تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من همانم

صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#11 | Posted: 8 May 2016 15:25
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۰


برای لحظاتی صورتش به صورت من نزدیک شد . چشامو به چشاش دوختم .. دلم می خواست بازم گوشامو بکشه بازم دردم بیاره .. میشه یه روزی بهش بگم که دوستش دارم ؟ یعنی واقعا دارم ؟ یا این که اون از بس فراری و بی خیاله این جور منو به طرف خودش می کشه ؟ نمی دونستم . نمی دونستم این چه احساسی بود که داشت منو می سوزوند ..
دیدم یه بار دیگه دو تا گوشامو گرفته و سرمو تکون میده ...
-بیداری ؟ هوشی ؟ پس کوشی ؟ چرا جوابمو نمیدی ..
-من بیدارم ترانه . مگه چی شده ؟!
-پسر منو ترسوندیم . فکر کردم مردی .. البته مردن که نه فکر کردم سکته کردی ..
-یعنی این قدر واست عزیزم ؟ اگه بدونم این جوریه که راستی راستی سکته می کنم .
-نه بابا اینو گفتم که حال و حوصله نعش کشی و رفتن به باز پرسی و سین جیم شدنو نداشتم ..
-منو باش که فکر کردم چقدر واست مهمم .
-خب مهم بودن پس به چی میگن ؟
اومد و کنارم نشست . عطر تنش طوری مستم کرده بود که دیگه بوی ساندویچو حس نمی کردم . مثل همه وقتایی که با هاش بودم دوست داشتم زمان متوقف شه . حرکتی نکنه . من باشم و اون . تنها حرکتی که وجود داشته باشه بیان حس من و اون نسبت به هم باشه . بهش بگم که خیلی خاطرشو می خوام . ولی اون یه دانشجوست احتمالا باید امکانات مالی بهتر و بیشتری هم از ما داشته باشن . اگرم می خواستم بگیرمش کلی خرج رو دستم می ذاشت .. پولشو نداشتم ولی ارزششو داشت ..
ترانه : چته کامیار ؟! انگاری توی باغ نیستی ..
-اتفاقا وقتی کنارتوام حس می کنم توی بهشتم ..
- پس باید مراقب باشم که حوریان بهشتی تو رو ازم ندزدن ..
اینو گفت و بنای خندیدنو گذاشت .
-هیچ اینو می دونی که خودت هم یکی از همون حوریانی ؟
-من که اون جورام خوشگل و جذاب نیستم ..
-برای من که خیلی جذابی ..
-خیلی با نمک و شیرین شدی
-شیرین من که تویی ..
-یعنی خیلی شوری ؟
-کشتی منو تو ترانه ..
-دلم نمی خواد تو رو از کار و کاسبی بندازم .. شاید دیگه نیومدم واسه دیدنت ..
دلم هری ریخت پایین ..
-اصلا هم از کاسبی نمیفتم .
-غصه خونواده ات رو می خورم .
-تو غصه منو نمی خوری غصه خونواده ام رو می خوری ؟
-خب آخه زندگی اقتصادی اونا بستگی به فعالیت تو داره ...
-دیگه بهم نگو که نمی خوای منو ببینی ..
-مثلا می خوای چیکار کنی ؟
-هیچی کاری از دستم بر نمیاد .
-پس دیگه با هام این قدر تند حرف نزن کامیار . من یا خوب خوبم یا بد بد ... هنوز خیلی مونده که منو بشناسی ..
-بدت رو که می تونم حدس بزنم چیه .. ولی کاش خوبت همون چیزی بود که من دوست می داشتم . همون چیزی که دلم می خواست اون جوری باشی .
-خیلی دیوونه ای .. یه لقمه رو هزار دور دور سرت می گردونی و بعد می ذاری تو دهنت . نترس حرفت رو بزن ..
-یادم رفته چی می خواستم بگم . آدمو می ترسونی ترانه ..
-من که خیلی مهربونم . ببین کامیار نگاهت , صورتت , حرکاتت بهم میگه که تو داری دروغ میگی . یه چیزی رو داری ازم پنهون می کنی .
-اگه این قدر با هوشی دختر پس بگو اون چیزی رو که قایم کردم چیه ..
-من چه می دونم . شاید یه چیپس فلفلی باشه شایدم سرکه ای .. هر دو تاشو دوست دارم ..
-ولی من یه چیزی رو دوست دارم که واسه من گاه فلفلی میشه کاه قلقلی .. گاه نمکی میشه گاه بی نمک .. اما همیشه یه چیزی رو هست ... و این که شیرینی خودشو همیشه داره ...
-چه جالب ! بگو کجا می فروشن تا منم واسه خودم بخرمش .. میگم مطمئنی تلخ نمیشه ؟ داشتم فکر می کردم که این وروجک تا چه حد دستمو خونده . قبل از این که بخواد چیز دیگه ای بگه گفتم منظورم تو بودی ..
-اووووووووههههههه هیچ اینو می دونی که گاه اون قدر تلخ میشم که دلت می خواد اصلا به دنیا نمیومدی ؟
دیگه نمی شنیدم که چی داره میگه . دلم می خواست احساس خودمو بهش می گفتم . چرا این قدر سست شده بودم ؟! دخترای دیگه تا این حد اعتماد به نفسمو سست نمی کردند ولی این یکی با سادگی و رک گویی و یکرنگی خودش منو حسابی پیچونده بود -ترانه می خوام یه چیزی بهت بگم .. البته یه قولی ازت می خوام . چه از حرفم خوشت بیاد چه نیاد می خوام که بازم همدیگه رو ببینیم .
-اون وقت اگه از تو خوشم نیاد چی ؟!
-دلم می خواد بزنمت ..
-وااااااییییی چه عالی ! این جوری متوجه خبث طینت تو میشم و از این که دیگه به دیدنت نمیام عذاب وجدان نمی گیرم .
-ترانه ! تو وجدانم داری ؟
-آره فقط هر وقت می خوام بیام به دیدنت اونو قایمش می کنم ... بگو حالا چی می خوای بگی .. خیلی راحت بگو ... چرا رنگ و روت زرد شده .. یه پسری رو می شناختم خیلی دیوونه بود و عقلشم پارسنگ بر می داشت .. . یه روز رو یه نیمکتی توی پارک نشسته بودم یهو دیدم اونم روبرومه و مثل حالای تو داره می لرزه ... خل چل دیوونه عاشقم شده بود .
-خب تو چیکار کردی
-گفتم برو پی کارت داداش عشق کیلویی چند ؟!.. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#12 | Posted: 8 Jun 2016 06:06
عالیه استاد ایرانی،بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم...موفق باشید

قلم و رنگ در اختیار شماست!!!
بهشت را نقاشی کنید و بعد وارد آن شوید...
     
#13 | Posted: 8 Jun 2016 12:13
Rezasani:
عالیه استاد ایرانی،بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم...موفق باشید

درود بر سرور بزرگوار آقا رضای عزیز .. حتما ... حداکثر ۳ پست سکسی دیگه که بنویسم پرونده سکسی نویسی هامو می بندم و دیگه میام به این مسیر ..راستی اینی که این بالاست قسمت ۱۰ داستانه .. با احترام .. دوست و برادرت : ایرانی
     
#14 | Posted: 13 Jun 2016 00:21
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۱


وقتی اینو گفت کل سیستم بدن من لرزید .. یعنی منم مثل اون پسره دیوونه هستم ؟! هر چند دیوونه اسمی بود که ترانه رو اون پسره گذاشته بود ...
ترانه : کامی جان ! شما بیمارید ؟ انگار این فست فود ها با شما سازگاری ندارند ...
-اتفاقا خانوم ادیب چند تا دیگه اگه مهمونم کنی بکن من حسابی می خورمش ...
-میگم اگه کار نداری و حرفتم نمی زنی دیگه من برم ..
-واست مهم نیست چی می خواستم بگم ؟
-چی مهم نیست پسر؟ من چه می دونم چی می خواستی بگی ؟! اگه پول و پله قرض می خوای من از اون دختر خر پولا نیستم که بخوای مخ زنی کنی .. این فکرو از توی کله ات درش بیار . خارج کن . الان دیگه اون دوران گذشت که یک پسر می رفت سراغ یک دختر پولدار و پدره هم کلی واسه دخترش خرج می کرد که پسره مفت مفت دختره رو صاحب شه ...
مونده بودم چی بگم ...
-ترانه ! من عاشقت شدم ..
-متوجه نشدم ..
-من عاشقت شدم ..
-با من بودی ؟
-مگه کس دیگه ای هم این جا هست ؟
-نمی دونم گفتم شاید جنی .. چیزی باشه و من نمی تونم اونو ببینم ...
-فکر می کنی منم دیوونه شدم ؟
-فکر نمی کنم یقین دارم ... می بخشمت کامیار ... به خاطر همین دو دفعه بیرون رفتنمون ؟ مثل این که از جامعه دوری .. الان بیا و ببین چه خبره ! انگاری در قرن بیست و یکم زندگی نمی کنی ... چیه این جوری نگام نکن . من این حرفت رو نشنیده می گیرم . فراموش می کنم .. فکر می کنم مخت تکون خورده . اگه پشت گوشتو دیدی منو این طرفا می بینی ..
-ترانه من دوستت دارم ..
-تو چی فکر کردی ؟! فکر کردی دوست داشتن فقط به گفتنه ؟! یه هیجانی یه گرایش و قوه جاذبه ای که به دیدن جنسی مخالف تو رو سمت اون می کشونه ؟
-من تا حالا اینو به کسی نگفتم .. حالا چرا این قدر عصبی شدی ؟ اصلا حرفمو پس می گیرم ..
-چرا باید یه حرفی بزنی که پشیمون شی ؟
-ببین ترانه من که ازت چیزی طلب ندارم . اشتباه کردم ولی گناه نکردم . شاید نمی دونستم که اشتباهه .. تو منو از اشتباه در آوردی .. حق با توست . آدم الکی به کسی نمیگه دوستت دارم . دوست داشتن منطق می خواد .. دوست داشتن باید رو یه اصولی باشه .. یه دوچرخه اوراق شده که همین جوری راه نمیفته ...
-اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟
-تو از من چی می دونی کامیار ..
-هیچی .. فقط می دونم یکی هستی که یه چند روزیه منو متحول کردی .. یکی که وقتی می خوام بخوابم ..وقتی از خواب بیدار میشم .. وقتی که چشام بازه و این دنیا رو می بینم همیشه تو جلو چشامی ..
یه زدگی خاصی در من به وجود اومده بود . پشیمون شده بودم از این که بهش گفتم که دوستت دارم . نمی دونم شاید حق با اون بود ... شاید نباید به این زودی بهش اعتماد می کردم .. اما این همه سادگی و بی شیله پیله بودن اون همه می تونست یه نمایش باشه ؟ اون که از من چیزی نمی خواست ...
سرمو انداختم پایین و با یه وداع نرم می خواستم که ازش دور شم ..
ترانه : وایسا بینم همین جوری می خواستی دوستم باشی ؟ فکر نکن آش دهن سوزی هستی ؟ حالا چون جواب باب طبعت رو ندادم این جوری مثل بچه های بی ادب و بی فرهنگ سرت رو انداختی پایین و داری میری ؟ به زور که نمیشه عاشق کسی شد .. برو کامیار دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم . من از این جور لوس بازی ها خوشم نمیاد . تو اصلا می فهمی دوست داشتن به چی میگن ؟! گذاشتم هرچی دلش می خواد بگه ... راستش انتظار یه حالت رمانتیک رو داشتم .. شنیده بودم و دیده بودم که دخترا عاشق این لحظاتن که یکی بیاد و بهشون بگه عاشقتم دوستت دارم تا خودشونو فداش کنن .. ولی ترانه این جوری نبود ..
-چرا این جوری نگام می کنی ؟ کجا داری میری ؟
-میرم تا دیگه ریختمو نبینی .. نمی خوام بیش از این اذیتت کنم .
-هر جور راحتی .. فقط یادت باشه هرگز ادعای دوست داشتن کسی رو نکن و اگرم ادعاشو داشتی کاری نکن که عکسشو نشون بدی ..
-برای تو چه فرقی می کرد ؟!
-هیچی فقط می تونستم دلمو خوش کنم به این که با یه آدم با شعور همکلام شدم ..
خیلی عصبی نشون می داد ... غیر مستقیم بهم گفته بود بی شعور ... نگاش کردم و بهش گفتم درسته که من دنبال یه دختر پولدار می گشتم ولی از وقتی که تو رو دیدم حس کردم که اشتباه می کردم وقتی دل آدم بخواد پول و ثروت طرف معنا نداره ولی حالا می فهمم که این تویی که دنبال پسر پولداری ..حالا که دیدی من آس و پاسم این جور با هام بر خورد زشت داری ..
طوری بر افروخته شد که از دیدن چهره اش به وحشت افتادم ..
-من از همون روز اول تو و شرایطتت رو ندیدم ؟ توی این محله شاهزاده ای هم با اسب سپید زندگی می کنه ؟
-مگه تو خودت کی هستی ؟
اینو که گفتم اصلا نفهمیدم چه جوری گذاشت زیر گوشم که چند نفر شاهد بودند ....
- این یادت باشه من هر کی هستم این تو بودی که گفتی دوستم داری عاشقمی .. حالا برو گمشو ...
رفت و منو به دنیا حسرت وحقارت جا گذاشت .. دو نفر خواستن بیان جلو و نمی دونستم چی می خواستن بگن که با عصبانیت گفتم به شما ربطی نداره .. یکی شون که سن بابامو داشت به بغل دستی خود گفت بچه های این دوره زمونه چه بی ادب شدن! .. خجالت کشیدم صورتشو بوسیدم و رفتم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#15 | Posted: 13 Jun 2016 05:22
عالیه استاد منتظر ادامش هستم،بقیه ی داستانهای غیرسکسی رو که با لینک معرفی کردید ذخیره کردم و طوری مطالعه میکنم که قاطی پاتی نشه،تشکر استاد ایرانی،ایشالا سرزنده و پیروز باشید

قلم و رنگ در اختیار شماست!!!
بهشت را نقاشی کنید و بعد وارد آن شوید...
     
#16 | Posted: 13 Jun 2016 20:34
Rezasani:
عالیه استاد منتظر ادامش هستم،بقیه ی داستانهای غیرسکسی رو که با لینک معرفی کردید ذخیره کردم و طوری مطالعه میکنم که قاطی پاتی نشه،تشکر استاد ایرانی،ایشالا سرزنده و پیروز باشید

با درود به سرور گرامی آقا رضا ثانی عزیز .. قسمت بعدیشو دارم می نویسم .. در میان داستانهایی که معرفی کردم داستان اولین عشق آخرین عشق .. سکسی عشقیه که مطالب عشقیش خیلی بیشتره .. اینا رو که خوندی من بازم داستانهای دیگه ای رو بهت معرفی می کنم . با تشکر از همراهی تو عزیز ..دوست و برادرت : ایرانی
     
#17 | Posted: 13 Jun 2016 23:40
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۲


با افکاری ناراحت بر گشتم خونه .. حوصله هیشکی رو نداشتم . من که از عشق و وابستگی فراری بودم . چرا باید این جور تحقیر شده باشم . من ترانه رو دوست داشتم . به اون عادت کرده بودم . حس می کردم اون با بقیه فرق می کنه .. چرا با من این رفتارو کرده بود . به درک که بهم گفت نه . مگه آدم قحطیه . اصلا کی گفت که عاشق شم . خوش به حال اونایی که پس از حال کردن با دخترا ولش می کنن . اصلا کی گفته که برم ازدواج کنم ؟ زن می خوام چیکار کنم ؟ شاید انتظار نداشتم که همون اول بله رو بگه ولی انتظار اینو هم نداشتم که این جور با هام بر خورد کنه . اصلا نمی دونستم چی شده ؟ فقط چند جمله از حرفامونو به خاطر می آوردم . فقط می دونستم حرف بدی نزده بودم . نمی خواستم کار به این جا بکشه . نمی خواستم اونو از خودم بر نجونم . خب اگه منو نمی خواستی دیگه این جور الم شنگه به پا کردن نداشت . می دونستم دیگه بر نمی گرده . راستش واسم مهم نبود . اصلا برای چی اومده بود این طرفا؟ مگه آدم قحطی بود که اون از اولش قبول کرد که با من بپلکه ؟ اون شب از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد . شب قبلش از هیجان خوابم نبرده بود . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . چرا زندگی من باید این جوری باشه . چرا نباید منم از زندگی خودم لذت ببرم ؟ ماشینای آن چنانی زیر پام باشه ؟ پز بدم .. کلاس بذارم . دوست دخترمو کنار خودم بنشونم و به هر جا که دلم بخواد برم . تازه یه دوچرخه درست و حسابی ندارم . نههههههه .. این که نمیشه تا آخر عمرم به همین صورت زندگی کنم . باید بجنبم . بقالی به دردم نمی خوره .. هرکی ظاهر مغازه رو نمی بینه مسیرشو عوض می کنه و میره یه کوچه اون ور تر . نمی دوستم چیکار کنم . کاری که ترانه با من کرده بود تمام غمهامو به یادم آورده بود . فعلا مجبور بودم یه جورایی کمک خونواده باشم . راهی نداشتم . باید به اونا هم توجه می کردم . نزدیک ظهر بود .. یکی دو ساعتی بود که داشتم مگس می کشتم ...
-آقا یه بسته آدامس موزی می خواستم ..
صداش خیلی آشنا بود .. واوووووو .. همون دختره لوس بود ... بی اختیار از جام پا شدم . لبامو گاز گرفتم واونا رو گردشون کردم تا متوجه لبخند من نشه در عوض می خواستم اخم کنم تا بفهمه که چقدر از دستش ناراحتم ...
-کاری داشتی ؟
-من با سوپری کار دارم ...
طوری لفظ سوپری رو به کار برد که حس کردم یه متلک به مغازه قدیمی و کهنه ما انداخته یا به خود من ...
-فکر می کنی نتونم این بقالی رو سوپریش کنم ؟
-چیه کامی دلخور نشون میدی ...
-بابت چی ؟
-بابت دیروز ..
-واسه چی ناراحت باشم . راستش فکرشو نمی کردم دوباره ببینمت ..
-اوووووووه که این طور . چه بهتر ! حالا که واست فرقی نمی کرده بهتره من برم . فکر کردم یه خورده رفتارم تند بود و اذیت شدی . اومدم از دلت در بیارم . ولی توهم چند تا متلک بارم کردی ..
-کجا داری میری ترانه ...
-تو بدون من حالت بهتره ..
راستش برای لحظاتی توی چهره اش خیره شدم . می خواستم ببینم آیا از این که به من نه گفته ناراحته یا نه ؟ ولی اثری از حس خاص در صورتش ندیدم . اون همون آدم ساده و بی شیله پیله دیروزی بود .. کمی با هم حرف زدیم . تا کاملا متوجه شدم که اون خیلی راحت با این مسائل بر خورد می کنه .
-ببن کامی من اگه می خواستم به کسی دل ببندم الان دیگه دانشجو نبودم . ..
لعنت بر من که پس از این همه حال کردن با دخترا خودمو اسیر یکی کرده بودم که به عشق و دوست داشتن اهمیتی نمی داد .
ادامه داد ..
-ببین منم مثل تو خاکی هستم . عاشق یک زندگی بی شیله پیله .. اما واسه خودم فکر و فلسفه و فر هنگی دارم که دلم می خواد بقیه بهش احترام بذارن .
-فکر کردی من به این فکر و فلسفه ات بی احترامی کردم ؟ اگه تو انتظار داری بقیه به افکارت احترام بذارن تو هم باید همین کارو بکنی . صبر می کردی عکس العمل منو پس از شنیدن جواب منفی خودت می دیدی .. انگار داشتی بهم حمله می کردی ..
-منو ببخش رفتارم تند بود ..
-منم بی تقصیر نبودم ترانه ... یعنی تو بازم میای بهم سر می زنی ؟ می تونیم مثل دو تا دوست باشیم ؟
-آره کامی .. همون شیوه ای که این روزا خیلی ها پیاده اش می کنن .. از عشق خبری نیست ..یه دوستی معمولی مثل جوامع پیشرفته .. راستش این سادگی و یکرنگی تو بود که سبب شد که به عنوان یک دوست روی تو حساب باز کنم .. انگار که تو واسم یک دوست دختری و منم برای تو یک دوست پسر .....
ترانه رفت .. شبی دیگه از راه رسید .. کار دنیا و خدا قابل پیش بینی نیست ... حالا نه اون حسرت و عذاب شب قبلو داشتم و نه امید و استرس دو شب قبلو .. یه احساس آرامش داشتم از این که ترانه با همه ادا و اصولهاش هنوز کنارم مونده و با منه ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#18 | Posted: 14 Jun 2016 21:46
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۳


روز ها از پی هم می گذشتند و من و ترانه حتی با هم سینما هم می رفتیم .. حال و حوصله تماشای فیلمو نداشتم . فقط حواسم به اون بود که چیکار می کنه .. خیلی دلم می خواست یه بهونه ای پیدا می کردم ویک بار دیگه علاقه مو بهش ابراز می کردم ولی جرات این کارو نداشتم . با این که می تونستم دخترای خوشگل تر از ترانه رو خیلی راحت تورش کنم ولی اون یه حالت و سیاستی داشت که جرات ریسک بهم نمی داد . می ترسیدم این بار بره و دیگه بر نگرده . طوری عاشق ترانه شده بودم که حتی دلم می خواست به هر شکلی که شده با هاش ازدواج کنم . شاید در این مورد می تونست کمی کوتاه بیاد .. ترانه از خودش و از دوستاش می گفت . وقتی از گردش دانشجویی می گفت و از این که حتی پیش اومده که دانشجویان دختر و پسر با هم به گردش علمی رفته خیلی هم خوش گذشته من به طرز عجیبی حسادت کرده ناراحت شده بودم ولی سعی می کردم این ناراحتی خودمو نشون ندم . حتی از این می گفت که یک بار یه اکیپی از دانشجویان سوار یه مینی بوس شده و رفتن شمال ... اینو هم در جا اضافه کرد که حتی اون جا هم به هیچ پسری رو نداده . از این تیکه آخرش خوشم اومده بود . دلم می خواست این مغازه رو از حالت بقالی خارجش می کردم و یه شغل دیگه ای ردیف می کردم . یه کاری که در آمد خوبی داشته باشه طوری که هم هزینه های زندگی پدر و مادر و خواهرمو تامین کنه و هم من بتونم از دواج کنم ... راستش از از دواج خوشم نمیومد . ولی واسه این که ترانه رو از دست ندم دوست داشتم که زود تر با هاش ازدواج کنم . یه بار ازش پرسیدم که نظرت راجع به ازدواج چیه ؟ گفت
-راستش سلب آزادی و راحتی . دیگه آدم هر تصمیمی که بخواد بگیره و هر کاری که بخواد بکنه همش باید به این فکر کنه که طرفش چه فکری داره ...
چند خونه اون ور تر و توی یکی دیگه از خونه های قدیمی و کلنگی یه دختری بود که اسمش بود مینا .. تازه دیپلم گرفته و علاف بود . خیلی هم دور و بر من می پلکید .. اونا سه تا خواهر بودن که اون از همه شون بزرگتر بود . باباشم دستفروش بود و از خداشون بود که دخترشونو زود تر شوهر بدن .. دختر خوشگلی بود ...یه مدت هم باهاش بودم ولی فقط چند بار همدیگه رو بوسیدیم . اما از وقتی که حرف ازدواج رو پیش کشیده بود و می گفت که یه سری کار ها رو باید بعد از از دواج انجام داد دیگه دور و برش آفتابی نشدم . اصلا لزومی نداشت که این حرفا رو پیش بکشه . تازگی ها خبر دارشدم که با یکی از دوستای قالتاقم ریخته روهم و داره قاپشو می دزده . اسی که اتفاقا بهش می گفتن اسی قالتاق از اون هفت خطها بود . مثل من زیاد خوش تیپ نبود ولی یه سر و زبونی داشت که ما ر رو از لونه اش می کشید بیرون . یه دوست دخترایی داشت که همه کف می کردن . من نمی دونم این مینا چه جوری خودشو پلاس اسی کرده یا این اسی چه جوری خودشو قانع کرده که بره سمت مینا نمی دونم . هر چند مینا هم خیلی خوشگل بود ولی دیگه در حد امکاناتش می تونست به خودش برسه . یه روز که من و ترانه با هم بودیم پارک .. اسی و مینا هم اومدن ... ترانه رو معرفی کردم و اسی هم یه چشمکی بهم زد که شانس آوردم ترانه متوجه نشد . .. اسی رو کشیدم یه گوشه ای و گفتم پسر این از اوناش نیستا ..
-چی رو از اوناش نیست . من می شناسمت که رو هوا می زنی ..
-قالتاق تو خودت به کی میگی . باور کن حتی بهش گفتم عاشقتم ولی بازم قبول نکرد . گفت اصلا از این بچه بازیها خوشم نمیاد ..
-واسه ما فیلم نیا کامی . تو خوشگل تر از ایناشم تور کردی .. نکنه کم آوردی . بدش دست من خودم می دونم چیکارش کنم .
-بس کن . نمی خوام فراریش بدی ..
از این حرکات اسی اصلا خوشم نیومد . دلم می خواست من و ترانه زود تر از اون جا می رفتیم . از زبون بازیهای اسماعیل می ترسیدم . هر چند می دونستم ترانه اهلش نیست ولی بیشتر دخترا فریب همین حرکات قلابی و جنتلمن بازیهای پسرا رو می خورن دیگه . دوروز بعد بازم پیداشون شد .. این بار سر کوچه دیدیمشون . وضع مالی اسی اینا کمی بهتر از ما بود . پدرش یه رنوی قراضه سی سال پیشو گذاشته بود زیر پاش که مسافر کشی کنه مینا همچین کنارش توی ماشین نشسته بود که انگاری توی رولز رویس نشسته باشه ..
-بچه ها ما واسه پنجشنبه جمعه آخر همین هفته می خوایم بریم شمال ... شما دو تا پایین ؟ ..
قبل از این که ترانه حرفی بزنه گفتم ..
-ترانه درس داره فکر نکنم بتونه بیاد ...
ترانه : اتفاقا من شمالو خیلی دوست دارم .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#19 | Posted: 15 Jun 2016 20:10
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۴


خیلی از دست ترانه عصبی شده بودم . اصلا خوشم نمیومد با این پسره بریم بیرون . اون آدمی بود که واسه رسیدن به خواسته اش هر کاری می کرد . مثلا دوستم بود ولی گاه می خواست نشون بده که راحت تر از من می تونه با دخترا دوست شه و قدرت بیشتری داره . برای من فرقی نمی کرد که قوی تر باشه یا نه ولی دوست نداشتم که پیش ترانه عرض اندام کنه و بخواد خودشو پیشش لوس کنه .
ترانه متوجه شد که ازش دلخور شدم ..
اسی : اگه ترانه خانوم راضی باشن تو هم بیا دیگه .. ببین کامی خوش می گذره .. مینا هم یه چیزی سرهم بندی کرده تحویل خونواده داده .
می دونستم اسی از اون مار مولک هاست و یه فکرایی توی کله اش داره . ولی اگه می خواست نگاه چپ به ترانه بندازه با من طرف بود . شاید منم باید با این دختر یه بر خورد دیگه ای می داشتم . یعنی ممکنه اسی قلق ترانه رو داشته باشه و با هاش جورشه ؟ نه .. نمی تونم . نمی تونم به این موضوع فکر کنم . من که خیالم نبود و مینا هم از خداش بود که بره گردش .. اسی هم که می دونستم توی کله اش چی می گذره . فقط حس می کردم که ترانه توی این ماشین احساس راحتی نمی کنه حالا برای چی قبول کرده بود بیاد رو نمی دونم شاید از دود و دم های تهران خسته شده یکی دوروزی رو می خواست از طبیعت لذت ببره .
همه مون لباسای تر و تمیزمونو تنمون کرده بودیم .. من و ترانه پشت نشسته بودیم .. این اسی از بس حرف می زد دیگه سر ما رو برده بود ... با این ماشینی هم که اون داشت و از جاده هراز هم که می رفتیم همش سرعتمون زیر صد تا بود . حتی وقتی هم که به نزدیکای آمل رسیده بودیم و از اون پیچ و خم های پلور و آبعلی خبری نبود اون جور که دلم می خواست سرعتشو زیاد نمی کرد . در سمت راست جلو طوری بود انگاری داشت کنده می شد . دیگه همینشم از سر ما زیادی بود و می دونستم این پسره تخسی که خیلی خسیسه و نم پس نمیده به این سادگی ها خودشو به زحمت نمیندازه . اسی : ترانه خانوم خیلی ساکته ..
ترانه : اتفاقا دوستام به من میگن بلبل .. موتورم که گرم شه و به حرف بیام هیچی جلو دارم نیست ..
مینا : شایدم برای این زیاد حرف نمی زنه که حواست به رانندگی باشه ...
اسی : ما گرگ بارون دیده ایم . دیگه از سختی ها گذشتیم .. با همین ماشین پژو رو هم گرفته داریم .. دیگه راننده پژو کم آورد ..
-خوبه حالا نمی خوای این قدر خالی بندی کنی ..
- ببین کامی من که بهت دروغ نمیگم . ..
دیگه مجبور شدم با ترانه شروع کنم به حرف زدن و توجهی هم به حرفای ا ون دو نفر جلویی نداشته باشم . از اون جایی که صبح زود حرکت کرده بودیم و جاده هم خلوت بود قبل از ظهر رسیدم به اون جایی که مقصد مون بود ...
مینا : من دریا رو ترجیح میدم . واسه چی اومدیم جنگل ؟
اسی : باشه فردا میریم دریا ..
ترانه : اتفاقا من از جنگل بیشتر خوشم میاد . بیشتر به آدم آرامش میده .
اسی : خوشحالم که خوشت میاد ..
لعنتی پسره پررو لحظه به لحظه داشت بیشتر با هاش صمیمی می شد . می خواستم یه چیزی بهش بگم ولی همش از این بیم داشتم که ترانه متوجه شه و یه چیزی بهم بگه . دوست نداشتم که اون متوجه شه که من خیلی حساسم و به موضوعی که از نظر اون فراموش شده اهمیت میدم . ..
-ببینم الان رسیدیم به بابل .. ما رو داری کجا می بری ؟
اسی : دندون رو جیگر بذار یک ساعت بیشتر نمونده .. می برمتون به یه جایی که کوه و جنگل و رود خونه دیگه یه بهشتی از طبیعت سبز مازندرانو می ذاره پیش روتون .. ولی اون خونه ای که میریم داخلش کمی قدیمیه و شایدم یه خورده نمور باشه . .. ترانه : چه عالی ! مگه ما توی خونه خودمون توی پر قومی خوابیم یا این که مگه توی کاخ زندگی می کنیم ؟!
مینا : راست میگه ترانه جون .. هر وقت که بارون میاد کلی دیگ و ظرف می ذاریم وسط اتاق که آب بارون که از سقف چکه می کنه قالی رو خیس نکنه .
وای که چقدر همه جا زیبا بود ! کوه و جنگل و رود خونه از همون اول خودشو توی چشم و دل ما جا کرده بود . البته کوهها و تپه ها همه سبز و پر از درختان کوتاه و در مواردی بلند بودند ..
به روزای گرم بهاری رسیده بودیم . ولی جایی که ما داشتیم می رفتیم بیشترش خنک و کمتر شرجی بود .
ترانه که موبایل با کلاسشو در آورده بود و همش داشت عکس و فیلم می گرفت .
- دختر چه خبرته !
ترانه : چی میگی کامی اگه بدونی چقدر خوشم میاد از دیدن این همه قشنگی ..
اسی : مگه کسی هم هست که بدش بیاد ..
باز این پسره پررو نخود توی آش شده بود , داشت رو مخ ما راه می رفت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#20 | Posted: 16 Jun 2016 17:35
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۵


ترانه : وای این جا چقدر بکر و دست نخورده هست ...
اسی : درست مثل دخترای باکره ..
اینو که گفت ترانه برای لحظاتی سکوت کرد و به بهانه گشت و گذار چند قدمی دور شد ...
دست اسی رو کشیده اونو به سمت خودم آوردم ..
-لعنتی این چه حرفی بود که زدی ..
-چیز بدی که نگفتم . برو بابا . تو اصلا معلوم نیست چته ؟ من و تو کم لقمه هامونو با هم قسمت نکردیم ..
-این یکی با بقیه فرق می کنه . تو نمی تونی با اون همون بر خوردی رو داشته باشی که با بقیه داری ..
-همه شون سر و ته یک کر باسن . همه شون یک پخن .. همه شون لذت می برن از این که پیششون حرفای به علاوه هیجده بزنی . با دخترا باید حال کرد . خل نشو پسر .. بسپرش دست من می دونم چیکارش کنم . می دونم چه جوری اونو به سمت خودم بکشونم . میگن رام کردن بعضی از دخترا از رام کردن اسب وحشی هم سخت تره ولی اینا پیش اسی کاری نداره ...
-بس کن . ما تازه اومدیم
-من که چیزی نگفتم ..موقع رفتن نشونت میدم که چه جوری جای دخترا عوض میشه .. اتفاقا مینا خیلی ازت خوشش میاد . نمی دونم چرا هر وقت که با اونم همش می خواد حرف تو رو بزنه . من که اصلا غیرتی نمیشم یا حسادت نمی کنم . بیا بگیر مال خودت . بخیل کیه . توتازگی ها داری بی مرام میشی کامی .
-بس کن اسی اگه می خوای رفاقت ما پا بر جا بمونه بی خیال این دختر شو ...
-نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم ..
-ربطی به تو نداره ..
نزدیک بود همون جا بذارم زیر گوشش که ترانه برگشت سمت ما چند لحظه بعد به تنهایی سرگرم قدم زدن شدم ... با این که هوا بهاری بود ولی انگار به خونه رسیدگی نکرده بودند و انبوه برگهای پلاسیده پاییزی روی زمین خود نمایی می کرد . صدای پایی شنیدم . فکر می کردم ترانه باشه . ولی مینا بود ..
-تو این جا چیکار می کنی .. اسی کجاست .
-اون داره غذا رو گرم می کنه . . ترانه کجاست . پیششه ؟
-تو چرا این قدر در مورد اون حساسی . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم ..
-برو تو هم دلت خوشه .. هر طرف باد بیاد میری اون طرف ..
-تو منو از خودت روندی ..
-چیه مینا ! چون ماشین نداشتم ولم کردی ؟
البته داشتم حرفای الکی می زدم .. از اون بالا یه نگاهی طرف خونه انداختم .. اسی تنها بود . پس این ترانه کجا رفته بود . دختره پاک عاشق جنگل و طبیعت بود و خیلی هم احساساتی . می گفت من جنگل پاییزی رو بیشتر دوست دارم .. اسی چاپلوس هم گفته بود باشه پاییز هم دوباره میاییم این جا ولی شبش خیلی سرد میشه .
-نکن مینا لوس نکن ..
دختره پاک بازیش گرفته بود . دستاشو دور کمر من حلقه زده داشت قلقلکم می داد .
-بس کن مینا . الان اگه ترانه بیاد و ما رو در این حال ببینه بد میشه
- خب بذار بشه . منم دارم این کارو می کنم که بد شه ..
-نههههه ولم کن ...
یه سنگی جلو پام بود که منو انداخت زمین و مینا هم افتاد روم ..
در همین لحظه ترانه هم سر رسید .. یه لبخند معنی داری زد و پس از چند ثانیه سکوت گفت بد نگذره ؟
- زمین خوردم ...
مینا : ولی من زمین نخورده بودم ...
ترانه : کاملا مشخص بود .
راستش اعصابم پاک ریخته بود به هم . دلم می خواست اون دخترو بگیرم زیر مشت و لگد ...
ناهارو خوردیم و قصد داشتیم یه دوری اون طرف جاده بزنیم . خونه ای که مادرش بودیم و متعلق به یکی از دوستان شمالی اسی بود رو ی شیب تپه ای سر سبزی بنا شده بود که اون طرفش رود خانه و جنگل بوده و اون دور دستها هم کوههای جنگلی سبز و دیگه اون دور دورا و خیلی دور رشته کوههای البرز خود نمایی می کرد . خواستم کنار ترانه باشم که اون با لحنی که فقط خودم بشنوم گفت شما دو پرنده عشقو با هم تنها می ذارم ..
مونده بودم که چی جوابشو بدم . تا بخوام فکر کنم دیدم اسی و ترانه رفتن به سمتی و من و مینا رو به حال خودشون گذاشتن . لعنتی .. این فقط نباید تقصیر مینا بوده باشه . احتمالا اسی به مینا وعده وعید هایی داده و دو تایی شون دست به یکی کرده بودند . گریه ام گرفته بود . ترانه مال منه . عشق منه , اون همه چیز منه . من نمی ذارم اسی بهش دست بزنه ..
مینا : چقدر دلم می خواست که یه همچین جایی با هم تنها می شدیم . حالا به آرزوم رسیدم . تو دوست نداری دختر به این خوشگلی دوستت داشته باشه ؟
-من دوست دارم اونی که دوستش دارم فقط مال من باشه
-خیلی بی انصافی .. خیلی بی رحم و بد جنسی . من می خواستم فقط برای تو باشم . تو نخواستی . تو منو از خودت دور کردی .
-بس کن مینا .. اصلا من و ترانه با همیم .. چرا این جوری کردی .. چرا افتادی رو من ..
-می خواستی سر نخوری
-حالتو می گیرم . هم حال تو رو هم حال اون اسی قالتاق کله پوکو . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من همانم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites