تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 5 May 2012 13:12
سخنانی از جبران خلیل جبران

جبران خليل جبران :
- بوي تو نفس من خواهد شد و ما با هم در همه فصلهاي زندگي شاد و مسرور خواهيم بود.
- عشقي که هر روز تازه تر نشود، اندک اندک به عادت تبديلمي گردد و رنگ بردگي به خود مي گيرد.
- عاشقان چنان يکديگر را در آغوش مي گيرند که بينشان چيزي فراتر از رابه بين دو جسم مطرح است.







- اولين بوسه، نخستين گل بر سر شاخه درخت زندگي است.
- با خود پيمان بنديد که با زيباترين، باارزش ترين و هيجان انگيز ترين فرد دنيا رابطه سرشار از عشق و محبت برقرار کنيد.
- آيا روزي فرا خواهد رسيد که طبيعت آموزگار آدمي باشد، انسانيت کتابش و زندگي آموزه ي او؟
- خداوند مشعلي از زيبايي و دانايي در قلب تان به وديعت نهاده است. گناه است اگر بگذاريد خانوش شود و به خاکستر بدل گردد.
- اگر انسان ارزش واقعي خود را بشناسد، هرگز نابود نخواهد شد.
- گناهي بزرگتر از اين نيست که از گناهان انساني ديگر پرده برداريم




- از ديدن بزدلي مردم آموخته ام که با شهامت باشم.
- اگر خودت را بشناسي، همه انسانها را شناخته اي.
- دوزخ شکنجه و عذاب نيست، دوزخ در قلب خالي است.
- آنها که معني خوبي را درک مي کنند از برهنه به طعنه نمي پرسند: جامه ات کجاست؟ با بيخانمان به مسخره نمي گويند : بر سر خانه ات چه آمده است؟

زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#22 | Posted: 5 May 2012 13:13
سخنانی از جبران خلیل جبران


میان ادراک انسان و خیالش چنان فاصله ای است که جز ناله او چیزی را یارای گذشتن نیست

تو نابینا من بی گوش و بی زبان, پس دست مرا در دست خود گیر تا یکی شویم.

بهشت نزدیک است, آنجا پشت در همان اتاقی که درش بسته است اما من کلید در را گم کرده ام.
شاید آن را گم نکرده ام بلکه بر قفل دیگری زده و فراموش کرده ام.

برخی چون مرکب و برخی چون کاغذیم.
اگر سیاهی یکی نبود, سفیدی دیگر ناتمام می ماند.
و اگر سفیدی برخی نبود, سیاهی دیگری به کار نمی آمد.

گوش کن, گوش کن تا صدایم را بشنوی, عقل اسفنجی است و قلب نهر آب.
شگفتا که برخی از ما خوب شدن را بر رها بودن ترجیح می دهیم.

آنگاه که خود را آرزومند یافتی, آرزومند چیزی که نمی دانی چیست, آنگاه که اندوهی در جانت ریشه دواند بی آنکه سببش را بدانی,
آن زمان با همه ی آنچه آسمانی است ره به کمال می پویی, و به ذات عِلوی خود می رسی.


اندیشه ای که انسان را سر مست کند همچون شراب ناب است.
دیگران شراب را برای سرمست شدن می نوشند, اما من می نوشم تا از مستی شرابی دیگر بدر آیم.
چون جامم تهی شد, تهی شدنش را می پذیرم, و اگر نیمی پر بود, بر نیمه ی خالی اش طعنه می زنم.

نیمی از آنچه برایت می گویم بی معنی است, اما می گویم تا معنی نیمه دیگر کامل شود.
طنز را آنگاه خواهی شناخت که قدر فرصت های درگذر را دریابی.

وقتی زندگی عاشقی نمی یابد تا تارانه قلبش را بسراید, فیلسوفی می آفریند تا با عقلش گفتگو کند.
حقیقت را باید همیشه در یاد داشته باشی, اما گاهی بر زبان آوری.
حقیقت در درون ما خاموش است،آنچه می گوییم همان آموخته های ماست.

آن نوای زندگی که در من است راهی به گوش زندگی که در تو است نمی یابد با این حال باید سخن بگوییم، برای فرار از وحشت تنهایی.

وزغها صدایی رساتر از گاو دارند.
اما وزغها نمی توانند گاو آهن را در پشت کنند یا چرخشت را بگردانند، و تو نمی توانی از پوستشان کفش بسازی.

اگر زمستان بگوید: بهار در قلب من است، چه کسی باورش خواهد کرد؟

چشم باز کن خوب بنگر، در همه صورت های عالم صورت را درخود می بینی؛
نیک گوش بسپار، در همه صداها، صدای خودت را می شنوی.

حق دو مرد می خواهد، یکی آنکه بیانش کند و دیگری آنکه حق را بفهمد



اگر چه در گردابی از صداها غوطه وریم اما سکوت درون ما را پر کرده است.

تا وقتی مردم عیبهای آشکارم را می ستایند و بر عیبهای پنهانم طعنه می زنند, وحشتی در خود نمی بینم

در دل هر دانه آوازی پنهان است.

چه شریف است قلب اندوهگینی که این اندوه راه ترانه سرایی با قلبهای شاد را بر او نبسته.
آنکس که اشتیاق ادراک زن یا کاویدن نیروی نبوغ، یا گشودن راز سکوت دارد بسیار به کسی شبیه است که از رویای زیبا سر برداشته تا ناشتایی اش را بخورد.


چگونه ما بیهوده بوده ایم حال آنکه از استخوان ها و جمجمه های ما برج ها بر پا کرده اند؟


جستجوگر باش اما خودت را با موشکافی بسیار خسته مکن، چه پس از اندیشه خواهی فهمید که خیال شاعر و نیش عقرب هر دو شکوه خود را از یک زمین می گیرند.

هر اژدهائی، جرجیسی می زاید تا نابودش کند.

درختان اشعاری هستند زمین بر آسمان نگاشته است، ما درختان می اندازیم و کاغذ می سازیم تا بلاهت و کاستی خود بر آن بنگاریم.

اگر درخت زبان به گفتن سرگذشت خود می گشود می دیدیم که زندگی اش متفاوت از سرگذشت هیچ امتی نیست.

اگر از شعر گفتن و شور نهفته در شعرهای ناگفته ام، یکی را برگزینم، آن شور را برخواهم گزید که از شعر بسی برتر است.
تو و همه همسایگان و خویشانم بر جهل من واقفید و می دانید که میان پست و رفیع، پست را بر می گزینم.





زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#23 | Posted: 5 May 2012 13:13
شعر تنها اندیشه نیست که در لباس کلمات در آید، بلکه ترنمی است برآمده از زخمی خون چکان یا لبی خندان.

«کلمه دربند زمان در نمی آید»، هنگام نوشتن یا سخن گفتن این حقیقت را فراموش نکن.

شاعر پادشاهی است که تاج و تختش را گرفته و از بین برده اند، او اکنون بر خاکستر قصر خود نشسته و صورتی را بر خاکستر نرم نقاشی می کند.
شعر معجونی است از شادی و رنج و سرگشتگی، و چند کلمه.
شاعر بیهوده در پی سرچشمه ترانه های قلبش می گردد.


باری به شاعری گفتم ارزشت را نمی دانیم تا آنگاه كه بميري.
گفت: آری، مرگ همیشه نقاب از روی حقیقت بر میگیرد. اگر پس از مرگ می خواهید ارزش حقیقی مرا دریابید از آن روست که بسیار بیشتر از انچه گفته ام نا گفته در دل دارم و بسیار بیش از داشته هایم، آرزومند بوده ام.

اگر ترانه زیبایی ها را بسرایی، کسی خواهد بود به تو گوش بسپارد، گرچه در دل بیابان باشی.
شعر حکمتی است که قلب را تسخیر می کند.
و حکمت شعری است که زبان به ترنم سرودهای قلب می گشاید.
اگر می توانستیم قلب آدمی را جادو کرده و هماندم ترانه های قلبش رابسراییم، آنگاه می توانست در سایه خدا به سر برد.

وحی سروده ای است برای همه اعصار، تفسیر شدنی نیست.

چه بسیار برای فرزندانمان لالایی می خوانیم تا خود در خواب شویم.

همه کلمات ما پاره ای هستند که از سفره غکر بر زمین می افتند


بزرگترین سراینده آن است که ترانه های سکوت ما را می سراید.


چگونه می توانی زبان به ترنم گشایی حال آنکه دهان از غذا انباشته ای؟ چگونه توانی دست نیاز برآری، وقتی آن را به طلا اندوده ای؟



نبوغ آواز پرنده ای است در ابتدای بهاری که دیر از راه رسیده است.

می گویند بلبل وقتی ترانه عشق می خواند، سینه خود را به زخمه ای می خراشد.
ما نیز مثل بلبل زخمه بر تارهای ناپیدای سینه می کشیم، وگرنه چگونه می توان از عشق سرود؟


روح بالنده هم نتواند از نیاز طبیعی اش بگذرد.

دیوانه همچون تو و من موسیقیدان است،اما از سازش نوایی به گوش نمی رسد.


ترانه ای که در سکوت قلب ما نهفته است، بر لبان طفل جاری می شود.

آرزویی در عالم نیست که دست نیافتنی نباشد.

هرگز با خود دیگرم در یک مدار نبوده ایم، و چرایی این جدایی راز سر به مهری بین من و اوست.

خود دیگرت همیشه اندوه تو را دارد، او در اندوه می زید و رشد می کند، و سرانجام این اندوه شادی است.

میان روح و جسم هیچگاه نزاعی نیست، مگر در اندیشه آنان که روحشان سرگشته و جسمشان خیانت ورز است.

اگر به عمق هستی برسی زیبایی را در همه چیز خواهی یافت، حتی در چشمهایی که از دیدن محرومند.



زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#24 | Posted: 5 May 2012 13:14


زیبایی تنها گمشده ما در زندگی است، غیر از آنچه هست، انتظار رسیدن به زیبایی است.

دانه ای در دل خاک پنهان کن، به تو گلی خواهد داد، رویاهایت را در گوش آسمان بخوان، کسی را به تو خواهد داد که دوستش داری.


روزی که تو زاده شدی شیطان مرد.
پس اکنون ضرورتی نیست که از جهنم بگذری تا ملکی بیابی.


چه بسیارند زنانی که قلب مرد را در تسخیر خود در می آورند!
اما چه اندکند آنها که بتوانند قلب او را در سیطره خود نگه دارند!
اگر خواستی چیزی را مالک شوی، آن را برای خود مخواه.
وقتی مردی دست زنی را در دست خود می گیرد، آندو قلب ابدیت را ادراک می کنند.
عشق حجابی است میان عاشق و معشوق.
یک مرد دو زن را دوست می دارد، زنی که مخلوق خیال اوست، و زنی که هنوز تولد نیافته است.
آن مرد که لغزش های کوچک زن را بر او نبخشد،از فضیلت های او بهره ای نخواهد داشت.
عشقی که هر روز و شب تازگی نیابد، بدل به تعلق روزمره می شود، و زود باشد که صورت بردگی به خود گیرد.
دو دلدار بیش از آنکه یکدیگر در آغوش گیرند، هم آغوش عاطفه های یکدیگرند.
عشق و تردید جمع نمی شود.
عشق کلمه ای است از جنس نور، که دستی از از نور آن را بر لوح نوری نگاشته است!


رفاقت همواره دلمشغولی شیرینی است، اما بهانه ای برای فرصت طلبان نیست.
اگر تا کنون در هیچ شرایط رفیقت را درک نکرده ای دیگر هیچگاه او را درک نخواهی کرد.

زیباترین لباست بر دوک خود ِ دیگرت بافته شده است.
پاکترین غذا را بر سر سفره خود ِ دیگرت می یابی.
و برترین جایگاه آسودنت در منزل خود ِ دیگر توست.
تو را به خدایت، به من بگو، از خود ِ دیگرت چگونه گسسته ای؟
اندیشه تو و قلب من یکی نخواهند شد، مگر آن هنگام که اندیشه تو از زندگی در اعداد فاصله گیرد، و قلب من از بودن در مِه.

یکدیگر را نخواهیم فهمید مگر آنکه همه زبان را در هفت کلمه خلاصه کنیم :
خدا, عشق, حقیقت, زیبایی, هنر, طبیعت, زمین.
چگونه قفل های قلبم گشوده شوند وقتی قلبم هنوز نشکسته است؟


جز اندوهی بزرگ یا شادمانی شگرف، حقیقتی را که در وجود توست، آشکار نمی کند.

پس آنگاه که خواستی حقیقت وجود خود را آشکار کنی، یا باید عریان در نور خورشید به رقص آیی، یا صلیب خود را بر دوش کشی.

اگر طبیعت به اندرز ما در قناعت پیشه کردن، گوش می سپرد، هیچ جویباری به سوی دریا جاری نبود و زمستان به بهار نمی رسید.
واگر به این همه سفارش ما در لزوم اعتدال و اقتصاد، عمل می کرد، چه کسانی در میان ما توان نفس کشیدن داشتند؟



وقتی به آفتاب پشت می کنی, جز سایه خود چیزی جز سایه خود نخواهی دید

در حضور خورشید و ماه و ستارگان آزاد هستی.
آنگاه که نه خورشیدی هست ونه ماه و ستاره ای آزاد هستی.
آنگاه که از تمام هستی چشم می پوشی باز هم آزاد هستی.
اما بنده ی کسی هستی که دوستش می داری، چون دوست می داری...
و بنده ی کسی هستی که تو را دوست می دارد، چون دوستت می دارد...

همه ما گدایانی هستیم ایستاده بر درگاه معبد، و آنگاه که شاه در معبد می رود وبیرون می آید، هر یک سهم خود از بخشش او می طلبیم.
اما به یکدیگر حسد می ورزیم و بدینگونه در چشم او حقیر می نماییم.


تو بیشتر از نیازت نمی توانی بخوری، آن نصفه نان که نمی خوری، سهم دیگری است. کمی هم از نانت برای دیگران نگه دار، باشد که میهمانی به ناگاه بر تو فرود آید.


اگر میهمانی نمی آمد، خانه ها جز قبرهایی ساکت و تاریک نبود

گرگی میهمان نواز، گوسفند بخت برگشته ای را گفت: می خواهم قدم رنجه کرده و به خانه ما بیایی؟
گوسفند پاسخ گفت: دیدارت بسی مایه مباهاتم بود، اگر منزلت معده ات نبود.
میهمانم را بر آستانه منزل نگه داشتم و گفتم: تو را به خدا وقت ورود پای خود را پاک مکن، اما وقتی بیرون رفتی پاکش کن.


بخشش آن نیست که آنچه را که بدان نیاز نداری به من ببخشی، بخشش آنست که آنچه که خود به آن محتاج تری به من ببخشی.
اگر هنگام بخشش ترحم وجودت را لبریز کرد، روی خود را از روی آنکه به او می بخشی برگردان، مباد که شرم در چهره او و پیش نگاه تو فاش باشد.

تفاوت میان فقیرترین و ثروتمندترین آدمها، یک روز گرسنگی و یک ساعت تشنگی است.

اغلب از فردای خود قرض می گیریم تا دین دیروز خود را ادا کنیم.


فرشتگان و شیاطین، بسیار به دیدنم می آیند اما من از هر دو گریزانم. اگر فرشته یا بیاید، به نماز می ایستم و نمازی طولانی بجا می آورم، چنانچه ملول گردد و خانه ام را ترک کند. و آنگاه که شیطانی می آید، در حضورش به گناهی بزرگ دست میازم، تا او نیز مرا رها کند و برود.


زندانم زندان تنگی نیست، اما این دیوار را که میان من و زندانبان در آن سو فاصله می افکند، نمی خواهم. اگر چه نه دوستی زندانبان را می خواهم و نه نزدیکی آنکه زندان را ساخته.

کسانی هستند که وقتی از ایشان ماهی طلب می کنی، مار در دستت می گذارند. شاید آنان برای بخشیدن، چیزی جز مار ندارند. پس بخشش آنان را جوانمردی و سخاوت بپندار.
* * *
آنکه کارش فریب کاری است گاهی به هدفش می رسد اما نهایت او کشتن ذات انسانی خود است.
* * *
به راستی تو بزرگوار و بخشنده هستی، می دانی چه وقت؟ وقتی از قاتلانی در می گذری که خونی نریخته اند، و دزدانی را می بخشی که سرقتی نکرده اند و گناه ریاکارانی می پوشی که دروغی نگفته اند.
* * *
آنکس که می تواند انگشت خود را بر مرز باریک میان خیر و شر بگذارد، به راستی به سرانگشت حقیقت، حریر لطیف لباس خدا را لمس خواهد کرد.

وقتی قلب تو آتشفشانی خروشان است، انتظار روییدن گلهای محبت را در کف دستت نداشته باش.

شگفتا! گاهی می خواهم مردم با من خدعه ورزند و توتنشان را در مکر و حیله به کار برند. تا آنگاه که گمان می کنند تا آنگاه که که فکر می کنند فرییب آنان را خورده ام بر ساده لوحی آنان بخندم.

چه گویم از شکارچی جباری که خود بر جای شکار نشسته است؟

لباست را به کسی ده که دست های چرکینش را بدان پاک کند، چرا که او بدان محتاج است و تو را بدان نیازی نیست.





زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#25 | Posted: 5 May 2012 13:16
بسی جای اندوه و تاسف است که صراف نمی تواند، باغبان باشد؟!

تو را به خدا لغزش های ذاتی خود را با فضیلت های اعتباری مپوشان، من لغزش های کوچکم را پاس می دارم، آنها مِلکِ خصوصی من هستند.

بارها گناهانی را به دوش گرفتم که هرگز مرتکب نشده بودم، تنها به این دلیل که از گناهکارانی که همنشین من اند، برتر جلوه نکنم.

آن جلوه ها که از زندگی می بینیم، همه جلوه ها رازی هستند بسی عمیقتر از خود زندگی.

گر ذات خود را خوب می شناسی، می توانی دیگران را محکوم کنی.
و می توانی به من بگویی میان ما چه کسی گناهکار و کدام یک نیکوکار است؟
به واقع نیکو کار آن کسی است، که می داند، که خود سبب نیمی از جرمی است که تو مرتکب نشده ای.


دو نفرند که آیین های بشری را زیر پا می گذارند: دیوانه و نابغه، و هر دو نزدیکترین آدمیان به خداوندند.
حمله برخی همنوعانم، برسرعت گام هایم افزود.

خدایا، من دشمنی ندارم، اما اگر مرا دشمنی باشد، قدرت او را در برابر قدرت من قرار ده تا در مبارزه ما پیروزی فقط از آن حق باشد.

با دشمنت پس از مرگ، رفاقتی تمام به هم خواهی زد.

چه بسا که آدمی در دفاع از خود، خود کشی می کند.



در روزگاران قدیم مردی بود که مردم او را بر دار کردند، زیرا که بسیار عشق می ورزید و مردم نیز او را بسیار دوست داشتند.
در شگفت خواهی شد اگر بگویم، در گذشته ای نزدیک سه بار او را دیدم.
اول بار که دیدمش به التماس از پاسبانی می خواس تا زنی زناکار را به زندان نبرد. بار دوم او را دیدم که با خمّاری، شراب می نوشید، و سوم بار دیدمش که در حالی که با مردی که می خواست فریاد خود را به گوش مردم برساند، نزاع می کرد.

اگر همه آنچه درباره خیر و شر می گویند راست باشد، زندگی من زنجیره ای از گناه و جرمهای بی شمار است.

عطوفت نیمی از عدالت است.

در حق من ظلم نکرد مگر کسی که در حق برادرش ستم ورزیده بودم.

اگر دیدی مردی را به سوی زندان می کشانند، در قلب خود بگو:شاید از زندانی تنگ تر و تاریکتر از آنچه به سویش می برند، می گریزد.
و اگر دائم الخمری را دیدی، پیش خود بگو: چه کسی میداند شاید این مرد به شراب پناه برده است تا از چیزی بدتر از شراب خلاصی یابد.

بسیار شده که در دفاع از خود به کینه و دشمنی پناه برده ام، اما اگر قدرتی بیش از این داشتم، هرگز به چنین حربه ای دست نمی یازیدم.

چه ابله است آنکه نفرت و بغض در چشمانش را می خواهد به لبخندی بی روح بپوشاند.

بر من حسد نمی ورزند و کینه ام به دل نمی گیرند، مگر آنان که از من فروترند.
اما هیچ کسی بر من حسد نبرده و کینه ام را به دل نداشته است، پس من برتر از هیچ کس نیستم.
و مرا ستایش نکرده و خوار نداشته است، مگر آنان که از من برترند.
اما هرگز کسی ستایشم نکرده، پس من برتر از هیچ کس نیستم.


اینکه می گویی مرا ادراک نمی کنی، ستایشی است که من شایسته اش نیستم، و اهانتی است که تو استحقاقش را نداری

چه کوچکم که تقدیر طلا ارزانی ام می کند، و من نقره به تو می بخشم، آنگاه تو مرا بخشنده می پنداری.

اگر به حقیقت زندگی برسی در خواهی یافت که نه از گناهکاران برتری، و نه از پیامبران فروتری.


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#26 | Posted: 5 May 2012 13:30


بر انسان لنگ، حکمت حکم می کند تا عصایش را بر سر دشمنش نشکند.
چه کور دل است آنکه از جیبش چیزی به تو می بخشد تا از قلبت چیزی بگیرد.

موکب عظیم حیات در حرکت است، کند رو در آن می نگرد و گمان می برد که به سرعت می رود، پس از آن می گریزد. و تندرو آن را شتابان می بیند و آز آن می گریزد.

حال آنکه دست یازیدن به گناه اجتناب ناپذیر است، گروهی از ما به پشت می نگرند تا با گذاشتن پا بر جای پای پدران، گناهان آنان را مرتکب شوند.
و گروهی دیگر به سوی گناه می روند و چشم به پیش دارند تا ولایت خود را به فرزندان بنمایانند.

نیکوکار، نکو کردار آن کسی است که خود را از همه آنها که عالمیان بدکار می خوانندشان، دور نمی دارد

همه ما زندانی هستیم، برخی به زندانی که پنجره ای به بیرون دارد و برخی در زندانی بی روزن و پنجره.




چه شگفت است که ما به قوتی بسیار بیش از آنچه از اعمال درست خود دفاع کنیم، به توجیح خطاهایمان می پردازیم.
اگر بنشینیم و لغزش های خود را برای یکدیگر بازگو کنیم، بسیار بر یکدیگر به خاطر نیازمان به نوآوری در خطاها خواهیم خندید.
و اگر همه نیکی هایمان را بر یکدیگر آشکار کنیم باز به همان سبب بسیار خواهیم خندید.


آدمی بر فراز همه قوانین بشری می ایستد، علیه جامعه انسانی یه جرمی دست می یازد، و بعد از آن نه از کسی برتر است و نه از کسی فروتر.

حکومت من و تو است، و ما هر دو اغلب بر گمراهی هستیم.

گناه نام دیگر نیاز یا نشانه ای از بیماری است.

آیا گناهی بالاتر از وقوف بر گناه دیگران هست؟


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#27 | Posted: 5 May 2012 13:31
اگر انسانی تو را تمسخر کرد، توانی که بر او شفقت ورزی، اما اگر تو بر او خندیدی، چه بسا که نتواند از تو درگذرد.

اگر کسی در حق تو بدی روا داشت، می توانی بدکاری او را فراموش کنی، اما اگر تو در حق او زشتی کردی، همواره بدکاری خود به یاد خواهی داشت.

پس بدان که آن دیگری، روح پر احساس تو است، که در جسدی غیر از تو ماوا گرفته است.

بسی ابلهی است وقتی می خواهی تا مردمان با بالهای تو به پرواز درآیند، اما پری به آنها نتوانی داد.


باری، مردی بر سفره ام نشست، نانم خورد و شربتم نوشید، و خندان راه خود گرفت و رفت.
بار دیگر نزدم آمد و نان و شربت می طلبید، او را نا امید برگرداندم، فرشتگان به من خندیدند.

کینه، جنازه ای است بی جان، کدام یک می خواهد تا قبر او باشد؟

کشته بر خود می بالید که در جای قاتل نیست.

منبر انسانیت قلب ساکت آدمی است نه عقل پر گوی او.




مرا دیوانه می خوانند که روزگارم به دینارهایشان نفروختم.
ومن آنها را دیوانه می دانم که گمان می برند ایامم را به دینار می توان خرید.

پیش ما زرو سیم خود پهن می کنند و ما پیش آنها قلب و روحمان می گستریم، با این حال خود را میزبان و ما را میهمان می شمرند.

دوست دارم میان آنان که در رویایند و در پی دست یافتن بر رویاهایشان، کوچکتر باشم، و میان آنها که نه رویایی دارند و نه آرمانی بزرگترین باشم.

نیازمند ترین مردم به دلسوزی آن کسی است که رویاهاش را به طلا و نقره بدل می کند.

همه ما راه صعود را پیش گرفته و بر صخره آمال و آرزوها می رویم تا به قله رسیم؛ اگر آنکه در کنار توست، آذوقه ات برداشت ودارایی ات را ربود, به اولی فربه و به دومی سنگین می شود، صبر کن و بر او شفقت ورز، که فربهی صعود را بر او سخت کرده و بار سنگین راه پیش پایش را طولانی می کند.
وقتی در لاغری و سبکباری, دیدی که زیر آن بار سنگین مانده است, در یاری اش درنگ مکن که یاری کردن او بر سرعت شما خواهد افزود.

اگر اشتیاق نوشتن داشتی (که سر این اشتیاق را جز قدیسین نمی دانند) باید آگاهی و هنر و جادو در تو باشد: آگاهی از موسیقی کلمات، هنر سادگی و سلاست و جادوی عشق به خوانندگانت.

آنکه کارش فریب کاری است گاهی به هدفش می رسد، اما نهایت او کشتن ذات انسانی خود است.

دو زن وقتی سخن می گویند، هیچ آشکار نمی کنند.
یک زن وقتی سخن می گوید، همه زندگی را فاش می کند.

زن می تواند چهره خود را با لبخندی بپوشاند.




زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#28 | Posted: 5 May 2012 13:33
برهیچ کس نمی توانی بیش از آنچه از او می دانی حکم کنی، و دانش تو از دیگران چه ناچیز است.

دوست نمی دارم گوش سپردن به جنگجویی که مردمان سرزمین مغلوب را موعظه می کند.

آزاده ی واقعی آن کسی است که زنجیر سنگین عبد ِ در بند شده را به صبر و شکر بر دوش می کشد.


هزار سال پیش همسایه ام مرا گفت: زندگی را دوست نمی دارم که جز درد و رنج در آن چیزی نیست.
دیروز بر گورستان گذر کردم، زندگی را دیدم که بر قبر او می رقصید.


کوشش در طبیعت، نیست مگر شوق بی نظمی انداختن در نظم.



تنهایی، تندبادی بی گوش و بی چشم است، همه گلبرگ های خشکیده درخت زندگی را با خود می برد، اما ریشه های زنده ما را در دل زمینی که ماوای زندگی است، جاودانگی می بخشد.

با آبگیری از دریا سخن گفتم، مرا خیالبافی یاوه گو پنداشت، با دریا از آبگیر سخن گفتم پنداشت پر گویی هستم زبان به هزیان گشوده.


چه تنگ روزی است آنکه سخت کوشی مورچه را به پرواز ملخ ها تر جیح می دهد.

چه بسا نیکو ترین فضیلت ها در این عالم، حقیرترین در دنیای دیگر باشد.

آنکه در عمق است و آنکه در اعلی است هردو یا به عمق می روند یا به اعلی، در دایره به حرکت در نمی آید مگر آنکه فراخ سینه و گشاده دل است.

اگر نبود مقیاس ها و اندازه های محدود ما، پیش کرم شب تاب همانگونه متحیر می شدیم که پیش خورشید.

بی تصور قصاب در این عالم نه چاقویی می ماند نه ترازویی، اما چه کنیم، که نمی توانیم یکپارچه گیاهخوار شویم؟ برای گرسنه، ترانه بخوان، با معده اش گوش می کند.

زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#29 | Posted: 5 May 2012 13:34
مرگ به پیرمرد فانی از کودک شیر خوار نزدیکتر نیست، زندگی نیز چون مرگ است.

اگر خواستی صادق و بی ریا باشی، به چهره و جمال باش، وگر نه سکوت کن، در همسایگی، مردی در بستر احتضار است.

کسی چه می داند، شاید آن جنازه که بر دست ها می رود، عروسی باشد در میان فرشتگان.


حقیقت از یاد رفته، می میرد، اما در وصیت خود هفت هزار حقیقت بر جای می گذارد تا در تشییع جنازه و بنای گورش هزینه شود.

سخن می گوییم تا به گوش جان خود برسانیم، اما اغلی صدایمان از آنچه باید بلند تر می شود، و دیگران می شنوند.

حقیقت عیان است و کسی آن را نمی بیند، باید به زبانی ساده آن را گشود.


اگر کهکشان در درونم نبود، چگونه می دیدمش یا می شناختمش؟
حال آنکه طبیب نشده ام باور نکنید که منجم باشم.





مروارید چیزی نیست مگر راز دل دریا در صدف.
و الماس نیست مگر نجوای روزگاران دور در دل زمین.

شهرت شبح هوس است، ایستاده در نور.


ریشه، گلی است که شهرت را خوار می دارد.


بدون زیبایی نه دین هست و نه دانش.


هیچ بزرگمردی را نمی شناسم که در بنای با شکوه زندگی اش چیزهای کوچک به کار نرفته باشد. این کوچک ها همه، همان حد فاصل میان بزرگان و گمنامی و جنون و انتحاراند.


بزرگ مرد آن است که نه آقایی می کند و نه بندگی می پذیرد.


بشر همیشه بر مدار این سخن که «خیرالامور اوسطها»، رفتار می کند، نمی بینید، گناهکاران و پیامبران را می کشند.


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#30 | Posted: 5 May 2012 13:56
آنکه همه چیز را آسان می گیرد، مریض است، مریض ادعا.

شاید اختلاف کوتاه ترین مسیر میان دو اندیشه باشد.

من هم آتشم و هم هیزم خشک، جزئی از وجودم جزئی دیگر را می خورد، روی خود فرو پوشان تا دودم چشم تو را کور نکند


همه ما به سوی قله کوه مقدس در حرکتیم، آیا اگر گذشته را با نقشه ی خود قرار دهیم راهمان کوتاه تر است یا اگر آن را راهنمای خود بدانیم؟


حکمت ، حکمت نیست اگر از خنده روی بر تابد و خنده را تحقیر کند و به خود مشغول و از دیگران غفلت ورزد.

اگر بخواهم همه آنچه را که می دانی نصیب العین خود قرار دهم، پس جای آنچه را که نمی دانی کجاست؟




من سکوت را از یاوه گو، مدارا را از تند مزاج، و نرمخویی را از آدمی عصبی آموختم و عجیب آنکه به زیبایی درس این معلم ها اقرار نمی کنم.

آنکه در دین متعصب است، سخنوری است قوی اراده.

سکوت حسود، ولوله است.

آنگاه که در آنچه باید بدانی به غایت رسیدی، تازه بر آستانه ی ادراک ایستاده ای.


زیاده روی حقیقتی است که به اخیار آدمی نیست.





زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites