انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 281 از 718:  « پیشین  1  ...  280  281  282  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۰۷

کسی تا کی به دامان شب و آه سحر پیچد؟
به تحقیق خبر تا چند در هر بیخبر پیچد؟

نسازد مرگ بی شیرازه اوراق وجودش را
خیال غنچه او هر که را بر یکدگر پیچد

حباب از عهده تسخیر دریا برنمی آید
خموشی چون بساط شکوه را بر یکدگر پیچد؟

مگر از گرم رفتاری بسوزد دامن، ورنه
که دارد آنقدر فرصت که دامن بر کمر پیچد؟

دلیل تنگ طرفیهاست اظهار ملال خود
من و آهی که از دل چون برآید در جگر پیچد

در آن گلشن که از هر خار صد گل می توان چیدن
چرا چون تاک کس هر لحظه بر شاخ دیگر پیچد؟

زپای عقل صائب هیچ کاری بر نمی آید
مگر شوق این ره خوابیده را بر یکدگر پیچد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۰۸

دل آزاده از طول امل بسیار می پیچد
که مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد

کدامین بی ادب زد حلقه بر در این گلستان را؟
که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می پیچد

حجاب آب و گل گردیده سنگ راه یکتایی
وگرنه رشته تسبیح بر زتار می پیچد

به این بی ناخنی چون می خراشم سینه خود را
صدای تیشه فرهاد در کهسار می پیچد

نمی دانم چه می ریزد زکلک نامه پردازم
که هر سطری به خود از درد چون طومار می پیچد

ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد

به دور چشم او انگشت زنهاری است هرمژگان
که از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می پیچد

مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۰۹

خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد
که جوهر بر خود از خونریزی شمشیر می پیچد

جنون را هست در غافل حریفی دست گیرایی
که مجنون با کمال ضعف گوش شیر می پیچد

میسر نیست دل را از غبار خط برون رفتن
که پای سیل را این خاک دامنگیر می پیچد

گزیر از دوزخ سوزان نباشد نفس کجرو را
به آتش راست بتوان ساختن چون تیر می پیچد

کند عزت دنیاست پیچ و تاب خواریها
عبث در کنج زندان یوسف از زنجیر می پیچد

که در صید دل من می کند چین زلف مشکین را؟
که در هر گام دست و پای این نخجیر می پیچد

نشد خط غمزه بیباک را مانع زخونریزی
زجوهر کی زبان جرأت شمشیر می پیچد؟

زبیباکی حنا بر پای خواب آلود می بندد
گرانجانی که بر آب و گل تعمیر می پیچد

نخواهد دید فردا روی آتش را گنهکاری
که بی آتش چو مو از خجلت تقصیر می پیچد

به آب حضر صائب گرد راه از خویش می شوید
ز روی صدق هر رهرو که بر شبگیر می پیچد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۰

ز بار درد من کوه گران بر خویش می پیچد
زمین از سایه ام چون آسمان بر خویش می پیچد

پدر خجلت کشد ز اعمال ناشایست فرزندان
خطایی چون زتیر آید کمان بر خویش می پیچد

زنقصان نیست پروا مایه داران مروت را
تنک مایه است هر کس از زیان بر خویش می پیچد

بهم خواهد شکستن سروبستان بال قمری را
چنین کز رشک آن سرو روان بر خویش می پیچد

نمی پیچد ز آتش هیچ مویی آنچنان بر خود
که از نظاره آن نازک میان بر خویش می پیچد

چو تار سبحه صددل گرچه در هر حلقه ای دارد
کمند زلفش از غیرت همان بر خویش می پیچد

به این امید کز تنگ دهانش سر برون آرد
سخن در کام آن شیرین زبان بر خویش می پیچد

دل سنگ از فراق تازه رویان داغ می گردد
گلی هر کس که چیند باغبان بر خویش می پیچد

نبرداز رشته جان وصل پیچ و تاب را بیرون
در آغوش گهر این ریسمان بر خویش می پیچد

اگر تر نیست از رفتار آن سرو روان صائب
چرا چندین زموج آب روان بر خویش می پیچد؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۱

شکر لعل لبش در تلخی دشنام می پیچد
زشیرینی زبانش بوسه در پیغام می پیچد

گل امیدواری می توان چید از عتاب او
به ظاهر گرچه گوش آرزوی خام می پیچد

دل پر خون عاشق می شود گلگونه رویش
به این عنوان اگر آن زلف عنبر فام می پیچد

درین صحرا که دامن بر کمر بسته است کهسارش
زهی غافل که پا در دامن آرام می پیچد

رهایی نیست از موج حوادث بیقراران را
زبیتابی به بال و پر فزون این دام می پیچد

زغفلت رشته امید خود کوتاه می سازد
گدای کوته اندیشی که در ابرام می پیچد

به دست پر، عنان نتوان گرفتن اسب سرکش را
تهیدستی عنان نفس بدفرجام می پیچد

اگر صید مراد هر دو عالم در کمند آرد
زناکامی همان صائب دل خودکام می پیچد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۲

مرا آه از خموشی در دل دیوانه می پیچد
که از بی روزنیها دود در کاشانه می پیچد

زخال دلفریب او رهایی چشم چون دارم؟
که بر بال و پر من همچو دام این دانه می پیچد

دل دیوانه ای جسته است پنداری ز زندانش
که چون زنجیر بر خود طره جانانه می پیچد

تو از آمیزش عشاق پهلو می کنی خالی
وگرنه شعله بر بال و پر پروانه می پیچد

اگرچه شانه پیچد دست زلف خوبرویان را
سر زلف گرهگیر تو دست شانه می پیچد

شکوهی هست با بی خانمانی خاکساری را
که پای سیل را بر یکدگر ویرانه می پیچد

اگرچه مستی حسن از سرش برده است بیرون خط
زپرکاری همان دستار را مستانه می پیچد

سیه روزی به قدر قرب باشد عشقبازان را
که در فانوس دود شمع بیش از خانه می پیچد

مگر کرده است بیخود نکهت گل عندلیبان را؟
که دست شاخ گل را باد گستاخانه می پیچد

خوش آن رهرو که همچون گردباد از گرم رفتاری
بساط عمر را بر هم سبکروحانه می پیچد

درین وحشت سرا هر کس زحقگویی به تنگ آمد
به چوب دار چون منصور بیتابانه می پیچد

به جوش سینه من برنیاید مهر خاموشی
که زور باده ام قفل در میخانه می پیچد

مکن چون بیدلان زنهار در پرخاش کوتاهی
که دست عاجزان را چرخ نامردانه می پیچد

زبس ناسازگاری عام شد در روزگار ما
بساط خواب را بر یکدگر افسانه می پیچد

چنین کز درد پیچیده است افغان در دل تنگم
کجا آوازه ناقوس در بتخانه می پیچد؟

زوحشت صید در آتش گذارد نعل صیادان
زسنگ کودکان دانسته سردیوانه می پیچد

من بی دست و پا چون طی کنم این راه را صائب؟
که پای برق و باد اینجا به هم طفلانه می پیچد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۳

خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد
کز این محراب هر حاجت که می خواهی روا گردد

در ایام خط از عاشق عنا نداری نمی آید
گدای شرمگین در پرده شب بی حیا گردد

دل بیگانه خوی من میانجی برنمی دارد
من و حسنی که پیش از چشم با دل آشنا گردد

زمطلب چون گذشتی سر نهد مطلب به دنبالت
فلک بر مدعا گردد چو دل بی مدعا گردد

سخنور شکوه بیهوده دارد از تهیدستی
نمی داند که نی چون پر شکر شد بینوا گردد

زیاد پیری افتد رعشه در رگهای جان من
چو شمعی کز نسیم صبحدم بی دست و پا گردد

تمنای رهایی داشتم از خط، ندانستم
که از هر حلقه ای در صید دل دامی جدا گردد

زدرد داغهای مشکسود من خبر دارد
به عشق نو خطی هر کس که صائب مبتلا گردد


بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۴

دو بالا می شود طول امل چون قد دو تا گردد
که مار از امتداد روزگاران اژدها گردد

زخورشید سبکسیرست نعل سایه در آتش
زهی غافل که شاد از سایه بال هما گردد

نقاب چهره امید باشد گرد نومیدی
غبار دیده یعقوب آخر توتیا گردد

پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن
یکی صد می شود آن زر که صرف کیمیا گردد

نیم نومید از جذب محبت با گرانجانی
که آهن صاحب بال و پر از آهن ربا گردد

نگاه آشنا، چشم از حجاب آلوده ای دارم
که رنگ می به رویش پرده شرم و حیا گردد

به پایان چون برم این راه بی انجام را صائب؟
که آتش زیر پایم از گرانخوابی حنا گردد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۵

به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟
من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گردد

خودی سرگشته دارد راه پیمایان عالم را
زخود هر کس که پا بیرون گذارد رهنما گردد

چه رسم است این که هر کس از سعادت بهره ای دارد
برای استخوانی گرد عالم چون هما گردد

قفس هم می تواند مانع از پرواز شد ما را
اگر شیرازه آتش زنقش بوریا گردد

درین گلشن که رنگ و بو زهم بیگانگی دارد
کسی تا کی به دنبال نسیم آشنا گردد؟

گرانبار تعلق کاروانسالار می خواهد
چه لازم بوی پیراهن به دنبال صبا گردد؟

اگر دل را زتن خواهی جدا، برآه زور آور
که روز باد، کاه از دانه در یک دم جدا گردد

محال است این که پیکان ترا از دل برون آرد
اگر سنگ ملامت سر بسر آهن ربا گردد

سکندر می کند در یوزه آب از خضر، غافل
کز اکسیر قناعت آبرو آب بقا گردد

مبادا هیچ کس را روز سختی در کمین یارب
دل گندم دو نیم از بیم سنگ آسیا گردد

دل از رد و قبول هر دو عالم کنده ام صائب
پر کاهی ندارم تا وبال کهربا گردد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۸۱۶

بهار از روی گلرنگ تو با برگ و نوا گردد
تو چون در جلوه آیی شاخ گل دست دعا گردد

از ان ابرو به دیدن صلح کن در ساده روییها
که این محراب در ایام خط حاجت روا گردد

به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش
که در ایام گل مرغ چمن رنگین نوا گردد

خیال او زشوخی خار در پیراهنم ریزد
پس از عمری که مژگانم به مژگان آشنا گردد

زنعل واژگون محمل لیلی نیم غافل
کجا مجنون من گستاخ از بانگ درا گردد؟

کمند جذبه آهن ربا را در نظر دارد
اگر سوزن به دام رشته گاهی مبتلا گردد

چو دل افتاد نازک، بار منت بر نمی تابد
زصیقل بیشتر آیینه من بی جلا گردد

سعادتمندی درویشی آن کس را که دریابد
اگر بر بوریا پهلو نهد بال هما گردد

زجذب می پرستی خالی آید بر زمین صائب
اگر در بی شعوری ساغر از دستم رها گردد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 281 از 718:  « پیشین  1  ...  280  281  282  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA