم میشه .
-برو نخواستیم . تو هم مث اون بچه پولدارا ..
-اون بچه پولدارا ؟ مگه اونا چشونه ؟ اونا با هات چیکار کردن ؟ !
-هیچی ترانه جون ...
-چی گفتی ؟ ترانه جون ؟ به من گفتی ترانه جون ؟ ! جوری حرف می زنی که انگار من نامزدت باشم .. ببینم اگه پول مول چیزی هست ما هم هستیما ...
-نه بابا تو هم دلت خوشه . خواستیم مخ یه دختر خر پولو تیلیت کنیم و هم عشق و حال خودمونو بکنیم و هم عروسی مونو نشد که نشد . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#6 | Posted: 28 Jan 2016 08:28
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۵


ترانه : پس تو هم یکی از همون بچه عوضی ها هستی که همه جی رو در پول و هوس خلاصه می بینن . تا وقتی که دختره داره با هاشن . بعد ولش می کنن و میرن . یه عده هم که هد فشون چیز دیگه ایه .
-میگم تو هم کم در این زمینه کم تجربه نیستی ها ...
ترانه : آقا پسر بازم پاتو از گلیمت دراز تر کردی ها .. به روت خندیدم این قدر زیادش نکن دیگه ...
-ببینم می خوای بری دانشگاه ؟
-چیه ازم آدرس می خوای ؟ من که خر پول نیستم مخت رو تیلیت کنم . فقط دلم می خواد حال پسرایی مثل تو رو بگیرم که هدفشون اینه ..
-حالا این قدر بر داشت بد در مورد من نکن . نشد که این طوری شه . نشد دیگه . من یه چند روزی قاط زده بودم . آخه زندگی راحت و خوشبختی مال بچه پولداراست . تو دوست نداشتی به جای این کهنه پوشی یه لباس درست و حسابی داشته باشی ؟
-کیه که بدش بیاد کامیار خان .. منم دوست دارم یه شوهر خر پول گیرم بیاد که هر چی دوست دارم برام بخره .. نمی دونم چرا از این حرفا دارم می زنم . اصلا درست نیست که هنوز هیچی نشده دختر خاله شم . دیگه نمی بینمت . حرصم گرفته بود از این که گفتی می خوای مخ یه دختر پولدار رو بزنی . به چی خودت می نازی .. یه خورده خوش تیپی خودت ؟ الان دخترا به فکر این چیزا نیستن . اونا هم یه زندگی راحت می خوان .. تو خیلی آدم خود خواهی هستی . من برم که کلاسم دیر شد ....
یه سری خرت و پرت بهش دادم .. اول اونا رو نگرفت .. بعدش گفت که بعدا پولشو بهم میده ..
-نمی خوام ترانه ... می تونم دوباره ببینمت ..
-واسه حساب کتاب که اومدم همو می بینیم ..
-می خوای بیای بیا .. ولی ...
ادامه ندادم . می خواستم بگم ولی من ازت پولی نمی گیرم ترسیدم قبول کنه و دیگه پیداش نشه . فقط خیلی آروم گفتم باشه که اون بیاد و من ببینمش . روز بعد ترانه کتاب به دست اومد . کمی تر و تمیز تر از روز قبل اومده بود . ولی انگار مانتوی مشکی اون مدتها بود که رنگ آبو ندیده بود .
-ببینم خونه ات همین نزدیکاست ..
به خونه من چیکار داری ؟ من گاهی میرم خونه همکلاسام می خوابم .. اونا می تونستن خوابگاه بگیرن . ولی از بس درس خون بودن تر جیح دادن که بیان بیرون یه جایی رو اجاره کنن .
-معمولا دخترایی که تنهان یه سری کارای دیگه هم می کنن .
-خیلی فضولی کامیار . مخت همش رو چیزای الکی دور می زنه . تو که الان دو روزه با هام آشنایی از این حرفا می زنی . معلوم نیست چند روز دیگه می خوای چه جوری حرف بزنی ؟! ..
راست می گفت این ترانه . یه سری حرفایی بین پسرا زده میشه حالا راست یا دروغشو کار نداریم ولی اگه بخواد پیش دخترا این حرفا زده شه جوش میاره طرف .. راستش ترانه چهره جذابی داشت . قدی متوسط .. نه لاغر و نه چاق بود . با این که قشنگترین دختری نبود که من تا حالا دیدمش ولی یه غروری داشت که منو به طرف خودش می کشید . نمی دونم چرا خیلی دوست داشتم که اون ازم خوشش بیاد . تا حالا کمتر دختری جرات کرده بود که به من تو بگه . اگرم می گفت فوری حالشو می گرفتم . ولی اون انگار پاشو از گلیمش دراز تر می کرد .
-ببینم پسر .. اسمت چی بود یادم رفت ؟
-داری فیلم میای واسه ما ؟ تو مثلا دانشجویی به همین زودی اسمم یادت رفت ؟
ترانه : نمی دونم با یه کاف شروع می شد . من که بیکار نیستم که با هر کی که سلام علیک می کنم اسمشو به خاطر داشته باشم .
-ای که هی ..
-خب که چی مثلا ..
-میای بریم بگردیم ؟من اسمم کامیاره ..
ترانه : هه ..هه.. بریم این درو دیوار های قدیمی رو ببینیم ؟ ببینم ماشین داری ؟ .
-نه راستش .. ماشینم کجا بود ولی گواهینامه رو وقتی که بودم خد مت گرفتم ..
-پس بذار دم کوزه آبشو بخور ..
-ولی تو فکرش هستم که دست و بالم که جور شد یه موتور گازی واسه خودم بگیرم .. ترانه : من جات بودم اول دوچرخه می خریدم ..
-تو از کجا می دونی من دوچرخه هم ندارم ..
-تیپت داد می زنه که خودت تک چرخی .. دوچرخه پیشکشت ..
- دیگه خیلی داری دستم میندازی ..
-به جون خودم اصلا عادتم اینه همین جوری حرف می زنم .. غریب و آشنا نداره
-ولی اگه منم جوش بیارم غریب و آشنا نمی کنما ..
-خب نکن . می خوای چه غلطی بکنی .. راهمو می کشم میرم . ..
وای که از دستش دیوونه شده بودم .. بالاخره رفتیم رو یکی از نیمکتهای پارک نزدیک خونه مون نشستیم . می خواستم یه جورایی مخشو کار بگیرم حرف بزنه بیشتر با هاش باشم .. کمتر پیش اومده بود که واسه یه دختر پول خرج کنم . ولی اون بالاخره دانشجو بود و یه کلاسی واسه خودش داشت ..
-خب ترانه جون ! چه رشته ای درس می خونی ؟
بر و بر نگام کرد و گفت
-ما جون مون نداریم .. بازم که روتو زیاد کردی ... من که دوست دخترت نیستم یا عشقت ...
وای خدا این چرا این جوری بود ! من می خواستم بگم اگه نیستی پس چرا با من هستی که ترسیدم بد تر کنه . ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
#7 | Posted: 5 Feb 2016 17:41
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۶


ترانه : حالا مثل دختر بچه ها قهر نکن . من رشته ام کامپیوتره ولی اصلا حال و حوصله این بازیها رو ندارم . به من حال نمیده . دوست داشتم یه رشته ای درس می خوندم که زیاد دانشجو نداشته باشه . الان یه بچه پنج ساله هم شده کارشناس کامپیوتر ...
-همچین چیزی هم که میگی نیستا .
-شما چند تا بچه این ...
یه نگاه چپی بهم انداخت که جا رفتم ...
-باشه حرفی نزن ..
-ببینم پسر داری میای خواستگاری ؟ ...
جا خوردم .. این چه طرز حرف زدن بود ... ولی سیستمش همین بود . شاید می خواست خیلی خود مونی باشه .
-باشه من دیگه حرفی نمی زنم ..
-نه تو رو خدا بیا بزن .. حالا اگه دوست داشتی می تونی از خاصیت میوه ها بگی . تو از خودت بگی که مثلا چند تا بچه این ..
منم تا می تونستم واسش فک زدم ... دوست داشتم یه جورایی توجهشو جلب کنم .. حتی از این هم گفتم که خیلی دوست داشتم یه دختر پولدار به تورم بخوره .. یه نگاهی بهم انداخت و گفت .. تو الان این جا نشستی و منتظری از آسمون یه دختر پولدار بیاد سراغت ؟!... تازه به نظر تو دخترای سر مایه دار هم اهل عشق و عاشقی نیستن .. حالا از خودت نمی پرسی که واسه چی منو کشوندی این جا ؟
-ببینم خانوم رک گو .. مگه من ازت خواستگاری کردم ؟
-نه نکردی ولی از دست خود خواهی شما مردا و پسرا ما دخترا و زنا دیوونه شدیم . وقتی که تو دوست داری یه دختر پولدارو تور کنی خب منم دوست دارم یه مرد پولدار به تورم بخوره .. یعنی دو تایی مون داریم علافی می کنیم ...
یه نگاه عجیبی بهش انداختم . ندونستم چی داره میگه و حرف حسابش چیه ... دیدم همین جور کر کر داره می خنده -می خواستم حالتو بگیرم تا دیگه هستی این قدر منم منم نزنی . بس کن این حرفا رو . دختر پولدار کجا بود بیاد زن تو یه لا قبا بشه . مگه جونشو از سر راه بر داشته . فقط اگه این گربه صورتتو بلیسه یه خورده پوست صورتت سفید میشه .. یه نموه ای هم خوش تیپی .. لباساتو هم که چی بگم نمی دونم بابا بزرگای بالا شهریها تنشون می کنن -چرا می خندی
-خوشم میاد اذیتت می کنم . حالتو می گیرم . دلم خنک میشه ..
-حالا من چه جوری اذیتت کنم دلم خنک شه ؟
ترانه : تو هیچ کاری نمی کنی فقط به حرفای من گوش میدی و می دونی که من اگه اون روی سگم بالا بیاد از هر چی لاته لات تر میشم ...
-این جوری حرف نزن که می ترسم
ترانه : تو هم این جوری حرف نزن که من از مردای ترسو می ترسم یعنی بدم میاد . میگم حالا ما رو دعوت کردی و آوردی پارک یه چیزی دعوتمون نمی کنی بخوریم ؟ اون دم درش یه ساندویچی داره ...
دست کردم توی جیبم ببینم چقدر پول همراهمه .. تازه اونو از دخل مغازه بابا بر داشته بودم . عادت نداشتم پول کش برم . به عنوان قرض بر داشته بودم . اون اگه هوس پیتزا می کرد من پولم کافی نبود ..
-چی می خوری ؟ همبر گر یا سوسیس ..
-میگم هیچی .. می ترسم دیگه تا آخر هفته کم بیاری ..
-دستم میندازی ؟ من کار مند بابام هستم ... چرا می خندی ...
-هیچی همین جوری . تو این جوری می خواستی یه دختر پولدارو تورش کنی ؟ این که رسمش نیست .... حالا گفتن یه دختر ایثار گر پیدا میشه و ممکنه برات فدا کاری کنه .. ولی چی بگم من ...
از جاش پا شد و می خواست بره ..
-چی شد ترانه صبر کن ..من نمی دونم کی می تونم ببینمت .. باور کن تو اشتباه فکر می کنی . اصلا من هدفم این نیست که دختری رو به خاطر ثروتش دوست داشته باشم که مخ زنی کنم ... حالا بیا یه چیزی با هم بخوریم دیگه .. یه همبر گر واسه اون خریدم و یه شامی واسه خودم .... همین جور نگاش می کردم . انگار از شاخ آفریقا و سر زمین گرسنگان اومده بود .. همین جور تو دهنی حرف می زد .
-ببینم چی شد تو واسه خودت همبر گر نگرفتی ..
-شامی بیشتر دوست دارم ..
ولی دستمو خونده بود . آخه هزار تومن ارزون تر بود ... ولی حالم داشت به هم می خورد ... خیلی هم گرسنه ام بود . ولی کاش خسیس بازی در نمی آوردم . سرمو که بر گردوندم دیدم یه سگ ولگرد کاملا سفید داره بر و بر نگام می کنه .. ظاهرا گشنه اش بود ... دلم واسش سوخت . می دونستم من از اون سگ گرسنه ترم . ولی چیکار باید می کرد م! . طوری که ترانه متوجه نشه ساندویچو تیکه اش کرده و واسه سگ پرتش می کردم ... .. ولی اون از اون هفت خط ها بود ..
ترانه : میگم تو امروز سه تا ساندویچ گرفتی ؟ واسه این خانوم سگه هم گرفتی ؟ پول کم نیاوردی ؟ ..
ای که هی .. می خواستم یه چیزی بگم که جلو دهنمو گرفتم . تر سیدم قهر کنه بره و دیگه پیداش نشه . می خواستم بگم این به جای دست شما درد نکنه هست ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#8 | Posted: 11 Feb 2016 23:19
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۷


نمی دونم چی شد که از زبونم پرید تو از کجا متوجه شدی که این سگ خانومه ؟به خودم گفتم کامیارآخه اینم حرف بود که تو زدی ؟
یه نگاهی بهم انداخت که ترس برم داشت .
-خیلی پررویی .. حقته که تا آخر عمرت همین جور مجرد بمونی . تو اصلا آدم بشو نیستی . اصلا منو بگو که واسه چی وقتمو دارم با تو تلف می کنم ؟!
-ترانه ! من که چیزی نگفتم . همین جوری از دهنم پرید ... نگاه کن آسمون چقدر قشنگه ؟ این درختا ! این گلها و گیاهان چقدر قشنگن ؟ ..
فوری با کف دستم زدم جلو دهنمو گرفتم ..
-چی شده ؟! باز چه خرابکاری می خواستی بکنی که عین بچه ها زدی تو دهنت ... راستشو بگو ...
-ناراحت نشی ها
-من از این بچه بازیهای تو ناراحت میشم ..
-هیچی می خواستم بگم همه اینا قشنگه تو هم خوشگلی ..
-همین ؟ مگه شک داشتی ؟! ..
چه عجب این یه تیکه رو با من راه اومده ازم دلخور نشده بود .
-بازم همدیگه رو می بینیم ؟ بازم میای با هم قدم بزنیم ؟
-که چی بشه ؟ من اگه بخوام با تو قدم بزنم میرم با دوستام گپ می زنم . تو دو کلمه حرف درست حسابی رو زبونت نمیاد . همش آدمو حرص میدی .
-میگی اصلا حرف نزنم ؟
-تو با همین حس و حالت می خواستی بری یه دختر پولدارو تو رکنی ؟
-پول که هیچی اخلاق که هیچی , سر مایه برای کار و از دواج که هیچی , همین دو زار قیافه چه به درد آدم می خوره ؟!
یواش یواش داشت منو عصبی می کرد . بی اراده شونه هاشو گرفتم و گفتم خیلی دیگه داری رو اعصابم راه میری ..
-دستتو بکش دیوونه . این چه کاریه داری باهام می کنی . خجالت بکش ... این جا خیابونه ..
راست می گفت بد جوری از کوره در رفته بودم . دیگه حرفی به هم نزدیم . اصلا با هم خداحافظی هم نکردیم . می ترسیدم چیزی بگم از این که چیز بدی بشنوم . گاهی سکوت از هزار تا حرف و دفاع و توجیه هم بهتره .. اما فقط با یه نوع التماس بهش گفتم بازم همدیگه رو می بینیم ؟
سری تکون داد که یعنی نه ...یک بار دیگه گفتم ...
-من چه به دردت می خورم پسر ..مگه یادت رفت دنبال دختر ای پولدار بودی ؟ من همش خرج رو دستت می ذارم .
ترانه رفت و من موندم و یه دنیا حسی که به اون داشتم . نمی دونم اسم این حس چی بود . ولی هر چی فکر می کردم حسی نبود که بشه اسمشو هوس گذاشت . حسی نبود که بخواد با نیاز بر هنه کردن اون همراه باشه . یه عادت , شایدم می خواستم بهش نشون بدم که می تونه رو من حساب کنه . تا حالا به هیچ دختری اجازه نداده بودم که این طور با هام بر خورد کنه . اون زیبا ترین اونا هم نبود . ولی حس می کردم که برام مهم نیست که چه قیافه ای داشته باشه یا داره . فقط در نگاهش در حرکاتش یه نیرویی بود که منو به طرف خودش می کشوند . یه خلوص خاصی بود . انگار درونش همونی بود که آشکار می شد . ظاهر و باطنش یکی بود . دلم می خواست با هاش تماس می گرفتم .. ولی می ترسیدم که ناراحتش کنم . لعنت بر تو کامیار بهش فکر نکن . مگه نشنیدی که میگن عاشق شدن کار دیوونه هاست ؟ تو که می خواستی مخ یه دختر پولدارو بزنی چه طور یه دختر فقیر اومد و مخ تو روکار گرفت ؟
اون شب تا صبح نتونستم خوب بخوابم . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم بریزم !
دوروز گذشت ... براش یه پیام دادم و جوابمو نداد . به تلفن منم جوابی نداد . اون نیومده از زندگی من رفته بود . اون بهم متلک انداخته رفته بود ... پدر بهم می گفت چه سر به زیر شدی ! بقیه هم متوجه تغییر حالت من شده بودند . نه .. نه.. کامیار امکان نداره یه دختر اونم با چند تا بد و بیراه گفتن و خیطت کردن این جور توی دلت جا وا کرده باشه . آخه اون که تا حالا کاری نکرده .. حرف رمانتیکی بهت نزده .. تازه اگرم می زد من که اولش اهمیتی نمی دادم . .. ولی خیلی دلم می خواست چند تا از اون حرفای قشنگ و رمانتیکی که عاشقا به هم می زنن رویاد می گرفتم و بهش می گفتم . این جوری هم که نمی شد دست رو دست بذارم و ببینم اون داره از چنگ من در میره . یعنی توی دانشگاه پسرا هم هستن ؟ ممکنه اون با کس دیگه ای هم بر بخوره ؟ اون داره درس می خونه . کلاسش بالاتره . ولش کن کامیار تو با خیلی خوشگل تر از اون بودی ... ولی خب مثل این بزن در رو نبودن . اون یه جوریه ... هم شیطونه هم نجیبه هم مهربونه .. ولی تو از کجا می دونی همه این چیزایی که فکر می کنی هست ؟ این روزا نمیشه آدما رو شناخت . گاه می بینی دو نفر با هم چند هزار پیام فدایت شوم و تو مال منی و من مال توام ردوبدل می کنن آخرش یکی شون ضد حال می زنه میره پی کارش ... بی خیالش شو پسر ... خلاصه سرم خیلی خلوت بود و داشتم کف مغازه رو نگاه می کردم که دیدم یه صدایی اومد
-آقا ببخشید ساندویچ مخصوص سگ دارین ؟
یهو ازجام پریدم ..
-وااااااااووووووو ترانه ..
ترانه : چیه شهین خانوم ؟!
یه نگاه غریبی بهش انداختم که متوجه شد چی می خوام بگم ..
-هیچی دیوونه منو یاد شهین انداختی .. دوستمو می گم .. اونم عادت داره بگه واااااااوووو
-ولی من همین جوری گفتم ..
-حالا می تونم بپرسم چرا این جوری گفتی ؟
-اگه نگم ایراد داره ؟
-نه ..من خودم می دونم . منو دیدی ذوق زده شدی .. این از تو چشات معلومه ... پول مول همرام نیستا ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#9 | Posted: 29 Feb 2016 03:58
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۸


به ترانه زل زده بودم و باورم نمی شد که اون بازم اومده باشه . فراموشش نکرده بودم ولی اون با اون همه غروری که داشت فکرشو نمی کردم که این قدر راحت سر و کله اش پیداشه . چند بار رفتم یه چیزی بگم که فوری جلو زبونمو گرفتم .
-میگم تو الان کار داری ؟
-چی بود ترانه جون .. واسه تو کار ندارم ..
-نه دلم نمی خواد به خاطر من از کار و کاسبی بیفتی ..
-اگه بابا بیاد بگه چرا بسته یه بهونه ای میارم میگم رفتم دنبال فلان جنس ..
-این جوری دوست ندارم . دروغ میشه ..
-حالا چه ایرادی داره کمی هم به خودم برسم ...
-خودت می دونی . میگم حالشو داری که تو رو به یه پیتزا دعوت کنم ؟
-نهههههه دختر ببینم تو گنج پیدا کردی ؟ راستش من خیلی دوست دارم دعوت تو رو قبول کنم ولی هر چی فکر می کنم خیلی زور بزنم بازم همون همبر گر رو بهت بدم . یه لبخندی زد و گفت اگه می خوای بیای بیا که منم درس دارم . و باید برم . اگرم نیومدی دو تایی شو با هم می خورم .
راستش من راضی بودم هیچی نخوریم و با هم قدم بزنیم .. با هاش حرف بزنم . یه چیزی توی وجودم نشسته بود . به قلبم چنگ انداخته بود . انگار نمی ذاشت که من حرکت کنم .. فقط می خواستم به ترانه و حرکات ساده اش نگاه کنم . شیک پوش نبود ولی تمیز می پوشید . دوست داشتم بغلش می کردم .. ولی نه .. نه ..کامیار این قدر زود خودت رو اسیر نکن . همه از عاشق شدن بد تعریف می کنن . خیلی ها هستند که عاشق تواند . تو رو دوست دارن . تو رو می خوان . می خوان با تو باشن کامیار ... ولی خب همه شون لوسن ... سادگی و رک گویی این دخترو ندارن . اون خودشه .. دوست داره خودش باشه .. نمی تونستم بهش فکر نکنم . بی اراده مغازه رو بستم و با هاش راه افتادم . پولای دخلو که فکر نکنم قیمت دو تا مینی پیتزا هم می شده از دخل بر داشتم ... دستمو خونده بود ..
-نمی خوای ولخرجی کنی ..
گفتم دعوت من دیگه ..
-حالا نمیشه ساندویچ گاز بزنیم ؟
-و اون وقت تو مال خودت رو بدی به سگ ؟
-آخه اونم حیوونه ..
وقتی این حرفو زدم دو تایی مون خندیدیم ...چقدر خوشگل تر می شد وقتی که می خندید . دندونای سفیدش مثل یاس های سفیدی بودند که نور خورشید برشون تابیده باشه و خود صورتش مثل ماه و خورشید می شد .. انگشتاشو گرفت جلو چشام و گفت
-اوهوی عامو .. چی شده ؟! خوابت برده ؟!
-اون وقت اگه من نتونم از این کارا واست بکنم چی میشه ؟!
-تو بالاخره یه روز این کارو می کنی . یعنی اگه دستت بر بیاد هر کاری که دوست داری انجام میدی ... ولی بگذریم . اصلا هیچی معلوم نیست شاید دیگه این طرفا پیدام نشد . آخه من دوست ندارم به کسی بدهکار باشم . تازه من یادم نرفته که تو یه دختر پولدار می خواستی .. یه دختری که بتونه خرج تو رو بکشه . خونه و ماشین داشته باشه . زندگی تو رو تامین کنه . اصلا چطوره یه مهریه هم واست در نظر بگیره ..
-دستم میندازی ترانه ؟
-نه اصلا صحبت این چیزا نیست . اومدیم و به گیر یه همچین دختری افتادی . حالا فکر نمی کنی وجود من باعث شه که تو از همه اینا عقب بمونی ؟ این طور نیست ؟ من نمی خوام مانع پیشرفتت شم ..
واسه این که یه حرفی واسه گفتن داشته باشم و یه شوخی هم کرده باشم گفتم حالا تو دخترشو گیر بیار. ..
یه اخمی بهم کرد که جا رفتم ... متوجه شدم که اون آمادگی شوخی نداشته ... هیچی نشده قهر کرده بود ...
-ترانه کجا داری میری ..من شوخی کردم . اصلا همه اینا شوخی بود ... حالا بیا دیگه روزمونو خراب نکن ... ..
از درون خودمو بستم به فحش .. ای کامیار لعنتی حرف نداری بزنی خفه شو دیگه . حالا باید کلی ناز این دخترو می کشیدم تا بر گرده سر جای اولش .. یعنی اون فقط اومده بود تا بدهی خودشو به من بده ؟ چون بهش یه ساندویچ درب و داغون داده بودم می خواست زیر بار منت من نباشه ؟ یا می خواست این طور نشون بده که باید به این صورت ازش پذیرایی کنم . ای خدا چرا این جوری شده بود ..
-ترانه من دیگه دنبال اون جور دخترا نیستم . اصلا ازت چیزی نمی خوام .. پولت رو هم نگه داشته باش . تو دانشجویی خرج داری ...
-صد دفعه بهت گفتم من از اون دخترایی که فکر کردی نیستم . من واسه خودم شخصیت قائلم .. هر پسر خیابونی که از راه برسه و یه لبخند بهم بزنه و با هاش برم نیستم . دوستی های خیابونی بیشترش توی همون خیابون تموم میشه . می رسه به بن بست . فهمیدی ؟ راجع به منم خیال بد توی سرت نداشته باش ..
-ترانه ! من چیکار کردم که تو داری این حرفا رو می زنی ..
حس کردم بهتره که یه قهر, منم داشته باشم . سرمو انداختم پایین و گفتم باشه حالا که راجع به من این طور فکر می کنی من نمی خوام اذیت شی ..
رفتم سمت مغازه که مثلا یه نازی واسش کرده باشم ... ولی دیدم یه نگاهی تو چشام انداخت وبهم گفت باشه هر جور راحت تری .. دیگه هم این طرفا پیدام نمیشه ...
بازم گند زده بودم ...
-صبر کن ترانه ! کجا داری میری ..
-همون جایی که تو داری میری .. من از آدمای دروغگو خوشم نمیاد ..
-واسه چی بهم میگی دروغگو ..
-واسه این که چشم و دلت یه چیزی میگه زبونت یه چیز دیگه . بی خود نخواه سرم شیره بمالی ...
مثلا از نگاهم خونده بود که دارم فیلم بازی می کنم . این دختر دیگه حسابی رو مخ آدم راه می رفت . چشامو گرد کرده نشونش دادم
-ببینم حالا چی می بینی توش . حالا فکر می کنی که چه حسی دارم .
-حالا فکر می کنم که تو با تمام وجودت می خوای که منو بزنی ..
-وای ترانه تو دیگه کی هستی ؟! ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#10 | Posted: 30 Mar 2016 23:36
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۹


ترانه : بیا دیگه ..معطل چی هستی ؟ اگه می خوای منو بزن . من که حرفی ندارم . تو هر کاری که دوست داری انجام بده . آزادی ....
-تو که می دونی کامیار دلشو نداره این کارو بکنه ...
رفتم چند تا حرف بزنم دیدم هر مدل حرفی که بزنم به ضرر خودمه . گفتم بهتره ساکت بشینم . این از اونایی بود که اگه می رفت رو دنده لج باید سکوت می کردم تا شر رو بخوابونم . بهش عادت کرده بودم . دلم می خواست بیشتر ببینمش . اگه یه روز نمی دیدمش حس می کردم یه چیزی رو کم دارم . یه چیزی داره از دستم در میره ... یه وابستگی خاص ... باید کاری می کردم که بیشتر اونو می دیدم ... ازش خوشم اومده بود . من ندید بدید نبودم ولی از حرکات اون خوشم میومد . از رک گویی اون .. از این که خیلی بی شیله پیله نشون می داد . خیلی راحت حرف می زد . لات بازی هاش هم قشنگ بود . طوری نبود که جلف به نظر بیاد . نشون می داد که خیلی راحت و خودمونیه .. یه صداقت و بی ریایی عجیبی داشت ... یعنی من همه اینا رو در عرض همین مدت کوتاه فهمیده بودم ؟ هرچه به این دل صاحاب مرده می گفتم که بهتره خودمو این قدر در گیرش نکنم به گوشش نمی رفت که نمی رفت ... توی پارک سرگرم خوردن شدیم ... باید یه کاری می کردم که اونوبیشتر می بردم بیرون ...
-ترانه دلم می خواد این دفعه به دعوت من بریم بیرون ...
-میگم تو هم دلت خوشه ها .. شاید دیگه نتونم بیام و نخوام بیام ..
-دیگه از اینش نگو .. من دارم بهت عادت می کنم ...
ترانه : مگه دختر قحطیه .. برو یکی دیگه رو دعوتش کن . من که نوبرشو نیاوردم ... -یعنی به همین راحتی ؟ تو دلت نمی خواد اون پسری که باهاش میری بیرون .. با هاش حرف می زنی جز تو به کس دیگه ای توجه نداشته باشه ؟
ترانه : من اصلا متوجه نمیشم این چیزایی که داری میگی یعنی چه ؟
-یعنی تو اصلا توی باغ نیستی ؟
-نه من الان توی پارکم
-ترانه داری حرصمو در میاری
-خوشم میاد . لذت می برم که حرصت رو در میارم . کیف می کنم ... شما پسرا همه تون شبیه به همین . وقتی چونه تون گرم میفته هر چی دلتون خواست میگین . وای که از هر چی مجنونه عاشق تر میشین ... از هر چی فر هاده کوهکن تر میشین .. ولی بعد یهو بادتون در میره ....
-ولی من این جوری نیستم ترانه ...
-خب نیستی نباش .. خوش به حال پدر و مادرت ... چرا این جوری نگام می کنی ؟ پس خوش به حال اون دختری که می خواد زنت بشه ؟ من که حرف بدی نزدم . چرا این قدر اخم می کنی .. ببینم سیر شدی ؟
-آره عزیزم ... دستت درد نکنه ..
-چی گفتی ؟
-هیچی ..گفتم بله ترانه خانوم . خیلی خوشمزه بود . دست شما درد نکنه .. خیلی دلم می خواد بیشتر با هم باشیم ...
ترانه : اگه بخوای سه وعده غذای روزمونو با هم می خوریم .
-منو دست میندازی ؟
-نه پا میندازم ... خوشم میاد حالتو می گیرم . من نمی دونم شما پسرا چه مرگتونه تا یه چراغ سبزی از یه دختری می بینین حس می کنین که اون باید تابع شما و اوامر شما باشه . هر کاری که دوست دارین رو انجام بده ..
-ترانه ! چرا با هام این طوری حرف می زنی ؟ مگه من ازت چیزی خواستم ؟ ! یا مجبوربه کاریت کردم ؟!..
-نه تو رو خدا بیا بخواه .
-من فقط گفتم دلم می خواد این طوری .. چرا توی ذوق من می زنی ... تا حالا هیچ دختری نبوده که بخواد این رفتارو با من داشته باشه .
تا اینو گفتم فهمیدم که بازم گند زدم
ترانه : دیدی ! دیدی حالا !.. خودت خودت رو لو دادی .. من کرم شما پسرا رو می دونم . بهتره بری با یکی از همونا باشی ...
-تعبیر بد نکن . منظورم همون دخترای فامیله که با اونا سلام و علیک دارم . تو مهمونی ها و گاه تو پیک نیک های خونوادگی همدیگه رو می بینیم ..
-بس کن کامیار گند زدی و نمی تونی جمعش کنی . من امثال تو روتا لب چشمه بردم تشنه بر گردوندم .. فکر کردن من از اوناشم ..
-منظورت چیه ؟! فکر کردی می خوام سرت شیره بمالم ؟!
-مادر دهر نزائیده که بخواد سر ترانه شیره بماله ..
-منم همینو میگم . اصلا بیا ول کنیم این حرفای الکی رو ... میگم میشه همدیگه رو بیشتر ببینیم ؟
ترانه : یه راه داره .. بیای کلاسمون بشینی ور دل من ..
اینو گفت و زد زیر خنده .. چقدر خنده هاشو دوست داشتم .. دندونای سفید و یکدست و مروارید نشونش چهره شو خیلی زیبا تر نشون می داد .. حس کردم دارم بهش وابسته میشم ..
-بیا.. زود بیا .. به دعوت من ..غذای خوب می خوریم ..
-چیه تو همش فکر شکمی .. مگه زندگی همش به خوردنه ؟!
-نیست که تو اگه گشنت شه زمین و زمونو یه سره نمی کنی ؟
ترانه : کی ؟! من ؟!
-پ ن پ عمه من ..
-می کشمت .. در نرو کامیار ..
آخرش رو یه نیمکتی نشستم و اونم گوشمو پیچوند دردم گرفت و جیکم در نیومد . لذت می بردم .. . ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من همانم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites