غزل شماره ۲۷۴۷ یوسف زندانی ما راحت از دنیا ندیداز عزیزان هیچ کس خوابی برای ما ندیدوحشت دیوانه ما را چه نسبت با غزال؟گرد ما را هیچ کس در دامن صحرا ندیددامن حیرت به دست آورد درین طوفان که موجمحو ساحل تا نشد آسایش از دریا ندیداحتیاط شیشه دل سنگ ره ما گشته استسیل ازان واصل به دریا شد که پیش پا ندیدگو بیا زیر لوای عشق عاشق را ببینهر که کوه قاف را در سایه عنقا ندیدسوخت برق بی نیازی خرمن افلاک رازیر پای خویش آن معشوق بی پروا ندیدهر که را چون بید مجنون بر گرفت از خاک عشقتیغ اگر بارید بر فرق سرش، بالا ندیدتیرگی از بخت ما صائب سخن بیرون نبردشمع روشن کرد محفل را و پیش پا ندید
غزل شماره ۲۷۴۸ ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسیدسینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسیدرفته بود از رفتن گل شورش ما کم شودنوبهار خط به فریاد جنون ما رسیداز ملامت شد جنون نارسای ما تمامشد می پرزور هر سنگی به این مینا رسیدصحبت ما دردمندان کیمیای صحت استمایه درمان شود هرکس به درد ما رسیدگوی شهرت می توان بردن ز میدان بی طرفمفت زد مجنون که پیش از ما به این صحرا رسیدگرچه شبنم بود از افتادگان این چمناز سحرخیزی به خورشید جهان پیما رسیدبیکسان صائب نمی باشند بی فریادرسکوه قاف آخر به داد وحشت عنقا رسید
غزل شماره ۲۷۴۹ باده منصور در جام و سبوی من رسیدصاف شد این سیل خونین تا به جوی من رسیدعالمی خوشوقت شد از نافه سودای منبر جنون زد بر دماغ هر که بوی من رسیدگشت شیرین از صفای سینه من چون صدفآب تلخ و شور دریا تا به جوی من رسیدعشق نارس بود تا در شیشه افلاک بوداین شراب خام آخر در کدوی من رسیدغیرتم از نارسایی خون خود را می خوردگرچه از مشرق به مغرب گفتگوی من رسیدآب آهن را زمین تشنه لب آهن رباستتیغ او خواهد به فریاد گلوی من رسیدآه نومیدی غبار هستیم را برده بودبر سر بالین من تا چاره جوی من رسیددر تلافی کوه غم از خاطرش برداشتمدوش هرکس را گرانی از سبوی من رسیدسالکان را شوق من صائب سبکرفتار کردهرکسی هرجا رسید از گفتگوی من رسید
غزل شماره ۲۷۵۰ دل به دارالامن حیرت نه به آسانی رسیدداد جان این صید بسمل تابه حیرانی رسیدمزد تسلیم است دارد عشق اگر قربانییگشت چون تسلیم اسماعیل، قربانی رسیدچون رسد وقت رهایی قفل می گردد کلیدخواب در آخر به داد ماه کنعانی رسیدقامت خم مرکب چوگانی راه فناستعذر را بر طاق نه، چون اسب چوگانی رسیددر کنار مادر افتاد از گریبان لحدهر که را اینجا فزون آزار جسمانی رسیدپاک از گرد علایق شو که شبنم زین چمندر وصال آفتاب از پاکدامانی رسیدخاک صحرای قناعت در مذاقش شد شکرمور ما تا بر سر خوان سلیمانی رسیدنیست صائب مومیایی جز شکست خویشتنشیشه دل را شکستی کز تن آسانی رسید
غزل شماره ۲۷۵۱ وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشیدخط باطل بر سواد شهر از سودا کشیدصدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خارپای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشیدنیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجاساغر یک بزم می باید مرا تنها کشیدمی شود در دیده ها شیرین تر از آب گهرهر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشیدطالع ما کرد یاری، ورنه آهوی حرمبر امید آن کمند زلف گردنها کشیدمی کند در سایه افکندن کنون استادگیسرو بالایی که از آغوش من بالا کشیدسر بلندان زور غفلت را ز سر وامی کننددور اول پنبه را از گوش خود مینا کشیدتنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیستاز لب پیمانه نتوان حرف مجلس واکشیدراستی زنهار چشم از مردم دنیا مداراز عصا در خانه خود دست نابینا کشیدگوشه ای از وسعت مشرب اگر افتد به دستدر همین جا می توان در صحن جنت واکشیدمی پرد از شوق می چشم امیدش همچناناز خرابات مغان هر چند صائب پا کشید
غزل شماره ۲۷۵۲ وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشیددر سواد اعظم چشم غزالان واکشیدمگذر از دریوزه دلها که از ارباب فقرآن توانگر شد که هویی بر در دلها کشیدسد راه عجز، ترک شیوه عاجزکشی استکور شد هرکس عصا از دست نابینا کشیدابر ما بر آب گوهر می فشاند آستینپرده تلخی چرا بر روی خود دریا کشیدخاتم از شوق تو اینجا می کند قالب تهیتا به کی ای لعل خواهی سختی ازخارا کشید؟چون نشوید باغبان از باغ دست تربیت؟آب شد سرو چمن چون سرو او بالا کشیدسنگ گردیده است از فولاد جوهردارترتیشه من بس که ناخن بر رخ خارا کشیدکشتنی ارباب غیرت را بتر از عفو نیستدشمن از کوتاه بینی انتقام از ما کشیداز سواد خاک، صائب نقد آسایش مجویاین رقم دست قضا بر شهپر عنقا کشید
غزل شماره ۲۷۵۳ مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشیدطاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشیدخامه مانی کز او آب طراوت می چکیدموی آتش دیده شدتا آن گل رو را کشیدخامه مو در کفش سر رشته زنار شدنقش پردازی که زلف کافر او را کشیددیگر از بار خجالت سرو سر بالا نکردتا مصور بر ورق آن قد دلجو را کشیدرشته عمرش به آب زندگی پیوسته شدخامه مویی که آن لعل سخنگو را کشیددست و پا گم می کند از شوخی تمثال اوآن که صد ره بی کمند و دام آهو را کشیدحیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دستمی توان صائب شبیه چهره او را کشید
غزل شماره ۲۷۵۴ پای در دامان تسلیم و رضا باید کشیداطلس افلاک را در زیر پا باید کشیدنیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور رادر محیط بیکران دست از شنا باید کشیدگر نمی آیی برون از خود به استقبال مرگگردنی چون شمع در راه صبا باید کشیدپا کشیدن بر تو در راه طلب گر مشکل استرهروان عشق را خاری ز پا باید کشیدتلخی زهر فنا از زندگانی بیش نیستبا لب خندان به سر این رطل را باید کشیدبهره چشم از بساط زود سیر روزگارنیست چندانی که ناز توتیا باید کشیدچون میسر نیست سیر بحر بی کشتی تراتلخی دریا ز روی ناخدا باید کشیدتا درین بیت الحزن چون پیر کنعان ساکنیبوی یوسف از گریبان صبا باید کشیدتا مگر چون دانه گندم بر آیی رو سفیدروزگاری سختی نه آسیا باید کشیدحسن عالم را به رنگ خویش برمی آورداز سر هر خار ناز گل جدا باید کشیدمن که چون یوسف قرار بندگی دادم به خویشاز عزیزان منت احسان چرا باید کشید؟زود پیوندد شب کوته به خورشید بلندخط چو سر زد دست ازان زلف دو تا باید کشیدهیچ مشکل نیست نگشاید به آه نیمشبخویش را صائب به زیر این لوا باید کشید
غزل شماره ۲۷۵۵ شوخی میخانه از محراب می باید کشیداز سراب خشک، ناز آب می باید کشیدصحبت آیینه رویان زنگ از دل می بردباده روشن شب مهتاب می باید کشیدمی کند کار می و مطرب سرود بلبلانوقت گل دست از شراب ناب می باید کشیدوسعت دریا پریشان می کند زلف حواسخویش را در حلقه گرداب می باید کشیدتاب آلایش ندارد دامن پاک فنااز دوعالم دست و دل را آب می باید کشیدآه ازین شورش که ناز دولت بیدار رااز سبک قدران سنگین خواب می باید کشیددامن سیماب را آیینه نتواند گرفتدست از اصلاح دل بیتاب می باید کشیدهیچ طاعت همچو احیای زمین مرده نیستباده را در گوشه محراب می باید کشیدبا گلوی تشنه نتوان رفت راه نیستیاز دم تیغ شهادت آب می باید کشیدمی کند گوش گران کوته زبان خلق راسد آهن پیش این سیلاب می باید کشیددر طریق سعی می باید نفس را سوختنسرمه ای در چشم سنگین خواب می باید کشیدتا چو خورشید درخشان مطلعی رنگین کنیاز شفق صد کاسه خوناب می باید کشیدتا شوی سرحلقه نازک خیالان چون کمرروزگاری مشق پیچ وتاب می باید کشیدتا نگردیده است خاکت کوزه از شور جنونانتقام از چرخ چون دولاب می باید کشیدچون بدخشان سنگ خود را لعل کردن سهل نیستمنت خورشید عالمتاب می باید کشیدکشتی دل جز سبکباری ندارد بادباندامن رغبت ز خورد و خواب می باید کشیدبا دهان خشک در آغوش دریا چون صدفانتظار گوهر نایاب می باید کشیدسینه گرمی به دست آور، و گرنه نازهااز سمور و قاقم و سنجاب می باید کشیدیا نمی باید کمر بستن درین دریا چو موجیا گلیم خار وخس از آب می باید کشیددر دل شبها به عذر روسیاهی گاه گاهقامتی چون شمع در محراب می باید کشیدغوطه زن در بحر حیرت، ورنه از هر موجه ایهمچو ماهی وحشت قلاب می باید کشیدچاره دردسر عقل است صائب درد میصندلی بر جبهه زین سیلاب می باید کشید
غزل شماره ۲۷۵۶ در سر پل باده چون سیلاب می باید کشیدمی به کشتی در کنار آب می باید کشیدمی توان تا چشمی از روی گلستان آب دادپرده نسیان به روی خواب می باید کشیدکم نه ای از بلبل و قمری درین بستانسراناله ای چند از دل بیتاب می باید کشیددر سیاهی می کند می کار آب زندگیدر دل شبها شراب ناب می باید کشیدصحبت روشن ضمیران زنگ از دل می بردباده روشن شب مهتاب می باید کشیدساده کن از فلس خود را، ورنه از هر موجه ایهمچو ماهی وحشت قلاب می باید کشیدخون کنم دل را که تا این مایه تشویش هستمنت دلجویی از احباب می باید کشیدبا لب لعل بتان افتاده صائب کار ماتشنه ما را ز گوهر آب می باید کشید