انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 277 از 718:  « پیشین  1  ...  276  277  278  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۶۷

دل چه تلخیهای رنگارنگ ازان دلبر کشید
قطره خونی چه دریاهای خون بر سر کشید

در میان عاشقان من بی نصیب افتاده ام
ورنه قمری سرو را در زیر بال و پر کشید

زندگانی تلخ خواهد کرد بر صید حرم
تیغ عالمگیر او دامی که از جوهر کشید

از کنار آب حیوان خشک لب باز آمدن
مرگ را در زندگی بر روی اسکندر کشید

آن که مینا را زلب مهر خموشی بر گرفت
سرمه خاموشی از خط بر لب ساغر کشید

گرچه مجمر از ستمکاری زد آتش در سپند
دود تلخش انتقام از دیده مجمر کشید

من به زور عشق پیچیدم عنان مرگ را
ورنه چندین شمع را بر خاک این صرصر کشید

ساده بود از تار و پود راه، صحرای جنون
هرزه گردیهای من این صفحه را مسطر کشید

پختگان را زندگی با خامکاران مشکل است
اخگر ما خویش را در زیر خاکستر کشید

دل چو رفت از دست، بیزارم زچشم اشکبار
چند بتوان تلخی از دریای بی گوهر کشید؟

بر نمی دارد زبردستی می پرزور عشق
سر به جای پا نهد آن کس که این ساغر کشید

هر که صائب از قناعت کرد حفظ آبرو
در همین جا آب از سرچشمه کوثر کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۶۸

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید
آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید

کرد هر کس خامشی در عالم آب اختیار
می تواند بحر را چون ماهیان بر سر کشید

مهر بر لب زن درین محفل که صاف باده را
کوزه سربسته در خم بی دهان بر سر کشید

جذبه عشق قوی بازو بلند افتاده است
بلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشید

می کند شور جنون هر سختیی را خوشگوار
سنگ را دیوانه چون رطل گران بر سر کشید

زخم خار از دیدن رخسار گلچین خوشترست
مرغ بی بال و پر ما آشیان بر سر کشید

رفت جان مضطرب در مهد آسایش به خواب
تا زخاموشی سپر تیغ زبان بر سر کشید

چون خمارآلود جام باده را بر سر کشد؟
آن ستمگر خون عاشق را چنان بر سر کشید

گرچه مرگ تلخ صائب ناگوار افتاده است
شد سبک هر کس که این رطل گران بر سر کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۶۹

از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید
ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید

می شود روشنتر از آبی که افشاند زچشم
هر که را چون شمع آتش از گریبان سر کشید

سرو نتوانست چون قمری درین بستانسرا
با کمال سرکشی از طوق فرمان سر کشید

کیست گردون تا نباشد تابع فرمان عشق؟
چون تواند مشت خاشاکی زطوفان سر کشید؟

سایه طوبی شمارد آفتاب حشر را
شعله عشق تو هر کس را که از جان سرکشید

می رسد حاصل به قدر سنگ اینجا نخل را
وای بر دیوانه ای کز سنگ طفلان سر کشید

اهل غفلت را رهایی از زندان خاک
پای خواب آلود نتواند ز دامان سر کشید

موج زنجیر گرفتاری کمند دولت است
شد عزیز آن کس که چون یوسف به زندان سر کشید

خط به اندک فرصتی تسخیر لعل یار کرد
زود بالد سبزه ای کز آب حیوان سر کشید

از ملامت در حریم کعبه شد خونش هدر
راه پیمایی که از خار مغیلان سر کشید

داد در ایام خامی میوه خود را به باد
نخل پرباری که از دیوار بستان سر کشید

نیست صائب حسن را از پاکدامانان گزیر
از گریبان صبح را خورشید تابان سر کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۰

با زمین گیری کمان آسمان نتوان کشید
تا نگردی راست چون تیر، این کمان نتوان کشید

تا نسازی نفس سرکش را چو عیسی زیر دست
توسن افلاک را در زیر ران نتوان کشید

خودنمایی راست صد زخم نمایان در کمین
در هوای تیر، گردن چون نشان نتوان کشید

از ملامت روی نتوان تافتن در راه عشق
پا به فریاد جرس از کاروان نتوان کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید

می زنم بر کوچه دیوانگی در این بهار
بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

پنجه در سر پنجه شاهین اگر باید فکند
دست خود چون بهله زان موی میان نتوان کشید

با تهیدستی توان مغلوب کردن نفس را
اسب سرکش را به دست پر، عنان نتوان کشید

ناله ام در دل گره شد، رفت تا بلبل زباغ
بی هم آوازی نفس در گلستان نتوان کشید

برنیارد زهد خشک از تن به گردون رو(ح را)
بر فلک خود را به پای نردبان نتوان کشید

بر امید گنج نتوان دید روی ما را
تلخرویی بهر گل از باغبان نتوان کشید

چند خواهی کرد صائب عشقبازی در لباس؟
پرده بر رخساره ماه از کتان نتوان کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۱

روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه
در شب تاریک باید باده روشن کشید

بر نیامد از زبردستان کسی با آسمان
گوش تا گوش این کمان را آه گرم من کشید

پیش ازین می ریختم در ریگ روغن را چو آب
این زمان از ریگ می باید مرا روغن کشید

از قناعت بیش شد منت پذیریهای من
باید از هر دانه اکنون ناز صد خرمن کشید

از ملامت ترک نتوان کرد شغل عشق را
پا به زخم خار نتوان صائب از گلشن کشید

تا ازین ویرانه آن خورشید رو دامن کشید
آه میل آتشین در دیده روزن کشید

در دل سخت تو را هم نیست، ورنه جذب من
بارها آتش زسنگ و آب از آهن کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۳

از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید
بار کوه قاف بتواند به آسانی کشید

پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دست
قبله خود کن کمانی را که نتوانی کشید

خون عرق کردم زدست و پای بیتابی زدن
تا چو قربانی سر و کارم به حیرانی کشید

در غبار خط نهان گردید آن لبهای لعل
گنج رخت از بیم چشم بد به ویرانی کشید

خاکساری می کند افتادگان را سرفراز
وقت آن کس خوش که این صندل به پیشانی کشید

روز محشر را کند شب، نامه ناشسته اش
هر که دست از دامن اشک پشیمانی کشید

عشق صائب می شود ظاهر به هر صورت که هست
این می پرزور را نتوان به پنهانی کشید



زلف او موی سفید نافه را در خون کشید
شاخ سنبل را زگلشن موکشان بیرون کشید

رتبه من در سیه بختی بلند افتاده است
کوکب من نیل بر رخساره گردون کشید

تا به چشم خویش دید اشک سبکسیر مرا
از خجالت موج پا در دامن جیحون کشید

سنگ نااهلان درستی در سراپایم نهشت
وقت مجنون خوش که پا در دامن هامون کشید

روغن بادام می خواهد ز چشم آهوان
خویش را در دامن صحرا ازان مجنون کشید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۴

از گداز جسم، جان پاک گوهر شد سفید
آخر از خاکستر خود روی اخگر شد سفید

ریزش باران کند روشن سحاب تیره را
از سرشک افشانی آخر دیده تر شد سفید

چشم شرم آلود هجران می کشد در عین وصل
دیده بادام در آغوش شکر شد سفید

شرمساری تیرگی از نامه ما می برد
از بهار خویش خواهد روی عنبر شد سفید

نامه ما را اگر می شست اشک معذرت
می توانستیم در صحرای محشر شد سفید

گریه من در میان گریه ها بی حاصل است
ورنه دامان صدف از اشک گوهر شد سفید

هیچ کس گوشی به فریاد سپند ما نکرد
گرچه از خاکستر ما روی مجمر شد سفید

ساقی ما گر به این تمکین سر خم وا کند
ز انتظار باده خواهد چشم ساغر شد سفید

روی او خورشید را در بوته مشرق گداخت
با کدامین روی خواهد صبح دیگر شد سفید؟

تیر نازش تا زآغوش کمان آمد برون
همچو ماه نو مرا پهلوی لاغر شد سفید

می کند افسرده خون گرم را سودای خام
در جوانی نافه را زان موی بر سر شد سفید

دیده بی پرده را مغز پریشان گشته ای است
هر کف پوچی کز این دریای اخضر شد سفید

دوری احباب می ریزد بهار رنگ را
تا تهی از باده شد مینا و ساغر شد سفید

گرمی هنگامه حرصش نشد یک موی کم
گرچه موی خواجه چون کافور یکسر شد سفید

ناز یوسف گر به این تمکین برآید از نقاب
دیده یعقوب خواهد بار دیگر شد سفید

تا میان نازک او جلوه گر شد در لباس
رشته نتواند دگر در عقد گوهر شد سفید

خانه دلگیر گردون جای شکر خندنیست
صبح را از خنده چون دندان مکرر شد سفید؟

گر کند واعظ چنین عمامه خود را بزرگ
خواهد از برف ریا محراب و منبر شد سفید

چون توانم رفت نزدیکش، که از یک تیر راه
نامه ام نتواند از بال کبوتر شد سفید

تا زبان دانان عالم را سر گوشی گرفت
در صدف صائب گهر را دیده تر شد سفید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۵

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید
از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید

عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو
پیش خورشید درخشان چون شود اختر سفید؟

عاشق صادق نمی اندیشد از روز حساب
نامه صبح است در هنگامه محشر سفید

از خط مشکین یکی صد شد صفای عارضش
نامه آیینه می گردد زخاکستر سفید

تیشه از خون روی سخت کوهکن را سرخ کرد
تا نسازد راه قصر یار را دیگر سفید

از بناگوش تو دارد صبح چندین آب و تاب
می نماید از صفای شیر این شکر سفید

خون خود را مشک کردن کار هر بیدرد نیست
نافه را گردید ازین اندیشه موی سر سفید

دفتر ایام از افکار رنگین ساده بود
شد زنور رای صائب روی این دفتر سفید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۶

دل نیاسود از تردد تا نشد منزل سفید
کرد ما را رو سفید آخر، که روی دل سفید!

بوی پیراهن نیامد، پیر کنعان تا نکرد
از دو چشم خود در دولتسرای دل سفید

چشم ما آب سیاه آورد از بس انتظار
تا شد از دامان صحرای طلب منزل سفید

حلقه بیرون در آتش است از نور شمع
چون سپند ما تواند شد درین محفل سفید؟

شد زلخت دل یکی صد آبروی چشم ما
کرد گوهر روی این دریای بی حاصل سفید

در جواب تلخ دادن ترشرویی می کنند
چون شود در عهد این بی حاصلان سایل سفید؟

همت ما صرف در پرداز دل شد از جهان
ما همین یک خانه را کردیم ازین منزل سفید

گر به دریا سایه اندازد گلیم بخت ما
در شبستان صدف گوهر شود مشکل سفید

کلک صائب تازه شد تا این غزل را نقش بست
روی دهقان را کند سرسبزی حاصل سفید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۷۷

نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سفید
ز استخوان بیگناهان است این زندان سفید

تیر آه از سینه ام بیرنگ می آید برون
وای بر صیدی کز او آید برون پیکان سفید

یوسف من زان همه قصر و سرای دلفریب
خانه چشمی بجا مانده است در کنعان سفید

قطع پیوند دل از آهو نگاهان مشکل است
از جدایی نافه را شد موی سر زینسان سفید

نامه چون برف می خواهند در دیوان حشر
تو در آن فکری که باشد سفره ات را نان سفید

خانه پردازی چراغ خانه گورست و تو
می کنی از ساده لوحی خانه و ایوان سفید

پاک طینت می رساند فیض بعد از سوختن
عود خاکستر چو گردد می کند دندان سفید

صبح پیری در رکاب پرتو منت بود
زان به یک شب گشت ابروی مه تابان سفید

ما سبکروحان مشرب را به دست کم مگیر
کز کف بی مغز باشد چهره عمان سفید

پاک کن از غیبت مردم دهان خویش را
ای که از مسواک هر دم می کنی دندان سفید

ماهرویان بس که در هر کوچه جولان می کنند
ماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سفید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 277 از 718:  « پیشین  1  ...  276  277  278  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA