غزل شماره ۳۱۴۴ به دور خط زشرم آن لعل جان پرور برون آمدزجذب طوطیان از بند نی، شکر برون آمدزخط عالم سیه شد در نظر آن خال موزون راسرآید عمر موری را که بال و پر برون آمدنگاهش تا زمژگان تاخت بیرون سوخت عالم راعجب آتش عنانی از صف محشر برون آمدنه امروز از خرابات مغان مخمور می آیممکرر ساغرم لب تشنه از کوثر برون آمدچو قسمت نیست، از اقبال کاری برنمی آیدزظلمت با دهان خشک اسکندر برون آمدمگردان روی از بخت سیه گر بینشی داریکه اخگر شسته رو از زیر خاکستر برون آمدزفکر عاقبت دریای خون شد قطره ام صائبکه از بحر صدف می بایدم گوهر برون آمد
غزل شماره ۳۱۴۵ به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمدبه جوی عمر، آب رفته من باز می آمدچنان کز شیشه سربسته آید باده در ساغربه آن تمکین به آغوش من آن طناز می آمدبه صید خویش می کردم دلالت شاهبازش رااگر از خنده من همچو کبک آواز می آمدز امید وصالش بود آهنگ آنچنان بزممکه بی ناخن صدا از پرده های ساز می آمدچنان کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالمچه می شد گر بهار عمر ما هم باز می آمد؟اگر می بود در گلزار عالم نوگلی صائبصفیر عشق از کلک سخن پرداز می آمد
غزل شماره ۳۱۴۶ چنین ساقی اگر دور شراب ناب گرداندبساط خاک را در یک نفس گرداب گردانداز ان هر لحظه باشد جانبی روی نیاز منکه در هر جنبشی ابروی او محراب گرداندبه اندک روزگاری رشته عمرش گره گردداسیری را که آن تاب کمر بیتاب گرداندمکن ای سنگدل از قتلم اظهار پشیمانیچه لازم رخت خون آلود خود قصاب گرداند؟مگر فکر شبیخون دارد آن غارتگر دلها؟که چون پیکان دلم در سینه جای خواب گرداندشود چون روبرو با عکس در آیینه، حیرانم؟گل رویی که رنگ از پرتو مهتاب گرداندبه چشم اشکبار من چه خواهد کرد حیرانمکه آتش را به چشم آن روی تابان آب گرداندحریم وصل را باشد زحیرانی نظر بندیکه ماهی را به دریا تشنگی قلاب گرداندندارد ناخوشی وضع جهان در چشم بیدردانکه غفلت بستر پرخار را سنجاب گرداندنبیند در جهان آسودگی از ظلم خود ظالمکه پیکان در بدن پیوسته جای خواب گردانددل خوش مشرب آسوده است از گرد کدورتهاکه ممکن نیست دریا روی از سیلاب گرداندزروی گرم شیرین پرتوی گر کوهکن یابدزبرق تیشه کوه بیستون را آب گرداندزناکامی توان بر کامها فیروز شد صائبکه چون تبخال دل را تشنگی سیراب گرداند
غزل شماره ۳۱۴۷ نه آن مرغم که گرد عالمم پرواز گرداندورقهای پر و بال مرا شهباز گرداندنوای زهره و رقاصی گردون مکرر شدچه خوش باشد که مطرب پرده این ساز گرداندمحبت غیرتی در چاشنی دارد که گر خواهدبه ناخن بیستون را سینه شهباز گرداندزکافر نعمتی دل شکوه از داغ جنون داردتجلی بیستون را آسمان پرواز گرداندسپندم، یک نوای آتشین در زیر لب دارمنیم بلبل که در هر ناله ای آواز گردانددر آن گلشن که صائب نغمه پردازی کند، بلبلزرگل را سپند شعله آواز گرداند
غزل شماره ۳۱۴۸ دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنهزکوه بیستون تردستی من سنگ گرداندهوس را عشق می سازد دل سوزان من صائبخس و خاشاک را این شعله زرین چنگ گرداندنه از رحم است اگر رخسار جانان رنگ گرداندکه از نیرنگ هر ساعت لباس جنگ گرداندمده راه شکایت خاطر آزرده ما راکز این سیل غبارآلود دریا رنگ گرداندره خوابیده در دامان این صحرا نمی ماندمرا گر کاروانسالار پیشاهنگ گرداندغم عقبی به فارغبالی من برنمی آیدچه حد دارد غم دنیا مرا دلتنگ گرداند؟اگرچه آب گردیدم چو شبنم چشم آن دارمکه بیرنگی مرا با خار و گل یکرنگ گرداند
غزل شماره ۳۱۴۹ نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداندمگر رطل گران این سنگ را از جا بگرداندبه جد وجهد نتوان گرد هستی از خود افشاندنمگر سیلاب را از حال خود دریا بگرداندکنند آزاد مرغی را که گردانند گرد خودمرا تا کی جنون بر گرد این صحرا بگرداند؟نمی آید ازین ظاهرپرستان باطن آراییچگونه رخت خود را صورت دیبا بگرداند؟دل روشن بد و نیک جهان را خوب می بیندکجا آیینه رو از زشت و از زیبا بگرداند؟مکافات عمل در چشم ظالم خواب می سوزداز ان در خانه های زخم، پیکان جا بگرداندتفاوت نیست در اجزای این وحشت سرا صائبکسی تا چند جای خویش را بیجا بگرداند؟
غزل شماره ۳۱۵۰ زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داندبه خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماندهمان با زلف لیلی روح مجنون می کند بازیز زنجیر محبت کی رهایی عشق می داند؟مگو چون بلبل و قمری سخن از سرو و گل اینجاکه این افسانه ها را ژاژ خایی عشق می داندبه بزم عشق مهر بی نیازی بر مدار از لبکه همت خواستن را هم گدایی عشق می دانددل خوش مشرب و پیشانی وا کرده ای داردکه سنگ کودکان را مومیایی عشق می داندچو دیدی دست و تیغ عشق را از دور بسمل شوکه بال و پر زدن را بد ادایی عشق می داندزسختی رو نمی تابد، زکوه غم نمی نالدنژاد از سنگ دارد مومیایی، عشق می داندنمی دانم چه سازم تا فنای مطلقم داندکه در خود گم شدن را خودنمایی عشق می داندچو عشق آمد به دل صائب مکن اندیشه سامانکجا چون عقل ناقص کدخدایی عشق می داند؟
غزل شماره ۳۱۵۱ زمین را وحشی رم کرده یک کف خاک می داندفضای آسمان را حلقه فتراک می داندجهان را می کند از روزن خود سیر هر چشمیکه غمگین، عالمی را همچو خود غمناک می داندنگرداند زعکس لاله و گل آب رنگ خودزخون بیگناهان تیغ، خود را پاک می داندجهانسوزی کز او پروانه ما رحم می جویدپر و بال ملایک را خس و خاشاک می داندنسازد برق بی زنهار خشک و تر جدا از همهوس را کی زعشق آن غمزه بیباک می داند؟زدوری می شود کیفیت همصحبتان ظاهرخمارآلود قدر نشأه تریاک می باشدز اسرار حقیقت زاهد کودن چه دریابد؟زبان شعله ادراک را ادراک می داندزمکر زاهد شیاد مرغی می جهد سالمکه تار سبحه اش را دام زیر خاک می داندکسی کز عشرت روپوش عالم آگهی داردرخ خندان گل را سینه صد چاک می داندمرا از عزت شبنم درین گلزار روشن شدکه حسن پاکدامن قدر چشم پاک می داندنمی داند گناهی نیست بالاتر زخودبینیغلط بینی که خود را از گناهان پاک می داندرگ خامی کمند جذبه خورشید می گردددل افسرده قدر روی آتشناک می داندزمین خشک ابر تازه رو را از هوا گیردغبارآلود قدر دیده نمناک می داندز زور می ندارد عشق پروا از زبردستیوگرنه عقل خود را زیردست تاک می داندزچشم زخم مردم هر که می غلطد به خون صائبگریبان قبا را حلقه فتراک می داند
غزل شماره ۳۱۵۲ کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه می داند؟سمندر نشأه این آتشین پیمانه می داندجدایی نیست از صیاد صید آشنارو راکمان او مرا با خویشتن همخانه می داندمگو حرف از ندامت کاین دل کافر نهاد منغبار معصیت را صندل بتخانه می داندتلاش صحبت آیینه رویی می کند شوقمکه جوهر را حجابش سبزه بیگانه می داندغلط بینی که واقف نیست از ربط دل عاشقپریشان حالی آن زلف را از شانه می داندزدلهای پریشان پرس حال زلف و کاکل راکه مضمون خط زنجیر را دیوانه می داندنواسنجی که بر شاخ قناعت آشیان دارداگر صد عقده می افتد به بالش دانه می داندشکست خاطر اطفال سنگ راه می گرددوگرنه راه صحرای جنون دیوانه می داندمنم کز تیره بختی راه بیرون شد نمی یابموگرنه دود راه روزن کاشانه می داندبه معنی هر که دارد آشنایی چون دل صائبنگاه آشنا را معنی بیگانه می داند
غزل شماره ۳۱۵۳ زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داندزخوبی شیوه ای جز ناز و استغنا نمی داندزپیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت شدبررویی که قدر دیده بینا نمی داندبه زنگار خط مشکین سزاوارست رخساریکه چون آیینه قدر طوطی گویا نمی داندبکش امروز اگر خواهی به فردا وعده ام دادنکه بیتاب محبت مهلت فردا نمی داندزدندان ندامت پشت دستی می جهد سالمکه دامانی بغیر از دامن شبها نمی داندچنان عام است احسان محیط بیکران اوکه خود را قطره ناقص کم از دریا نمی داندبه کوری می شود نقد حیاتش خرج آب و گلگرانجانی که راه عالم بالا نمی داندجدایی از گرانجانان دنیا لذتی داردکه کوه قاف را بر خود گران عنقا نمی داندمگر بی روزنی تاریک سازد خانه دل راوگرنه پرتو خورشید استغنا نمی داندچنان بی پرده شد سودای عالمگیر ما صائبکه مجنون را کسی در عهد ما رسوا نمی داند