تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Jami | جامی

صفحه  صفحه 16 از 21:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  21  پسین »  
#151 | Posted: 10 Apr 2012 12:10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« عقد نکاح بستن یوسف با زلیخا »



چو فرمان یافت یوسف از خداوند
که بندد با زلیخا عقد پیوند

اساس انداخت جشن خسروانه
نهاد اسباب جشن اندر میانه

شه مصر و سران ملک را خواند
به تخت عز و صدر جاه بنشاند

به قانون خلیل و دین یعقوب
بر آیین جمیل و صورت خوب

زلیخا را به عقد خود درآورد
به عقد خویش یکتا گوهر آورد

ز رحمت جای بر تخت زرش کرد
کنار خویش بالین سرش کرد

چو یوسف گوهر ناسفته را دید
ز باغش غنچهٔ نشکفته را چید،

بدو گفت: «این گهر ناسفته چون ماند؟
گل از باد سحر نشکفته چون ماند؟»

بگفتا: «جز عزیزم کس ندیده‌ست
ولی او غنچهٔ باغم نچیده‌ست

به راه جاه اگر چه تیزتگ بود
به وقت کامرانی سست رگ بود!

به طفلی در، که خوابت دیده بودم
ز تو نام و نشان پرسیده بودم

بساط مرحمت گسترده بودی
به من این نقد را بسپرده بودی

بحمد الله که این نقد امانت
که کوته ماند از آن دست خیانت،

دوصد بار ارچه تیغ بیم خوردم،
به تو بی‌آفتی تسلیم کردم»

چو یوسف این سخن را ز آن پری‌چهر
شنید، افزود از آن‌اش مهر بر مهر

ز حرفی کز کمال عشق خیزد
کجا معشوق با عاشق ستیزد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#152 | Posted: 10 Apr 2012 12:12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی »



زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت
به وصل دایمش آرام دل یافت

به دل خرم، به خاطر شاد می‌زیست
ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست

تمادی یافت ایام وصالش
در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش

پیاپی داد آن نخل برومند
بر فرزند، بل فرزند فرزند

شبی بنهاده یوسف سر به مهراب
ره بیداری‌اش، زد رهزن خواب

پدر را دید با مادر نشسته
به رخ چون خور نقاب نور بسته

ندا کردند کای فرزند، دریاب!
کشید ایام دوری دیر، بشتاب!

به دیگر روز، یوسف بامدادان
که شد دل‌ها ز فیض صبح شادان

به برکرده لباس شهریاری
برون آمد به آهنگ سواری

چو پا در یک رکاب آورد، جبریل
بدو گفتا: «مکن زین بیش تعجیل!

امان نبود ز چرخ عمر فرسای
که ساید بر رکاب دیگرت پای

عنان بگسل ز آمال و امانی!
بکش پا از رکاب زندگانی!»

چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش
ز شادی شد بر او هستی فراموش

ز شاهی دامن همت بیفشاند
یکی از وارثان ملک را خواند

به جای خود شه آن مرز کردش
به خصلت‌های نیک اندرز کردش

به کف جبریل حاضر دشت سیبی
که باغ خلد از آن می‌داشت زیبی

چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد
روان آن سیب را بویید و جان داد

چو یوسف را از آن بو جان برآمد
ز جان حاضران افغان برآمد

ز بس بالا گرفت آواز فریاد
صدا در گنبد فیروزه افتاد

زلیخا گفت کاین شور و فغان چیست؟
پر از غوغا زمین و آسمان چیست؟

بدو گفتند کن شاه جوان‌بخت
به سوی تخته رو کرد از سر تخت

وداع کلبهٔ تنگ جهان کرد
وطن بر اوج کاخ لامکان کرد

چو بشنید این سخن از خویشتن رفت
فروغ نیر هوش‌اش ز تن رفت

ز هول این حدیث، آن سرو چالاک
سه روز افتاد همچون سایه بر خاک

چو چارم روز شد ز آن خواب بیدار
سماع آن ز خود بردش دگر بار

سه بار این سان سه روز از خود همی رفت
به داغ سینه‌سوز از خود همی‌رفت

چهارم بار چون آمد به خود باز
ز یوسف کرد اول پرسش آغاز

جز این از وی خبر بازش ندادند
که همچون گنج در خاکش نهادند

نخست از دور چرخ ناموافق
گریبان چاک زد چون صبح صادق

به سینه از تغابن سنگ می‌زد
تپانچه بر رخ گلرنگ می‌زد

به سوی فرق نازک برد پنجه
ز زور پنجه آن را ساخت رنجه

ز ریحان سرو بستان را سبک کرد
به چیدن سنبلستان را تنک کرد

ز دل نوحه، ز جان فریاد برداشت
فغان از سینهٔ ناشاد برداشت

«وفادار! وفاداری نه این بود
به یاران شیوهٔ یاری نه این بود

عجب خاری شکستی در دل من
که بیرون ناید الا از گل من

همان بهتر کز اینجا پر گشایم
به یک پرواز کردن سویت آیم»

به یک جنبش از آن اندوه‌خانه
به رحلتگاه یوسف شده روانه

ندید آنجا نشان ز آن گوهر پاک
بجز خرپشته‌ای از خاک نمناک

بر آن خرپشته آن خورشیدپایه
به خاک انداخت خود را همچو سایه

گهی فرقش همی بوسید و گه پای
فغان می‌زد ز دل کای وای من وای!

زدی آتش به خاشاک وجودم
از آن پیچان رود بر چرخ دودم

چو درد و حسرتش از حد فزون شد
به رسم خاک بوسی سرنگون شد

دو چشم خود به انگشتان درآورد
دو نرگس را ز نرگس دان برآورد

به خاک وی فکند از کاسهٔ سر
که نرگس کاشتن در خاک بهتر

به خاکش روی خون آلود بنهاد
به مسکینی زمین بوسید و جان داد

خوش آن عاشق که چون جانش برآید
به بوی وصل جانانش برآید

حریفان حال او را چون بدیدند
فغان و ناله بر گردون کشیدند

هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد
همی کردند بر وی با دو صد درد

بشستندش ز دیده اشک‌باران
چو برگ گل ز باران بهاران

بسان غنچه کز شاخ سمن رست
بر او کردند زنگاری کفن چست

ز گرد فرقت‌اش رخ پاک کردند
به جنب یوسف‌اش در خاک کردند

ولی دانای این شیرین حکایت
که دارد از کهن‌پیران روایت

چنین گوید که با هر جانب از نیل
که جسم پاک یوسف یافت تحویل،

به دیگر جانبش قحط و وبا خاست
به جای نعمت انواع بلا خاست

بر این آخر قرار کار دادند
که در تابوتی از سنگ‌اش نهادند

شکاف سنگ قیراندای کردند
میان قعر نیل‌اش جای کردند

ببین حیله که چرخ بی‌وفا کرد
که بعد مرگش از یوسف جدا کرد

یکی شد غرق بحر آشنایی
یکی لب‌تشنه در بر جدایی

نگوید کس که مردی در کفن رفت،
بدین مردانگی کن شیرزن رفت

نخست از غیر جانان دیده برکند
وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند

هزاران فیض بر جان و تنش باد!
به جانان دیدهٔ جان روشن‌اش باد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#153 | Posted: 10 Apr 2012 12:14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« در خاتمهٔ کتاب »



بحمدالله که بر رغم زمانه
به پایان آمد این دلکش فسانه

ورق‌ها از پریشانی رهیدند
به دامن پای جمعیت کشیدند

چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد!
ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد!

کتابی بین به کلک صدق مرقوم
به نام عاشق و معشوق مرسوم

ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا
چو بردم نام یوسف با زلیخا

بود هر داستان زو بوستانی
به هر بستان ز گل‌رویان نشانی

هزاران تازه گل در وی شکفته
دوصد نرگس به خواب ناز خفته

به هر سو جدول از هر چشمه ساری
پر از آب لطافت جویباری

نظر در آبش از دل غم بشوید
غبار از خاطر درهم بشوید

ز جانش سر زند سر وفایی
ز جیب آرد برون دست دعایی

ز موج بهر الطاف الهی
کند این تشنه لب را قطره‌خواهی

چو آرد تازه گل‌ها را در آغوش
نگردد باغبان بر وی فراموش

سخن را از دعا دادی تمامی
به آمرزش زبان بگشای جامی!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#154 | Posted: 10 Apr 2012 12:19
« لیلی و مجنون »

  • مثنوی ششم لیلی و مجنون مثنوی عشقی‌است که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شده‌است.

بخش ۱ - سرآغاز
بخش ۲ - آشنایی قیس و لیلی
بخش ۳ - شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز
بخش ۴ - در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را
بخش ۵ - عهد وفا بستن لیلی با قیس
بخش ۶ - خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی
بخش ۷ - بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون
بخش ۸ - با خبر شدن قبیلهٔ لیلی از عشق او و مجنون و منع وی از دیدن یکدیگر
بخش ۹ - سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون
بخش ۱۰ - شکایت بردن پدر لیلی از مجنون پیش خلیفه
بخش ۱۱ - رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی
بخش ۱۲ - ملاقات کردن مجنون، لیلی را غیبت مردان قبیله
بخش ۱۳ - وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون با قافلهٔ وی
بخش ۱۴ - عاشق شدن جوانی از ثقیف به لیلی و نکاح کردن آن دو
بخش ۱۵ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را
بخش ۱۶ - نامه نوشتن لیلی به مجنون
بخش ۱۷ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی
بخش ۱۸ - شکستن لیلی کاسهٔ مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن
بخش ۱۹ - در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر وی
بخش ۲۰ - مرگ مجنون
بخش ۲۱ - وصف خزان و مرگ لیلی
بخش ۲۲ - در ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#155 | Posted: 10 Apr 2012 12:21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« سرآغاز »



ای خاک تو تاج سربلندان!
مجنون تو عقل هوشمندان!

خورشید ز توست روشنی گیر
بی‌روشنی تو چشمهٔ قیر

در راه تو عقل فکرت‌اندیش
صد سال اگر قدم نهد پیش،

نا آمده از تو رهنمایی
دورست که ره برد به جایی

جز تو همه سرفکندهٔ تو
هر نیست چو هست بندهٔ تو

تسکین‌ده درد بی‌قراران
مرهم نه داغ دل‌فگاران

بر سستی پیری‌ام ببخشای!
بر عجز فقیری‌ام ببخشای!

زین برف که بر گلم نشسته‌ست
بس خار که در دلم شکسته‌ست

خواهم که کند به سویت آهنگ
در دامن رحمتت زند چنگ

باشد به چو من شکسته‌رایی
زین چنگ زدن رسد نوایی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#156 | Posted: 10 Apr 2012 12:21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آشنایی قیس و لیلی »



تاریخ‌نویس عشقبازان
شیرین‌رقم سخن ترازان

از سرور عاشقان چو دم زد
بر لوح بیان چنین رقم زد

کز «عامریان» بلند قدری
بر صدر شرف خجسته‌بدری

مقبول عرب به کارسازی
محبوب عجم به دلنوازی

از مال و منال بودش اسباب
افزون ز عمارت گل و آب

چون خیمه درین بساط غبرا
می‌بود مقیم کوه و صحرا

عرض رمه‌اش برون ز فرسنگ
بر آهوی دشت کرده جا تنگ

اشتر گله‌هاش کوه کوهان
چون کوه بلند، پر شکوهان

خیلش گذران به هر کناره
چون گلهٔ گور بی‌شماره

داده کف او شکست حاتم
بر بسته به جود، دست حاتم

سادات عرب به چاپلوسی
پیش در او به خاک‌بوسی

شاهان عجم ز بختیاری
با او به هوای دوستداری

از جاه هزار زیب و فر داشت
و آن از همه به، که ده پسر داشت

هر یک ز نهال عمر شاخی
وز شهر امل بلندکاخی

لیکن ز همه، کهینه فرزند
می‌داشت دلش به مهر خود بند

بر دست بود بلی ده‌انگشت
در قوت حمله، جمله یک مشت

باشد ز همه به سور و ماتم
انگشت کهین سزای خاتم

آری، بود او ز برج امید
فرخنده‌مهی تمام‌خورشید

فرخندگی مه تمامش
بیرون ز قیاس، و قیس نامش

سر تا قدم از ادب سرشته
بر دل رقم ادب نوشته

چون لعل لبش خموش بودی
بر روزن راز، گوش بودی

چون غنچهٔ تنگ او شکفتی
سنجیده هزار نکته گفتی

بینا، نظر پدر به حالش
خرم، دل مادر از جمالش

حالی‌ست عجب، که آدمیزاد
آسوده زید درین غم‌آباد

غافل که چه بر سرش نوشته‌ند
در آب و گلش چه تخم کشته‌ند

آن را که به عشق، گل سرشتند
وین حرف به لوح دل نوشتند،

شسته نشود ز لوحش این حرف
ور عمر کند به شست و شو صرف

قیس آن ز قیاس عقل بیرون
نامش به گمان خلق مجنون

ناگشته هنوز اسیر لیلی
می‌داشت به هر جمیله میلی

یک ناقهٔ رهگذار بودش
کرنده به هر دیار بودش

هر روز بر او سوار گشتی
پوینده به هر دیار گشتی

آهنگ به هر قبیله کردی
جویایی هر جمیله کردی

جمعی به دیار وی رسیدند
و آن میل و شعف ز وی بدیدند

گفتند که در فلان قبیله
ماهی‌ست چو حور عین جمیله

لیلی آمد به نام و، خیلی
هر سو به هواش کرده میلی

حسن رخش از صف برون است
هم خود برو و ببین که چون است!

از گوش مجوی کار دیده!
فرق است ز دیده تا شنیده

این قصه شنید قیس برخاست
خود را به لباس دیگر آراست

از شوق درون فغان برآورد
و آن ناقه به زیر ران درآورد

می‌راند در آرزوی لیلی
تا سر برود به کوی لیلی

چون مردم لیلی‌اش بدیدند
بر وی دم مردمی دمیدند

گفتند به نیکویی ثنایش
کردند به صدر خانه جایش

لیک از هر سو نظر همی تافت
از مقصد خود اثر نمی‌یافت

خون گشت ز ناامیدی‌اش دل
ناگاه برآمد از مقابل

آواز حلی و بانگ خلخال
گرداند سماع آن بر او حال

در حلهٔ ناز دید سروی
چون کبک دری روان‌تذروی

رویی ز حساب وصف بیرون
گلگونه نکرده، لیک گلگون

آهو چشمی که گویی آهو
چشمش به نظاره دوخت بر رو

هر موی ز زلف او کمندی
بر پای دلی نهاده بندی

گشتند به روی یکدگر خوش
در خرمن هم زدند آتش

آن پرده ز رخ گشاد می‌داشت
وین صبر و خرد به باد می‌داشت

آن ناوک زهردار می‌زد
وین زمزمهٔ هلاک می‌زد

آن از نم خوی جبین همی شست
وین دفتر عقل و دین همی شست

آن بر سر حسن و ناز می‌بود
وین سربه ره نیاز می‌بود

چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ
کردند آغاز صحبتی تنگ

شد دیده چو بهره‌ور ز دیدار
گشتند شکرشکن به گفتار

هر یک به بهانه‌ای ز جایی
می‌گفت نبوده ماجرایی

نی شرح غم نو و کهن بود
مقصود سخن هم این سخن بود

غافل ز فریب این غم‌آباد
بودند ز بند هر غم آزاد

الا غم آن که چون سرآید
این روز وصال و، شب درآید،

دور از دلبر چگونه باشند
بی‌یکدیگر چگونه باشند

زرین علمی که مشرق افراخت
دور فلک‌اش به مغرب انداخت

قیس و لیلی ز هم بریدند
دیدند ز فرقت آنچه دیدند

آن ناقه به جای خویشتن راند
وین پای‌شکسته در وطن ماند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#157 | Posted: 10 Apr 2012 12:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز »



چون عیسی صبح، دم برآورد
وز زرد قصب، علم برآورد

قیس از دم اژدهای شب رست
وز آه و نفیر دم فروبست

بر ناقهٔ رهنورد دم زد
واندر ره بی‌خودی قدم زد

می‌راند نشید شوق خوانان
تا ساحت خیمه‌گاه جانان

در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت
از دور زمام خود نگه داشت

نادیده ز خیمگی نشانی
می‌گفت به خیمه داستانی

کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور!
در سایه‌ات آفتاب مستور!

بر گریهٔ زار من ببخشای!
وز طلعت یار پرده بگشای!

چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ
زینجا نکنم به رفتن آهنگ

من بودم دوش و گریه و سوز
وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز

لیلی‌ست چو آب زندگانی
من تشنه‌جگر، چنانکه دانی

قیس ارچه نشد بلندآواز
در خیمه شنید لیلی آن راز

از پردهٔ خیمه چهره گلگون
آمد چون گل ز خیمه بیرون

بر ناقه ستاده قیس را دید
چون صبح به روی او بخندید

گفت: «ای زده دم ز مهر رویم!
بر جان تو داغ آرزویم

دردی که تو را نشسته در دل
یا کرده به سینهٔ تو منزل،

داری تو گمان که مرغ آن درد
تنها به دل تو آشیان کرد؟

هست ای ز تو باغ عیش خندان!
درد دل من هزار چندان

لیکن چو تو دم زدن نیارم
سوی تو قدم زدن نیارم

رازی که توانی‌اش تو گفتن
من نتوانم بجز نهفتن

عاشق زده کوس جامه‌چاکی
معشوق و لباس شرمناکی

عاشق غم دل به نامه پرداز
معشوق به جان نهفتن راز

عاشق نالد ز درد دوری
معشوق خموشی و صبوری

عاشق نالد ز پرده بیرون
معشوق به دل فرو خورد خون

عاشق ره جست و جو سپارد
معشوق به خانه پا فشارد

سازنده که ساز عشق پرداخت
معشوقی و عاشقی به هم ساخت

این هر دو نوا ز یک مقام‌اند
از یکدیگر جدا به نام‌اند»

چون قیس شنید این ترانه
برداشت سرود عاشقانه

می‌خواست که از هوای لیلی
چون سایه فتد به پای لیلی،

همزادانش دوان ز هر سوی
حاضر گشتند مرحبا گوی

دهشت‌زده گشت قیس از آنان
لب بست ز گفت و گوی جانان

می‌رفت دلی به درد و غم جفت
با خویشتن این سرود می‌گفت

کای قوم که همدمان یارید!
یک دم او را به من گذارید!

تا سیر جمال او ببینم
خرم به وصال او نشینم»

روزی زین‌سان به شب رسیدش
رنجی و غمی عجب رسیدش

شب نیز بدین صفت به سر برد
محمل به نشیمن سحر برد

پا ساخت ز سر، به راه لیلی
شد باز به خیمه‌گاه لیلی

بوسید به خدمت آستانه
بر پای ستاد، خادمانه

لیلی به درون خیمه‌اش خواند
بر مسند احترام بنشاند

هنگامهٔ عاشقی نهادند
سر نامهٔ عاشقی گشادند

لیلی و سری به عشوه‌سازیی
قیس و نظری به پاکبازی

لیلی و گره ز مو گشادن
قیس و دل و دین به باد دادن

القصه دو دوست گشته همدم
کردند اساس عشق محکم

آن بر سر صدر ناز بنشست
وین در صف عاشقی کمر بست

بردند به سر چنانکه دانی
در شیوهٔ عشق زندگانی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#158 | Posted: 10 Apr 2012 12:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را »



عنوان‌کش این صحیفهٔ درد
در طی صحیفه این رقم کرد

کز قیس رمیده‌دل چو لیلی
دریافت به سوی خویش میلی

می‌خواست که غور آن بداند
تا بهره به قدر آن رساند

رویی ز غبار راه پر گرد
جانی ز فراق یار پردرد

بوسید زمین و مرحبا گفت
بر لیلی و خیل او دعا گفت

لیلی سوی او نظر نینداخت
ز آن جمع به حال او نپرداخت

از عشوه کشید زلف بر رو
وز ناز فکند چین در ابرو

با هر که نه قیس، خنده‌آمیز
با هر که نه قیس، در شکر ریز

با هر که نه قیس، در تبسم
با هر که نه قیس، در تکلم

رو در همه بود و پشت با او
خوش با همه و درشت با او

قیس ار به رخش نظاره کردی
از پیش نظر کناره کردی

ور آن به سخن زبان گشادی
این گوش به دیگری نهادی

چون قیس ز لیلی این هنر دید
حال خود ازین هنر دگر دید

پرده ز رخ نیاز برداشت
وین نالهٔ جان گداز برداشت

کن رونق کار و بار من کو؟
و آن حرمت اعتبار من کو؟

خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی
از صحبت دیگران بریدی

با من بودی، به من نشستی
با من ز سخن دهن نبستی

زو خواستمی به روزگاران
عذر گنه گناهکاران

کو با همه بی‌گناهی من
یک تن پی عذرخواهی من؟

گر می‌نشود شفیع من کس
این اشک چو خون شفیع من بس

لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید
وین نغمهٔ جان‌گداز بشنید،

آورد ز جمله رو به سویش
بگشاد زبان به گفت و گویش

شد در رخ او ز لطف خندان
گفت: «ای شه خیل دردمندان!

ما هر دو دو یار مهربانیم
وز زخمهٔ عشق در فغانیم

بر روی گره، میان مردم
باشد گره زبان مردم

عشقت که بود ز نقد جان به
چون گنج ز دیده‌ها نهان به»

چون قیس شنید این بشارت
شد هوشش ازین سخن به غارت

بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد
در سایهٔ آن سهی‌قد افتاد

تا دیر که از زمین بجنبید
گفتند به خواب مرگ خسبید

بر چهره زدند آبش از چشم
آن آب نبرد خوابش از چشم

خوبان عرب ز جا بجستند
هنگامهٔ خویش برشکستند

رفتند همه فتان و خیزان
از تهمت قتل او گریزان

ننشست از آن پری‌رخان کس
او ماند همین و لیلی و بس

تا آخر روز حالش این بود
چون مرده فتاده بر زمین بود

چون روز گذشت و چشم بگشاد
چشمش به جمال لیلی افتاد

لیلی پرسید کای یگانه!
در مجمع عاشقان فسانه!

این بیخودی از کجا فتادت؟
وین بادهٔ بیخودی که دادت؟»

گفتا: «ز کف تو خوردم این می
وین باده تو دادیم پیاپی

بر من ز نخست تافتی روی
بستی ز سخن لب سخنگوی

کف در کف دیگران نهادی
رخ در رخ دیگران ستادی

پیش آمدم‌ات، فکندی‌ام پس
خوارم کردی به چشم هر خس

و آخر در لطف باز کردی
صد عشوه و ناز ساز کردی

چون پروردی به درد و صاف‌ام
یک جرعه نداشتی معاف‌ام

گفتی سخنان فتنه‌انگیز
کردی ز آن می به مستی‌ام تیز

گر بیخودی‌ای کنم چه چاره؟
من آدمی‌ام نه سنگ خاره!»

لیلی چو شنید این حکایت
گفتا به کرشمهٔ عنایت

با قیس، که: «ای مراد جانم!
قوت‌ده جسم ناتوانم!

دردی که توراست حاصل از من،
داغی که توراست بر دل از من،

درد دل من از آن فزون است
وز دایرهٔ صفت برون است»

شد قیس ز ذوق این سخن شاد
شادان رخ خود به خانه بنهاد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#159 | Posted: 10 Apr 2012 12:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« عهد وفا بستن لیلی با قیس »



سر فتنهٔ نیکوان آفاق
چون ابروی خود به نیکویی طاق

یعنی لیلی نگار موزون
آن چون قیس‌اش هزار مجنون

چون دید که قیس حق‌شناس است
عشقش به در از حد و قیاس است،

در نقد وفاش هیچ شک نیست
محتاج گواهی محک نیست،

چون روز دگر به سویش آمد
جانی پر از آرزویش آمد،

خواهان رضای او به صد جهد
گفت‌اش پی استواری عهد:

«سوگند به ذات ایزد پاک
گردش‌ده چرخ‌های افلاک

سوگند به دیده‌های روشن
بر عالم راز پرتو افکن

سوگند به هر غریب مهجور
افتاده ز یار خویشتن دور

کز مهر تو تا مجال باشد
ببریدن من محال باشد

صد بار گر از غمت بمیرم
پیوند به دیگری نگیرم

کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!
پروای کس‌ام مباد بی‌تو!

زین عهد که با تو بستم امروز
عهد همه را شکستم امروز»

لیلی چو کمر به عهد دربست
در مهد وفا به عهد بنشست

ترک همه کار و بار خود کرد
روی از همه کس به یار خود کرد

در وصل چو قیس جهد او دید
وین عهد وفا به عهد او دید،

وسواس محبتش فزون شد
و آن وسوسه عاقبت جنون شد

آمد به جنون ز پرده بیرون
«مجنون» لقبش نهاد گردون

در هر محفل که جاش کردند
«مجنون! مجنون!» نداش کردند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#160 | Posted: 10 Apr 2012 12:23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی »



مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت
چون باد به سوی او عنان تافت

مهر پدری ز دل زدش جوش
وز مهر کشیدش اندر آغوش

کای جان پدر! چه حال داری؟
رو بهر چه در وبال داری؟

امروز شنیده‌ام که جایی
دادی دل خود به دلربایی

در خطهٔ این خط مجازی
نیکو هنری‌ست عشقبازی،

لیکن همه کس به آن سزا نیست
هر منظر خوب، دلگشا نیست

لیلی که به چشم تو عزیزست،
نسبت به تو کمترین کنیزست

بردار خدای را دل از وی!
پیوند امید بگسل از وی!

وین نیز مقررست و معلوم
کن حی که به لیلی‌اند موسوم

داریم درین نشیمن جنگ
صد تیغ به خون یکدگر رنگ

مجنون به پدر درین نصایح
گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!

هر نکتهٔ حکمتی که گفتی
هر در نصیحتی که سفتی

با تو نه دل عتاب دارم،
لیکن همه را جواب دارم

گفتی که: شدی ز عشق مفتون
وز جذبهٔ عاشقی دگرگون

آری! نزنم نفس ز انکار
عشق است مرا درین جهان کار

هر کس که نه راه عشق ورزد
در مذهب من جوی نیرزد

گفتی: لیلی به حسن بالاست
لیکن به نسب فروتر از ماست

عاشق به نسب چکار دارد؟
کز هر چه نه عشق، عار دارد

گفتی که: بکش سر از هوایش!
اندیشه تهی کن از وفایش!

ترک غم عشق کار من نیست
وین کار به اختیار من نیست

گفتی که: به کین آن قبیله
داریم هزار کید و کینه

ما را که ز مهر سینه چاک است
از کینهٔ دیگران چه باک است»

بیچاره پدر چو قیس را دید
وز وی سخنان عشق بشنید

دربست زبان ز گفتن پند
بگست ز بند پند پیوند

انداخت ز فرط نیک‌خواهی
کارش به عنایت الهی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 16 از 21:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jami | جامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites