غزل شماره ۲۶۰۶ گر چنین خوبان صلای جام الفت می دهندبلبل محجوب ما را بال جرأت می دهندحیرتی دارم که کافر نعمتان درد و داغچون به دست آه طومار شکایت می دهند؟طفل طبعان چون مگس بر شهد جان چسبیده اندتلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهندخون ما را روز محشر شاهدی در کار نیستلاله رخساران به خون ما شهادت می دهنددولت حسن غریب آسان نمی آید به دستروزگاری خاکمال گرد غربت می دهنداز برای عاقلان نزل بلا آماده اندغافلان را سر به صحرای فراغت می دهندخضر راهت گر کنند از راهزن ایمن مباشدر خور بیداری اینجا خواب غفلت می دهندعاشقان در حسرت تیغ شهادت سوختندآب این لب تشنگان را خوش به حکمت می دهندصائب آن جمعی که تحصیل مروت کرده اندسر اگر خواهد به خصم بی مروت می دهند
غزل شماره ۲۶۰۷ داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهنداز خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهنداز لب پیمانه ها خیزد نوای العطشپنبه مغز مرا گر بر سر مینا نهنداین عزیزانی که من در مصر دولت دیده امدر ترازو جنس یوسف را به استغنا نهندکشتی جمعی که دارد از توکل بادبانبیشتر در غیر موسم روی در دریا نهندپرتو رویش چنین گر مجلس افروزی کندزود باشد شمعها سر را به جای پا نهندغنچه خسبانی که سر پیچیده اند از روزگارسر چو صائب بر سر زانوی استغنا نهند
غزل شماره ۲۶۰۸ منکران چون دیده شرم و حیا بر هم نهندتهمت آلودگی بر دامن مریم نهندساده لوحانی که دل بر زندگانی بسته اندبر سر ریگ روان بنیاد از شبنم نهندنام رنگین فکرتان برگرد عالم می دودبر دل خود دست اگر یک چند چون خاتم نهندسیر چشمان قناعت با لب تبخاله ریزداغهای بی نیازی بر دل زمزم نهنداینقدر استادگی در زخم ناخن می کنندوای اگر این ناکسان بر زخم ما مرهم نهندکیمیای سازگاری خار را گل می کندغم چه سازد با حریفانی که دل بر غم نهند؟نیست حیف و میل در میزان عدل کردگارهر چه زین سر بر تو افزودند زان سر کم نهندزود باشد حشرشان در خاک با قارون شوداین گرانجانان که سیم و زر به روی هم نهندصائب ارباب هوس دارند جوش العطشروی اگر بر روی گل چون قطره شبنم نهند
غزل شماره ۲۶۰۹ اهل همت خرده خود پیش درویشان نهندمایه داران مروت گنج در ویران نهندبا جگر خوردن قناعت کن که این دون همتانکفش پیش پای مهمان پیشتر از خوان نهندشد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلقدر شنیدن بر سخنور منت احسان نهندمحضر روی عرقناک است بر پاکی دلیلساده لوح آنان که تهمت بر مه کنعان نهندنیست دست اهل غیرت دست فرسود طبیبمنت درمان به جان از درد بی درمان نهندداغ نومیدی است صائب گوهر بحر سرابوای بر جمعی که دل بر وعده خوبان نهند
غزل شماره ۲۶۱۰ بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بودچشمه سوزن به تار بی گره دریا بودبر ندارد دانه در زیر زمین چشم از سحابخاکساران را نظر بر عالم بالا بودخون همت را به جوش آرد لب خشک سؤالدست بی ساغر و بال گردن مینا بودتا زهمراهان بریدم و اصل منزل شدمزور بر راه آورد چون راهرو تنها بودخاک در چشمش اگر تقصیر در ریزش کندهر که خرجش همچو ابر از کیسه دریا بودشورش عشق است در فرهاد از مجنون زیادسیل در کهسار پرغوغاتر از صحرا بودگرچه جوهر نیست در آیینه های صیقلیراز عشق از جبهه روشندلان پیدا بودسد راه جرأت عاشق شود صائب حجابعشق می گردد هوس چون حسن بی پروا بود
غزل شماره ۲۶۱۱ دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بوددست چون شد از طمع کوته ید بیضا بودهیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیستدیده سوزن به کار خویشتن بینا بوددر سواد شهر نتوان عشق را پوشیده داشتپرده اسرار عاشق دامن صحرا بودچشم ما از خاک عزلت می پذیرد روشنیصیقل آیینه ما شهپر عنقا بودهر که از خود شد تهی، پر شد زآب زندگیاز سبکباری کدو تاج سر دریا بودمجلس آرایی به دستوری که باید کرده اندنور آگاهی اگر در دیده بینا بودمدعا از وصل، لب از بوسه شیرین کردن استروز ماتم بهتر از عیدی که بی حلوا بودپرتو شمع تجلی را نپوشد لاله زارفکر صائب در میان فکرها پیدا بود
غزل شماره ۲۶۱۲ رزق هر کس چون صدف از عالم بالا بودفارغ از چین جبین موجه دریا بوداز دو عالم در گذشتم تا شدم فرد از جهانزور بر راه آورد چون راهرو تنها بودمحو گردد نقش هستی دل چو گردد صیقلیجوهر فولاد در آیینه ناپیدا بودسرمه بیداری دزدست خواب پاسبانمی رود ایمان به غارت دل چو نابینا بودگر فتد بینا و نابینا به چاهی از قضازان میان خجلت نصیب دیده بینا بودنیست صدر و آستان در مجلس روشندلانجای کف مانند عنبر بر سر دریا بوداز تبسم چون دهد پیوند دلها را به هم؟آن که از چین جبین شیرازه دلها بودگفتگوی طوطیان صائب سراسر قالبی استهر که بی تعلیم می گوید سخن گویا بود
غزل شماره ۲۶۱۳ آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بودروی ما دایم طرف با سیلی استاد بودآستین چندان که افشاندیم دست از ما نداشتدر دل ما ریشه غم جوهر فولاد بودسرو چون شمشیر زهرآلود می آمد به چشمبس که از سیر گلستان بی تو دل ناشاد بودزینهار از خرقه آرایان مشو غافل که منهر خشن پوشی که دیدم خانه صیاد بودمی کنند اهل هنر نام بزرگان را بلندبیستون آوازه ای گر داشت از فرهاد بودیاد ایامی که ما را بر سر از آزادگیسایه بال هما چون سایه جلاد بوداز قبول خلق دل سررشته را گم کرده بوددست رد بر سینه ما سیلی استاد بوداختر ما تا فروغ دولت بیدار داشتبر چراغ بزم ما دست حمایت باد بوداز ندامت سوخت هر کس بر دل ما زخم زدمرهم این صید از خاکستر صیاد بودناله ای کردیم و آتش در نهاد خود زدیمچون سپند آرام ما موقوف یک فریاد بودکم بلایی نیست صائب پرسش ارباب رسمچشم زخم عید ما دایم مبارکباد بود
غزل شماره ۲۶۱۴ ای خط بیرحم ازان عارض دمیدن زود بودآن گل نشکفته را نادیده چیدن زود بودکشت امید مرا می داشت شرمش تازه روخون لعل آبدارش را مکیدن زود بودزلف مشکین بود از دیوان رحمت آیتیبر سر او بی تأمل خط کشیدن زود بوددست بیداد سیه مستان بلند افتاده استورنه آن سیب زنخدان را مکیدن زود بودچشم او را فرصت نظاره می بایست دادنرگس این باغ را در خواب چیدن زود بودداشت تسخیر هزاران ملک دل را در نظرچشم او را زهر ناکامی چشیدن زود بودبا دل صدپاره عشاق چندین کار داشتشوخی مژگان او را آرمیدن زود بودبر گلستانی که از صد گل یکی نشکفته استچون خزان افسون بیرحمی دمیدن زود بوداز سر رغبت به حرف دادخواهان می رسیدحلقه انصاف در گوشش کشیدن زود بودبر سر آن غمزه خونخوار در عین غرورچون بلای آسمان غافل رسیدن زود بوددر زمین سینه ها تخم محبت می فشاندخال او را در پناه خط خزیدن زود بودخط ظالم برد از حد دل سیاهی را برونورنه صائب از دل وحشی رمیدن زود بود
غزل شماره ۲۶۱۵ از سعادت در دماغش بیضه پندار بودمغز مغرور هما را استخوان در کار بودعشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروختاولین پروانه اش مهر لب اظهار بودخانه ما در پناه پستی دیوار ماندورنه سیلاب حوادث سخت بی زنهار بودگفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته ترآن که روشنگر تصور کردمش زنگار بودتا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشتعید طفلان بود تا دیوانه در بازار بودسرو در قید رعونت ماند از آزادگیعجب ما را گوشمال بندگی در کار بودپرده گوش اجابت شبنم از سیماب داشتبلبل بی طالع ما تا درین گلزار بودشب که بی روی تو در پیمانه می می ریختمخنده مینا به گوشم ناله بیمار بودتا فکندم بار خلق از دوش، افتادم زپایکشتی من در گرانباری سبکرفتار بودتا نیفتادم، ندیدم کعبه مقصود رادر میان ما همین استادگی دیوار بودنیست حق تربیت صائب به من آیینه راطوطی من در حریم بیضه خوش گفتار بود