غزل شماره ۳۰۳۴ زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزدزننگ کفر من مو بر تن زنار برخیزدبگیر از آتش سوزنده تعلیم سبکروحیکه با آن سرکشی در پیش پای خار برخیزدبه خود چون مار می پیچم زرشک زلف، کی باشدکه این ابر سیه زان دامن گلزار برخیزد؟اگر وصف سرزلف تو در طومار بنویسمچو شمع کشته دودم از سر طومار برخیزدچنین کافتادم از طاق دل نشو و نما، مشکلکه مو از پیکرم چون کاه از دیوار برخیزدعبث صیقل عرق می ریزد از بهر جلای منعجب دارم که از آیینه ام زنگار برخیزدپی طرف کلاهش لاله دارد نعل در آتشزخواب ناز گل از شوق آن دستار برخیزدزطرز تازه صائب داغ داری نکته سنجان راعجب دارم کز آمل چون تو خوش گفتار برخیزد
غزل شماره ۳۰۳۵ مسیحا از سر بالین من رنجور برخیزدچراغ آفتاب از بزم من بی نور برخیزدچنین کز بار درد افتاده ام از پا، عجب دارمکه شیون هم زبالین من رنجور برخیزدندارد شرم از روی کسی آیینه محشرزحق هر کس که اینجا چشم پوشد کور برخیزدغبار غم به آه از سینه من کم نمی گرددچه گرد از چهره صحرا به بال مور برخیزد؟خیالش بیخبر رفت از دلم بیرون، ندانستمکه مهمان چون بود ناخوانده، بی دستور برخیزدبه جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگانزبان مار روید، نشتر زنبور برخیزدندارد یاد چون من شوربختی آسمان صائباگر شبنم به کشت من نشیند شور برخیزد
غزل شماره ۳۰۳۶ خوشا افتاده ای کز خاک ره چالاک برخیزدکند در خاک دشمن را و خود از خاک برخیزدگناه ما غبار خاطر رحمت نمی گرددفروغ مهر از دریای پرخون پاک برخیزدمباد از نشأه می سرخ رویی می پرستی راکه در ایام بی برگی زپای تاک برخیزدچراغ دیده عشاق وقتی می شود روشنکه دود خط از ان رخسار آتشناک برخیزدندارد اعتبار خاک، خون مشک در زلفشبه یک سودا درین بازار باد از خاک برخیزدندارد حاصلی جز قبض خاطر خاک اصفاهاننباشد بسط در خاکی کز او تریاک برخیزدمجو درک سخن از خام طبعان جهان صائبکه از خاکستر دل شعله ادراک برخیزد
غزل شماره ۳۰۳۷ مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزدکه از پیش نظر گردون مینارنگ برخیزدچراغ بیکسان از عالم بالا شود روشننظر بر ابر دارد لاله ای کز سنگ برخیزدامید رحم با چندین گنه دارم زبیباکیکه از تیغش زخون بیگناهان زنگ برخیزدبه مژگان بیستون را آنچنان از پیش بردارمکه صد فریاد از فرهاد زرین چنگ برخیزدرباینده است چندان خاک دامنگیر درویشیکه ابراهیم ادهم از سر اورنگ برخیزدمحرک بر سر گفتار می آرد سخنور راکه ممکن نیست بی ناخن صدا از چنگ برخیزدبه رنگ خود برآرد عشق با هر کس که آمیزدز آتش دود عود و خار و خس یکرنگ برخیزدبهار و باغ من نظاره مشکین خطان باشدبه زنگار از دل آیینه من زنگ برخیزددر آن محفل که آن آیینه رو شکرفشان گرددسبک چون طوطی رم کرده از دل زنگ برخیزدبه آسانی نمی آید به کف زلف سخن صائبچو از جان سیر گردی نغمه سیر آهنگ برخیزد
غزل شماره ۳۰۳۸ به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزدزغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزدزخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها راغبار خط چو از رخسار گلپوش تو برخیزدبه استقبال یوسف وا کند آغوش پیراهنعبیری را که از صبح بناگوش تو برخیزدغبار خط مناسب نیست آن رخسار نازک رامگر گرد یتیمی از در گوش تو برخیزدگره گردد زبان غنچه گویا در آن محفلکه مهر خامشی از چشمه نوش تو برخیزدتو آن سرو قباپوشی ریاض آفرینش راکه صبح از جا به انداز برو دوش تو برخیزدزتمکین نکویی نامه سربسته را ماندخط سبزی که از لبهای خاموش تو برخیزدتو گل در خوابگاه افشانی و من خون خود ریزمکه از بهر چه این بی شرم از آغوش تو برخیزدکدامین شعله رخسارست در خاطر ترا صائب؟که سقف آسمان وقت است از جوش تو برخیزد
غزل شماره ۳۰۳۹ نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزدمگر ابری زبحر گریه مستانه برخیزدکند معشوق را بی دست و پا بیتابی عاشقبلرزد شمع بر خود چون زجا پروانه برخیزدندارد این چنین خاک مرادی عالم امکاننشیند گرد اگر برتربتم دیوانه برخیزدبه تنگ آمد معلم آنچنان از شوخی طفلانکه هر ساعت به تقریبی زمکتب خانه برخیزدکه را داریم ما افتادگان جز گرد ویرانی؟که پیش پای سیل از جا سبکروحانه برخیزداگر ابر بهاران گردد آه گریه آلودمبه جای سبزه فریاد از دل هر دانه برخیزدمن آن روز از جنون خود تسلی می شوم صائبکه از جوش شرابم سقف این میخانه برخیزد
غزل شماره ۳۰۴۰ کجا تدبیر پیران کهنسال از جوان خیزد؟نیاید از دم تیغ آنچه از پشت کمان خیزدبه زور عجز، تمکین بزرگی برنمی آیدبه اندک ناله ای فریاد از کوه گران خیزدسرایت می کند در ظالمان آزار مظلومانکه فریاد از دل سخت کمان پیش از نشان خیزدمشو در دور خط از فتنه رخسار او ایمنکه گرد فتنه بیش از دامن آخر زمان خیزدپشیمانی ندارد خنده بر وضع جهان کردنندارد گریه در پی خنده ای کز زعفران خیزدفسان شمشیر را در خونفشانی تیز می سازدنباشد چون دل سنگین، چه از تیغ زبان خیزد؟دل سنگین گرفتم آب شد از شرم عصیانمبه یک شبنم چه گرد از چهره این بوستان خیزد؟گرانتر شد زباد صبح خواب این گرانجانانبه سیلاب فنا از جا مگر این کاروان خیزددر آن گلشن که صائب غنچه منقار بگشایدبه جای ناله از آتش زبانان الامان خیزد
غزل شماره ۳۰۴۱ کجا بی باده زنگ از خاطر اندوهگین خیزد؟چسان این سبزه خوابیده بی آب از زمین خیزد؟به عزم رقص چون از جای خود آن نازنین خیزدفلک از پای بنشیند قیامت از زمین خیزدحجاب نور طی کردن بود مشکلتر از ظلمتنخواهم زلف مشکین زان عذار شرمگین خیزدکه دارد پای بیرون رفتن از بزمی که نتواندسپند خال از حیرت زروی آتشین خیزدکمان آسمانها نرم شد از گرمی آهمندانم کی ترا ای سنگدل چین از جبین خیزدبه آه از سینه عاشق نگردد کم غبار غمچه گرد از دامن صحرا به باد آستین خیزد؟سر عیسی زفیض دامن مریم فلک سا شدنهالی کز زمین پاک خیزد این چنین خیزدبه آبم راند لعل آبدار او، ندانستمکه جای سبزه نیش از جویبار انگبین خیزدفریب حرف لطف آمیز آن یاقوت لب خوردمندانستم که صد نقش مخالف زین نگین خیزددمید از آتش ابراهیم را گر سنبل و ریحانترا از آتش رخسار دود عنبرین خیزدزتردستی به چشم آیینه را عالم سیه گرددبه می کی زنگ کلفت از دل اندوهگین خیزد؟زقطع زلف امید رهایی داشتم صائبندانستم که چون خط دلربایی از کمین خیزد
غزل شماره ۳۰۴۲ زرخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزدزرفتار تو از آب روان فریاد می خیزدبه هر گلشن که با آن قد رعنا جلوه گر گردیبه تعظیم تو سرو از جای خود آزاد می خیزدز آب آیینه روشن پذیرد زنگ و شیرین رازدل زنگار از تردستی فرهاد می خیزدکجا خون می تواند شست رنگ از غنچه پیکان؟به می کی گرد کلفت از دل تا شاد می خیزد؟اگر چون کاسه خالی نیستند از مغز این سرهاچرا انگشت بر هر لب زنی فریاد می خیزد؟کند از علم رسمی پاک، دل را ساده لوحیهابه صیقل جوهر از آیینه فولاد می خیزدچرا صائب به هم دارند غیرت کشتگان او؟رقم یکدست اگر از خامه فولاد می خیزد
غزل شماره ۳۰۴۳ مرا از دل زقرب خط دلبر دود می خیزدزرشک خضر از جان سکندر دود می خیزدنگردد بی صفا از خط بزودی لعل سیرابشکه با تمکین زروی آتش تر دود می خیزدچنین گر آب خود دارد دریغ از تشنگان لعلشبه اندک فرصتی زین آب گوهر دود می خیزدکند زود آتش بی دود او را دود بی آتشبه این عنوان اگر زان روی انور دود می خیزدتعجب نیست گر طوطی چو شمع سبز در گیردکه از حسن گلو سوزش زشکر دود می خیزدزبال و پر کند پروانه من بستر و بالیندر آن آتش که از جان سمندر دود می خیزدنسوزد برق تا خود را، نسوزاند گیاهی رازمظلومان پس از جان ستمگر دود می خیزداز این آتش که من از شوق او در زیر پا دارمزنقش پای من تا روز محشر دود می خیزدکه را در کوهسار عشق دیگر پا به سنگ آمد؟که از داغ پلنگان همچو مجمر دود می خیزدزکلک تر زبان خامی است امید ثمر صائبکه با صد خون دل زین هیزم تر دود می خیزد