انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 261 از 718:  « پیشین  1  ...  260  261  262  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۶

گر چنین خوبان صلای جام الفت می دهند
بلبل محجوب ما را بال جرأت می دهند

حیرتی دارم که کافر نعمتان درد و داغ
چون به دست آه طومار شکایت می دهند؟

طفل طبعان چون مگس بر شهد جان چسبیده اند
تلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهند

خون ما را روز محشر شاهدی در کار نیست
لاله رخساران به خون ما شهادت می دهند

دولت حسن غریب آسان نمی آید به دست
روزگاری خاکمال گرد غربت می دهند

از برای عاقلان نزل بلا آماده اند
غافلان را سر به صحرای فراغت می دهند

خضر راهت گر کنند از راهزن ایمن مباش
در خور بیداری اینجا خواب غفلت می دهند

عاشقان در حسرت تیغ شهادت سوختند
آب این لب تشنگان را خوش به حکمت می دهند

صائب آن جمعی که تحصیل مروت کرده اند
سر اگر خواهد به خصم بی مروت می دهند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۷

داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهند
از خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهند

از لب پیمانه ها خیزد نوای العطش
پنبه مغز مرا گر بر سر مینا نهند

این عزیزانی که من در مصر دولت دیده ام
در ترازو جنس یوسف را به استغنا نهند

کشتی جمعی که دارد از توکل بادبان
بیشتر در غیر موسم روی در دریا نهند

پرتو رویش چنین گر مجلس افروزی کند
زود باشد شمعها سر را به جای پا نهند

غنچه خسبانی که سر پیچیده اند از روزگار
سر چو صائب بر سر زانوی استغنا نهند

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۸

منکران چون دیده شرم و حیا بر هم نهند
تهمت آلودگی بر دامن مریم نهند

ساده لوحانی که دل بر زندگانی بسته اند
بر سر ریگ روان بنیاد از شبنم نهند

نام رنگین فکرتان برگرد عالم می دود
بر دل خود دست اگر یک چند چون خاتم نهند

سیر چشمان قناعت با لب تبخاله ریز
داغهای بی نیازی بر دل زمزم نهند

اینقدر استادگی در زخم ناخن می کنند
وای اگر این ناکسان بر زخم ما مرهم نهند

کیمیای سازگاری خار را گل می کند
غم چه سازد با حریفانی که دل بر غم نهند؟

نیست حیف و میل در میزان عدل کردگار
هر چه زین سر بر تو افزودند زان سر کم نهند

زود باشد حشرشان در خاک با قارون شود
این گرانجانان که سیم و زر به روی هم نهند

صائب ارباب هوس دارند جوش العطش
روی اگر بر روی گل چون قطره شبنم نهند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۹

اهل همت خرده خود پیش درویشان نهند
مایه داران مروت گنج در ویران نهند

با جگر خوردن قناعت کن که این دون همتان
کفش پیش پای مهمان پیشتر از خوان نهند

شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق
در شنیدن بر سخنور منت احسان نهند

محضر روی عرقناک است بر پاکی دلیل
ساده لوح آنان که تهمت بر مه کنعان نهند

نیست دست اهل غیرت دست فرسود طبیب
منت درمان به جان از درد بی درمان نهند

داغ نومیدی است صائب گوهر بحر سراب
وای بر جمعی که دل بر وعده خوبان نهند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۰

بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بود
چشمه سوزن به تار بی گره دریا بود

بر ندارد دانه در زیر زمین چشم از سحاب
خاکساران را نظر بر عالم بالا بود

خون همت را به جوش آرد لب خشک سؤال
دست بی ساغر و بال گردن مینا بود

تا زهمراهان بریدم و اصل منزل شدم
زور بر راه آورد چون راهرو تنها بود

خاک در چشمش اگر تقصیر در ریزش کند
هر که خرجش همچو ابر از کیسه دریا بود

شورش عشق است در فرهاد از مجنون زیاد
سیل در کهسار پرغوغاتر از صحرا بود

گرچه جوهر نیست در آیینه های صیقلی
راز عشق از جبهه روشندلان پیدا بود

سد راه جرأت عاشق شود صائب حجاب
عشق می گردد هوس چون حسن بی پروا بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۱

دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود
دست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود

هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیست
دیده سوزن به کار خویشتن بینا بود

در سواد شهر نتوان عشق را پوشیده داشت
پرده اسرار عاشق دامن صحرا بود

چشم ما از خاک عزلت می پذیرد روشنی
صیقل آیینه ما شهپر عنقا بود

هر که از خود شد تهی، پر شد زآب زندگی
از سبکباری کدو تاج سر دریا بود

مجلس آرایی به دستوری که باید کرده اند
نور آگاهی اگر در دیده بینا بود

مدعا از وصل، لب از بوسه شیرین کردن است
روز ماتم بهتر از عیدی که بی حلوا بود

پرتو شمع تجلی را نپوشد لاله زار
فکر صائب در میان فکرها پیدا بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۲

رزق هر کس چون صدف از عالم بالا بود
فارغ از چین جبین موجه دریا بود

از دو عالم در گذشتم تا شدم فرد از جهان
زور بر راه آورد چون راهرو تنها بود

محو گردد نقش هستی دل چو گردد صیقلی
جوهر فولاد در آیینه ناپیدا بود

سرمه بیداری دزدست خواب پاسبان
می رود ایمان به غارت دل چو نابینا بود

گر فتد بینا و نابینا به چاهی از قضا
زان میان خجلت نصیب دیده بینا بود

نیست صدر و آستان در مجلس روشندلان
جای کف مانند عنبر بر سر دریا بود

از تبسم چون دهد پیوند دلها را به هم؟
آن که از چین جبین شیرازه دلها بود

گفتگوی طوطیان صائب سراسر قالبی است
هر که بی تعلیم می گوید سخن گویا بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۳

آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود
روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود

آستین چندان که افشاندیم دست از ما نداشت
در دل ما ریشه غم جوهر فولاد بود

سرو چون شمشیر زهرآلود می آمد به چشم
بس که از سیر گلستان بی تو دل ناشاد بود

زینهار از خرقه آرایان مشو غافل که من
هر خشن پوشی که دیدم خانه صیاد بود

می کنند اهل هنر نام بزرگان را بلند
بیستون آوازه ای گر داشت از فرهاد بود

یاد ایامی که ما را بر سر از آزادگی
سایه بال هما چون سایه جلاد بود

از قبول خلق دل سررشته را گم کرده بود
دست رد بر سینه ما سیلی استاد بود

اختر ما تا فروغ دولت بیدار داشت
بر چراغ بزم ما دست حمایت باد بود

از ندامت سوخت هر کس بر دل ما زخم زد
مرهم این صید از خاکستر صیاد بود

ناله ای کردیم و آتش در نهاد خود زدیم
چون سپند آرام ما موقوف یک فریاد بود

کم بلایی نیست صائب پرسش ارباب رسم
چشم زخم عید ما دایم مبارکباد بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۴

ای خط بیرحم ازان عارض دمیدن زود بود
آن گل نشکفته را نادیده چیدن زود بود

کشت امید مرا می داشت شرمش تازه رو
خون لعل آبدارش را مکیدن زود بود

زلف مشکین بود از دیوان رحمت آیتی
بر سر او بی تأمل خط کشیدن زود بود

دست بیداد سیه مستان بلند افتاده است
ورنه آن سیب زنخدان را مکیدن زود بود

چشم او را فرصت نظاره می بایست داد
نرگس این باغ را در خواب چیدن زود بود

داشت تسخیر هزاران ملک دل را در نظر
چشم او را زهر ناکامی چشیدن زود بود

با دل صدپاره عشاق چندین کار داشت
شوخی مژگان او را آرمیدن زود بود

بر گلستانی که از صد گل یکی نشکفته است
چون خزان افسون بیرحمی دمیدن زود بود

از سر رغبت به حرف دادخواهان می رسید
حلقه انصاف در گوشش کشیدن زود بود

بر سر آن غمزه خونخوار در عین غرور
چون بلای آسمان غافل رسیدن زود بود

در زمین سینه ها تخم محبت می فشاند
خال او را در پناه خط خزیدن زود بود

خط ظالم برد از حد دل سیاهی را برون
ورنه صائب از دل وحشی رمیدن زود بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۵

از سعادت در دماغش بیضه پندار بود
مغز مغرور هما را استخوان در کار بود

عشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروخت
اولین پروانه اش مهر لب اظهار بود

خانه ما در پناه پستی دیوار ماند
ورنه سیلاب حوادث سخت بی زنهار بود

گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته تر
آن که روشنگر تصور کردمش زنگار بود

تا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشت
عید طفلان بود تا دیوانه در بازار بود

سرو در قید رعونت ماند از آزادگی
عجب ما را گوشمال بندگی در کار بود

پرده گوش اجابت شبنم از سیماب داشت
بلبل بی طالع ما تا درین گلزار بود

شب که بی روی تو در پیمانه می می ریختم
خنده مینا به گوشم ناله بیمار بود

تا فکندم بار خلق از دوش، افتادم زپای
کشتی من در گرانباری سبکرفتار بود

تا نیفتادم، ندیدم کعبه مقصود را
در میان ما همین استادگی دیوار بود

نیست حق تربیت صائب به من آیینه را
طوطی من در حریم بیضه خوش گفتار بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 261 از 718:  « پیشین  1  ...  260  261  262  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA