انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 257 از 718:  « پیشین  1  ...  256  257  258  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۶۶

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند
زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند

در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند
شمع از بال و پر پروانه بالین می کند

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران
بال بلبل را خیال دست گلچین می کند

خار خار اشتیاق گوشه دستار او
خار در پیراهن گلهای رنگین می کند

تا نهادی پا به عزم سیر بر چشم رکاب
عشرت روی زمین را خانه زین می کند

عرش و کرسی معنی در پیش پا افتاده ای است
چون به وقت فکر صائب دست بالین می کند

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۶۷

غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کند
گرمی خورشید گل را مفلس بو می کند

چشم مجنون بس که از وحشی نگاهان پر شده است
چشم لیلی را خیال چشم آهو می کند

آن که چون شبنم زگل بالین و بستر ساختی
این زمان چون غنچه بالین را ز زانو می کند

چشم میگونی که من زان باده پیما دیده ام
درد می را در قدح بیهوشدارو می کند

چون صبوحی کرده در گلشن درآیی عندلیب
خرده گل را سپند آن گل رو می کند

حرف پهلودار اگر از خط چنین سر می زند
رفته رفته کار را با زلف یکرو می کند

صائب از بخت سیاه خود ندارم شکوه ای
هر چه با من می کند آن خال هندو می کند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۶۸

شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟
برق در ابر بهاران تیغ بازی می کند

حسن را روشنگری چون دیده های پاک نیست
اشک شبنم دامن گل را نمازی می کند

نگذرد چون از سرشک تلخ من دامن فشان؟
آن که با آهم چو زلف خویش بازی می کند

تا سگ لیلی به مجنون آشنا گردیده است
بر غزالان حرم گردن فرازی می کند

ساده کن از نقش لوح سینه خود را که صبح
دست در آغوش مهر از پاکبازی می کند

قدر منزل را بیابانگرد می داند که چیست
کعبه کی این جلوه در چشم حجازی می کند؟

روی گرم دولت آن کس را که از جا می برد
چون سپندی دان کز آتش سرفرازی می کند

حسن غافل نیست از دلجویی افتادگان
سرو من با سایه خود عشقبازی می کند

می برم غیرت به ماه نو که بر خوان سپهر
خویش را فربه برای جانگدازی می کند

مهر خاموشی زبان شکوه ما را نبست
کی گره این رشته را منع از درازی می کند؟

پرده فانوس اگر پروانه را مانع شود
شمع من از اشک خود پروانه سازی می کند

پیش دریا چشم آب از چشمه پل می دهد
عمر هر کس صرف در عشق مجازی می کند

نیست درد عشق را صائب به درمان احتیاج
ساده لوح آن کس که ما را چاره سازی می کند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۶۹

عشق او جا در دل دیوانه خالی می کند
روشنایی جای خود در خانه خالی می کند

در دل هر کس که مهمان می شود عشق فضول
خانه را اول ز صاحب خانه خالی می کند

عشق بر می دارد از دل بار کلفت حسن را
دامن اطفال را دیوانه خالی می کند

گریه بر خاک شهید خویش کردن عار نیست
شمع دل بر تربت پروانه خالی می کند

گر نباشد زهر چشم آن نگاه آشنا
خانه دل را که از بیگانه خالی می کند؟

در هوای آن لب میگون، لب مخمور من
هر نفس آغوش چون پیمانه خالی می کند

بر سریر خم مربع می نشیند همچو خشت
هر که قالب را درین میخانه خالی می کند

گریه خواهد کرد صائب محرم بزمش مرا
سیل جای خویش در کاشانه خالی می کند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۰

تا خدنگ غمزه بال و پر فشانی می کند
خون ما افسردگان رقص روانی می کند

از تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه ام
این شرر در سنگ مشق جانفشانی می کند

ذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته است
بر تنم پیراهن یوسف گرانی می کند

گر به ظاهر لیلی از احوال مجنون غافل است
در لباس چشم آهو دیده بانی می کند

ابر نیسان می کشد سر در گریبان صدف
کلک صائب هر کجا گوهرفشانی می کند

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۱

دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند
سنگ کم در پله میزان گرانی می کند

بر بخیلان گر قدوم میهمان باشد گران
بر کریمان رفتن مهمان گرانی می کند

می خورد بر هم می روشن زدست انداز موج
سبزه خط بر لب جانان گرانی می کند

هر کف دستی که از ریزش ندارد بهره ای
بر جهان چون ابر بی باران گرانی می کند

می شود پیمان محکم باعث دلبستگی
سست چون شد بر دهن دندان گرانی می کند

ما زبوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم
بر غیوران منت احسان گرانی می کند

بر سبکروحان عصمت بند و زندان بار نیست
بار تهمت بر مه کنعان گرانی می کند

تیغ لنگردار باشد سایه بال هما
بر سری کاندیشه سامان گرانی می کند

برگ کاهی مانع از پرواز گردد چشم را
پند ناصح بر نظربازان گرانی می کند

بر تن آزاده زنجیرست نقش بوریا
موج بر سیل سبک جولان گرانی می کند

صحبت افسردگان افسردگی می آورد
دیدن هشیار بر مستان گرانی می کند

خاک صائب در صفاکاری نگیرد جای آب
توتیا بر دیده گریان گرانی می کند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۲

دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند
همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی
این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

گوهر ما را شکستن مومیایی کرده است
سبز گردد خار اگر در دیده ما بشکند

خود شکن را از شکست دیگران اندیشه نیست
فارغ است از سنگ چون بی سنگ مینا بشکند

هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است
وای بر آن کس که خاری بی محابا بشکند

تخته تعلیم ما دلبستگان ساحل است
در کنار لطف هر کشتی که دریا بشکند

عندلیبی را که از گل با خیال گل خوش است
جلوه گل خار در چشم تماشا بشکند

از شکستن تیغ ما در موج جوهر گم شده است
دست بیداد فلک دیگر چه از ما بشکند؟

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است
می کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکند

کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست
وقت موجی خوش که در آغوش دریا بشکند

حیرت این خار نایابی که در پای من است
پای سوزن در گریبان مسیحا بشکند

از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است
عشق کو کاین شیشه ها را جمله یکجا بشکند؟

همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند

چشم آهو شوق لیلی از دل مجنون نبرد
این خماری نیست کز هر جا صهبا بشکند

حیرتی داریم کز خاریدن سر فارغیم
آسمان گر شیشه خود بر سرما بشکند

پرتو آیینه ما پرده پوش عیبهاست
می کند بر خود ستم هر کس که ما را بشکند

بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون
هر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۳

هر که خار آرزو در دیده دل بشکند
بی تردد پای در دامان منزل بشکند

از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست
سخت می ترسم که آخر شهپر دل بشکند

با دوصد بند گران عالم زما پرشور شد
آه اگر زور جنون ما سلاسل بشکند

از مروت نیست حرف سخت با عاشق زدن
سنگدل آن کس که بال مرغ بسمل بشکند

هر که بیش از ظرف می بخشد به ارباب سؤال
کاسه در یوزه را بر فرق سایل بشکند

دست مجنون از حجاب عشق بر دل نقش بست
شوخی لیلی مگر دامان محمل بشکند

سنگ گردد شیشه چون راجع به اصل خویش شد
دل زعصیان سخت چون گردید مشکل بشکند

خویش را بشکن، که برگردد به دریا زودتر
موج را بر یکدگر چندان که ساحل بشکند

به که از سر گیرد احرام حریم کعبه را
راهرو را زیر پا گر خار غافل بشکند

تشنه دریا به هر موجی تسلی کی شود؟
کی خمار من به آب تیغ قاتل بشکند؟

تار و پود موج این دریا بهم پیوسته است
می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

نیست در طالع دل بی حاصل ما را قبول
کیست صائب گوشه این فرد باطل بشکند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۴

از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند
خار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکند

نخل ماتم می دهد سامان برای خویشتن
هر که شاخی از گلستان بی تأمل بشکند

نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار
آنقدر فرصت که دامن بر میان گل بشکند

دست شوخی چون بر آرد ز آستین آن شاخ گل
بیضه های غنچه را بر فرق بلبل بشکند

این گره کز زلف او افتاد در کار چمن
شانه باد صبا در زلف سنبل بشکند

بر نیاید با دل خودکام، صددریا شراب
این خمار از آب شمشیر تغافل بشکند

قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست
سیل از رفتن نمی ماند اگر پل بشکند

نیست ممکن راه یابد در گلستانش نسیم
گرچنین دل در خم آن زلف و کاکل بشکند

می شود چون تیغ کوه از ابر رحمت آبدار
هر که صائب پا به دامان توکل بشکند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۷۵

سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند
شاخ گل را رعشه از کف ساغر صهبا فکند

آنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل می شود
جلوه او یک خیابان سرو را از پافکند

چون سپند آید سویدا در دل عاشق به رقص
پرده تا از روی خود آن آتشین سیما فکند

با وجود مغز، لایق نیست پیچیدن به پوست
حق پرستی هر دو عالم را زچشم مافکند

شد ره خوابیده هم پرواز با موج سراب
تا غزال وحشی من سایه بر صحرافکند

هر که پشت پا نزد بر خواب در راه طلب
کی به منزل می تواند پا به روی پافکند

من به آهی کوه غم از پیش دل برداشتم
رخنه ها فرهاد اگر از تیشه در خار افکند

سوزنی صائب بود در عالم تجرید بار
در میاه راه بار خود ازان عیسی فکند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 257 از 718:  « پیشین  1  ...  256  257  258  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA