غزل شماره ۲۷۷۷ نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سفیدز استخوان بیگناهان است این زندان سفیدتیر آه از سینه ام بیرنگ می آید برونوای بر صیدی کز او آید برون پیکان سفیدیوسف من زان همه قصر و سرای دلفریبخانه چشمی بجا مانده است در کنعان سفیدقطع پیوند دل از آهو نگاهان مشکل استاز جدایی نافه را شد موی سر زینسان سفیدنامه چون برف می خواهند در دیوان حشرتو در آن فکری که باشد سفره ات را نان سفیدخانه پردازی چراغ خانه گورست و تومی کنی از ساده لوحی خانه و ایوان سفیدپاک طینت می رساند فیض بعد از سوختنعود خاکستر چو گردد می کند دندان سفیدصبح پیری در رکاب پرتو منت بودزان به یک شب گشت ابروی مه تابان سفیدما سبکروحان مشرب را به دست کم مگیرکز کف بی مغز باشد چهره عمان سفیدپاک کن از غیبت مردم دهان خویش راای که از مسواک هر دم می کنی دندان سفیدماهرویان بس که در هر کوچه جولان می کنندماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سفید
غزل شماره ۲۷۷۸ مرگ را آماده شو هرگاه گردد مو سفیدزندگی بر طاق نسیان نه چو شد ابرو سفیدپرده پوشی چون شب تاریک، کار صبح نیستدست بردار از سیه کاری چو گردد مو سفیدصبر کن بر تیره روزی کز فروغ عاریتقد ماه نو دو تا می گردد و ابرو سفیدعنبرین مویی کز او گردیده روز من سیاهمی نماید پیش چشمش دیده آهو سفیدهر که از روشندلی از تیره بختی رو نتافتاز ته ابر سیه چون مه برآید رو سفیداز دورویان جهان امید یکرنگی مدارنامه را یک رو سیه می باشد و یک رو سفیدنیست آسان زر دست افشار کردن سنگ راکرد روی کوهکن را قوت بازو سفیدچون نسازد سرخ رویش را به خون عشق غیور؟کرد راه قصر شیرین کوهکن از جو سفیدنیست صائب اهل دل را شکوه از بخت سیاهمی کند خاکستر این آیینه ها را رو سفید
غزل شماره ۲۷۷۹ چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفیدباز ناورد از ختا این نافه را موی سفیددیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمیدشد دل ما شیر مست غفلت از موی سفیدکی شود طبع هوسناکان زپیری تنگدل؟ماه عید طفل طبعان است ابروی سفیداز جوانان نیست کم چون زنده دل افتاد پیرصبح می رو بد زدلها غم به گیسوی سفیدبا سیه رویان بود عفو خدا را روی حرفقابل اقبال نبود نامه را روی سفیدتار و پود زندگانی را پریشان کردن استجمع کردن خنده را چون صبح با موی سفیدکاکل عنبرفشان بر پشت آن سیمین بدنهست چون خط سیه بر پشت آهوی سفیدهر که صائب روی گردان شد زاهل روزگارمی برد از ظلمت آباد جهان روی سفید
غزل شماره ۲۷۸۰ از صبوری در گشاد کارها بگزین کلیدبر نیاید هیچ قفل محکمی با این کلیدبند دست و پاست سامان جهان، اما به جودمی توان زین قفل آهن ساختن چندین کلیدخواب غفلت بند بر چشم و دلت بنهاده استورنه اندر آستین توست ای مسکین کلیددر مصاف سخت رویان جهان سستی مکنقفل آهن را نمی سازد کسی مومین کلیدگرچه همت می گشاید کارهای سخت رااز دل صد چاک کن دندانه های این کلیدنیست ممکن واشود دل بی سخنهای لطیفکز نسیم صبح دارد غنچه نسرین کلیدنیست یک مشکل که نگشاید به آه نیمشبراست می آید به هر قفلی که باشد این کلیدپرده گوش ترا کرده است غفلت آهنینورنه هر دم حلقه بر در می زند چندین کلیدبا گرانان صائب از راه سبکروحی در آیبیشتر از چوب می دارد در سنگین کلید
غزل شماره ۲۷۸۱ بوسه از کنج دهان دلربا دارد امیداین دل گستاخ را بنگر چها دارد امیدخاک در چشمی که در دوران آن خط غبارروشنی از سرمه و از توتیا دارد امیددر شمار خودفروشان است در بازار حشرکشته ای کز دست و تیغش خونبها دارد امیدنور اسلام از جبین کافران دارد طمعهر که از چشمش نگاه آشنا دارد امیدهر که از مژگان دلدوز تو می جوید امانراه گردانیدن از تیر قضا دارد امیدبی نیازان را زحفظ آبرو آماده استآنچه خضر از چشمه آب بقا دارد امیدبه که نگشاید زلب مهر خموشی غنچه وارجنت در بسته هر کس از خدا دارد امیدسایه بی قید را مانع زجولان می شوددولت پاینده هر کس از هما دارد امیدبر ندارد هیچ کس بی مدعا دست دعااز دعا صائب دل بی مدعا دارد امید
غزل شماره ۲۷۸۲ چند بتوان بانگ نای و قلقل مینا شنید؟گاه گاهی مصرعی هم می توان از ما شنیدچون به بلبل می رسی چون گل سرا پا گوش شوناله عشاق را نتوان به استغنا شنید ممکن آه را دیگر عنا نداری کندهر که آواز شکست شیشه دلها شنیدسخت جانان ترجمان ناله یکدیگرندناله فرهاد را می باید از خارا شنیدهمچو کوه قاف پا بر جای می باید دلیتا تواند ناله تنهایی عنقا شنیدمی توان از حلقه های دیده من همچو نیگوش اگر باشد، هزاران ناله رسوا شنیدگر توانی سر برآورد از گریبان جنونبوی لیلی می توان از دامن صحرا شنیدجای حیرت نیست با مجمر اگر آید به رقصناله گرمی که آتش از سپند ما شنیدهمچو دف گر می توانی پهن کردن گوش راناله از ما می توان چون نی زسر تا پا شنیدگفتگوی عاشقان دیوانگی می آوردرو به صحرا کرد هر کس ناله ای از ما شنیدناله بیمار می داند خروش سیل راچون صدف هر کس خروش سینه دریا شنیدبسته شد راه سخن در روزگار عشق ماورنه گل از بلبلان صد ناله رسوا شنیدناله ای کز درد خیزد می کند در دل اثربر جنون زد هر که صائب ناله ای از ما شنید
غزل شماره ۲۷۸۳ وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟حرف تلخی هم از آن شیرین زبان باید شنیدسهل باشد، نوشخند گل تلافی می کندصد جواب تلخ اگر از باغبان باید شنیدگوش ظاهر کی به داد بی زبانان می رسد؟ناله ما ناتوانان را بجان باید شنیددوستان را دیده های عیب بین پوشیده استعیب خود را از زبان دشمنان باید شنیدای که می نازی به تیر بی خطای خویشتنناله از پشت کمان پیش از نشان باید شنیددر غریبی می نماید خویش را فکر غریببوی گل را در برون گلستان باید شنیدای که خون در پیکرت از بیغمی افسرده استناله ای از صائب آتش زبان باید شنید
غزل شماره ۲۷۸۴ سوختم از شوق، یاران راه حرفی وا کنیدنامه ای انشا کنید و قاصدی پیدا کنیداز جدایی دست و کلک من نمی چسبد به هماز زبان خامه من نامه ای انشا کنیدکوچه نی شاهراه کاروان شعله نیستخامه ای آماده از مژگان خونپالا کنیدگرچه از گفتار دردآلود من خون می چکدهمچنان با خون دل مکتوب من املا کنیدگر زروی صفحه خاطر نوشتن مشکل استنسخه ای از سینه صد پاره من وا کنیدهست تا از من اثر شاید که دریابد مرادرد من خاطر نشان یار بی پروا کنیدشوق بی پایان من هر چند بیش است از شمارسبحه از ریگ روان و قطره دریا کنیدگرچه می دانم جواب نامه غیر از جنگ نیستراضیم، تقریب بهر جنگ او پیدا کنیدگرچه می دانم که ننویسد جواب نامه اماز زبان او تسلی نامه ای انشا کنیدکاروان اشک من صائب نمی داند مقاممشت خاکم را رفیق آن جهان پیما کنید
غزل شماره ۲۷۸۵ گردش سال است، می در ساغر عشرت کنیدگوش مینا را تهی از پنبه غفلت کنیدسوره یاسین چه می خوانید چل نوبت به نار؟نارپستانی به دست آرید و صد عشرت کنیدآفتاب امروز در برج شرف پا می نهددست پیش آرید و با جام و سبو بیعت کنیدشب نشین با مه جبینان چشم روشن می کندهمچو شمع قدردان سر در سر صحبت کنیدآسمان از سنگ انجم سنگلاخ تفرقه استتا میسر هست ای احباب جمعیت کنیدبر مدارید از نگاهش چشم، اگر افتد به دستگوشه چشمی کز او ادراک کیفیت کنیدیوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!این غزل را تازه صائب در قلم آورده استدر نوشتن دوستان بر یکدگر سبقت کنید
غزل شماره ۲۷۸۶ دیده از عیب کسان در خواب چون مخمل کنیدچون رسد نوبت به عیب خود، نظر احول کنیدباعث رنگینی دیوان محشر می شودچهره از اشک پشیمانی اگر جدول کنیدقامت خم چون مه نو در کمین پس خم استزودتر آیینه تاریک خود صیقل کنیدپرده ظلمت به قدر روشنی گردد زیادعالمی بر خود چرا تاریک از مشعل کنید؟تا بود دل در درون سینه بیتابی بجاستاین سپند شوخ را بیرون ازین منقل کنیدکوته اندیشی است دیدن اول هر کار رادر مآل کارها اندیشه از اول کنیددردسر بسیار دارد پاس دلها داشتنشانه آن زلف را زنهار از صندل کنیدمشرق خورشید تابان می شود صائب چو صبحسینه خود را به نور صدق اگر صیقل کنید