غزل شماره ۲۸۰۷ کسی تا کی به دامان شب و آه سحر پیچد؟به تحقیق خبر تا چند در هر بیخبر پیچد؟نسازد مرگ بی شیرازه اوراق وجودش راخیال غنچه او هر که را بر یکدگر پیچدحباب از عهده تسخیر دریا برنمی آیدخموشی چون بساط شکوه را بر یکدگر پیچد؟مگر از گرم رفتاری بسوزد دامن، ورنهکه دارد آنقدر فرصت که دامن بر کمر پیچد؟دلیل تنگ طرفیهاست اظهار ملال خودمن و آهی که از دل چون برآید در جگر پیچددر آن گلشن که از هر خار صد گل می توان چیدنچرا چون تاک کس هر لحظه بر شاخ دیگر پیچد؟زپای عقل صائب هیچ کاری بر نمی آیدمگر شوق این ره خوابیده را بر یکدگر پیچد
غزل شماره ۲۸۰۸ دل آزاده از طول امل بسیار می پیچدکه مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچدکدامین بی ادب زد حلقه بر در این گلستان را؟که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می پیچدحجاب آب و گل گردیده سنگ راه یکتاییوگرنه رشته تسبیح بر زتار می پیچدبه این بی ناخنی چون می خراشم سینه خود راصدای تیشه فرهاد در کهسار می پیچدنمی دانم چه می ریزد زکلک نامه پردازمکه هر سطری به خود از درد چون طومار می پیچدازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرونسبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچدبه دور چشم او انگشت زنهاری است هرمژگانکه از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می پیچدمخور صائب فریب فضل از عمامه زاهدکه در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
غزل شماره ۲۸۰۹ خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچدکه جوهر بر خود از خونریزی شمشیر می پیچدجنون را هست در غافل حریفی دست گیراییکه مجنون با کمال ضعف گوش شیر می پیچدمیسر نیست دل را از غبار خط برون رفتنکه پای سیل را این خاک دامنگیر می پیچدگزیر از دوزخ سوزان نباشد نفس کجرو رابه آتش راست بتوان ساختن چون تیر می پیچدکند عزت دنیاست پیچ و تاب خواریهاعبث در کنج زندان یوسف از زنجیر می پیچدکه در صید دل من می کند چین زلف مشکین را؟که در هر گام دست و پای این نخجیر می پیچدنشد خط غمزه بیباک را مانع زخونریزیزجوهر کی زبان جرأت شمشیر می پیچد؟زبیباکی حنا بر پای خواب آلود می بنددگرانجانی که بر آب و گل تعمیر می پیچدنخواهد دید فردا روی آتش را گنهکاریکه بی آتش چو مو از خجلت تقصیر می پیچدبه آب حضر صائب گرد راه از خویش می شویدز روی صدق هر رهرو که بر شبگیر می پیچد
غزل شماره ۲۸۱۰ ز بار درد من کوه گران بر خویش می پیچدزمین از سایه ام چون آسمان بر خویش می پیچدپدر خجلت کشد ز اعمال ناشایست فرزندانخطایی چون زتیر آید کمان بر خویش می پیچدزنقصان نیست پروا مایه داران مروت راتنک مایه است هر کس از زیان بر خویش می پیچدبهم خواهد شکستن سروبستان بال قمری راچنین کز رشک آن سرو روان بر خویش می پیچدنمی پیچد ز آتش هیچ مویی آنچنان بر خودکه از نظاره آن نازک میان بر خویش می پیچدچو تار سبحه صددل گرچه در هر حلقه ای داردکمند زلفش از غیرت همان بر خویش می پیچدبه این امید کز تنگ دهانش سر برون آردسخن در کام آن شیرین زبان بر خویش می پیچددل سنگ از فراق تازه رویان داغ می گرددگلی هر کس که چیند باغبان بر خویش می پیچدنبرداز رشته جان وصل پیچ و تاب را بیروندر آغوش گهر این ریسمان بر خویش می پیچداگر تر نیست از رفتار آن سرو روان صائبچرا چندین زموج آب روان بر خویش می پیچد؟
غزل شماره ۲۸۱۱ شکر لعل لبش در تلخی دشنام می پیچدزشیرینی زبانش بوسه در پیغام می پیچدگل امیدواری می توان چید از عتاب اوبه ظاهر گرچه گوش آرزوی خام می پیچددل پر خون عاشق می شود گلگونه رویشبه این عنوان اگر آن زلف عنبر فام می پیچددرین صحرا که دامن بر کمر بسته است کهسارشزهی غافل که پا در دامن آرام می پیچدرهایی نیست از موج حوادث بیقراران رازبیتابی به بال و پر فزون این دام می پیچدزغفلت رشته امید خود کوتاه می سازدگدای کوته اندیشی که در ابرام می پیچدبه دست پر، عنان نتوان گرفتن اسب سرکش راتهیدستی عنان نفس بدفرجام می پیچداگر صید مراد هر دو عالم در کمند آردزناکامی همان صائب دل خودکام می پیچد
غزل شماره ۲۸۱۲ مرا آه از خموشی در دل دیوانه می پیچدکه از بی روزنیها دود در کاشانه می پیچدزخال دلفریب او رهایی چشم چون دارم؟که بر بال و پر من همچو دام این دانه می پیچددل دیوانه ای جسته است پنداری ز زندانشکه چون زنجیر بر خود طره جانانه می پیچدتو از آمیزش عشاق پهلو می کنی خالیوگرنه شعله بر بال و پر پروانه می پیچداگرچه شانه پیچد دست زلف خوبرویان راسر زلف گرهگیر تو دست شانه می پیچدشکوهی هست با بی خانمانی خاکساری راکه پای سیل را بر یکدگر ویرانه می پیچداگرچه مستی حسن از سرش برده است بیرون خطزپرکاری همان دستار را مستانه می پیچدسیه روزی به قدر قرب باشد عشقبازان راکه در فانوس دود شمع بیش از خانه می پیچدمگر کرده است بیخود نکهت گل عندلیبان را؟که دست شاخ گل را باد گستاخانه می پیچدخوش آن رهرو که همچون گردباد از گرم رفتاریبساط عمر را بر هم سبکروحانه می پیچددرین وحشت سرا هر کس زحقگویی به تنگ آمدبه چوب دار چون منصور بیتابانه می پیچدبه جوش سینه من برنیاید مهر خاموشیکه زور باده ام قفل در میخانه می پیچدمکن چون بیدلان زنهار در پرخاش کوتاهیکه دست عاجزان را چرخ نامردانه می پیچدزبس ناسازگاری عام شد در روزگار مابساط خواب را بر یکدگر افسانه می پیچدچنین کز درد پیچیده است افغان در دل تنگمکجا آوازه ناقوس در بتخانه می پیچد؟زوحشت صید در آتش گذارد نعل صیادانزسنگ کودکان دانسته سردیوانه می پیچدمن بی دست و پا چون طی کنم این راه را صائب؟که پای برق و باد اینجا به هم طفلانه می پیچد
غزل شماره ۲۸۱۳ خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گرددکز این محراب هر حاجت که می خواهی روا گردددر ایام خط از عاشق عنا نداری نمی آیدگدای شرمگین در پرده شب بی حیا گردددل بیگانه خوی من میانجی برنمی داردمن و حسنی که پیش از چشم با دل آشنا گرددزمطلب چون گذشتی سر نهد مطلب به دنبالتفلک بر مدعا گردد چو دل بی مدعا گرددسخنور شکوه بیهوده دارد از تهیدستینمی داند که نی چون پر شکر شد بینوا گرددزیاد پیری افتد رعشه در رگهای جان منچو شمعی کز نسیم صبحدم بی دست و پا گرددتمنای رهایی داشتم از خط، ندانستمکه از هر حلقه ای در صید دل دامی جدا گرددزدرد داغهای مشکسود من خبر داردبه عشق نو خطی هر کس که صائب مبتلا گردد
غزل شماره ۲۸۱۴ دو بالا می شود طول امل چون قد دو تا گرددکه مار از امتداد روزگاران اژدها گرددزخورشید سبکسیرست نعل سایه در آتشزهی غافل که شاد از سایه بال هما گرددنقاب چهره امید باشد گرد نومیدیغبار دیده یعقوب آخر توتیا گرددپشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادنیکی صد می شود آن زر که صرف کیمیا گرددنیم نومید از جذب محبت با گرانجانیکه آهن صاحب بال و پر از آهن ربا گرددنگاه آشنا، چشم از حجاب آلوده ای دارمکه رنگ می به رویش پرده شرم و حیا گرددبه پایان چون برم این راه بی انجام را صائب؟که آتش زیر پایم از گرانخوابی حنا گردد
غزل شماره ۲۸۱۵ به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گرددخودی سرگشته دارد راه پیمایان عالم رازخود هر کس که پا بیرون گذارد رهنما گرددچه رسم است این که هر کس از سعادت بهره ای داردبرای استخوانی گرد عالم چون هما گرددقفس هم می تواند مانع از پرواز شد ما رااگر شیرازه آتش زنقش بوریا گردددرین گلشن که رنگ و بو زهم بیگانگی داردکسی تا کی به دنبال نسیم آشنا گردد؟گرانبار تعلق کاروانسالار می خواهدچه لازم بوی پیراهن به دنبال صبا گردد؟اگر دل را زتن خواهی جدا، برآه زور آورکه روز باد، کاه از دانه در یک دم جدا گرددمحال است این که پیکان ترا از دل برون آرداگر سنگ ملامت سر بسر آهن ربا گرددسکندر می کند در یوزه آب از خضر، غافلکز اکسیر قناعت آبرو آب بقا گرددمبادا هیچ کس را روز سختی در کمین یاربدل گندم دو نیم از بیم سنگ آسیا گردددل از رد و قبول هر دو عالم کنده ام صائبپر کاهی ندارم تا وبال کهربا گردد
غزل شماره ۲۸۱۶ بهار از روی گلرنگ تو با برگ و نوا گرددتو چون در جلوه آیی شاخ گل دست دعا گردداز ان ابرو به دیدن صلح کن در ساده روییهاکه این محراب در ایام خط حاجت روا گرددبه جوش آورد خون بوسه را دست نگارینشکه در ایام گل مرغ چمن رنگین نوا گرددخیال او زشوخی خار در پیراهنم ریزدپس از عمری که مژگانم به مژگان آشنا گرددزنعل واژگون محمل لیلی نیم غافلکجا مجنون من گستاخ از بانگ درا گردد؟کمند جذبه آهن ربا را در نظر دارداگر سوزن به دام رشته گاهی مبتلا گرددچو دل افتاد نازک، بار منت بر نمی تابدزصیقل بیشتر آیینه من بی جلا گرددسعادتمندی درویشی آن کس را که دریابداگر بر بوریا پهلو نهد بال هما گرددزجذب می پرستی خالی آید بر زمین صائباگر در بی شعوری ساغر از دستم رها گردد