تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

yektarafe | یکطرفه

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 28 Jan 2016 16:07
درخواست ی تاپیک دارم برای رمان به اسم
یکطرفــــــه|yektarafe

  • نویسنده:صبا
  • تعداد قسمتها:در حال تایپ مشخص نیست....
  • ژانر:طنـز عاشقانه


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#2 | Posted: 28 Jan 2016 16:41
خلاصه:
دختری به نام افراس که تو نوجوانیش یه عشق یکطرفه رو تجربه کرده
ولی با یه سری اتفاق که براش میوفته میفهمه که همش تلقین بچه گانه بوده...چیزی که همه ی نوجوونا تجربه میکنه
افرا طبق یک سری اتفاق با پسری اشنا میشه و عشق واقعی سراغش رو میگیره
عشقی جنجالی و شیطون
الببته یکسری اتفاق عجیب براش میوفته و افراد جدیدی وارد زندگیش میشن...


پیشنهاد می کنم حتمن بخونید کلی روحیتون عوض میشه

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#3 | Posted: 28 Jan 2016 16:42
قسمت اول

با عجله پله هارو دوتا یکی کردم
داد کشیدم
_من رفتم!
دوییدم سمت پرابد خستم
خب بسم الله
کلاج کدوم بود؟
اهان سمت چپیه
استارت زدم بسم الله خدایا به امید تو
راه افتادم
تو چهارراه ترمز کردم...120 ثانیه ! ای خدااااا
چراغ قرمزو رد کردم ، داشتم جیغ میکشیدم: هورااااااااا
که یهو خوردم به یه جیگر! خر کلاه قرمزی رو نمیگما ! ماشینه رو میگم...همه جا سکوت شد مثل فیلما !
خدا امروز که عجله دارم هم باید دیر بیدار شم هم تصادف کنم!! خااااک !
دیگه عصبانی شدم ! پیاده شدم داد زدم
_هوی مرتیکه چه خبرته !
حالا نمیدونستم زنه ها مرده ها ! ولی خب توی فیلما میگن مرتیکه ! خخخ
بلافاصله یکم احساس پشیمونی کردم به خاطر داد زدنم
طرف خیلی آروم پیاده شد...چقد آشناس !
_خانوم درس صحبت کنین مقصر شمایینا !
یه چند لحظه با بهت نگاهش کردم باورم نمیشد خودش باشه...آرش کیانی !
_تموم شدما !
به خودم اومدم...با این که خیلی ذوق کرده بودم از دیدن یه آدم معروف اونم انقدر نزدیک ! اما دیدم جا بزنم خیطه...اخمام رو توی هم کشیدم و طلبکارانه گفتم
_تقصیر منه یا شما دور و برتونو نگاه نمیکنید و همینجوری میگازونید!
یه پوزخند مسخره زد و گفت
_البته شایدم از عمد زدی به ماشین من که بیشتر من رو ببینی ! اولین نفرم نیستی!
دیگه چشمام داشت از حدقه در میومد!هر چقدرم محبوب باشه من عمرا همچین غلطی بکنم! _نه بابا ! فکر کردی کی هستی برد پیت یا تام کروز ! جمع کن بابا خسارت ماشین خوشگل منو بده!
خودمم از حرفی که زدم خندم گرفت ، اونم جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده!
آخه پرادو اون کجا پراید من کجا...به ساعت نگاه کردم...وای دیگه داره خیلی دیر میشه! سریع پریدم تو ماشین یه کاغذ از کیفم برداشتم اسمو شمارم رو نوشتم ، گوهینامم رو از داشبرد برداشتم ، برگشتم چپوندم توی دستش و درحالی که سوار میشدم گفتم
_من واقعا عجله دارم نترس فرار نمیکنم !
از هیجان زیاد در رو محکم بستم...استارت زدم که صدای ناحنجاری گوشم رو آزار داد و توی دلم رو خالی کرد... وای مگه میشه ! استارت نمیخورد!
اه امروز هرچی بلاست داره سر من نازل میشه !
کیفمو برداشتم و اومد پایین...آرش کیانی که هنوز سرجاش ایستاده بود پوزخندی زد و گفت
_ چیه ماشین خوشگلتون روشن نشد !
چشم غره ای بهش رفتم و ماشین رو قفل کردم ، رفتم کنار خیابون منتظر تاکسی...حالا مگه پرنده پر میزد ! اون وقت صبح که تاکسیا باید صف بکشن حالا دریغ از یک ماشین که از اونجا رد بشه...بعد از چند دقیقه حضور کسی رو کردم حس کردم
_اینجا ماشین گیرتون نمیاد بیاید میرسونمتون !
چه مهربون ! نه نه چه پررو !! توی دلم خندیدم
_لازم نکرده !
_نترس تو منو نخوری من کاریت ندارم!
و سوار شد...زیاد حس خوبی نداشتم...شایعه هایی راجب دختر باز بودنش توی اینترنت پخش شده بود که باعث میشد دید خوبی بهش نداشته باشم...ولی چاره ای نداشتم...وقت کم بود و ثبت نام طول میکشید...نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم...بدون حرف اضافه اسم دانشگاه رو گفتم...کل راه رو هردو ساکت بودیم و گوینده رادیو داشت زر زر میکرد... وقتی رسید سریع پریدم پایین که با صدای بلند گفت
_خواهش میکنم قابلی نداشت !
توجهی نکردم و وارد دانشگاه شدم...از محیطش خوشم اومد بزرگ بود...از الان دلم برای دوستای دبیرستانم تنگ میشد...شانس باهام یار نبود و هیچکدوم از دوستام این دانشگاه درنیومدن...دلم برای دیوونه بازیامون تنگ شده بود...به قول مامان دیگه باید خانوم بشم
اینقد پله های دانشگاه رو بالا پایین کردم که پاهام بی حس شده بود ! ترم جدید قرار بود از هفته بعد شروع بشه
با تصورات و پیشبینی های مختلف که دانشگاه چجوریه فکرم مشغول شد...با خستگی ماشین رو توی حیاط پارک کردم
حال بالا رفتن از پله های خونه رو هم نداشتم...دیگه حالم از هرچی پله بود بهم میخورد !
با هر زوری بود رفتم بالا...در اتاقم رو بستم و ولو شدم روی تخت...هرکی اتاقم رو میدید فکر میکرد مال یه بچه ی 12_13 سالس...با دکور آبی و سفید عروسکیش !
میخواستم بخوابم ولی از اونجایی که مامان گفته بود ناهار فسنجونه نمیتونستم ازش بگذرم ! لباسام رو عوض کردم و رفتم بیرون...مثل همیشه خونه توی سکوت کامل بود و فقط گاهی اوقات صدای آشپزی مامان از آشپزخونه میومد...تلوزیون هم تا کسی کاریش نداشت روشن نمیشد
گردنم رو کشیدم دیدم مامان نیست از نرده ها سر خوردم و رفتم پایین...سرخوش از سرسره بازی داشتم به طرف مبل ها میرفتم
_آفرین دختر گل !
هینی گفتم و برگشتم طرف مامان ! نیشمو مصلحتی باز کردم و گفتم
_سلام بر مادر گل گلاب !! عشق افرا...
مامان سری تکون داد و گفت
_چون خسته ای چیزی بهت نمیگم ولی دفعه آخرت باشه ! آخر میوفتی یه بلایی سرت میاد ! خندیدم و یه بوس واسش فرستادم ! رو مبل لم داده بودم که صدای آلارم اس ام اس گوشیم تمرکزم رو از سریال مورد علاقم به هم ریخت ایکبیری !
همون طور که چشمم یه تلوزیون بود گوشیم رو از روی میز برداشتم...هرچند میدونستم اس ام اسای همیشگی ایرانسله !
میخواستم نخونده پاکش کنم که...یه لحظه چشمم روی فرستنده ثابت موند...به چشمام شک داشتم ! از طرف سام بود اونم شماره ایرانش ! این یعنی اینکه برگشته!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#4 | Posted: 28 Jan 2016 16:46
یعنی....میتونم ببینمش؟
از روی خوشحالی بی اختیار خندیدم و سریع دکمه تماس رو لمس کردم...یه بوق نخورده جواب داد
_به به سلام دختردایی !
خندیدم و گفتم
_سلام پسر دایی !
عمه ی من زن داییم هم میشد و داییم شوهر عمم ، یعنی سام هم پسرداییم بود هم پسرعمم ، ازدواج فامیلیه و گره هاش دیگه !
بعد از سلام و احوال پرسی باهاش قرار گذاشتم...از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم !
بعد از چند ماه میتونستم ببینمش !
با خوشحالی دوییییدم تو حموم...بعد یه بشور و بساب حسابی کلی به خودم رسیدم و خوشگل کردم...داشتم موهامو میبستم که دوباره گوشیم زنگ خورد...مثل جت جواب دادم
_جانم ؟؟
_سلام !
بادم خوابید...گوشی رو گذاشتم روی اسپیکر و مشغول ادامه کارم شدم
_چیه هنوز قهری ؟
چشمامو چرخوندم و گفتم
_مگه من مثل توام بچه کوچولو !
_درست صحبت کنا !
چیزی نگفتم
_کم پیدایی !
_من یا تو ! البته با اکیپ جدید لیندا اینا سرگرمی انتظار دیگه ای نمیشه داشت نازنین خانوم !
_خودت نمیای سمت ما !
پوزخند صدا داری زدم و گفتم
_هروقت اخلاقتو درست کردی بیا با من حرف بزن ! نه به آجی آجی کردنات نه به قهرای الکیت ! من حوصله این بچه بازیا رو ندارم !
_منم حوصله تورو ندارم !
_پس وقتمو تلف نکن !
و قطع کردم ! ایکبیری نچسب !
سر ناهار مامان کلی بهم غر زد که چرا انقدر تند تند میخورم ! بهش گفتم میخوام سام رو ببینم...چیزی نگفت فقط خوشحال شد که برگشته
قرارمون ساعت 6 بود ولی از 5.30 کافی شاپ بودم...بعد از کلی صبر ساعت 6:15 اومد
سام: به به سلام دختر عمه !
با خوشحالی از جام بلند شدم
_سلام سامی ! دلم برا...
حرفم با دیدن دختری که اومد به سمتمون قطع شد...سام بلند شد بغلش کرد...هنگ کرده بودم...از بغل سام خارج شد دستشو به طرفم گرفت
_سلام افرا جان من سودا هستم !
لبخند مصنوعی زدم و باش دست دادم...سوالی به سام نگاه کردم
لبخند زد و با لحن خاصی گفت
_افرا ، توی خانواده اولین کسی هستی که با نامزدم آشنا میشی !
سودا حلقشو نشون داد و خندید...بعد از چند لحظه از شوک خارج شدم...نتونستم جلوی جمع شدن اخمام رو بگیرم...چه خیالاتی داشتم واسه امروز ولی...
به زور نیمچه لبخندی زدم
_خوشبختم...
و سریع از جام بلند شدم و با ببخشید کوتاهی رفتم طرف دستشویی
بغض داشت خفم میکرد...توی آینه به خود داغونم نگاه کردم ، یه پوزخند به عکسم زدم و یه قطره ریز اشک افتاد روی گونم...با حرص پاکش کردم...همیشه همینطور بود...چه توی عصبانیت که ناراحتی گریم میگرفت...بدجور بهم برخورده بود...نمیتونستم خودمو تحمل کنم...اخ از این غرور لعنتی که وقتی ضربه بخوره آدم رو نابود میکنه...
یهو چن ضربه به در خوردو سودا اومد تو سریع صورتمو شستم که نفهمه گریه کردم
_افرا جان چی شدی یهو؟
دستش رو روی پیشونیم گذاشت...اون لحظه به مهربونیش توجه نمیکردم و فقط غرور خرد شدم بود که ذهنم رو فرا گرفته بود...دستم رو کشید و برد بیرون...به میز که رسیدیم رو به سام گفت
_وای عزیزم افرا خیلی داغه فک کنم گرما زده شده !
و کیفمو برداشت و گفت
_ بریم دکتر حالت بدتر نشه !
به خودم اومدم
_نه چیزی نیست بخوابم خوب میشم ، ببخشید فعلا!
رو به سام گفتم
_ببخشید که بیخود کشوندمت اینجا ! هرچند...
به سودا اشاره کردم
_بد هم نشد با نامزدت خلوت میکنی ! خدافظ !
و سریع از کافی شاپ خارج شدم...میخواستم هرچه زودتر ازشون دور بشم ، دوییدم سر خیابون ، یه تاکسی جلوم ترمز کرد
همش تقصیر خودمه توی دلم مدام خودمو لعنت میکردم که چرا سعی نکردم فراموشش کنم...منی که میدونستم بهم حسی نداره چرا شب و روز بهش فکر میکردم
از یه طرف این قضیه از طرف دیگه دعوای بچگانم با نازنین بدجور کلافم کرده بود
وای توی تاکسی بوی گند میداد...تو دلم کلی به کیانی بدبخت بدوبیراه گفتم که ماشینمو داغون کرد
چشمامو گذاشتم روهم و سرم رو تکیه دادم به صندلی...تو فکر بودم که راننده صدام کرد
_آبجی آبجی
عوق من اگه ابجی تو بودم خودمو مینداختم توی شوینده!
کرایه رو دادمو پیاده شدم...درو باز کردم
بدون مکث بهبه مامان که داشت کتاب میخوندو بابا که داشت اخبار میدید سلام کردمو سریع رفتم بالا تا مامان چشمامو نبینه و سوال پیچم نکنه...همیشه حالم رو از چشمام میخوند حتی اگر تظاهر میکردم...در اتاق رو به هم کوبیدم...بعد از عوض کردن لباسام با اعصابی داغون ، و دلی که احساس میکردم شکسته به تختم پناه بردم... ذهن مشغولم رو به دست خواب دادم...
با صدای مذخرف گوشیم از خواب پریدم
" تیرم تیرم ...اخ جون
میخوام برم ...اخ جو
بیا جلو.... اخ جون
تو باغ نو...اخ جون
عدس پلو ... اخ جون "
آخه یکی نیست بگه دختره خنگ این چه آهنگیه ! همینطور که به خودم و زنگ گوشیم و کسی که زنگ زده فوش میدادم به زور گوشیو از روی عسلی برداشتم و جواب دادم
_بله
اوف چرا صدام دورگه شده ؟
یکی از پشت خط گفت
_سلام اقا با خانم افرا محمدی کارداشتم دیروز یه تصادف کوچیک باهم داشتیم آرش هستم کیانی !
یعنی دود داشت از کلم میزد بیرون ! اخه کجای صدای من مردونس!
گفتم: سلام!خودم هستم بفرمایید!
چند ثانیه ای کپ کرد بعد گفت
_ ولی صداتون؟
_صدای من خیلیم نازه مشکل از گوشای شماست جناب حالا عرضتون؟
_متاسفنانه من از روی بد شانسی دیروز با شما!! تصادف کردم!
شما رو یه جور غلیظ گفت ! ای...
_ میدونم !
_خب من بعد رسوندنتون ماشینتون رو بردم تعمیرگاه و فردا اماده میشه ماشین منم خسارت چندانی ندیده لطف کنین برین ماشینتون رو تحویل بگیرین ادرسشم براتون میفرستم
_باشه کاری ندارین ؟
_چرا
_چی؟
_ تشکرتونو نشنیدم !
_واقعا که!
و قطع کردم...گوشی رو گذاشتم روی عسلی و زل زدم به سقف...طبق عادتم اتفاقای روز قبل رو مرور کردم...با یادآوریه قضیه سام دوباره اعصابم به هم ریخت...اخم کردم و پریدم یه دوش گرفتم و رفتم پایین پیش مامان
بهش سلام کردم و بوسش کردم
_صبح بخیر مامانی
_ظهر بخیر تنبل خانوم!
_ظهر؟؟؟
به ساعت که 1ظهر رو نشون میداد اشاره کرد....یه دونه از سیب زمینیایی که داشت سرخ میکرد و برداشتمو فلنگو بستم ، اخه از ناخنک زدن متنفر بود
نشستم رو مبل و تلوزیون رو روشن کردم اوه اوه باب اسفنجیییییی !
اصن همه چی یادم رفت !
آخ آخ من قربون تو مربعیه زرد خوشگل برم ! با اون دندونات
داشتم با عشق نگاه میکردم که صدای اس گوشیم اومد
همیشه حتی توی خونه توی جیبم بود
اومدم بخونمش که چشمم به عکس سام که بک گراند گوشیم بود افتاد
با حرص سریع عوضش کردم...
****
با صدای الارم گوشیم از خواب پاشدم :
" حواس مواس نداشتی روسریتو جاگذاشتی
نکنه بابات بفهمه باهام قرار میذاشتی
با من تو سفره خونه همش قرار میذاشتی ..."
اههههه خداااااا من چرا اینو گذاشتم زنگ الارم...تشنج اعصاب میگیرم آخر !
بعد کلی فوش به خودمو موبایلم بلند شدم پریدم تو حموم یه دوش مشتی گرفتم بعدم یه مانتو شلوار مشکی ساده پوشیدم حال و حوصله آرایشم نداشتم یه رژ کمرنگ زدمو رفتم پایین...به به مامان تنبلم هنوز خواب بود ! بعد به من میگه تنبل !
بیخیال صبحونه شدمو زنگ زدم به آژانس
رفتم پایین منتظر اژانس...بعد 5 دقیقه اومد سوارشدم و ادرسو دادم...اینقد خوابم میومد که چرت زدم کل راهو !
_خانوم
_بله
_رسیدیم
کرایه رو دادمو اومد پایین
اووووه اوه تعمیرگاهو ! لامصب هتل بود رسما !
تصورم از تعمریگاه یه جای چرب و چیلی بود با یه مکانیک سیبیلو !همونطور که محو دکوراسیون شیک تعمیرگاه بودم رفتم تو...دیدم بعله عاغا آرش نشستن روبروی میز مدیریت...رفتم جلو و سلام کردم خیلی با احترام و مودبانه جوابمو داد در جوابش سلام و احوال پرسی مودبانه ای که از خودم بعید میدونستم کردم نشستم روی صندلی رو به روش...چند لحظه بعد مدیر تعمیرگاه اومد...با اون تیپش یه عروس کنارش کم داشت !
یه توضیحاتی داد که سردر نیاوردم هیچ ، مخمم ترکید !
همینجوری این داشت در باره پراید جون من میداد که یهو چشمم خورد به...واهاهاهاهای ! امیر علی بقایی!! چیقده این روزا آدم معروف میبینم من !
یعنی داشتم شاخ در میوردما هنگیده بودم ! زود از جام پریدم هجوم بردم طرفش
(وجدان: یعنی خاک تو سر جوگیرت کنن ! )
اصلا بدبخت حواسش به من نبودو سرش تو گوشیش بود یه یهو با سرو صدا من سرشو بلند کرد سریع گوشیمو در اوردمو در حالی که امیر علی تو بهت بود 10 تا سلفی گرفتم ! بعدم مثل همیشه شروع کردم تند تند حرف زدن
_وای اقای بقایی من خیلی کارتونو دوس دارم خیلی عالین راسیییییییییی من خیلی خوشحال شدم دیدمتون ها یه وقت فک نکنین خلم فقط هیجان دارم !

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#5 | Posted: 28 Jan 2016 20:36
mahsadvm:
mahsadvm

خیلی ممنون که داستان مینویسی و داستانت هم قشنگه . فقط بیشتر توش دقت کن. مثلا وقی از دانشگاه برگشتی نوشتی ماشین را تو حیات پارک کردی ولی بعدش نوشتی آقای کیانی زنگ زد و گفت ماشین را برده تعمیر گاه برات.
خوب بلاخره ماشین کجا بوده؟
به نظر من سعی کنید محیط داستان ساده تر باشه . متاسفانه من هرچی رمان ایرانی خوندم اکثرا شخصیت ها از خانواده های مرفه هستند. در صورتی که فقط ۲ درصد از جامعه ما را قشر مرفح تشکیل میده.
یه نکته دیگه گاهی جاها خیلی سریع از یه نقطه پریدید تو یه نقطه دیگه مثل از دانشگاه به خونه که چون توضیح هم ندادید چطوری ماشین را برداشتید و به خونه رفتین جای دیگه اصلا این موضوع فراموشتون شده.

آریایی
     
#6 | Posted: 29 Jan 2016 12:04
aria38:
خیلی ممنون که داستان مینویسی و داستانت هم قشنگه . فقط بیشتر توش دقت کن. مثلا وقی از دانشگاه برگشتی نوشتی ماشین را تو حیات پارک کردی ولی بعدش نوشتی آقای کیانی زنگ زد و گفت ماشین را برده تعمیر گاه برات.
خوب بلاخره ماشین کجا بوده؟
به نظر من سعی کنید محیط داستان ساده تر باشه . متاسفانه من هرچی رمان ایرانی خوندم اکثرا شخصیت ها از خانواده های مرفه هستند. در صورتی که فقط ۲ درصد از جامعه ما را قشر مرفح تشکیل میده.
یه نکته دیگه گاهی جاها خیلی سریع از یه نقطه پریدید تو یه نقطه دیگه مثل از دانشگاه به خونه که چون توضیح هم ندادید چطوری ماشین را برداشتید و به خونه رفتین جای دیگه اصلا این موضوع فراموشتون شده.

حق با شماست الانم نمی تونم درستش کنم
از این به بعد دقتمو زیاد می کنم

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#7 | Posted: 29 Jan 2016 12:20
قسمت دوم

بیچاره ماتش برده بود
منم همینطور داشتم فک میزدم که یهو با صدای کیانی ساکت شدم...دیدم بله خل بازیای منو دیده داره قاه قاه(هرهر)میخنده !
مدیر تعمیرگاهم به روز خودشو نگه داشته بود ! آرش با کنایه گفت
_امیر علی جان نترسی ها بی خطره ! البته اگه چشاشونو فاکتور بگیریم عادتشونم هس ادمو که میبینن کم میمونه ادمو بخورن با نگاهشون !
داشتم از خجالت اب میشدم ، سریع برگشتم سرجام و پاهامو جفت کردم و مثل یه خانوم نشستم و دیگه نه به آرش نگاه کردم نه به امیرعلی ! چه زودم صمیمی شدم من ! یه بار میگفتم آرش یه بار کیانی !
امیرعلی که تازه متوجه کیانی شده بود رفت و صمیمانه بغلش کرد و باهم احوالپرسی گرمی کردن که نگوووووو !
بعد به من نگاه کرد و به شوخی گفت : خانوم شما خیلی هیجان زده میشین ها !
خون خونمو میخورد...اصلا دیگه طرفدارت نیستم اه !
امیرعلی: البته ناراحت نشین شوخی کردم
_ناراحت نیستم
_از اخمتون معلومه !
چیزی نگفتم و خودم رو با وررفتن به ناخنم مشغول کردم...امیرعلی یکم با آرش و مدیر تعمیرگاه حرف زد و خداحافظی کردو رفت...هعی وسط حرفاشون دهنم باز میشد بگم : منو علاف کردین ! یعنی داشتم حرص میخوردم در حد لالیگا !
برگشتم طرف مدیر تعمیر گاه گفتم :ماشینم امادس؟
_بله فقط حواستون باشه وقت به وقت روغنشو تعویض کنین! بدبخت روغنش 1 سال بود عوض نشده بود من نمیدونم این چه جوری کار کرده !
_ممنون از لطفتون ولی من اصلا از ماشین سر در نمیارم روغنشو باید خودم عوض کنم؟ خندید و گفت
_معلومه که نه باید ببرین تعویض روغن !
اصلنم بهم برنخورد که انقد خنگم !
بعد اینکه هزینه تعمیرشو دادمو اومدم بیرون...آرش داشت سوار ماشینش میشد...یه خطم روش نیوفتاده بود...این پا اون پا کردم...ادب حکم میکرد تشکر کنم
رفتم جلو...متوجه حضورم شد...برگشت طرفم و سوالی نگام کرد
_لطف کردین ممنونم
جونم دراومدا !
بیچاره از ادبم تعجب کرده بود
_خواهش میکنم ولی نیازی به تشکر نبودا ما عادت داشتیم به اینکه تشکر نکنین!
گفتم : به هر حال مرسی
خدافظی کردم و سوار ماشین شدم...وای ننه این ماشین عالی شده ! اصلا دیگه ترق توروق قبلم نداشت! یادم باشه از دفعه بعد بیارمش همینجا کارش عالی بود !
کلی با پراید جونم حال کردم و بعد از دور دور رضایت دادم و رفتم خونه
ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و وارد خونه شدم
مثل همیشه یه سلام بلند کردم
داشتم به طرف پله میرفتم که توجهم به وسط حال جلب شد وای نه...الان من باید از کسی که دوسش دارم و دوس دخترش پذیرایی کنم ؟...اه اصن چقد پرروان هنوز عقد نکردن اومدن اینجا !
به زور لبخندی روی لبم نشوندم و سلام کردم...رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم و یه بلیز شلوار معمولی پوشیدم...حال و حوصله خوشگل کردنم نداشتم !سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم...داشتم از پله ها میرفتم پایین که ! گوش های خوشگل تیزم صدای بحث کردن شنیدننننند !
اوه اوه سامو سودا دارن بحث میکنن !
فوضول نیستما ولی چه کنیم یکم کنجکاویم
(وجدان:یکم! اخه دختره تو تا شجره نامه طرفو در نیاری ول نمیکنی هه یکم!
_وجدان جون تو خفه شو بزار بشنوم چی میگن )
بحث سره این بود که چرا سودا خانوم دیشب تو مهمونی با یکی رفتن تو اتاق و از مستی سام سو استفاده کردن!
یعنی اینا اینقد اپن مایندن من میترسم مشکلی براشون پیش بیاد! ما به یکی سلام میکنیم تا دوروز باید جواب پس بدیم!
یه سرفه بلند بالا کردم که گلوم جر خورد !
اوه اوه این دوتا رو ! یه جوری داشتن نیگام میکردن انگار باباشونو کشتم ارثو میراثشو بالا کشیدم بعدم اومدم با ننشون ... استغفرالله توبه توبه !
رفتم جلو
_ببخشین مزاحم خلوت عاشقانتون شدما من کلا اینجوریم !
بعدم بی توجه بهشون رفتم نشستم رو مبلو تلویزیونو روشن کردم اوا خاک به سرم ! اینا دارن چیکار میکنن! یعنی با این اوصاف فک کنم لبی برا بازیگره نموند !
تند زدم یه کانال دیگه...اوه اوه این که بدتره ! یعنی خاک تو سر اونی که مدیر این برنامه هاس ! دیگه ریسک نکردم زدم کانال ایران
به به توی این اوضاع همین کم بود ! بدبختی های "ستایش"
آخراش بود ، دیگه داشت اشکم درمیومد که یهو تبلیغ رب اومد
_بچین بچین نه نچین بچین نچین!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#8 | Posted: 29 Jan 2016 12:33
رب چین چین !
مملکت نیست که دیوونه خونـــــــــــــس !
تلوزیونو خاموش کردمو برگشتم طرف سامو سودا...اصلا حوصله این دوتا رو نداشتم
پوفی کردم و بدون اینکه فکر کنم الان سودا مهمونی پاشدم برم تو اتاقم که دیدم سودا ام رفت پیش مامان
دختره خود شیرین ! بی توجه به نگاه سام رفتم به طرف اتاقم خواستم درو ببندم که بسته نشد
داشتم شاخ در میاوردم ! یه قدم رفتم عقب....همونجور مات داشتم نگاهش میکردم چند لحظه به در تکیه داد و زل زد بهم اومد طرفم...با پشت دستش آروم صورتم رو لمس کرد
سریع کشیدم عقب
_هی چیکار میکنی !
بی توجه به حرفم چسبوندم به دیوار...داشتم داغ میکردم...از استرس...
زبونم بند اومده بود
دستاش رو گذاشت دو طرفم...از این وضع خوشم نمیومد...صورتامون همش 1 انگشت فاصله داشتن
_من که میدونم ناراحتیت از چیه !
اخم کردم و سرمو انداختم پایین...یعنی انقد تابلو بودم !
با انگشتش سرمو گرفت بال و با لحن آرومی گفت
_به من نگاه کن!
وای نمیتونستم زل بزنم تو چشاش
گفت : افرا به خدا داری دیوونم میکنی راه رفتنت ،حرف زدن ، کارات دیوونم کرده !
وا خدا این چش بود اصلا حالش خوب نبود...سرش پایین تر میومد...قدرت به دستام برگشت...سریع پسش زدم و بدون لحظه ای مکث از اتاق اومدم بیرون دویدم طرف دستشویی
ابی به دست و صورتم زدمو چنتا نفس عمیق کشیدم...با اینکه دوسش داشتم اما از این کارش خوشم نیومد...
اومدم بیرون که دیدم سام رفته پایین ... یه چنتا نفس عمیق کشیدمو رفتم پایین سودا و سام پیش هم نشسته بودنو داشتن با گوشیاشون ور میرفتن مامانم داشت سفره رو میچید
رفتم کمک مامان و باهم سفره رو چیدیم...به خاطر حرفاش حس بدی داشتم فکرم مشغول شده بود...موقع شام من افتادم درس روبروی سام سودا هم پیشش...مرتیکه پررو زل زده بود بهم این بشر یه ذره خجالت تو وجودش نیس! از زیر میز پامو محکم زدم به پاش که یهو دیدم سودا جیغ زد !
_وای سودا ببخشید اصلا حواسم نبود !
توی دلم اضافه کردم: خوب کردم ! آخیش
سودا: نه عزیزم مشکلی نیس
بعد بی توجه به من به غذا خوردنش ادامه داد...اون سام بیشعورم جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده
کل شبو تو فکر بودم همش فکرم درگیر اون کار سام بود بیشتر تکلیفم با خودم روشن نبود منکه همینو میخواستم من که سامو دوس داشتم پس اون حس بد چی بود!
انتظار این حس بدو نداشتم فکر میکردم باید قلبم بلرزه و لذت ببرم ولی...
تو این افکار بودم که صدای خداحافظی سامو شنیدم...عه چه زود !
یعنی اینقد تو فکر بودم؟ بی توجه بهشون پاشدم رفتم بالا و اینقد فکر کردم که خوابم برد
***
ای جااااااان برو برو حیووووووووون
عه چرا خره میگه تیس تیس ؟
چرا داره اهنگ مورد علاقمو میخونه؟
"نگو که منو تو نا محرمیم "
یا ابلفض خره روم چش داره! خره عوضی کصافت میخواد دس درازی کنه ها !
عه چرا خره محو شد ! وا این که الارم گوشیمه!
ای خااااااااک خواب بودم؟ خدایا خوابامم مثل خودمن توروخدا این چه وضعشه ؟
با کلی فوش به زمینو زمان و اونی که شنبه رو کشف کردو اونیکه دانشگاهو اختراع کرد...
وا مگه دانشگاهو اختراع میکنن؟
پاشدم رفتم دستشوییی...اووووووه این کیه تو اینه انگا زامبیه !
وا چرا چشام سیاهه چرا موهام اینجوریه ؟
اه من حموم نرم که کل دانشگاه فرار میکنن
با کلی فوش به زمین و زمان رفتم تو حموم
ابتدا شیر آب گرم را باز میکنیم....وایییییییی سرده سرده ! اخیش گرم شد ! وای ننه سوختم !
خودمم از این خوددرگیری خندم گرفت
بالاخره حموم کردمو اومدم بیرون بعد نیم ساعت مالیدن به خودم(آرایش) نیگا کردم...به به به به حراست سکته نکنه صلوااااااات !
منم جو گیرما !
یه مانتو شلوار سرمه ای پوشیدم با مقنعه سرمه ای!...حداقل بزار اگه به ارایشم گیر دادن به خاطر لباسام ولم کنن !
پله هارو بدو بدو رفتم پایین کم مونده بود بخورم زمین...بلند گفتم
_ مامان مامان دیرم شد گشنمه ! یه لقمه بگیییییر بیار
مامان لقمه رو داد دستمو گفت : دختر اگه زود پاشی اینجوری نمیشه!
بعدم تند تند گفت
_برگشتنی برو ارایشگاه ابروهات مثل ابروهای ملوک خانومه (پیر دختر 68 ساله محله مامانه مامان !)
گفتم : خبریه؟ وای خواستگار؟ وای اخ جوووون دوباره کرم ریزی !
مامان: خاک تو سرت نه مهمونیه امشب زودم برگرد نری ولگردی!
_اوکی بوس بوس
سریع از خونه اومد بیرونو با یه بسم الله استارتو زدم...کل راه رو با صلوات و خلاف رفتم! حالا میترسیدماااااا ولی خلاف میکردم !
آخیش 10 دقیقه مونده
از روی برد شماره کلاسمو دیدمو و رفتم تو...اوه اوه همه ردیفای عقب پر بود و ردیفای جلو مگس پر نمیزد !
برخلاف میلم مجبور شدم بشینم ردیف جلو مثل این خودشیرینا !
یکم بعد استاد اومد
واهاهاهاهای اینو !
این اگه بتونه راه بره برا خودش کلیه فک کنم حداقل 200 سالی داشته باشه ها !بدبخت فسیل شده
عاغا وسط ترم نمیره صلواااات !
میز استاد درست روبروم بود...اومد نشست و گفت
_من جعفری هستم استاد عکاسی کاربردیتون
مردک بدون هیچ استراحتی 2 ساعت تموم با یه دوربین بدبخت بازی کرد

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#9 | Posted: 30 Jan 2016 00:26 | Edited By: SARA_2014
mahsadvm
عزیزم من رمانت رو خوندم
اول تبریک برای شروع تاپیک و رمانت
... و حالا میرسیم به نظرات من :

نقاط مثبت :
اولین نکته مثبتی که تو رمانت دیده میشه سرزندگی و عامیانه بودنش با طنزی ِ که توش به کار رفته
حالا سلایق متفاوته ولی من که دوست داشتم / و چقدر هم که خندیدم ( مرسی واقعا )
خسته کننده نیست و می تونه جذبت کنه برای خوندن باقی ِ داستان
بی آلایشی و رفتارهای افرا به نوع خودش جالبن

نقاط منفی :
یکم غلط املایی / که مشخصه از سرعت تایپت ِ
بعضی جاهای رمان ُ مفصل شرح دادی و یه جاهایی خیلی پرش موضوعی داشتی / اصلاح بشن بهتره !

- - -

فعلا" همین ها به چشم می اومدن
البته من پیشنهادی که دارم این ِ : بعد نوشتن هر سری یه دور کامل با تمرکز خوب بخونیش
اینطوری بهتر می تونی رو نوشته هات تسلط داشته باشی


mahsadvm:
حق با شماست الانم نمی تونم درستش کنم
از این به بعد دقتمو زیاد می کنم

اگه منظورت به زمان ویرایش رمانت هست که فعلا" نمیشه کاریش کرد
ولی اگر اون قسمت که افرا میاد خونه و میگه : ماشینو تو حیاط پارک کردم رو حذف کنی داستانت درست میشه

موفق باشی / منتظر بقیه رمانت هستم

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#10 | Posted: 30 Jan 2016 00:29
amiraliesf:
مرسی داستان جالبی هست ادامه بده

مرسی بابت نظرت دوست عزیز

SARA_2014:
نقاط مثبت :
اولین نکته مثبتی که تو رمانت دیده میشه سرزندگی و عامیانه بودنش با طنزی ِ که توش به کار رفته
حالا سلایق متفاوته ولی من که دوست داشتم / و چقدر هم که خندیدم ( مرسی واقعا :winking
خسته کننده نیست و می تونه جذبت کنه برای خوندن باقی ِ داستان
بی آلایشی و رفتارهای افرا به نوع خودش جالبن

مرسی روحیه

SARA_2014:
نقاط منفی :
یکم غلط املایی / که مشخصه از سرعت تایپت ِ
بعضی جاهای رمان ُ مفصل شرح دادی و یه جاهایی خیلی پرش موضوعی داشتی / اصلاح بشن بهتره !

مرسی برای تذکرت عزیزم

SARA_2014:
فعلا" همین ها به چشم می اومدن
البته من پیشنهادی که دارم این ِ : بعد نوشتن هر سری یه دور کامل با تمرکز خوب بخونیش
اینطوری بهتر می تونی رو نوشته هات تسلط داشته باشی

حتمن

SARA_2014:
گه منظورت به زمان ویرایش رمانت هست که فعلا" نمیشه کاریش کرد
ولی اگر اون قسمت که افرا میاد خونه و میگه : ماشینو تو حیاط پارک کردم رو حذف کنی داستانت درست میشه

بله منظورم به زمان ویرایش بود..

SARA_2014:
موفق باشی / منتظر بقیه رمانت هستم

ممنونم بابت نظرت

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / yektarafe | یکطرفه بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites