غزل شماره ۳۰۲۴ سرشک گرم در چشم تر من خواب می سوزدبه آب خود چراغ گوهر شب تاب می سوزدزتاب عارض او چون نسوزد آب در چشمم؟که از نظاره اش در چشم گوهر آب می سوزدهوای خانه می ریزد زیکدیگر حبابم رانفس بیهوده در ویرانیم سیلاب می سوزدچرا آرام یک جا در بدن پیکان نمی گیرد؟اگر نه ظلم در چشم ستمگر خواب می سوزدپشیمانی ندارد صرف کردن عمر در طاعتکه دل زنده است هر شمعی که در محراب می سوزدنمی سازد سبک درد گران را پرسش رسمیمرا بیش از تغافل گرمی احباب می سوزدزقرب شمع اگر آتش فتد در جان پروانهدل پر رخنه عاشق زچندین باب می سوزدشود از خوابگاه نرم افزون پرده غفلتمرا افزون زسرما بستر سنجاب می سوزدزبان در کام کش در حلقه روشندلان صائبکه بی نورست هر شمعی که در مهتاب می سوزد
غزل شماره ۳۰۲۵ اگرچه شمع کافوری خرد در خانه می سوزدچراغ از چشم شیران بر سر دیوانه می سوزدزبیم بازگشت حشر دل جمع است عاشق راکه فارغ از دمیدن می شود چون دانه می سوزدشعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابیبه پایان تا رسد یک شمع صد پروانه می سوزدبه فکر کلبه تاریک ما هرگز نمی افتدچراغ آشنارویی که در هر خانه می سوزدزشمع انجمن آموز آیین وفاداریکه تا دارد نفس بر تربت پروانه می سوزداگرچه در حریم اهل تقوی شمع محرابمهمان دل در هوای گوشه میخانه می سوزدنمی دانم چه حال از عشق او دارم، همین دانمکه بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزدزهر انگشت مرجان بحر شمع عالم افروزیبرای جستن آن گوهر یکدانه می سوزدمگر از سیلی باد خزان صائب خبر داردکه شمع لاله و گل سخت بیتابانه می سوزد
غزل شماره ۳۰۲۶ خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزدشراب من چو داغ لاله در پیمانه می سوزدکند تأثیر سوز عشق در شاه و گدا یکسانکه بید و عود را آتش به یک دندانه می سوزدندارد گرمی هنگامه ما حاجت شمعیدرین عشرت سرا پروانه از پروانه می سوزداز آن رخسار آتشناک داغی بر جگر دارمکه بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزدکند در چشم مردم خواب را افسانه گر شیرینزشیرینی مرا در دیده خواب افسانه می سوزدگه دارد خدا از چشم بد آن آتشین رو راکه در بیرون در از پرتوش پروانه می سوزدندارد حاصل بی جذبه کوشش، ورنه هر موجینفس در جستن آن گوهر یکدانه می سوزدمکن پهلو تهی از سوختن تا دیده ور گردیکه سازد فاش را زغیب را چون شانه می سوزدغم دنیا خوری بیش از غم عقبی، نمی دانیکه قندیل حرم بیجا دین بتخانه می سوزدبه فکر کلبه تاریک ما صائب نمی افتدچراغ آشنا رویی که در هر خانه می سوزد
غزل شماره ۳۰۲۷ کدامین روز بر حالم دل خارا نمی سوزد؟ز اشک آتشینم دامن صحرا نمی سوزدکدامین روز اشک من به دریا روی می آرد؟که همچون شمع، ماهی در دل دریا نمی سوزدبود دلسردیی لازم کمال عشقبازی راکه عاشق تا به کام دل نسوزد وا نمی سوزدمن گریان سراپا سوختم از داغ تنهاییکه می گوید در آتش چوب تر تنها نمی سوزد؟اگر نه آتش سوزنده دست آموز می گرددچرا دست کسی از ساغر صهبا نمی سوزد؟نمی گردد به گردش فیض چون پروانه هر ساعتکسی چون شمع تا در پرده شبها نمی سوزددرین بستانسرا سرو سرافرازی نمی یابمکه همچون شمع سبز از رشک آن بالا نمی سوزداگر نه آشتی داده است ساقی جنگجویان راچرا از آتش می پنبه مینا نمی سوزد؟دلیل صافی عشق است خاموشی و حیرانیکه در روغن نمک تا هست بی غوغا نمی سوزدزخورشید قیامت مشرب عاشق چه غم دارد؟که داغ لاله هرگز سینه صحرا نمی سوزدچه پروا دارد از دمسردی اغیار داغ ما؟گل خورشید عالمتاب از سر ما نمی سوزدنهال طور در آب و عرق غرق است از خجلتزرشک کلک صائب نیشکر تنها نمی سوزد
غزل شماره ۳۰۲۸ مرا صد آه یکبار از دل صد چاک می خیزدبه قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزدصفای ظاهر از دل کی زداید زنگ باطن را؟همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزدبه تردستی زبان خصم را کوتاه کن از خودکه خار تر به دامن راهرو را کمتر آویزدسیاهی کی برد رخت سفید از طینت زاهد؟همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزدنظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائبکه انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد
غزل شماره ۳۰۲۹ غبار تیره بختی از دهان شکوه می خیزدبه قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزدبر آن عاشق سرشک شمع آب زندگی گرددکه چون پروانه بیباک از آتش نپرهیزدهمان سرگشته چون موج سرایم در بیابانهابه جای سبزه خضر از رهگذر من اگر خیزدامید دستگیری دارم از رهبر در آن وادیکه خار از سرکشی در دامن رهرو نیاویزدغرور زهد آن روز از سر زاهد رود بیرونکه از اشک ندامت آب بر دست سبو ریزدزشرم آن تبسمهای شرم آلود جا داردکه شکر خند گل در آستین غنچه بگریزدز آه آتشین در پرده دل می زنم آتشچو بینم شمع در بال و پر پروانه آمیزدنظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائبکه انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد
غزل شماره ۳۰۳۰ ز ماتمخانه ما نغمه عشرت کجا خیزد؟سپند از آتش ما تنگدستان بینوا خیزدنصیحت برنینگیزد زمین گیران غفلت راره خوابیده هیهات است از بانگ درا خیزدعبوس زاهد خشک از می گلگون نگردد کممگر در سوختن چین از جبین بوریا خیزدپشیمانی ندارد در طلب از پای افتادندرین وادی کسی کز پا درآید بی عصا خیزدبه خاموشی مباش از انتقام عاجزان ایمنکه سیل از کوهسار خاکساران بی صدا خیزدبه وصل از دامن عاشق ندارد دست دلگیریکه ممکن نیست زنگ آهن از آهن ربا خیزددرون پرده دل با خیالش خلوتی دارمکه صحبت می خورد بر هم سپندی گر زجا خیزددو عالم را به یک پیمانه می بخشند مخموراناگر قارون نشیند با می آشامان گدا خیزدمگو تأثیر در افغان سنگین دل نمی باشدکه دل را آب سازد ناله ای کز آسیا خیزدسعادت نیست چون ذاتی، شقاوت می شود آخرنخواهم دولتی کز سایه بال هما خیزداگر قسمت نگیرد دست ما گم کرده راهان راچه از پای طلب آید، چه از دست دعا خیزد؟ز تن پرور کند پهلو تهی آثار درویشیکه از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزدزعشق پاکدامن مدعا این است عاشق راکه از بزم تو یک ره با دل بی مدعا خیزدجدایی مشکل است از دشمن جانسوز اگر باشدکز آتش دور چون گردد سپند، از وی صدا خیزدازان صائب نظر از خاک پایش برنمی دارمکه سازد چشم روشن گریه ای کز توتیا خیزد
غزل شماره ۳۰۳۱ ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟اثر در دل ندارد گریه ای کز توتیا خیزدازان بر آسمان ساید سرش از سرفرازیهاکه پیش پای هر خار و خسی آتش زجاخیزدمسلم کی گذارد ناله مظلوم ظالم را؟که پیش از دانه فریاد از نهاد آسیا خیزدگزیری نیست از غفلت دل ارباب دولت راکه این ابر سیه از سایه بال هما خیزدمرا جان تازه شد زان خط پشت لب، چنین باشدرگ ابری که از آب روان بخش بقا خیزدحواس جمع من چون دود از روزن رود بیرونچو از بیرون در آواز پای آشنا خیزدمن بی دست و پاآیم چسان بیرون از ان محفلکه نتواند سپند از حیرت رویش زجا خیزدپر و بال سمندر را زآتش نیست پرواییبه می زان روی آتشناک کی رنگ حیا خیزد؟لباس فقر بر تن پروران صائب نمی چسبدکه از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزد
غزل شماره ۳۰۳۲ به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزدکه خونبارست هر ابری که از دامان تر خیزدبه آهی می تواند خواست عذر نارساییهازمستی هر که نتواند زجای خود سحر خیزدبه زهر چشم گردون ستمگر می دهد آبشاگر خاری پی آزار من از جای برخیزدنه از صیقل گشادی شد نه از روشنگر امدادیمگر در آب گشتن زنگ ازین آیینه برخیزدچنان ترسیده است از آشنایان جهان چشممکه بیرون می روم از خویش چون آواز در خیزدمکن با بیخودی اندیشه از هنگامه محشرکه هر کس بیخبر از پا درآید بیخبر خیزدزفیض سر به مهر آسمانی زله ها بنددسبکروحی که پیش از صبحدم از خواب برخیزدزکف سررشته زنار را دادم، ازین غافلکه چون تسبیح، تشویش من از صد رهگذر خیزدنه برقی در کمین، نه تندبادی در نظر داردبه امید چه یارب کشت ما از خاک برخیزدبپوشان چشم اگر آیینه دل باصفا خواهیکه می چسبد به دل، گردی که از راه نظر خیزدشود گر جذبه توفیق صائب دستگیر منچنان برخیزم از دنیا که آهی از جگر خیزد
غزل شماره ۳۰۳۳ زرفتارت امان از عالم ایجاد برخیزدبه جای گرد از بنیاد هستی داد برخیزدزبیباکی چنان مردانه زیر تیغ بنشینمکه فکر خونبها از خاطر جلاد برخیزدزعزلت فارغ از رد و قبول خلق گردیدمشود آسوده شمعی کز گذار باد برخیزدبه سختی هر که تن در داد شیرین کار می گرددکه از دامان کوه بیستون فرهاد برخیزدمهیای خرابی گوشه غمخانه ای دارمکه از دامن فشاندن گردم از بنیاد برخیزدزحیرت همچنان در وادی سرگشتگی محوماگر در هر قدم خضری پی ارشاد برخیزدبه هر دامی که افتد بلبل آتش نوای منزشادی چون سپند از دانه اش فریاد برخیزدخوشم با ترک سر، ورنه نگاهی می کنم صائبکه جوهر همچو آه از خنجر جلاد برخیزد