غزل شماره ۲۶۵۷ هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شودهر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شودحسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیستسرو از آغوش تنگ قمریان رعنا شودحلقه بر در کوفتن چون مار دلرا می گزدبسته بهتر آن دری کز سخت رویی وا شودمی فشاند آستین بی نیازی بر جهاندست هر کس آشنا با دامن شبها شودازنظر بازی نمی گردند اهل دل ملولسیر کی چشم حباب از دیدن دریا شود؟لازم حسن است بیباکی به هر صورت که هستبیستون بر نقش شیرین بستر خارا شودچون رگ سنگ از کشاکش بازماند موجه اشصبر من گر لنگر بیتابی دریا شوددست خود صائب کسی کز چرک دنیا پاک شست بر فلک همکاسه خورشید چون عیسی شود
غزل شماره ۲۶۵۸ دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شودچون حباب از خود کند قالب تهی دریا شودقفل دل را نیست مفتاحی بغیر از دست سعیسنگ زن بر سینه تا این در به رویت وا شودگربه سنگ و آهن از چشم بدان گیرم پناهچشم بد از سنگ و آهن چون شرر پیدا شودمی توان روز سیاه از خصم داد خود گرفتصبر آن دارم که خط گرد رخش پیدا شوددر مقام حیرت دیدار، حرف وصوت نیستطوطی ازآیینه حیرانم که چون گویا شودچون نیفتد دل به حال مرگ بی شور جنون؟خلوت گورست خم چون خالی از صهبا شودشور عشق است این که بی سر کرد صد منصور رااز سر ما کی به دستار پریشان وا شود؟هر طلسمی را به نام باددستی بسته اندغنچه دل از نسیم صبح محشر وا شودآبرو صائب به گوهر دادن از دون همتی استوقت ابری خوش که دست خالی از دریا شود
غزل شماره ۲۶۵۹ سرکشی ازطاق ابروی بتان پیدا شودقوت بازوی هرکس از کمان پیدا شودمی شود خون خوردن من ظاهر ازرخسار یاراز گلستان حسن سعی باغبان پیدا شودسروها گردند آب و آبها گردند خشکدر گلستانی که آن سرو روان پیدا شوددر حریم وصل، عاشق راست می سازد نفسگرد این تیر سبکرو از نشان پیدا شودشادیی کز دل نباشد شعله خار و خس استگریه به زان خنده ای کز زعفران پیدا شودبرنمی خیزد به تنهایی صدا از هیچ دستلال گویا می شود چون ترجمان پیدا شودمی شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدیدجای بلبل در چمن فصل خزان پیدا شوداز سخن ظاهر شود گر جوهر تیغ زباناز خموشی لنگر تیغ زبان پیدا شودبیم غمازان مرا مهر دهن گردیده استحرف بسیارست اگر گوش گران پیدا شودجنبش نبض است بر بیماری و صحت دلیلهر چه مستورست در دل، از زبان پیدا شودگرچه ممکن نیست دیدن از لطافت روح رادر تن سیمین او بی پرده جان پیدا شودنیست ممکن تیر در بحر کمان لنگر کندچون حضور دل به زیر آسمان پیدا شود؟غفلت دل نفس را صائب کند مطلق عناندزد را جرأت ز خواب پاسبان پیدا شود
غزل شماره ۲۶۶۰ عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شوداین نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شودسالها باید چو مجنون پای در دامن کشیدتا زدامان بیابان محملی پیدا شودوحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترستسر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شودمی توانم سالها با دام و دد محشوربودمی خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شودنعل وارون و کلید فتح از یک آهن استتن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شودگر کند غربال صد ره دور گردون خاک رانیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شودرتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبانمی شود معلوم اگر روشندلی پیدا شودتخم در هر شوره زاری ریختن بی حاصل استصبر دارم تا زمین قابلی پیدا شودهیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشیندامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شودگوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصانباش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
غزل شماره ۲۶۶۱ کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شودریزش پوشیده می خواهد گدای بی سؤالعاشقان را دل ز شکرخند پنهان وا شوداز هلال عید دارد دل عبث چشم گشادکی گره با ناخن شیر از نیستان وا شود؟تیره روزانند باغ دلگشای یکدگردل چو پیوندد به آن زلف پریشان وا شودچرخ از بیم فضولی روترش دارد مداممیزبان سفله کی بر روی مهمان وا شود؟مانده ای ز آلوده دامانی تو در زندان جسمور نه از دیوار در بر ماه کنعان وا شودکارهای بسته را درمان بجز تسلیم نیستدیده پوشیده چون گردید حیران وا شوددر دل سنگین، علایق می دواند ریشه سختاز سلیمانی کجا زنار آسان وا شود؟بیغمان را نیست ره در خلوت ارباب حالغنچه خسبان را کجا دل از گلستان وا شود؟گر چه نگشاید گره از رشته های پر گرهدایم از باران گره از کار مستان وا شودبحر گوهردار را صائب بود تلخی بجاچین مناسب نیست از ابروی دربان وا شود
غزل شماره ۲۶۶۲ در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شودآبرو را چون کنی گردآوری گوهر شودجان روشن از گداز جسم می بالد به خودمی زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شودشکر می سازد شکایت را دل خرسند ماسبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شودحسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکنددامن صحرا به مجنون دامن محشر شودخط آزادی است سرو و بید را بی حاصلیسنگ می بارد به هر نخلی که بارآور شودتا چه گلها بشکفد از خار در پیراهنشدردمندی را که گل در پیرهن اخگر شودبلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بودعشق در گهواره چون عیسی سخن گستر شودبی وجودی آدمی را می کند صاحب وجودفرد هستی از خط باطل نکو محضر شودچون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شودبادبان چون غوطه در دریا زند لشگر شودمنتهای ناامیدی اول امیدهاستدست و پا از کار چون افتاد بال و پر شوداز دهان پاک می گردد سخن کامل عیارقطره چون افتاد در دست صدف گوهر شودنیست اهل حال را صائب زبان قیل و قالبر نمی آید نفس از نی چو پرشکر شود
غزل شماره ۲۶۶۳ بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شودبرگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شودجان کامل را نباشد در تن خاکی قرارمی شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شودتیره روزان سرمه چشمند اهل دید راکی غبار خاطر آیینه خاکستر شود؟هر که را چون شبنم گل چشم خواب آلود نیستغافل از خورشید کی از نرمی بستر شود؟روسیاهی شد دلیل کعبه مقصد مراتیرگی آیینه را رهبر به روشنگر شودنقطه بردارد چو دست خویش از گردآوریصفحه خاک از پریشان گردیش دفتر شودنیست قیل وقال را جا در دل عارف که موماز قبول نقش گردد ساده چون عنبر شودسینه پیش ناخن الماس می سازد سپرهر که خواهد چون عقیق ساده نام آور شودسنبل جنت شود در سینه چون بشکست آهگریه چون در دل گره شد چشمه کوثر شودآنقدر دست از جلای دیده و دل برمدارتا سر زانو ترا آیینه محشر شودتشنه خون می شود با تیغ چون پیوست آبهر که با آهن دلان آمیخت بد گوهر شودشمع می دزدد زبان خویش را صائب به کامدر شبستانی که کلک من سخن گستر شود
غزل شماره ۲۶۶۴ هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شودهر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شودگوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سراقطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شودناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیسچون شرر با خار آمیزد زبان آور شودراستی دامان جمعیت به دست آوردن استرشته چون هموار شد شیرازه گوهر شودجلوه سرو لب کوثر کند مژگان اودیده هر کس که از اشک ندامت تر شودآتش سوزان بود نزدیکی سیمین برانرشته در عقد گهر هر روز لاغرتر شوددیده از وضع مکرر خون خود را می خوردورنه دل در هر تپیدن عالم دیگر شودمی شود بر کاملان اوضاع دنیا خوشگوارتلخی از دریا نبیند قطره چون گوهر شوددر دل پرآتش خود جای صائب چون دهم؟نازنینی را که گل در پیرهن اخگر شود
غزل شماره ۲۶۶۵ چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شودمیوه مقصود هیهات است ازو حاصل شودمی گدازد غیرت همچشم صاحب درد راآب گردم چون به دریا قطره ای واصل شوددار نتواند سر منصور را در بر گرفتشاخ زندان می شود بر میوه چون کامل شودحسن عالمگیر لیلی چون براندازد نقابدامن صحرا به مجنون دامن محمل شوددرشمار نقطه سهوست در دیوان حشرخون گستاخی که داغ دامن قاتل شودهر که بردارد سر از نخوت ز پای اهل فقرخاک چون شد کاسه در یوزه سایل شودهمچو چشم بد بلایی نیست حسن و عشق رادر میان بلبل و گل شبنمی حایل شودخوش عنانی لازم دیوانگی افتاده استبید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شودپرده وحدت مقام نغمه منصور نیستبی محل چون مرغ بر آهنگ زد بسمل شودسیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوینیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شودمی زند صائب به چوب دار حدش روزگاراز می منصور هر کس مست و لایعقل شود
غزل شماره ۲۶۶۶ هر که در راه طلب صادق بود واصل شودراههای راست آخر محو در منزل شودزردرویی در شراب بی خمار عشق نیستروز محشر خون ما گلگونه قاتل شودجسم خاکی چون کهن شود قابل تعمیر نیستراست نتوان ساختن دیوار چون مایل شودآب جوهر می شود درجوی تیغ آبدارهر که با صاحبدلان پیوست صاحبدل شودچربی پهلوست آبستن به رنج لاغریروی در نقصان گذارد ماه چون کامل شودسرعت سیلاب در آغوش پل گردد زیادچون دوتا گردید قامت، عمر مستعجل شودلفظ نتواند حجاب معنی روشن شدنکی غبار خط میان ما و او حایل شود؟گر دو صد عاقل شود دیوانه صائب فارغممی شوم دیوانه گر دیوانه ای عاقل شود!