انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 267 از 718:  « پیشین  1  ...  266  267  268  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۷

هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود
کاه چون بی دانه گردد خرج آب و گل شود

از غبار جسم پروا نیست سالک را که سیل
از گرانسنگی به دریا زودتر واصل شود

می برد از دیدن هر ذره فیض آفتاب
دیده هرکس که روشن از فروغ دل شود

موش با جاروب در سوراخ نتوانست رفت
خواجه با چندین علایق چون به حق واصل شود؟

در بیابان سهل باشد چشم پوشیدن ز خضر
وای بر آن کس که از یاد خدا غافل شود

لعل گردد سنگ اگر از انقلاب روزگار
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

می کشد هرکس که آهی ما پریشان می شویم
بید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شود

جان ز قرب جسم در رفتن گرانی می کند
هر که با کاهل رفیق راه شد کاهل شود

جبهه واکرده بر محتاج ابر رحمت است
چین ابرو آیه نومیدی سایل شود

مد آهی می کند زیر وزبر افلاک را
آنچنان کز خط کشیدن صفحه ای باطل شود

مشت خاکی چون شود سیلاب را مانع ز بحر؟
دیده ما را کجا دیوار و در حایل شود؟

در زوال خویش دارد سعی همچون آفتاب
هر که از پستی به معراج شرف مایل شود

از تراشیدن نگردد صاف روی نوخطان
ریشه جوهر به آب تیغ کی زایل شود؟

نیست در یکتایی حق هیچ کس را اشتباه
در نماز و تر ممکن نیست شک داخل شود

داغ چون شد کهنه بر خاطر گرانی می کند
شمع چون خاموش گردد بار بر محفل شود

سیل را هر موجه دریا عنان دیگرست
رهنورد شوق کی آسوده در منزل شود؟

دست از تعمیر تن بردار در پیرانه سر
راست نتوان ساختن دیوار چون مایل شود

دیده پوشیده را صائب گشاد از حیرت است
بر خط تسلیم سر نه، کار چون مشکل شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۸

جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود
کس ندارد یاد کز یک گل جهان پر گل شود

خارخار سیر جنت از دلش بیرون رود
دیده هرکس ز روی دوستان پر گل شود

تا به چند ای غنچه لب در پرده خواهی حرف گفت؟
دست بردار از دهان تا بوستان پر گل شود

تا چه گلها بشکفد از غنچه منقار او
بلبلی کز خار خارش آشیان پر گل شود

بخیه زخم نمایان من از اشک من است
از کواکب کوچه باغ کهکشان پر گل شود

حسن هیهات است حق، عشق را ضایع کند
بلبلان را ازحدیث گل دهان پر گل شود

گر برآید ماه مصر از چاه با این آب و تاب
کوه و دشت ازنقش پای کاروان پر گل شود

برگ عیش عاشقان از برگریزان فناست
از فروغ ماه دامان کتان پر گل شود

چار دیوار قفس از نغمه رنگین من
در بهاران چون حریم گلستان پر گل شود

هر نواسنجی که سر در زیر بال خود کشد
خلوتش چون غنچه صائب در خزان پر گل شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۶۹

ساغر می دور از آن لبها اگر یک دم شود
خط به گرد ساغر می حلقه ماتم شود

دست ارباب مروت در حنای غفلت است
زخم ما را خون گرم ما مگر مرهم شود

عشق دارد دامها در خاک در هر ذره ای
ورنه تنها دانه ای چون رهزن آدم شود؟

نرگس مست تو از می می شود هشیارتر
سرمه خواب گران در چشم آهو رم شود

برق را آسودگی در جامه فانوس نیست
راز عاشق اخگر پیراهن محرم شود

در خم هر حلقه یک عالم پریشان خفته است
آه اگر آن زلف از باد صبا درهم شود

سرکشی تا چند خواهی کرد ای ابروکمان؟
صبر آن دارم که زور این کمانها کم شود

بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن
عشق اگر بر سنگ اندازد نظر آدم شود

دیده امید ما از آرزو پر می شود
ساغر خورشید اگر لبریز از شبنم شود

هر که رو آرد به طوف کعبه با اشک نیاز
نقش پایش پیروان را چشمه زمزم شود

فکر روشن می کند آیینه ادراک را
سر مپیچ از کاسه زانو که جام جم شود

از غبار غم فلکها مهره گل گشته اند
دل درین ماتم سرا چون می شود بی غم شود؟

پایکش چون کعبه در دامن که در ملک وجود
هر که در دامن کشد پا قبله عالم شود

وادی نام است سنگ راه ارباب کرم
هر که صائب طی این وادی کند حاتم شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۰

کی به وصل از سینه عاشق تمنا کم شود؟
نیست ممکن تشنگی از آب دریا کم شود

دامن صحرا نبرد ازخاطر مجنون غبار
این نه آن گرد است کز دامان صحرا کم شود

می کند شور محبت را خموشی مایه دار
چون سر خم باز باشد جوش صهبا کم شود

گریه روغن کشتن آتش بود صورت پذیر
ممکن است از روغن بادام سودا کم شود

از دورویان در جهان آثار یکرنگی نماند
کاش زین گلزار این گلهای رعنا کم شود

گرچه در سنگ ملامت چون شرر گردد نهان
از سر دیوانه هیهات است سودا کم شود

نیست ممکن پختگی تحصیل کردن در وطن
خامی عنبر کجا از جوش دریا کم شود؟

با نفس نتوان غبار از سینه آیینه برد
عشق دردی نیست کز تدبیر عیسی کم شود

دیده آیینه را در خواب کردن مشکل است
خیره چشمان را کجا ذوق تماشا کم شود؟

رشته طول امل را حرص می سازد دراز
حرص هیهات است از پیران دنیا کم شود

برق اگر درهم نوردد صائب این گلزار را
نیست ممکن خاری از باغ تمنا کم شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۱

نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود
گوشه عزلت بهشتی نیست حورش کم شود

رتبه آزادگی بالاترست از بندگی
هر که فهمیده است، در دولت غرورش کم شود

سالک افسرده فانی می شود پیش از وصول
روزی خاک است هر سیلی که زورش کم شود

در سبک مغزان اثر کمتر کند رطل گران
نیست هر کس را شعوری، چون شعورش کم شود؟

در طلب چون صبح عالمتاب هرکس صادق است
نیست ممکن قرص خورشید از تنورش کم شود

بجز پرشور جنون لنگر نمی گیرد به خود
کی ز سنگ کودکان دیوانه شورش کم شود

از فروغ عاریت بگذر که مه با آفتاب
می شود نزدیکتر چندان که نورش کم شود

از کهنسالی نمی گردد ملایم آسمان
تا کمان حلقه است هیهات است زورش کم شود

هر که داغ لاله رخساری برد با خود به خاک
نیست ممکن روشنی از خاک گورش کم شود

نشأه گفتار صائب گشت در پیری زیاد
می شود پرزورتر چون باده شورش کم شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۲

حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود

نیست در پیکان سرایت خنده سوفار را
تنگی دلها کی از لبهای خندان کم شود

خون به خون شستن ندارد جزندامت حاصلی
عشق دردی نیست کز سیر گلستان کم شود

وسعت مشرب کند هموار وضع چرخ را
شور سیلاب بهاران در بیابان کم شود

تا بود پیوسته با لعل لب سیراب یار
آب هیهات است از آن چاه زنخدان کم شود

گر به بلبل واگذار دیده بانی باغبان
نیست ممکن برگ سبزی از گلستان کم شود

می کند خم باده کم جوش را پرزورتر
خوبی یوسف کجا از چاه و زندان کم شود

حسن کامل می کند کوتاه دست زلف را
در بلندی سایه خورشید تابان کم شود

دیده شور سکندر تا بود در چاشنی
خضر را کی تشنگی از آب حیوان کم شود؟

عرض نعمت دستگاه حرص را سازد زیاد
نیست ممکن حرص مور از شکرستان کم شود

گر کند صد ماه نو را هر زمان ماه تمام
نیست ممکن ذره ای از مهر تابان کم شود

لنگر بیتابی دریا نمی گردد گهر
کی جنون دیوانه را از سنگ طفلان کم شود؟

باده نتوانست صائب زنگ غم از دل زدود
از گهر گرد یتیمی کی به طوفان کم شود؟

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۳

گفتگو از عقد دندان گوهر غلطان شود
پوچ گو گردد کهنسالی که بی دندان شود

مگذران در خواب غفلت زندگانی را که عمر
چون فلاخن از گرانجانی سبک جولان شود

نیست اهل عشق را اندیشه ای از درد و داغ
بر خلیل الله آتش سنبل و ریحان شود

می برد گیرایی از کف روی تلخ میزبان
خشک از آن در بحر دایم پنجه مرجان شود

از عزیزی می شود فرمانروای رود نیل
روی یوسف چون کبود از سیلی اخوان شود

غافلان را تنگدستی می شود رهبر به حق
رو به دریا می کند ابری که بی باران شود

لب به شکر خنده مگشا همچو بیدردان که زود
می دهد بر باد سر را پسته چون خندان شود

از دل روشن توان صائب به عیب خود رسید
وای بر آن کس کز این آیینه رو گردان شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۴

حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود
خاک اطلس پوش گردد تیغ چون عریان شود

عشق عالمسوز را تسلیم سازد مهربان
بر خلیل الله آتش سنبل و ریحان شود

ناله عشاق سازد حسن را بیرحم تر
آتش گل را فغان بلبلان دامان شود

در غبار خط نهان گردید آن چشم سیاه
خانه ظالم به اندک فرصتی ویران شود

می گران گردیده است از می پرستیهای من
توبه از می می کنم چندان که می ارزان شود!

در نگیرد صحبت زاهد به صوفی مشربان
زشت در یک دیدن از آیینه رو گردان شود

می کند نان بخیل آیینه دل را سیاه
وای بر آن کس که بر خوان فلک مهمان شود

جنگ دارد ظالم از بی آلتی با خویشتن
خون خود را می خورد گرگی که بی دندان شود

سیل بیکارست چون از خود بر آرد خانه آب
نفس چون طغیان نماید بدتر از شیطان شود

مرگ نتواند ز کویش پای من کوتاه کرد
خار در ایام خشکی حافظ بستان شود

می رسد فیض سبکروحان به اطراف جهان
می شود آفاق روشن، صبح چون خندان شود

عشق ما را بی نیاز از درد و داغ زخم ساخت
ملک ویران از عدالت زود آبادان شود

خامه صائب چو آغاز گهرریزی کند
زنده رود تازه ای پیدا در اصفاهان شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۵

حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود
روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود

دل چه خونها می خورد دور از شراب لاله رنگ
مرگ عیدست آن چراغی را که بی روغن شود

ای صبا، جان تازه می گردد ز تغییر لباس
چند اوقات تو صرف بوی پیراهن شود؟

آه بی لخت جگر از دل نمی تازد به چرخ
سخت می ترسم بر این مجمر که بی روزن شود

گرد رنگ سایه نتوانست گردیدن خزان
خاکساری سد راه جرأت دشمن شود

چشم مجنون چشم لیلی را سخنگو می کند
عشق چون پر کار افتد حسن صاحب فن شود

چون بصیرت نیست، باشد حلقه بیرون در
آفتاب وماه اگر در دیده روزن شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۷۶

خاک نتواند حجاب دیده روشن شود
دیده روشن چراغی نیست بی روغن شود

می کشد سررشته خواری به عزت عاقبت
رد گلشن هر چه شد پیرایه گلخن شود

هر نسیمی می تواند خضر راه او شدن
هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود

چرب نرمی رتبه ای دارد که با حکم روان
آب روشن زبردست موجه روغن شود

نفس سرکش را کند مغرور، دنیای خسیس
در بساط شعله خار و خس رگ گردن شود

عارفان را دل قوی گردد ز موج حادثات
بحر از باد مخالف صاحب جوشن شود

این جواب آن غزل صائب که می گوید مسیح
یاد روی او کنم تا خانه ام روشن شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 267 از 718:  « پیشین  1  ...  266  267  268  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA