انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 266 از 718:  « پیشین  1  ...  265  266  267  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۷

هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود
هر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود

حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست
سرو از آغوش تنگ قمریان رعنا شود

حلقه بر در کوفتن چون مار دلرا می گزد
بسته بهتر آن دری کز سخت رویی وا شود

می فشاند آستین بی نیازی بر جهان
دست هر کس آشنا با دامن شبها شود

ازنظر بازی نمی گردند اهل دل ملول
سیر کی چشم حباب از دیدن دریا شود؟

لازم حسن است بیباکی به هر صورت که هست
بیستون بر نقش شیرین بستر خارا شود

چون رگ سنگ از کشاکش بازماند موجه اش
صبر من گر لنگر بیتابی دریا شود

دست خود صائب کسی کز چرک دنیا پاک شست
بر فلک همکاسه خورشید چون عیسی شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۸

دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود
چون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود

قفل دل را نیست مفتاحی بغیر از دست سعی
سنگ زن بر سینه تا این در به رویت وا شود

گربه سنگ و آهن از چشم بدان گیرم پناه
چشم بد از سنگ و آهن چون شرر پیدا شود

می توان روز سیاه از خصم داد خود گرفت
صبر آن دارم که خط گرد رخش پیدا شود

در مقام حیرت دیدار، حرف وصوت نیست
طوطی ازآیینه حیرانم که چون گویا شود

چون نیفتد دل به حال مرگ بی شور جنون؟
خلوت گورست خم چون خالی از صهبا شود

شور عشق است این که بی سر کرد صد منصور را
از سر ما کی به دستار پریشان وا شود؟

هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند
غنچه دل از نسیم صبح محشر وا شود

آبرو صائب به گوهر دادن از دون همتی است
وقت ابری خوش که دست خالی از دریا شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۹

سرکشی ازطاق ابروی بتان پیدا شود
قوت بازوی هرکس از کمان پیدا شود

می شود خون خوردن من ظاهر ازرخسار یار
از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

سروها گردند آب و آبها گردند خشک
در گلستانی که آن سرو روان پیدا شود

در حریم وصل، عاشق راست می سازد نفس
گرد این تیر سبکرو از نشان پیدا شود

شادیی کز دل نباشد شعله خار و خس است
گریه به زان خنده ای کز زعفران پیدا شود

برنمی خیزد به تنهایی صدا از هیچ دست
لال گویا می شود چون ترجمان پیدا شود

می شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید
جای بلبل در چمن فصل خزان پیدا شود

از سخن ظاهر شود گر جوهر تیغ زبان
از خموشی لنگر تیغ زبان پیدا شود

بیم غمازان مرا مهر دهن گردیده است
حرف بسیارست اگر گوش گران پیدا شود

جنبش نبض است بر بیماری و صحت دلیل
هر چه مستورست در دل، از زبان پیدا شود

گرچه ممکن نیست دیدن از لطافت روح را
در تن سیمین او بی پرده جان پیدا شود

نیست ممکن تیر در بحر کمان لنگر کند
چون حضور دل به زیر آسمان پیدا شود؟

غفلت دل نفس را صائب کند مطلق عنان
دزد را جرأت ز خواب پاسبان پیدا شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۰

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست
سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

می توانم سالها با دام و دد محشوربود
می خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است
تن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را
نیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شود

رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان
می شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره زاری ریختن بی حاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین
دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۱

کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟
از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شود

ریزش پوشیده می خواهد گدای بی سؤال
عاشقان را دل ز شکرخند پنهان وا شود

از هلال عید دارد دل عبث چشم گشاد
کی گره با ناخن شیر از نیستان وا شود؟

تیره روزانند باغ دلگشای یکدگر
دل چو پیوندد به آن زلف پریشان وا شود

چرخ از بیم فضولی روترش دارد مدام
میزبان سفله کی بر روی مهمان وا شود؟

مانده ای ز آلوده دامانی تو در زندان جسم
ور نه از دیوار در بر ماه کنعان وا شود

کارهای بسته را درمان بجز تسلیم نیست
دیده پوشیده چون گردید حیران وا شود

در دل سنگین، علایق می دواند ریشه سخت
از سلیمانی کجا زنار آسان وا شود؟

بیغمان را نیست ره در خلوت ارباب حال
غنچه خسبان را کجا دل از گلستان وا شود؟

گر چه نگشاید گره از رشته های پر گره
دایم از باران گره از کار مستان وا شود

بحر گوهردار را صائب بود تلخی بجا
چین مناسب نیست از ابروی دربان وا شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۲

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود

جان روشن از گداز جسم می بالد به خود
می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود

شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما
سبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شود

حسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکند
دامن صحرا به مجنون دامن محشر شود

خط آزادی است سرو و بید را بی حاصلی
سنگ می بارد به هر نخلی که بارآور شود

تا چه گلها بشکفد از خار در پیراهنش
دردمندی را که گل در پیرهن اخگر شود

بلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود
عشق در گهواره چون عیسی سخن گستر شود

بی وجودی آدمی را می کند صاحب وجود
فرد هستی از خط باطل نکو محضر شود

چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
بادبان چون غوطه در دریا زند لشگر شود

منتهای ناامیدی اول امیدهاست
دست و پا از کار چون افتاد بال و پر شود

از دهان پاک می گردد سخن کامل عیار
قطره چون افتاد در دست صدف گوهر شود

نیست اهل حال را صائب زبان قیل و قال
بر نمی آید نفس از نی چو پرشکر شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۳

بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود
برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود

جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار
می شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود

تیره روزان سرمه چشمند اهل دید را
کی غبار خاطر آیینه خاکستر شود؟

هر که را چون شبنم گل چشم خواب آلود نیست
غافل از خورشید کی از نرمی بستر شود؟

روسیاهی شد دلیل کعبه مقصد مرا
تیرگی آیینه را رهبر به روشنگر شود

نقطه بردارد چو دست خویش از گردآوری
صفحه خاک از پریشان گردیش دفتر شود

نیست قیل وقال را جا در دل عارف که موم
از قبول نقش گردد ساده چون عنبر شود

سینه پیش ناخن الماس می سازد سپر
هر که خواهد چون عقیق ساده نام آور شود

سنبل جنت شود در سینه چون بشکست آه
گریه چون در دل گره شد چشمه کوثر شود

آنقدر دست از جلای دیده و دل برمدار
تا سر زانو ترا آیینه محشر شود

تشنه خون می شود با تیغ چون پیوست آب
هر که با آهن دلان آمیخت بد گوهر شود

شمع می دزدد زبان خویش را صائب به کام
در شبستانی که کلک من سخن گستر شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۴

هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود

گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا
قطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شود

ناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیس
چون شرر با خار آمیزد زبان آور شود

راستی دامان جمعیت به دست آوردن است
رشته چون هموار شد شیرازه گوهر شود

جلوه سرو لب کوثر کند مژگان او
دیده هر کس که از اشک ندامت تر شود

آتش سوزان بود نزدیکی سیمین بران
رشته در عقد گهر هر روز لاغرتر شود

دیده از وضع مکرر خون خود را می خورد
ورنه دل در هر تپیدن عالم دیگر شود

می شود بر کاملان اوضاع دنیا خوشگوار
تلخی از دریا نبیند قطره چون گوهر شود

در دل پرآتش خود جای صائب چون دهم؟
نازنینی را که گل در پیرهن اخگر شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۵

چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود

می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را
آب گردم چون به دریا قطره ای واصل شود

دار نتواند سر منصور را در بر گرفت
شاخ زندان می شود بر میوه چون کامل شود

حسن عالمگیر لیلی چون براندازد نقاب
دامن صحرا به مجنون دامن محمل شود

درشمار نقطه سهوست در دیوان حشر
خون گستاخی که داغ دامن قاتل شود

هر که بردارد سر از نخوت ز پای اهل فقر
خاک چون شد کاسه در یوزه سایل شود

همچو چشم بد بلایی نیست حسن و عشق را
در میان بلبل و گل شبنمی حایل شود

خوش عنانی لازم دیوانگی افتاده است
بید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شود

پرده وحدت مقام نغمه منصور نیست
بی محل چون مرغ بر آهنگ زد بسمل شود

سیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوی
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

می زند صائب به چوب دار حدش روزگار
از می منصور هر کس مست و لایعقل شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۶

هر که در راه طلب صادق بود واصل شود
راههای راست آخر محو در منزل شود

زردرویی در شراب بی خمار عشق نیست
روز محشر خون ما گلگونه قاتل شود

جسم خاکی چون کهن شود قابل تعمیر نیست
راست نتوان ساختن دیوار چون مایل شود

آب جوهر می شود درجوی تیغ آبدار
هر که با صاحبدلان پیوست صاحبدل شود

چربی پهلوست آبستن به رنج لاغری
روی در نقصان گذارد ماه چون کامل شود

سرعت سیلاب در آغوش پل گردد زیاد
چون دوتا گردید قامت، عمر مستعجل شود

لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن
کی غبار خط میان ما و او حایل شود؟

گر دو صد عاقل شود دیوانه صائب فارغم
می شوم دیوانه گر دیوانه ای عاقل شود!
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 266 از 718:  « پیشین  1  ...  265  266  267  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA