انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 23 از 27:  « پیشین  1  ...  22  23  24  25  26  27  پسین »

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی


زن

 


کودک که بودم زیر تخت می خوابیدم..چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمی شود
آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم ... این روز ها چرا ... حق داری ... غریبی کن
که کوپه های قطار ، تختخواب های جدا دارند...
اگر نبودم حواست به موش های خانه پدری باشد
دیر بجنبی اعتصاب غذا می کنند....
راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد
می خواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم


هومن شریفی
     
  
زن

 


تقصیر هیچ کس نبود...مادرم هم سر از کودکی هایم در نیاورد
من باید تنهایی را تا " یا "ی آخرش می رفتم
باید از زمین گل می گرفتم این همه آبرو را
باید سر درد می گرفتم که خواب به خورد شب هایم برود
باید خودم را می شناختم...گرگی که از دندان هایش دلرحم تر است
باید بت می ساختم...که دست ذره بین هایشان به واقعیتم نرسد
باید آب می دادم این همه علف هرز را ...
آنقدر بلند شوند که قد آدمک ها به هوای آزادم نرسد
باید خودم را به چشم هایشان می سپردم
که تفسیر شوم ،تدریس شوم ، تمسخر شوم ، تنفر شوم
باید ترور می شدم ... که دلیلی برای تولد دوباره پیدا کنم

تقصیر هیچ کس نبود .....

منم که از دوست داشـــــــتن ، تنی برایم نماند
از زخم زبانی به اعتراض باز نکردم ، منم که دارم لال می شوم
با اینکه حرف های مشترک در مبل های مشترک در سرم می لولد
منم که دارم به فلسفه شک می کنم ... وقتی تمام اعتبارش
نسبت مستقیم به تختخواب طلبی دیگری دارد

تقصیر هیچ کس نبود ....

که اصلا هیـــــــــــــــــــــچ کس نبود
که سرم به تنش بیارزد ، که در او به خنده داری خودم بگریم
که لکنت حرف مشترک این روز هایم نباشد
که آغوشش را در دیگری به رخ تنهاییم نکشد ....

باور کن تقصیر هیچ کس نبود ....

فقط ای کاش مادرم در کودکی تمام کتاب ها را از من منع می کرد
و فهمیدن ، ممنوعه تر از دیدن هم آغوشی اش با پدر بود
تقصیر هیچ کس نبود .... اگر شبیه هیچ کس نبودن
دلیل خوبی برای گریه نیست ....


هومن شریفی
     
  
زن

 


یک شال گردن به زمین افتاده
همیشه نشانۀ یک مادر سر به هوا نیست
که دست فرزندش را در خیابان گهگاهی می گیرد
گاهــــی آدم برفــــی ها هم
خودکشی می کنند ....


هومن شریفی
     
  
زن

 


این خیابان ها آنقدر شرف ندارند ...
که دلتنگی ها را بیشتر از سوی چشم گربه ها طول بکشند
حالا تو از دلفین ها داستان بساز
خودکشی ها را به جان نهنگ ها بی انداز
سومالی را با قداره به جنگ خواب آلودگی تلویزیون ها بفرست
انسانیت آنقدر آب رفته است که تا کمر رسیده
تا در تخت خالی شود ... و بغض ها پر تر از تفنگ ها
رعدشان دیر تر از برقشان برسد ، غافل از اینکه قبل از تمام اینها
برخورد اتفاق افتاده است .....
قلاده ها از از تاریکی شب استفاده کرده اند
ما تنها نخ های آویزان به تفکراتمان را مد روز کرده ایم
باند ضبط هایمان مدرن شده ... و آهنگ محبوبمان هنوز از انقلاب رد نشده
کسی را پیدا کن ....
سری داشته باشد که در ته نشینی اجتماع کم نشود
دستی داشته باشد از زنجیر پاهایمان دراز تر ....
شاید او پترس تر از تمام فاصله ها
این شکاف را به زور ِ منت هم که شده پر کند ....
دق کرده ایم از بس آنچنان بوده ایم که نه گذشته ما را آدم برگشتن حساب کرد
نه آینده برای رسیدنمان به قاصدک ها چشم روشنی داد .....


هومن شریفی
     
  
زن

 


الف : يه زماني همه چيز سر جاش بود ....
هر چقدر آدما رو از دور دوست داشتم از نزديك ازشون
متنفر بودم ، اينجوری نه عاشقشون مي شدم نه نياز بود كمر به قتلشون ببندم
ب :يعني چي ؟ يعني تناقض داشتن تو رو به تعادل مي رسونه؟
الف: تناقض چيه ، تناقص واسه دنياي دو بعدي هاست هي تعريف و ضد تعريف
هي بپرسي مخالف سفيد چيه بعد جواب بدي خب معلومه سياه
بعد ذهنت آروم شه كه جوابو پيدا كردي ...
ب: اينجور فكر كردن بوي سقوط ميده ... از كدوم ارتفاع به كدوم ارتفاعشو نميدونم
الف: وقتي هر كاري كني فكرت از يه قدمي پرتگاه برنگرده سقوط اتفاق خوشاينديه...
يا مي پري و زنده ميموني و يه بعد به دلقك توي فكرت اضافه ميشه ،
يا ميري و ديگه هر لحظه وقتي توي حموم تكراري شير آب تكراري رو روي فكراي تكراريت وا مي كني
سوالاي تكراريت ديگه كاشي هاي ديوارو پر از كبودي
با گروه خوني تكراري نمي كنه


هومن شریفی
     
  
زن

 


گاهی به مرگ من بیاندیش و سپس در چشم هایم نگاه کن
می خواهم ببینم آیا می شود که در تو زنده بمانم ؟؟؟
حتی اگر سال ها از مرگم گذشته باشد .....


هومن شریفی
     
  
زن

 


چقدر خسته ام ... از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شده ام برای حساب شدن در ذهن آدم ها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه ....
سرم را بالا می آورم ... ذهنم را از قضاوت ها پس می گیرم
دوباره آدمک ها را آدم حساب می کنم
دوباره برق زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم تا 32 بار از دل خودم در بیاورم
این همه گرگ های بی گناه را .....
تزریق می کنم تمام امید ها را به سلول های خاکستری ام
راه می افتم در داشته هایم ... در دوست خطاب شدگانم
پرسه می زنم در خاطره ها ... شب های فلاش خورده
روز های گرمسیر دوست داشتنی
یادم می افتد چقدر دزدیدم حرف حقم را مبادا دلشان را به آب دهم
چقدر خوردم ... حرفی را که دیگر دلم هم برایش جایی نداشت
گذاشتم تمام دنیا آرام روی پاهایم بخوابد ....
و صدای درونم را در گونی کردم .... که تکثیر درد هایم
به سلول های سر خوششان سرایت نکند
انکار کردم ، گالــــــــیور را که لی لی پوتیان به قد خودشان شک نکنند
دیگر جایی برای بد خلقی های خودم هم ندارم ....
بریده ام از اعتبار دادن به فردایی که نا تنی ترین برادر امروز است
جریح شده ام ... شبیه اسلحه ای که از قاب شدن به دیوار خسته است
می خواهم در بروم گلوله ای که کاری به انصاف ندارد ....
خسته ام از مکمل بودن برای نقش اولی که روی دیالوگ های خودش هم نمی ایستد
خسته ام از ژکوند به ارث مانده از آبرو داری
خسته ام از چند ساله هایی که خودشان را چند قرن فهمیده حساب می کنند
از اینکه می پندارند تا زیر لایه های زخم خورده ات را
بهتر از گریه های همبستر در رختخوابشان درک می کنند
از اینکه مو را می کشند ...بی آنکه بدانند ماستشان ترش تر از این حرف هاست
خسته ام ... با لبخندی که برای خودم کنار گذاشته ام
می خواهم از این بعد خیره بمانم
به اپرایی که بر پا می شود ....
به نقشی که برایم با تمام خیر خواهی هایشان کنار گذاشته اند
به صفت هایی که به تنم الصاق می کنند
خسته ام ... اما دنیا که بخوابد ... دوباره به خودم خواهم رسید
دوباره روی دیوار خط می اندازم ....
که تقویم خوبی برای خراش های خورده و به روی نیاورده است
لال بودن نسبت به دیگران آنقدر تو را با تشویش هایت صمیمی می کند
که دلت نمی آید حتی به باورهای ویلچرنشینشان بخندی
و با خودت کنار نیامدن را به هزار تایید بی اصالت
ترجیح می دهی



هومن شریفی
     
  
زن

 


برای من که گاهی از سر خودم هم سر میروم
از جاذبه ی زمین نگو
من نه برای حرف پدرم نه قانون شهروندی
سبز رفتنم را قرمز نمی زنم
پرواز برای من در آسمانی رقم نخواهد خورد
که نسل تو گوسفند هایش را در آن می شمارد ....
تکلیف این دوئل قبل از شلیک مشخص است
تمام تفکرم را از حصار مزرعه ات جمع می کنم
می خواهم بروم و با تمام گرگ هایی که از ترس آنها
آسمانت را طویله ی گوسفندانت کرده ای سرخپوستی برقصم ...
بی آنکه نگران این شوم که تیر چراغ برق به این حوالی رسیده است یا نه
تاریکی کسی را می ترساند که برایش مهم باشد
صدای پایی که نزدیک می شود در دستش چه دارد
بی تفاوت به زنجیره انسانی که بسته اید
خودم را از آب و گل بی کسی در می آورم
ایمان دارم ... روزی جای قاب عکس مرا
گلدانی خواهد گرفت و من آن لحظه
در ساحلی که تن به اسکله نداده است
به موج های دریا آمدن و برنگشتن را درس می دهم
برای تو که قبیله ای زندگی کردن را به رقصیدن پشت آبشار ها ترجیح می دهد
نمی ارزد از دریا چیزی جز غروبش را بفهمد
تو گلوله ات را در دست بگیر و خرس های قطبی را قرمز کن ....
من گلایه هایم را غلاف می کنم و این چهار راه را
چراغ چراغ سبز می شوم ....
حالا تا می توانی بلیت هایت را جمع کن
هر 10 بلیت یک سفر مجانی به روز مرگی جایزه می دهند


هومن شریفی
     
  
زن

 


دوباره برگشتم به اتاقم
تمام ماهی ها را غذا داده ام و تمام عروسک ها را خوابانده ام
باطری ساعت را در آورده ام .... آماده می شوم برای زندان
چند ساعت قبل از شمال شهر برای خودم پیغام گذاشته ام و خود را به
یک قهوه ی مخاطب دار دعوت کرده ام ....
چند ساعت بعد باید از جنوب شهر به پیغام هایم جواب های سر بالا بدهم
و پیش دلم بهانه کنم ... ما تفاوت قاشق های کنار پشقاب گذاشته شان را نمی دانیم
آنوقت برویم تا زیر شعر هایی که کاغذ هم حرامشان نمی کنیم با پیانوی چند قیراتی آهنگ بگذارند ؟؟؟؟
دیگر نه می توانم بنویسم نه یواشکی در حمام ، "مرا ببوس " بخوانم ....
نه می توانم روی دست های تو چشم بگذارم تا تمام دنیا بروند قایم شوند
و من از خجالت تمام نقاب ها در بیایم
دیگر مثل قدیم آینده را نمی بینم...
حتی تشخیص نمی دهم چمدانی که الان رو به رویم یک ساعت است به زمین گیر کرده است
تازه از مسافرت همراه تو رسیده و تو خودت را قایم کرده ای
یا تازه می خواهی بروی و از پشت پلک هایم تمام خرت و پرت هایت را جمع کرده ای
دوباره باید گلدان ها را دوربیندازم ... باید با کفش های گلی در آشپزخانه راه بروم
باید هیزم های کثیف را روی زمین تا شومینه بکشم
باید مدام کار هایی را انجام دهم که یادم بیاورد تو اینجا نیستی وگرنه رعایتشان می کردم
وگرنه این توهم ها دست از من ِ بی تو بر نمی دارد ....
دوباره بر می گردم به اتاقم
برای ماهی ها لالایی می خوانم ... باطری را از ساعت در می آورم
سر ِ قلبم را به معاشقه ی دو سه تا گلبول جوان نیمه عاشق
گرم می کنم تا تپیدن یادش برود .... بند های کفشم را به هم می بندم
آرام دراز می کشم و شومینه را روی
خودم می کشم


هومن شریفی
     
  ویرایش شده توسط: Tina_JOoON   
زن

 


دنیای من ، محض خاطر لب های خوش رنگ کسی
دست از سیاه و سفید بودنش بر نمی دارد
این کتابخانه ارزانی خواننده هایی که مجسمه ساز های خوبی هستند
من یکی ترجیح می دهم تمام ادبیاتم را شعله قلم کار مخابره کنم
به گیرنده ات دست نزن که دنیای من همیشه پرش دارد ....
آنقدر که نویسنده های کتاب های مشترک مورد نظر ، جا به جا شده اند
تبرت را زمین بگذار ، ابراهیم طلاق گرفته
مجسمه ها ، تنها سایه هایی
هستند که در یک بعدشان رشد کرده اند
اسطوره ها که دیگر هیچ
بنشین و لم به پرانتز هایی بده
که زود تر از گسترش آغوشت ، خودشان را نمی بندند
و برای سلامتی عقلت هویج بخور
این روزها عقل همه در چشمشان است



هومن شریفی
     
  
صفحه  صفحه 23 از 27:  « پیشین  1  ...  22  23  24  25  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA