انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 275 از 718:  « پیشین  1  ...  274  275  276  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۷

یوسف زندانی ما راحت از دنیا ندید
از عزیزان هیچ کس خوابی برای ما ندید

وحشت دیوانه ما را چه نسبت با غزال؟
گرد ما را هیچ کس در دامن صحرا ندید

دامن حیرت به دست آورد درین طوفان که موج
محو ساحل تا نشد آسایش از دریا ندید

احتیاط شیشه دل سنگ ره ما گشته است
سیل ازان واصل به دریا شد که پیش پا ندید

گو بیا زیر لوای عشق عاشق را ببین
هر که کوه قاف را در سایه عنقا ندید

سوخت برق بی نیازی خرمن افلاک را
زیر پای خویش آن معشوق بی پروا ندید

هر که را چون بید مجنون بر گرفت از خاک عشق
تیغ اگر بارید بر فرق سرش، بالا ندید

تیرگی از بخت ما صائب سخن بیرون نبرد
شمع روشن کرد محفل را و پیش پا ندید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۸

ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسید
سینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسید

رفته بود از رفتن گل شورش ما کم شود
نوبهار خط به فریاد جنون ما رسید

از ملامت شد جنون نارسای ما تمام
شد می پرزور هر سنگی به این مینا رسید

صحبت ما دردمندان کیمیای صحت است
مایه درمان شود هرکس به درد ما رسید

گوی شهرت می توان بردن ز میدان بی طرف
مفت زد مجنون که پیش از ما به این صحرا رسید

گرچه شبنم بود از افتادگان این چمن
از سحرخیزی به خورشید جهان پیما رسید

بیکسان صائب نمی باشند بی فریادرس
کوه قاف آخر به داد وحشت عنقا رسید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۹

باده منصور در جام و سبوی من رسید
صاف شد این سیل خونین تا به جوی من رسید

عالمی خوشوقت شد از نافه سودای من
بر جنون زد بر دماغ هر که بوی من رسید

گشت شیرین از صفای سینه من چون صدف
آب تلخ و شور دریا تا به جوی من رسید

عشق نارس بود تا در شیشه افلاک بود
این شراب خام آخر در کدوی من رسید

غیرتم از نارسایی خون خود را می خورد
گرچه از مشرق به مغرب گفتگوی من رسید

آب آهن را زمین تشنه لب آهن رباست
تیغ او خواهد به فریاد گلوی من رسید

آه نومیدی غبار هستیم را برده بود
بر سر بالین من تا چاره جوی من رسید

در تلافی کوه غم از خاطرش برداشتم
دوش هرکس را گرانی از سبوی من رسید

سالکان را شوق من صائب سبکرفتار کرد
هرکسی هرجا رسید از گفتگوی من رسید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۰

دل به دارالامن حیرت نه به آسانی رسید
داد جان این صید بسمل تابه حیرانی رسید

مزد تسلیم است دارد عشق اگر قربانیی
گشت چون تسلیم اسماعیل، قربانی رسید

چون رسد وقت رهایی قفل می گردد کلید
خواب در آخر به داد ماه کنعانی رسید

قامت خم مرکب چوگانی راه فناست
عذر را بر طاق نه، چون اسب چوگانی رسید

در کنار مادر افتاد از گریبان لحد
هر که را اینجا فزون آزار جسمانی رسید

پاک از گرد علایق شو که شبنم زین چمن
در وصال آفتاب از پاکدامانی رسید

خاک صحرای قناعت در مذاقش شد شکر
مور ما تا بر سر خوان سلیمانی رسید

نیست صائب مومیایی جز شکست خویشتن
شیشه دل را شکستی کز تن آسانی رسید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۱

وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
خط باطل بر سواد شهر از سودا کشید

صدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خار
پای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشید

نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجا
ساغر یک بزم می باید مرا تنها کشید

می شود در دیده ها شیرین تر از آب گهر
هر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشید

طالع ما کرد یاری، ورنه آهوی حرم
بر امید آن کمند زلف گردنها کشید

می کند در سایه افکندن کنون استادگی
سرو بالایی که از آغوش من بالا کشید

سر بلندان زور غفلت را ز سر وامی کنند
دور اول پنبه را از گوش خود مینا کشید

تنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیست
از لب پیمانه نتوان حرف مجلس واکشید

راستی زنهار چشم از مردم دنیا مدار
از عصا در خانه خود دست نابینا کشید

گوشه ای از وسعت مشرب اگر افتد به دست
در همین جا می توان در صحن جنت واکشید

می پرد از شوق می چشم امیدش همچنان
از خرابات مغان هر چند صائب پا کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۲

وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
در سواد اعظم چشم غزالان واکشید

مگذر از دریوزه دلها که از ارباب فقر
آن توانگر شد که هویی بر در دلها کشید

سد راه عجز، ترک شیوه عاجزکشی است
کور شد هرکس عصا از دست نابینا کشید

ابر ما بر آب گوهر می فشاند آستین
پرده تلخی چرا بر روی خود دریا کشید

خاتم از شوق تو اینجا می کند قالب تهی
تا به کی ای لعل خواهی سختی ازخارا کشید؟

چون نشوید باغبان از باغ دست تربیت؟
آب شد سرو چمن چون سرو او بالا کشید

سنگ گردیده است از فولاد جوهردارتر
تیشه من بس که ناخن بر رخ خارا کشید

کشتنی ارباب غیرت را بتر از عفو نیست
دشمن از کوتاه بینی انتقام از ما کشید

از سواد خاک، صائب نقد آسایش مجوی
این رقم دست قضا بر شهپر عنقا کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۳

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید
طاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید

خامه مانی کز او آب طراوت می چکید
موی آتش دیده شدتا آن گل رو را کشید

خامه مو در کفش سر رشته زنار شد
نقش پردازی که زلف کافر او را کشید

دیگر از بار خجالت سرو سر بالا نکرد
تا مصور بر ورق آن قد دلجو را کشید

رشته عمرش به آب زندگی پیوسته شد
خامه مویی که آن لعل سخنگو را کشید

دست و پا گم می کند از شوخی تمثال او
آن که صد ره بی کمند و دام آهو را کشید

حیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دست
می توان صائب شبیه چهره او را کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۴

پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید
اطلس افلاک را در زیر پا باید کشید

نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را
در محیط بیکران دست از شنا باید کشید

گر نمی آیی برون از خود به استقبال مرگ
گردنی چون شمع در راه صبا باید کشید

پا کشیدن بر تو در راه طلب گر مشکل است
رهروان عشق را خاری ز پا باید کشید

تلخی زهر فنا از زندگانی بیش نیست
با لب خندان به سر این رطل را باید کشید

بهره چشم از بساط زود سیر روزگار
نیست چندانی که ناز توتیا باید کشید

چون میسر نیست سیر بحر بی کشتی ترا
تلخی دریا ز روی ناخدا باید کشید

تا درین بیت الحزن چون پیر کنعان ساکنی
بوی یوسف از گریبان صبا باید کشید

تا مگر چون دانه گندم بر آیی رو سفید
روزگاری سختی نه آسیا باید کشید

حسن عالم را به رنگ خویش برمی آورد
از سر هر خار ناز گل جدا باید کشید

من که چون یوسف قرار بندگی دادم به خویش
از عزیزان منت احسان چرا باید کشید؟

زود پیوندد شب کوته به خورشید بلند
خط چو سر زد دست ازان زلف دو تا باید کشید

هیچ مشکل نیست نگشاید به آه نیمشب
خویش را صائب به زیر این لوا باید کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۵

شوخی میخانه از محراب می باید کشید
از سراب خشک، ناز آب می باید کشید

صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد
باده روشن شب مهتاب می باید کشید

می کند کار می و مطرب سرود بلبلان
وقت گل دست از شراب ناب می باید کشید

وسعت دریا پریشان می کند زلف حواس
خویش را در حلقه گرداب می باید کشید

تاب آلایش ندارد دامن پاک فنا
از دوعالم دست و دل را آب می باید کشید

آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را
از سبک قدران سنگین خواب می باید کشید

دامن سیماب را آیینه نتواند گرفت
دست از اصلاح دل بیتاب می باید کشید

هیچ طاعت همچو احیای زمین مرده نیست
باده را در گوشه محراب می باید کشید

با گلوی تشنه نتوان رفت راه نیستی
از دم تیغ شهادت آب می باید کشید

می کند گوش گران کوته زبان خلق را
سد آهن پیش این سیلاب می باید کشید

در طریق سعی می باید نفس را سوختن
سرمه ای در چشم سنگین خواب می باید کشید

تا چو خورشید درخشان مطلعی رنگین کنی
از شفق صد کاسه خوناب می باید کشید

تا شوی سرحلقه نازک خیالان چون کمر
روزگاری مشق پیچ وتاب می باید کشید

تا نگردیده است خاکت کوزه از شور جنون
انتقام از چرخ چون دولاب می باید کشید

چون بدخشان سنگ خود را لعل کردن سهل نیست
منت خورشید عالمتاب می باید کشید

کشتی دل جز سبکباری ندارد بادبان
دامن رغبت ز خورد و خواب می باید کشید

با دهان خشک در آغوش دریا چون صدف
انتظار گوهر نایاب می باید کشید

سینه گرمی به دست آور، و گرنه نازها
از سمور و قاقم و سنجاب می باید کشید

یا نمی باید کمر بستن درین دریا چو موج
یا گلیم خار وخس از آب می باید کشید

در دل شبها به عذر روسیاهی گاه گاه
قامتی چون شمع در محراب می باید کشید

غوطه زن در بحر حیرت، ورنه از هر موجه ای
همچو ماهی وحشت قلاب می باید کشید

چاره دردسر عقل است صائب درد می
صندلی بر جبهه زین سیلاب می باید کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۵۶

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید
می به کشتی در کنار آب می باید کشید

می توان تا چشمی از روی گلستان آب داد
پرده نسیان به روی خواب می باید کشید

کم نه ای از بلبل و قمری درین بستانسرا
ناله ای چند از دل بیتاب می باید کشید

در سیاهی می کند می کار آب زندگی
در دل شبها شراب ناب می باید کشید

صحبت روشن ضمیران زنگ از دل می برد
باده روشن شب مهتاب می باید کشید

ساده کن از فلس خود را، ورنه از هر موجه ای
همچو ماهی وحشت قلاب می باید کشید

خون کنم دل را که تا این مایه تشویش هست
منت دلجویی از احباب می باید کشید

با لب لعل بتان افتاده صائب کار ما
تشنه ما را ز گوهر آب می باید کشید

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 275 از 718:  « پیشین  1  ...  274  275  276  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA