غزل شماره ۲۷۵۷ خواری از اغیار بهر یار می باید کشیدناز خورشید از در و دیوار می باید کشیداز زمین شور، آب تلخ می آید برونبی دماغان را زخود آزار می باید کشیدنیست بوی آشنا را تاب غربت بیش ازیناز نسیم صبح بوی یار می باید کشیدیا چو مردان گام می باید زدن در راه عشقیا ز پای رهنوردان خار می باید کشیدروزگاری شد که خون بلبلان افسرده استناله گرمی درین گلزار می باید کشیدبه زهمواری سلاحی نیست در الزام خصمبا نمد دندان ز کام مار می باید کشیدروی تلخ بحر را گوهر تلافی می کندتلخی از معشوق شیرین کار می باید کشیدجان ز سنگ و دل ز آهن کن که با نازکدلیزحمت خار از گل بی خار می باید کشیدهر نگاهی محرم رنگ لطیف عشق نیستپرده ای از اشک بر رخسار می باید کشیدبوی گل را می کند افزون هجوم برگ گلپرده کمتر بر رخ اسرار می باید کشیدتا درین باغی، به شکر این که داری برگ و باربرگ می باید فشاند و بار می باید کشیدهر که را صائب متاع یوسفی دربار هستاز هجوم مشتری آزار می باید کشید
غزل شماره ۲۷۵۸ می به روی لاله رنگ یار می باید کشیدباده گلرنگ در گلزار می باید کشیدعالم آب از نسیمی می خورد بر یکدگردر سرمستی نفس هشیار می باید کشیدصبح اگر نتوانی از مستی ز جا برخاستنمد آهی از دل افگار می باید کشیدسینه دریای رحمت نیست جای دم زدنرطل مالامال را یکبار می باید کشیدشیشه ناموس را بر طاق می باید گذاشتبعد ازان پیمانه سرشار می باید کشیدجام چون خورشید می باید گرفت از ساقیانبر زمین چون صبحدم دستار می باید کشیدتا مگر همرنگ روی او شود، خورشید رااز شفق خونابه بسیار می باید کشیدگرچه از دل یاد ما را سالها شد شسته استمی به یاد آن فرامشکار می باید کشیدباده های آسمانی را عروج دیگرستمی زجام لاله در کهسار می باید کشیدآب از سرچشمه صائب لذت دیگر دهدباده را در خانه خمار می باید کشید
غزل شماره ۲۷۵۹ مشق هجران در کنار بحر می باید کشیدآه در بحر از خمار بحر می باید کشیدبر نخورد از وصل دریا از تنک ظرفی حبابدام در خورد شکار بحر می باید کشیدشیشه و پیمانه را بر طاق می باید گذاشتمی به کشتی در کنار بحر می باید کشیدخویش را زین خاکدان افتان و خیزان همچو سیلدر کنار بی غبار بحر می باید کشیدآه ازین غفلت که در آغوش دریا هر نفسگردنی در انتظار بحر می باید کشیدسیل را این خاکدان هر دم به رنگی می کندرخت در دارالقرار بحر می باید کشیدقطره بی ظرف ما را در تمنای گهرتلخکامی از قرار بحر می باید کشیدوادی خونخوار دنیا نیست جای دم زدناین نفس را در کنار بحر می باید کشیدهمت از موج سبک پرواز می باید گرفتدام خود در رهگذار بحر می باید کشیدچون نسوزد کشت امیدم، که از موج سرابناز تیغ آبدار بحر می باید کشیدنیست آسان پنجه با عشق قوی بازو زدنقطره را در زیر بار بحر می باید کشیدمانع است از وصل عقبی جلوه دنیای پوچپرده کف از عذار بحر می باید کشیدخاک می باید به لب مالید و آنگه چون کنارباده های خوشگوار بحر می باید کشیدبر امید ابر گوهربار، صائب چون صدفتشنگیها در کنار بحر می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۰ می به رغم عالم پرشور می باید کشیدغم چو زور آرد می پرزور می باید کشیدمنت مرهم زچشم شور می باید کشیدناز شهد از نشتر زنبور می باید کشیدگرچه هر کم ظرف را ظرف شراب عشق نیستچون صراحی گردنی از دور می باید کشیداز در بسته است اینجا بیش امید گشاددامن آن غنچه مستور می باید کشیداز دو عالم عشق می خواهد سر آزاده ایپیش خاقان کاسه فغفور می باید کشیدزیر بار خلق چندی دست می باید نهادبعد ازان پا در کنار حور می باید کشیداز بزرگان لطف با کوچکدلان زیبنده استچون سلیمان گفتگو از مور می باید کشیددل به این بی حاصلان بستن ندارد حاصلیتخم خود بیرون زخاک شور می باید کشیدوسعت از ملک سلیمان چشم تنگ خلق بردخویش را در چشم تنگ مور می باید کشیداز هوای تر شود چون آب زور باده کمروز باران باده پرزور می باید کشیدرفت آن عهدی که خرمن بود رزق خوش چیندانه امروز از دهان مور می باید کشیدتا توانی آرمیدن در زمستان زیر خاکدر بهاران دانه ای چون مور می باید کشیدغنچه از می خوردن پنهان چنین گلگل شکفتباده گلرنگ را مستور می باید کشیدچون گذارد پای خود بر منبر دار فناحرف حق بی پرده از منصور می باید کشیداز کدورت می کند دل را سبک رطل گرانغم چو زور آرد می پرزور می باید کشیدتا شوی شیرین به چشم خلق صائب چون گهرمدتی تلخی ز بحر شور می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۱ جوش گل شد باده سرجوش می باید کشیدحلقه از ساغر به گوش هوش می باید کشیدگلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده استباغ را چون ابر در آغوش می باید کشیددر لب خاموش ساغر گفتگو بسیار هستپنبه چون مینای می از گوش می باید کشیدباده گلرنگ را با ساقیان گلعذاربر رخ گلهای شبنم پوش می باید کشیدنیست هر افسرده را از گوهر عرفان خبرحرف عشق از سینه پرجوش می باید کشیدهوشیاران خون مستان را به ساغر می کنندباده را با مردم بیهوش می باید کشیدرازهای سر به مهر سینه میخانه رااز لب پیمانه خاموش می باید کشیدمدتی سجاده تقوی به دوش انداختیچند روزی هم سبو بر دوش می باید کشیدمی برد شیرینی بسیار دلها را زکارحرف تلخی زان لب چون نوش می باید کشیدبزم چون پرشور باشد مطربی در کار نیستباده در گلبانگ نوشانوش می باید کشیدبا زبان نتوان برآمد با نواسنجان عشقحرف صائب چون بر آید گوش می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۲ جوش گل شد، باده گلرنگ می باید کشیدانتقام از چرخ پر نیرنگ می باید کشیدغبغب جام و گلوی شیشه می باید گرفتدامن ساقی و زلف چنگ می باید کشیدبوی خون می آید از جام شراب لاله گوندر هوای تر، می بیرنگ می باید کشیدچنگ و عود و بربط و قانون مکرر گشته استنغمه از مرغان سیر آهنگ می باید کشیدموسم پای گل است و سایه بید و چنارپای از مسجد به عذر لنگ می باید کشیدمی زداید زنگ از دل سبزه زنگارگونمنت روشنگران زین زنگ می باید کشیددر فضای عقل بال بیخودی نتوان گشودرخت بیرون زین جهان تنگ می باید کشیدپرده شرم و حیا در پرده شب چون نسیماز رخ گلهای رنگارنگ می باید کشیدتا رگ ابر بهاران می کشد مشق جنونخط به عقل و دانش و فرهنگ می باید کشیدهمچو مجنون، دامن صحرا اگر افتد به دستبهر بازیگاه طفلان سنگ می باید کشیدبر رگ جان نواپرداز صائب همچو چنگدستی ای دلدار زرین چنگ می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۳ سرکشی از زلف آن خودکام می باید کشیدوحشت چشم غزال از دام می باید کشیدمی به روی تازه رویان نشأه دیگر دهددر بهاران باده گلفام می باید کشیداین که گردن می کشی چون شیشه، ای زاهد زدورتا برآیی زین کشاکش جام می باید کشیدروز نورانی بود مستغنی از شمع و چراغباده روشن به وقت شام می باید کشیدمی توان خوردن به شیرینی شراب تلخ رااز لب شکرلبان دشنام می باید کشیدمحتسب در نوبهاران منع ما از باده کردانتقام از مرغ بی هنگام می باید کشیدمنتی کز بوسه او می کشیدم پیش ازیناین زمان از نامه و پیغام می باید کشیدچاره چشم گرانخواب است صائب شور عشقبا نمک تلخی ازین بادام می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۴ چون صراحی رخت در میخانه می باید کشیداین که گردن می کشی پیمانه می باید کشیدکم نه ای از لاله، صاف و درد این میخانه رابا لب خندان به یک پیمانه می باید کشیدمی شود سنگین زبار خلق میزان حسابسختی از اطفال چون دیوانه می باید کشیدنیل چشم زخم می باید وصال گنج راناز جغد ای گوشه ویرانه می باید کشیدپیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشکرخت خود بیرون ازین ویرانه می باید کشیدحرص هیهات است بگشاید کمر در زندگیتا نفس چون مور داری دانه می باید کشیدخلوت فانوس جای شمع عالمسوز نیستاین الف بر سینه پروانه می باید کشیدتا چون ابر و مطلع برجسته ای انشا کنیعمرها زلف سخن را شانه می باید کشیدمی کند با آن قد موزون نظر بازی به شمعسرمه ای در دیده پروانه می باید کشیددل زقرب زلف نزدیک است خود را گم کنداندکی زنجیر این دیوانه می باید کشیدعشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفتناز مهمان را زصاحبخانه می باید کشیدنیست آسایش درین عالم که بهر خواب تلخمنت شیرینی افسانه می باید کشیداز خط مشکین غرور آن سمنبر کم نشدناز گل از سبزه بیگانه می باید کشیددر بهارستان یکتایی بلند و پست نیستناز خار و گل به یک دندانه می باید کشیدمدتی بار دل مردم شدی صائب بس استپا به دامن بعد ازین مردانه می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۵ درد را چون صاف در میخانه می باید کشیدهر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشیدعزت جام تهی باید به بوی باده داشتناز گنج گوهر از ویرانه می باید کشیدمی چو گردد سر که هیهات است دیگر می شوددست از اصلاح دل فرزانه می باید کشیدمی رسد سیل فنا تا چشم بر هم می زنیرخت خود بیرون ازین ویرانه می باید کشیدتلخی زهر فنااز زندگانی بیش نیستبر سر این پیمانه را مردانه می باید کشیددرد بی درمان پیری را دوا بی حاصل استدست از تعمیر این ویرانه می باید کشیدتا سر مویی تعلق هست دل آزاد نیستریشه این سبزه بیگانه می باید کشیدوحشتی کز آشنایان بی دماغان می کشندروح را زین عالم بیگانه می باید کشیدتا شود روشن به نور شمع صائب دیده اتسرمه از خاکستر پروانه می باید کشید
غزل شماره ۲۷۶۶ تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشیدموج بیتابی الف بر سینه کوثر کشیدزنگ هستی از دل ما برد ذوق نیستیعود ما آخر دم خوش در دل مجمر کشیداین که گرد ماه تابان می نماید هاله نیستماه از شرم جمال او سپر بر سر کشیدتنگدستی مرگ را در کام شیرین می کندبید از بی حاصلی بر خویشتن خنجر کشیدجوهر از بیطاقتی چون مار می پیچد به خودزخم گستاخ که شمشیر ترا در بر کشید؟کاسه دریوزه دریا از صدف بر کف گرفتهر کجا مژگان صائب رشته از گوهر کشید