غزل شماره ۲۵۷۶ گر نمک در باده آن کان ملاحت افکنددر میان میکشان شور قیامت افکندچون به سیر ماهتاب آید مه شبگرد منماه را از هاله در گرداب حیرت افکنداستخوان در پیکرش صبح سعادت می شودسایه بر هر کس همای ما به دولت افکندتا توان در کنج عزلت با سر آزاده زیستخویش را عاقل چرا در دام صحبت افکند؟می کند ناز دو بالا بعد ازین بر قمریاندست اگر بر دوش سرو آن سرو قامت افکندهست از دنیا نظر بستن نظر واکردنشهر که بر دنیا نظر از روی عبرت افکندزیر سقف آسمان صائب چو خونی زیر تیغچشم بر هر کس به امید شفاعت افکند
غزل شماره ۲۵۷۷ کو نواسنجی که در مغز جهان شور افکند؟پنبه مغز از سر مینای ما دور افکندگردش پرگار گردون گردد از مرکز تمامنیست نقصی گر سلیمان سایه بر مور افکندخاطر معشوق شوراندن نه کار عاشق استورنه طوطی می تواند در شکر شور افکندراهرو را لنگر آرام در منزل خوش استخواب خود را دوربین با خلوت گور افکندغافل از آه ضعیفان با زبردستی مشوکاین نسیم سهل، تاج از فرق فغفور افکندتیره بختی شعله ادراک را سازد خموشاز زبان این شمع را شبهای دیجور افکنداز کشاکش خانه اش هرگز نمی گردد تهیچون کمان هر کس که کار خویش با زور افکنددیدن سیمین بران سازد مرا بی اختیارلرزه بر پروانه من شمع کافور افکندبا دل آزاران مدارا کن که هیچ از شان شهدکم نگردد گر سپر در پیش زنبور افکنداز تأمل می توان دریافت صائب عیب خویشوای بر آن کس که این آیینه را دور افکند
غزل شماره ۲۵۷۸ سایه بر هر کس که آن سرو خرامان افکندرعشه چون آب روانش بر رگ جان افکندعشق بالا دست هر کس را که برگیرد زخاکآسمان را بر زمین چون سایه آسان افکندپرده ناموس نتواند حریف عشق شدبادبان چون پرده بر رخسار طوفان افکند؟از گلوی خود بریدن وقت حاجت همت استورنه هر کس گاه سیری پیش سگ نان افکندهر که را شرم کرم در زیر دامان پرورددر دل شب سایلان را زر به دامان افکندهر که اینجا جمع سازد خویش را، فردای حشرخویش را چون قطره در دریای غفران افکندرحم کن بر ناتوانان کز دهان شکوه مورمی تواند رخنه در ملک سلیمان افکندبر ضعیفان رحم کردن، رحم بر خود کردن استوای بر شیری که آتش در نیستان افکندمن چسان صائب نگهداری کنم خود را، که خضرخویش را دانسته در چاه زنخدان افکند
غزل شماره ۲۵۷۹ گریه من آب در جوی سحر می افکندناله من شعله در جان اثر می افکندآن لب حرف آفرین چون می شود گرم عتابآتش یاقوت پنداری شرر می افکندگر تبسم این چنین بر لعل او زور آوردلرزه بر آب زمین گیر گهر می افکندرشته بیتابانه از شرم میان لاغرشخویش را در کوچه تنگ گهر می افکندگر نخواهی کام خود را تلخ، خوش گفتار باشپسته را شیرین زبانی در شکر می افکندهر چه با ما می کند عقل سبکسر می کندکشتی ما را معلم در خطر می افکندمن کیم تا دفتر دعوی گشاید بال من؟در بیابان طلب سیمرغ پر می افکندبنده باد بهارانم که از شرم کرمغنچه را در آستین پوشیده زر می افکندهر که رد خلق می گردد قبول خالق استوقت آن کس خوش که ما را از نظر می افکندپای بر سر می گذارد سرکشان خاک راهر که چون گل پیش خار و خس سپر می افکندشد سر منصور آخر گوی چو گان فنامیوه چون شد پخته خود را از شجر می افکنددور گردان را به احسان یاد کردن همت استورنه هر نخلی به پای خود ثمر می افکندهر که چون صائب دل از گرد تعلق پاک کرداز دهن همچون صدف دایم گهر می افکند
غزل شماره ۲۵۸۰ محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلندروزها کوتاه گردد چون شود شبها بلندچشم ارباب کرم در جستجوی سایل استز انتظار جام باشد گردن مینا بلندحرف سهلی پوچ مغزان را به فریاد آوردکز نسیمی در نیستان می شود غوغا بلندغافلان را رهنمایی می کند، از عجز نیستدر محیط عشق اگر گردید دست ما بلندبرق عالمسوز گردد تا به کشت ما رسدبعد عمری گر شود ابری ازین دریا بلندخشت خم خواهد شکستن شیشه افلاک راگر به این دستور گردد جوش این صهبا بلندکوچه ها در رود نیل آسمان پیدا شوددست چون سازد به عزم رقص آن رعنا بلندبر امید محمل لیلی بیابانی شدیمگردبادی هم نشد زین دامن صحرا بلندپایه هر کس به ارباب بصیرت روشن استبا عصا گر دست کوری گردد از بینا بلنددل زبیتابی درین محفل به یک آتش نساختشد صدای این سپند شوخ از صد جا بلندرهنوردی بر گرانباران منت مشکل استابر می گردد بلنگر از سر دریا بلندعندلیبان از خجالت سر به زیر پر کشندهر کجا صائب شود گلبانگ کلک ما بلند
غزل شماره ۲۵۸۱ آه افسوس از دل خونگرم ما گردد بلنداز شکست شیشه هر کس صدا گردد بلندبوی خون می آید از فریاد دردآلود منچون غباری کز زمین کربلا گردد بلندگوی چوگان فنا شد از تهی مغزی حبابزود می ریزد بنایی کز هوا گردد بلندهمت مردانه ما از دو عالم درگذشتگرد این تیر سبکرو تا کجا گردد بلندموجه بحر خطر گردد دعای جوشنشپایه تختی که از دست دعا گردد بلنداهل دولت زیردستان را فرامش می کنندبر ندارد سایه خود چون هما گردد بلندچنگ خاموشم ولی همدست اگر باشد مراناله ای از هر سر مویم جدا گردد بلندپیش راه حرص، پیری چوب نتواند گذاشتبیشتر دست طمعکار از عصا گردد بلندمی فتد شور قیامت در میان بلبلانناله پرشور صائب هر کجا گردد بلند
غزل شماره ۲۵۸۲ برق ما نگذاشت دود از خار و خس گردد بلندپیش ما چون ناله اهل هوس گردد بلند؟تا ز دریا سر برون آورد فانی شد حبابزود می ریزد بنایی کز نفس گردد بلندصبر چون دندان نومیدی گذارد بر جگرناله مظلوم از فریادرس گردد بلنداضطراب دل به اسباب گرفتاری فزوداز کشاکش صید وحشی را مرس گردد بلنداز سر مستی صراحی گردنی افراخته استآه اگر دست گلوگیر عسس گردد بلند!می فتد چون میوه های پخته در یکدم به خاکهایهویی کز شراب نیمرس گردد بلندآنچنان لبریز افغانم که از هر زخم منناله چون چاک گریبان جرس گردد بلندجذبه بلبل چو دست از آستین بیرون کندآتش گل صائب از چوب قفس گردد بلند
غزل شماره ۲۵۸۳ خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلنداز جگرگاه بدخشان شور می گردد بلنددیگران را سرمه شب گرچه مهر خامشی استناله ما در شب دیجور می گردد بلنددور گردان را به دریا رهنمایی می کنددست ما گاهی اگر از دور می گردد بلندبهر عبرت مردم آزاران عالم را بس استآتشی کز خانه زنبور می گردد بلندهست تا آیینه ای روشن درین عبرت سرااز سر خاک سکندر نور می گردد بلندعشق شورانگیز در هر جا نمک پاشی کنداز دل صد پاره ما شور می گردد بلنداختیاری نیست در گفتار حق حلاج راناله زین پشت کمان بی زور می گردد بلندکاسه چوبین گدارا ناله افسوس نیستاین صدا از کاسه فغفور می گردد بلندشعله آواز بلبل می شود صائب خموشناله ما گر به این دستور می گردد بلند
غزل شماره ۲۵۸۴ حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلنداین شب کوتاه از افسانه ما شد بلندحلقه ها در گوش مرغان حرم خواهد کشیدبانگ ناقوسی که از بتخانه ما شد بلندنغمه شوخی که زد بر کاسه منصور سنگدور اول از لب پیمانه ما شد بلندآسمان سنگدل را چشم اشک آلود ساختدود آهی کز مصیبت خانه ما شد بلندکرد شهری هر کجا دیوانه ای در دشت بودشورشی کز بازی طفلانه ما شد بلندخون دل را پیش ازین می داشتند از هم دریغاین صلا از گوشه میخانه ما شد بلندخاکساری بود چون اکسیر مستور از نظراین غبار از آستان خانه ما شد بلندخودستایی نیست کار عشق، ورنه دست شمعبهر دامنگیری پروانه ما شد بلندگردن آهونگاهان اینقدر رعنا نبوداز تماشای دل دیوانه ما شد بلندناله جانسوز، صائب در غبار سرمه بوداین ترنم چون سپند از دانه ما شد بلند
غزل شماره ۲۵۸۵ نور شمع طور کی گردد زهر محفل بلند؟کی شود این شعله جانسوز از هر دل بلند؟دوری راه طلب از همت کوتاه ماستچون بود شبگیر کوته، می شود منزل بلنددانه امید ما چون سر برون آرد زخاک؟ابر تردستی نشد زین بحر بی حاصل بلندما زبان شکوه را بر یکدگر پیچیده ایماز رگ ما خون به صد نشتر شود مشکل بلندمهر بر لب زن که در خاموشی جاوید ماندچون سپند آن کس که کرده آواز در محفل بلندخضر را ما سبزه این بوم و بر پنداشتیمگردبادی هم نشد زین دشت بی حاصل بلنددر زمان کلک صائب رفته رفته پست شدبود اگر آوازه سحر از چه بابل بلند