غزل شماره ۳۰۴۴ زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزدازین دریا به جای ابر نیسان دود می خیزداز آن آتش که زد در کوه و صحرا ناله مجنونهنوز از روزن چشم غزالان دود می خیزدکدامین بلبل آتش نفس زباغ بود امشب؟که جای سنبل و ریحان زبستان دود می خیزدنمی آرد به سامان سیم و زر حرص سیه دل راهمان از مجمر زرین پریشان دود می خیزدمگر افتاد یک جانب نقاب از چهره لیلی؟که جای گردباد از این بیابان دود می خیزدمنه دل بر جهان پوچ اگر از شیر مردانیکه تا جا گرم سازی زین نیستان دود می خیزدمزن آتش به جان بیگناهان، رحم کن بر خودکه آخر از رخ آتش عذاران دود می خیزدشود از پرده پوشی درد و داغ عشق رسواترزشمع زیر دامن از گریبان دود می خیزدندارد ثابت و سیار صائب در جگر آهیهمین از شمع من زین نه شبستان دود می خیزد
غزل شماره ۳۰۴۵ مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزدشراب و مطرب و معشوق من از خانه می خیزدبشارت باد آغوش دل امیدواران راکه گرد خط زرخسارش عجب مستانه می خیزدزسیل رفتن دلها دو عالم می شود ویرانزجای خود به عزم رقص تا جانانه می خیزدنمی دانم کدامین شوخ چشم افتاده در دامشکه صیاد از کمین بسیار بیتابانه می خیزدتو از خاک شهیدان می روی چون شاخ گل خندانوگرنه شمع گریان از سر پروانه می خیزدبه خون شوید زدل اندیشه وحشت غزالان راچو ابر و هر کمانی را که تیر از خانه می خیزدبه خواب غفلت ما می فزاید پرده دیگرزسیلاب فنا گردی کز این ویرانه می خیزدسرآمد عمرها از جلوه مستانه لیلیغبار از تربت مجنون همان مستانه می خیزدندارد عشق دست از پرده پوشی بعد مردن همزخاک آشنایان سبزه بیگانه می خیزداگر در کار داری عقل، از ما دور شو صائبکه هر کس می نشیند پیش ما، دیوانه می خیزد
غزل شماره ۳۰۴۶ دل هر کس به تعظیم سخن از جا نمی خیزدقیامت گر به بالینش رسد بر پا نمی خیزدچنین دستی که در دل رخنه کردن آسمان داردعجب دارم که گوهر سفته از دریا نمی خیزدنگردد گرد کلفت کم به آه از سینه عاشقبه افشاندن غبار از دامن صحرا نمی خیزدنبرد از دل وصال یار بیرون زهر هجران رابه می زنگار هرگز از دل مینا نمی خیزدنسوزد هیچ برقی ریشه تخم محبت رابه حک کردن زدلها نقطه سودا نمی خیزدچسان فرهاد نالد، کز شکوه صورت شیرینصدای تیشه فولاد از خارا نمی خیزدمرو در زیر دامان صدف بیهوده ای گوهرکه بی آب گهر ابر من از دریا نمی خیزدنفس چون راست سازد شمع در بزم وصال او؟که از تمکین حسن او سپند از جا نمی خیزدبه فریاد و فغان از دل ندارد دست عشق اوبه های و هو ز کوه قاف این عنقا نمی خیزدنکرده است از ره انصاف تعظیم خرام اوکسی کز جلوه او از سر دنیا نمی خیزدکه می آید ز اهل درد بر بالین من صائبکه در برخاستن با معجز عیسی نمی خیزدچمن شد از قد رعنای ساقی انجمن صائبکه می گوید که سرو از چشمه مینا نمی خیزد؟
غزل شماره ۳۰۴۷ زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزدبه آب بحر از عنبر سیاهی بر نمی خیزدندارد زلف او دیوانه ای هموارتر از منکه از زنجیر من آواز چون جوهر نمی خیزدزبان آتشین را چرب نرمی می کند کوتهچراغی را که روغن کشت دودش بر نمی خیزدمحال است این که گردد بی غریبی پختگی حاصلبه جوش آب دریا خامی از عنبر نمی خیزددر امیدواری آنچنان مسدود شد صائبکه از آیینه زنگ از سعی خاکستر نمی خیزد
غزل شماره ۳۰۴۸ غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزدبه شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزدفغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشدازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزدغریبی رتبه اهل سخن را می کند ظاهرکه تا در بحر باشد، نکهت از عنبر نمی خیزدبه زیر کوه غم دل همچنان بیطاقتی داردسبکباری ازین کشتی به صد لنگر نمی خیزدامید رستگاری نیست بی افتادگی، اماکسی کز طاق دل افتاد هرگز برنمی خیزدنگردد پرده دار خبث باطن جامه زریننجاست از نهاد سگ به طوق زر نمی خیزدبه دل دارم غباری از خط عنبرفشان اوکه چون گرد یتیمی از رخ گوهر نمی خیزدبه سعی آستین غمگساران کی هوا گیرد؟غبار خاطری کز دامن محشر نمی خیزدزمخموران که آبی در دل شب می خورد صائب؟که بیتابانه آه از جان اسکندر نمی خیزد
غزل شماره ۳۰۴۹ که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟عبث ای ابر زحمت می دهی دریای رحمت رابه صد طوفان غبار از خاطر ما برنمی خیزدغبار خاطری دایم به چشم پرده می پوشدکه می گوید که گرد از روی دریا برنمی خیزد؟اگر از عرش افتد کس، امید زیستن داردکسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی خیزدکدامین شب خیال خال او در سینه می آیدکه مانند سپند از جا سویدا برنمی خیزد
غزل شماره ۳۰۵۰ سیاهی از دل چون گلخن ما برنمی خیزدچو داغ لاله دود از روزن ما برنمی خیزدکه با ما می تواند دعوی افتادگی کردن؟که از افتادگی مو بر تن ما برنمی خیزدنسازد دستبرد ابر هرگز خشک دریا رابه افشردن تری از دامن ما برنمی خیزدنشد از شرم عصیان آب گردد این دل سنگینبه آتش بستگی از آهن ما برنمی خیزدزما نتوان شنیدن شکوه ای از سینه صافیهاغباری از زمین روشن ما برنمی خیزدزگوهر دور نتوان ساختن گرد یتیمی رابه افشاندن غبار از دامن ما بر نمی خیزدنفس از سینه مجروح ما بیرون نمی آیدزدلچسبی نسیم از گلشن ما برنمی خیزدمجو آه از دل خرسند، ما آیینه طبعان راکه دود از خانه بی روزن ما برنمی خیزدبه هم چون خوشه پیوسته است صائب دانه دلهاکه می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟
غزل شماره ۳۰۵۱ تلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی دهکه این داغ از جبین نامداران برنمی خیزدزفیض چشم تر چون رشته در گوهر نهان گشتمکه می گوید گهر از چشمه ساران برنمی خیزد؟چه سازد سعی دهقان چون زمین افتاد ناقابل؟به می خشکی زطبع سبحه داران برنمی خیزدچنان افسرده شد هنگامه اهل جهان صائبکه گلبانگ نشاط از میگساران برنمی خیزدغبار من زسیل نوبهاران برنمی خیزدچو من افتاده ای از خاکساران بر نمی خیزدبه یک پیمانه سرشار می بازم دو عالم راچو من دریادلی از خوش قماران برنمی خیزدبه هویی می توان افلاک را زیر و زبر کردنجوانمردی زسلک خرقه داران بر نمی خیزدشود چون خرمن گل روزی آتش، گرانجانیکه چون شبنم سبک از لاله زاران برنمی خیزدسپند خام بیجا در میان می افکند خود رادرین محفل صدا از بیقراران برنمی خیزدبه همت می توان طی کرد این دشت پر آتش راجگرداری میان نی سواران برنمی خیزدندارد پرده انصاف گوش باغبان، ورنهچو من رنگین نوایی از هزاران برنمی خیزدبه خون سایه خود پنجه رنگین می کنم چون گلبه خشم من پلنگ از کوهساران برنمی خیزدتلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی دهکه این داغ از جبین نامداران برنمی خیزد
غزل شماره ۳۰۵۲ به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزدبه قدر تلخرویی زهر از تیغ قضا ریزدشکوهی هست با بی برگی ارباب قناعت راکه آتش را دل از چین جبین بوریا ریزدنگیرد صبح اگر ساقی به یک پیمانه دستم راچنان لرزم که نقش از بال مرغان هوا ریزدبه دشواری زرنگ و بو گرانجان دست برداردکه از سیمای ناخن دیرتر رنگ حنا ریزدحلاوت می برد از زندگانی تلخی منتچرا کس آبروی خود پی آب بقا ریزد؟به شرطی می کنم کوته، زبان دعوی خون راکه یک بار دگر خونم به جای خونبها ریزدنمی آید به کف دامان رنگ رفته از کوششمکن کاری که رنگ از روی گلهای حیا ریزدچرا آیینه از اقبال صیقل روی برتابد؟محال است این که صائب را دل از تیغ فنا ریزد
غزل شماره ۳۰۵۳ ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزدخس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزدتو با آن قد موزون چون به باغ آیی عجب نبودکه طوق قمریان از رعشه سرو چمن ریزدعقیق از منت خشک سهیل آسوده می گردداگر لعل لبش ته جرعه بر خاک یمن ریزدزشمعی برگ آسایش طمع دارم که از شوخیپر پروانه جای برگ گل در پیرهن ریزدبه روی آتشین او اشارت کرده پنداریکه آتش از سر انگشت شمع انجمن ریزدقیامت می کند تا حشر هر گردی کز او خیزدبه هر خاکی که ناز از قامت آن سیمتن ریزدجگرگاه زمین را از ملاحت داغ می سازدزشور عشق او هر قطره ای کز چشم من ریزدندارم گرچه چون یعقوب چشمی، چشم آن دارمکه گرد راه بوی پیرهن در چشم من ریزدندارد قطره ای آب مروت لعل سیرابشمگر بر آتش من آبی آن چاه ذقن ریزدنگردد آب گرد دیده غواص سنگین دلصدف هر چند زیر تیغ گوهر از دهن ریزدندارد عالم ایجاد چون من واژگون بختیکه رنگ شام غربت در دلم صبح وطن ریزدچو شست از نقش شیرین دست خود فرهاد، دانستمکه آخر تیشه زهر خویش را بر کوهکن ریزدزروشن گوهری بر خویشتن هموار می سازممرا هر کس چو آتش خار و خس در پیرهن ریزداگرچه تنگدستم غیرت مردانه ای دارمکه ریزد خون خود هر کس که آب روی من ریزدزبس کز دل غبارآلود می آید کلام منچو بردارم قلم خط غبار از کلک من ریزدنه ای از غنچه کمتر، آنچنان از پوست بیرون آکه روی تازه ات گل در گریبان کفن ریزدزحیرانی نداند در گریبان که آویزدسخن در کلک من از بس که بر روی سخن ریزددلی کز عشق زخمی نیست صائب کی به شور آید؟اگر صد نافه مشک از سر زلف سخن ریزد