انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 259 از 718:  « پیشین  1  ...  258  259  260  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۸۶


گوشه گیران در سخاوت بی نظیر عالمند
چون دعا با دست خالی دستگیر عالمند

با کمال بی نیازی ناز مردم می کشند
با همه فرماندهی فرمان پذیر عالمند

خسروان در یوزه همت ازیشان می کنند
مرجع شاهان با تاج و سریر عالمند

در نمد هر چند پنهان کرده اند آیینه را
از صفای سینه آگاه از ضمیر عالمند

از لب خشکند سوهان درشتیهای نفس
وز دو چشم خونفشان ابر مطیر عالمند

می کنند از جان فارغبال سیر لامکان
گرچه از جسم گران لنگر اسیر عالمند

خودفروشی را به بی سرمایگان بخشیده اند
فارغ از رد و قبول و داروگیر عالمند

کرده اند از دولت دنیا به خواب امن صلح
بی نیاز از اعتبار زود سیر عالمند

هر هلالی را به همت گرچه می سازند بدر
در گداز جسم خود بدر منیر عالمند

دستشان هر چند کوته تر بود از آستین
در گشاد کار مردم بی نظیر عالمند

گرچه بیکارند پیش مردم کوتاه بین
پیش ارباب بصیرت ناگزیر عالمند

صائب از دامان ایشان دست رغبت بر مدار
کاین عزیزان وقت حاجت دستگیر عالمند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۸۷

هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند
خوش خیالان با پری در زیر یک پیراهنند

از ملک پهلو تهی سازند از خود رفتگان
خودپرستان روز و شب محشور با اهریمنند

ناقصان از تندخویی در گذار برق و باد
کاملان از چرب نرمی در حصار آهنند

ظلمت آبادی است از ناشسته رخساران زمین
آتشین رویان درین ظلمت چراغ روشنند

تا سر بی مغز خود را بوالفضولان جهان
بر خط تسلیم نگذارند، در جان کندنند

گوشه گیرانی که از دنیا نظر پوشیده اند
می خلد در پای هر کس نوک خاری سوزنند

عاقبت جانهای روشن محفل آرا می شوند
گر دو روزی چون چراغ از جسم زیردامنند

عاجزان را دستگیری کن که موران ضعیف
حفظ خرمن را زنقش پا دعای جوشنند

خانه بر دوشان که دارند از توکل پشتبان
هر دو عالم گر شود زیر و زبر در مأمنند

پیش مردانی که ناموس قناعت می کشند
کمترند از زن گروهی کز طمع آبستنند

نیل چشم زخم افتاده است لازم حسن را
زین سبب دیوانگان صائب مقیم گلخنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۸۸

خام دستانی که پشت پا به دنیا می زنند
در حقیقت دست رد بر زاد عقبی می زنند

بندگی را می کنند از خط آزادی سجل
ساده لوحانی که حرف ترک دنیا می زنند

زود خواهد طشتشان افتادن از بام زوال
مهر خود چون آفتاب آنها که بالا می زند

چاره جویان را غم بیچارگان بار دل است
ناتوانان تکیه بر دوش مسیحا می زند

رهنوردانی که بردارند بار از دوش خلق
سینه چون کشتی به دریا بی محابا می زنند

می کنند آماده اول در جگر جای خراش
دوربینان تیشه گر بر سنگ خارا می زنند

یافتند از ذوق کار آنها که مزد کار خویش
خنده ها بر اهتمام کارفرما می زنند

در گداز انتظار روز محشر نیستند
دلخراشان سکه بر نقد خود اینجا می زنند

خانه بر دوشان زطوف کعبه برگردیده اند
خیمه خود تا گرانباران به صحرا می زنند

اهل وحدت را نباشد جنگ با خصم برون
از شکست خویشتن بر قلب اعدا می زنند

عاشقان در عین وصل، از بیقراریهای شوق
پیچ و تاب موج در آغوش دریا می زنند

دردمندان صائب از پا گر برون آرند خار
غوطه در خونابه دل نیزه بالا می زنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۸۹

با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند

رهروان کعبه دل بی مروت نیستند
کاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند

نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر
ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند

می نهند آنان که دندان خموشی بر جگر
بخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند

از تنور لاله طوفان خزان سر می کشد
عندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند

غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اند
باده گلرنگ را در پرده دل می زنند

صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اند
بی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۰

هر که خود را بشکند در دیده هایش جا کنند
هر که گردد حلقه، بر رویش در دل وا کنند

پاک اگر شویند دست از چرک دنیا خاکیان
دست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنند

آبروی خود به خاک تیره یکسان کرده اند
هر چه جز همت گدایی از در دلها کنند

از شکست گوهر خود شاد گشتن سهل نیست
زین جواهر سرمه تا چشم که را بینا کنند

صحبت یاران یکدل رهنمای مطلب است
آبها یکجا شوند و روی در دریا کنند

بیغمان باشند باغ دلگشای یکدیگر
کودکان گردند تا دیوانه ای پیدا کنند

شور ما را نیست با فرهاد و مجنون نسبتی
کوه و صحرا را بگو تا لنگری پیدا کنند

پر گره شد سینه تنگ صدف تا لب گشود
وای بر جمعی که لب را بی تأمل وا کنند

هیچ مرغ از بیضه نتواند برون آورد سر
آسمان سیران اگر بال و پر خود وا کنند

گرد عالم چرخ این بیهوده گردان می زنند
مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند

صفحه آیینه را سامان این تعلیم نیست
طوطی ما را به روی دل مگر گویا کنند

آنچه می خواهند از دنیا به ایشان رو نهد
رو به دنیا کردگان گر پشت بر دنیا کنند

جلوه دنیا بود در دیده اش موج سراب
هر که را صائب درین عبرت سرا بینا کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۱

با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنند
تلخکامان کام شیرین از شکر خندش کنند

هر که پیچد همچو مجنون گردن از زنجیر عشق
آهوان در دامن صحرا نظربندش کنند

در حریم حسن هر شمعی که برخیزد زخاک
از پر پروانه ما برگ پیوندش کنند

بی دل خرسند در فقر و غنا آرام نیست
آن زمان آسوده گردد دل که خرسندش کنند

زان به سالک زهر پیمایند از جام وجود
تا به تلخیهای مردن آرزومندش کنند

هست اگر آسایشی، چون سرو در دست تهی است
وای بر نخلی که می خواهد برومندش کنند

آب در روغن برآرد از دل آتش فغان
وای بر آن کس که با ناجنس دربندش کنند

چون صدف هر کس که شد افتادگان را دستگیر
چون نباشد در میان، نیکی به فرزندش کنند

برنخیزد، عالم ایجاد را هر کس که دید
از شکر خواب فنا بیدار هر چندش کنند

هر که چون صائب شود قانع به درد و داغ عشق
بی نیاز از لاله دامان الوندش کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۲

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند
ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند

چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن
وای بر آن کس که از حیرت زمین گیرش کنند

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

بال اقبال هما را بهر دور انداختن
گر به دست اهل دل افتد پر تیرش کنند

نعمت الوان عالم را کند خون در جگر
هر فقیری کز قناعت چشم و دل سیرش کنند

رحم کن بر خود، زبان شکوه ما را ببند
می شود معزول هر عامل که تقریرش کنند

خط آزادی بود مشق جنون در ملک عشق
هر که عاقل می شود اینجا به زنجیرش کنند

کشتگان را ز خط تسلیم سر پیچیدن است
گر نگاه کج زبیتابی به شمشیرش کنند

کودکی کز جود بی بهره است در مهد زمین
خون خود را می خورد طفلی چو هم شیرش کنند

این جواب آن غزل صائب که می گوید ملک
بال جبریل ار به دست افتد پرتیرش کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۳

کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟
هم مگر نور اقتباس از روی زیبایش کنند

حلقه چشمی چو دور آسمان باید وسیع
تا تماشای جمال عالم آرایش کنند

با خیال از وصل قانع شو که آن حسن لطیف
می شود پوشیده تر چندان که پیدایش کنند

چون الف در مد بسم الله پنهان می شود
گر برابر سرو را با قد رعنایش کنند

در گرانی عقل اگر پهلو زند با کوه قاف
چون سپند این آتشین رویان سبکپایش کنند

هر که چون شبنم زند بر ساغر گل پشت دست
هم قدح با آفتاب عالم آرایش کنند

دیده صاحب بصیرت می برد در هر نظر
از تماشا، لذت کوری که بینایش کنند

نقطه ای کز خامه صائب چکد، صاحبدلان
در نظرها مردمک، در دل سویدایش کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۴

من نه آن دریای پرشورم که خس پوشم کنند
یا به گفتار خنک دلسرد از جوشم کنند

از فروغ مهر تابان زندگی گیرم زسر
چون چراغ ماه اگر صدبار خاموشم کنند

شور من حق نمک بسیار دارد بر جهان
دشمن چشمند اگر مردم فراموشم کنند

می مرا بیخود نمی سازد، مگر سیمین بران
شیر مست از پرتو صبح بناگوشم کنند

در می روشن رگ تلخی شود رگهای خواب
پنبه مینا اگر از پنبه گوشم کنند

سالها شد پیچ و تاب بیقراری می زنم
تا مگر چون رشته با گوهر هم آغوشم کنند

چون چراغ روز نوری نیست در سیما مرا
آن زمان گردد دلم روشن که خاموشم کنند

مصرع برجسته ام دیوان موجودات را
زود می آیم به خاطر گر فراموشم کنند

آسمان صائب عبث خم در خم من کرده است
من نه آن شمعم که پنهان زیر سرپوشم کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۵

کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند
رو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند

هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران
می شوم معمورتر چندان که ویرانم کنند

روی گل شد آتشین از شعله آواز من
از مروت نیست بیرون زین گلستانم کنند

می کنم گنجینه گوهر صدفها را تمام
از کرم سیراب اگر چون ابر نیسانم کنند

تازه چون ابرست از تردستیم روی زمین
می شود عالم پریشان گر پریشانم کنند

همچو مور از خاکساری دارم آتش زیر پا
مسند عزت گر از دست سلیمانم کنند

گر به دست افتد چو ماه نو لب نانی مرا
خلق از انگشت اشارت تیربارانم کنند

بسته ام چشم از تماشای زلیخای جهان
چشم آن دارم که با یوسف به زندانم کنند

می فشارم چون صدف دندان غیرت بر جگر
گر به جای آبرو گوهر به دامانم کنند

زان لب میگون به پیغامی قناعت کرده ام
جای آن دارد که خوبان بوسه بارانم کنند

نور من چون برق صائب پرده سوز افتاده است
نیستم شمعی که پنهان زیر دامانم کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 259 از 718:  « پیشین  1  ...  258  259  260  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA