تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 5 May 2012 13:59
سخنانی از جبران خلیل جبران

وقتی تنها در نور می بینی و از امواج صدا می شنوی، به واقع نابینا و ناشنوا هستی

حقیقت تقسیم نمی شود.

نمی توانی در آن واحد هم خنده کنی و هم خشم بگیری.

دوست داشتنی ترین آدمها برایم، پادشاهی است بی تاج وتخت، و فقیری که نمی داند چگونه باید گدایی کند.

شکست با خاموشی بسی برتر از پیروزی با هیاهو و ادعا است.




هر کجای زمین را که بکاوی گنجی خواهی یافت، اما کاویدنت باید همچو کاویدن کشاورزان باشد.

بیست شکارچی بر اسب های زین کرده و پیش هر یک سگی شکاری در حرکت، در پی روباهی بودند، روباه با خود اندیشید، بی شک مرا خواهند کشت. اما چه نادان و ابلهند اینان! گمان نمی کنم بیست روباه به آن درجه از حماقت برسند که رب بیست دراز گوش بنشینند و به همراهی بیست گرگ در صدد کشتن یک انسان بر آیند.

اندیشه انسان در برابر قوانین بشری سر فرود می آورد، اما روحش نه.

من هم جهانگردم و هم دریانورد، هر صبح در خود قاره جدیدی کشف میکنم.

زن می گفت: جنگ چگونه مقدس نباشد، حال آنکه فرزندم در آن مقتول شده است؟



زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#32 | Posted: 5 May 2012 14:01
یکبار به زندگی گفتم: دوست دارم سخن گفتن مرگ را بشنوم.
زندگی کمی صدایش را بلند کرد و در گوشم گفت :اکنون صدایش را می شنوی.

هرگاه همه اسرار حیات را گشودی، به مرگ پناه بیاور، که او هم سری از اسرار زندگی است.

تولد و مرگ از شریف ترین جلوه های شجاعت هستند.

دوست من، زود باش که من و تو در این دنیا بیگانه باشیم.
بیگانه از یکدیگر و خود، تا روزی که تو سخن می گویی و من به تو گوش می سپرم، گویی صدای خودم است، و پیش تو می ایستم، گویی جلوی آیینه ایستاده ام.

می گویند: اگر خود را بشناسی، همه مردم را خواهی شناخت.
می گویم: هرگز خود را نخواهم شناخت، تا مردمان را هم نشناسم.

میان عالِم و شاعر دشت سرسبزی هست، اگر عالِم از آن بگذرد حکیم می شود و اگر شاعر از آن بگذرد پیامبر.

شبانگاه دیروز فیلسوفانی دیدم، سرهای خود را در سبد گذاشته و به صدای بلند فریاد می کنند، حکمت، حکمت برای فروش!
فیلسوفان بی نوا سرهای خود را می فروختند تا به قلب های خود غذا برسانند.

فيلسوفی به رفتگر خيابان گفت: بر تو ترحم می کنم، که کاری پلشت و کثیف داری.
رفتگر گفت: سپاسگذارم، بگو کار تو چیست؟
فیلسوف به غرور گفت: مردم را اخلاق و رفتار می آموزم و در کار و زندگیشان تفحص می کنم.
رفتگر خنده کرد، پی کار خود رفت و می گفت: ای بی نوا، ای بی نوا !




آنکس که به سخن حق گوش می سپرد، کمتر از آنکه حق می گوید نیست.

هیچ مردی نیست که بتواند آنچه ضروری است و آنچه ضروری نیست را از یکدیگر متمایز کند، چنین کاری از فرشتگان ساخته است، و فرشتگان حکیمانی پاک روح هستند.

کسی چه می داند، شاید فرشتگان همان اندیشه های آسمانی ما هستند.

پادشاه راستین آن مرد است که عرش خود را در دل درویشان جستجو کند.

بخشندگی آن است که بیش از آنچه می توانی ببخشی، و عزت نفس آن است که کمتر از آنچه نیازمندی، برگیری.



زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#33 | Posted: 5 May 2012 14:03
خوب که می نگرم، ذره ای به هیچ انسانی مدیون نیستم، اما چیزی به همه مردم مدیونم.

همه آنان که در گذشته زیسته اند، امروز با مایند، آیا کسی هست که نخواهد پذیرای میهمانان بسیار باشد.

آن که آمال بسیار دارد، عمر طولانی می یابد.

می گویند: یک گنجشک در دست بهتر از ده گنجشک است بر درخت.
اما من می گویم: یک گنجشک بر درخت بهتر از ده گنجشک است در دست.

در عالم دو کیمیا هست و سومی ندارد، زیبایی و حق. زیبایی در قلب عاشقان است و حق در بازوی زارعان.


همیشه زیبایی بزرگ مرا در بند می کند، اما زیبایی بزرگتر مرا از اسارتش می رهاند.


پرتوهای زیبایی در قلب عاشق زیبایی، فزونتر است از جلوه اش در چشم آنکه به زیبایی می نگرد.





در شگفتم از مردی که اندیشه هایش را برایم آشکار می کند، و می ستایم مردی را که پرده از رویاهایش برایم بر می گیرد، اما نمی دانم چرا پیش آنکه خدمتم می کند، شرمگین و خجل زده ام؟

نمک پرورده، دیروز به نوکری پادشاهان فخر می فروخت،
و امروز ادعای خدمت به مساکین دارد.
فرشتگان می دانند که بسیاری از مردان کار و تلاش، نان خود را از عرق پیشانی خیالباف ِ رویا پرداز می گیرند.

تیز هوشی در اغلب مردمان، نقابی است که اگر بتوانی پاره پاره اش کنی، در پس آن نبوغی، سرشار می بینی یا مهارتی در حیله گری.


دانا مرا دانا می داند و نادان مرا نسبت بلاهت می دهد، گویا هر دو درست می گویند.

اسرار قلب ما را تنها کسانی درک می کنند که قلبشان سرشار از اسرار است.
آنکه در عیش شریک توست و در رنجها تنهایت می گذارد، یکی از هفت کلید بهشت را از دست داده است.




زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#34 | Posted: 5 May 2012 14:06
آری نیروانا هست، و قوچهای تو را به دشتهای سبز به چرا می برد، طفل تو را در گهواره به خواب می کند، و آخرین بیت قصیده تو را می نویسد.

زمانی طولانی پیش از آنکه شادیها و غم هایمان را تجربه کنیم, انتخابشان کرده ایم.

اندوه دیواری است میان دو باغ.

وقتی شادی یا اندوهت بسیار شود، دنیا در چشمت کوچک خواهد نمود.

آرزو نیمی از شور زندگی است و نیندوختن مال نیمی از سکوت مرگ.

تلخ تر از اندوه امروزمان، یاد شادی های دیروز است.




می گویند: میان لذت های این جهان و آرامش دنیای دیگر یکی را باید برگزینی.
می گویم: شادی این دنیا و آرامش آن دنیا را با هم برداشته ام. چرا که در قلب خود می دانم که شاعر بزرگ جز یک قصیده نسروده است، با وزن و قافیه ای که زیبایی و معنا را تمام کرده است.

ایمان واحه ای است دور مانده در صحرای دل آدمی است که قافله اندیشه را به آن راهی نیست.

وقتی به اوج رسیدی، تنها آرزو را آرزو می کنی، جز گرسنگی نمی جویی و جز آن تشنگی بزرگ نمی طلبی.

اسرار خود را چون با باد گفتی، اگر آن را به گوش درختان رساند، ملامتش مکن.




زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#35 | Posted: 5 May 2012 14:07
آیا عجیب نیست که مخلوقانی بدون ستون فقرات، در صدفهایی، ایمن تر از آنها که ستون فقرات دارند، می زیند؟

پرگوترین مردم، کم خردترین آنان است،...

شاکر باش چرا که تو با آوازه ی پدرت و ثروت عمویت پای به دنیا نگذاشته ای.
و بیشتر شاکر باش که پا بر جای هستی، اگر کسی با شهرت و ثروت تو زندگی نکند.

شعبده باز چون در گرفتن گوی خود خطا می کند، التماس کنان و گریان نزد من می آید.


حسود ستایشم می کند و نمی داند.





شکوفه های بهاری رویای زمستانند بر سفره فرشتگان در پگاه.

لاک پشت راه را بهتر از خرگوش می شناسد.

اگر در تاریکی شبی که جهان را در بر گرفته تو هم تاریک بودی، به بستر خواب فرو شو، آنگاه است که با خواب بخشی از تاریکی را اراده کرده ای. و چون صبح آمد و هنوز تیره و تا بودی، برخیز و با اراده و آگاهی به روز بگو: من هنوز تاریکم.

زمانی طولانی تو رویایی بودی در خواب عمیق مادرت، چون به خود آمد، تو را متولد کرد.


عصاره وجود انسان در ناله مادر نهفته است.


پدر و مادرم در اشتیاق فرزندی بودند، مرا زادند، و من در اشتیاق پدر و مادری بودم، دریا و شب را زادم.


فرزندانمان، برخی چون عذر و برخی چون گناهند.


نادانی است که در چهره شب و روز بایستی و چنین گریه کنی، که به تو خواهند خندید.


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#36 | Posted: 5 May 2012 14:08
کوهی که در مه فرو رفته است، تپه کوتاهی از خاک نیست، سرو بلند زیر باران، بلوط گریان نیست.


بدان که شخص رفیع و شخص عمیق به یکدیگر نزدیکترند از آنچه متوسط به هر یک نزدیکتر است.

بزرگ مرد را دو قلب است: قلبی برای گریستن و قلبی برای اندیشیدن.

وقتی چون آیینه ای بی زنگار در مقابلت ایستادم، در من خیره شدی و چهره خود را دیدی. گفتی: دوستت دارم. اما خود را در من دوست داشتی.

اگر از دوستی در اندیشه کسب لذت باشی، ارزش دوست داشتن را از دست داده ای.


عشقی که هر روز چون چشمه جوشان، تازه نگردد، می میرد.



نمی توانیم رد یک زمان هم جوان باشیم و هم قدر جوانی را بدانیم. در جوانی لذت زندگی ما را از شناختنش باز می دارد و چون به معرفت رسیدیم، دیگر از زندگی لذت نمی بریم.

از روزنه خانه ات بیرون را می نگری و میان عابدان راهبه ای می بینی که به راست می رود و زنی روسپی که به چپ می رود. تو با سادگی و صداقت خود می اندیشی: چه شریف است آن که به راست می رود و چه قبیح است آن که به چپ می رود!
اما اگر چشم بر هم بگذاری و دمی گوش بسپاری ، طنین صدایی در فضا خواهی شنید که می گوید: یکی مرا به نماز می خواند و یکی به رنج و عذاب: اما شبح روح من در وجود هر دو پیداست.

هر صد سال یکبار در باغی میان جبال لبنان عیسای ناصری با عیسی مسیح دیدار می کند. زمانی طولانی با یکدیگر سخن می گویند، و هر بار عیسی ناصری چون عزم رفتن می کند، به عیسی مسیح می گوید: برادر بیم دارم که هیچ گاه با یکدیگر به تفاهم نرسیم.

شکم چرانان را مگر خداوند سیر می کند؟


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#37 | Posted: 5 May 2012 14:09
وقتی انسانی دروغی می گوید که تو را یه هیچ کس بجز تو را نمی آزارد، بهتر آن است که بگویی خانه حقایقش، گنجایش تخیلات او را ندارد، و اکنون با دروغی که می گوید برای خیالاتش خانه ای فراختر می جوید.

پشت هر در بسته ای، رازی است که هفت مُهر بر آن زده اند.

انتظار صدای سم توسن زمان است.


از چه می اندیشی وقتی هر دغدغه ای روزنی است تازه در دیوار شرقی خانه ات.


آن کس را با او خندیده ای فراموش می کنی, اما آنکه با او گریسته ای هرگز از یادت نمی رود



تو از آن وجود عظیم ذره ای بیش نیستی، دهانی که نان می طلبد و دستی نابینا که برای لبی عطشان قدح می گیرد.

اگر از تعصب نسبت به نژاد، سرزمین یا خودت یک قدم فراتر رفتی، به حقیقت خدایی خواهی رسید.


اگر بر جای خود باشی، به هنگام جزر، دریا را ملامت نخواهی کرد.

نمک را نیرویی است شگرف و روحانی ، هم در اشک ما هست و هم در دریا.
خدای ما، در آن عطش مبارک، به ما خواهد نوشاند: قطره آبی، و قطره اشکی.

کشتی ایمن است و ناخدا دریا دیده.، تشویش و آشوب تنها در معده توست.


زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#38 | Posted: 5 May 2012 14:11
به ابدیت عشق می ورزم، چرا که با قصیده های ناسروده و نقشهای ترسیم نشده، در آغوشش می روم.


هنر گامی است که طبیعت به سوی ابدیت بر می دارد.


دستهایی که تاجی از خاشاک می سازند، برتر از دستهای خموده و بی حاصل است


کار هنرمندبه لطافت صداست، وقتی آن را درقالب چهره ای برده باشد.


آنچه آزرویش را داریم و از یافتنش درمانده ایم، از آنچه بر آن دست یافته ایم، دوست داشتنی تر است.


اگر بر پاره ای از ابر نشسته باشی، فاصله میان شهرها و کوهی که دشتها را از یکدیگر جدا می کند نخواهی دید، اما افسوس که بر ابر نمی توانی بنشینی.


هفت قرن است که هفت کبوتر سفید از صحرایی دور به پرواز در آمده و آهنگ قله ای بلند و پوشیده از برف کرده اند. یکی از هفت مردی که پرواز کبوتران را نظاره می کرد گفت: بر بال هفتمین کبوتر خال سیاهی می بینم. امروز مردم آن شهر از هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که از زمانهای دور به قصد آن قله پوشیده از برف به پرواز در آمده اند.





در پاییز همه غمهایم را جمع کردم و در باغم به خاک سپردم. چون زمستان رفت و فصل زایش زمین رسید، در باغم گلهایی به نهایت زیبا رویید، متفاوت از دیگر گلها. همسایگان به دیدن گلهایم آمدند و گفتند: آیا در پاییز، آنگاه که بذر گیاهان پراکنده می شود، از بذر این گلها به ما خواهی بخشید تا در باغ خود بکاریم؟


تنگدستی آن است که دست تهی به سوی مردم دراز کنم و چیزی در آن ننهند، اما سیه روزی آن است که دست پر بگشایم و کسی چیزی از آن بر نگیرد.

حتی مقدس ترین اشک هایمان راه چشم را نمی داند

آدمی فرزند همه پادشاهان و بندگانی است که پیش از او زیسته اند.

اگر نیای عیسی مسیح می دانست که در درون خود چه گوهری پنهان دارد، آیا پیش خود سر تعظیم فرود نمی آورد؟

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش از عشق مریم به عیسی کمتر بود؟
برادرمان عیسی سه معجزه داشت که تا این زمان در کتابی نیامده است. : نخست آنکه انسانی بود چون تو و من. دوم آنکه او را تیز هوشی و سعه صدر بود. سوم آنکه می دانست همیشه پیروز است با اینکه همیشه مغلوب بود.

ای بر صلیب رفته، تو در قلب من مصلوب شدی و میخ هایی که بر دست تو کوفتند قلبم را درید.
فردا هر غریبی بر این کوه بگذرد، نه دو خون ِ روان، بلکه یک خون خواهد دید، خون من و تو که در هم آمیخته.

شاید نام کوه مقدس را شنیده باشی که بلندترین کوه عالم است.
اگر بر قله اش صعود کنی یک آرزو بیش نخواهی داشت و آن اینکه فرود آیی و با دیگران در دل پست ترین وادی ها فرو روی. چنین است که آن را کوه مقدس خوانده اند.


هر اندیشه ای که بر آن لباس سخن نپوشیده ام. باید که به عمل نشانش دهم.



زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#39 | Posted: 5 May 2012 14:13
نامه های عاشقانه یک پیامبر





زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
#40 | Posted: 5 May 2012 14:14
۱۶مه ۱۹۱۱


هنگامی که در شهری عظیم ، بیگانه هستم دوست دارم در اتاق های گوناگون بخوابم ، در مکان های گوناگون غذا بخورم ، در خیابان های ناشناخته قدم بزنم ، و گذر مردمان ناشناخته را نظاره کنم . مسافر تنها بودن را دوست دارم .


۳۱ اکتبر ۱۹۱۱

ماری ، ماری دلبندم ، یک روز تمام کار کرده ام ، اما نتوانستم پیش از شب بخیر گفتن به تو ، به بستر بروم . آخرین نامه تو ، یک آتش ناب است ، اسب بالداری که مرا بر پشت می گیرد و به جزیزه ای می برد ، جزیره ای که فقط ترانه های غریبش را می شنوم ،اما روزی ان را باز خواهم شناخت .

روزهایم سرشار از این نگاره ها ، آواها و سایه ها هستند و آتشی در قلبم در دستانم است . این نیرو باید به تمامی برای من ، برای تو، و برای تمامی کسانی که دوستشان داریم ، به نیکی تبدیل شود

آیا تو آن را که در آتشدانی عظیم ، می سوزد و می گدازد ، می شناسی ؟ و می دانی این شرر ، هر وجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و فقط آن چه را که راست است ، در روح برجای می گذارد ؟

آه ، هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست !

زندگیبه من آموخت هر چیز قیمتی دارد...پنیر مجانی فقط در تله ی موش یافت می شود
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites